در باره بنيان انديشي (۱۶): اين «اين» آن «اين» نيست!

از سلسله مقالات اخير که در اين وبلاگ منتشر شده است:

۹  - توفان نوح: آيت الهي يا انقلاب جوّي؟
۱۰ - ايراد بني اسرائيلي بر زبان فارسي
۱۱ - ملت سازي به روش «جوجه کشي»
۱۲ - در دفاع از يک دائره المعارف
۱۳ - کدام حمله به کدام زبان؟
۱۴ - سرزمين توفان
۱۵ - نقدي بر ديدگاه ناصر پورپيرار در خصوص زايش لهجه‌ها در اثر برخورد زبانها

 

اين «اين» آن «اين» نيست!
در خصوص کوششهاي آقاي ناصر پورپيرار براي اثبات اين که فارسي و ترکي لهجه‌اي از عبري است، شخص من هنوز در وادي حيرت به سر مي‌برم که چرا ايشان به معني «لهجه» از منظر زبان‌شناسي واقف يا حساس نيستند. ايشان با استناد به جمله عبري «اين زه کي ايم بيت الوکيم» (نيست اين مگر خانه خدا) به اين باور بي‌اساس دل‌خوشي پيدا کردند که گويا کلمه «اين» که در ابتداي جمله عبري به کار رفته، همان «اين» فارسي است، سپس اين نتيجه‌گيري عجيب را کردند که گويا همين کلمه «اين» براي اثبات يديش بودن فارسي کفايت ميکند! سپس توضيح داديم که اين «اين» آن «اين» نيست. در واقع «اين» عبري به معناي «نيست» آمده و همريشه با کلمه عربي «إن» (دقيقا به همان معناي «نيست») ميباشد، که به دفعات در قرآن حکيم به کار رفته است، مانند:

وَمَا تَسْأَلُهُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ. و تو از آنها پاداشي نخواهي خواست، اين چيزي جز پندي براي جهانيان نيست. (يوسف: ۱۰۴)
وَمَا عَلَّمْنَاهُ الشِّعْرَ وَمَا يَنبَغِي لَهُ إِنْ هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ وَقُرْآنٌ مُّبِينٌ. و ما به او شعر نياموختيم و برازنده او هم نيست، اين چيزي جز يک پند و قرآن روشنگر نيست. (يس:۶۹)
إِنْ هُوَ إِلَّا عَبْدٌ أَنْعَمْنَا عَلَيْهِ وَجَعَلْنَاهُ مَثَلًا لِّبَنِي إِسْرَائِيلَ. او نيست مگر بنده‌اي که نعمت خود را به او بخشيديم و او را سرمشقي براي بني اسرائيل قرار داديم. (زخرف:۵۹)

در ضمن به ايشان يادآور شديم که کلمه «اين» فارسي اصلا فارسي نيست و از زبان سومري به عاريت گرفته شده‌است و اصل آن در سومري به صورت en ميباشد.

دوستاني که مايل به تحليل جمله عبري «اين زه کي ايم بيت الوکيم» هستند (جمله‌اي که در يادداشت ۲۱۶ آقاي پورپيرار مطرح شد و گويا مربوط به تابلو سر در يک کنيسه در اصفهان بوده است)، در صورت تمايل ميتوانند به ديکشنري انگليسي- عبري بابيلون با اين آدرسن اينترنتي مراجعه و تک- تک کلمات جمله فوق را جداگانه معني يابي کنند.

http://www.babylon.com/define/106/Hebrew-Dictionary.html

اگر هم کساني ديکشنري بابيلون را معتبر نشناسند و آن را دست‌پخت يهوديان بشمارند، ديکشنريهاي عبري در اينترنت زياد است. براي سهولت امر من ذيلا جمله مربوطه را با خط عبري مي‌آورم تا امکان وارد کردن کلمات در ديکشنري از طريق copy-paste به راحتي فراهم باشد.

אין זה כי אם בית אלקים

کلمات به صورت جداگانه:
אין (اين= نيست)
זה (زه= اين)
כי אם (کي ايم= مگر)
בית (بيت= خانه)
אלקים
(الوکيم= خدا)

کلمه آخري (الوکيم) چون داراي پسوند ملکي است، ممکن است در ديکشنري موجود نباشد، لذا لازم است آن را به صورت بدون پسوند، يعني به صورت אל (اِل) وارد کنيد.

هيچ يک از اين استدلالات آقاي پورپيرار را قانع نکرد، اما يک چيز را فراموش نکنند. حتي وجود صدها کلمه مشترک هم دليل خويشاوندي دو زبان نميشود. اگر به روش پورپيرار استدلال کنيم، عربي را هم بايد لهجه‌اي از يديش بدانيم، زيرا تعداد کلمات مشترک و واقعا همريشه بين آن دو زبان بسيار بالاست، ضمنا شباهتهاي گرامري آن دو نيز آشکار است. از جمله همان جمله کذائي «اين زه کي ايم بيت الوکيم» آشکارا لهجه‌اي از عربي است. به معادلهاي عربي اجزاء جمله توجه کنيد:

اين: برابر کلمه عربي «إن» (مانند: إن هو إلا ذکر للعالمين، در معناي «نيست»)
زه، زو: مانند ضمائر عربي «هذا»، «هذه» به معناي «اين» فارسي
کي: زيرا، براي اين که، به اين منظور که (اين کلمه در عربي به صورت «کَي» و «لِکَي» به همين معني، رايج است، مانند جمله «ذهبتُ إلي السّوق لکَي أشتري ثيابا»: به بازار رفتم تا لباسي بخرم).
ايم: برابر حرف شرط عربي «إن» به معناي «اگر»، مانند «إن شاء الله» به معناي «اگر خدا بخواهد»
کي ايم: (کلمه مرکب به معناي) مگر، بجز، غير از
بيت: مانند کلمه عربي «بيت» (خانه)
الوکيم: (شکل ديگري از الوهيم) که داراي پسوند ملکي است و شکل مجرد آن (اِل) همان «إله» عربي به معناي «خدا» است.

چنانکه ديده ميشود، مثالي که آقاي پورپيرار براي اثبات خويشاوندي فارسي و عبري آورده‌اند، سرتاپا عربي است و فقط به درد اثبات خويشاوندي عربي و عبري ميخورد که امري بديهي است!

از طرف ديگر، ايشان نگفته‌اند که يهوديان زبان ترکي يا فارسي را از جاي ديگر به اين خطه منتقل کرده‌اند، هرچند چنين چيزي هم حقيقت ندارد، اما حد اقل در آن صورت کارشان کمي آسان‌تر بود، ايشان ادعا کرده‌اند که ترکي و فارسي همان لهجه بومي يهوديان بوده است. پس بدون اتلاف وقت بايد دست به کار شوند و شباهتهاي کافي بين اين سه زبان را از منظر لغات و شباهتهاي دستوري نشان دهند. خويشاوندي زبانها مفهومي زبان‌شناختي است و لهجه نزديکترين خويشاوند يک زبان محسوب ميشود. پس آقاي پورپيرار بايد به ما نشان دهند که افتراق بين فارسي و ترکي و عبري از منظر لغات و گرامر مثلا در حد افتراق بين فارسي مشهد و فارسي شيراز است. بحث راجع به چاپهاي سنگي تورات و چيزهائي از اين قبيل کارساز نيست، و خوانندگان ايشان را بيش از پيش نااميد ميکند.  ابله خواندن من يا ديگران هم، غير از آن که برازنده يک نويسنده نيست، کاري از پيش نميبرد. اثبات ادعاي ايشان مبني بر خويشاوندي زباني بين فارسي، ترکي و عبري، چنانکه به فرض محال امکان پذير باشد، نياز به يک سلسله استدلالات زبان‌شناختي دارد که نشان دهد اين سه زبان داراي چنان وجوه مشترک متعددي از منظر لغات و گرامرند که ميتوان آنها را مانند مثلا فارسي مشهد و فارسي شيراز و يا با کمي اغماض مانند زبان آلماني و هلندي لهجه يکديگر دانست، که البته در آن صورت، با توجه به خويشاوندي آشکار بين عبري و عربي، خود به خود ثابت خواهد شد که ترکي لهجه‌اي از عربي است و فارسي هم لهجه‌اي از ترکي است و اين چهار زبان را يهوديان در دوران آوارگي خود ساخته‌اند، که نعوذ بالله بدان معني منجر خواهد شد که زبان قرآن را هم يهوديان ساخته‌اند.

در اين بين، ايشان نکته بس مهم ديگري را وارونه جلوه ميدهند تا از آن مستمسکي براي دفاع از ادعاي عجيب خود بسازند:

«اگر مي دانيم يهوديان از پس يورش اسکندر به اورشليم، تا جنگ جهاني دوم، يعني قريب بيست و سه قرن، آواره زيسته و با توسل به انواع زبان گفتاري و شيوه ي نوشتاري يديش، ارتباط ساکنان هر حوزه اي از تجمعات پراکنده ي قوم را تامين کرده اند...» (ناصر پورپيرار، مدخلي بر ايران شناسي بدون دروغ و بي نقاب، ۲۱۷)

چنانکه ملاحظه ميشود، ايشان قصد تبليغ اين حقيقت وارونه را دارند که گويا زبانهاي مختلف هر حوزه‌اي از تجمعات پراکنده قومي در دنيا بوسيله يهوديان و با استفاده از مصالح زبان يديش تأمين شده است، در حاليکه عکس قضيه صحيح است، يعني زبان يديش و ساير لهجه‌هاي عبري در اثر پراکندگي يهوديان در نقاط مختلف جهان و در اثر برخورد زبان عبري با زبانهاي اقوام ديگر پديد آمده است. ضمنا ايشان از بي‌اطلاعي يهوديان ايران و جهان نسبت به زبان و خط عبري بهانه عجيبي دست و پا ميکنند تا ظاهرا اثبات کنند که «يهوديان ايران پس از واگذاري کتابت يديش به خط عربي، ديگر عنايت و احتياجي به (خط) عبري پيشين نداشته‌اند» و گويا به اين دليل آن را فراموش کرده‌اند، بي عنايت به اين مسأله که يهوديان در اثر پراکنده شدن در سرتاسر جهان عموما يا زبان قومي خود را فراموش کرده‌اند و يا آميخته‌اي از زبان عبري و زبان بومي محل سکونت خود ساخته‌اند و گاهي هم آن را با خط عبري نوشته‌اند. هم اکنون قاطبه ترکان ايران قادر به نوشتن يک ديکته ساده به زبان مادري خود نيستند. آيا بايد علت اين پديده را در چه چيزي جستجو کنيم؟ چرا از مسائل ساده و بديهي سناريوهاي عجيب و غريب بسازيم؟ بسياري از زبانهاي بين‌النهرين به کلي نابود شده‌اند (بابلي، اکدي، سومري، ايلامي...) و بعضي از آنها در حال احتضار به حيات خود ادامه ميدهند (آشوري). زبان عبري هم در واقع به زبان مرده و تاريخي تبديل شده بود، ليکن عبري کنوني را در واقع بعد از تشکيل دولت اسرائيل و ورود يديشهاي اروپائي با امتزاجي از همان مصالح يديش و ساير مصالح زبان عبري که از گوشه و کنار عالم يافته ‌اند، از نو ساخته و پرداخته‌اند. اين است تمام سناريو.

ايشان به درستي تشخيص داده‌اند که تورات فارسي و متون ديني يهودي به صورت دست نويس قديمي و به خط عربي وجود ندارد، و تمام اين نوع متون ديني يهودي به زبان فارسي- يهودي است. ما از اين واقعيت چنين نتيجه‌گيري ميکنيم که:
۱ - زبان فارسي در اين خطه زندگي مستقلي داشته است.
۲ - يهوديان در بين جماعات فارسي زبان زندگي ميکردند و زبانشان بتدريج در بين زبانهاي بومي به تحليل ميرفت و اکثرا به فارسي تبديل ميشد.
۳ - متون ديني و ادعيه و فال و طب به علت تقدس و نياز روزمره احتياج به حفاظت بيشتري داشت. 
۴ - متون مقدس براي يهوديان صرفا به خط عبري داراي تقدس بود و خط عربي تداعي شديدي از اسلام داشت و نميتوانست براي آنها منعکس کننده تقدس ديني باشد. 
۵ - يهودياني که زبان قومي خود را فراموش کرده و فارس شده‌ بودند، متون ديني و ادعيه و کتب فال و ورد را به زبان فارسي و به خط عبري تأليف ميکردند. 
۶ - اين تجربه باعث پيدايش يک بدعت و سبک ادبي در زبان فارسي ولي به خط عبري ميشد و بعدا به حوزه‌هاي ديگر ادبيات سرايت ميکرد.

مي‌بينيم که واقعيت مستقل زبان فارسي و تحليل رفتن تدريجي زبان عبري در آن و فارس شدن تدريجي يهوديان خطر تضعيف اعتقادات ديني آنان را به دنبال داشته‌است، زيرا آنها با بحران هويتي شديدي مواجه بوده‌اند. وقتي يک نفر ترک مستقر در تهران به تدريج زبان خود را فراموش ميکند و فارس‌مآب ميشود، اين صرفا نوعي دگرديسي هويتي در حوزه زبان است و بس، زيرا او هنوز هم يک مسلمان شيعه باقي ميماند و هويت ايراني خود را نيز داراست. اما در مورد يهودياني که به فارس تبديل ميشده‌اند، بحران هويتي مضاعف بوده است. آنها علاوه بر فراموشي زبان مادري، با خطر تضعيف اعتقادات ديني در بين جوانانشان هم مواجه بوده‌اند. احتمال ازدواجهاي مختلط جوانان يهودي با جوانان مسلمان خطر تضعيف وابستگيهاي ديني آنان را افزايش ميداد. هويت قومي يهودي با هويت ديني آنان عجين است، امري که در مورد اقوام ديگر صادق نيست. لذا قشر روحانيون يهودي نياز به تدبيري داشته‌اند که پيوندهاي ديني و قومي در شرف انقراض را تقويت کنند. آنها با تدوين کتب يهودي- فارسي در موضوعهاي ديني کم و بيش به اين هدف ميرسيدند. به عبارت ديگر خط عبري آخرين اميد خاخامهاي ايراني براي تحکيم پيوندهاي ديني همکيشان خود بوده است که هر چيز عبري در ميان آنان رو به تلاشي بود. عين اين پروسه در ترکيه و اسپانيا و آلمان و لهستان و روسيه و جاهاي ديگر که يک زبان نيرومند منطقه‌اي وجود داشته و موجوديت زبان عبري و هويت يهودي را تهديد ميکرده است، روي داده است.

ضمنا شنيدني است که همين پديده در مورد ساير اقليتها نيز مشاهده ميشود. از قرن هجدهم تا حدود سال ۱۹۵۰ يعني در مدتي حدود ۲۵۰ سال بيش از دو هزار عنوان کتاب در ترکيه به زبان ترکي و با الفباي ارمني تحرير و چاپ شده است. آشنائي با کتب ارمني- ترکي در ارمنستان و بين ارامنه ترکيه چندان مشکل نيست. هر شخص ارمني گاه و بيگاه در اين کتابخانه يا آن موزه يا آرشيو شخصي يا حراجي با کتبي برخورد ميکند که ظاهر آن  ارمني است، اما وي قادر به خواندن آن نيست، زيرا متن کتاب به زبان ترکي است. ارمنيهاي ساکن عثماني از استعمال خط عربي اکراه داشتند و آثار متعددي در زمينه کتب ديني، ترجمه انجيل، سرودهاي مذهبي، ترجمه ادبيات اروپائي و غيره به زبان ترکي و با خط ارمني پديد آوردند  و از جمله حدود ۳۰ روزنامه به همين شيوه منتشر کردند. اين فعاليتهاي ادبي همچنين تأليف و نشر لغتنامه‌هاي زبان ترکي با خط ارمني را ايجاب ميکرد که نمونه‌هاي آن موجود است. اصرار بر استفاده از خط ارمني علاوه بر دفاع از هويت، به اين مسأله مربوط بوده است که آنها خط ارمني را از لحاظ انعکاس اصوات براي نوشتن زبان ترکي مناسبت‌تر ميديدند، که قابل انکار نيست.

يکي از ارزنده‌ترين رسالات علمي در اين زمينه از آنِ دکتر محمد کوتالميش، استاديار دانشکده علم و هنر دانشگاه فاتح در استانبول است که اطلاعات جامعي در خصوص منشأ و سير تکوين ادبيات ارمني- ترکي به دست ميدهد. به نظر وي، طبع و نشر کتب ترکي به رسم الخط ارمني با مسائل اجتماعي مختلف جامعه ارمني ساکن عثماني از جمله دفاع از هويت قومي مربوط بوده است. وي در رساله خود غير از کتب مختلف ديني و کتابهاي رومان و داستان، از نشريات متعددي به زبان ترکي- ارمني نام مي‌برد، از جمله: جريده حوادث، جريده شرقيه، مجموعه اخبار،  منسومه افکار، تقويم وقايع، ترجمان افکار، و غيره که از سال ۱۸۳۹ به بعد منتشر شده‌اند. از جمله آثار ارمني- ترکي که در اين دوره منتشر در عثماني شده‌اند، ميتوان از ترجمه انجيل از زبان يوناني به زبان ارمني- ترکي توسط ويليام گودِل ميسيونر آمريکائي نام برد.

 

 ويليام گودِل (William Goodell)، ميسيونر آمريکائی (۱۸۷۶- ۱۷۹۲)،
مترجم انجيل از يونانی به زبان ترکي- ارمنی

قوم پرستان متعصب ارمني پديده متون ترکي- ارمني را گرامي نميدارند و آن را نوعي وابستگي فرهنگي به ترکي حساب ميکنند. اما حقيقت امر آن است که ارمنيهاي ساکن عثماني همگي ارتباط فعالي با زبان ترکي داشتند و در محيط فرهنگي آن پرورش مي‌يافتند. به نظر دکتر کوتالميش، تمامي مکتوبات ارمني- ترکي براي پاسخ به نيازهاي فرهنگي ارمنياني که زبان ترکي را به خوبي ميدانستند، منتشر شدند و از منظر ارمنيها کاري کاملا داوطلبانه بود، لذا شاخصي از روابط خوب اقليت ارمني با محيط عثماني آن دوره محسوب ميشود. لينک مقاله ارزنده ايشان در انتهاي اين نوشته ارائه شده است و آدرس پستي ايشان هم براي کساني که مايل به کسب اطلاعات بيشتر باشند، از طرف خودشان به اين شرح در مقاله خودشان منعکس است: mkutalmis@fatih.edu.tr  

البته اقليت يوناني ساکن عثماني نيز آثار ادبي متعددي به زبان ترکي و با رسم الخط يوناني دارد. در دوره عثماني حق نشر کتب به زبان ترکي و با رسم الخط‌هاي مختلف به تعدادي از اقليتها از جمله يونانيها، يهوديها، کردها و ارمنيها تفويض شده بود و مطالعه نمونه‌هاي اين نوع مکتوبات همگي حاکي از آن است که اقليتها براي مقابله با خطر تحليل رفتن هويت ديني و زباني خود در محيط گسترده اسلامي و ترکي آن دوره دست به چنين ابتکارهائي زده‌اند. از جمله انگيزه ويليام گودل براي ترجمه انجيل از يوناني به زبان ارمني- ترکي مقابله با همين بحران هويت ديني بوده است.

 

تصوير روي جلد کتاب «بويوک يورک» (قلب بزرگ) به زبان ترکي- ارمني (در چهار جلد)، تأليف پائول دگرمان، چاپ استانبول ۱۸۹۱

 

تصوير صفحات داخلي کتاب «بويوک يورک» (قلب بزرگ) به زبان ترکی و به خط ارمنی

اما آقاي پورپيرار مايلند اين واقعيت را وارونه نشان دهند و به جاي اين که اين نوع زبانهاي التقاطي و از جمله زبان التقاطي يديش را حاصل برخورد زبانهاي مستقل بدانند، چنين تلقين ميکنند که گويا يديش مادر همه زبانهاي دنيا است! هر کس هم با اين نظر مخالفت کند، از طرف ايشان متهم به بيمايگي و بلاهت و سفاهت و انواع ناسزاهاي ديگر ميشود که نميدانم مهارت اين همه دشنام سازي رنگارنگ را از کجا آورده‌اند و اصلا به چه درد يک نويسنده، آن هم نويسنده مسلمان در رده سني ايشان ميخورد؟ ايشان طرفداران خود را نيز به اين رويه دشنام دهي فعالانه عادت داده‌اند و کار به جائي رسيده است که يکي از خوانندگان طرفدار ايشان اظهار فضل نموده است که چون لحن انتقادي رفرف مودبانه است، حتما کاسه‌اي زير نيم‌کاسه است!!! عفت قلم اولين وظيفه يک نويسنده، بخصوص نويسنده مسلمان است. بي‌ترديد خداوند متعال آيه شريفه: «ن، والقلم و ما يسطرون» را در خصوص قلمهاي عفيف نازل کرده است، نه قلمي که دائم در حال ناسزا نويسي است.

 

تصويری از کتاب "عبادت نامه" به زبان ترکی و به خط يونانی، در ۴۴۸ صفحه، چاپ استانبول، ۱۹۰۵

 

تصويری از کتاب "حريستيانين يولجولوغو" (سفر يک مسيحی)، به زبان ترکی و به خط يوناني، تاليف جان ياننی، در ۳۰۴ صفحه، چاپ استانبول ۱۸۷۹

لذا بي‌تعارف سخن بگويم، ايشان در بيراهه غريبي گام گذاشته‌اند که خروج از آن را بدون تخريب آبروي علمي‌شان غير ممکن ميدانم. ايشان قبلا ادعا کرده بودند که گويا ترکي و فارسي را يهوديان، چند صد سال پيش از طريق آزمايشگاهي و ضمن وارد کردن چند صد نفر زبان‌آموخته در اين خطه‌ها پرورانده‌اند. من در اين رابطه مطالبي در همين وبلاگ نوشتم و غير ممکن و بيحاصل بودن آن را نشان دادم (همين وبلاگ: ملت سازي به روش «جوجه کشي»). ايشان اخيرا به سناريوي ديگري متوسل شدند و آن اين که گويا خود يهوديان زبان بومي خود را که همان فارسي و ترکي است، در مناطقي از ايران و ترکيه رواج داده‌اند که کتابت آنها در ابتدا با خط عبري بود و بعدها از روي شيادي خط عربي را هم براي کتابت آن دو زبان مورد استفاده قرار داده‌اند. خب، حالا (در صورت اثبات ادعا) با زبانهائي سر و کار داريم که باهمديگر خويشاوندند. ايشان براي اثبات اين خويشاوندي ابتدا به يک کلمه بي‌ارزش «اين» در جمله عبري «اين زه کي ايم بيت الوکيم» دل‌بسته شدند که آن هم نه فارسي بود و نه به معناي «اين»، و در ضمن آن همه شباهت آشکار به زبان عربي را در آن جمله عبري اصلا نديدند يا خود را به نديدن زدند. اينک به جاي استدلالات زبان‌شناختي، متوسل به بحثهائي فرعي متعدد شده‌اند. آقاي پورپيرار، زمان کم است، شما هم يک دانشمنديد، همين تعويض پي‌درپي سناريو حکايت از گره‌خوردگي مسأله شما دارد. اثبات اين خويشاوندي غير ممکن به عهده ايشان، اما بايد يادشان باشد که اثبات اين خويشاوندي بيش و پيش از هر چيز نياز به دلائل زبان شناختي دارد. دوستان در صورت تمايل ميتوانند به مقاله من در همين وبلاگ تحت عنوان «لهجه چيست، زبان کدام است؟ مرز بين لهجه و زبان» مراجعه نمايند. من پيشاپيش از پايان اين سناريو آگاهم و بيهوده بودن آن براي من اظهر من الشمس است، اما مشتاقيم و در انتظاريم تا ببينيم جناب پورپيرار از اين ادعاي عجيب خود چگونه دفاع ميکنند.

منابع مورد استفاده:

۱ – بدروس در ماتوسيان: پديده زبان ارمني- ترکي در قرن ۱۹ 
۲ - دکتر کايل رابرتز: درباره افسانه دختر مرد شيرفروش
۳ – زندگي و آثار دکتر ويليام گودل، مترجم انجيل به زبان ارمني- ترکي
۴ – دکتر کِوورک بارداکيان: نظري بر ادبيات ارمني از سال ۱۵۰۰ تا ۱۹۲۰
۵ – دکتر محمد کوتالميش: زبان ترکي با رسم الخط ارمني
۶ – جورج ريپلي، چارلز دِينا: در باره زبان و ادبيات ارمني

 

در باره بنيان انديشي (۱۵): زايش لهجه‌ها در اثر برخورد زبانها

نقدي بر ديدگاه ناصر پورپيرار در خصوص زايش لهجهها در اثر برخورد زبانها
مطالعات ايران‌شناسي بدون دروغ به همت ناصر پورپيرار سرچشمه آگاهيهاي نويني بوده است که منکر اهميت آن نميتوان و نبايد شد. مراقيت و صيانت از اين آگاهيها در شرائطي حائز اهميت حياتي است که خود ناصر پورپيرار، بنيانگذار بنيان انديشي، اخيرا به دلائل ناشناخته، به چنان تفکرات بيپايهاي روي آورده است که نه تنها خطري براي هيچ کس محسوب نميشود، بلکه به نوعي خود تخريبي و سرگشتگي خوانندگان جواني که سالها نوشتههاي وي را با علاقه دنبال کردهاند، ميانجامد. از اين قبيل بود نظريه آن طوفان آبکي در خاک ترکيه کنوني، که عوامل بطلان آن در درون خود مستطر بود و به قدر  نم نم بارانی پائيزی هم قادر به خيس کردن زمينهاي ترکيه نبود. اما بعضا نظرياتي هم در اثناء سلسله مقالات ايران شناسي بدون دروغ فرصت ظهور يافته است که يک چشمبندي و يا يک مغلطه ساده مبناي کل قضيه را تشکيل ميدهد. يکي از اين نوع نظريات که من قصد بررسي انتقادي آن را دارم، مربوط به مکانيزم زايش لهجه‌هاي يک زبان است. به نظر ناصر پورپيرار گويا مکانيزم زايش لهجه‌ها «چيزي جز» برخورد زبانهاي مختلف نيست.
سالها پيش کتابي را با همکاري دوست ارجمندم آقاي دکتر احمد محيط ترجمه کردم موسوم به «مغز به مثابه يک سيستم» (
Steven Rose: The Conscious Brain) که علاوه بر محتواي علمي بي ‌نظيرش، شاهکار مسلم نثر انگليسي بود. در بخشي از کتاب به روشنفکراني اشاره ميشد که در تحليل هر چيزي عادت دارند بگويند: «اين چيزي جز فلان نيست»، و به عنوان مثال، اين تفکر مورد تحليل و انتقاد قرار ميگرفت که گويا مغز انسان «چيزي جز» يک کامپيوتر پيشرفته نيست. با توجه به اين که اين عبارت در انگليسي به صورت “nothing but…” بيان ميشود، نويسنده اصطلاح بينظيري را براي بيان اين مفهوم ابداع کرده بود که بيترديد امروزه جزء کلمات توانمند فلسفي در زبان انگليسي است. وي عبارت nothing-butism را به اين طرز تفکر و عبارت nothing-butist  را به پيروان اين مکتب اطلاق کرده بود. ما در حين ترجمه کتاب متوجه شديم که ترجمه اين اصطلاح به فارسي مشکل يا غير ممکن است و من عليرغم بذل کوششهاي بسيار، اصطلاح «نيست مگر انديشي» و «نيست مگر انديشان» را پيشنهاد کردم. اما سالها بعد، ضمن تسلط نسبي بر زبان عربي، عبارت «ليس إلا...» (نيست مگر) را مبنا قرار داده و آن دو اصطلاح را به ترتيب به صورت «ليس إلائيات» و «ليس إلائيون» ترجمه کردم که بسيار گوياتر از اصل انگليسي از آب درآمد. بي
ترديد اگر جزء کوچکي از فصاحت اين دو اصطلاح ناشي از ذوق مترجمي من بوده باشد، بخش اساسي آن مربوط به ظرفيت زبان عربي بود که ماهيتا زباني فلسفي است.
بـگـذريـم، اين مـقـدمه را به قـصـد تأکيد اين نکته آوردم که به نـظـر من آقاي ناصـر پورپيرار يک
nothing-butist ، يک «نيست مگر انديش» و يک «ليس إلائي» افراطي بوده و «ليس إلائيات» در سرتاسر نوشتههاي ايشان موج ميزند و به عبارت ديگر ايشان «چيزي جز» يک ليس إلائي نيست! از اين مقوله است نظر ايشان مبني بر اينکه گويا علت پيدايش لهجهها «چيزي جز» برخورد زبانها نيست. حال ببينيم لهجه چيست و مرز آن با زبان مستقل کدام است و چه عواملي در تغيير زبان و در نتيجه در زايش لهجهها نقش اساسي دارند.

لهجه چيست، زبان کدام است؟ مرز بين لهجه و زبان
تغييرات تدريجي در ساختار صوتي، صرف و نحو و گنجينه لغات يک زبان موجب پيدايش لهجه
ها ميشود و اگر اين تغييرات از حد معيني تجاوز کند، لهجههاي منشعب از آن زبان هويت نسبتا مستقلي پيدا ميکنند و از اين مرحله به بعد ديگر نميتوان يکي از آن دو را لهجه ديگري ناميد. اگر دوره زماني طولانيتري را در نظر بگيريم، افتراق تدريجي زبانها از يکديگر موجب پيدايش خانوادههاي پرجمعيتي از زبانها خواهد شد که جد مشترکي دارند و هر يک از اعضاي خانواده آن نسبتهاي خويشاوندي دور و يا نزديک با يکديگر دارند. نظر به اينکه حجم تغييرات صرفي و نحوي و لغوي در چنين حالتي بسيار بزرگ است، امروزه تنها در خصوص خويشاوندي زبانهاي بسيار نزديک مانند فرانسه و ايتاليائي يا هلندي و آلماني و نظائر آن ميتوان با قاطعيت سخن گفت. خويشاوندي زبانهائي مثل هندي و انگليسي، چنانکه مدافعان نظريه زبانهاي هند و اروپائي بدان راغبند، از هيچ راهي قابل اثبات نيست.

اما بدون ترديد يک زبان مشخص در اطراف خود همواره تعدادي لهجه وابسته به خود ميپروراند. مثلا تعداد لهجههاي متمايز ترکي آذربايجاني در ايران، بدون در نظر گرفتن لهجههاي همين زبان در آن سوي ارس به بيش از ۸۰۰ لهجه ميرسد. غير از لهجههاي مشخصي مانند لهجه تبريز،  اورميه، خوي، مراغه، سلماس و ساير شهرها و قصبات، حتي لهجههاي محلات مختلف تبريز نيز از همديگر قابل تمييز است. بناب و مراغه با مسافتي کمتر از ۵۰ کيلومتر لهجههاي متمايز دارند. به همين ترتيب است لهجه اردبيل و سرعين، بازهم با مسافتي بسيار کم. چنانکه قبلا نوشته بودم، يک بار يک راننده تاکسي فارسيزبان در تهران از طرز صحبت فارسي من قاطعانه متوجه شد که من ترک تبريز هستم و نه مثلا ترک اورميه، که اين امر براي خود من غير ممکن است.

چنان که گفتيم، اولين نشانههاي لهجه در طرز تلفظ اصوات تشکيل دهنده کلمات تظاهر ميکند. مثلا در گويش تبريز و بعضي مناطق محدود ديگر، صوتي موسوم به «کاف خفيف» رايج است که ارزش صوتي آن چيزي بين «ک» و »ح» است که در تلفظ حرف پاياني کلماتي مانند «اريک» (زرد آلو)، «توک» (مو)، «کؤک» (چاق)، «ککليک» (کبک) و امثال آن تظاهر ميکند. نظير همين صوت در زبان آلماني موجود است که در تلفظ کلماتي مانند Ich (من)، wenig (کم)، Zwanzig (بيست)، Erich (اسم خاص) و نظائر آن تظاهر ميکند. اما وجود اين اشتراک صوتي دليلي بر خويشاوندي آن دو زبان نيست.

اما ذکر قضيهاي که نويسنده اين سطور چندين سال پيش در کشور هلند با آن مواجه شد، خالي از لطف نيست. در هلند بخشي به نام Scheveningen متعلق به ولايت لاهه وجود دارد که تلفظ نام آن براي افراد خارجي در حد غير ممکن است و همين مسأله در طول جنگ دوم جهاني براي شناسائي جاسوسان آلماني مورد استفاده قرار ميگرفته است. وقتي دوستان هلندي متوجه شدند که من قادر به تلفظ آن کلمه هستم، دچار حيرت شدند. علت توانائي من در تلفظ آن کلمه اين بود که اولا تلفظ اين نوع کلمات را تمرين کرده بودم و ثانيا ترکي بودن زبان مادري من در اين کار به من کمک ميکرد. علت سختي تلفظ اين کلمه و کلمات مشابه هلندي نظير Schiphol (نام فرودگاه شهر آمستردام) و Schaap (به معني گوسفند و همچنين نام خانوادگي) در هجاي نخستين آنها نهفته است. تلفظ کم و بيش دقيق همين کلمه اخير Schaap به صورت «ايسخاپ» خواهد بود. حالا براي ايجاد دقت بيشتر در تلفظ، سعي کنيد حروف مصوت اول «ايسخاپ» را حذف کنيد و حرف سين را نيز ساکن نگهداريد، يعني «سخاپ» با سکون سين! سپس بايد سعي کنيد حرف سين را هم طوري تلفظ کنيد که کمي «سوت دار» باشد و اين «سوت» هم بايد سوت هلندي باشد، نه هر سوتي! سپس بايد سعي کنيد حرف «ا» نيز صداي بين «آ» و فتحه را بدهد. کل اين زحمات براي تلفظ کلمهاي است که در هلندي به معناي «گوسفند» است و معادل آن در آلماني (خويشاوند نزديک هلندي) به صورت Schaf (با تلفظ «شاف») و در انگليسي (خويشاوند درجه دوي هلندي) به صورت sheep  ميباشد. اما عليرغم اين کوششها بازهم ممکن است لو برويد و به عنوان جاسوس آلمان دستگير شويد، زيرا لازم است به دفعات آن کلمه را از زبان هلنديها بشنويد و تقليد کنيد تا مهارت لازم کسب شود. چنانکه ملاحظه ميشود، آلماني و هلندي، عليرغم خويشاوندي نزديک و غير قابل انکاري که دارند، تفاوتهائي چنين بارز در حوزه فونتيک زبان دارند که در سرنوشت جنگ جهاني دوم تأثير ميگذارد!

اين مثالها را بدان جهت آوردم تا نشان دهم که معيارهاي گرامري در تعيين خويشاوندي دو زبان گاهي بسيار گمراه کننده است. اما اينها صرفا مربوط به تلفظ اصوات مجرد بود، مانند آن که يکي از نتهاي موسيقي را با تغيير جزئي در زير و بمي بنوازيم يا آن را به صورت موکد اجرا کنيم، که هر دو از تکنيکهاي موسيقي است. اما يک ملودي که از نتهاي متوالي تشکيل ميشود، قضيه ديگري دارد. در اين جا بعضي نتها ممکن است به صورت موکد و بعضي به صورت غير موکد اجرا شود و منظره صوتي متفاوتي حاصل شود. طرز اجراي نتها در طول بيان هجاهاي مختلف کلمه و کلمات مختلف جمله نيز يک منظره موسيقائي خاص ايجاد ميکند که در زبان شناسي intonation ناميده ميشود و از ارکان عمده لهجه است. اما لهجه ابعاد گستردهتري دارد که از طرز تلفظ کلمات عدول کرده به حوزه ساختار نحوي و نحوه جمله سازي سرايت ميکند. تشخيص اين که دو زبان مفروض لهجههاي زبان واحدياند يا اين که زبانهاي مستقلياند، همواره آسان نيست، اما بعضي معيارها وجود دارند. رايجترين معيار تشخيص که صرفا جنبه زبانشناختي دارد، به تفاهم متقابل مربوط ميشود. هر گاه دو شخص قادر به فهم منظور يکديگر بدون مداخله مترجم باشند، معمولا زبان آنها را زباني واحد ولو با لهجههاي مختلف ارزيابي ميکنند، مانند زبان انگليسي انگلستان، آمريکا، کانادا، استراليا و زبان انگليسي مورد تکلم هنديان. اما زبانهاي انگليسي، آلماني و هلندي با آن که شباهتهاي بسياري دارند، از اين مقوله نيستند و متکلمين به اين زبانها بدون دخالت مترجم قادر به تفهيم و تفاهم نيستند، لذا بايد آنها را زبانهاي مستقلي به حساب آورد. در جهان حد اقل ۵۰۰۰ زبان مختلف وجود دارد که تفاوت آنها نسبت به همديگر حد اقل به اندازه تفاوت بين زبان آلماني و هلندي است. اما اين نظريه که اگر دو نفر بدون دخالت مترجم قادر به فهم يکديگر باشند، گويا زبان واحدي را صحبت ميکنند، نظريهاي معيوب است، زيرا گاهي متکلمين به لهجههاي مختلف يک زبان قادر به فهم طرف مقابل نيستند، در حاليکه متون مکتوب به آن لهجهها را با اندکي زحمت درمييابند. لذا تشخيص مرز بين زبان و لهجه به معيارهاي علمي دقيقتري محتاج است.

شکي نيست که وجود شباهتهاي قدرتمند صوتي، صرفي، نحوي و لغوي شرط لازم براي شناسائي يک زبان به عنوان لهجهاي از زبان ديگر است. اما معيارهاي زبانشناختي مانند شباهت ساختار صوتي، صرفي و نحوي و لغوي اکثرا گمراه کنندهاند. حتي دو زبان کاملا بيگانهاي مانند ترکي و آلماني شباهتهاي زيادي در ساختار صوتي و نحوي دارند. اما يک معيار نسبتا مطمئن براي اين تشخيص وجود دارد که هيچگاه گمراه نميکند. اگر شخصي داراي هوش متوسط پس از ورود به جمعيتي با زباني ناآشنا و زندگي مستمر بين اعضاي آن جمعيت بتواند در مدت کوتاهي مثلا دو ماه قدرت تفهيم و تفاهم روزمره با اعضاي آن جمعيت را پيدا کند، و اين تسلط را ظرف مثلا يک سال به حد بوميان آن جمعيت برساند، با قاطعيت ميتوان حکم داد که زبان جمعيت مذکور وابستگي نزديکي به زبان مادري وي دارد و حتما يکي لهجه ديگري است. مثلا يک نفر ترک آذربايجاني در صورت اقامت در ترکيه قادر است در مدت کوتاهي چنين تسلطي را به دست آورد، اما کسب چنين مهارتي براي وي در زبان انگليسي شايد به سالها وقت نياز داشته باشد.

ضمنا زبان همواره مسألهاي سياسي بوده است. دولتها تمايل شديدي دارند که ملت خود را با هويت زباني واحدي معرفي کنند. مثلا در حالي که ما ملت واحدي به نام «آلمان» ميشناسيم، درون قلمرو آلمان لهجههائي وجود دارد، مانند لهجه باواريا، که تفاوت آن با زبان شمال آلمان بيشتر از تفاوت بين آلماني و هلندي است. لذا باواريا در صورت استقلال از آلمان ممکن است زبان خود را نه لهجهاي از زبان آلمان، بلکه به عنوان زباني مستقل معرفي کند. در ضمن اگر فاشيستهاي آلمان موفق به ضبط اراضي هلند و نگهداري آن شده بودند، به راحتي ميتوانستند زبان آنجا را به عنوان لهجهاي از زبان آلماني معرفي کنند. مثال ديگر نيز ترکي آذربايجاني و ترکيه است. صرف نظر از کلمهسازيهائي که در دهههاي اخير در ترکيه صورت گرفته است، زبان توده مردم ترکيه و آذربايجان را ميتوان لهجههاي يکديگر (و به نظر من لهجه ترکيه را لهجهاي از ترکي آذربايجاني) شناسائي کرد. اما بسياري روي اين مسأله حساسيت دارند و اگر به آنها بگوئيد که ترکي آذربايجاني لهجهاي از فارسي است، راحتتر ميپذيرند! کلمه مجعول «آذري» هم که در سالهاي اخير متداول شده است و هيچ آذربايجاني معناي آن را تا چند سال پيش نميدانست، در اصل براي احتراز از اطلاق کلمه «ترک» به مردم آذربايجان اختراع شده بود.

عده زيادي هم سالها اين فکر مشعشع را مطرح کردهاند که گويا ترکي «چيزي جز يک لهجه نيست». طبيعي است که اگر لهجهاي وجود داشته باشد، بايد از يک زبان اصلي منشعب شده باشد. اما اينان هرگز قادر به پاسخ اين سوال نبودند که اگر ترکي لهجه است، لهجه کدام زبان است؟ البته من منظور الکن آنان را ميفهميدم. آنها لهجه را (حد اقل در مورد ترکي) منشعب از زبان نميدانستند، بلکه آن را وسيله ارتباطي مستقل و الکني معرفي ميکردند که هنوز به منزلت زبان نرسيده است. نظريه درخشان ناصر پورپيرار هم که ترکي و فارسي هر دو را لهجهاي از عبري اشکنازي معرفي ميکند (طبيعتا بي آن که نه از ترکي و نه از عبري اشکنازي اطلاعاتي داشته باشد) حد اقل براي خودش بايد بتواند معيارهائي براي تشخيص لهجهها از زبانهاي مستقل داشته باشد. وي که ظاهرا با استناد به يک طوفان آبکي توانسته است مکاني را براي توليد مصنوعي زبان فارسي و ترکي از عبري اشکنازي دست و پا کند، حالا بايد حد اقل بتواند خويشاوندي اين سه زبان را بر اساس معيارهائي شبيه آنچه که ما عنوان کرديم، يا معيارهائي که خود عنوان خواهد کرد، توضيح بدهد.

به اين ترتيب ملاحظه ميشود که علم لهجهشناسي همواره در معرض انحرافات ناشي از قيود سياسي و تعصبات قومياست، و به ندرت بر معيارهاي علمي سنجيده اتکا ميکند. قدر مسلم آن است که ارتباط لهجهها با زبان اصلي يا رابطه خويشاوندي زبانهاي گوناگون با يکديگر از طريق تمرکز روي درونيترين لايههاي زبان که بيشترين استعمال روزمره را دارند، تخمين زده ميشود. مثلا زبان انگليسي در حوزه علم و دانش بيشتر يک زبان لاتين به حساب ميآيد. زبان فارسي در حوزه حقوق و مهندسي گاهي تا ۹۹ درصد ماهيت عربي دارد و آن بخش قليلي که فارسي است، نيز ناکارآمد است. اما عليرغم حضور تعداد کثيري کلمات عربي دخيل در فارسي، نميتوان آن را لهجهاي از عربي دانست. در واقع آنچه از اين منظر به عنوان لهجه ميتوان مطرح کرد، صرفا عبارت از آن است که طرز تلفظ کلمات عربي دخيل در فارسي با تلفظ آنها در زبان عربي متفاوت است. اين واقعيت نشان ميدهد که ساختار نحوي سهم عمدهاي در هويتدهي به زبان دارد. يعني اگر حتي بيش از ۸۰ درصد کلمات يک زبان متعلق به زبان ديگري باشند، اگر ساختار نحوي آن استقلال نسبي داشته باشد، نميتوان از لهجه سخن به ميان آورد.  

دانستن اين که لهجه عمدتا ناشي از کدام مولفه زبان است، در تعيين گروه زبانهاي خويشاوند نقشي کليدي دارد، زيرا زبانشناسان به درست يا به غلط خانوادههاي معيني از زبانها را تعريف کردهاند که معيار تعريف آنها عمدتا بر اين نظريه استوار بوده است که گويا زبانهاي خويشاوند در گذشته زبان واحدي بودهاند و در اثر پيدايش تفاوتهاي لهجهاي و تعميم و گسترش تدريجي اين تفاوتها، به زبانهاي مستقل و مختلف همخانواده تبديل شدهاند. اين نظريه در توجيه رابطه زبانهاي داراي خويشاوندي نزديک کارساز است، اما ممکن است خويشاونديهاي دور را به درستي منعکس نکند و به اين دليل با انتقادهاي علمي شديدي مواجه است. مثلا با آنکه ساختار گرامري يک زبان بيشترين مقاومت در برابر عوامل خارجي را نشان ميدهد، معلوم نيست چه عاملي باعث شده است که مثلا زبان آلماني با بيشترين شباهت کلمهاي به انگليسي، داراي ساختار نحوي چنين متفاوتي باشد. مطابق فرضهاي ما، اين دو زبان مي بايست از منظر ساختار نحوي به هم بيشتر شبيه باشند، تا از منظر کلمات. در حاليکه خويشاوندي آلماني و انگليسي بيشتر از منظر شباهتهاي لغوي مورد بررسي قرار ميگيرد، زيرا شباهتهاي دستوري بسيار ضعيف است. در واقع ساختار نحوي زبان آلماني به ترکي نزديکتر است تا به انگليسي. ساختار زبان آلماني فقط يک قدم با التصاقي بودن، که وجه تمايز اصلي گرامر ترکي است، فاصله دارد.

خلاصه کنيم: در شناسائي لهجههاي يک زبان معيارهاي نسبتا مطمئني در دست داريم که متوجه انحرافات جزئي در طرز تلفظ اصوات، قوانين صرفي و نحوي و تفاوتهاي جزئي در ترکيب لغوي است. ميزان اين انحرافات در لايههاي دروني زبان مانند کلمات روزمره و ساختار گرامري معمولا کمتر است، زيرا ضريب تکرار آنها بالاست. متکلم به يک زبان ميتواند تکلم به لهجههاي آن زبان را نيز به آساني ياد بگيرد. در خصوص رابطه خويشاوندي زبانهاي مستقل و نزديک نيز با معيارهاي  کم و بيش مشابهي مواجهيم، با اين تفاوت که ميزان انحرافات در اين مورد بيشتر بوده و تا حدي به ساختار گرامري نيز سرايت ميکند و به زمان يادگيري نسبتا بيشتري نياز دارد. اما تحقيق در رابطه خويشاوندي زبانهاي مستقل غير مشابهي مثلا مانند فارسي و دانمارکي بسيار پيچيده بوده و معيارهاي موجود هم اکثرا گمراه کنندهاند.

عوامل تغيير زبان
لهجه
هاي مختلفي که اقشار مختلف جامعه در يک مکان يا در مناطق مختلف جغرافيائي در زندگي روزمره به کار ميبرند، انعکاسي از روابط و ضوابط اجتماعي، موقعيت طبقاتي، عوامل محيطي و عوامل ديگر است. حتي تک تک افراد متکلم به يک زبان، شيوه خاص خود را در استعمال آن زبان دارند و مثلا امروزه متخصصين، مخصوصا در زمينههاي پليسي قادرند با تحليلهاي رياضي (مثلا کثرت استعمال کلمات خاص يا نحوه جملهبندي)، نويسنده مجهول يک متن را شناسائي کنند. بسياري قادر به تشخيص متن زنانه از مردانهاند و از جمله خود من در بخش نظرات وبلاگ ناريا بعضي وقتها کامنتهائي با امضاي يک زن مشاهده ميکنم ولي شيوه جملهبندي آن به نظرم کاملا مردانه ميآيد. طرز تکلم جوانان با افراد مسن و افراد تحصيل کرده با اقشار بيسواد متفاوت است. جوانان در طول دو دهه اخير لهجه خاصي را براي خود ابداع کردهاند که شامل استفاده از کلمات خاص، طرز تلفظ کلمات، به کارگيري شيوههاي خاصي در گرامر  و ساير خصوصيات لهجهاي است. اين لهجه که بيشتر در تهران رواج دارد، هم اينک به پديدهاي در خور تأمل در حوزه زبانشناسي تبديل شده و حتي کتاب لغت نيز در اين زمينه تأليف شده است. نکته جالب اين که عناصري از زبان داش آکلها و داش مشديها و جاهلهاي پامنار سابق نيز حضوري قوي در اين لهجه دارند که با عناصري از تکلم بازاري ترکيب شده و لهجهاي از زبان فارسي بي تناسب با روحيه جوانان را پديد آورده است که دختران و پسران «امروزي» به طور يکسان از آن استفاده ميکنند. به نظر ميرسد که شکلگيري اين لهجه که تناسب چنداني هم با دنياي نوجوانان ندارد، از  نوعي عکسالعمل رفتاري در برابر نوجوانان متدين نشأت گرفته باشد که معمولا به زباني متواضع، نسبتا سالم و بيريا تکلم ميکنند. به عبارت ديگر نسلي که خود را «امروزي» ارزيابي کرده، مايل بوده است در برابر  نسلي که آن را «کهنه پرست» مي شناسد، متفاوت ديده شود و به همين منظور ضمن انتخاب لباس متفاوت و موسيقي متفاوت، براي خود لهجهاي هم دست و پا کرده است و انگيزهاش هم صرفا آن بوده است که «متفاوت» ديده شود. من توجيه ديگري براي شکل گيري اين لهجه در دو دهه اخير نيافتم و معتقدم که اين پديده بايد در حوزه زبانشناسي اجتماعي (sociolinguistics) مورد مطالعه قرار گيرد.

همينجا از ناصر پورپيرار سوال ميکنيم که آيا برخورد زبانها در قلمرو زندگي زنان و مردان و جوانان و افراد سالخورده و قشر زحمتکش و اشراف و غيره به صورت متفاوتي صورت ميگيرد که لهجه گفتار آنان چنين متفاوت است؟ يا جوانان متدين و جوانان «امروزي» در معرض زبانهاي خارجي متعددي قرار گرفته‌اند که لهجه آنها چنين تفاوتي را نشان ميدهد؟ گمان نميکنم اين پديدهها را بتوان در چهارچوب نظريه «زايش لهجهها از طريق برخورد زبانها» توضيح داد. بيترديد ديدگاه ناصر پورپيرار هم جايگاه خاص خود را در توجيه شکل گيري لهجهها دارد. مثلا ساکنين مناطق مرزي (منظور مرزهاي زباني است) معمولا تحت تأثير زبان مجاور لهجه خاصي در تکلم زبان مادري خود پيدا ميکنند. زبان دوم هم که زباني اکتسابي است، معمولا تحت تأثير زبان مادري شکل خاصي به خود ميگيرد، مانند لهجه هنديان هنگام تکلم به زبان انگليسي، يا لهجه ترکان هنگام تکلم به زبان فارسي، اما اين پديده بيشتر به accent مربوط ميشود نه dialect. متأسفانه هر دوي آنها را در فارسي «لهجه» ترجمه ميکنند که اين امر باعث مغلطههاي زيادي ميشود و نظر ناصر پورپيرار هم دقيقا بر اساس همين مغلطه، يعني يکي دانستن آکسان و ديالکت بنا شده است. آکسان همان طور که گفته شد، شيوه تکلم يک زبان خارجي و غير بومي است، مانند وقتي که يک نفر انگليسي عربي صحبت ميکند. اما ديالکت عبارت است از اشکال مختلف زباني واحد که در مناطق مختلف و بين اقشار مختلف با تفاوتهاي جزئي مورد تکلم قرار ميگيرد. اما ناصر پورپيرار در واقع ميخواهد بر ما چنين تلقين کند که ديالکت «چيزي جز آکسان نيست».

عوامل موثر در پيدايش لهجههاي يک زبان متعددند که تعامل با زبانهاي ديگر صرفا يکي از آنهاست. يک زبان تحت تأثير دو گروه از عوامل موثر تکوين مييابد که يکي از آنها عوامل همگرائي و ديگري عوامل واگرائي زبان است. همگرائي زبان معمولا از طريق ارتباط روزمره و موثر بين افراد اجتماع تحقق مييابد. کلماتي که کاربرد روزمره دارند، به علت کثرت استعمال، در برابر عوامل تغيير دهنده مقاومت بيشتري دارند. ساختار گرامري زبان نيز در برابر عوامل تغيير دهنده مقاومت بيشتري دارد، زيرا آن هم، به صورت ناآگاه، روزانه هزاران بار مورد استعمال هر فرد در ارتباط با ديگران قرار ميگيرد و مورد «يادآوري» قرار ميگيرد. فعل نسبت به اسم در برابر عوامل تغيير دهنده مقاومت بيشتري دارد. نگاهي گذرا به زبان ترکي ايراني برما آشکار ميکند که از بين کلمات دخيل فارسي در ترکي، خيل عظيمي از آنها اسمند و افعال درصد بسيار ناچيزي را تشکيل ميدهند. حتي اگر در کلمات دخيل بيشمار عربي در فارسي دقيق شويم، ملاحظه ميکنيم که اغلب آنها به صورت اسم وارد فارسي شدهاند، مانند کلمه «فهم» که در عربي تصريفات فعلي متعددي را ميپذيرد، ولي در فارسي صرفا يک اسم است. علت مقاومت بيشتر فعل نسبت به اسم، نيز مربوط به مقاومت ساختار دستوري زبان است، زيرا فعل مکانيزمهاي دستوري متعددي را نيز همراه دارد که جذب و هضم آن در زبان ديگر غير ممکن است. بنا بر اين زبان در اثر استعمال زنده ميماند و بخشهائي از زبان که کثرت استعمال بيشتري دارند، مقاومترند.

يکي از موارد بسيار جالب در مطالعه ماهيت لهجهها به لهجههاي ترکي در آذربايجان ايران و جمهوري آذربايجان مربوط ميشود. اين دو بخش جغرافيائي در اثر عوامل سياسي نزديک دويست سال از هم تجريد شدند که به علت وجود سلطه شوروي سابق، حدود ۷۰ سال از اين ۲۰۰ سال نيز تجريد مطلق بود. لذا زبان واحد آن دو خطه در شرائط کاملا متفاوتي به رشد و تکوين خود ادامه دادند. در اين مدت، ترکي آذربايجاني در ايران تحت تأثير زبان فارسي و در آذربايجان شمالي تحت تأثير زبان روسي قرار گرفت. از اين رو ممکن است آذربايجانيان ايران و آن سوي ارس در زمينههاي علمي و حيات سياسي و ژورناليسي به آساني قادر به تفاهم با يکديگر نباشند. اما نکته جالب اين است که اگر يک نفر فرد بيسواد آذربايجاني ايراني به سفر باکو برود، اين شخص بدون نياز به هيچ کمکي قادر است تمام احتياجات خود در اجتماع را به راحتي برآورده کند و از سپور خيابان گرفته تا مقامات ارشد دولتي و نمايندگان مجلس و اساتيد دانشگاه، يعني با همه اين اقشار نيز ملاقات و گفتگو کند. در حالي که همين شخص ممکن است در تهران دچار مشکلات عديدهاي بشود. اين مثال حاکي از آن است که زبان لايههاي متعددي دارد. درونيترين لايه زبان علاوه بر ساختار دستوري، شامل  کلمات بنيادين و عبارات و ضربالمثلها و اصطلاحات مربوط به تحسين و ترغيب و دشنام و دعاي خير و مغازله و امثال آن است که در مقابل عوامل خارجي از مقاومت بالاتري برخوردار است. لذا در تشخيص مرزهاي لهجه و زبان بايد بيشتر روي اين لايه از زبان تمرکز نمود.

در گذشته مردم متعلق به حوزه يک زبان در اجتماعات کوچکتر جدا از هم زندگي ميکردند و زبانشان به علت نبودن ارتباطات موثر رفتهرفته دچار افتراق ميشد. در دهههاي اخير به علت پيشرفت وسائل ارتباطي صوتي و تصويري، درصد همگرائي لهجههاي مختلف هر زباني بيشتر شده است، يا احتمال تکوين لهجههاي جديد کمتر شده است. مثلا امروزه در اثر فعاليت رسانههاي صوتي و تصويري و وجود نظام آموزشي مبتني بر زبان فارسي، نه تنها لهجههاي مختلف زبان فارسي به همديگر نزديک شدهاند، بلکه اين يکنواختسازي تا حدي روي زبان ترکي هم موثر افتاده و بعضي شيوههاي بيان فارسي مآبانه وارد زبان متکلمين ترکزبان شده است. از اين رو بدون ترديد، فقدان ارتباطات موثر در گذشته، از عوامل مهم پيدايش لهجههاي متعدد يک زبان مانند لهجه تبريز و اردبيل و خوي و اورميه و نظائر آن شده است. مطلب مهم آن است که يک لهجه وقتي که تکوين يافت، تثبيت ميشود و يکي از ارکان هويت ميشود، لذا تغيير آن به آساني ممکن نيست.

اما آنچه گذشت شرح شرائط و بستر مناسب براي تغيير زبان و تکوين لهجهها بود. مثلا ضعف ارتباطات اجتماعي صرفا زمينه را براي تغيير زبان آماده ميکند. اما به فرض وجود شرائط مناسب، عوامل واقعي تغيير زبان و تکوين لهجهها کدامند.؟ پيش از اين، عامل رفتاري و انگيزه رواني در شکل گيري لهجه را با اشاره به لهجه جوانان تهران مورد بررسي اجمالي قرار داديم. هر قشر جامعه ضمن اتخاذ شيوه تکلم خاص خود کوشش دارد وابستگي خود را به طبقهاي خاص مورد تأکيد قرار دهد و عدم وابستگي خود به صنوف ديگر را به رخ ديگران بکشد. انگيزههاي رواني و رفتاري در شکل دهي به لهجهها متعددند و به تفصيل در مباحث زبانشناسي اجتماعي مورد بررسي قرار ميگيرند.

يکي ديگر از عوامل تغيير زبان و در نتيجه شکلگيري لهجهها به عامل آب و هوا مربوط ميشود. مطلب حائز اهميت عبارت از آن است که تلفظ اصوات تحت تأثير هندسه دهان و فعاليت تارهاي صوتي است. بعضي از اصوات منحصرا ناشي از عبور آزادانه هوا از حفره دهان و تأثير پذيرفتن از شکل هندسي متغير اين حفره بيان ميشود. در بيان بعضي اصوات ديگر علاوه بر عامل فوق، تارهاي صوتي نيز سهمي ادا ميکنند. مثلا در بيان «س» تارهاي صوتي کمترين فعاليت را دارند، اما در بيان «ز» که شکل ديگري از «س» است، تارهاي صوتي نقش اساسي دارند. لذا ساختار صوتي دهان انسان شبيه يک ارکستر متشکل از سازهاي زهي و سازهاي بادي است. آنها بعضي نتهارا به تنهائي و بعضي را متفقا اجرا ميکنند. در واقع اگر کلمه «کيتاب» به «کيتاپ» تبديل شد، اين بدان معناست که سازهاي زهي خاموش شدهاند و سازهاي بادي فعالتر شدهاند.

اما دستگاه صوتي انسان، مخصوصا تارهاي صوتي وي، تحت تأثير عوامل اقليمي نظير دماي هوا، رطوبت و غيره دگرگون ميشوند. در مناطق سردسير معمولا تمايلي به اداي مصوتهاي بلند نيست، زيرا تارهاي صوتي انسان دچار سرمازدگي و حتي انجماد خواهد شد! لذا تعداد مصوتها بيشتر و طول زماني آنها کوتاهتر است. در مناطق گرمسيري برعکس، تعداد صامتها بيشتر بوده و مصوتها نيز بلندترند، زيرا فرصت کافي براي استفاده از تارهاي صوتي بدون مواجهه با خطر سرمازدگي وجود دارد! حتي در مناطق گرمسيري تعداد حروف صائت و صامت حنجرهاي بيشتر است، مانند اصوات «ح»، «خ»، «ق» و «ع» در عربي. علت اين مسأله را بايد در اين نکته جستجو کرد که انسان در هواي گرم فرصت کافي براي استفاده از تارهاي صوتي خود بدون مزاحمت سرما و يخبندان را در اختيار دارد، در حاليکه اگر در هواي ۴۰ درجه زير صفر اردبيل دست به چنين کاري بزند، غير از تارهاي صوتي، امعاء و احشاء وي دچار يخبندان خواهد شد!

خواص دستگاه صوتي انسان به دستگاه شنوائي او نيز منتقل ميشود. مثلا يک نفر ترک به راحتي تفاوت بين (پرواز کن) و üç (عدد سه) را هم در تلفظ و هم در شنيدن به راحتي درمييابد، اما يک نفر فارس آن دو کلمه مختلف را يک کلمه ارزيابي ميکند و قادر به تلفظ آن دو کلمه به صورت متفاوت نيست. ترکان نيز اکثرا قادر به بيان حرف «ق» در کلماتي مثل «قلب»، «قشنگ» و امثال آن نيستند و آن را به روش خاص زبان خود تلفظ ميکنند و سبب آن را درک نميکنند که چرا تلفظ اين حروف از سوي آنها موجب اعتراض فارسها ميشود. اين مسائل مربوط به ساختار صوتي است که به ساختار شنوائي نيز سرايت کرده است.

يکي ديگر از عوامل مهم در شکلگيري لهجهها به مسأله «صرفهجوئي در انرژي» مربوط ميشود. انگيزه صرف انرژي کمتر در اداي کلمات موجب ميشود که ترکيب اصوات کلمات رفتهرفته صيقل بخورد و کلمه هماهنگي صوتي بيشتري پيدا کند و تلفظ آن راحتتر بشود، مانند آن که کلمه «خشياثرا» به «شاه» تبديل شود يا کلمه «کلتي» در ترکي باستان به معناي «آمد» شکل امروزين «گلدي» را پيدا کند. قانون هماهنگي اصوات که از ترکي باستان تا امروز در زبان ترکي به درجات مختلف رايج بوده است و البته رفتهرفته غلبه بيشتري بر زبان يافته است، يکي از مکانيزمهاي صرفهجوئي در انرژي و تلفظ راحتتر کلمات است. به علت تخصصي بودن اين مبحث، بررسي تفصيلي آن در حوصله اين مقال نميگنجد. براي تشريح بهتر عامل صرفهجوئي، مثال ديگري از زبان ترکي ميآوريم. در همه لهجههاي باستاني ترکي صوتي وجود داشته است موسوم به «نون غنه» که امروزه در بسياري ار لهجههاي ترکي حذف شده و در بعضيها هنوز باقي است:

کيتابينق> کيتابين: کتاب تو
اوزونگ> اوزون: صورت تو
بيلينگ> بيلين: بدانيد

حذف اصوات صامت صرفا يکي از شيوههاي صيقل خوردن کلمات با انگيزه صرفهجوئي در انرژي است. روش ديگر آن است که جاي يکي از صامتها در کلمه عوض ميشود تا راحتي بيشتري در تلفظ آن حاصل آيد، مانند کلمات ترکي زير:

توْپراق> توْرپاق: خاک
ياپراق> يارپاق: برگ
دوتساق> دوستاق: زنداني

نمونه ديگر تبديل کلمه «قفل» به «قلف» در فارسي است. حتي مثالهائي وجود دارد حاکي از اين که براي سهولت در تلفظ کلمات، صوتي به اول يا وسط يا آخر آن اضافه ميشود. مسأله اينجاست که هر نوع دگرگوني صوتي به قصد صرفهجوئي در انرژي مورد پذيرش عامه قرار نميگيرد. اين تغييرات صوتي بايد از ديد زيباشناسي و ساير معيارهاي روانشناختي شايستگي پذيرش جمعي را کسب کنند تا در زبان تثبيت شوند. قضيه شبيه قانون انتخاب طبيعي در نظريه تکاملي داروين است. اين امر موجب ميشود که تغييرات خودانگيخته و بيهدف بر زبان حاکم نشوند و موجب امحاء زبان نشوند. در واقع زبان نيز مثل يک موجود زنده ضمن اينکه پيوسته دستخوش تغيير ميشود دائما نيز از خود صيانت ميکند.

عوامل دخيل در زايش لهجهها بسيار بيشتر از اينهاست. چيزي که مسلم است آن است که زبان از طريق شفاهي بين آحاد جامعه متبادل ميشود و از نسلي به نسل ديگر منتقل ميشود. همه آحاد جامعه با همه آحاد ديگر و همه نسلها با نسلهاي ديگر امکان ارتباط مستقيم زباني در يک زمان را ندارند. لذا انتشار زبان بين آحاد جامعه و نسلهاي متمادي به صورت «موج» تحقق مي يابد، مانند آن که خبري دهن به دهن منتقل شود. همه ميدانيم که هر خبري در ضمن انتشار دهن به دهن کمي هم دچار تحريف ميشود. هر کس مطابق سلائق و تعصبات خود تغييرات جزئي روي آن إعمال ميکند و ممکن است شکل خبر در نهايت کاملا با اصل آن متفاوت نيز باشد. درست است که خبر مربوط به مضمون کلمات و جملات است، اما شکل کلمات و جملات نيز دائما در معرض چنين دگرگوني قرار دارد. هر متکلمي سلائق خاص خود را روي زبان اعمال ميکند و آن را از طريق موج به ديگران منتقل ميکند. اکثرا جمع جبري اين سلائق متنوع و متکثر برابر صفر است و زبان بدون تغيير باقي ميماند، زيرا عوامل همگرائي به صورت نيرومندي عمل ميکنند، ولي ممکن است برآيند اين نيروهاي متنوع و متکثر با گذشت زمان طولاني منجر به پيدايش و تثبيت شکل متغيري از يک زبان بشود که همان لهجه است.

به طور خلاصه: اصطلاح «آکسان» اکثرا به لهجه افراد هنگام تکلم به يک زبان اکتسابي اطلاق ميشود و طبيعتا نتيجه برخورد زبان مادري با زبان اکتسابي است، مانند لهجه ترکها هنگام تکلم به زبان فارسي يا لهجه هنديها هنگام تکلم به زبان انگليسي. اما ديالکت به لهجههاي مختلف يک زبان اطلاق ميشود که در اثر عوامل مختلف محيطي، اجتماعي، رواني و تطور زماني، اکثرا بر اساس مکانيزمي شبيه به مکانيزم انتخاب اصلح در نظريه تکاملي داروين شکل ميگيرند و تثبيت ميشوند. گسترش اين تغييرات و سرايت آن به ساختارهاي صرفي و نحوي موجب پيدايش زبانهاي مستقل از هم ميشود.

اينک که عوامل تغيير زبان را کم و بيش شناسائي کردهايم، و دريافتهايم که زبانهاي گوناگون در واقع از گسترش لهجهها و افتراق بيشتر آنها پديد مي آيند، قضاوت در خصوص ديدگاه ناصر پورپيرار را که درست در جهت عکس اين منطق سير ميکند و به جاي اين که پيدايش زبانهاي مستقل را ناشي از گسترش لهجهها و افتراق بيشتر آنها بداند، لهجهها را ناشي از برخورد زبانهاي مستقل ميداند، به خوانندگان گرامي محول ميکنيم.

منابع مورد استفاده:
۱ -
مقاله مجله ساينتيفيک امريکن پيرامون علل تغيير زبان
۲ –
مقاله دائره المعارف ويکيپديا پيرامون عوامل دگرگوني زبان
۳ – ديوان لغات الترک، محمود کاشغري، ويرايش بسيم آتالاي، چاپ استانبول

 

در باره بنيان انديشي (۱۴): سرزمين توفان

سرزمين توفان

فرصتي شد تا سي دي موسوم به مستند توفان نوح را بارديگر با نگرشي تنقيدي به تماشا بنشينم و ديدگاههاي خود را در اين خصوص با خوانندگان در ميان بگذارم.
مستند با مقايسه روايت توراتي توفان نوح با روايت قرآني آن آغاز ميشود و متکلم محترم جناب ناصر پورپيرار اشاره ميکند که روايت توراتي که ادعاي نابودي کل جهان از طريق توفان را دارد، هم به لحاظ اخلاقي معتبر نيست، و هم «اشکالات فني» دارد، زيرا لازم است کل جهان از طريق بارش باران چنان مملو از آب شود که بلندترين کوههاي جهان (با ارتفاع امروزي در حدود ۸۰۰۰ متر در هيماليا) زير آب بمانند، لذا هم «تهيه اين مقدار آب» مشکل است و هم خشک کردن دوباره آن! ناصر پورپيرار سپس به روايت قرآني اشاره ميکند که دلالت بر نابودي قوم خاصي در منطقه‌اي محدود دارد و اضافه ميکند که به نظر وي محل وقوع اين توفان در خاک ترکيه امروزي بوده است. دلائل ارائه شده عبارتند از:

۱ کشور ترکيه کنوني از همه طرف به وسيله کوههائي محاصره شده است که امکان تجمع آب باران و تبديل شدن به دريا را فراهم ميکرده است.
۲
با آنکه سواحل ترکيه مملو از آثار بي‌پايان حضور تمدنهاي باستاني است، قسمتهاي مرکزي آن عاري از تاريخ باستاني است و گويا نشانه‌هاي حضور انسان در آن بيش از چهارصد سال نيست.
۳ - درياچه‌هاي داخلي ترکيه اکثرا فاقد جريان آب از بيرونند و همگي شورند که شوري آنها در اثر تبخير آب جمع آمده طي توفان حاصل شده است.
۴ قسمتهاي مرکزي ترکيه را لايه‌اي از گل پوشانده است که از بقاياي توفان است.

سپس منظره يک کوهستان به ما نشان داده ميشود که شکل صخره‌ها در آن هيئتي شبيه بقاياي يک کشتي را به ذهن القا ميکند که گويا بايد به بزرگي يک زمين فوتبال و وزن تقريبي ۳۲۰۰۰ تن بوده باشد.
ضمنا در طول صحبت جناب پورپيرار، يک فيلم هاليوودي يهودي ساخته در باره توفان نوح نيز زينت بخش زمينه صحبتهاست که حادثه توفان نوح را بر اساس روايت تورات بازگوئي ميکند و در آن ملاحظه ميکنيم که مرغابي و گوسفند و شير و پلنگ در کنار يکديگر و بدون ايجاد مزاحمت براي همديگر، عينا مثل توريستهاي امروزي، گوئي که هر کدام يک بليط کامپيوتري کشتيهاي تفريحي امروزي را نيز به دست دارند، به نوبت سوار کشتي ميشوند! در بخشي از ماجرا نيز شاهد آن هستيم که حضرت نوح پرنده‌‌هائي را يکي بعد از ديگري آزاد ميکند تا از وجود خشکي در آن نزديکيها آگاه شود که در نهايت يکي از پرندگان با برگ زيتوني در منقار به سوي نوح برميگردد و بدينوسيله روايت تورات در خصوص توفان نوح تکميل ميشود. خداکند جناب پورپيرار اين فيلم يهودي ساخته را قصدا به عنوان تزيين صحبتهاي خود انتخاب نکرده باشد. ولي در هر حال يهوديان هم اينک به ريش ما ميخندند که حتي مستندات ضد يهودي دست پخت ما مزين به تبليغات يهودي است. لذا نقدا از آقاي ناصر پورپيرار سوال ميکنم، آن صحنه مربوط به برگ زيتوني که پرنده براي حضرت نوح مي آورد، را از کجاي قرآن برداشته است؟ اما اينها سوالات فرعي است، برويم به سراغ چند سوال جدي‌تر:

اولا من از خوانندگان عزيز سوال ميکنم، اگر تمام کشور ترکيه را کوهها محاصره کرده‌اند، و آب اين کوهها به درياچه‌هاي داخلي سرازير نميشود، پس به کجا ميرود؟ اين همه سلسله جبال ضرورتا بايد "ترشحات" زيادي داشته باشند و رودهاي متعددي را تغذيه کنند که آنها نيز به طرف مناطق دره‌اي مرکز کشور جريان يافته و تشکيل درياچه‌هاي متعددي را بدهند. نکته بعدي اين که اگر درياچه‌اي هيچگونه جريان آبي از هيچ جائي دريافت نکند، با توجه به تبخير تدريجي، چه مدت به صورت درياچه باقي ميماند؟ سپس سوال سرگرم کننده ديگري داريم و آن اين که اگر توفان ناشي از آب باران و آب چشمه‌هاي زمين بوده است (همان طور که در کتاب‌الله الحکيم آمده است) چگونه است که تبخير آن منجر به باقي ماندن درياچه‌هاي نمک شده است؟ اما قضيه به اين ختم نميشود. سوال ديگري ذهن مرا آزار ميدهد. آن نيروي تابشي عظيمي که دريائي به بزرگي ترکيه را طوري تبخير کرده است که از آب شيرين جمع آمده در اثر توفان، جز درياچه‌هاي نمک باقي نمانده است، چرا نتوانسته است آن لايه گلي را که استاد شناسائي کرده‌اند و گويا تمام مناطق مرکزي ترکيه را پوشانده است، خشک نمايد؟ و اگر اينها ناشي از معجزه بوده است، پس چرا پورپيرار شرائط فني وقوع توفان در خاک ترکيه کنوني را با آن وسواس تشريح ميکند؟ به درستي که اين مسائل بر ما ثقيل آمد و مستند معروف به توفان نوح را حتي در حد قصه‌هاي سرگرم کننده کودکان نيز ارزيابي نکرديم.

اما ارزنده است که قدري هم روي ادعاي ديگر استاد در خصوص اين که مناطق مرکزي ترکيه فاقد ردپاي تمدنهاي باستاني است، تمرکز کنيم. با کمال تعجب در اين مورد نيز، چنانکه شرح آن خواهد آمد، ادعاهاي جناب پورپيرار را مأيوس کننده يافتيم. حقيقت امر آن است که مناطق مرکزي ترکيه و مخصوصا اطراف درياچه وان و مناطق بين درياچه اروميه و درياچه وان تمدنهاي باستاني متعددي را به خود ديده است که از آن جمله است: آشوريها، هورري‌ها، حطّي‌ها، اورارتوها و از همه مهمتر: تمدن هيت‌ها. به علت محدود بودن فضا، من در اينجا فقط داده‌هاي کلي را در خصوص بعضي تمدنهاي باستاني مناطق مرکزي ترکيه ارائه ميدهم و خواننده ميتواند بنا بر سليقه و ذوق خود به پيگيري مسأله بپردازد.

حطي‌ها مردمي باستاني بودند که آثار تمدن آنها در هزاره سوم و دوم قبل از ميلاد در آسياي صغير قابل مشاهده است. تعيين ارتباط زبان آنها با خانواده زبانهاي شناخته شده غير ممکن است، فقط گفته ميشود که با زبانهاي موسوم به هند واروپائي خويشاوندي نداشته است. بيشترين يافته‌هاي مربوط به به تمدن حطي در بوغاز کؤي ترکيه مشاهده شده است که نام باستاني آن حطّوشا است و در شمالي‌ترين نقطه منطقه باستاني کاپادوکيا قرار دارد. حفاريهاي باستان‌شناسي ثابت ميکند که شهر حطوشا در آتش مهيبي که (به احتمال قوي در اثر وقوع جنگ) در حدود ۱۷۰۰ قبل از ميلاد روي داده بود، بکلي نابود شده و چندين ده سال بعد، زندگي در اين منطقه دوباره از سر گرفته شده است. ورود آشوريهاي بين‌النهرين به اين منطقه (به احتمال قوي به قصد تجارت) موجب پيدايش خط براي نخستين بار بين حطي‌ها شده است که به برکت همين نوشته‌ها (به خط ميخي اکدي) اطلاعات بسياري در باره حيات اجتماعي تمدن حطي قابل دريافت است.

قرص خورشيد مربوط به تمدن حطي که در موزه آثار باستاني آناتولي در آنکارا نگهداري ميشود.

نخستين آثار مربوط به تمدن باستاني اورارتو مربوط به قرن نهم قبل از ميلاد در منطقه درياچه وان قابل مشاهده است. آثار مکتوب متعددي (در حدود ۲۰۰ لوحه) به زبان اورارتوئي و به خط ميخي آشوري موجود است که نشان ميدهد زبان آنها از نوع زبانهاي التصاقي بوده است که ارتباط تمدن آنها با تمدنهاي سامي و هند و اروپائي را منتفي ميکند. (کلمه «التصاقي» يا agglutinative يک مفهوم زبان‌شناختي مربوط به ساختار گرامري زبان است که بحث پيچيده‌اي دارد و تشريح آن نيازمند آشنائي با عملکرد مورفمها و رابطه بين صرف و نحو زبان است و إن شاء الله در موقع مقتضي در اين باره اطلاعاتي عرضه خواهيم کرد. از زبانهاي التصاقي باستاني ميتوان از سومري، ايلامي، اورارتوئي و چندين زبان ديگر، عمدتا در حوزه بين النهرين نام برد. ترکي از نمونه‌هاي بارز زبانهاي زنده امروزي داراي ساختار التصاقي است. (دقت کنيم که القتصاقي بودن دو زبان ضرورتا به معناي خويشاوند بودن آنها نيست، هرچند احتمال اين خويشاوندي قوي‌تر است. اما اگر دو زبان را در نظر بگيريم که يکي از آنها التصاقي و ديگري غير التصاقي باشد، احتمال خويشاوندي آنها بسيار ضعيف است).

اما يکي از مهمترين تمدنهاي تاريخي که عرصه حضور آن عمدتا شامل اراضي مرکزي ترکيه کنوني (ولي نه محدود به آن ميشود) تمدن هيت‌ها است که به لحاظ وسعت قلمرو و آثار فرهنگي آن نياز به مطالعه گسترده دارد. در اين نوشته اطلاعاتي کلي در خصوص تمدن هيت‌ها عرضه خواهيم کرد و مراجع لازم جهت مطالعه بيشتر نيز ارائه خواهد گرديد.

تاريخ تمدن هيت معمولا به سه دوره تقسيم ميشود: تمدن هيت باستاني (۱۵۰۰-۱۷۵۰ قبل از ميلاد)، تمدن هيت ميانه (۱۴۳۰-۱۵۰۰ قبل از ميلاد) و تمدن هيت نوين (۱۱۳۰-۱۴۸۰ قبل از ميلاد). گزارش تورات که در اسفار مختلف از آنان نام برده است، هيت‌هارا قومي کنعاني ميشناسد و گويا حضرت ابراهيم قطعه زميني را که به منظور ساختن مقبره لازم داشت، از آنان خريداري نموده‌است. در سفر پادشاهان از هيت‌ها ضمنا به عنوان مقامات ارشد قشون داود نام برده شده است.

رامسس دوم فرعون مصر از هيت‌ها در موارد متعدد به عنوان «جنگجويان زن‌نما» نام برده است زيرا ظاهرا سربازان هيت موي بلند داشته‌اند. برخي از باستان‌شناسان هيت‌ها را مردمي مديترانه‌اي شناسائي کرده‌اند که اين امر ممکن است منشأ آنها را به شمال آفريقا نيز پيوند بزند، اما در مجموع خاستگاه آنان و ماهيت زباني‌شان در پرده‌اي از ابهام قرار دارد.

گفته ميشود که هيت‌ها نخستين حکومت سلطنت مشروطه را بنيان نهادند. دستگاه سلطنتي شامل پادشاه و خانواده سلطنتي و گروهي موسوم به «پانکو»ها بوده است که اعمال پادشاه را زير نظر داشت. آنها همچنين در زمينه قانون‌گذاري به پيشرفتهائي نائل آمدند و ندرتا از مجازات اعدام استفاده ميکردند.

قانون‌نامه‌اي از دوران شکوفائي هيت (۱۶۵۰-۱۵۰۰ قبل از ميلاد) وجود دارد که مجازات بزهکاريهاي مختلف از جمله مصدوم کردن و کشتن اشخاص و دزدي و زنا و مجازات مربوط به بردگان فراري و غيره در آن پيش‌بيني شده است. مطابق اين قانون‌نامه، هرگونه سرپيچي از اوامر پادشاه مجازات اعدام دارد. تجاوز به زن در کوه جرم مرد محسوب ميشود و وي بايد کشته شود، ليکن تجاوز به زن در خانه گناه زن محسوب ميشود و وي جان خود را از دست ميدهد. چند همسري و انتخاب همسر از بين زنان برده براي مردان مجاز است. هزاران اثر باقيمانده از تمدن هيت حکايت از آن دارد که آنها پديده‌هاي طبيعي مانند هوا، خورشيد، کوه و آب را پرستش ميکردند. تمامي خدايان مورد پرستش به شکل انسان شاخدار معرفي شده‌اند که تعداد آنها به بيش از هزار خدا ميرسيد. «تِشوب» يکي از مهمترين خدايان بود که همان خداي طوفان هورريها بود و به شکل گاو نر مجسم ميشد. وي همسر الهه موسوم به «هپات» بود که مجموعا مختصات خداي حطي نگاهبان هوا را داشتند. پادشاه هيت نقش موثري در آئينهاي ديني داشته است که شامل استحمام مقدس براي آمرزش گناه همگاني نيز ميشده است.

مجسمه طلائي يک خداي هيت (موزه بريتانيا) که سلاح خميده‌اي در دست دارد و ممکن است اشاره به الهه شکار باشد.

دولت هيت در قرن ۱۶ قبل از ميلاد يک بار موفق به تسلط بر بابل گشت اما از حکومت بر آن چشم پوشيد و موجب شد که کاسسي‌ها در آنجا به سيادت برسند و براي مدت چهارصد سال سلطنت بابل را به دست گيرند. سلطه هيت‌ها در دوره‌هاي بعدي در بخش اعظم آناتولي و مناطقي از سوريه و کنعان تثبيت شد، به طوري که در سال ۱۳۰۰ قبل از ميلاد عملا با قلمرو مصر همسايه شد و اين امر موجب بروز جنگ «کادِش» در سال ۱۲۷۴ قبل از ميلاد گرديد که با تنظيم صلح‌نامه‌اي (تقريبا) به سال ۱۲۵۸ قبل از ميلاد خاتمه يافت.
پژوهشگران دانشگاه شيکاگو چندين سال است که روي متون هيتي کار ميکنند و کوشش بي‌حدي صرف ميکنند تا ثابت کنند زبان هيت يک زبان هندواروپائي بوده است. تمدن هيت و ارتباط آن با زبانهاي هندواروپائي اميدهاي زيادي را در پژوهشگران غربي برانيگخته است، زيرا تنها امکان احتمالي براي اثبات حضور اقوام اروپائي در صحنه سياسي و فرهنگي بين‌النهرين در گرو شناسائي ماهيت اين زبان است که ميتواند به عقده ديرينه اروپائيان در خصوص غيبت نياکان آنها در شکل‌دهي به فرهنگ باستاني انسان خاتمه دهد.
زبانهاي شناخته شده بين‌النهرين صرفا يا از نوع زبانهاي سامي است، مانند بابلي، اکدي و آشوري و يا از نوع زبانهاي التصاقي مانند سومري، عيلامي و غيره. هيچ نشانه‌اي از حضور هيچ زبان هم‌خانواده با زبانهاي اروپائي امروز در بين النهرين مشاهده نشده است. از اينرو فعاليت تيمهاي کاوش و حجم هزينه‌هاي مصروفه جهت پيدا کردن سر نخي از چنين زباني به نحو تصور ناپذيري بالااست و تمام اميد اروپائيان در ارتقاء گذشته تاريخي خود به سرنوشت زبان هيت وابسته است.

پيمان صلح مصر و امپراطوري هيت، موزه باستان‌شناسي استانبول

 اما به نظر ميرسد، کوشش توام با سماجت براي اثبات همريشه بودن زبان هيت با زبانهاي اروپائي کوششي بي‌ثمر است، زيرا مطلب دندان‌گيري در اين رابطه به دست نيامده است. در اين قسمت به نمونه‌هائي از کلمات هيتي و معاني آنها توجه ميکنيم:

 اِد : خوردن (شايد با کلمه انگليسي eat و آلماني essen مربوط باشد)
اِکو: نوشيدن
اوتو: خورشيد (مقايسه کنيد با کلمه ترکي «اوت»: آتش)
اور: جنگ
ايت!: برو!
ايس: (با سين مشدد) دهان
ايسپانتوزي: جيره شراب
ايسپائي: خوردن و سير شدن
ايسپياتار: سيري
ايستاماس: شنيدن
ايستامانا: گوش
ايشار: خون
آتتا: پدر ( به صورت «آتا» در ترکي امروز رايج است)
آرا: خوب
آررا: شستن (مقايسه کنيد با کلمه ترکي «آريتماق»: تميز کردن)
آرونا: دريا
آرها: قفا، پشت (مقايسه کنيد با کلمه ترکي «آرخا»: پشت)
آنتوهها: انسان
آننا: مادر (به صورت «آنا»، «آننه» در ترکي رايج است)
آنني: اين
آننيتي: مخزن نگهداري الواح، آشيو
آننيسان: (قيد) پيش از، نخست
پارا: وراء، آن سو، دورتر (در بيشتر زبانها لفظ مشابهي به همان معني وجود دارد، مانند کلمه عربي «وراء». همچنين ممکن است با کلمه ترکي «وارماق»: به معني «رفتن»، «رسيدن» ارتباط داشته باشد. لفظ انگليسي far به معني «دور» نيز که ريشه آن varan به معني «رفتن» است، با اين لفظ و با لفظ ترکي «وارماق» ممکن است ارتباط ارگانيک داشته باشد. حتي کلمه فارسي «رفتن» مشتق از «راو» است که کلمه اخير نيز مقلوب «وار» است که چنانکه ديديم به معني «رفتن» است. اين کلمه «وار» در ترکي شرقي و ترکي آناتولي به صورت فعال استعمال دارد، اما در ترکي آذربايجاني کاربرد محدود دارد، مثلا: «وار- گل ائله‌مک» به معني رفت و آمد کردن.)
پارس: فرار کردن، گريختن (شايد از ريشه همان کلمه «پارا» به معني «دور»)

پارنانت:
خانه
پير: خانه
تار: (مشتق از de) گفتن (در ترکي به همين صورت استعمال دارد، «دئديم»: گفتم)
توپپي: لوحه (اين کلمه قطعا مشتق از کلمه سومري «ديب»، «دوب» به معني «لوحه» است. ظهور اين کلمه سومري در انواع زبانهاي دنيا امري حيرت انگيز است. در ترکي «دب» برگرفته از کلمه عربي «دأب»: رسم و روش، در فارسي «دبير»: نويسنده، «ديباچه»: مقدمه، در عربي علاوه بر «ادب» کلمه «طبع»: چاپ کردن، در انگليسي tablet : «لوحه»).
توززي: قشون، سپاه
تولي: دادگاه
دانکوئي: سياه، تاريک (مقايسه کنيد با کلمه انگليسي dark و آلماني dunkel به همان معني)
زَه: زدن
زيننا: پايان دادن
سارا: (قيد) به طرف بالا (مقايسه کنيد با کلمه فارسي «سر»)
سارلائي: بالا بردن
ساساننا: چراغ (در بيشتر زبانها کلمه مشابهي به معناي مشابه وجود دارد: عربي «ضوء»، فارسي «سو»، انگليسي see)
ساک: شناختن
ساکني: روغن
ساکوا: چشم
ساگائي: فال
سومِس: شما (شاید هم با تلفظ شومش، ممکن است ريشه کلمه «شما» باشد)
سوئل: نان
سيوات: روز
کاپپي: جوان
کالمارا: کوه
کِسسِرا: دست
کوت: (با تاء مشدد) ديوار
کوتتان: قدرت
کورتالي: ظرف
کوناتار: قتل
کونانت: مقتول
کيست: خاموش شدن
گِنزو: عشق
گِنو: زانو (مقايسه کنيد با کلمه انگليسي knee و فارسي «زانو»)
گيمانت: زمستان
لالا: زبان، گفتن (اين کلمه ممکن است ريشه کلمه «لالائي» باشد که تا به حال توضيحي قانع کننده نداشته است.)
لامان: نام
لوک: روشن کردن، افروختن (در آلماني کلمه erlöschen از ريشه lösch با تلفظ «لؤش» به معني خاموش کردن)
مان: اگر
ميليت: عسل
نِکا: خواهر
نِوا: جديد، نو (مقايسه کنيد با کلمه انگليسي new و آلماني neu و فارسي «نو«)
واتار: (مشتق از wetten): آب که جمع آن به صورت «ويدار» است (مقايسه کنيد: water, wet)
وِتانت: سال
وياننا: شراب (مقايسه کنيد: wine)
هاپپار: تجارت
هاپپيريا: شهر
هارکي: سفيد، روشن
هاستِر: ستاره (مقايسه کنيد با کلمه انگليسي star و آلماني Stern و فارسي «ستاره»)
هاللو: عميق (مقايسه کنيد، در انگليسي دو کلمه shallow به معني «کم عمق» و hollow به معني عميق و گود)
هالوگا: پيغام
هامِشانت: بهار
هانت: پيشاني
هوللانو: جنگيدن

اين تحليل مختصر نشان ميدهد که زبان هيت با بيشتر زبانهاي زنده دنيا ارتباط دارد و خود نيز با زبانهاي باستاني‌تر مانند حطي، سومري و غيره در ارتباط بوده است. از طريق تحليل کلمات يا لکسيکولوژي هرگز نميتوان آن را با هيچ زباني خويشاوند دانست. در باره گرامر زبان هيت مقالات تحقيقي فراوانند و عمدتا از سوي کساني نوشته شده‌اند که شهوت معرفي زبان هيت به عنوان يک زبان هند و اروپائي در آنها موج ميزده است.

قطعاتی از دروازه شهرحطوشا پايتخت هيت‌ها واقع در «بوغازکؤي» مزين به مجسمه شير


معيار اين خويشاوندي، چنانکه در مورد زبانهاي ديگر نيز صادق است، قاعدتا بايد وجود شباهتهاي نسبتا زيادي در کلمات و ساختار دستوري باشد. البته انتظار نداريم که يک زبان باستاني با زبانهاي امروز چنان شباهتهاي آشکاري داشته باشد که به راحتي مفهوم باشد. با اين حال از هر زاويه که به مسأله نزديک ميشويم، برما آشکارتر ميشود که صرفا يک کوشش مذبوحانه از سوي تيمي از کارشناسان يهودي مستقر در انستيتيوي شرق شناسي دانشگاه شيکاگو براي معرفي اين زبان با برچسب هند و اروپائي در کار است. وجوه افتراق اين زبان با زبانهاي اروپائي هزاران بار قويتر از وجوه تشابه محدود آن است. وجود تعداد بسيار محدودي شباهت لفظي و گرامري براي اثبات چنين حکمي کافي نيست.

صراحي به شکل سر حيوان شاخدار مربوط به تمدن هيت که در موزه متروپوليتن نگهداري ميشود.


چنين شباهتهائي بين همه زبانها، حتي زبانهاي آشکارا بيگانه نيز وجود دارد و ممکن هم هست که کلمات مشابهي که برخورد ميکنيم، کلمات دخيل از هيتي به زبانهاي ديگر باشد. مثلا شايد خيليها نميدانند که کلمات فارسي «نام»،  «نان»، «ديباچه» و «دبير» ريشه سومري و مثلا کلمه «پا» و کلمه «به» به معني «خوب» ريشه عيلامي دارند. کلمه عيلامي zu-ul به معني «آب» را با کلمه ترکي «سو» مقايسه کنيد. امروزه وجود تعداد قابل توجهي کلمات سومري و عيلامي در زبان فارسي، ترکي، عربي و زبانهاي اروپائي به راحتي قابل اثبات است. اين هرگز به معناي خويشاوندي نيست. مسأله در آنجاست که اکثرا تصور ميکنند که سومري يا عيلامي زبانهاي خالصي بوده اند، و اگر رد کلمه‌اي امروزي در يکي از زبانهاي باستاني پيدا شد، لابد رابطه‌اي وجود دارد. در حاليکه ممکن است آن زبان باستاني خود حاوي کلمات دخيل متعددي از زبانهاي باستاني‌تري باشد که ما نميشناسيم. مثلا کلمه «تمساح» از طريق زبان عربي وارد فارسي شده است، در حاليکه خود زبان عربي آن را از قبطي گرفته است. لذا عربي صرفا ناقل اين کلمه از قبطي به فارسي بوده است. از اينرو حضور اين کلمه در فارسي به معناي آن نيست که زبان فارسي روزي با زبان قبطي در تماس بوده است.

در خصوص کلمه ترکي «آتا» بايد گفت که اين کلمه، همانطور که ديديم، ريشه در زبان هيت دارد، اما ممکن است هيتي نباشد و از يک زبان قديميتري وارد زبان هيت شده باشد. تا جائي که ميدانيم، رد پاي اين کلمه در زبانهاي باستاني ديگر چنين است: (هورري) آتتاي، (سومري) آد، (عيلامي) آتتا، (زبان هيت) آتتا، آددا. با همديگر رد پاي کلمه «آتا» در زبانهاي ديگر دنيا را پي ميگيريم:

روسي: отец (تلفظ: atetz)
باسک: aita
بوسني: otac (تلفظ: آتاج)
کرواسي: otac (تلفظ: آتاج)
چک: otec (تلفظ: آتِج)
گروئنلاند: ataataq
ايرلاند: athair
لاتين باستان: atta
مقدونيه: отец (تلفظ: atetz)
يونان باستان: πατήρ ; άττα ; άππα (تلفظ به ترتيب: آپپا، آتتا، پاتر)
ويستانو: attèn
خوسا (يکي از اقوام بانتو در آفريقاي جنوبي): utata

لذا اين حکم منطقي مينمايد که جوامع ترک روزي با يکي از زبانهاي باستاني نام برده، و به احتمال قوي با جامعه هيت، بايد در تماس بوده باشد، و اگر چنين است بايد داد و ستد کلمه به صورت دوطرفه صورت گرفته باشد. اما برخورد با نکته جالب ديگري موجب ميشود که قضيه بغرنج‌تر بشود. اين کلمه به اشکال گوناگون در زبان بسياري از سرخپوستان آمريکا تظاهر ميکند. مثلا در زبان چروکي اين کلمه به صورت aada و doda و همچنين به صورت aada-doda حضور دارد. اين امر علاوه بر اين که رد پاي کلمه «آتا» را به سرخپوستان آمريکا ميرساند، بلکه کلمه «دده» نيز که هم در ترکي و هم در بسياري از زبانهاي اروپائي رايج است، به بحث ما داخل ميشود. آيا همه اينها را تصادفي بدانيم؟ بايد در جستجوي جامعه‌اي باشيم که در آن نياکان اقوام آسيائي مثل ترکان و اقوام بين‌النهرين و نياکان سرخپوستان به نحوي در تماس صلح آميز يا غير صلح آميز بوده باشند  و بتوانند از طريق تجارت، ازدواج و يا اسير گرفتن از همديگر موجب انتقال اين کلمه از قومي به قوم ديگر و سپس از طريق مهاجرت به انحاء عالم شده باشند.

قلمرو امپراطوري هيت (رنگ قرمز) در اوج اقتدار آن در حدود ۱۲۹۰ پيش از ميلاد که پس از گسترش، با امپراطوري مصر همسايه شد (رنگ سبز)

اين جامعه ميتواند در ادوار ناشناخته تاريخ در آسياي ميانه شکل گرفته باشد. اما انتقال کلمه ممکن است در بعضي موارد مستقيم و در بعضي موارد از طريق زبانهاي واسط صورت گرفته باشد، بنا بر اين تصور اين که همه آن اقوام ياد شده مستقيما با يکديگر در تماس بوده‌اند، بسيار ضد علمي است. هر کلمه مشترکي که پيدا ميشود، به جاي حکم دادن به خويشاوندي، نخست بايد احتمال دخيل بودن آن کلمه را بررسي کنيم و به خصوص احتمال ورود آن کلمه از طريق دهها زبان واسط را نيز در نظر بگيريم. لذا بررسي علمي رد پاي کلمات در زبانهاي گوناگون ميتواند هم موجب روشنگريهاي گسترده در باره تاريخ جهان و هم تقلبات غير قابل تصور در اين زمينه باشد. تنها چيزي که تأکيد آن بسيار ضروري است، آن است که با کشف يک کلمه مشترک بين دو يا چند زبان نبايد شتاب زده حکم به خويشاوندي آنان داد. در طول صد سال اخير تعبير کلمات دخيل به عنوان مستمسکي براي خويشاوندي زبانها موجب پيدايش نظريات خويشاوندي قلابي فراواني شده است، در حالي که هنوز دلائل کافي براي پذيرفتن گروه منسجمي به نام زبانهاي هند و اروپائي که ورد زبان هر زبان شناس اروپائي است، وجود ندارد.

 کتاب «تاريخ ديرين ترکان ايران» اثر آقاي دکتر محمد تقي زهتابي که حدود ۱۲ سال پيش به زبان ترکي منتشر شد، حاوي اطلاعات نسبتا جامعي در خصوص زبانهاي بين‌النهرين و از جمله در خصوص زبانهاي ماننا، اورارتو، هيت و امثال آن بود که از همان هنگام علاقه‌ شديدي جهت آشنائي بيشتر با ماهيت زبان هيت، اين تنها اميد اروپائيان براي اثبات حضور خود در تمدن بين النهرين در من برانگيخته شد. در طول اين چند سال در حد بضاعت خود ماهيت اين زبان را مورد کند و کاو قرار داده‌ام، اما هيچ برهان قابل اعتنائي در راستاي توجيه اين همه سر و صدا که در خصوص منشأ هندو اروپائي آن به راه انداخته‌اند، نيافته‌ام، چه از طريق تحليل ساختار صوتي، صرفي، نحوي و چه به لحاظ ترکيب کلمات يا لکسيکولوژي زبان هيت. با اين حال پژوهشگران دانشگاه شيکاگو با صداي بلند، زبان هيت را به عنوان يک زبان هندواروپائي در بوق و کرنا ميدمند و چون تحقيق در اين زمينه هم براي هرکسي مقدور نيست، عملا متعرضي پيدا نميشود. لذا يک چيز بر من آشکار شده است و آن اين که اروپائيان عقده عجيبي از اين حقيقت در دل دارند که چرا غليرغم داشتن تمدن درخشان يونان و روم، هيچ جايگاهي براي آنان در شکل‌دهي به باستاني‌ترين و اصيل‌ترين مهد تمدن جهان يعني بين النهرين متصور نيست و حتي در بهترين صورت بايد تمدن يونان را ادامه تمدن بين‌النهرين دانست. در حقيقت سر و صداي بي‌پاياني که اروپائيان در خصوص امپراطوريهاي ايران قبل از اسلام بويژه امپراطوري هخامنشي به راه انداختند، از همين عقده نشأت ميگرفت، اما تمدن هيت از نظر آنها جاذبه ديگري داشت و آن اين که بر خلاف هخامنشيان که همزمان با فراپاشي تمدن بين‌النهرين وارد صحنه ميشوند، هيت‌ها همزمان با تمدن بين‌النهرين در حساس‌ترين و مرغوب ترين نقطه جغرافيائي خاور نزديک حضور داشتند، و بر عکس هخامنشيان داراي دست‌آوردهاي فرهنگي گسترده‌اي نيز بودند. لذا امتياز خويشاوندي با آنان براي اروپائيان بسيار با ارزش‌تر مينمود. براي دوستاني که بخواهند در اين مورد مطالعات جدي‌تر و گسترده‌تري انجام دهند، منابع زير ممکن است مفيد باشند:

- گرامر زبان هيت (Olivier Laufenburger)، به زبان انگليسي
- لغت هيت، مجموعه‌اي از کلمات استخراج شده از الواح هيتي با توضيحات انگليسي
- اتيمولوژي لغت هيت، از مجموعه لغتنامه‌هاي Leiden در ۱۱۷۰ صفحه چاپي، قيمت ۴۴۶ يورو!

من کتاب اخير را نديده‌ام و قيمت آن هم طوري است که نميتوان قصد خريد آن را کرد. انشاءالله فرصتي باشد تا روزي در يک کتابخانه خارجي موفق به مرور آن و استخراج مطالبي چند بشوم. خوانندگان عزيزي که در کشورهاي اروپائي يا آمريکا زندگي ميکنند، نيز ممکن است بتوانند در کتابخانه‌ها به آن دسترسي داشته باشند و مطالبي از آن را براي استفاده ما و ديگران استخراج نمايند. اما جالب است که در حاليکه کتب لغت براي زبانهاي بين‌النهرين نظير بابلي و عيلامي بسيار صعب الحصول است، براي زبان هيت لغت اتيمولوژيک در هزاران صفحه نوشته‌اند که معلوم نيست در آن چه قدر آسمان به ريسمان دوخته‌اند تا ريشه کلمات هيت را با ريشه‌هاي اروپائي مشابه نشان دهند!

بررسي جلوه‌هاي مختلف فرهنگي و اجتماعي و نظامي تمدن هيت و افشاي مافياهاي تنيده شده در اطراف آن ممکن است نياز به هزاران صفحه مطلب تحقيقي داشته باشد که نه هدف ما ورود تفصيلي به اين مبحث است و نه به تخصص ما مربوط ميشود. اما داستان تمدنهائي که در حوزه مرکزي خاک ترکيه کنوني و قسمتي از آذربايجان شکل گرفتند و مهمترين آنان نيز همان تمدن هيت بود، هر ماهيتي که زبان آنها ممکن است داشته باشد، کار ناصر پورپيرار را در ثبيت تئوريهاي تخيلي خود دچار مشکلات عديده‌اي ميکند، مگر اين که تمدنهاي نام برده را نيز ساخته و پرداخته دانشگاههاي کنيسه و کليسا معرفي کرده و هزاران اثر مادي دال بر وجود تمدنهاي مذکور را نيز «نو کنده» اعلام کند، چنانکه روش معمول اوست!

اما ناديده گرفتن اين تمدنها و آثار مادي دال بر وجود آنها در مستند موسوم به «توفان نوح» و اعلام خاک مناطق مرکزي ترکيه به عنوان مناطق «گِل گرفته فاقد تاريخ» اشاره آشکاري بر آن است که ناصر پورپيرار از طرق تخيلي مخصوص به خود قصد پياده کردن سناريوي تاريخي پيش ساخته‌اي در مکان ترکيه کنوني را دارد که از هر لحاظ ضد علمي است. پياده‌ کردن اين سناريوي جعلي مستلزم آن است که جناب پورپيرار نخست سرزمينهاي گسترده خالي از سکنه‌اي را تدارک ببيند و سپس يهوديان را در طول دويست سيصد سال گذشته در آن به کار گمارد تا لهجه‌اي از زبان يهودي منسوب به اسلاوهاي شرقي را در آنجا به روش آزمايشگاهي کشت بدهند تا امروزه زبان ترکي و فارسي داشته باشيم. اين تئوري تماما مجعول در شرائطي عرضه ميشود که آگاهي ناصر پورپيرار از زبان ترکي و لهجه‌هاي گوناگون آن در سرتاسر آسيا در حد صفر مطلق است. يقين دارم که آگاهي وي در حوزه زبان عبري و شاخه يديش آن نيز در همين حد است. بارها گفته‌ام که من نظريات اخير ناصر پورپيرار را منشأ هيچ خطري براي هيچ زباني از جمله ترکي نميدانم، اما علت حساسيت من آن است که، صراحتا بگويم، ايشان با ورود به حوزه‌اي مطلقا خارج از آگاهي و ظرفيت خود، آبروي خود و مارا زير پاي باستان پرستان مهمل‌باف انداخته است.

وي در يکي از نوشته‌هاي اخير خود ادعا کرده بود که گويا در ماوراءالنهر با مردم کوچه و بازار صحبت کرده و متوجه شده است که هيچ يک از آنها خود را ترک نميشناسد!؟ آيا باور کنيم که يک نفر متخصص تاريخ بين‌النهرين و صاحب چندين هزار صفحه تأليفات، ترکي بودن يا نبودن زبان يک منطقه را از اين طريق تحقيق ميکند؟ اگر ايشان در همين شهر تهران با اشخاصي چند صحبت کند که مطئنم همه آنها خود را آريائي معرفي خواهند کرد، آيا جناب پورپيرار آريائي بودن آنها را تصديق خواهد نمود؟ در کشور ما رسم است که بيماران وقتي به پزشک مراجعه ميکنند، اظهار ميدارند که گويا مثلا مبتلا به آنفلوانزاي افغاني، يا تورم لوزالمعده يا کم کاري تيروئيدند و حتي گاهي نوع داروي مورد نياز را مشخص ميکنند و از پزشک تفاضاي نسخه ميکنند. آيا يک پزشک تشخيص خود را بر اساس اين نوع اظهارات بيمار انجام ميدهد يا اين که به علائم باليني بيمار، سيگنالهاي حياتي و شکايتهاي بيمار و فاکتهاي ديگري از اين قبيل توجه ميکند؟ جناب پورپيرار کدام نشانه‌ها و فاکتهاي زباني افراد مورد اشاره خود در ماوراءالنهر را دريافت کرده است که بر اساس آن حکم بر ترکي نبودن زبان آنان ميدهد و اصلا کسي که قادر به صرف يک فعل ترکي نيست، قادر به دريافت کدام نشانه‌ها و فاکتهاي زباني است؟ حالا بفرمائيد چنين شخصي چه صلاحتي براي محاسبه تعداد ترکان جهان و يا بدتر از آن، وضع نظريه جديدي در خصوص نحوه تکوين زبان ترکي در بين مسلمين دارد؟

مکانهائي که ايشان براي پياده کردن نظريه خود کانديد کرده و به زعم خود آنها را خالي از سکنه و گل گرفته شناسائي کرده بود، محل حضور تمدنهاي متعدد و بسيار پر مشغله از آب درآمده است. لذا ايشان فعلا جائي ندارد تا به رسم اجاره در اختيار يهوديان براي ملت سازي مصنوعي قرار دهد، اما چون ادعاي خود را منتشر کرده است، از اين به بعد بايد بار بي حاصل و طاقت فرساي آن را به دوش بکشد.

اين در شرائطي است که اگر ايشان مکان خالي از سکنه مورد نظر خود را يافته بود و تئوري خود را بنا کرده بود که گويا يهوديان با اسکان چند صد نفر يهودي منسوب به اسلاوهاي شرقي و تکثير تدريجي آنها موفق به ساختن دو ملت فارس و ترک در منطقه شده‌اند، با اين سوال عجيب مواجه بود که: پس قرابت زباني ترکي و فارسي  با يکديگر و با آن زبان مفروض يديش چه ميشود؟ آنگاه ايشان مجبور بود به کمک تئوري بافيهاي تخيلي بيشتري قرابت و شباهت زباني بين سه زبان غير شبيه و آشکارا ناخويشاوند را به خورد خوانندگان خود بدهد.

تکرار ميکنم که اين سخنان براي دفاع از زبان ترکي نيست. زبان ترکي همه انواع اتهامات عجيب و غريب و ايرادات بني اسرائيلي رنگارنگ را تا به حال تحمل کرده و، هر چند زخمي شده است، اما به برکت اصالت تاريخي و ارتباط ماهوي خود با آئين پرطراوت اسلام از نفس نيفتاده است. آنچه بايد نگرانش بود، خود ناصر پورپيرار و مجموعه دانش تاريخي است که به همت وي فراهم آمده است و اينک به دست خود وي به باد يغما سپرده شده است.

 

گروهي از هيتولوگهاي دانشگاه شيکاگو در بين مقامات ترکيه، از چپ به راست: کنعان ايپک کنسول ترکيه در شيکاگو، گيل ايشتاين، علي باباجان وزير خارجه ترکيه، تئو فان دن هوت و ديويد اشلون

 منابع مورد استفاده:
- دکتر جواد هيئت: سيری در تاريخ زبان و لهجه های ترکی
- دکتر محمد تقی زهتابی: تاريخ ديرين ترکان ايران (به زبان ترکی)
-
دائره المعارف ويکيپديا
- لغتنامه کثير اللسان Logos

 

در باره بنيان انديشی (۱۳): کدام حمله به کدام زبان؟

کدام حمله به کدام زبان؟

ديري است اين شبهه در ذهن جناب ناصر پورپيرار شکل گرفته است که گويا از حمله قريب‌الوقوع ايشان به تاريخ تکوين زبان ترکي و اصالت آن متوحش شده‌ايم و به اين سبب مشغول دفاع از زبان فارسي هستيم، زيرا گويا ميدانيم  که شمشير ايشان دولبه است و بي‌ترديد گلوي زبان ترکي را هم مثل گلوي زبان فارسي خواهد بريد و از اينرو (بازهم گويا) سخت به تکاپو افتاده‌ايم تا روياهاي قوم پرستانه ما را نقش بر آب نکنند.

حقيقت آن است که هدف من از ايجاد اين وبلاگ و نوشتن مقالاتي انتقادي در آن در رابطه با نظريه‌هاي تاريخي ناصر پورپيرار، اصلا جنبه دفاع از زبان ترکي را نداشت و ندارد، زيرا حمله‌اي را مشاهده نميکنم. نحوه حمله به يک زبان و تاريخ تکوين و اصالت آن خود شرائطي دارد که جناب پورپيرار، عليرغم داشتن دانش و فضيلت زياد در زمينه‌هاي مطالعاتي خود، به نحوي که خواهيم ديد، برخوردار از هيچ يک از آنها نيست. لذا نوشته‌هاي ايشان در رابطه با زبان ترکي و تاريخ تکوين آن در مجموع کوششي بي‌بهره است که هيچ شخصي را، اعم از قوم‌پرست يا شخص عادي، به هيچ وجه نگران و ناآرام نميکند. در واقع حمله به زبان ترکي که از ده‌ها سال پيش توسط باستان پرستان مهمل‌باف آغاز شده بود، و مجهز به بعضي سلاحهاي استدلالي ظاهري نيز بوده است، کاري از ميان نبرده و به علاوه موجب رسوائي حمله‌کنندگان نيز شده است، خب، حالا حمله آقاي پورپيرار با دست خالي و بدون پشتوانه علمي، براي ما کدام نگراني را ميتواند موجب شود؟ ايشان اگر حداقل آگاهي از اين زبان را داشتند، در توضيح کلمه «بتک» (bitik) در لغت جهانگيري که کلمه‌اي ترکي به معناي «نامه» و مخصوصا «کتاب» است (از مصدر بيتومک:نوشتن)، درمانده نميشدند و مولف آن را به خاطر درج آن کلمه مورد طعن و لعن قرار نميدادند.

مثلا از خويشتن مي پرسم اگر جهانگيري در برابر لغت بتک مي نويسد: «خط و کتابت و نامه را مي گويند»، نخست خود او اين لغت بتک و معناي تفسيري آن را از کجا برداشته و هنديان همين واژه را، بدون آگاهي از معناي آن، کجا و در چه روابطي آموخته، براي رفع چه نيازي نگهداشته، در کدام نوشتار هندي مصرف کرده، اصولا چه دليلي براي اثبات آشنايي مردم هند با زبان فارسي به دست است و سرانجام صاحبان چنين آشنايي احتمالي و ناچيزي با زبان فارسي، چه گونه از عهده ي مراجعه به فرهنگ جهانگيري برآمده و فرضا از ترکيب «اول مفتوح به ثاني زده و ثالث مضموم و واو معروف» چه درک مي کرده اند؟! (ناصر پورپيرار، مدخلي بر ايران شناسي بدون دروغ و بي نقاب، ۲۱۱)

کلمه «بيتيک» و فعل آن يعني «بيتومک» نزديک هزار سال پيش توسط محمود کاشغري در ديوان لغات الترک تشريح شده است و يک کتاب باستاني ترکي به نام «ايرک بيتيک» (کتاب فال) به خط اورخون از دوره پيش از اسلام باقي مانده است که توسط محققين متعدد مورد پزوهش قرار گرفته و حاوي اطلاعات باارزشي در خصوص ساختار گرامري و ترکيب کلمات ترکي باستاني است. خود من هم چندين سال است که به پژوهش اين کتاب مشغولم و اميدوارم محصول کار خود را در آينده‌اي نزديک در  سايت مطالعات زبان ترکي که توسط خودم اداره ميشود، ارائه نمايم. لازم به يادآوري است که کلمه «بطاقة» که امروزه در عربي به معناي «ورقه، کارت، جواز» و امثال آن مورد استعمال است (مثلا بطاقة سفر: جواز مسافرت يا پاسپورت)، از همين کلمه «بيتيک» اخذ شده و به احتمال قريب به يقين نظير صدها کله ترکي ديگر محصول تسلط عثماني بر کشورهاي اسلامي در سده‌هاي گذشته است. مي‌بينيم که حتي بحث راجع به زبان فارسي و عربي مستلزم آگاهي از زبان ترکي است، چه رسد به اين که انسان بخواهد راجع به زبان ترکي صحبت کند و آن هم در حدي که بخواهد تکليف آن را يکسره کند!

جناب پورپيرار بهتر از من واقفند که امروزه حتي صحبت کردن راجع به باکتريها نياز به پشتوانه علمي در زمينه ميکروبيولوژي دارد. کارل مارکس بهتر از هر کارشناس جهان سرمايه‌داري روزگار خودش از قوانين رشد سرمايه‌داري و بحرانهاي ادواري آن و نحوه کنترل اين بحرانها آگاهي داشت. در طول بيش از صد و پنجاه سال، کتاب کاپيتال مهمترين مرجع کارشناسان اقتصادي غرب براي کنترل بحرانهاي اقتصادي بوده است و حتي امروزه هيچ کارشناس اقتصادي در جهان بدون آشنائي کامل با نظريات وي قادر به کسب موفقيت در محيط شغلي خود نيست. امروزه ندانستن زبان انگليسي براي هيچ رئيس جمهوري عيب محسوب نميشود، حتي خيلي از روساي جمهوري عليرغم تسلط بر زبان انگليسي ممکن است در ديدارهاي رسمي از زبان مادري خود استفاده کنند. اما ندانستن زبان انگليسي مثلا براي راهنماي تور مسافرتي عيب بزرگي محسوب ميشود. آقاي پورپيرار نيز به خودي خود و به عنوان پژوهشگر بنيان‌انديش هيچ وظيفه‌اي براي دانستن زبان ترکي ندارند. اما در مقام حمله به تاريخ تکوين زبان ترکي قضيه فرق ميکند. حالا آقاي ناصر پورپيرار با کدام بضاعت علمي ميخواهند تکليف زبان ترکي را يکسره کنند؟

در واقع اظهارات اخير ناصر پورپيرار در خصوص زبان ترکي به تقويت موقعيت اين زبان و تحکيم علاقه من و ديگران به زبان مادري خود کمک شاياني کرد. ميدانيد چرا؟ وقتي مشاهده کرديم که شخصي مثل ناصر پورپيرار، که حقيقتا لرزه بر اندام باستان‌پرستان مهمل باف انداخته است، چنين تهي‌دست، چنين ناشيانه به مصاف زبان ترکي آمده است، و وقتي بر ما معلوم شد که تمام بضاعت او، ناصر پورپيرار، زير و روکننده تاريخ بين‌النهرين، در مقابله با زبان ترکي همان است که به صورت لفظي اعلام کند: «وجود ندارد»، خوب، حق داريم به زبان خود مباهات کنيم که به کمک اصالت بالقوه خود نه تنها در برابر حملات باستان‌پرستان مهمل‌باف مقاومت کرده است، بلکه تاريخ‌پزوهي با منزلت جناب پورپيرار نيز توانائي يک روياروئي منسجم و قابل اعتنا با آن را ندارد. پس ما ميتوانيم به رابطه سالم عاطفي با زبان مادري خود بي‌هيچ نگراني ادامه دهيم.

ايشان که براي رد قدمت تاريخي پاسارگاد تک- تک سنگها و چغندرهاي دشت مرغاب را مورد معاينه قرار داده و براي تحليل قدمت تاريخي و تحقيق در صحت و سقم ادعاهاي رايج در خصوص تخت جمشيد آن همه زحمت کشيده و علاوه بر ارائه چند صد صفحه مطلب تحليلي، مستندي را نيز تهيه و عرضه نموده‌است که براي ما نيز کاملا سودمند بود، در خصوص مثلا سنگ نوشته‌هاي اورخون- يئني‌سئي صرفا اعلام نموده‌است که: «وجود ندارد!». ايشان براي سوالات صعب جوابي سهل دارند و آن اين که «وجود ندارد!». ايشان بي آن که اطلاعاتي در حد نازل از زبان ترکي داشته باشند و بتوانند يک فعل ترکي را صرف کنند، سعي در اثبات اين نظريه دارند که گويا زبان ترکي دست‌پخت يهوديان است و اين زبان سازي در همين دو سه سده اخير روي داده است! حالا اگر هم مجبور باشند تاريخ زبان و فرهنگ ملتهائي گسترده در بخش بزرگي از آسيا و بخشي از اروپا با اختلاف ساعتي در حدود ۷ ساعت و با کثرت نفوسي  در حد ۳۰۰ ميليون نفر را ناديده بگيرند، از نظر خودشان بلامانع است! از همين صيغه است اصرار ايشان بر انکار امپراطوري عثماني، حتي اگر مجبور باشند بيزانس را در اعماق درياي مديترانه به حال خود رهاکنند تا به خودي خود بپوسد، تا ضرورتي براي سرنگوني قدرت آنها در سال ۱۴۵۳ در قسطنطنيه به دست ترکان بروز نکند. خب، کسي بگويد کدام حمله از طرف ايشان متوجه زبان ماست؟ ما حمله‌اي را مشاهده نميکنيم و دست به دفاعي هم نميزنيم، ولي در اين نوشته صرفا کوشش داريم در حد بضاعت خود به ايشان يادآوري کنيم که اگر قصد حمله داشته باشند، راههاي موثر آن کدام است و شيوه تدارک موثرتر آن چگونه است.

جالب است که ايشان پديده‌هائي نه چندان کوچک نظير امپراطوري عثماني را انکار ميکنند و سپس از ما توقع دارند که «آستين بالا بزنيم» و وجود آن را اثبات کنيم. روز ديگر وجود الفباي تاريخي اورخون را انکار ميکنند و باز هم از ما توقع ميدارند که به همان روش، وجود تاريخي آن را اثبات کنيم. ملاک اثبات هم البته آن است که شخص ايشان، که هيچگونه پيش زمينه علمي در زبان ترکي و شناخت مکتوبات تاريخي ترکي ندارند، بايد قانع شوند! به نظرم توقعات ايشان سنجيده نيست.

آمديم و ايشان همين فردا وجود منظومه شمسي را رد کرده و آن را نظريه‌اي ساخته و پرداخته «دانشگاههاي کنيسه و کليسا به سردمداري يهوديان» اعلام کردند و اين وظيفه را مثل هميشه بر دوش ما گذاشتند که «بفرمائيد، آستينها را بالا بزنيد و ثابت کنيد که منظومه شمسي وجود دارد، و اين کار را هم طوري انجام دهيد که شخص من پورپيرار قانع بشوم و قبول بکنم.» اين روش را در اصطلاح جوانان امروزي «روش سرِکاري» مينامند.

البته اگر ايشان بخواهند، ميتوانند آگاهيهاي لازم در رابطه با زبان ترکي را، ولو در مقياس حد اقل ، از طريق مطالعه به دست آورند، هرچند همين مقدار حد اقل نيز براي کسي که آگاهي‌اش در حد صفر است، و زبان  مادري‌اش هم ترکي نيست، ممکن است چندين سال طول بکشد! وانگهي، گيريم که کسب اطلاعات عمومي در باره زبان ترکي چه بسا چندان پرزحمت نبوده و نياز به زمان طولاني هم نداشته باشد. اما اطلاعات عمومي را کسي کسب ميکند که مثلا مايل است در کشورهاي ترک‌زبان به يک مسافرت توريستي برود و علاقه‌مند است با اهالي کوچه و خيابان صحبت کند و مثلا در رستوران به گارسون بگويد: «آقا، حساب، لطفا!». اما ايشان اطلاعات عمومي را (اگر تازه بخواهند کسب کنند) براي رد اصالت زبان ترکي و يکسره کردن تکليف آن لازم دارند، اين قضيه ديگري است.

از آنجا که به نظر خودشان با شمشير دولبه به مصاف قوم پرستي فارس و ترک هردو آمده‌اند، من نه به قصد دفاع از زبان مادري خود، بلکه براي اين که ضربات شمشيرشان حداقل کمي برنده‌تر بشود، تا ارزش نوعي جبهه‌گيري از طرف مدافعين زبان فارسي يا ترکي را داشته باشد، نکاتي را متذکر ميشوم.

اولا در ذهن ايشان ظاهرا هيچ تفاوتي بين هويت قومي و قوم پرستي افراطي وجود ندارد. ميدانيم که هر قومي در زندگي اجتماعي و شخصي خود از زبان مادري خود استفاده ميکند و با ترنم موسيقي بومي خود نشاط پيدا ميکند و بر اساس آداب و رسوم قومي خود ازدواج ميکند و با ديگران معاشرت انجام ميدهد. اما همه اينها از نظر ناصر پورپيرار قوم پرستي محسوب ميشود و ايشان هيچ جايگاهي براي وابستگيهاي سالم عاطفي به فرهنگ و زبان بومي قائل نيستند. از نظر ايشان تمام مادربزرگهاي ما و خاله سکينه‌ها و بي‌بي خديجه‌ها و کبري خانمها و تمام عموحيدرها و فاطمه عم قزيها همگي پان‌ترکيست بوده‌اند و هستند، زيرا علاقه عجيبي به استفاده از زبان مادري و رسوم آباء و اجدادي و موسيقي بومي و فولکلور محلي و از اين قبيل چيزهاي نژادپرستانه دارند! و ما نميدانيم در مدينه فاضله مورد نظر ايشان، ابناي وطن ما به چه زباني تحصيل خواهند کرد و روزنامه‌ها و رسانه‌هاي گروهي ما به چه زباني با مردم ايجاد ارتباط خواهند کرد. مادران به چه زباني به اطفال خود لالائي خواهند سرود و همسران و دلدادگان به چه زباني به همديگر زمزمه عشق و محبت خواهند کرد و در سر قبر مردگان خود به چه زباني زاري خواهيم کرد. بي ترديد آن همه کوشش هويت شکافانه ايشان بايد بتواند جواب قابل قبولي در اين زمينه‌ها ارائه دهد. پذيرفتني نيست که به يک نفر زن آذربايجاني بگوئيم فعلا بر سر مزار شوهر متوفي خود چيزهاي نژادپرستانه‌اي از قبيل:

آي عؤمرومون سؤنموش چيراغي، يات قادان آليم!

را به زبان نياور و منتظر بمان تا ناصر پورپيرار تکليف تو را در نحوه زاري کردن معين کند!

سخن بعدي اين که ايشان بايد براي اثبات اين که ترکي يا فارسي دست پخت يهوديان در دويست سيصد سال اخير است، بايد آماده پاسخگوئي به پرسشهاي عجيبي باشند: آيا هر دو زبان ترکي و فارسي، بي آنکه کمترين شباهت ساختاري و لغوي با يکديگر و با زبان موسوم به عبري داشته باشند، در اصل زبان مادري يهوديان بوده است، يا اين که آنان هر دو زبان را اختراع کرده‌اند!؟ آيا يهوديان چگونه توانسته‌اند در مدت دويست سيصد سال، بي آن که خود کشوري داشته باشند، در دوره توسعه استعمار بين‌المللي که  هر وجب از خاک کره زمين مخصوصا اراضي خالي از سکنه آن مورد توجه حريصانه استعمارگران بود، با خيال آسوده مشغول ساختن ملتي باشند که امروزه از چين تا بالکان و از سيبري تا هندوستان گسترش دارد؟

نکته ظريف ديگر اين که تعداد قابل توجهي از کلمات ترکي در ساير زبانهاي دنيا نظير روسي، ارمني، يوناني، عربي، چيني، فارسي، اردو، هندي، مجاري، و حتي ايتاليائي، انگليسي و فرانسه و غيره وجود دارد. تعداد کلمات دخيل ترکي در روسي به ۴۵۰۰ کلمه تخمين زده ميشود. از ديد ما وجود اين کلمات ناشي از همزيستي طولاني مدت اين ملتها در مجاورت ملتهاي ترک زبان و همچنين ناشي از وجود دولتهاي مقتدر ترک زبان مانند تيموريها، عثمانيها و غيره در منطقه بوده است. بسياري از کلمات ترکي دخيل در زبان عربي هم مربوط به دوره‌اي است که ما آن را عثماني ميشناسيم و معقتديم که در دوره مذکور، بيشتر کشورهاي عرب به قلمرو عثماني تعلق داشتند. اما چون تئوريهاي ما ورشکسته است، جناب پورپيرار بايد آماده پاسخگوئي در خصوص نحوه ورود اين همه کلمات ترکي به زبانهاي متعدد، بخصوص زبان عربي و روسي باشند.

نکته ظريف ديگر اين که زبان ترکي در گستره وسيع جغرافيائي خود به صورت مجموعه‌اي از زبانهاي هم‌خانواده با تفاوتهائي در تلفظ و بعضا ساختار دستوري وجود دارد که به نظر ما فقط ميتواند ناشي از تاريخ تکوين طولاني مدت اين زبان بوده باشد. في المثل در ايران، غير از تکلم ترکي آذربايجاني، تکلم ترکي ترکمني و ترکي خراسان و قشقائي و مانند آن وجود دارد. اين تنوع در مقياس آسيا به حدود ۳۰ گونه زبان ترکي ميرسد. اين غير از صدها لهجه محلي است که در بين ترک‌زبانان هر خطه‌‌اي رايج است. چند روز پيش راننده فارسي‌زبان تاکسي از لهجه تکلم فارسي من تشخيص داد که من ترک تبريز هستم و باعث تعجب بي‌حد من شد! تازه اين در شرائطي است که لهجه محلات مختلف تبريز جداگانه براي ما قابل تشخيص است. براي آگاهي از ويژگيهاي صوتي و دستوري زبانهاي متعدد ترکي ميتوان به کتاب «سيري در تاريخ زبان و لهجه‌هاي ترکي» اثر دکتر جواد هيئت مراجعه کرد. اما چون آراء ما قوم‌پرستانه است، شايد ناصر پورپيرار بتواند با استناد به آن نظريه معروف و عجيب خود مبني بر اين که لهجه‌ها فقط محصول برخورد زبانهاي متعدد است(!)، برما روشن کند که اين اختلاف لهجه‌هاي بيشمار ترکي چگونه در جريان ملت‌سازي يهوديان در زماني در حد دويست سيصد سال در سرزميني خالي از سکنه پديد آمده است؟

سخن بعدي اين که اگر (به فرض) ثابت شد که زبان فارسي يا ترکي دست‌پخت يهوديان در دويست سيصد سال اخير است، چه برهاني وجود دارد که بايد آنها را دور بريزيم؟ ما حتي نميتوانيم خود زبان عبري را دور بريزيم و اگر به فرض محال، خود يهوديها هم بخواهند آن را دور بريزند، ما نميتوانيم چنين اجازه‌اي به آنها بدهيم. جهالت است اگر بينديشيم که زبان عبري به خاطر جنايات صهيونيستها و زبان آلماني به خاطر جنايات نازيها و يا زبان فارسي به خاطر نژاد پرستي پهلويها بايد به اعدام محکوم شود. مگر به زبان عربي نميتوان کفر گفت و به مردم ظلم کرد و حقيقت را پايمال کرد؟

نکته بعدي اين که، در حاليکه قرآن وجود شعوب و السنة گوناگون را به رسميت ميشناسد و آن را آيتي از آيات الهي ميداند، معلوم نيست چرا ديدگاه ناصر پورپيرار با ديدگاه خداوند متعال متفاوت است؟

يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُم مِّن ذَكَرٍ وَأُنثَى وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ. اي انسانها، ما شمارا از نر و ماده آفريديم و شمارا به شکل ملتها و قبائل قرار داديم تا همديگر را بشناسيد. بدرستيکه گرامي‌ترين شما نزد خداوند متقي‌ترين شماست. (الحجرات:۱۳)

وَمِنْ آيَاتِهِ خَلْقُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلَافُ أَلْسِنَتِكُمْ وَأَلْوَانِكُمْ إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَاتٍ لِّلْعَالِمِينَ. و از آيات اوست آفرينش آسمانها و زمين و تفاوت زبانهاي شما و رنگهاي شما، بدرستيکه در آن نشانه‌هاي قدرت خداوندي براي جهانيان نهفته است. (الروم:۲۲)

ناصر پورپيرار که آن همه اظهار اخلاص به قرآن و شريعت اسلام ميکند، بايد آماده پاسخگوئي به اين سوال باشد که در اين تفاوت ديدگاه بين ناصر پورپيرار و خداوند متعال، (نعوذ بالله) کدام يک بر حق است!

از طرف ديگر چون هنوز دعوت به اسلام خاتمه نيافته است و ما مسلمين داعيه آن را داريم که اين مکتب يک مکتب انسان‌ساز جهاني است، بر اساس ضوابط ناصر پورپيرار، مللي را که به اسلام دعوت ميکنيم، اگر دعوت مارا پذيرفتند، بايستي علاوه بر اجبار به ختنه کردن، زبان مادري خود را نيز انکار کنند و همه در زندگي شخصي و اجتماعي متکلم به يک زبان باشند که هنوز نميدانيم کدام زبان است؟

خوب، به اصل موضوع برميگرديم. اگر من براي دفاع از زبان ترکي به ميدان نيامده‌ام، اصلا براي چه آمده‌ام؟ حتي اگر قدري تعجب برانگيز هم باشد، بايد بگويم که من براي دفاع از ناصر پورپيرار به ميدان آمده‌ام که دست‌آوردهاي علمي خود در زمينه تاريخ باستاني بين‌النهرين را ناشيانه آتش ميزند. وي دچار نوعي بحران است و به دست‌آوردهاي علمي خود حمله ميکند. وي يک سلسله بررسيهاي اساسي در زمينه تاريخ بين‌النهرين و به تبع آن تاريخ ايران پيش از اسلام و بعد از اسلام انجام داد و به موفقيتهاي بزرگي دست يافت، اما اينک به جاي بهره‌برداري موثر علمي از نتيجه تتبعات خود وارد بيراهه شده است. وي که به حق، شعوبيه و قوم‌پرستي  را آفت فرهنگ اسلامي ما تشخيص داده بود، اينک هر نوع فرهنگ قومي را خرافات ميشناسد و البته در آينده‌اي نزديک مجبور خواهد شد خود قوم را هم همراه فرهنگ قومي‌اش از ميان بردارد. در اثر سرگشتگي بين تئوريهاي متعدد خود که آنهارا ناشيانه به اطراف نظريه قتل عام پوريم و طوفان نوح تنيده است، تا سرزمينهاي بي‌پايان خالي از سکنه‌اي را به دست آورد و يهوديان را در آنجا مشغول ملت سازي خونسردانه در دوره پر همهمه استعمار معرفي کند، بي آن که به ما توضيح دهد که چه سودي از اين ملت سازي عجيب و غريب نصيب يهودياني ميشد که خود فاقد کشور بودند، اينک نظريات سالم خود را به دست خود گرفتار صدها معماي بي‌پاسخ نموده و براي پاسخ سازي، هر روز تئوري نامقبولتري را کوک ميکند. اگر هم نتيجه مطالعات چندين هزار صفحه‌اي وي آن باشد که صدام را يک قهرمان مبارزه با استعمار و عقب‌مانده‌هاي طالبان را به عنوان مجاهدين اسلام بشناساند، خود هيچ دغدغه‌اي ندارد، و اگر جوانان ما را در برابر کوهي از تحقير و سرزنش باستان‌پرستان مهمل‌باف، بي سلاح و بي دفاع رهاکند، عذاب وجداني احساس نميکند. آنچه از نظر او اهميت دارد، آن است که ديوار چين حتما بايد جاده ديده شود، تا تکليف چنگيزخان مغول يکسره شود و امپراطوري عثماني بايد با هزاران قصر و قلعه و پل و حمام و دروازه و نمودهاي مادي فراوان ديگر از حوزه ديد او ناپديد شود تا بر تئوريهاي وي در زمينه ملت‌سازي يهوديان خدشه‌اي وارد نشود. اين ما هستيم که بايد آثار معماري عثماني را به او نشان دهيم، ولي نميدانيم حمام عثماني را چگونه بايد به شخصي نشان دهيم که ديوار چين را جاده و قلاع نظامي را محل سکونت اوليه پوريم زدگان متوحش شناسائي ميکند!

اي کاش پورپيرار به جاي ورود به اين وادي‌هاي ناشناس و خارج از تخصص، و به هم بافتن اين همه نظريه نامنسجم و دامن زدن به اين همه معماي بي‌جواب در همان حوزه افشاگري شعوبيه و مبارزه با باستان‌پرستي خرافي آن به کوششهاي علمي خود ادامه ميداد و چراغ معرفتي را که برافروخته بود، روشن نگاه ميداشت تا مجبور نباشد خود و خوانندگان آثارش را در واديهاي ناآشنا بي‌سلاح و بي‌توشه رها کند. اين همه نوشتم تا تأکيد کنم که پورپيرار فقط در يک زمينه درخشيده بود و آن هم مصاف با باستان‌پرستان مهمل‌باف بود. أليس هذا هو الطريق الوحيد للدفاع عن ناصر بوربيرار؟

اينک نه به قصد اثبات وجود امپراطوري عثماني، بلکه براي آن که بحث ما از حالت خشک بيرون بيايد، تصاويري از يکي از قلاع دوره عثماني را که نگارنده در ديدار اخير خود از شهر چشمه در ترکيه تهيه نموده است، به خوانندگان گرامي تقديم ميدارد. تحکيم سلطه عثمانيها بر اين شهر از سال ۱۵۶۶ آغاز شده است. قلعه در طول نبرد روسيه با عثماني در سال ۱۷۷۰ مورد استفاده نيروهاي عثماني بود که فرماندهي آن را غازي حسن پاشا جزائري بر عهده داشت در همين نبردها ناوگان عثماني منهدم و غازي حسن پاشا کشته شد. مجسمه‌اي از اين رهبر نظامي در مقابل قلعه چشمه نصب شده است.

منظره عمومي قلعه نظامي شهر چشمه در نزديکي شهر ازمير، مشرف به درياي اژه، متعلق به دوره عثماني، که فرصت ديدار از آن اخيرا براي نگارنده ميسر شد.

 

منظره‌ ديگري از قلعه نظامي شهر چشمه

 

منظره درياي اژه از درون قلعه چشمه، که موقعيت دفاعي آن را نشان ميدهد.

 

يکي از سلاحهاي سنگين متعلق به دوره عثماني که در قلعه چشمه به نمايش گذاشته شده است.

در باره بنيان انديشي (۱۲): در دفاع از يک دائرة المعارف

در دفاع از يک دائرة المعارف

در يکي از يادداشتهاي اخير ناصر پورپيرار در خصوص تاريخ تکوين خط عربي با اطلاعات زير مواجه ميشويم که گويا از دائرة المعارف ويکيپديا اخذ شده است:

«معلوم نيست زبان فارسي از چه هنگام بدين خط نوشته شد؛ قديم‌ترين نوشته‌هايي که به زبان فارسي نو يا گويش‌هاي بسيار نزديک به آن وجود دارند به خطي غير از خط فارسي‌ است... ايرانيان مسلمان نظير يزيد فارسي تلاش کردند شيوه نوشتن قرآن را که به خط نبطي بود و در آن ابهامات زيادي بود را بهبود بخشند. در خط سرياني حروف بدون نقطه نوشته مي‌شدند و مصوت‌هاي کوتاه و برخي مصوت‌هاي بلند مانند «ا» نوشته نمي‌شد. از آن رو که قرآن به زبان عربي بود، عرب‌ها در خواندن آن مشکلي نداشتند، ولي ايرانيان نمي‌توانستند آن را بخوانند. بنابراين ايرانيان با ذوق و سليقه خود و با نيم نگاهي به خط پهلوي و خط اوستايي، خط نوشتاري قرآن را تکامل بخشيدند و آن‌چه را امروزه به ناحق خط عربي مي‌نامند را پديد آوردند. بيشتر افراد گمان مي‌کنند که ايرانيان خط کنوني خود را از عرب‌ها وام گرفته‌اند، حال آنکه اين خط، خطي است که خود در شکل گيري آن سهم عمده‌اي داشته‌اند. ايرانيان بر اساس نيازهاي زباني خود الفباي فارسي را پديد آوردند. از سده سوم هجري به علت رواج نامه نگاري‌هاي ديواني، کم کم خط‌هاي مانوي و پهلوي، جاي خود را به الفباي فارسي دادند. الفباي ايراني در آغاز به صورت ابجد مردف بوده‌است و خط لاتين هم که ماخوذ از خطوط کهن ايراني است، هنوز بر همان رديف «ابجد» و «هوز» استوار است. تغيير شکل الفباي ايراني به صورت کنوني، پس از اسلام روي داد و آن چنين بود که شعوبيه ايراني براي تسهيل در فراگيري الفبا، کوشيدند و حروف همسان را از نظر صورت و رديف صوتي در کنار هم قرار دادند تـا براي نوآموزان، فراگيري آن آسان باشد و نامش را الفباي «پيرآموز» گذاشتند. اعراب خط نداشته‌اند و خطي که از «‍حمير» و «انبار» به عربستان رفته و در زمان ظهور اسلام نشر يافته‌است، خط عربي نيست بلکه زبان عربي به اين خط نوشته مي‌شده‌است. و چون آثار مخطوط در قرون اوليه اسلامي و پس از آن، به زبان عربي نوشته مي‌شد، خطي که بـا آن، زبان عربي ثبت مي‌گرديد، به نام خط عربي مشهور گرديد. خطي که امروز زبان فارسي با آن نوشته مي‌شود و يا در هند و پاکستان متداول و مرسوم است و در سابق در کشور عثماني نيز رواج داشته‌است، خط عربي نيست؛ بلکه اين خط که از «انبار» به نجد عربستان رفته يکي از خطوط متداول ايراني بوده که بـا تحولاتي براي نوشتن زبان عربي به کار برده اند... (ناصر پورپيرار: ايران شناسي بدون دروغ، مقاله ۲۱۵)

ناصر پورپيرار به حق از اين نوشته به خشم آمده سپس بر اساس اين اطلاعات واقعا مهمل که از ويکيپدياي فارسي اخذ شده است، چنين حمله‌اي را عليه دائره‌المعارف ويکيپديا به طور کلي آغاز ميکند:

اين نوشته‌هاي گنديده را، که با ايجاد ازدحام و اغتشاش قصد پوشاندن اين واقعيت را دارد که زبان فارسي موجود، تا همين اواخر، مورد استفاده کلني هاي يهود در منطقه بوده، از دائرة المعارف به واقع بي ارزش و عاميانه ي ويکي پديا برداشته‌ام. اينک بايد بر احوال خويش زارانه بگرييم که منبع آگاهي هاي جوانان ما، از شدت فقر و بي کارگي روشن فکر خودي، به چنين کثافت نامه‌هايي منتقل شده... (همان)

اول ببينيم ناصر پورپيرار دليل کافي براي ارزيابي دائرة‌المعارف ويکيپديا به عنوان «نوشته‌هاي گنديده»، کثافت‌نامه»، «دائرة المعارف به واقع بي ارزش و عاميانه‌ي ويکي پديا» و امثال اين عناوين را دارد يا خير. پيشاپيش براي رفع هر نوع سوء تفاهم احتمالي که امري رايج است، تأکيد ميکنم که بنده مدعي بي‌عيب بودن و بي‌غرض بودن اين دائرة‌المعارف نيستم، اما مايلم بدانم، آيا فاجعه در حدي است که نويسنده‌ مجبور به استفاده از چنان عباراتي شده باشد؟ اين که ناصر پورپيرار منتقدين و مخالفين خود را با دشنام و ناسزا مورد خطاب قرار ميدهد، البته در جاي خود قابل انتقاد است، اما به بحث جاري ما مربوط نيست. معيار تشخيص حقيقت از ديد ما آن نيست که با چه الفاظي بيان شده است. همچنين موضعگيري شخص من نسبت به ايشان تابع اين قضيه نيست که آيا ايشان نوشته‌هاي مرا با الفاظي چون مهمل، ابلهانه، دلقکانه و يا الفاظي مشابه توصيف کرده است يا از آنها با عبارات تمجيد آميز نام برده است. اگر معيار تشخيص حقيقت چيزهائي از اين قبيل باشد، به معني ضلالت محض است.

در رابطه با نوشته اخير ايشان، نخستين چيزي که ذهن مارا مشغول ميکند، اين است که ايشان تقريبا هميشه از نسخه فارسي ويکيپديا استفاده ميکنند که معمولا چند باستان‌پرست مهمل‌باف ايراني در آنجا به انشانويسي خوش‌خيالانه مشغولند. ميدانيم که ويکيپديا يک دانش‌نامه آزاد است که هرکس ميتواند در تدوين آن سهمي ادا کند و به نظر ما مديريت اين دانشنامه (هر ماهيتي که براي آن تعريف کنيم) در مجموع توانسته‌است اطلاعات گسترده و در اکثر موارد نسبتا دقيقي را پيرامون ميليونها موضوع گردآوري کند. ليکن اعتبار اصلي دائرةالمعارف ويکيپديا متکي به نسخه انگليسي و تاحدودي هم نسخه‌هاي آلماني و فرانسه آن است که بنده شخصا استفاده‌هاي گسترده‌اي از نسخه انگليسي آن نموده‌ام. اما اي‌کاش ناصر پورپيرار رمز اين مسأله را برما ميگشود که چرا اصرار بر استفاده از نسخه فارسي ويکيپديا دارد که در واقع فاقد ارزش علمي است؟ سپس حيرانيم که چرا پورپيرار بر اساس نوشته‌هاي مهمل نسخه فارسي ويکيپديا، کل آن دانش‌نامه را به عنوان «کثافت‌نامه» و «نوشته‌هاي گنديده» و امثال آن مورد شتم قرار ميدهد؟ آيا ايشان در خصوص کتابهاي ديگري هم که تاکنون نقد نموده‌است، بر همين منوال عمل نموده‌است؟ همه خوانندگان پورپيرار يک يک کتابهاي مورد تحليل وي را شخصا مورد معاينه و ارزيابي قرار نميدهند و صرفا بر ارزيابيهاي وي اعتماد ميکنند، که ضريب اعتماد آن در حال حاضر به شدت کاهش يافته است. براي اثبات اين موضوع از خوانندگان ايشان ميخواهم در مروري کوتاه بر نسخه انگليسي ويکيپديا در مدخل «تکوين خط عربي» با من همراه باشند:

گذشته خط عربي را ميتوان با خط نبطي مربوط کرد که براي کتابت لهجه نبطي زبان آرامي مورد استفاده قرار ميگرفت. قديمي‌ترين متن شناخته شده مکتوب به خط عربي کتابتي است مربوط به اواخر قرن چهارم ميلادي که در جبل رَمّ واقع در پنجاه کيلومتري عقبه مشاهده شده است. اما قديمي‌ترين متن تاريخدار مکتوب به خط عربي کتابتي مثلثي شکل است که در منطقه زَبَد در سوريه مشاهده شده و مربوط به سال ۵۱۲ ميلادي است. ليکن تعداد مکتوبات اندک و بعد مسافت آنها از هم زياد است. تنها پنج نوشته مطمئن مربوط به دوره پيش از اسلام موجود است، هرچند ممکن است بعضي مکتوبات ديگر نيز مربوط به دوره پيش از اسلام باشند.

قرار دادن نقطه در بالا يا پائين حروف براي ايجاد تغييرات صوتي در دوره‌هاي بعدي متداول شد قديمي‌ترين سند مکتوب از اين نوع که ضمنا قديمي‌ترين اثر نوشته شده بر پاپيروس به زبان عربي است، مربوط به سال ۶۴۳ ميلادي (۲۲ هجري) است که از هراکلئوپوليس در مصر به دست آمده است. اين متن متني دوزبانه به يوناني و عربي است و در واقع رسيد پرداخت ماليات است. اين متن هم داراي تاريخ اسلامي و هم تاريخ قبطي است و مرجع مناسبي براي اثبات دقيق سال هجرت به شمار ميرود. در متن يوناني آن از اعراب به عنوان «ماگاريتا» نام برده شده است که ممکن است محرف کلمه عربي «مهاجر» باشد. در متن يوناني همچنين از اعراب به عنوان «ساراکن»ها نام برده شده است. اين متن هم اکنون در مجموعه متون پاپيروسي در وين نگهداري ميشود. متن عربي با املاي امروزي چنين است: «بسم الله الرحمن الرحيم، هذا ما اخذ عبد الله ابن جبر واصحبه من الجزر من اهنس من خليفة تدراق ابن ابو قير الاصغر ومن خليفة اصطفر ابن ابو قير الاكبر خمسين شاة من الجزر وخمس عشرة شاة اخرى اجزرها صحاب سفنه وكتئبه وثقلاءه في شهر جمدى الاولى من سنة اثنين وعشرين وكتبه ابن حديدو» .بسم الله الرحمن الرحيم، اين است آنچه عبدالله ابن جبر و ياران او دريافت نمودند در هراکلئوپوليس (اهنس) به صورت گوسفند گوشتي از نماينده تئودوراکيوس (تدراق) پسر کوچک ابو قير و از نماينده کريستوفوروس (اصطفر) پسر ارشد ابوقير ، ۵۰ گوسفند گوشتي و ۱۵گوسفند ديگر، بمنظور ذبح توسط خدمه سفينه او و سوارکاران و پياده‌هاي زرهي او، در ماه جمادي الاولي در سال ۲۲،کاتب: ابن حديدو. (ويکيپدياي انگليسي، قديمي‌ترين نوشته باقيمانده به زبان عربي روي پاپيروس)

ما نمونه تصويري از اين قديمي‌ترين اثر مکتوب عربي روي پاپيروس را پيدا نکرديم و به همين سبب آن را نيازمند بررسي بيشتر ميدانيم. اما در ادامه مرور خود بر تاريخ تکوين خط عربي از ويکيپديا چنين ميخوانيم:

تاريخ خط عربي نشان ميدهد که اين خط از زمان پيدايش همواره در حال تغيير بوده است. تصور ميشود که خط عربي شکلي متغير از خط نبطي (يا شايد سرياني) از خط اصلي آرامي است و الفباي آرامي خود از الفباي فنيقي مشتق شده که ضمنا خط عبري و خط يوناني نيز از مشتقات آن است، از اينرو خط کيريليک و خط رومي را نيز ميتوان مشتق از خط فنيقي دانست. (ويکيپدياي انگليسي، تکوين خط عربي در دوره پيش از اسلام)

 جدول مقایسه

جدول مقايسه حروف آرامي، نبطي، عربي و سرياني و معادل لاتين آنها

 تکميل پروسه علامت‌گذاري بر حروف تا مدتها بعد طول کشيده و متون پر اهميتي مثل قرآن عمدتا از طريق «ازبر کردن» حفظ شده‌اند. دو دوره‌هاي بعدي، يعني در حدود نيمه دوم قرن هفتم ميلادي حرکه و همزه نيز به مجموعه نشانه‌هاي کتابت اضافه شد. اين کار به کمک نقطه‌هاي قرمز رنگي صورت ميگرفت و گفته ميشود که بنيانگذار آن يکي از امراي بني اميه موسوم به حجاج ابن يوسف بود. اما اين سيستم نوشتاري بسيار وقت‌گير و ناکارآمد بود و به فاصله حدود ۱۰۰ سال روش نوين کتابت عربي جايگزين آن گرديد. اين نظام نوشتاري در سال ۷۸۶ ميلادي توسط خليل ابن احمد الفراهيدي (۷۹۱- ۷۱۸) تکميل گرديد که مولد وي در کشور امروزي عمان واقع است. مهمترين اثر وي عبارت است از «کتاب العين» که در واقع نخستين لغتنامه زبان عربي است. اين کتاب همچنين حاوي اطلاعات جامعي در خصوص حرکه و عروض در شعر عربي است. وي بعدها به بصره مهاجرت کرد و در واصله بين سالهاي ۷۷۷ تا ۷۹۱ ميلادي در آنجا وفات يافت. سيبويه و الأصمعي جزو شاگردان وي بودند. کتاب العين در دوره جديد با ويرايش دکتر مهدي المخزومي و دکتر ابراهيم السامرائي در مطبعه الهلال در هشت مجلد چاپ شده است، هر چند در خصوص مطابقت کامل نسخه چاپي با نسخه اصلي ترديدهائي وجود دارد. خليل ابن احمد همچنين به جمع‌آوري ۱۵ وزن از اوزان عروض همت گماشته و ضمن مقايسه آنها با قرآن به اين نتيجه رسيد که هيچ تطابقي بين آنها وجود ندارد. (ويکيپدياي انگليسي، مدخل تاريخ کتابت عربي)

حوزه کاربرد خط عربي در جهان

رنگ سبز تيره نشانگر مناطقي است که خط کتابت انحصارا عربي است و رنگ سبز کمرنگ نشانگر مناطقي است که کتابت عربي در کنار کتابتهاي ديگر رايج است.

 ويکيپدياي انگليسي در خصوص تاريخ تدوين نحو عربي چنين مي‌نگارد:

عبد الله بن أبي اسحاق الحضرمي (متوفي به سال ۱۱۷ هجري) دانشمند نحو شناس عرب به عنوان اولين شارح قوانين نحوي زبان عربي شناخته شده است. او اطلاعات نحوي زيادي را بر اساس زبان اعراب بدوي جمع آوري کرد، زيرا زبان آنها از درجه خلوص زيادي برخوردار بود. عيسي ابن عمر الثقفي (متوفي به سال ۱۴۹ هجري) و ابو عمرو ابن العلي (متوفي به سال ۱۵۴ هجري) دو تن از شاگردان وي بودند. به نظر ميرسد که سبک الثقفي در نحو سبکي تجويزی (وضع قوانين نحوي بر زبان) و روش العلي بيشتر تشريحي (تشريح قوانين نحوي حاکم بر زبان) است. اختلاف سبک آنها بعدها منجر به پيدايش سبکهاي جداگانه نحوي موسوم به مکتب کوفي و مکتب بصري گرديده است. (ويکيپدياي انگليسي، مدخل ابن ابي اسحاق)

 در اينجا بدنيست نظري هم به تعابير دائرة‌المعارف ويکيپدياي انگليسي از خط نوشتاري فارسي بيفکنيم که در مدخلي با عنوان «خط فارسي- عربي» مذکور است:

خط فارسي- عربي خطي است مبتني بر الفباي عربي که بدوا صرفا براي نوشتن زبان عربي مورد استعمال بود. آنگاه تغييراتي در خط عربي اعمال کردند تا توانائي انعکاس اصوات فارسي را داشته باشد... خط فارسي- عربي به علاوه ضمن اعمال تغييرات جزئي براي نوشتن زبانهاي ديگري نظير اردو، سارائيکي، کردي، لري، ترکي عثماني، بلوچي، پنجابي، شاهمختي، تاتاري و آذري و غيره مورد استفاده قرار ميگيرد. (ويکيپدياي انگليسي، مدخل خط عربي- فارسي)

امروزه زبانهاي متعددي در جهان به خط عربي نوشته ميشود که تعداد آنها بسيار زياد است. در اينجا باز هم به کمک ويکيپدياي انگليسي با يکي از جالب‌ترين نمونه‌هاي کتابت يک زبان بيگانه به خط عربي آشنا ميشويم که مربوط به کتابت لهجه‌اي از زبان چيني به خط عربي است.

«خيائو ارجينگ» يا «جيائوارجينگ» (چيني ساده‌شده) عبارت از شيوه کتابت گروهي از زبانهاي چيني مانند ماندارين به خط عربي است. اين کتابت مورد استفاده بسياري از اقوام مسلمان ساکن چين قرار ميگيرد، از جمله قوم هوئي، دونگ‌ژيانگ و سالار باضافه مهاجرين آسيائي سابق موسوم به دونگان. شيوه نگارش جيائو‌ارجينگ به خط عربي و از راست به چپ و شبيه نگارش امروزي اويغورهاي چين است که ضمن استفاده از کتابت عربي، کليه مصوتها را با حرف مينويسند. اين روش برخلاف روشي است که در نگارش زبانهاي ديگر مانند عربي، فارسي، اردو و غيره رايج است که در آنها اصرار بر ننوشتن مصوتهاست. علت تأکيد بر نگارش مصوتها با حروف به اهميت مصوتها در ساختار هجاهاي چيني مربوط ميشود. (دائرة‌المعارف ويکيپدياي انگليسي، ماده Xiao'erjing)

صفحه اي از يک رساله حقوقي به زبان عربي همراه با ترجمه آن به زبان چيني (با حروف عربي) که در سال ۱۸۹۹ در تاشکند منتشر شده است.

 در حال حاضر قديمي‌ترين متني که به کتابت جيائو‌ارجينگ شناخته شده است،  عبارت است از سنگ نوشته‌اي ايستاده در صحن مسجد داخوئه جين‌جيانگ که بر روي آن علاوه بر آياتي از قرآن به عربي، اسامي نگارندگان متن نيز ذکر گرديده و تاريخ ۷۴۰ هجري را نشان ميدهد.

پديده جيائو‌ارجينگ (نگارش زبان چيني به خط عربي) آئينه عبرت ديگري براي کساني است که شبهاتي در خصوص منشأ زبان فارسي يا ترکي يا هر زبان ديگري دارند. قبلا نشان داده‌ايم که اگر بنا باشد اين نوع شواهد (نگارش يک زبان به خط قومي ديگر) را دليلي بر زايش آن زبان از ميان آن قوم بيگانه بدانيم، ضرورتا بايد بسياري از زبانهاي جهاني نظير اسپانيولي، آلماني، فرانسه، و غيره را دست‌پخت يهوديان بشناسيم. زبان جيائو‌ارجينگ پديده ديگري در چهارچوب همين مقال است، که اميد است اذهان حقيقت پژوه عنايت کافي و وافي بدان بنمايند.

 

برشي از صفحه يک لغتنامه چيني با خط عربي که در اوائل حکومت جمهوري خلق چين منتشر شده است.

 در ويکيپدياي انگليسي با درياي بيکراني از اطلاعات در باره تاريخ زبان عربي و کتابت آن و تاريخ عرب پيش از اسلام و تاريخ قرآن مواجه هستيم و من به چنان نوشته‌اي برنخوردم که گويا ايرانيان خط عربي را ابداع کرده و به صورت موهبتي از فرهنگ درخشان پيش از اسلام خود به قوم بي‌فرهنگ و بي‌ کتابت عرب بخشيده باشند و حيرانم که ناصر پورپيرار در اين درياي بيکران اطلاعات علمي چگونه آن مردابهاي متعفن را پيدا ميکند و فحاشي و نفرين‌باران مخصوص خود را آغاز ميکند و بدتر از همه آن که خواننده را نيز نسبت به يک دائرةالمعارف پويا و پيشرو بدبين و او را از مطالعه مأيوس و رواج بيسوادي عمومي را تشويق ميکند. ويکيپدياي انگليسي در عصر اينترنت مثل يک کتابخانه کامل در فاصله يک ثانيه‌اي هر خواننده‌اي قرار دارد و خواننده ميتواند ضمن دقت و وسواس در مضمون مطالب که ضرورت هر مطالعه‌اي از جمله مطالعه آثار ناصر پورپيرار است، چيزهاي بسيار زيادي از آن بياموزد و به اسنادي دسترسي پيدا کند که تا چند سال پيش حتي پژوهشگران حرفه‌اي نيز از آن محروم بودند.

من در طول مطالعه محدودي که در رابطه با تاريخ خط عربي در ويکيپدياي انگليسي براي استفاده در اين نوشته انجام دادم، ضمنا به دريائي از اطلاعات علمي به صورت کتبي و تصويري در رابطه با تمدنهاي باستاني حوزه عربستان برخوردم که بسيار حيرت انگيز و آموزنده بود، که به علت ضيق وقت تعمق بيشتر روي آن را به فرصت ديگري موکول کردم. اينک با استناد به ويکيپدياي انگليسي نمونه‌هاي چندي را ارائه ميدهيم که مارا با نمونه‌هائي از کتابت عربي در سده‌هاي مختلف و سير تکوين آن آشنا ميکند. هرچند ممکن است اين اطلاعات از دقت کامل برخوردار نباشند، اما خواننده ضمن وسواس علمي و دقت در مضمون مقالات گسترده اين دائرة‌المعارف ميتواند و بايد به مطالعه بپردازد. در واقع اگر منتظر ظهور يک اثر مطلقا بي‌عيب براي آغاز مطالعه باشيم، تا پايان عمر بايد در يک انتظار جاهلانه به سر ببريم.

نمونه‌اي از خط عربي از قرن سوم تا چهارم هجري.  که از متون قديمي قرآن به خط کوفي اخذ شده است. نمونه ۱ (اوائل قرن سوم هجري) فاقد نقطه و حرکه، نمونه‌هاي ۲ و ۳ و ۴ اضافه شدن تدريجي نقطه و حرکه را نشان ميدهد. «حرکه» و «اعراب» همواره به يک مفهوم نيست. حرکه نماينده يک نوع مصوت است. اعراب علاوه بر اين که مثل حرکه ارزش صوتي خاصي را دارا هستند، وظيفه نحوي نيز بر عهده دارند.

 قرآن قرن اول

صفحه‌اي از قرآن منسوب به قرن اول هجري با خط موسوم به «خط مايلي»، داراي نقطه‌گذاري ولي فاقد حرکات.

 

قرآن قرن دوم 

صفحه‌اي از قرآن منسوب به قرن دوم هجري به خط کوفي بر روي پوست

 

نسخه خطي قرآن به خط کوفي منسوب به قرن سوم هجري بر روي پوست

 

قديمي‌ترين قرآن کامل و تاريخدار به خط کوفي مربوط به سال ۳۹۳ هجري، موزه طارق رجب، کويت

 

نسخه خطي قرآن به خط ياقوتي داراي تاريخ ۶۸۱ هجري به خط خطاط مشهور ياقوت المستعصمي (متوفي به سال ۷۹۷ هجري)، موزه طارق رجب، کويت

 

قرآن باقيمانده از قرون اوليه هجري موجود در يکي از مساجد تاشکند، که ادعا ميشود به دستور عثمان گردآوري و تحرير شده است، ليکن بعضي متخصصين اين ادعا را مورد ترديد قرار داده‌اند.

 

 

نسخه‌اي از قرآن منسوب به شمال آفريقا باقيمانده از قرن ۱۱ ميلادي، موزه بريتانيا

 

 

نسخه‌اي از قرآن تحرير اندلس منسوب به قرن دوازده ميلادي

 ما هم تأکيد داريم که متن هر نوشته علمي- تاريخي را بايد با موشکافي زياد تحليل کرد و در پذيرش يا رد مضمون مقالات بايد وسواس به خرج داد، کما اين که چنين وسواسي در خصوص نوشته‌هاي ناصر پورپيرار را حتي ضرورتر ميدانيم. اما هرچه بر ذهن خود فشار مي‌آوريم، رمز اين نکته را نميتوانيم بگشائيم که چرا ناصر پورپيرار اصرار بر استفاده از متن باسمه‌اي ويکيپدياي فارسي را دارد و از مراجعه به متن انگليسي آن که از وجهه علمي يک انسيکلوپدي جهاني (با تمام ايرادات متصوره) برخوردار است، پرهيز ميکند. آيا او ميخواهد با اين کار ويکيپديا را در حد همان ويکيپدياي عاري از محتواي فارسي معرفي کند که چند نفر باستان پرست بيکار در آن انشاهاي بچه‌گانه مينويسند؟ او چه نفعي در اين کار دارد؟ اگر به هر دليل، ناصر پورپيرار ويکيپديا را به اين شکل مغرضانه معرفي ميکند، آيا در کتابهاي ديگري که معرفي کرده و مورد لعن و طعن قرار داده، نيز از همين روش آشکارا مغرضانه استفاده کرده است؟ البته من تهمت نميزنم و کتابهائي را که وي مبناي افشاگريهاي خود قرار داده‌است، در حد بضاعت خود خوانده و صحت و سقم اظهارات وي را تحقيق کرده‌ام. اما واقعا چند درصد خوانندگان براي تحقيق در صحت و سقم اظهارات ايشان مثلا کتاب الفهرست يا تاريخ طبري يا مقدمه ابن خلدون يا تاريخ عالم‌آراي عباسي را مورد مطالعه قرار داده‌اند و مثلا چند درصد خوانندگان از امکان تحقيق در اين کتابها به زبان اصلي برخوردار بوده‌اند؟ آيا چند نفر از خوانندگان، نوشته‌هاي پورپيرار در موضوع «اسلام و شمشير» را با متن قرآن مطابقت داده‌اند تا از صحت ترجمه‌هاي وي مطمئن شوند؟ آنچه ما شاهديم، يک روز ايشان با يک اشاره شکسپير را يهودي معرفي ميکنند، و بلافاصله جماعتي بي آن که سررشته‌اي در ادبيات انگليسي و آثار شکسپير داشته‌باشند، استادانه در باره شکسپير داد سخن ميدهند و اورا مثلا به زباله‌داني تاريخ ميسپارند! روز ديگر ايشان اعلام ميکنند که زبان ترکي وجود نداشته و آثار اورخون و يئني سئي مجعولند و بلافاصله جماعتي ديگر بي آن که قادر به صرف يک فعل ترکي باشند، راجع به خط کتابت اورخون نظريه‌پراکني استادانه ميکنند!

مقصودم من از اين نوشته آن است که خوانندگان را دعوت به دقت بيشتر در رد يا قبول اداعاهاي ناصر پورپيرار بکنم. روزگاري ايشان کتاب الفهرست را مورد معاينه قرار داد و خيليها از طريق ايشان با منبعي آشنا شدند که تمام افسانه‌هاي قوم‌پرستانه ما از آن نشأت ميگيرد. ما هم که جزو خوانندگان نوشته‌هاي ايشان بوديم، از طريق همين سرنخي که ايشان دادند، چيزهاي بسياري آموختيم (اخيرا قدرشناسي از زحمات علمي ايشان هم کفاره دارد، و انسان اگر بخواهد بنا بر صداقت نويسندگي و استناد به اصول تنقيد علمي تأکيد بر جنبه‌هاي مثبت نوشته‌هاي ايشان بنمايد، بايد خود را آماده شنيدن کلمات ناهنجاري بکند، که داستان ديگري دارد). ادامه روند فعال و پويائي که ايشان در تحليل تاريخ شرق ميانه در پيش گرفته بودند، به جاي آن که خواننده را به سطوح عاليتري از معرفت تاريخي راهبر شود، متأسفانه بدانجا منجر شده است که خوانندگان خود را تشويق ميکند که مثلا به جاي پذيرفتن مشروعيت کنيز در قرآن، معتقد بشوند که گويا آلت تناسلي تمام مسلمين و مسلمات (اعم از متأهل و مجرد) به همديگر محرم است! و بدتر از همه اين که اين حکم را به قرآن شريف نسبت ميدهد و اگر کسي با آن مخالفت کند، وي را «فضول» ارزيابي ميکند و ادعا ميکند که راز معاني قرآن را بعد از خداوند متعال فقط ناصر پورپيرار ميداند! از وقتي که وي ديوار چين را جاده ديد تا ضرورت پذيرش حمله مغول از ميان برخيزد، و عورات مسلمين را بر هم محرم اعلام کرد، تا ضرورت پذيرش کنيز در قرآن از ميان برخيزد، من ضرورت دقت مضاعف در نوشته هاي ايشان را حس کردم. توليد ملت فارس و ترک به روش جوجه‌کشي توسط يهوديان نيز يکي ديگر از همين احکام عجيب و غريب است که ناصر پورپيرار در انتهاي بررسيهاي چندهزار صفحه‌اي خود گويا در شرف نيل به آن است. هرچند وي در اثبات آن کاملا درمانده شده‌است و صرفا از روي عناد به کار خود ادامه ميدهد، ولي نتيجه‌اش پيشاپيش بر ما معلوم است.

درباره بنيان انديشي (۱۱): ملت سازی به روش «جوجه کشی»

ملت سازی به روش «جوجه کشی»

نظريه ناصر پورپيرار مبني بر ملت سازي يهوديان در دو منطقه جغرافيائي که امروزه بر حوزه ايران و ترکيه تطابق دارد، بسيار ضعيف‌تر و بي‌بنيان‌تر از آن است که در بحثهاي بنيان انديشي مطرح شوند. هرچند ايشان معتقدند با ارائه اين نظريه، قوم ترک و قوم فارس و زبان مربوط به آنها به عنوان دست پخت يهوديان رسوا خواهند شد، ولي استدلالات متزلزل و تخيلي ايشان، برعکس، تحکيم موقعيت اين دو زبان، بخصوص در دوره اسلامي را در پي دارد. چون پروسه ملت سازي مورد نظر ايشان بيشتر با دوره‌اي از تاريخ مصادف است که حرکات استعماري اروپائيان کل جهان آن روز را تحت تأثير خود دارد، نظري گذرا بر مهمتري حوادث دوره تکوين استعمار به روشن شدن قضيه کمک شاياني ميکند.

 زمان شناسي استعمار
۱۴۰۲
– امپراطوري اسپانيا جزائر قناري را تسخير و ضميمه قلمرو خود ميکند.
۱۴۱۰ – استفاده از قطب نما در سفرهاي محدود دريائي بين اروپائيان رايج ميشود.
۱۴۱۵ – پرتغال منطقه Ceuta در مراکش را اشغال ميکند.
۱۴۱۹ – پرتغاليها جزيره ماديرا (Madeira) را در اقيانوس اطلس تصرف و مستعمره ميکنند. پيش از اين تاريخ ورود به درياهاي آزاد براي اروپائيان مقدور و قابل تصور نبود و خرافات بسياري در مورد خطرات و هيولاهاي موجود در درياها ذهن اروپائيان را مشغول ميکرد.
۱۴۲۷ – پرتغاليها مجمع الجزاير آزور را تصرف و تبديل به مستعمره ميکنند. هدف هانري پادشاه پرتغال جستجوي راههاي ارتباط بازرگاني بين جهان مديترانه با سواحل غربي آفريقاست که در طول چندين سده صرفا از طريق بيابانهاي صحراي غربي ميسر بود. اين راهها که نويد بخش ثروت و تعداد بيشمار بردگان بود، همواره در سلطه مسلمانان شمال آفريقا بود که رقيب اسپانيا و پرتغال به شمار مي‌آمدند. پادشاه پرتغال اميدوار است که از طريق تأسيس راههاي مستقيم تجارت با آفريقا، مزاحمت مسلمين شمال آفريقا را از ميان بردارد.
۱۴۳۴ – مکتشفين پرتغال بر موانع موجود در دماغه بوخادور مسلط ميشوند و پرتغال انحصار تجارت با متصرفات را به دست مي‌آورد.
۱۴۳۹ - تجارت برده و تحصيل طلا در منطقه‌اي که امروزه سنگال ناميده ميشود، آغاز ميشود و نخستين موسسه استعماري توليد شکر آغاز به کار ميکند.
۱۴۴۱ – اولين محموله بردگان وارد ليسبون پايتخت پرتغال ميشود.
۱۴۵۲ – پاپ برده گرفتن از کفار را مجاز اعلام ميکند.
۱۴۵۳ – ترکان عثماني قسطنطنيه را  فتح ميکنند و به عنوان قدرتي منسجم مانع نفوذ اروپائيان در سرزمينهاي شرقي ميشوند.
۱۴۸۲ – هيئتي به سرپرستي ديوگو چائو با پادشاه کنگو وارد گفتگو ميشود. پرتغاليها يک قلعه نظامي در المينا (Elmina) (المني؟)در کشور غنا بنا ميکنند.
۱۴۸۸ – بارتولومه دياس از سواحلي که امروزه دماغه اميد نيک ناميده ميشود، عبور ميکند و به اروپائيان ثابت ميکند که ورود به حوزه اقيانوس هند از طريق اقيانوس اطلس امکان پذير است.
۱۴۹۲ – اسپانيا که نام قبلي آن کاستيل بود، پس از اتحاد با آراقون، با کمي تأخير نسبت به همسايه نزديک خود پرتغال، اکتشافات خود در اقيانوس اطلس را آغاز ميکند. اسپانيائيها با جديت تمام در صدد تأسيس راههاي جديد تأمين ثروتند و در گام اول سلطان ‌نشين گرانادا را تصرف ميکنند و هيئت دريانوردي کريستف کلمب را با پول و تجهيزات مختلف تأمين ميکنند تا ضمن سفر به طرف غرب و دور زدن از موانع پرتغال نيل به شبه قاره هندوستان را ممکن گرداند.
۱۴۹۴ - دو قدرت اروپائي براي جلوگيري از برخورد منافع نياز به نوعي تفاهم براي تقسيم منافع دارند. مداخله پاپ آلکساندر و تنظيم عهدنامه توردسيلاس (Tordesillas) راه را براي اين تفاهم هموار ميکند. مطابق اين عهدنامه تمام سرزمينهاي غير اروپائي موجود در شرق خطي که 270 ليگ به طرف غرب جزائر دماغه ورده (Verde) قرار دارد  (هر ليگ تقريبا معادل 8/4 کيلومتر)، به پرتغاليها «ميرسد». بدين ترتيب آنان بر آسيا، آفريقا و مناطق شرقي قاره آمريکا (برزيل) حق تسلط پيدا ميکنند. هر آنچه در غرب اين خط قرار داشت، سهم اسپانيا ميشود. بيشتر اين مناطق هنوز ناشناخته بود و بعدها مناطق غربي قاره آمريکا به اضافه جزائر اقيانوس آرام را شامل ميشود.
۱۴۹۸ – واسکو دا گاما اولين پرتغالي است که به عنوان اولين نماينده استعمار پرتغال وار شهر گوا (Goa) در هندوستان ميشود.
۱۴۹۸ – واسکو دا گاما (Vasco da Gama) مکتشف پرتغالي روياي دور زدن قاره آفريقا از طريق دماغه اميد نيک را به واقعيت تبديل ميکند و به هندوستان قدم ميگذارد.
۱۵۰۰ – پدرو آلوارس کابرال (Pedro Alvares Cabral) از طرف پادشاه پرتغال مأمور انجام سفر دريائي به طرف مناطق ناشناخته اقيانوس اطلس ميشود
۱۵۰۰ – کريستف کلمب به جاي رسيدن به آسيا و مشخصا هندوستان، سر از دنياي جديدي در مي‌آورد که همان قاره آمريکاست، منتهي وي آن را هندوستان ميشناسد. دريانورد پرتغالي پدرو آلوارس کابرال وارد منطقه‌اي ميشود که امروزه برزيل ناميده ميشود.
۱۵۱۱ – پرتغاليها بندر ملاکا (Malacca) در اندونزي امروز را اشغال ميکنند.
۱۵۱۵ – تصرف مسقط توسط پرتغاليها
۱۵۱۷ – الجزائر و مصر به قلمرو امپراطوري عثماني محلق ميشود.
۱۵۱۹ – دربار اسپانيا مقدمات سفر دور دنياي گروه ماژرلان را فراهم ميکند. هدف از اين مأموريت کشف جزائر ادويه در غرب بود، تا اين جزائر جزو منابع ثروت اسپانيا قرار گيرد. هيئت اکتشافي از اقيانوس آرام گذشته، وارد جزائر اوديه ميشود و سه سال ديگر که به کشور بازميگردد، نخستين گروه دريانوردي به شمار مي‌آيد که دور کره زمين را درنورديده بود. در مقايسه با پروژه پرتغال براي دور زدن آفريقا از طريق دماغه اميد نيک، مأموريت ماژرلان چندان با ارزش نبود و موفقيت چنداني از لحاظ اهداف استعمارگران نداشت. اما زمينه‌ساز تدوين مسيرهاي دريانوردي براي نيروي استعماري دهه‌هاي متعاقب ميشود.
۱۵۱۹ – پرتغاليها نقاطي را در جنوب ايران را اشغال ميکنند و تنگه هرمز را تحت کنترل خود درمي‌‌آورند.
۱۵۲۱ – بلگراد به تصرف عثمانيها درمي‌آيد.
۱۵۲۱ – کشورگشايان اسپانيا طي نبردهاي متعدد امپراطوري آزتکها را در مکزيک مغلوب ميکنند.
۱۵۲۴- جيواني دا وررازانو (Giovani da Verrazano) نخستين اروپائي است که پايش به ساحل شرقي آنچه امروزه «ايالات متحده آمريکا» شناخته ميشود، رسيده است.
۱۵۲۶ – سلطنت مجارستان به دست امپراطوري عثماني سقوط ميکند.
۱۵۳۲ – اسپانيائيها حکومت اينکاها را در کشور پروي امروزي (Peru) از پا در مي‌آورند. اسپانيا تسلط خود را تحکيم کرده و آغاز به صدور طلا و نقره مينمايد.
۱۵۳۵ – عثمانيها بين‌النهرين را تصرف ميکنند و سيادت خود را بر سواحل جنوبي ايران تثبيت ميکنند.
۱۵۵۰ – مناطق مرکزي آمريکا مورد اکتشاف قرار گرفته است، ليکن تا قرن هجدهم و نوزدهم نيز هنوز مناطق بکر در آمريکا باقي بود.
۱۵۸۰ – فيليپ دوم پادشاه اسپانيا تاج و تخت پرتغال را تصاحب ميکند. موقعيت پرتغال تا بدانجا پيشرفت کرده بود که با ژاپن به تجارت مي‌پرداخت. هدف پرتغاليها آن بود که قلعه‌هائي چند در مستعمرات واقع در نقاط مختلف جهان براي تسلط انحصاري بر تمام مسيرهاي دريائي مشرق زمين به وجود آورند. اين نوع استحکامات در ساحل طلائي، لواندا، موزامبيک، زنگبار، مومباسا، سوکوترا، هرمز، کلکته، گوا، بمبئي، ملاکا، ماکائو و تيمور ساخته شده بود. تلفيق اسپانيا و پرتغال رقباي ديگر را تحريک ميکند و کشورهائي چون هلند، فرانسه و انگلستان ضمن ناديده گرفتن تقسيم‌نامه جهاني پاپ دست به اکتشافات استعماري ميزنند و پايگاههاي چندي به وجود مي‌آورند. نفوذ استعماري پرتغال تضعيف شده است، بمبئي به عنوان هديه عروسي به انگليسيها واگذار ميشود.
۱۶۰۰ – اليزابت اول پادشاه انگلستان مجوز تأسيس کمپاني انگليسي هند شرقي را صادر ميکند.
۱۶۰۲ – تأسيس کمپاني هلندي هند شرقي
۱۶۰۵ – تأسيس بندر پورت رويال به دست استعمارگران فرانسوي در نوا اسکوتيا در کانادا
۱۶۰۷ – نخستين سکونت دائمي انگليسي ها در خاک آمريکاي شمالي در جيمز تاون در ايالت ويرجينيا.
۱۶۰۸ – تثبيت قدرت فرانسه در کِبِک و نامگذاري منطقه بزرگي از کاناداي امروزي به نام «فرانسه نوين» (نوئل فرانس).
۱۶۱۰- ناوگانهاي اروپائي توانائي لازم براي دريانوردي در تمام آبهاي جهان را کسب کرده‌اند و اينک به سمت استراليا متوجه ميشوند.
۱۶۱۲/۱۶۱۵ – پرتغاليها بندر عباس و چند نقطه ديگر در جنوب ايران را اشغال ميکنند.
۱۶۱۵/۱۶۲۲ – شاه عباس به کمک نيروي دريائي سلطنتي بريتانيا و کمپاني انگليسي هند شرقي پرتغاليهارا از سرزمين خود بيرون ميراند.
۱۶۱۹ – جاکارتا به تصرف نيروي دريائي هلند در مي‌آيد
۱۶۱۹ – نخستين محموله برده‌هاي آفريقائي وارد شهر جيمز تاون در ايالت ويرجينيا ميشود.
 

 حراج بردگان

تصوير يک اعلاميه حراج بردگان در چارلستون، کاروليناي جنوبي، سال ۱۷۶۹
در متن اعلاميه چنين آمده است: محموله‌اي شامل ۹۴ برده سياه پوست
سالم و قوي شامل ۳۹ مرد، ۱۵ پسر، ۲۴ زن، و ۱۶دختر که
هم اکنون وارد بندر شده است، به صورت حراج به فروش ميرسد.

۱۶۲۱ – کمپاني هلندي هند غربي تأسيس ميشود و مجوز  بهره‌برداري از تمام مناطق جهان غير از مناطق مربوط به حوزه کمپاني هلندي هند شرقي را به طور انحصاري براي مدت 25 سال کسب ميکند.
۱۶۲۴ – تأسيس مستعمره فرانسوي موسوم به «گينه فرانسه» در سواحل آمريکاي جنوبي
۱۶۵۲ – مستعمره هلندي در کيپ تاون در آفريقاي جنوبي شکل ميگيرد.
۱۶۶۴ – تأسيس کمپاني هند شرقي فرانسه به منظور رقابت تجاري در شرق
۱۶۸۳ – نبرد وين ثابت ميکند که توسعه طلبي عثماني‌ها در اروپا محدود شده است.
 

نیوتن

اسحاق نيوتون، بنيانگذار رياضيات ديفرانسيل و  شارح قوانين حرکت اجسام

 ۱۶۸۴اسحاق نيوتون دانشمند انگليسي نظريه مکانيک (قوانين حرکت اجسام) را به صورت منسجم ارائه ميدهد. اين نقطه عطفي در پيشرفت علوم مهندسي است که تأثير انکار ناپذيري بر روند فعاليت استعمارگران در سرتاسر جهان دارد.
۱۶۹۹ – وحشيگري استعمارگران فرانسه با تأسيس پايگاه استعماري لويزيانا در حوزه رودخانه ميسيسيپي شدت مي‌يابد.

 

جیمز وات

جيمز وات، مخترع اسکاتلندی ماشين بخار

۱۷۶۵جيمز وات مخترع اسکاتلندي طرح ماشين بخار را کامل ميکند. ماشين بخار جيمز وات مبناي مهندسي لازم براي ساخت کشتيهاي مجهز اقيانوس پيما و حمل و نقل با خط آهن را فراهم ميکند که براي توسعه سرمايه‌داري مغرور و سرمست برخاسته از متن دوره استعمار امري حياتي است.
۱۸۱۲ – اشغال مناطق قفقاز به دست روسيه تزاري و عقد معاهده ترکمنچاي که بموجب آن سيادت روسيه بر خان‌نشينهاي نخجوان، ايروان و طالش تثبيت ميشود.
۱۸۳۰ – فرانسه به الجزائر لشگرکشي ميکند و نبردهاي خونيني واقع ميشود و پس از قتل حدود يک سوم جمعيت کشور، آن را به مستعمرات خود ضميمه ميکند.
۱۸۷۱ – جنگهاي فرانسه با پروس پايان مي‌يابد و فرانسه در اثر فراغت از اين کشمکشها مستعمرات جديدي کسب ميکند. از آن جمله است: تونکين (در ويتنام شمالي امروز)، آننام (در ويتنام مرکزي) و بعدها کامبوج و لائوس که مجموعا به مستعمرات فرانسه در هند و چين يا «هند و چين فرانسه» معروف شده است.
۱۸۷۸ – مداخله بريتانيا در افعانستان و ايجاد سلطنت دست نشانه امير عبدالرحمن در آن سرزمين.
۱۹۱۱ – مراکش به تحت الحمايه‌گي فرانسه درمي‌آيد.
۱۹۱۳ – فرانسه مستعمرات جديدي در اقيانوس آرام کسب ميکند که با احتساب کالدونياي جديد و چندين مجمع الجزائر مجموعا به «مستعمرات پولينيزي فرانسه« معروف شده است.
۱۹۱۷ – انقلاب اکتبر در روسيه موجب تضعيف موقتي نفوذ آن کشور در اروپاي شرقي شده است. استعمارگران اروپائي در صدد بهره‌برداري از اين موقعيت هستند و اينک براي اولين بار در مناطق تحت نفوذ امپراطوري روسيه تاخت و تاز ميکنند.
۱۹۲۰ – با شکست امپراطوري عثماني، قدرت فرانسه در بعضي از اراضي قلمرو عثماني مانند سوريه و لبنان جايگزين نفوذ عثماني ميشود. فرانسه همچنين مستعمرات سابق آلمان موسوم به توگو و کامرون را ضبط ميکند.

 

مدخل اصلی قصر سلطنتی دولما باخچا در استانبول

 داستان شکل‌گيري استعمار و سقوط ظاهري آن ادامه دارد. عبارت «سقوط ظاهري» از آن جهت با مسمي است که در دوره جديد با پيشرفت مکانيزمهاي توليد سرمايه‌داري، شکل بهره‌کشي از مردم مستعمرات تغيير کرده و ديگر نياز چنداني براي اشغال سرزمين و تجارت برده و غيره در بين نيست. سرزمينها اينک داوطلبانه نيروهاي استعماري را به همکاري براي بهره برداري از منابع بومي دعوت ميکنند و بوميان مستعمرات سابق داوطلبانه براي فروش نيروي کار خود به کشورهاي متروپل روي مي آورند. دوره استعمار جديد آغاز شده‌است، با قانونمنديها و وحشيگريهاي خاص خودش.

 اما آنچه از اين گزارش براي ما آموزنده است، اين است که در دوره‌اي که استعمارگران در جستجوي طلا و برده و حوزه نفوذ، هيچ سرزميني را بدون شناسنامه باقي نگذاشته‌اند و از سرزمينهاي يخ زده قطب شمال و جنوب، تا خطه زرخيز آمريکا و منطقه بهشت‌آساي استراليا و زلاند نو و وجب به وجب قاره آفريقا و هزاران نقطه ديگر جهان را به مناطق نفوذ خود تبديل کرده‌اند، گويا يهوديان در جغرافيائي متشکل از ايران و ترکيه کنوني با چند هزار کيلومتر طول و عرض، آن هم در بيخ گوش اروپا و سواحل جنوبي درياي سياه و سواحل درياي مديترانه بی هيچ دغدغه‌اي به روش «جوجه‌کشي» مشغول تکثير آدمهائي هستند که بعدا به ترک و فارس معروف خواهند شد، آن هم در شرائطي که خود يهوديان هنوز فاقد کشورند. اما انگيزه اين يهوديان موهوم از اين فعاليت ملت‌سازي عجيب همانا يک چيز است و بس: آنها ميخواهند بر رسوائي ناشي از قتل عام پوريم در قريب به ۲۰۰۰ سال پيش سرپوش بگذارند و از رسوائي نجات پيدا کنند.

حقيقت اين است که استعمارگران تمام سرزمينهاي خالي از سکنه حاصلخيز و داراي منابع را مانند آمريکا، استراليا، زلاند نو، و امثال آن را تصرف کردند و چون آنها را براي زندگي اروپائيان مناسب تشخيص دادند، امواج مهاجرت اروپائيان به آن سرزمينها را تسهيل کردند که آثارش امروزه پيداست. استعمارگران ضمنا تمام سرزمينهاي مسکوني و داراي حکومت  را نيز تصرف کردند و در مورد اداره کردن آنها از دو روش استفاده نمودند: يا در آن سرزمينها حکومتهاي محلي دست نشانده تأسيس کردند و يا از طرف خود برآنجا حاکم گماشتند و آنها را به عنوان ايالتهاي برون‌مرزي خود شناختند. در تمام مناطقي که پاي استعمارگران را به خود نديد، بي‌ترديد بايد به دنبال نيروي بازدارنده‌اي بود که قدرتش از قدرت استعمارگران کمتر نباشد.

آنچه من از تحليل حوادث دوره استعمار درک ميکنم، عبارت از آن است که حکومت صفوي سيادت انگليسي‌ها را پذيرفته و بر ضد پرتغاليها اقدام نموده‌است. استعمارگران انگليسي ابقاي حکومت صفوي براي مشغول نگهداشتن عثماني در جبهه شرق را به مصلحت نزديکتر ديده‌اند و گرنه آنها ايران را خيلي زودتر از هندوستان به مستعمره مستقيم خود تبديل ميکردند.

انگيزه نفي امپراطوري عثماني و حکومت صفوي پورپيرار را برآن داشته است که به اسب تخيل خود همواره ميدان جولان بيشتر و بيشتري بدهد و سناريوهاي غير عملي را يکي بعد از ديگري به خورد خوانندگان بدهد. او وجود چند اثر جعلي در موزه هاي ترکيه‌ را از ميان ده‌ها هزار اثر تاريخي مربوط به دوره عثماني گلچين ميکند و بر اساس آنها با روشي هوچيگرانه نظر ميدهد که عثماني مفهومي توخاليست. قضيه به آن ميماند که ما چند تناقض از بين نوشته‌هاي آقاي پورپيرار پيدا بکنيم (که نمونه ها آن فراوان است) و بر اساس آن چنين حکم غير منصفانه ای بدهيم که تمام نوشته‌هاي ايشان بي‌اساس است.

اما مشکل آنجاست که ما هرچه بر ذهن خود فشار مي آوريم، نميتوانيم درک کنيم که در شرائطي که استعمارگران تا پستوي خانه و حيات خلوت مهاراجه‌هاي  هندي را کشف و اشغال ميکردند و از هيچ ده‌کوره‌اي در عمق جنگلهاي آفريقا غافل نبودند، شعورشان از کشف سرزمينهائي به وسعت چين تا بالکان و سيبري تا هندوستان عاجز بوده است، و حتی بعضا از سرزمينهائی در بيخ گوششان، آن هم سرزمينهائي مرغوب و خالي از سکنه اينقدر غافل بوده اند. در دوره‌اي که رقابت استعمارگران چنان فشرده و فعاليت آنان چنان حريصانه بود که هر حرکت کوچک استعماري در چهارچوب برآيند نيروها و با طرح و برنامه‌ريزي بسيار زيرکانه و شيادانه صورت ميگرفت، چگونه است که آنان سرزمين هائی به اين بزرگي را سخاوتمندانه در اختيار يهوديان قرار داده‌اند تا به فعاليت «جوجه‌کشي» خودشان ادامه دهند، بي آن که کوچکترين منافع استعماري از اين کار متصور باشد؟

درباره بنيان انديشي (١٠): ايراد بني اسرائيلي بر زبان فارسي

ايراد بني اسرائيلي بر زبان فارسي

جناب پورپيرار در مقاله اخيرشان پرده از پديده ظاهرا غير منتظره‌اي برداشته‌اند که مارا به تفکر و تأمل واميدارد و در خصوص منشأ زبان فارسي در ايران سوالاتي را مطرح ميکند.

...اما مي خواهم با مراجعه به مندرجات آن اندک مستندات موجود، در پايان اين بررسي هاي زبان فارسي، از مطلب نيم پنهاني پرده بردارم که هرچند ديدار از آن بسيار ناخوش آيند است، ليکن ريشه مکافات موجود در سطح منطقه را از خاک بيرون خواهد کشيد و در منظر ملل شرق ميانه قرار خواهد داد  (ناصر پورپيرار، مدخلي بر ايران شناسي بدون دروغ و بي نقاب، ۲۱۳)  

ايشان از طريق کتاب «فرزندان استر» نوشته دکتر هومن سرشار، يک يهودي متعصب ايراني ساکن آمريکا، که ترجمه فارسي آن توسط نشر کارنگ منتشر شده است، ما را با پديده ادبيات فارسي- يهودي آشنا ميکنند. اين نوع آثار عبارت از متون ادبي فارسي است که با خط عبري نوشته شده باشد. دقت کنيم که سخن از ترجمه متون فارسي به عبري نيست، بلکه با متون فارسي سر و کار داريم که عينا با حفظ هويت زباني، اين بار با خط عبري بازنويسي شده باشد.

بدين ترتيب برخورد با نمونه‌هاي متعددي از مکتوبات يهودي، که متون فارسي در زمينه هاي گوناگون را با خط عبري ارائه مي دهد، حيراني ويژه اي را در ميان جست و جو گران فرهنگ و ادب شرق ميانه موجب شده است، که ظاهرا و به علتي که با خواست خداوند در دنبال خواهم آورد، مي کوشند به زير ذره بين سئوالات بنيادي برده نشود. (همان)

جناب پورپيرار با استفاده از مندرجات کتاب فرزندان استر نمونه‌هاي خوبي هم از اين نوع مکتوبات يهودي- فارسي ارائه داده‌اند که شامل خسرو و شيرين نظامي و يوسف و زليخاي جامي ميشود. ايشان سپس به طرح چنين سوالي مي‌پردازند که يهوديان چه نيازي به اين نوع ترجمه داشته‌اند. اگر منظور آنها استفاده از ادبيات فارسي در بين يهوديان بوده است، بايستي متون مربوطه را به عبري برگردانند. گويا وجود متن فارسي با خط عبري بي هيچ مجادله‌اي نشانه آن است که زبان فارسي همان زبان يهوديان ايران بوده‌است و آنها در واقع به خط و زبان خود مينوشته‌اند و از قرار معلوم جايگزيني خط عربي به جاي خط عبري در سده‌هاي بسيار اخير روي داده و «يک شيادي ديگر براي گم کردن رد پاي حقيقت است». آنگاه ايشان نتيجه‌گيري ميکنند که:

حالا مي توان دريافت چرا ادبيات منظوم ما اين همه فرمان خوش باشي و ناباوري به روز جزا را، در خود نگه داشته است؟ (همان)

اين دقيقا از همان روشهاي معمول جناب پورپيرار است که به عنوان يک جستجوگر خيلي فعال فاکتهاي بسيار گويائي را کشف ميکنند، ولي به عنوان تحليلگر گاهي متأسفانه نتيجه‌گيريهاي افراطي و غير سالم ميکنند و علاوه بر اين که نتيجه زحمات خود را برباد ميدهند، خوراک تبليغاتي هم براي باستان پرستان عزيز فراهم مي‌آورند. کار ايشان به ماهيگير زحمتکش و فرصت شناسي ميماند که قادر است از قعر اقيانوسها ماهي بگيرد و ليکن طرز طبخ آن را نميداند.

مثلا در خصوص همين رونمائي از متون فارسي- يهودي، در حيرتيم که اين چه استدلالي است و چرا بايد بر اساس اين استدلال، حکمي به آن بزرگي صادر بکنيم و زبان فارسي را که يک سرمايه ملي است، دو دستي به يهوديان ببخشيم، نقشه‌اي که آقاي پورپيرار مدتي است براي فارسي و ترکي کشيده‌اند ولي به نظر من وسائل لازم براي رد اصالت اين دو زبان در بين مسلمين را ندارند.

براي گشودن راز اين نکته و رفع اجمالي سرگشتگي و حيرت، بحث کوتاهي را به دنبال مي‌آوريم تا معلوم شود که يهوديان در بسياري از کشورهائي که در طول تاريخ زيسته‌اند، دست به اين نوع فعاليتهاي ادبي زده‌اند و اگر در هر مورد زبان کشور مورد بحث را به سود يهوديان مصادره کنيم، دچار هرج و مرج عجيبي خواهيم شد. ولي پيشاپيش تذکر دهم که صرفا بر اساس اظهارات هومن سرشار نميتوان يکسره حکم داد که مضمون آن متون معروف به «فارسی- يهودی» فارسي اصيل است، بلکه احتمال زياد دارد که لهجه‌اي از فارسي باشد که بين يهوديان رايج بوده است. هم اکنون در جمهوري آذربايجان يهودياني وجود دارند که به زباني شبيه تاتي سخن ميگويند که از لهجه‌هاي فارسي است.

 ادبيات يهودي- اسپانيولي

زبان يهودي- اسپانيولي زبان يهوديان داراي منشأ اسپانيولي است. اين زبان بعد از طرد يهوديان از اسپانيا و اسکان آنان در امپراطوري عثماني در حوزه آن امپراطوري به تدريج به شکوفائي رسيد. بعضي از يهوديان طرد شده از اسپانيا نيز در شمال آفريقا سکني گزيدند و آنان نيز شکل ديگري از زبان يهودي- اسپانيولي را در آنجا رواج دادند.

يهوديان ساکن اسپانياي مسيحي در قرون وسطي از زبان اسپانيولي ميانه به عنوان زبان روزمره استفاده ميکردند. زبان يهودي- اسپانيولي ظاهرا در همان دوره در اسپانيا شکل گرفته است. يهوديان اسپانيا يک اقليت قومي به شمار مي‌آمدند که از لحاظ باورهاي ديني و آداب و رسوم با اکثريت اهالي آنجا متفاوت بود. زبان آنها تلفيقي از اسپانيولي ميانه، عبري و آرامي بود. آنها حتي برخي از مفردات زبان اسپانياي ميانه را جذب نموده و در زبان خود حفظ نمودند، در حالي که اين عناصر زباني به تدريج از زبان ساکنين اصلي اسپانيا حذف ميشدند.

ادامه اين روند در نهايت منجر به آن شد که يهوديان از شيوه نوشتاري موسوم به آلخاميادو (aljamiado) استفاده نمايند و اين در واقع همان متن اسپانيولي بود که با خط عبري نوشته ميشد.

هنگامي که يهوديان در سال ۱۴۹۲ از اسپانيا رانده شدند، زبان يهودي- اسپانيولي در مسير متفاوتي قرار گرفت و مستقل از زبان اسپانيولي به روند تکاملي خود ادامه داد. زبان مکتوب يهودي- اسپانيولي در قرن ۱۶ از معيارهاي ادبي زبان اسپانيا بهره‌مند بود و ليکن بعد مسافت از اسپانيا و تکوين مستقل آن در طول سده‌هاي بعدي موجب پيدايش تفاوتهاي سبکي در آن زبان گرديد و کلمات بسياري از زبانهاي محلي مانند ترکي، يوناني و کلمات مربوط به زبانهاي بالکان در آن تلفيق شدند. وقتي بخشي از متن يکي از همين کتب را (در هيئت تبديل شده به حروف لاتين) از طريق اينترنت به افراد اسپانيولي زبان ارائه دادم و تقاضاي ترجمه آن به انگليسي را کردم، مشاهده شد که اسپانيائيهاي کنوني قادر به فهم کامل آن هستند ولي اظهار ميداشتند که «متن کمي قديمي به نظر مي‌آيد» وکلمات بسيار کمي هم وجود داشت که برايشان نامفهوم بود، از جمله کلمه Kantes که شناخته نميشد، ولي من از روي قرينه دريافتم که به معناي سرود و ترانه است.

از جنگ جهاني اول تا کنون تمايل زيادي براي استفاده از حروف لاتين به جاي خط عبري مشاهده ميشود و کلمات فرانسوي و ايتاليائي به تدريج جايگزين کلمات ترکي و يوناني ميشود.

در آغاز قرن ۲۱ تعداد متکلمين به اين زبان رو به کاهش بود و اينک حجم تأليفات نيز رفته رفته کمتر و کمتر ميشود و ممکن است سرنوشت  اين زبان به تدريج به نابودي کامل منجر شود. محققين عوامل چندي را در زوال اين زبان موثر ميدانند که از آن جمله پراکندگي متکلمين آن در نقاط مختلف جهان، و تحليل رفتن آنها در بين جماعات ديگر است.

 طرز املاء

زبان يهودي- اسپانيولي با خط عبري نوشته ميشد که بعدها دو نوع سبک خطاطي به نام راشي (Rashi)  و در حالت دست نوشته به نام راسترئو (Rastreo) در آن پديد آمد. آثار مطبوع يا به خط راشي و يا به خط عبري سرراست نوشته ميشد و معمولا فاقد نشانه‌هاي مصوت بود. زبان يهودي- اسپانيولي بتدريج داراي املاي خاصي شد که اجازه ميداد کلمات اسپانيولي به سهولت با نشانه‌هاي عبري نوشته شود و اين املا در اواسط قرن نوزده تثبيت گرديد. در طول قرن بيستم در مورد بسياري از متون يهودي- اسپانيولي خط لاتين بتدريج جايگزين خط عبري گرديده است. اکثرا از زبان يهودي- اسپانيولي به عنوان زبان Ladino نيز نام برده ميشود.

 سبکهاي ادبي

يهوديان اسپانيا زبان عبري را به عنوان زبان علم و دانش و زبان مقدس گرامي ميداشتند، فلذا حجم قابل توجهي از نوشته‌هاي ادبي نه به زبان يهودي- اسپانيولي، بلکه به زبان عبري بود. قبل از خروج از اسپانيا حجم آثار ادبي مکتوب به زبان يهودي- اسپانيولي ناچيز بود، اما وجود بعضي آثار مکتوب در آن دوره به زبان يهودي- اسپانيولي بشرح زير قابل ذکر است:

- Caplas de Yosef (نويسنده گمنام)

- Proverbios Morales نوشته Sem Tob de Carrión

- متون متعدد ديگر موسوم به متون آلخاميادو

-  اثر موسوم به Kharjas  و Taqanot Valladolid که نشانگر تأثير متقابل زبانهاي متعددي است که مورد استفاده يهوديان بود.

- اثري که در باره زنان است موسوم به aljamiado Siddur مشخصا از زبان عبري به زبان يهودي- اسپانيولي ترجمه شده است.

بعد از طرد يهوديان از اسپانيا تعدادي از متون يهودي- اسپانيولي طبع و نشر گرديد که از آن جمله است:

- ترجمه‌هائي از تورات

- کتاب دعاي يهودي موسوم به «ماحزور» و ساير کتابهاي ادعيه مانند حاقّادا و پيرکه آووت

- آثار رباني مانند مئام لوئز

- آثار بديعي و نمايشي

- آثار ادبي عامه فهم شامل ادبيات شعري مانند «رومانساس»، «کوپلاس» و «کانتيگاس»

- کتب معما، حکايت، لطائف و غيره

نشريات جاري به زبان يهودي- اسپانيولي محصول علاقه يهوديان متعصبي است که خود را متعهد به حفظ زبان يهودي- اسپانيولي ميدانند. امروزه مهمترين نشريه به زبان يهودي- اسپانيولي عبارت است از «آکي يروشالام» که اختصاص به مطالعه فرهنگ يهودي- اسپانيولي دارد و در سال ۱۹۷۹ از طرف موشه شائول به عنوان منبعي مکمل براي تأمين برنامه‌هاي راديو اسرائيل به زبان يهودي- اسپانيولي تأسيس شده است. نشريات ديگري نيز در گوشه و کنار عالم  براي حفظ ميراث يهودي- اسپانيولي منتشر ميشوند، از آن جمله نشريه «شالوم» که روزنامه‌اي ترکي- يهودي است و در استانبول منتشر ميشود و يک صفحه از هر شماره خود را به زبان يهودي- اسپانيولي اختصاص ميدهد. نشريه:

Los Muestros: La boz de los sefardim  که به صورت فصلنامه به چند زبان در بروکسل منتشر ميشود، نشريه‌ايست که مقالات آن به موضوعات تاريخ، فرهنگ، زبان، فولکلور، موسيقي و ادبيات اختصاص دارد و به زبانهاي فرانسه، انگليسي، اسپانيولي و يهودي- اسپانيولي ميباشد.

شاعراني هم هستند يا بودند که به زبان يهودي- اسپانيولي شعر سروده‌اند. از آن جمله‌اند:

-  Margalit Matityahu, Matilda Koen-Sarano, Avner Perez در اسرائيل

- Rita Gabbai Simantov در يونان

- Clarisse Nikoidski در فرانسه

- Gloria Ascher در ايالات متحده

در چند نقطه از جهان نيز کانونهاي فرهنگي مختلفي فعاليت دارند که زبان رايج آنها زبان يهودي- اسپانيولي است.

همان طور که گفتيم، زبان يهودي- اسپانيولي مقدار قابل توجهي از مصالح زبان اسپانياي قرون وسطي را در خود حفظ نموده است و علاوه بر آن حاوي مقدار قابل توجهي از مفردات عبري- آرامي است. تأثير زبان عبري را بيشتر از آن طريق ميتوان به اثبات رساند که بعضي اصطلاحات زبان عبري به صورت تحت اللفظي وارد آن شده است. مثلا عبارت El Santo Bendicho El که انعکاسي از عبارت عبري haqadoš barux hu است. هر دو عبارت معناي «خداوند» را ميدهند و معناي تحت اللفظي آن در هر دو زبان چنين است: «ذات باري تعالي». همچنين عبارت: kamino de leche i miel که انعکاسي از عبارت عبري ḥalav udvaš  است و هر دو عبارت به صورت تحت اللفظي به معناي «راه مملو از شير و عسل» بوده و اصطلاحا در معناي «سفر به خير» استعمال ميشود.

 

 

تصوير روي جلد کتاب سرودها، نسخه ونيز، تاريخ نشر: ۱۶۱۹

 

The Song of Songs

تصوير روي جلد کتاب سرودها، نسخه ونيز، که در دوره های بعد به حروف لاتين برگردانده شده است. 

کتاب سرودها يا (The Song of Songs) يکي از شاخصترين متون قديمي به زبان لادينو (يهودي- اسپانيولي) است که نخستين طبع آن در حدود سالهاي ۱۶۰۰در شهر تسالونيکي صورت گرفته است. چنانکه از نامش پيداست، اين اثر حاوي سرودهاي مذهبي است. اين اثر سپس در سال ۱۶۱۹ در ونيز و سپس در سال ۱۶۶۴ در آمستردام نشر گرديده است. طبع ديگر اين اثر مربوط به سال ۱۷۴۴در استانبول است. بين نشرهاي مختلف اين اثر تفاوتهاي چندي به لحاظ املائي و لهجه‌اي وجود دارد. نسخه مطبوع در تسالونيکي مربوط به سال ۱۶۰۰به معني دقيق کلمه لادينو (يهودي- اسپانيولي) است، يعني با حروف عبري و به زبان يهودي- اسپانيولي است. اما در چاپهاي بعدي بعضي بخشها هم با حروف عبري و هم با حروف لاتين ضبط شده و سرودهاي جديدي نيز افزوده شده‌اند. در صفحه پاياني کتاب اين عبارات به چشم ميخورد:

نويسنده و خواننده هر دو مورد عنايت خداوند باشــند. تاريخ کتابت ۲۶ ايـلول ۵۱۶۱ (۱۴۰۱)توسط يهودي اسپانيولي الاصل آبراهام بن حييم بن آبراهام ها- لِوي بن هاسداي سِوي، شماره اثر ۱۶۷ کتابخانه کالج يکپارچه عبري.

 کتاب ديگري که در اين رابطه نياز به معرفي دارد، کتاب قانون‌نامه عثماني است که در سال ۱۸۶۰ از ترکي عثماني به زبان لادينو (يهودي- اسپانيولي) ترجمه شده‌‌است. ظاهرا انگيزه ترجمه اين نخستين کتاب قانون عثماني عبارت از آن بوده است که در آن حقوق فرهنگي و اجتماعي و آزادي مراسم مذهبي براي يهوديان ساکن آن خطه پيش بيني شده بوده است. اصل اين کتاب در سال ۱۸۳۹در قسطنطنيه به زبان ترکي عثماني منتشر شده و به «فرمان تنظيمات» معروف شده است که در تاريخ عثماني مشهور است.

 

Kanunname

تصوير روي جلد کتاب قانون نامه که در سال ۱۸۶۰ از ترکي عثماني به زبان يهودي- اسپانيولي ترجمه شده است. چرا يهوديان اين کتاب را مستقيما به عبري ترجمه نکرده‌اند و به زبان يهودي- اسپانيولي (اسپانيولي با خط عبري) ترجمه کرده‌اند؟ آيا از اين ميتوان نتيجه گرفت گه اسپانيولي زبان مادري يهوديان بوده است؟

 يهوديان اسپانيا که در بخشهاي مختلف آن کشور زندگي ميکردند، لهجه مربوط به منطقه خود را نيز به مواطن جديد خود در عثماني يا آفريقاي شمالي منتقل نمودند، و سپس همزيستي با جمعيتهاي مختلف يهودي و جماعات محلي سبب شد که لهجه‌هاي جداگانه‌اي از اين زبان به وجود آيد که از آن جمله است لهجه شرقي شامل بلگراد، سارايوو، موناستير، بخارست و صوفيا، و لهجه غربي شامل استانبول، ازمير، رودس و تسالونيکي. نمونه‌اي از تفاوت لهجه را در مثال زير ميتوان مشاهده کرد:

- انگليسي: My mother-in-law hates me because I took her son

- فارسي : مادر شوهرم از من نفرت دارد، زيرا پسرش را از او گرفته‌ام.

- اسپانيولي: Mi suegra me aborrece porque (le) tomé a su hijo

- لهجه شرقي: Mi esxueγra me aborrese por ke le tomi a su fizhu

- لهجه غربي : Mi sfuegra me aborrese por ke le tomi a su izho

امروزه کرسي تدريس زبان يهودي- اسپانيولي در چهار دانشگاه اسرائيل داير است.

من فاکتهاي اين نوشته را از چند حوزه اينترنت از جمله از سايت اينترنتي پژوهش زبانهاي يهودي استخراخ نمودم. اما مايل نيستم همه ريزه‌کاريهاي مربوط به زبان يهودي- اسپانيولي را تشريح کنم، زيرا نميخواهم وسيله تبليغاتي براي يهوديان فراهم آورده باشم. اگر خوانندگان گرامي مايل به تحقيق بيشتر روي متون يهودي- اسپانيولي باشند، ميتوانند از طريق google با درج عبارت Ladino texts مطالب فراواني در اين رابطه پيدا کنند.

 

زبان اشکنازي

در اينجا بد نيست نگاه گذرائي هم به ادبيات اشکنازي بيندازيم که از نمونه‌هاي بارز کتابت يک زبان اروپائي با الفباي عبري است. زبان اشکنازي يا Yiddish لهجه‌اي از زبان آلماني است که مورد استفاده يهوديان اشکنازي در چند کشور از جمله آلمان، آمريکا، اسرائيل، روسيه، اوکراين و کشورهاي بسيار ديگر بود. کلمه Yiddish به احتمال قوي کلمه‌اي ترکيبي است و به معناي «آلماني يهودي» است.

از زمان امپراطوري روم يهوديان در خاک آلمان سکني داشتند. در قرن دهم ميلادي به تدريج يک هويت قومي يهودي موسوم به اشکنازي يا »يهوديان آلمان» شکل گرفت. کلمه اشکناز در قرون وسطي به معني «آلمان» بود، هر چند حوزه سکونت اشکنازيها شامل بخشهائي از شمال فرانسه و بعدها شامل بخشهائي از اروپاي شرقي نيز ميشد.

زبان روزمره يهوديان اشکنازي زبان آلماني ميانه متأخر بود که آنرا با الفباي عبري مينوشتند و شامل تعداد قابل توجهي کلمات دخيل و عبارات عبري هم ميشد. در واقع آنها از قرن۱۳ميلادي شروع به استفاده از کتابت عبري براي نوشتن زبان اروپائي‌شان کردند. قديمي‌ترين نمونه‌اي که از زبان اشکنازي با کتابت عبري وجود دارد، يک سرود دوبيتي است که در يک کتاب دعاي يهودي متعلق به سال۱۲۷۲-۱۲۷۳ ميلادي مندرج است

در طول سده‌هاي بعدي زبان يهودي- آلماني بتدريج هويت زبان مستقلي را پيدا کرد که شامل دو لهجه اصلي ميشد و تا جنگ جهاني دوم مورد استعمال بود ولي از آن به بعد رو به افول نهاد.

 

Yiddish dictionary

 صفحه‌اي از لغتنامه اشکنازي، عبري، آلماني، لاتين موسوم به Shemot Devarim که در سال ۱۵۴۲ منتشر شده است.

 براي اطلاعات بيشتر در رابطه با زبان اشکنازي و کتابت عبري آن به سايت ويکيپديا رجوع کنيد و يا هر منبع ديگري را که موثق ميدانيد، مورد مطالعه قرار دهيد. اگر کسي هم ويکيپدياي انگليسي را معتبر نميداند، يادآوري کنم که اينجا صحبت از اعتبار نيست، کما اين که کتاب فرزندان استر نيز که مورد استناد جناب پورپيرار قرار گرفته است، نوشته يک يهودي ايراني متعصب ساکن آمريکاست.

براي آشنائي با ليست جامعي از شعراي اشکنازي اينجا را کليک کنيد. و سايت مفيد ديگري نيز وجود دارد که ميتوانيد از طريق آن اطلاعات جامعي در رابطه با ادبيات اشکنازي به دست آوريد.

چنانکه گفتم، ورود به تفصيل بيشتر را در اين مورد چندان نمي‌پسندم، ولي اگر دوستان احساس ضرورت کنند، اين بحث را بازتر ميکنيم و نشان ميدهيم که دست کم در يک دوجين از زبانهاي زنده دنيا نيز چنين نمونه‌هاي ادبي وجود دارند. اگر هم جناب پورپيرار بر تئوري خود اصرار داشته باشند، لاجرم بايد فعلا زبان اسپانيولي و آلمانی و ترکی را در کنار زبان فارسي به يهوديان ببخشند. و چون زبان پرتغالي و ايتاليائي و فرانسه با يکديگر همريشه‌اند و در واقع واضح‌ترين خويشاوندي زباني بين آنها ديده ميشود، و همچنين از آنجا که زبان آلمانی با زبان هلندی و سوئدی و دانمارکی و نروژی و حتی انگليسی همريشه است، بايد مجموعه آنها را نيز دست‌پخت يهوديان محسوب کرد. آنگاه نوبت به زبانهاي ديگر دنيا خواهد رسيد که داستان ديگري دارد.

مي‌بينيم که مطالعات سالمي را که جناب پورپيرار به منظور افشاگري توطئه‌هاي يهود و کشف حقائق مربوط به تاريخ مردم ممتاز شرق ميانه شروع کرده بودند، در اثر افراطيگري در پردازش داده‌ها، منجر به صدور چه احکام هرج و مرج آلودي ميتواند بشود و ميشود. راستي، اين ايرادهاي بني اسرائيلي مارا به کجا خواهد برد؟ با کدام يک از اين استدلالات لنگ ميتوانيم زبان فارسي و ترکي خود را دور بريزيم و به هويت واقعي خود برسيم که گويا زبانهاي مادري ما در آن هيچ جايگاهي ندارد. طي سده‌هاي طولاني باستان پرستان مهمل‌باف افتخارات جعلي بر دوش زبان فارسي بار کرده بودند و زبان ترکي را هم به مرگ تدريجي در بستر بيماري محکوم کرده بودند. کمر اين هر دو دو زبان معصوم زير بار آن همه مجعولات و تعصبات در حال شکستن بود. اگر عزم بر اصلاح موقعيت زبان است، بايد در جهت خرافات زدائي باشد، نه مصادره زبان. چنانکه طبيب براي معالجه بيمار برسر بالين او حاضر ميشود، نه براي کشتن او. اما روش کنوني آقای پورپيرار بدان ميماند که براي معالجه بيماري، بيمار را از پنجره به خيابان پرت کنيم و ادعا کنيم که از شر بيماري خلاص شده‌ايم. اگر ميخواهيد اصالت زبان فارسي و ترکي را در بين مسلمين و يا به طور کلي انکار کنيد، بسم‌الله، اما نه با ايرادهاي بني اسرائيلي!

درباره بنيان انديشي (۹): توفان نوح، آيت الهي يا انقلاب جوّي؟

توفان نوح: آيت الهي يا انقلاب جوّي؟

آياتي که در رابطه با سيل نوح در قرآن حکيم مسطورند، در سوره‌هاي چندي، از جمله و بيشتر در سوره هود پراکنده‌اند. از مطالعه مجموعه اين آيات چنين برمي‌آيد که خداوند متعال قوم نوح را به علت رويگرداني از دعوت و خودداري از ايمان محکوم به غرق در سيلاب عظيمي فرموده است. در خصوص اين که اين حادثه را بايد سيل بناميم يا توفان يا طوفان، بحث زياد ميتوان کرد. غربي ها سيل گفته اند و ما آن را توفان ناميده‌ايم، بي آن که معناي اين کلمات تطابق لغوي با آنچه در قرآن آمده است، داشته باشد. چنانکه در ذکر آيات مربوطه خواهيم ديد، آب از چشمه‌هاي زمين جوشيده و از آسمان نيز فروباريده است. اين را نه ميتوان سيل ناميد و نه توفان. با اصطلاح رايج امروزي اين حادثه شايد شباهت به نوعي «سونامي» داشته باشد، اما به هر حال «هجوم آب» به منطقه‌اي مسکوني بوده است. شيوه هجوم اين آب معجزه‌آساست و در تعارض با کليه ملاحظات فني، مهندسي و هواشناسي و بيولوژي قرار دارد، به طوريکه هرگز نميتوانيم آن را به عنوان يک انقلاب جوّي ارزيابي کنيم. ما ميتوانيم آنرا صرفا به عنوان مشيت و امر الهي تحليل کنيم، چنانکه خود قرآن حکيم نيز چنين نگرشي بر حادثه دارد که خواهيم ديد.

اما اگر متقاعد شديم که امر و مشيت الهي در کار است، آنگاه ديگر مطالعه توپوگرافي ترکيه و تشخيص کوههائي که بتوانند هنگام هجوم آب چون سدي مانع پراکندگي آن  بشوند و براي زمان کوتاهي دريائي پديد بيايد که نوح عليه السلام بتواند روي آن کشتيراني کند، عبث مينمايد، زيرا جائيکه مشيت الهي در کار است، با خرق عادت و قوانين فيزيکي مواجه هستيم. اگر خاک ترکيه کنوني را با همه معضلاتي که اين نظريه دارد، محل وقوع سيل يا توفان نوح بدانيم و آن عارضه طبيعي را هم که کشتي نوح تشخيص داده‌اند، واقعا به عنوان باقيمانده کشتي نوح باور بکنيم، هنوز با هزاران مشکل فني در خصوص استحکام آن کشتي، تأمين آن حجم وسيع آب در زماني کوتاه و سپس عقب نشيني همان آب، باز هم در زماني بسيار کوتاه به جاهاي ديگر و مديريت و نگهداري و تغذيه آن همه حيوانات متعددات متخاصمات مواجهيم.

از آنجائيکه بيشتر خشکيهاي مسکوني زمين و از جمله ترکيه بالاتر از سطح دريا قراردارند، امکان هجوم آب دريا بدانجا با معيارهاي فني- مهندسي منتفي مينمايد ، مگر اين که جاي ديگري براي وقوع توفان نظير بستر درياي مديترانه يا درياي سياه را در نظر بگيريم و آنها را در گذشته دره‌هاي سرسبز حاوي تمدن انساني در نظر بگيريم و فرض کنيم که آب اقيانوس اطلس از طريق گذرگاه جبل الطارق به بستر مديترانه کنوني يا از طريق تنگه بسفر به بستر درياي سياه امروزي هجوم آورده است.

به عنوان حدس و گمان (و نه حکم قطعي) حتي ميتوان اين حادثه را با راز حضور زبان عربي در صحاري شبه جزيره عربستان از پيش از ظهور اسلام پيوند داد. ميدانيم که زبان عربي در همان حدي که در زمان نزول قرآن در شبه جزيره حضور داشته و قرآن تصريح دارد که به زبان عربي فصيح نازل شده است و تأکيد ميکند که از آن رو به زبان عربي نازل شده است که شايد مردم تفکر کنند، و خود گواهي ميدهد که توده مردم نثر آن را به راحتي ميفهميده‌‌اند، اگر نثر قرآن در زمان ظهور رسول عليه السلام براي مردم شبه جزيره کاملا مفهوم بوده است، در اينجا با يک مشکل جدي مواجه هستيم. اين زبان با آن ظرفيت لغوي و مکانيزمهاي نحوي پيچيده هيچ تناسبي با شيوه معيشت ابتدائي اعراب در آن جغرافياي فقير نداشته است و در آن جغرافيا کاملا بيگانه است. بسياري از زبان شناسان نحوه پيدايش زبان عربي در شبه جزيره را امري مرموز دانسته و بعضا حتي به معجزه نسبت داده‌اند.

ميدانيم که خويشاوندان ان زبان در بين النهرين وجود داشته است (اکدي، بابلي، آشوري و ...) اما هيچ يک به فصاحت و غناي زبان عربي نبوده است. هيچ اثري از زبان عربي در بين النهرين باستاني نيافته‌اند، در حاليکه با توجه به ظرفيتهاي لغوي و مکانيزمهاي پيچيده نحوي موجود در زبان عربي ناگزير از اين فرض هستيم که اين زبان بايستي در بين مردمي داراي تمدني بسيار پيشرفته، دوره‌هاي طولاني تکاملي را طي کرده و بعدها در اثر مهاجرت اجباري به شبه جزيره عربستان رسيده باشد. چه بسا اين مردم در اثر وقوع غضب الهي يا سانحه‌اي محيطي مجبور به ترک مکان بومي خود و پناه جستن در آن واديهاي خشک و بي آب و علف موسوم به شبه جزيره عربستان شده باشند.

از مطلب دور نشويم. گفتيم که به حادثه سيل نوح يا بايد از ديد مشيت الهي نگريست، که در آن صورت تحقيق در باره شرائط مادي مناسب براي وقوع آن حادثه و جستجوي ديوارهاي حائل و تحقيق پيرامون ميزان نمک درياچه‌هاي داخلي ترکيه و امثال آن کاري غير ضرور است. و يا بايد آن حادثه را به عنوان نوعي انقلاب جوّي تحليل کرد که در آن صورت نيز با بينهايت مشکل فني- مهندسي مواجهيم که وجود آن ديوارهاي حائل و آن درياچه‌هاي شور (به فرض اثبات) جزء ناچيزي از آن مشاکل فني را تشکيل ميدهد. 

مثلا اگر قرار است اين مقدار آب از «چشمه‌هاي زمين و آسمان» تأمين شود، چشمه‌هاي زمين و آسمان در هيچ دوره تاريخي قادر نبوده‌اند و نيستند چنان مقداري از آب را با چنان سرعتي بيرون بريزند که کشوري را به دريا تبديل کند. و عقب نشيني آن مقدار آب هم در شرائط طبيعي با آن سرعت، قابل تصور نيست ]و قيل يا أرض إبلعي ماءک و يا سماء أقلعي، و غيض الماء و قُضي الأمر... و گفته شد اي زمين آب خود را فر بر و اي آسمان بس کن از باريدن و آب فروکش کرد و کار پايان يافت (هود:44)[. کشتي چوبي براي دريانوردي در شرائط متلاطم توفان نوح و در هيچ شرائطي مناسب نبوده است. در زمانه ما بزرگترين کشتيهاي چوبي در حدود 100 متر طول دارند و مفاصل آنها بايد به کمک نوارهاي ضخيم آهني تقويت شوند تا کشتي در برخورد با امواج معمولي متلاشي نشود ] و هي تجري بهم في موج کالجبال... و کشتي آنها در ميان موجي شبيه کوهها ميبرد (هود:42)[، با اين حال اين کشتيها امکان بارکشي و مسافرکشي زيادي هم ندارند و پيوسته بايد به کمک پمپ يا به صورت دستي آب جمع شونده در عرشه آن را تخليه کرد.

نگهداري آن همه حيوان که بيشتر آنها با هم متخاصم بوده‌اند، نياز به قفسهاي بزرگ و مساحت غير عادي کشتي داشته و تغذيه آنها نيز امر مديريتي پيچيده‌اي بوده است و نياز به نيروي انساني بزرگي داشته که خود بر سنگيني کشتي مي افزايد.

احْمِلْ فِيهَا مِن كُلٍّ زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ (از هر نر و ماده يک جفت سوار کن) حکايت از آن دارد که همه حيوانات قابل تصور، حد اقل در خاک ترکيه آن زمان، بايد سوار کشتي شده باشند. از اينرو تنوع حيوانات حاضر در کشتي بسيار بالاست و معضلات غير قابل تصوري در اين موضوع متجلي است.

اينها فقط بخشي از معضلات عديده تحليل توفان نوح به عنوان حادثه جوّي است. اما جائيکه قرآن شريف خود راجع به ماهيت مسأله به وضوح سخن گفته است، ما چه نيازي به حدس و گمان داريم؟ همه چيز در قرآن شريف حاکي از آن است که امر و مشيت الهي در کار بوده است. ببينيم قرآن حکيم خود اين حادثه را چگونه شرح ميدهد :

حَتَّى إِذَا جَاء أَمْرُنَا وَفَارَ التَّنُّورُ قُلْنَا احْمِلْ فِيهَا مِن كُلٍّ زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ وَأَهْلَكَ إِلاَّ مَن سَبَقَ عَلَيْهِ الْقَوْلُ وَمَنْ آمَنَ وَمَا آمَنَ مَعَهُ إِلاَّ قَلِيلٌ. تا اينکه فرمان ما آمد و چشمه‌ها فوران کردند. گفتيم از هر نر و ماده يک جفت سوار کشتي کن، و افراد خانواده‌ات همه را (سوار کن) غير از آنان که در موردشان سخن رفته بود و آنان که ايمان آورده‌اند (نيز سوار بشوند)، ليکن غير از عده‌اي کم ايمان نياورده بودند. (هود:10)

در اينجا عبارت «اذا جاء امرنا» بي هيچ شبهه‌اي بر هر مسلمان معتقدي توضيح ميدهد که حادثه‌اي با امر الهي و طبق مشيت او در شرف وقوع است. هنگامي که کافران غرق شده‌اند:

وَقِيلَ يَا أَرْضُ ابْلَعِي مَاءكِ وَيَا سَمَاء أَقْلِعِي وَغِيضَ الْمَاء وَقُضِيَ الأَمْرُ وَاسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِيِّ وَقِيلَ بُعْداً لِّلْقَوْمِ الظَّالِمِينَ. پس گفته شد، اي زمين، آب خود را فروخور و اي آسمان، (باران را) متوقف کن، پس آب دفعتا عقب نشست، و حادثه پايان يافت، و (کشتي) بر کوه جودي نشست و به خطاکاران گفته شد، دور شويد. (هود:44)

سپس ميخوانيم که خداوند لطف و برکت خود را شامل حال نوح عليه السلام و موکب او نموده است و ملتهائي را نيز ذکر ميکند که نخست به نعمت ميرسند و در نهايت به عذاب الهي گرفتار مي‌آيند:

قِيلَ يَا نُوحُ اهْبِطْ بِسَلاَمٍ مِّنَّا وَبَركَاتٍ عَلَيْكَ وَعَلَى أُمَمٍ مِّمَّن مَّعَكَ وَأُمَمٌ سَنُمَتِّعُهُمْ ثُمَّ يَمَسُّهُم مِّنَّا عَذَابٌ أَلِيمٌ. گفته شد اي نوح، در حمايت ما و در سايه برکاتي که بر تو و ملتهاي همراه تو نازل کرديم، از کشتي پياده شو. ملتهائي نيز هستند که به آنها نخست نعمت ميبخشيم و سپس عذاب دردناکي را از سوي خودمان به آنها ميچشانيم. (هود:48)

اين حقيقت را که حضور نوح و همراهان او در کشتي با مشيت خداوند صورت گرفته است، و اين همه ناشي از اعتلاي شخصيتي وي و مومنين بوده است، را به وضوح ميتوان از متن قرآن دريافت کرد:

ذُرِّيَّةَ مَنْ حَمَلْنَا مَعَ نُوحٍ إِنَّهُ كَانَ عَبْدًا شَكُورًا. نسلي که ما همراه نوح (در کشتي) حمل کرديم، بدرستيکه او بنده‌اي شاکر بود. (أسراء:3)

در جاي ديگر خداوند تصريح ميفرمايد که قوم نوح را به علت انکار رسولان غرق نموده است، تا آيتي و نشانه‌اي براي مردم باشد:

وَقَوْمَ نُوحٍ لَّمَّا كَذَّبُوا الرُّسُلَ أَغْرَقْنَاهُمْ وَجَعَلْنَاهُمْ لِلنَّاسِ آيَةً وَأَعْتَدْنَا لِلظَّالِمِينَ عَذَابًا أَلِيمًا. و قوم نوح را، آنگاه که رسولان را انکار کردند، غرق کرديم و آنها را همچون آيتي (درس عبرت، معجزه‌، نشانه قدرت) براي مردم قرار داديم و براي خطاکاران عذابي دردناک آماده کرديم. (فرقان:37)

و اين آيه نيز در تأکيد همان معناست:

سَلَامٌ عَلَى نُوحٍ فِي الْعَالَمِينَ، إِنَّا كَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ، إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُؤْمِنِينَ، ثُمَّ أَغْرَقْنَا الْآخَرِينَ. در بين جهانيان سلام بر نوح باد، چنين است که ما صالحين را پاداش ميدهيم، او از بندگان مومن ماست، سپس ديگران را غرق کرديم. (الصافات:82-79)

فَكَذَّبُوهُ فَأَنجَيْنَاهُ وَالَّذِينَ مَعَهُ فِي الْفُلْكِ وَأَغْرَقْنَا الَّذِينَ كَذَّبُواْ بِآيَاتِنَا إِنَّهُمْ كَانُواْ قَوْماً عَمِينَ. پس او را انکار کردند و ما او و همراهانش را در کشتي نجات داديم و منکرين آياتمان را غرق گردانيديم، آنها قومي نابينا بودند. (الإعراف:64)

من بعيد ميدانم کسي بعد از مطالعة اين آيات باز هم توفان نوح را نوعي از «انقلاب جوّي» شناسائي کند. تعبير «انقلاب جوّي» نه تنها هيچ مسأله‌اي را حل نميکند، بلکه مارا با مسائل لاينحل بسياري هم مواجه ميکند. اينک ما با دو تعبير مبالغه‌آميز از دو حادثه مواجهيم، يکي به نام «پوريم» و ديگري موسوم به «توفان نوح» که جناب پورپيرار آنرا مبنائي براي  توجيه نحوه پيدايش زبان فارسي و ترکي و القای نوپديد بودن آن دو زبان در بين مسلمين قرار ميدهند.

تا جائيکه ما حدس ميزنيم، طرح مطالعاتي ايشان متوجه آن است که پيدايش هويتهاي قومي را حادثه‌اي مجعول شناسائي کرده و همه مسلمين را صرفا با هويت اسلامي شناسائي کنند که از اخلاص ايشان نسبت به دين شريف اسلام حکايت دارد. بي‌ترديد هويت اسلامي رکن اصلي هويت مارا تشکيل ميدهد، اما اولا مسلمين محدود به فارس و ترک نيستند، و اگر هدف، اتحاد مسلمين تحت هويت اسلامي و زبان عربي باشد، بايد در جستجوي پوريمها و توفانهاي ديگري براي نفي هويت قومي صدها قوم و ملت ديگري که به اسلام گرويده‌اند بود. ثانيا مگر ترک و فارس بودن چه تعارضي با هويت اسلامي ما دارد. تعارض هنگامي بروز ميکند که ما از زبان نوعي شريعت و طريقت بسازيم و به اين ترتيب در دامن شرک بغلتيم. تا جائيکه ما ميدانيم، زبان فارسي و ترکي تعارضي با هويت اسلامي ندارد و اگر کساني از مقوله زبان وسيله‌اي براي تقابل با اسلام ساخته‌باشند، يا شاخ و برگهاي بي پايان به زبان فارسي داده باشند تا موقعيت آن را در برابر زبان عربی تقويت کرده باشند، آن اشخاص مجرمند، زبان فارسي يا ترکي مجرم نيست.

در باره بنيان انديشي (٨): دو برداشت مبالغه‌آميز از دو حادثه تاريخي

دو برداشت مبالغه‌آميز از دو حادثه تاريخي

مستند توفان نوح که کوشش بر اثبات غير مسکون بودن خاک ترکيه کنوني از زمان وقوع آن تقريبا تا ظهور استعمار در جهان در اوائل قرن 16 دارد، فکر مرا مشغول داشته است. حادثه توفان نوح را اگر از نقطه نظر مقتضيات فني تحليل کنيم، غير ممکن است و شرح اين حادثه در قرآن شريف صرفا به عنوان حادثه‌اي که با اراده و مشيت خداوند و به شکل معجزه‌گونه اتفاق افتاده است، مطرح است. اگر حادثه مجموعا ماهيت معجزوي دارد، پس چه نيازي به اثبات وجود آن کوههاي محيط بر اقليم ترکيه داريم که گويا قرار است هنگام بروز توفان نوح، چون کاسه‌اي بزرگ نگهدارنده آن همه آب، اعم از شيرين يا شور باشند؟ اگر از حادثه‌اي معجزوي صحبت ميکنيم، نياز به اين مقدمه‌چيني‌ها نداريم، چنانکه در حادثه عبور قوم موسي از دريا نيز آب براي موسي و قومش صرفا به امر و مشيت الهي شکافته شده و همان آب فرعونيان را غرق نموده است.

از اين رو کوشش براي اثبات اين که گويا خاک ترکيه فعلي براي سده‌هاي طولاني خالي از سکنه بوده است، قرين موفقيت نبوده است. اين برداشت صرفا نوعي اغراق در تحليل داده‌هاست و بحثهاي بعدي که بر بستر همين انديشه شکل خواهد گرفت، از جمله نظريه نوپديد بودن زبان ترکي در اين يا آن منطقه، طبيعتا فاقد صلابت لازم خواهد بود. حتي اثبات نوپديد بودن زبان فارسي در اين يا آن خطه با استناد به اين که گويا حادثه پوريم شرق ميانه را در طول دوره‌اي به درازاي بيست قرن به خطه اشباح تبديل کرده است، نيز کوشش موفقي نيست. حادثه پوريم که منشأ توراتي دارد، و فاقد انعکاس قرآني است، به فرض صحت نميتواند سر آغاز آن سناريوئي باشد که استاد پورپيرار قصد ارائه آن را دارند، يعني تخليه مطلق اين دو خطه، يکي در اثر قتل عام پوريم و ديگري در اثر وقوع سيل نوح، و خالي ماندن مطلق آن دو خطه در طول سده‌هاي متمادي و سپس ملت سازي و زبان سازي توسط ايادي استعمار و عوامل يهود در آن دو خطه در اوائل ظهور استعمار جهاني در قرن شانزدهم.

لذا به نظر من جناب پورپيرار با دو برداشت افراطي از دو حادثه تاريخي، که خود بسياري از زواياي تاريک آن را به روشي علمي موشکافي کرده‌اند،  قصد ارائه نظريه‌اي در خصوص پيدايش زبان فارسي و ترکي در شرق ميانه را دارند، و اين به نظر من به ديواري ميماند که خشت اول آن را کج نهاده‌اند، مخصوصا اين که ايشان در کوشش براي اثبات نظريه خود مجبور به صدور احکام عجيب‌تري نيز بوده‌اند، از آن جمله انکار شهر استانبول و کليه ابنيه تاريخي آن و اعلام آن به عنوان شهري نوپديد، انکار مطلق وجود هر نوع آثار معماري دوره عثماني در تمام ترکيه، جائيکه گام به گام با اين نوع آثار مواجه هستيم و از همه عجيب‌تر، رد طغراي سلطان عثماني، که روي تعداد بيشماري از سکه‌ها، بناها، اسناد تاريخي و غيره موجود است، و معرفي آن صرفا به عنوان نمونه‌اي از خطاطي اسلامي، تا بدينوسيله انسجام لازم براي نظريه نوپديد بودن فارسي و ترکي در اين منطقه را تأمين نمايند.

افشاي واژه‌سازي‌هاي افراطي و باسمه‌اي در زبان فارسي که در دهه‌ها و حتي سده‌هاي گذشته جريان داشته است، بحثي نيرومند است و بسيار روشنگرانه خواهد بود و به نظر من حتي به تقويت موقع زبان فارسي کمک خواهد کرد، زيرا زبان فارسي ده‌ها سال است که تحت فشار جعليات مدافعين ناآگاه خود در حال خرد شدن است و رها کردن زبان فارسي از اين همه جعليات و تفاخرهاي دروغين و نشان دادن ظرفيتهاي حقيقي آن، روح تازه‌اي در کالبد آن خواهد دميد. اما کمکي به نوپديد بودن زبان فارسي نخواهد کرد.

بحث نوپديد بودن زبان ترکي از سوي جناب پورپيرار مرا به تعجب بيشتر واداشته است، زيرا ايشان آگاهي چنداني از گنجينه لغات، نحو و تاريخ تکوين اين زبان ندارند. وقتي مسأله الفباي باستاني ترکي موسوم به «الفباي اورخون» در وبلاگ ايشان مطرح شد، ايشان صرفا اعلام کردند که «اين الفبا وجود ندارد» و بس. آيا ميتوان تاريخ زبان قومي به کثرت حدود 300 ميليون نفر را صرفا با اعلام اين که «وجود ندارد» انکار و پرونده آنرا مختومه اعلام کرد؟ البته حکم ايشان متکي بر اين استدلال بود که اگر قوم ترک داراي الفباي باستاني است، پس بايد ابنيه و آثار معماري خودرا نيز نشان دهد که حاکي از شکل گيري زندگي شهري در بين آن قوم در سده‌هاي گذشته باشد.

 

الفبای اورخون

الفبای اورخون

 

يک لوحه باستاني به خط اورخون

يک لوحه باستاني به خط اورخون

مشکل اين است که اگر هم بنائي يا سنگ قبري يا بازاري معرفي شود، بايد از لحاظ قدمت مورد تأييد شخص ايشان قرار بگيرد و گرنه فاقد اعتبار تاريخي خواهد بود. البته من منکر نيستم که ايشان شم بسيار قوي در شناسائي اصلي و جعلي بودن آثار تاريخي دارند، اما مطمئنم وقت آن را نداشته‌اند که آثار به جا مانده از زندگي اجتماعي ترکان در طول سده‌هاي گذشته را مرور کنند، زيرا بسيار مشغول بوده‌اند و مشغله بسيار سازنده‌اي هم بوده است.

با اين حال اگر شخص بي‌بضاعتي مثل بنده قادر به ارائه آن نوع آثار معماري مورد نظر استاد نبوديم يا نباشم، ايشان خود نمونه خوبي معرفي کرده‌اند: رصدخانه الغ بيک در سمرقند، که ايشان آن را به عنوان «رصدخانه‌اي حقيقي متعلق به يک مغول» معرفي کرده‌اند، بگذريم که اختلاط ترک و مغول که بنيانگذار آن يک دانشمند يهودي بنام خواجه رشيد الدين فضل الله همداني در اثر معروف خود موسوم به «جامع التواريخ» است و عجيب است که استاد نيز آن راه عجيب را دنبال کرده و در اين اختلاط عجيب سهمي را ايفا کرده‌اند، اما در معرفي آن رصدخانه به عنوان «رصدخانه‌اي حقيقي» جدي بوده‌اند.

رصدخانه الغ بیک در سمرقند

رصدخانه الغ بيک در سمرقند

مي‌پرسيم اگر درجائي رصدخانه داشته باشيم، آيا نبايد در جستجوي آب انبار و حمام و پل و کاروانسرا و امثال آن نيز باشيم؟ آيا نبايد مترصد کشف آثار مکتوب در باره ستاره شناسي و رياضيات و فيزيک و امثال آن باشيم؟ اگر در خطه‌اي به «رصدخانه‌اي حقيقي» برخورده‌ايم، آيا اين رصدخانه به صورت خلق الساعه به وجود آمده و مثل قارچ از زمين روئيده، يا مبتني بر تاريخ تکوين اجتماعي در سده‌هاي گذشته بوده است؟ و آيا جامعه‌اي که آن رصدخانه در آن شکل گرفته، اعم از اين که سازندگان آن ترک يا مغول بوده‌اند، ميتواند جامعه‌اي بدون حکومت نيرومند با قلمروي قابل قبول باشد؟ تا جائيکه ما ميدانيم، رصدخانه‌ها در هيچ دوره‌اي به دست عوام‌الناس ساخته نميشوند. ساخت اين نوع تأسيسات همواره مستلزم حمايت حکومتي مقتدر و زمينه اجتماعي متکاملي است. اگر چنين است، پس چرا حضور ترکان عثماني در آناتولي در قرن 15 را «ورود چند قاطر سوار ترک» بناميم؟ آيا عجيب نيست که ترکان را در زمان الغ بيگ، نواده تيمور در سمرقند داراي رصدخانه ميدانيم، اما آنها را به فاصله‌ زماني اندک از مواجهه با بيزانس، آن هم بيزانس در حال احتضار در آناتولي ناتوان و عاجز معرفي کرده و آنها را «چند قاطر سوار ترک» مي‌ناميم؟

توليد انديشه کار آساني نيست. و من يکي به نوبه خود اذعان دارم که جناب پورپيرار در طول چند سال گذشته انديشه تاريخي در اين سرزمين و حتي خارج از اين سرزمين را متحول کردند. آرزوي من آن است که از برکات علمي چند هزار صفحه نوشته اخير ايشان به خوبي بهره‌مند شويم ولي بيم آن دارم که در بحثهاي اخير علم با ضد علم تداخل ميکند و به نظر من همه اينها نتيجه دو برداشت مبالغه آميز از دو حادثه پوريم و سيل موسوم به «توفان نوح» است.

در باره بنيان انديشي (٧): تأملي پيرامون «ماملکت ايمانهن» - گفتار سوم

تأملي پيرامون «ماملکت ايمانهن»

برداشت ما از عبارت «ما ملکت ايمانکم» و اشکال صرفي ديگر آن «کنيز» بود. علاوه بر آنکه معناي لفظي مستقيم آن حکايت از مالکيت دارد، آياتي نيز در قرآن وجود دارد که همين مفهوم «کنيز» را اجتناب ناپذير ميکند، چنانکه از طريق آيه زير قانع ميشويم که همسران پيامبر در برابر «ملک يمينشان» ميتوانند بدون حجاب ظاهر شوند و ملک يمين آنها در حد پدر و برادر و ساير منسوبين نزديک برايشان محرم است. طبيعي است که اگر ملک يمين همسران پيامبر را در مفهوم «هر کسي در اطراف آنها» تعبير کنيم، به اين نتيجه گمراه کننده ميرسيم که گويا زنان ياد شده در حضور هر کسي ميتوانند بي حجاب ظاهر شوند و اگر ملک يمين را حتي در مفهوم غلام شناسائي کنيم، نيز اين نتيجه غير عادي حاصل ميشود که همسران پيامبر در برابر آنها مجاز به رفع حجابند و اين در تناقض با آيات ديگر قرآن است که رفع حجاب را در برابر هر کس غير از منسوبين نزديک حرام کرده است. به متن آيه زير توجه کنيم:

لَّا جُنَاحَ عَلَيْهِنَّ فِي آبَائِهِنَّ وَلَا أَبْنَائِهِنَّ وَلَا إِخْوَانِهِنَّ وَلَا أَبْنَاء إِخْوَانِهِنَّ وَلَا أَبْنَاء أَخَوَاتِهِنَّ وَلَا نِسَائِهِنَّ وَلَا مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُهُنَّ وَاتَّقِينَ اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ كَانَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدًا. بر آنها (همسران پيامبر) گناهي نيست که در مقابل پدرانشان و پسرانشان و برادانشان و پسر برادرانشان و پسر خواهرانشان و زنان اطرافشان و ملک يمينشان حجاب خود را بردارند و (آن زنان) از خدا بترسند که خداوند ناظر و شاهد بر همه چيز است. (احزاب:55)

اما اين که چرا قرآن شريف آنرا مباح دانسته و يکسره آن را منسوخ نکرده است، تفکر بر انگيز است. چرا در قرآن شريف زنا يا زنده به گور کردن دختران يا برخي کارهاي ديگر به آن وضوح و صراحت منع شده، اما ملک يمين يکسره لغو نگرديده است؟ اگر «ملک يمين» در مفهوم «کنيز» به عنوان يکي از نهادهاي اجتماعي وجود دارد و مباح است، پس بايد در خصوص نحوه تحصيل «ملک يمين» و انتقال آن به ديگران نيز قواعدي در قرآن کريم موجود باشد، به عبارت ديگر بايد قواعد حاکم بر شيوه خريد و فروش کنيز به وضوح اعلام شود. اما با کمال تعجب مشاهده ميکنيم که در قرآن چنين قوانيني نيست و صرفا از «آزاد کردن کنيز» يا ازدواج نکاحي با وي، که آن هم مسير ديگري براي آزاد شدن کنيز و تبديل وي به شهروند عادي است، سخن مي‌رود. به متن آيه زير توجه کنيم:

وَإِنْ خِفْتُمْ أَلاَّ تُقْسِطُواْ فِي الْيَتَامَى فَانكِحُواْ مَا طَابَ لَكُم مِّنَ النِّسَاء مَثْنَى وَثُلاَثَ وَرُبَاعَ فَإِنْ خِفْتُمْ أَلاَّ تَعْدِلُواْ فَوَاحِدَةً أَوْ مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُكُمْ ذَلِكَ أَدْنَى أَلاَّ تَعُولُواْ. واگر نگران هستيد که نتوانيد در بين دختران يتيم انصاف برقرار کنيد، پس با زناني که مورد پسندتان واقع ميشود، ازدواج کنيد، دو زن، سه زن يا چهار زن و اگر نگران برقراري عدالت هستيد، در آن صورت صرفا يک زن بگيريد و يا با ملک يمينتان (ازدواج کنيد)، اين نزديک ترين راه پرهيز از ستم است. (نساء:3)

در آيه‌اي ديگر نيکي و احسان به ملک يمين در کنار ضرورت عبوديت در برابر خداوند و احتراز از شرک و ضرورت نيکي به پدر و مادر مورد تأکيد قرار گرفته است.

وَاعْبُدُواْ اللّهَ وَلاَ تُشْرِكُواْ بِهِ شَيْئًا وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَانًا وَبِذِي الْقُرْبَى وَالْيَتَامَى وَالْمَسَاكِينِ وَالْجَارِ ذِي الْقُرْبَى وَالْجَارِ الْجُنُبِ وَالصَّاحِبِ بِالجَنبِ وَابْنِ السَّبِيلِ وَمَا مَلَكَتْ أَيْمَانُكُمْ إِنَّ اللّهَ لاَ يُحِبُّ مَن كَانَ مُخْتَالاً فَخُورًا. خدا را بندگي کنيد و هيچ چيز را با او شريک نگردانيد و به پدر و مادر نيکي کنيد و به خويشان و يتيمان، مسکينان، همسايه نزديک، همسايه دور و همنشين و درراه مانده (گدا) و به ملک يمينتان (نيکي کنيد) که خداوند افراد خودبين و مغرور را دوست ندارد. (نساء:36)

استنباط ما اين است که کنيزداري به صورت يک نهاد اجتماعي از دوره جاهليت (جاهليت همواره در مفهوم دوره پيش از تشرف به اسلام به کار خواهد رفت، نه در مفهومي ديگر) باقي مانده و قرآن شريف سعي در الغاي تدريجي آن، نه از طريق صدور مستقيم بخشنامه، بلکه از طريق مکانيزمهاي اقتصادي و اجتماعي حاکم بر جامعه آن روز دارد. واقع بيني حيرت انگيز قرآن نيز در آن است که با توجه به تمايلات فطري بشر و خطر انحرافات اخلاقي متعدد، وجود کنيز را در دوره انتقالي سالمتر ميداند و ميخواهد از امتيازات آن در چهارچوب اخلاقي تعريف شده استفاده کند. هم اينک بعد از گذشت 1400 سال که کنيزداري نه وجود دارد و نه قابل تبليغ است، به جرأت ميتوان ادعا کرد که اگر زنان و دختران منحرف امروزي در جوامع متعدد در موقعيت کنيز بودند، بسيار پسنديده‌تر بود. جامعه از کنيزداري دور شده ولي عوامل ايجاد فحشاء بسي متنوع‌تر و گستاخ‌تر مشغول فعاليت براي کشاندن زنان و دختران به انحراف در مقياس جهاني است. بنابر اين کنيزداري خود هدف نيست، بلکه انتخابي بين بد و بدتر است.

نبايد اين توهم پيش بيايد که گويا مباح بودن کنيز در اسلام راه را براي بي بند و باري و گسترش فحشاء باز کرده است. اسلام خيلي چيزهارا مباح دانسته، اما هرج و مرج و افراط و تفريط را هم به شدت منع کرده است و اگر کسي پاي‌بند اخلاق نباشد، ازدواج عادي را نيز ميتواند به عنوان ابزاري براي شهوتراني صرف مورد استفاده قرار دهد. و ضمنا تأکيد مجدد ضروري است که «کنيز» به معناي برده مورد نظر اروپائيان نيست که همواره برده را در رديف نوعي «کالاي جاندار» شناسائي کرده‌اند. کنيزي که قرآن به ما معرفي ميکند، زني است که در تحت حمايت مالي يک شخص قرار دارد و وي موظف به نيکي و احسان در حق اوست و ازدواج نکاحي با وي نيز مورد تأکيد قرار گفته است و در خصوص خريد و فروش او هيچ حکمي در قرآن مشاهده نميکنيم. قرآن کنيز را به صورت کالاي جاندار معرفي نکرده است، اين فمينيزم لجام گسيخته مدرن نماي امروز است که با شعار دروغين برابري ناممکن زن و مرد در حال تخريب نهاد خانواده و هدايت زنان به سوي انحرافات اخلاقي متعدد و تبديل آنان به کالاهاي جاندار از سوی موسسات مالی است که در پي تحصيل سود مادي از هيچ عمل ضد اخلاقي رويگردان نيستند.

درباره بنيان انديشي (۶): تأملي پيرامون «ماملکت ايمانهن» - گفتار دوم

تأملي پيرامون «ماملکت ايمانهن»

بر من ايراد گرفته‌اند که گويا نوشته‌هاي جناب پورپيرار را بر طبق مصلحت شخصي مورد انتقاد قرار ميدهم و آنجائيکه به مصلحت نيست، سکوت اختيار ميکنم. لذا مجددا تأکيد ميکنم که من هم مثل خيلي از خوانندگان ايشان نزديک ده هزار صفحه مطلب به قلم ايشان خوانده و استفاده‌ها برده‌ام و طبيعتا عملي نيست که در هر بحث انتقادي به تمام آن چند هزار صفحه و مضمون آنها اشاره داشته باشم. ولي براي آن که خوراک تبليغاتي براي هوچيگران متعصب فراهم نکرده باشم، و ضمنا رسم نمک نشناسي باب نکرده باشم، معمولا پيش از ورود به يک بحث انتقادي اشاره گذرائي به مضمون گزيده‌هائي از نظريات ايشان ميکنم. محيط علمي بدون آزادي انتقاد صادقانه وجهه‌اي ندارد. اميد است اين مقدمه کوتاه براي رفع شبهات احتمالي کارساز بوده باشد.

و اما در بحث پيشين تأکيد کرديم که ما بيش و پيش از هرچيز به درک درست معناي آيه 31 سوره مبارکه نور نياز داريم. هرکسي که خود را در اين بنيان انديشي سهيم ميداند و هنوز آن آيه شريفه را مستقيما از متن قرآن کريم مطالعه نکرده‌است، ظلم بيحدي در حق خويشتن روا داشته است و اگر مضمون آن آيه را پيش از آگاهي از مفهوم درست آن بين ديگران هم تبليغ ميکند، مرتکب معصيت هم ميشود. استنباط ما از آيه شريفه اين بود که زنان بايد زينت خود را از همه مردان بپوشانند غير از افراد نزديک و محرم نظير شوهر و پدر و برادر و ساير منسوبين نزديک و همچنين مردان فاقد حس شهوت و اطفال صغير. همچنين زن مجاز است حجاب خود را نزد زنان مسلمان ديگر و ملک يمين خود بردارد و اضافه کرديم که «ملک يمين» زن و مرد صرفا کنيز يا نديمه‌ است و مرد حق همبستري با کنيز خود را دارد. ضمنا ديديم که آيه شريفه تأکيد مطلق بر نزاکت زن در نگاه و مراقبت از حرمت زنانه خود دارد.

ديديم که بر اساس نص صريح قرآن، کنيز مرد بر او حلال است و وي حق برقراري رابطه جنسي با وي را داراست. به مفهوم اين آيه توجه کنيد:

وَالَّذِينَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حَافِظُونَ، إِلَّا عَلَى أَزْوَاجِهِمْ أوْ مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَيْرُ مَلُومِينَ. و آنهائي که (مرداني که) نگهدار فروج خود هستند مگر در برابر همسران و ملک يمينشان که برايشان جاي ملامت نيست. (مومنون:5و6 – معارج:29و30)

اين دو آيه که به همين صورت در سوره مومنون و معارج ذکر شده‌اند، مشخصا اشاره به مردان دارند. اين دو آيه به وضوح حکايت از آن دارند که «ما ملکت ايمانهم» کنيز است. اگر «ماملکت ايمانهم»  در اين آيه در مفهوم «هر کسي در اطراف» به کار رفته بود، ديگر نيازي به تصريح «والذين هم لفروجهم حافظون» در ابتداي آيه ضرورت پيدا نميکرد. ماهيت اين دو آيه مشخصا ايجاد محدوديت و جلوگيري از هرج و مرج در معاشرت جنسي مرد است که آن را محدود به زوجه و کنيز نموده و ارتباط جنسي خارج از اين حيطه را ممنوع کرده است و ضمنا اين تنظيم رابطه صرفا مربوط به مردان است و در خصوص زنان حکم به گونه‌اي ديگر است.

قرآن شريف هرجا نياز به تنظيم روابط اجتماعي زن، بخصوص در رابطه با ازدواج و رفتار جنسي آنان مطرح است، نظير آنچه که در آيه 31 سوره نور مشاهده کرديم، مشخصا از ضمائر تأنيث استفاده کرده و حکم خود را بدون ابهام داده است (يحفظن فروجهن، آبائهن، ابنائهن، ما ملکت ايمانهن...).

ازدواج با ملک يمين که در بعضي آيات قرآن بدان اشاره شده است، به معني «ازدواج با هرکسي در اطراف» نيست. بلکه منظور آن است که کنيز ميتواند بعدا در رديف زنان منکوحه صاحب خودش قرار بگيرد.

اگر اروپائيان کنيز را در رديف بردگان عصر اسپارتاکوس ارزيابي کرده و اين سنت اسلامي را برابر توحش ميدانند، اشکال از نگرش خود آنهاست که ظاهرا در جامعه دموکراتيک زندگي ميکنند و به برابري حقوق زن و مرد به شکل صوري معتقدند ولي در اطراف آنها همواره زنان از آزادي ارتباط سهل با يک شبکه فحشاء به طور کامل برخوردارند و اين امر به وحشيت تعبير نميشود. متأسفانه در عصر موسوم به عصر اينترنت همين شبکه‌هاي فحشاء گستاخانه به منزل شخصي افراد هم رسوخ ميکنند و به دختران جوان و معصوم سيگنال ميدهند که پولدار شدن گويا در يک قدمي آنهاست و اگر با اصطلاح کامپيوتر بيان کنيم:

 just a click away

از سوي ديگر قطع نظر از فريادهاي گوش خراش مبلغين فمينيزم، بيولوژي مرد و زن به گواهي متخصصين علم پزشکي باهمديگر تفاوت فاحش دارد. دوره فعاليت جنسي مرد به طور متوسط بمراتب طولاني‌تر از زن است. يائسگي در زن معمولا بين سنين 40 الي 50 روي ميدهد و وي نسبت به رابطه جنسي بي‌ميل و حتي گاهي دچار اکراه ميشود. درحاليکه در زندگي مرد معمولا چيزي به اسم يائسگي وجود ندارد و بدن او معمولا تا دم مرگ هم به فعاليت هورموني خود ادامه ميدهد. توجه داشته باشيم که اينجا سخن از متوسط هاي آماري است، مواردي که اين حقيقت را نقض ميکنند، قاعده نيستند و استثناء محسوب ميشوند.

با در نظر گرفتن اين دو نوع بيولوژي متفاوت، بايد اعتراف کرد که حکم قرآن در مورد تعدد زوجات با خلقت و طبيعت زن و مرد سازگاري کامل دارد. فمينيزم کور و بينوا از سوي ديگر درست برخلاف طبيعت زن و مرد حکم ميکند.

قرآن خانواده‌اي را ترويج ميکند که پدر در آن رکن اصلي است و اطاعت از او بر همسر و فرزندان واجب است. در جامعه ما و همه جوامع اسلامي، بر عکس جوامع اروپائي، شوهر نسبت به همسر خود غير از رابطه همسري، موقعيتي حمايتگرانه نيز دارد و در عين حال از اعمال ظلم و بيعدالتي نسبت به همسر و فرزندان خود نيز منع شده است. ما نميتوانيم فمينيزم را بدون توجه به طبيعت و سنتهاي زندگي شرقي خود کورکورانه تبليغ کرده و به کمک آن زن و مرد هر دو را خانه خراب کنيم. در جامعه ما فاصله گرفتن بعضي خانواده‌ها از تربيت قرآني منجر به بي ساماني اسف انگيزي شده است. از نقطه‌اي که من نگاه ميکنم، خانواده‌هائي که فرزندان خود را در محيطي اسلامي و با معيارهائي اسلامي تربيت کرده‌اند، حتي اگر خانواده‌هائي نسبتا خرافي هم بوده باشند، محصول کارشان بمراتب با ارزش تر از خانواده‌هاي مدرن‌نما از آب درآمده است.

اما پذيرش نقطه نظر جناب پورپيرار در مورد اين که چون امروزه کنيز منسوخ شده است، پس تعبير «ما ملکت ايمانهم» به کنيز گويا سبب خواهد شد که خصلت جهانشمول قرآن و جاوداني بودن احکام آن زير علامت سوال برود، چندان سهل نيست. شکل زندگي در طول 1400 سال تغيير کرده و امروزه پديده‌اي به نام کنيز در خيلي از جوامع منسوخ شده است. اين نه تنها به معناي تضعيف قرآن نيست، بلکه به معني جاودانگي احکام آن است که در هر دوره‌اي به نسبت شکل زندگي مردم آن دوره قواعد و احکام تنظيم کننده خاص آن دوران را ارائه ميدهد.

 

درباره بنيان انديشي (۵):  تأملي پيرامون «ماملکت ايمانهن» - گفتار اول

 تأملي پيرامون «ماملکت ايمانهن»

بحثهاي جناب پورپيرار در رابطه با قرآن شناسي تحت عنوان «اسلام و شمشير» عليرغم بعضي کاستيها بسيار مفيد و آموزنده بود و اگر مضمون آن بحثها را با تصاويري که تاريخي طبري و امثالهم از سيره پيغمبر ارائه ميدهند، در تقابل قرار دهيم، آنگاه معلوم خواهد شد که چه کار بزرگي انجام گرفته است. منابعي مثل تاريخ طبري و بلعمي با بيان خود پورپيرار «تصوير پيامبر اسلام را بي توجه به دشمن و دوست و قريش و مشرک و غيره به جستجوي کارواني براي غارت دربه در بيابانها نشان ميدهند، که در کمين شکار کارواني از اين چاه آب به چاه آب ديگر ميرود و ماه حرام و مجاز هم نميشناسد!». براي درک پيامهاي سازنده يادداشتهاي موسوم به «اسلام و شمشير» بايد صبورانه به خواندن مجدد قرآن از ديد تحليلي نشست و همچنين گزارشهاي تاريخ طبري و بلعمي و منابع مشابه را نيز به دقت و در تقابل با آيات تسلي بخش قرآن، بازهم به صورت صبورانه خواند، تا سيه روي شود هر که در او غش باشد.

ما که از اين مسير عبور کرديم، گام به گام بر ما آشکارتر شد که قرآن شريف رسالتي جز ابلاغ پيام بر عهده پيامبر نگذاشته است و اينک اظهر من الشمس است که اسلام نه در ايران، نه در خاورميانه، نه در اسپانيا و نه در هيچ جاي ديگر به زور شمشير وارد نشده است و نوشته‌هاي جناب پورپيرار در شکل گيري اين آگاهي تأثيري انکار ناپذير داشت.

همه ما اين تفکرات سنجيده و دشمن شکن را به جان و دل پذيرا شديم و حقيقتا ايمانمان جلاي نويني يافت. ايمان ساکن و ثابت محکوم به فناست، تنها ايمان دائما نوشونده است که زندگي و عقلانيت از آن نشأت ميگيرد. بحثهاي اسلام و شمشير در اين راستا مارا ياري کرد.

اما براي من قضيه هنگامي صعب شد که جناب پرپيرار وقفه کوتاهي در يادداشتهاي جاري اخير خود دادند و گريزي به سلسله يادداشتهاي «اسلام و شمشير» سابق زدند و بحث «ماملکت ايمانکم» را به ميان کشيدند. ظاهرا هدف نويسنده رد وجود روابط کنيزداري و غلامداري در اسلام بود. من عمدا از عبارت «برده‌داري» استفاده نکردم و عبارات «کنيزداري» و «غلامداري» را ترجيح دادم، زيرا در حجاز نه آن روابط توليدي حاکم بر جهان باستان نظير بين‌النهرين، مصر و روم و غيره وجود داشته است که برده‌داري گسترده‌اي را ايجاب کند و نه روابط توليدي کشورهاي استعماري در سده‌هاي اخير نظير هلند و انگلستان در آن متصور بود که براي اداره کشورها و قاره‌هاي جديد الفتح مجبور به صدور برده در مقياس وسيع از افريقا به ممالک آمريکاي شمالي و جاهاي ديگر بودند. در واقع پيش از ورود به بحث بايد محيط و اقليم شبه‌جزيره را درآستانه ظهور اسلام شناخت و روابط ساده و ابتدائي اصناف و طبقات موجود در آن را ارزيابي کرد تا از تصويرسازيهاي مبالغه‌آميز جلوگيري شود. درجامعه ابتدائي شبه جزيره بسا اتفاق مي‌افتاد که مردي کنيزي زنگي را از صاحبش ميخريد و او را زير بال حمايتي خود ميگرفت و بتدريج به جزئي از اعضاي خانواده خود تبديل ميگرد. يک نفر اروپائي کنيز به اين معني را معمولا slave girl ترجمه ميکند که تمام خشونت برده‌داري باستاني و برده‌داري دوره استعمار در آن مستطر است. اين نوع ترجمه‌‌ها از جهل مترجم نسبت به جو اجتماعي کشور مورد بحث حکايت ميکند. اين هم اضافه کنم که من در اوان کودکي در شهر خودم تبريز خانواده‌اي را ميشناختم که ريش سفيد آن سالها پيش کنيزي زنگي از مکه آورده بود. چنين امري در بعضي خانواده‌هاي تمام شهرهاي بزرگ ايران معمول بوده است و هرگز نبايد به معناي برده‌داري از نوع دوره اسپارتاکوس يا «عمو توم» تعبير شود. بايد دانست که معمولا صاحب اين نوع کنيز حق برقراري روابط جنسي با وي را داشته است و پرواضح است که صاحب فرزند نيز ميشده است.

اما مسأله غلام در اين جوامع ابتدائي قدري پيچيده‌تر بود. از آنجا که معمولا کنيز و غلام در درجه نخست براي کمک در کارهاي منزل مورد توجه بود، سرپرست خانواده معمولا تمايلي به آوردن پسري اجنبي بنام غلام به محيط خانواده خود متشکل از همسران و دختران و پسران خود نشان نميداد و لذا غلام بايد بسيار نادرتر از کنيز بوده و ازدواج يا رابطه جنسي با غلام بايد به طور کامل منتفي بوده باشد، مخصوصا که داشتن غلام براي زن، آن هم زن شوهردار قطعا قابل قبول نبود، زيرا علاوه بر اينکه شوهر اجازه اين کار را نميداد، جامعه نيز به اين مسأله با بدبيني کامل مينگريست.

بحث «ملک يمين» با طرح آيه 31 سوره نور آغاز گشت و به نظر من هنوز معناي کامل آن بين خوانندگان هنوز کاملا هضم نشده بود که جناب پورپيرار در يک اقدام بي‌سابقه و غير قابل انتظار اعلام کردند که منظور خداوند از «ما ملکت ايمانکم» در آيه 31 سوره نور همانا يک «دوست و آشنا» يا «هرکسي در اطراف» هست و بس. اگر قضيه به اين ختم ميشد، مشکل چنداني نداشتيم. مشکلات بيشتر من در ادامه بحثها بروز کرد که در ادامه تشريح آيه شريفه چنين نتيجه‌گيري کردند که گويا فروج زن و مرد مسلماني که يکي ملک يمين ديگري است (آلات تناسلي يا عورات به طور کلي) بر يکديگر محرم است. با توجه به مقدمات، اين بدان نتيجه مي‌انجاميد که زن و مرد مسلمان «هر کسي» در اطراف را ميتواند ملک يمين خود بنامد و آنگاه هر دو طرف حق ديدار از فروج يکديگر را دارند که البته محدود به «ديدار» صرف هم نخواهد بود.

من براي هضم اين نکته عجيب و صعب کوششها کردم تا معلوم کنم که آيا در بين عرب عبارت «ما ملکت ايمانکم» معناي مجازي از اين قبيل دارد يا نه و براي اين منظور با خيليها تماس گرفتم و نتيجه نگرفتم. سپس سوال را در يکي از FORUM هاي زبان عربي در اينترنت قرار دادم و اعراب زيادي آن را ديدند و همگي چنين نظري را رد کردند که گويا «ماملکت ايمانکم» يعني «هر کسي در اطراف شما».

پيش از ادامه بحث خوانندگان عزيز را دعوت به مروري بسيار دقيق از متن آيه 31 سوره نور ميکنم، نخست به شکلي که در وبلاگ جناب پورپيرار عنوان شد:

و قل للمؤمنات يغضضن من ابصارهن و يحفظن فروجهن ... الا لبعولتهن او آبائهن او آباء بعولتهن او ابنائهن او ابناء بعولتهن او اخوانهن او بني اخوانهن او نسائهن او ما ملکت ايمانهن... و به زنان ايمان آورده بگو چشم نچرانند و فروج خود را بپوشانند... مگر از شوهر و پدر و پدر شوهر و فرزندان و فرزندان شوهر و برادران و فرزندان برادران و فرزند خواهران و زنان و يا ما ملکت ايمانهن... (نور:۳۱)

اين دقيقا همان متني بود که در وبلاگ جناب پورپيرار از طرف خودشان درج شده بود و همگان نيز ضمن دقت در متن عربي آيه، ترجمه فارسي آن را بي نقص يافتند و به بحثها ادامه دادند. جناب پورپيرار در جواب چندين نفر بر همين معنا تأکيد کردند، و در جائي در بخش نظرات اين نکته را نيز در رابطه با مفهوم آيات 5 و6 سوره مومنون و 29و30 معارج تأکيد کردند که:

يعني آلت تناسلي خود را بپوشانيد. مگر از چند نفري که در آيه مذکور است و موجب ملامت نيست.

غافل از اينکه راز و رمز زيادي در آن شش عدد نقطه‌اي که در متن آيه 31 سوره نور جانشين کلمات شده‌ بودند، وجود داشت و بي اعتنائي به آنها برداشت يک مسلمان از آيه شريفه را چنان وارونه ميکرد که همه ارکان عقائد او درهم ميريخت. اينک که ظاهرا آبها از آسياب افتاده است، نظري دقيق به متن کامل آيه شريفه بيندازيم تا معلوم شود که آيا آن برداشتها صحيح بوده‌اند يا نه:

 

وَقُل لِّلْمُؤْمِنَاتِ يَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصَارِهِنَّ وَيَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ وَلَا يُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ إِلَّا مَا ظَهَرَ مِنْهَا َلْيَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلَى جُيُوبِهِنَّ وَلَا يُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ إِلَّا لِبُعُولَتِهِنَّ أَوْ آبَائِهِنَّ أَوْ آبَاء بُعُولَتِهِنَّ أَوْ أَبْنَائِهِنَّ أَوْ أَبْنَاء بُعُولَتِهِنَّ أَوْ إِخْوَانِهِنَّ أَوْ بَنِي إِخْوَانِهِنَّ أَوْ بَنِي أَخَوَاتِهِنَّ أَوْ نِسَائِهِنَّ أَوْ مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُهُنَّ أَوِ التَّابِعِينَ غَيْرِ أُوْلِي الْإِرْبَةِ مِنَ الرِّجَالِ أَوِ الطِّفْلِ الَّذِينَ لَمْ يَظْهَرُوا عَلَى عَوْرَاتِ النِّسَاء وَلَا يَضْرِبْنَ بِأَرْجُلِهِنَّ لِيُعْلَمَ مَا يُخْفِينَ مِن زِينَتِهِنَّ وَتُوبُوا إِلَى اللَّهِ جَمِيعًا أَيُّهَا الْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ. و به زنان مومنه بگو چشمهارا نگهدارند و فروج خود را حفظ کنند و زينت خود را ننمايانند مگر آن مقدار که قهرا ظاهرا ميشود، و پوشش خود را تا روي سينه پائين آورند و زينت خود را نشان ندهند مگر به همسرانشان يا پدرانشان يا پدرهمسرانشان يا پسرانشان يا پسر همسرانشان يا برادرانشان يا پسر برادرانشان يا پسر خواهرانشان يا  زنان خودي يا ملک يمينشان يا مردان زيردستشان که فاقد شهوتند يا طفلي که از عورات زن چيزي نميداند و پاي خود را طوري بر زمين نکوبند که زينت پنهان آنها آشکار شود و همگي پيش خداوند توبه کنيد تا رستگار شويد (نور:31)

 

اگر اين ترجمه را دقيق يافتيد، چنانکه کوشيده‌ام ترجمه دقيقي باشد، آنگاه چند نکته کاملا مغاير با آنچه در وبلاگ جناب پورپيرار مطرح و مدافعه شد، برايتان آشکار و مسلم خواهد شد:

1 – زن نبايد به نگاه شهوت آلود به کسي نگاه کند.

2 – زن بايد عضو تناسلي خود را محافظت نمايد.

3 – زن نبايد زينت خود را به بيگانگان بنماياند.

4 – زن ميتواند زينت خود را صرفا به افراد نزديک و محرم و همچنين به زنان مسلمان ديگر بنماياند.

5 – زن ميتواند زينت خود را به ملک يمين خود بنماياند.

6 – زن ميتواند زينت خود را به اطفال غير بالغ و مردان زيردست خود که فاقد شهوتند، نشان دهد.

من هرچه کوشيدم، از اين آيه نتواسنتم چنين برداشتي بنمايم که گويا زن ميتواند آلت تناسلي خود را به ملک يمين خود (هر تعريفي که از آن داشته باشيم) ارائه نمايد. و تازه ترديد ندارم که ملک يميني که در اين آيه محرم زن حساب ميشود و زن ميتواند زينت خود را به او نشان دهد، صرفا يکي از نديمه‌هاي اوست، نه غلام و نه نوکر و نه برده و نه هيچ چيز ديگر، زني که کنيز زن ديگر است. اگر باور نميکنيد، دوباره به متن آيه و ترجمه آن رجوع کنيد. مي‌پرسيم، جائيکه زينت را نميتوان نشان داد، آلت تناسلي را چگونه ميتوان نشان داد؟ جائيکه زن مجاز به ارائه زينت خود صرفا به خويشان محرم و اطفال نابالغ و مردان فاقد شهوت است، چگونه مجاز است فرج خود را به «هر کسي در اطراف» نشان دهد؟ چگونه ميتوان تصور کرد که مردي در اطراف وي حضور دارد به نام ملک يمين (چه او را غلام بدانيم چه فردي عادي) به طوري که زن نه تنها مجاز به ارائه زينت خود به اوست، بلکه آلت تناسلي خود را نيز ميتواند به او ارائه دهد، آن هم زن شوهردار! بي هيچ تفسير بيشتر واضح است که حجاب زن و پاکيزگي شخصيت او بر همان مبادي قرآني تکيه دارد که حتي ارائه زينت خود به مردان خارج از محيط خانواده را ممنوع کرده است و اگر در اين آيه صحبت از ارائه زينت به ملک يمين هست، اين ملک يمين چيزي جز يک کنيز نيست. درک ما اين بود و اگر جناب پورپيرار اين برداشت را ناقص و نادرست ميدانند، اميدواريم از راهنمائيهاي خود مارا بي‌نصيب نگذارند.

در نوشته بعدي کوشش خواهم کرد نشان دهم که حکم قرآن در خصوص رابطه مرد با کنيز خود به گونه‌اي ديگر است و وي حق برقراري رابطه جنسي با کنيز خود را داراست.

 

درباره بنيان انديشي (۴): والعصر، إن الإنسان لفي خسر

 گفتيم که پژوهشهاي جناب پورپيرار در سالهاي اخير منجر به شکل گيري دانائي جديدي شد و درخيلي از موارد ديدگاههاي حاکم بر جامعه در زمينه تاريخ و فرهنگ را به کلي زير و رو کرد. اين صرفا تعريف و تعارف نيست. من خود به دفعات در حين ملاقات با جناب پورپيرار خدمتشان گفته‌ام که آثاري که شما نوشته‌ايد و ما در طول سالها خوانده‌ايم، بهترين نمونه استثمار فرد از فرد است، زيرا جنابعالي با صرف انرژي فراوان و مايه گذاشتن از زندگي فردي و سلامت بدني خويش اين همه منابع را زير و رو ميکنيد و دفعتا شخصي مثل بنده ميتواند از ماحصل کار و زحمت فکري بي پايان شما بهره بجويد. احيانا اگر کساني وجود داشته باشند که فکر کنند بنده همين چند روز پيش از راه رسيده‌ام، قطعا اشتباه ميکنند و اگر از خود استاد بپرسند، برايشان آشکار خواهد شد که من از روز نخست کلمه به کلمه آثار استاد را دنبال کرده و در حد ظرفيت خود از آن بهره برده‌ام. در هيچ جائي هم ديده نشده است که نظرات هيچ محققي را دربست بپذيرند. لذا اميدوارم بعضي از دوستان با شتاب زدگي از اين نوشته‌ها برافروخته نشوند و قبل از چسباندن هر نوع برچسبي کمي امان دهند تا من هم نقطه نظراتي را مطرح کنم. در واقع اگر پذيرش بعضي نظرات براي من ثقيل بوده است، به احتمال قوي من يک نفر نيستم و نماينده قشري از خوانندگان محسوب ميشوم.

آنانکه سالهاست سکوتي به عمق و صلابت صخره‌ها را در پيش گرفته‌اند، از طرف همه ما متهم به توطئه سکوت بوده‌اند. کسي هم که بخواهد حضوري انتقادي در اين بحثها داشته باشد، از طرف بسياري مطرود ميشود. ميماند اين که انسان صرفا بايد از موضع تأييد صددرصدي حرف بزند يا خاموشي گزيند! گمان نميکنم چنين سياستي زيبنده وبلاگ استاد پورپيرار باشد، خصوصا که ايشان صاحب قلمان قدر قدرتي را به مبارزه طلبيده‌اند، بنا بر اين از قلم مسکين اينجانب چه واهمه‌اي ميتوانند داشته باشند؟

اين نوشته را با ذکر سوره نفيسي از قرآن به پايان ميبرم که نام و عنوان وبلاگ جناب پورپيرار نيز از آن نشأت گرفته است. کلمه به کلمه آيات آن حاوي جوهر تسلي بخش براي انسان دردمند زمانه ما و همه زمانه‌هاست و فکر ميکنم بايد و ميتواند در اين راه سخت حامي و راهنما و سرمشق همه ما باشد:

والعصر، إن الإنسان لفي خسر، إلا الذين آمنوا و عملوا الصالحات، و تواصوا بالحق، و تواصوا بالصبر.

 

درباره بنيان انديشي (۳): عرب ستيزی از نوع زرين کوب

 شرط صداقت و انصاف آن است که اگر انديشه‌هاي محققي را مورد انتقاد قرار ميدهيم، در درجه نخست نقاط قوت نوشته‌هاي او را نيز، دست کم براي خودمان، بشناسيم و با ديگران نيز در ميان بگذاريم. آقاي پورپيرار از طريق کتابهائي که منتشر کرده‌اند، و در سالهاي اخير از طريق وبلاگشان ارتباطي فعال با خوانندگان و به قول خودشان با دوستان و دشمنان داشته‌اند. بخشي از خوانندگان که نظرات ايشان را بي چون و چرا پذيرفته‌اند، به نظر من نميتوانند بيغرض تلقي شوند. بخشي از منتقدين هم که نظريات ايشان را بي محابا و به صورت کل، يعني به صورت دربست مورد حمله قرار ميدهند، پيغام خود را داده‌اند. آنها ظرفيت پذيرش هيچ تفکر نويني را ندارند. بخشي ديگر که خود را به سکوت زده‌اند و چنين وانمود ميکنند که انديشه‌هاي ايشان ارزش آن را ندارد که حتي در باره‌اش صحبت بشود، نيز پيغام خوبي فرستاده‌اند، آنها از نظريات آقاي پورپيرار مي‌ترسند. در اين ميان کسي که هم بخواهد صادقانه از چيزهائي که آموخته است، صحبت کند و هم فرازهائي از انديشه‌هاي آقاي پورپيرار را مورد انتقاد قرار دهد، در بين اين همه گردان و يلان معرکه دست به کاري دشوار زده است، بخصوص که جناب پورپيرار خيلي انتقاد پذير نيست. ولي اظهر من الشمس است که اين طيف از خوانندگان ضرورترين طيف خوانندگان نظرات آقاي پورپيرار و هر محقق ديگري است. لذا با اشاراتي بر آنچه از تحقيقات آقاي پورپيرار آموخته‌ايم، اين نوشته را ادامه ميدهيم و پيش از هر چيز در بعضي اشارات آقاي دکتر عبدالحسين زرين کوب دقيق ميشويم که کتاب «دو قرن سکوت» ايشان الهام بخش آقاي پورپيرار براي شروع بحثهاي بنيان انديشي بود.

گفتني که آقاي زرين کوب لحن ضد عربي افراطي دارد. اين خصومت در حدي است که هر چه در کتابش فحش و ناسزا نثار آن قوم ميکند، دلش خنک نميشود. فرقي هم بين گذشته و حال آن قوم قائل نيست. اين ناسزاگوئي در حدي است که با هيچ يک از معيارهاي تمدن کنوني انسان سر سازگاري ندارد. هيچ يک از اروپائيان با چنين لحني حتي در باره نازيها سخن نميگويند و هيچ قومي را با چنين ديد نژادپرستانه تحقير نميکنند. زرين کوب ظاهرا حساب رسول اکرم را از قوم عرب جدا کرده است ولي خواهيم ديد که اين يک تعارف رياکارانه است و با آن که از رسول اکرم با عبارت رقيق «محمد(ص)» ياد ميکند، خود را آنجا لوميدهد که موبدان زرتشتي و ذنادقه را، آن هم در سپيده طلوع اسلام در رديف آزادانديشان ارزيابي ميکند. اما سکوتي که زرين کوب از دست آن مينالد، گويا سکوتيست که در اثر ورود عرب و «دين عرب» و تخريب زبان فارسي و افت روحيه غزلسرايان از اين طريق و مخصوصا حضور قرآن که شعر و شاعري را گمراهي و خسران ارزيابي مينمايد، و منع زن و شراب که «ماده غزل» ميتواند باشد، بر فضاي ادبي اين کشور حکم فرما شده است. اين در حالي است که زرين کوب خود يکي از معيارهاي توحش قوم عرب پيش از اسلام را در آن ميبيند که گويا در شعرشان غير از زن و شراب و جنگ «تفکر ديگري وجود نداشته است». زرين کوب ادعا ميکند که رسول عليه السلام ضمن ارسال نامه اي به خسرو ايران وي را به دين خود دعوت کرده و تهديد کرده‌اند که در صورت نپذيرفتن آئين اسلام با وي جنگ خواهند کرد. امروزه ما ميدانيم (و پزوهشهاي آقاي پورپيرار در شکل گيري اين دانائي مارا ياري نموده است) که رسول اکرم نه نامه‌اي خطاب به پادشاه ايران نوشته و نه کسي را به جنگ تهديد نموده‌اند و اين افترائي بيش نيست. اما جسارت آقاي زرين کوب از آن جهت نابخشودني است که رسول اکرم را (هرچند ظاهرا از زبان خسرو، ولي تلويحا نيز از زبان خودش)  يکي از بندگان پادشاه ايران مينامد.  همانطور که خواهيم ديد، زرين کوب در همان فصل آغازين کتاب دو قرن سکوت ضمنا مدعي ميشود که «قرآن از بهشت آمده است». آيا کسي که «پله پله تا ملاقات خدا» را نوشته است، دانشمندي که آن همه شهرت و آوازه به هم زده است، چگونه با اين ناشيگري چنين ادعاي غريبي را مطرح ميکند که گويا قرآن از بهشت آمده است!

از غيبت که بگذريم، ببينيم زرين کوب قوم عرب را به طور خلاصه چگونه معرفي ميکند:

«در آن روزگاران که هيبت و شکوه دولت ساساني سرداران و امپراطوران روم را در پشت دروازه‌هاي قسطنطنيه به بيم و هراس مي‌افکند، عربان نيز مانند ساير مردم «انيران» روي نياز به درگاه خسروان ايران مي آوردند و در بارگاه کسري چون نيازمندان و درماندگان مي‌آمدند و گشاد کار خويش را از آنان مي‌طلبيدند. پيش از اين نيز به درگاه شهرياران ايران جز از در فرمانبرداري درنيامده‌بودند. پيش از اسکندر «بيابان عرب» در زمره سرزمينهائي بود که به داريوش شاهنشاه ايران تعلق داشت... در دوره‌اي که شاپور ذوالأکتاف هنوز از مادر نزاده بود، برخي از آنان به بحرين و درياي فارس به غارت آمده بودند، اما چنانکه در تاريخها آورده‌اند، وقتي شاپور به زاد برآمد، آنها را ادب کرد و به جاي خويش نشاند. در درگاه يزدگرد اول بزرگان حيره چون دست نشاندگان و گماشتگان ايران به شمار مي‌آمدند... در اين بيابانهاي بي آب هولناک خيال انگيز... جز مشتي عرب گرسنه و برهنه، که چون غولان و ديوان همه جا بر سر اندکي آب و مشتي سبزه با يکديگر در جنگ و ستيز بودند، از آدمي نيز در آنجا کس اثر نميديد (دکتر عبدالحسين زرين کوب، دو قرن سکوت، نشر (؟)، ص27)

...و عربان که در اين حدود سکونت داشتند، بارگاه خسروان را در مدائن کعبه نياز و قبله مراد خويش مي‌شمردند و از ستايش شاهنشاه مال و نعمت و فخر و شرف به دست مي‌آوردند... اگر گاه چشمه‌اي کوچک از خاک بيرون مي‌جوشيد و سبزه‌اي پديد مي‌آمد، عرب بيابان نشين با شترها و چادرهاي خويش همانجا فرود مي آمد...عربان که از ديرباز در چنين سرزميني مي‌زيستند، ناچار مردمي وحشي گونه و حريص و مادي مي‌بودند... جز به آنچه شهوات پست انسان را راضي ميکند، نمي‌انديشيدند. از افکار اخلاقي انچه بدان مي‌نازيدند مروت بود و آن نيز جز خودبيني و کينه‌جوئي نبود. شجاعت و آزادگي که در داستانها به آنها نسبت داده‌اند، همان در غارتگري و انتقام جوئي به کار ميرفت، تنها زن و شراب و جنگ بود که در زندگي بدان دل مي‌بستند. (همان، ص 29)

... از وحشي خوئي و درنده طبعي بسا که به قول ابن خلدون سنگي را از بن عمارت برميکندند تا زير ديک بگذارند يا آن که تير سقف را بيرون ميکشيدند تا زير خيمه کنند.

در تاريخها هست که وقتي کمبوجيه پادشاه هخامنشي لشگر به مصر برد، اعراب را واداشت که در باديه براي سپاه او آب تهيه کنند... بدين ترتيب در روزگاران کهن اعراب را شأني و قدري نبود... (همان، ص30)

... اما نفوذ ايران منحصر به حيره نبود، از همه قبائل و طوائف، گردنکشان و بزرگان عرب به درگاه پادشاه ساساني روي نياز مي‌آوردند... مطالعه در تاريخ حيره و يمن نشان ميدهد که ايرانيان در آن روزگار عرب را به هيچ نمي‌گرفته‌اند... (همان، ص 30)

... در نامه اي که (رسول اکرم) به سال ششم يا هفتم هجري نزد پرويز فرستاد، او را به آئين خويش خواند و هم بيم داد که اگر آئين خدا را نپذيرد، با او به جنگ برخواهد خواست. گفته‌اند که پرويز از خشم و نخوت، نامه پيغمبر را پاره کرد و به اذان فرماندار يمن نامه نوشت که اين عرب را بند برنهد و نزد او فرستد. خشم پرويز از اين بود که اين مرد تازي با اين که از بندگان اوست، چگونه جسارت کرده‌است و به او پيغام و نامه‌اي چنين نوشته‌است. پرويز نميدانست که آئين اين عرب جهان را ميگيرد و رسم مخلوق پرستي را برمي‌اندازد (همان، ص 60)

... اين «نژاد برتر» که ميدان فکر و عمل او هرگز از جولانگاه اسبان و شترانش تجاوز نکرده بود، براي اداره کشورهاي وسيعي که به دستش افتاد، نمي‌توانست بکلي از موالي صرف نظر نمايد. ناچار دير يا زود برتري «موالي» را اذعان نمود. (همان، ص 93)

... اما از همان بامداد اسلام، ايراني نفرت و کينه شديد خود را نسبت به دشمنان و باج‌ستانان خود آشکار نمود... هر فتنه و آشوبي که در عالم اسلام رخ داد، ايرانيها در آن عامل عمده بودند.

... در آن روزها که باربد و نکيسا با نواهاي پهلوي و ترانه‌هاي خسرواني در و ديوار کاخ خسروان را در امواج لطف و ذوق فرو ميگرفتند، زبان تازي در کام فرمانروايان صحرا از ريگهاي تفته بيابان نيز خشک تر و بي‌حاصلتر بود... شعرشان توصيف پشک شتر بود و خطبه‌شان تحريک به جنگ. به خلاف ايران که زبان آن سراسر معني و حکمت بود. اندرزنامه‌هاي لطيف و سخنان دلپذير داشتند. کتابهاي ديني و سرودهاي آسماني زمزمه مينمودند. داستانهاي شيرين از پادشاهان گذشته در خداينامه‌ها مي‌سرودند. هر طبقه را زباني و خطي جداگانه بود. در دربار شاهان زبانهاي خوزي و پارسي و دري هر يک جائي و مقامي داشت... (همان، ص113)

نمونه‌هاي اين نوع اشعار را محققان در قطعه‌هاي پهلوي «درخت آسوريک» و «يادگار زريران» و برخي از «پندنامه‌ها» نشان ميدهند... زبان ايران در آن زمان گذشته از شعر، آثار فلسفي و علمي نيز داشت. حتي بعضي از کتابهاي علمي را از يوناني و هندي بدان زبان نقل کرده بودند. زبان اين قوم زبان شعر و ادب و زبان ذوق و خرد بود. زبان قومي بود که از خرد و دانش و فرهنگ و ادب به قدر کفايت بهره داشت. با اين همه اين قوم «که به صد زبان سخن ميگفتند»، وقتي با اعراب مسلمان روبرو گشتند، «آيا چه شنيدند که خاموش شدند؟» (همان، ص 114)

... زبان تازي پيش از آن زبان مردم نيمه وحشي محسوب ميشد و لطف و ظرافتي نداشت. با اين همه، وقتي بانک قرآن  و اذان در فضاي ملک ايران پيچيد، زبان پهلوي در برابر آن فرو ماند و به خاموشي گرائيد. آنچه در اين حادثه زبان ايرانيان را بند آورد، سادگي و عظمت «پيام تازه» بود. و اين پيام تازه، قرآن بود که سخنوران عرب را از اعجاز بيان و عمق معني خويش به سکوت افکنده بود. پس چه عجب که اين پيام شگفت انگيز تازه، در ايران نيز زبان سخنوران را فروبندد و خردهارا به حيرت اندازد. حقيقت اين است که ايرانيان، آنها که دين را به طيب خاطر خويش پذيرفته بودند شور و شوق بيحدي که در اين دين مسلماني تازه مي‌يافتند، چنان آنها را محو و بيخود ميساخت که به شاعري و سخن گوئي وقت خويش به تلف نمي‌آوردند. علي‌الخصوص که اين پيام آسماني نيز شعر و شاعري را ستوده نميداشت و بسياري از شاعران را در شمار گمراهان و زيانکاران مي‌شناخت. آن کسان نيز که از دين عرب و از حکومت او دل‌خوش نبودند، چندان عهد و پيمان در ذمه داشتند که نميتوانستند لب به سخن بگشايند و شکايتي يا اعتراضي کنند. از اينروست که در طي دو قرن، سکوتي سخت ممتد و هراس انگيز بر سراسر تاريخ و زبان ايران سايه افکنده است. و در تمام آن مدت جز فريادهاي کوتاه و وحشت آلود، اما بريده و بي‌دوام از هيچ لبي بيرون نتراويده است و زبان فارسي که در عهد خسروان از شيريني و شيوائي سرشار بوده است، در سراسر اين دو قرن چون زبان گنگان، ناشناس و بي‌اثر مانده است و مدتي دراز گذشته است تا ايراني قفل خموشي را شکسته است و لب به سخن گشوده است. (همان، ص115)

... آنچه از تامل در تاريخ برمي‌آيد اين است که عربان هم از آغاز حال، شايد براي آن که از آسيب زبان ايرانيان در امان بمانند، و آن را همواره چون حربه تيزي در دست مغلوبان خويش نبينند، درصدد برآمدند تا لهجه‌هاي رايج در ايران را از ميان ببرند. آخر اين بيم هم بود که همين زبانها خلقي را بر آنها بشوراند و ملک و حکومت آنان را در بلاد دور افتاده ايران به خطر اندازد... شايد بهانه ديگري که عرب براي مبارزه با زبان و خط ايران داشت، اين نکته بود که خط و زبان مجوس را مانع نشر و رواج قرآن ميشمرد. در واقع از ايرانيان حتي آنهائي که آئين مسلماني پذيرفته بودند، زبان تازي را نمي آموختند و از اينرو بسا که نماز و قرآن را نيز نميتوانستند به تازي بخوانند. نوشته‌اند که «مردمان بخارا به اول اسلام در نماز، قرآن به پارسي خواندندي و عربي نتوانستندي آموختن و چون وقت رکوع شدي، مردي بود در پس ايشان بانگ زدي: بکنيتان کنيت، و چون سجده خواستندي کردي، بانگ کردي نگونيانگوني کنيت». (همان، ص116)

... ايرانيان نامسلمان نيز مجالي و فراغي براي اينگونه سخنان کمتر مي‌يافتند. ستايش زن و شراب نيز که ماده غزل ميتوانست باشد، تجاوزي به حرمت و حرم مسلمانان بود و هرگز مورد اغماض تازيان واقع نميگشت. با اين همه اگر سخناني از اينگونه بوسيله ذنادقه و آزاد انديشان آن روزگار گفته ميشد، از انجمن بيرون نميرفت (همان، ص121)

بدينگونه زبان تازي با پيام تازه‌اي که از بهشت آورده بود و با تيغ آهيخته‌اي که هر مخالفي را به دوزخ بيم ميداد، زبان خسروان و موبدان و اندرزگران و خنياگران کهن را در تنگناي خموشي افکند، (همان، ص123)

 

اين قصه سر دراز دارد، ولي حيرت از آن جهت به اوج خود ميرسد که زرين کوب، که در اين اثر هم به عنوان اديب زبان شناس و هم به صورت مورخ خود را مطرح ميکند، در هر دو زمينه جز  خرافات رسوا رسمي و آئيني ندارد. با آن که معتقد است که قوم ايران به صد زبان سخن ميگفته‌اند و هر طبقه‌اي را خط و زباني جداگانه بوده‌است، در جاي ديگر زبان بوميان سرتاسر ايران را يکسره «دري» ميشناسد و به عنوان تبرک وجود هيچ قوم و قبيله و طائفه غير فارس را در خطه‌اي به آن بزرگي شناسائي نميکند. من اينجا وارد مقوله ترک و فارس نميشوم. تأسفم از آن روست که وي ظهور قرآن را که به زعم او از بهشت آمده است(!)، موجب دلمردگي مردم ايران ارزبابي ميکند و ذنادقه را در رديف آزاد انديشان معرفي ميکند و در سپيده دم طلوع انديشه تابناک اسلام (که وي آن را دين تازي مينامد و ظاهرا خود نيز آن را رياکارانه مي‌ستايد) در حسرت خاموشي زبان خسروان و موبدان و اندرزگران و خنياگران مرثيه مي‌سرايد و خوشحال است از اينکه در صدر اسلام هر جا شورشي بر ضد عرب و اسلام در کار بوده است، ايرانيان در آن دست داشته‌اند، زيرا عرب را «پست ترين مردم» ميشمردند.

بدون ترديد اگر اين خط سير انديشه مبناي تعريف هويت و فرهنگ براي ملتي باشد، در کشاکش تاريخ کار دست آن ملت خواهد داد. با هزار تأسف تأکيد ميکنم که هيچ صفحه‌اي از اين کتاب نيست که از خرافات و انديشه‌هاي نژادپرستانه سرشار نباشد. ورطه خطرناکي که زرين کوب، شايد ناشيانه، شايد عامدانه در آن گرفتار آمده است، تقابل هويت ظاهرا باستاني او با هويت اسلامي است. اين تقابل وي را واداشته است که زبانهاي بومي مفروض و ناشناخته‌اي را با زبان عربي عصر طلوع قرآن مقايسه کند که جز ناشيگري صرف نام ديگري بر آن نميتوان نهاد. کار ناشيانه و نسنجيده ديگر آن است که پيام قرآن را با سخنان خسروان و خنياگران و موبدان و مجوسان مقايسه ميکند. مدافعان هويت هرگز نبايد به چنين تقابلي دل ببندند که نتيجه‌اي جز رسوائي محض ندارد.

پورپيرار از افشاي انديشه‌هاي زرين کوب شروع کرده و امروزه چيزي جز «هويت اسلامي» براي ملل مسلمان قائل نميشود، ولي اين هم افراطيگري ديگريست. زيرا قرآن نفيس وجود اقوام و زبانهاي قومي را به رسميت شناخته و آن را منشأ خير و برکت شناخته است.

وَمِنْ آيَاتِهِ خَلْقُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلَافُ أَلْسِنَتِكُمْ وَأَلْوَانِكُمْ إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَاتٍ  لِّلْعَالِمِينَ. از معجزات اوست آفرينش زمين و آسمانها و تفاوت زبان و رنگ شما، که در آن نشانه‌هاي اعجاز براي عالميان وجود دارد. (الروم:22)

اشتباه بزرگ آنجاست که زبان قومي را به دين و طريقت و ايدئولوژي تبديل کنيم و آن را دربرابر اسلام قرار دهيم و يا براي ابراز اخلاص به اسلام، زبان و هويت قومي را از بيخ و بن منکر شويم.

 

درباره بنيان انديشي (۲): سکوتی به درازای همه اعصار

همه چيز از تحليل کتاب «دو قرن سکوت» تأليف عبدالحسين زرين کوب سرچشمه گرفت، کتابي که صفحات آن از ناسزاگوئي مفرط نسبت به اعراب و تحقير گذشته و حال آنها مملو است، با موضعي نسبتا متعادل نسبت به اسلام و پيامبر گرامي آن. دو قرن سکوت مورد نظر زرين کوب به دوره‌اي اطلاق ميشود که گويا در اثر يورش عرب، حيات فرهنگي ايرانيان به مدت دو قرن به قهقرا رفته است. منتهي پورپيرار اين دو قرن را به دوازده قرن ارتقاء داده و مبدأ آن را نه از ظهور اسلام، بلکه از ظهور هخامنشيان در منطقه ميداند که تا ظهور اسلام دوام يافته و ظهور اسلام در اصل تجديد حيات فرهنگي ملتهاي شرق ميانه بعد از ضربه مهلک هخامنشيان به شمار مي‌آيد.

اين تحليل تا حد زيادي با فاکتهاي تاريخي همخواني داشت. حقيقتا هم ظهور هخامنشيان با محو کامل تمدن درخشان بين النهرين همزمان بود. رد پاي يهوديان در دربار هخامنشي هم آشکارتر از آن است که نياز به استدلال بيشتر داشته باشد. در طول اين تحليل پورپيرار به اين اعتقاد رسيد که در دوره خشيارشا با توطئه خاخامي زيرک به اسم مردخاي و وسوسه‌ها و لونديهاي دختري يهودي بنام استير در مقام شهبانوي ايران تقريبا تمام سکنه نجد ايران به قتل رسيده و اين خطه به مدت بيش از بيست قرن از سکنه خالي مانده و در نتيجه از توليد فرهنگي باز ايستاده است.

اين مقدار را داشته باشيد تا اضافه کنيم که به نظر جناب پورپيرار خطه کنوني ترکيه نيز در اثر حادثه طوفان نوح تا چند قرن پيش خالي از سکنه مانده، آنگاه يهوديان در يک توطئه بي نظير تاريخي در اين دو جغرافيا دست به يک فعاليت بيسابقه ملت سازي زده‌اند و زبان فارسي را در اين خطه و زبان ترکي را در آن خطه به صورت آزمايشگاهي «کِشت» داده و تکثير نموده‌اند. هدف يهوديان از اين ملت سازي که علاوه بر زبان گويا طريقت شيعه و سني را نيز در آن دخالت داده‌اند، ايجاد شکاف و دودسته‌گي در بين مسلمين بوده است. از اين ديدگاه حضور صفويه در ايران و عثماني در ترکيه به شدت زير علامت انکار ميرود و آثار مادي و فرهنگي باقيمانده از آن دو دوره تاريخي نيز ناديده گرفته ميشود.

با آن که برخورد جناب پورپيرار با پديده باستان پرستي و مجعولات تاريخي بسيار پرتوان و همه جانبه بود و تقريبا تمامي تاريخسازيهاي دغلکارانه چندين قرن اخير را با موفقيت افشا و رسوا کردند، ليکن به نظر ميرسد که مبالغه در بعضي ديدگاهها به پيدايش نتيجه‌هاي نه چندان منطقي منجر ميشود. بايد منتظر نوشته‌هاي بعدي ايشان بود تا معلوم شود که اين ملت سازي چگونه و با چه اسلوبي تحقق يافته، ولي پيشاپيش نکاتي را با قطعيت ميتوان مطرح کرد:

- چگونه ميتواند تمامي خطه بزرگ نجد در طول قتل عام پوريم به صورت تمام و کمال از نوع انسان طوري تخليه شود که هيچ قومي يا طايفه‌اي در آن باقي نمانند تا ضمن تکثير، زبان بومي خود را احياي مجدد نمايند.

- حادثه طوفان نوح بنا به محاسبه ايشان در قسمتي از خاک ترکيه فعلي در زماني روي داده است که بعد از استيلاي تمدن يونان و روم و قبل از ظهور اسلام بوده است. ايشان شيوه بروز اين طوفان و مکان جغرافيائي آن و ساير مختصات آن را ظاهرا با دقت مهندسي محاسبه ميکنند، غافل از آن که خود روايت توفان نوح به روايت قرآن حادثه‌اي خارق العاده و مظهري از خشم خداوند براي تنبيه قومي بوده است که دعوت به ايمان را نپذيرفته‌اند. اگر روش روشي مهندسي است، همانطور که ايشان در اثبات محل و زمان توفان و مقدار نمک باقيمانده از توفان در درياچه‌هاي کنوني ترکيه به کار ميبرند، پس به سوالات بي پايان ديگري نيز بايد از ديد مهندسي پاسخ داده شود، مانند مقدار آب مورد نياز براي آن که يک منطقه جغرافيائي به وسعت يک کشور بزرگ تا ارتفاع 1700 متر طوري مملو از آب شيرين يا شور شود که قابل کشتيراني گردد . سپس اين آب که دفعتا به آن خطه وسيع سرازير شده است، دفعتا نيز ناپديد شود تا کشتي نوح در جائي در ارتفاع 1700 متري به گل بنشيند.

لذا نظريه پرورش زبان فارسي و ترکي در دو منطقه به دست يهوديان، آن هم از طريق اعزام چند صد نفر يهودي زبان آموخته در چند صد سال پيش به مناطقي خالي از سکنه غير عملي به نظر ميرسد. زبان سازي در همه کشورها و در همه ادوار جريان داشته است، و اذعان ميکنيم که بعضيها در جعل هويت ما و شاخ و دم دادن به زبان فارسي با ادخال کلمات جعلي در آن ره به افراط پيموده‌اند. حتي اگر فرهنگ نويسي در هند در دو سه قرن گذشته و تدوين دواوين شعر فارسي در ترکيه دوره عثماني را هم فعاليتهائي مشکوک در نظر بگيريم، باز هم در مورد اصالت بومي زبان فارسي و ترکي و لهجه‌هاي گوناگون آن در اين يا آن کشور نميتوانيم ترديد بکنيم.

آقاي پورپيرار در يکي از مقالات اخيرشان از عبارت «ترکي مغولي» استفاده کرده‌اند که به معناي آن است که ايشان خود در دام نظريات جعلي کسي افتاده‌اند که با آن به مبارزه سختي کمر همت بسته بودند. اين شخص همانا خواجه رشيد الدين فضل الله همداني است که در «جامع التواريخ» براي اولين بار ترک و مغول را از يک تيره معرفي ميکند. اين خود نشان ميدهد که جناب پورپيرار شناخت عميقي از زبان ترکي ندارند و به احتمال قوي زبان مغولي را هم نميدانند و چنين وظيفه هم ندارند.

با بضاعت علمي محدود من، نظريه نوساخته بودن زبان فارسي و ترکي در اين يا آن خطه منطقي نمي‌نمايد. و در عين حال براي بازيافت هويت اصيل اسلامي خود که ما نيز بدان علاقه وافري داريم، چه نيازي به انکار ساير لايه‌هاي هويتي داريم؟ هويتهاي قومي صرفا در شکل نژاد پرستانه با هويت اسلامي ما مغايرت و ضديت دارد و در شکل طبيعي و سالم حتي در قرآن نفيس نيز به عنوان منشأ خير و برکت مورد تأييد قرار گرفته است.

 

درباره بنيان انديشي (۱): انديشه موسوم به بنيان انديشی

ديري است که استاد عزيز و پر تلاش جناب ناصر پورپيرار به تحقيقي بي سابقه در تاريخ شرق ميانه و نقش عوامل متعدد تاريخي در شکل دهي به تمدن شرق باستان و نيروهائي که مسبب نابودي آن شد، پرداخته‌اند. ايشان همچنين ديدگاههاي نويني در رابطه با احياي مجدد زندگي مدني در شرق ميانه با ظهور اسلام و نقش جامعه بين المللي يهود در ايجاد انحراف در بينشهاي اسلامي پرداخته و در شکل دهي به تفکر نويني که آن را «بنيان انديشي» ناميده‌اند قرين موفقيت بوده‌اند.

در اين راستا ايشان با مخالفتهاي بي سابقه‌اي هم مواجه بوده‌اند که چه به صورت توطئه سکوت براي کم اهميت جلوه دادن نظريات جديد و چه به صورت مخالفتهاي هوچيگرانه در انواع سايتها و وبلاگها جريان داشته است. اما آنچه که من خود در طول ساليان اخير شاهد بوده‌ام، همه مخالفين ايشان مجبور به تجديد نظر نسبي و يا دست کم دقت بيشتر در ادعاهاي خود شده‌اند و برخي هم که عادت به چندين دهه تفکر بر مبناي قالبهاي کهنه را داشته‌اند، ترک عادت را مشکل يافته و بعضا در دام نااميدي و يأس درغلطيده‌اند. در يک کلام ميتوان گفت که در ديگر بر پاشنه قديم نميگردد و هرکس به نوعي مجبور به بازبيني در تفکر خود شده است.

بيشترين اهميت تحقيقات و يافته‌هاي آقاي پورپيرار به نظر من از جهت افشاي هويتهاي جعلي و بازيابي هويت اسلامي ملتهاي مشرق زمين است. در اين راستا ما از طريق نوشته‌هاي ايشان آموخته‌ايم که چگونه تصوير اسلام و چهره پيامبر گرامي آن را مقلوب جلوه داده و اسلام را به عنوان ديني معرفي نموده‌اند که گويا به زور شمشير در بين مردمي با تمدن پيشين رواج داده شده است. در اين ميان آثار مشاهير بزرگي نظير هرودوت، طبري، مسعودي، يعقوبي، ناصرخسرو قبادياني و دهها مورخ و شخصيت تاريخي ديگر نيز از گزند تير انتقاد موثر ايشان مصون نبوده است.

مجموعه نوشته‌هاي آقاي پورپيرار در طول ساليان اخير با احتساب مطالبي که در وبلاگ ايشان منتشر ميشود، به بيش از ده هزار صفحه ميرسد که ضمنا از از استنادهاي علمي قوي نيز بهره‌مند است و حقيقتا حيف است که پژوهشگري با اين ظرفيت کاري را، حتي اگر با بعضي يا بسياري از عقايدش مخالف هم باشيم، جزو سرمايه‌هاي بنيادين اين کشور محسوب نکنيم و بهاي لازم را ندهيم.

بي ترديد خيليها مثل خود من با تمام نظرات ايشان موافقت ندارند، اما اين مخالفت نه از سر عناد، بلکه از موضع انتقاد فعالانه است. اين نوع نگرشهاي مخالفت آميز نه تنها نبايد محقق را ناراحت کند، بلکه شرط لازم براي جا افتادن نظريات جديد از طريق يادگيري فعالانه و موشکافانه است. در واقع فقدان اين نوع انتقادات و برخوردهاي مخالفت آميز است که بايد محقق را به فکر وادارد، زيرا فقدان مخالفتهاي سالم نشان از ذهنهاي غير فعال مخاطبين دارد.

سعي ما بر انعکاس نظرات خود و ديگر دوستان در قبال انديشه‌هاي موسوم به بنيان انديشي از منظر انتقادهاي فعالانه و موشکافانه خواهد بود و به هيچ وجه قصد آن را نداريم که روشهاي ناپسند فحاشي و مداهنه و تهمت و تحقير در اين محيط رسوخ نمايد. لذا ضمن دعوت از همه دوستان براي ارائه نوشته و نظردهي، اعلام ميکنيم که روشهاي جنجالي و شعارگونه در اين محيط محلي از اعراب ندارد.

دده قورقود کيتابی

کتاب دده قورقود علي لسان طايفه اوغوزان
نسخه درسدن
پژوهش از: حسين محمدخاني (گونئيلي)
انتشارات انديشه نو، تهران
۱۳۸۷

اؤن سؤز، نوسخهلر فرقی حاققيندا
بسم الله الرحمن الرحيم و به نستعين (دده‌قورقود کيتابي‌نين باشلانغيجي)

دده قورقود بويلاري:
۱ – ديرسه­خان اوغلي بوُغاج­خان بوييني بيان ائديرخانيم­ هئي!
۲ – سالور قازانين ائوي يغمالانديغي بوْيي بيان ائدير.
۳ –
بايبؤره­نين اوْغلي بامسي بئيرَك بوْييني بيان ائدير خانيم هئي!
۴ – قازان بگ اوْغلي اوْروز بگين توتساق اوْلدوغي بوْيي بيان ائدير خانيم هئي!
۵ – دوُخا قوْجا اوْغلي دَلي دوُمرول بوْييني بيان ائدَر خانيم هئي!
۶ – قانلي قوْجا اوْغلي قانتوُرالي بوْييني بيان ائدَر خانيم هئي!
۷ – قاضيليق قوْجا اوْغلي بگ يئگنگ بوْييني بيان ائدير، خانيم هئي!
۸ – باسات, دپه­گؤزي اؤلدورديگي بوْيي بيان ائدير خانيم هئي!
۹ – بكيل اوْغلي ايمرانين بوْييني بيان ائدير, خانيم هئي!
۱۰ – اوُشون قوْجا اوْغلي سَگرَك بوْييني بيان ائدير.
۱۱ – سالور قازان توتساق اوْلوب اوْغلي اوْروز چيقارديغي بوْيي بيان ائدير.
۱۲ – ايچ اوْغوزا تاش اوْغوز عاصي اوْلوب، بئيرَك اؤلديگي بوْيي بيان ائدير.

آچيقلامالار:
سؤزلر
آدلار، قايناقلار