قرائن و اشارات (۵۶) – حقيقت انسان و حقيقت خدا
پيش از اين خوانديم:
ساختار نوروني مغز انسان
در باره اصل آنتروپيک
هارموني کل و جزء
اراده انسان و علم ازلي خداوند
حيات فقط از حيات ميزايد
نگاهي بر نظريه مکانيک کوانتوم
شعور در آئينه مکانيک کوانتوم
ساختار فراکتال جهان هستي
هايپرلينکهاي حيات
تارهاي مرتعش
لينک کامل مقالات اين وبلاگ
در فصول گذشته، حقيقت انسان را از ديدگاههاي گوناگون مورد بررسي قرار داديم. مهمترين دست آورد اين مطالعه عبارت از آن بود که بر ماهيت اراده انسان آگاهي نسبي پيدا کرديم. اينک ميتوانيم اراده انسان را بدون تعارض با اراده خداوند به رسميت بشناسيم، و از نقطه مرتفعي بر يک مسأله فلسفي باستاني نظاره کنيم. ممکن است براي بعضيها سوالي غير عادي باشد، اما پرسيدني است که آيا وجود اراده در انسان وي را به خدا شبيه نميکند؟ بيترديد هيچ يک از موجودات زنده را نميتوان نام برد که در باره او بتوان به طور واضح و آشکار از نيروي اراده سخن به ميان آورد. تمامي جانداران غير از انسان بالغ و از اين ويژگي محرومند و به همين دليل در برابر اعمال و رفتار خود هيچ مسئوليتي، نه از منظر خداوند و نه حتي از ديدگاه انسان ندارند. تنها نوع انسان است که به علت دارا بودن اين خصوصيت بارز، يعني نيروي اراده، هم موجود مسئولي به حساب ميآيد و هم ممکن است کارهاي او در بعضي موارد خداگونه جلوه کند، زيرا اراده حقيقتا نيروي خداگونهايست.
ما طي بررسي مبسوط خود دريافتيم که اراده انسان ماهيتا از نوع اراده خداوند نيست، چنانکه علم او نيز با علم خداوند تفاوت ماهوي دارد. مهمترين تفاوتي که به بحث ما مربوط ميشود، عبارت از آن است که علم و اراده انسان در زمان و مکان حادث ميشود، اما اراده و علم خداوند از زمان و مکان مبري است. لذا با آن که اراده انسان منزلتي براي وي محسوب ميشود که هم تکاليف و هم مسئوليتهاي خطيري در برابر وي قرار ميدهد، به خاطر داشتن نيروي اراده، تحت هيچ شرائطي نميتوان و نبايد او را به خدا تشبيه کرد.
براي انسان لغزش بزرگي است که ماهيت قدرت خود را از نوع قدرت خداوند، منتها در مقياس کوچکتري بداند. ما در جاي خود بحث کردهايم که نه علم انسان را ميتوانيم نوع محدودتري از علم خداوند به شمار آوريم، و نه قدرت انسان را مقياس کوچک شدهاي از قدرت خداوند بدانيم. انسانيم و انسان باقي ميمانيم و خداوند را نيز لاجرم با ذهن انساني خود درک ميکنيم. از مکانيک کوانتوم آموختيم که واقعيت با تصوير واقعيت که در شعور ما منعکس ميشود، تفاوت دارد. زمانه آن فرارسيده است که از درک انسانگونه خداوند و از درک خداگونه انسان اندکي دور بشويم و حقيقت خود را بهتر بشناسيم. آگاهي بيشتر بر حقيقت انساني خود، مقدمه نزديکي به حقيقت بيکران خداوند است.
ما در جستجوي حقيقت انسان متوسل به بحثهاي متعددي شديم، اما تعيين تکليف با «حقيقت مطلق» و حل مسأله «جبر و اختيار» از کليديترين بحثهاي ما در حصول به نتائج مورد توقعمان بود. در طول اين بحثها دريافتيم که تسليم در برابر حقيقت مطلق سرآغاز حريت انسان و خاستگاه اراده نسبي اوست. آگاهي انسان بر وجود اراده خود و کشف نسبت آن با اراده خداوند و درک او مبني بر عدم تناقض بين اراده خود و اراده محيطي خداوند آغاز مرحله تربيتي جديدي براي انسان است. هنگامي که انسان «مقدار» خود را بشناسد، از اهداف «خداگونه» دست ميکشد و در عين حال به موجودي عاطل نيز تبديل نميشود، زيرا خود را صاحب اراده و موجود مسئولي ميشناسد. از اين رو، حقيقت انسان به تنهائي و به صورت مجرد در اين جهان معني ندارد. انسان از خود حقيقتي ندارد و معناي هستي خود را مديون تسليم در برابر حقيقت مطلق است.
کيفيت اين تسليم نيز نيازمند توضيح مختصري است. اگر انساني هنوز تسليم حقيقت مطلق نشده است، اين بدان معنا نيست که وي روند متفاوتي در مسير جهان را براگيخته است و حوادثي را رهبري ميکند که با مقتضيات حقيقت مطلق مغاير است. انساني که اسير بعد زمان و مکان بوده و جاهليت او دست و پايش را بسته است، چگونه ميتواند در روند حقيقت مطلق که فارغ از زمان و مکان بوده و محيط بر جهان هستي است، تزلزلي و وقفهاي ايجاد کند؟ تمام ذرات هستي خود به خود در وضعيت تسليمند، و عصيان آنها در برابر حقيقت مطلق جنبه صوري دارد:
تُسَبِّحُ لَهُ السَّمَاوَاتُ السَّبْعُ وَالأَرْضُ وَمَن فِيهِنَّ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ وَلَكِن لاَّ تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ إِنَّهُ كَانَ حَلِيمًا غَفُورًا. هر هفت آسمان و زمين و هر آن کسي که بين آن دو است، همواره شکوه او را ذکر ميکنند و هيچ چيزي وجود ندارد مگر آن که حمد او را ميگويد ولي ممکن است آگاهي نداشته باشد، به درستي که خداوند متحمل و بخشنده است. (الأسري: ۴۴)
يُسَبِّحُ لِلَّهِ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ لَهُ الْمُلْكُ وَلَهُ الْحَمْدُ وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ. هر آنچه در آسمانها و زمين است، حمد او را بر زبان ميآورد، سلطنت و حمد مخصوص اوست و او بر همه چيز قادر است. (التغابن: ۱)
تَبَارَكَ الَّذِي بِيَدِهِ الْمُلْكُ وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ. گرامي باد آن که سلطنت در دستهاي اوست و همو بر همه چيز قادر است. (الملک: ۱)
تسليم در برابر حقيقت فرايندي است که در شعور انسان روي ميدهد، آن هم نه به زور و اجبار، بلکه از طريق ايمان که مسير آن قبلا از طريق تعقل و تفکر هموار گشته است. اين تسليم موجب ميشود که وي سرچشمه نيروهاي خود را کشف کند و بتواند از اراده خود در مسير زندگي خود و انسانهاي ديگر بهرهمند شود. حقيقت انسان هنگامي متزلزل ميشود که خود را در جايگاه خدا قرار ميدهد. اين بدان معني نيست که وي آشکارا اعلام خدائي کند، بلکه هرگاه انسان در ظن خود قدرتهائي را به خود انتساب کند که فراتر از حقيقت اوست، زير پاي خود را خالي کرده است. انسان بايد همان بنمايد که هست، يا همان باشد که مينمايد.
براي موجودات بيجان «اکنون» و ابديت حکم واحدي را دارد. ما به عنوان موجود زنده هوشمند حضور مرکبي در زمان و در ابعاد ناشناخته داريم. انسان بياراده به طمع ابديت از کنار «اکنون» ميگذرد. اما اراده انسان وي را قادر ميسازد که تمرکز نيرومندي روي «اکنون» انجام دهد و بداند که دهليزي وجود دارد که «اکنون» را به هسته واقعيت متصل ميسازد. تمرکز روي «اکنون» و ورود به گذرگاهي که انسان را به هسته واقعيت رهنمون ميشود، در حوزه قدرت کساني نميتواند باشد که حقيقت خود را هنوز نشناختهاند.
يکي ديگر از لغزشهائي که ممکن است حقيقت انسان را مخدوش کند و او را از يک موجود داراي اراده به يک ماشين کوکي تبديل کند، عدم تناسب و فقدان هارموني بين کل و جزء در شخصيت او است. در فصول گذشته ديدهايم که تسلط اجزاء بر هر سيستمي به معني آنارشيزم بوده و تسلط کل نيز موجد نوعي جمود هويتي است که هر دو موجب آن است که ارزش سيستم از ارزش اجزاء آن بسيار کمتر باشد. کل هنگامي قادر است از اجزاء خود فراتر رفته و به مدارج متعالي نايل شود که هارموني حساسي بين جزء و کل حاکم باشد و چنانکه در فصول گذشته بيان کرديم، بين سخت هنجاري[1] و نرم هنجاري[2] تناسبي برقرار شود. نمود اين مسأله در زندگي انسانها اشکال گوناگوني به خود ميگيرد که عمدهترين آن عبارت است از ذوب شدن در فرهنگي ديگر (نرم هنجاري مفرط) و يا برعکس آن يعني تبديل فرهنگ خودي به نوعي طريقت و شريعت (سخت هنجاري مفرط). «پرستش هويت» و تبديل آن به نوعي شريعت موجب ناتواني انسان از پاسخدهي موثر به امواج حقيقت شده و زمينه را براي نوع ديگري از شرک آماده ميکند. علاقه به فرهنگ و فولکلور قومي و حفاظت و حراست از آن ضمن احترام به فرهنگهاي ديگر از ضروريات هر جامعه انساني است، اما تبديل هويت به دين موجب انحطاط کامل اخلاقي در جامعه است.
تشکل و ارتقاي نظريه مکانيک کوانتوم در طول چندين دهه اخير موجب تغييرات بنياديني در شيوه تحليل مسأله شعور و اراده گرديد. تحقيقات راجر پنروز و استوارت هامروف نشان داد که پديده شعور و اراده ريشه در فعل و انفعالات کوانتيک داشته و مفهوم آن بسي گستردهتر از آن است که بتوان آن را در چهاچوب نظامهاي آلگوريتميک تبيين کرد. تبيين شعور در حوزه مکانيک کوانتوم مارا قادر ساخت که تصوير انسان به عنوان يک کامپيوتر پيچيده را وداع بگوئيم و بر سرشت غير آلگوريتميک شعور واقف شويم که گام بهت انگيزي در شناخت حقيقت انسان بود.
علم فيزيک در همه ادوار، تبعات فلسفي اجتناب ناپذيري داشته است و در جريان تمامي دوره رستاخير علمي در طول چند صد سال گذشته، همواره شکاف غير قابل عبوري بين علم و دين وجود داشته است، و معمولا يک دانشمند خود را به جبهه آتئيستها نزديکتر احساس ميکرد تا به جبهه تدين. اين وضعيت تا زماني حاکم بود که نظريه مکانيک نيوتوني و نسبيت اينشتين که هر يک به روش خاص خود بر محوريت علت و معلول استوار است، بر ذهنيت محافل علمي جهان حاکم بود. بر اساس اين جهان بيني، همه موجودات اعم از جاندار و بيجان نوعي ماشين کوکي، روبات و يا در بهترين صورت، دستگاهي آلگوريتميک محسوب ميشد که که به صورت برنامهريزي شده و بر اساس قوانين منسجم و غير قابل نقضي به حرکت خود ادامه ميدادند. اينک تبعات فلسفي مکانيک کوانتوم همه مظاهر فرهنگي و عقيدتي جوامع انساني را تحت تأثير قرار ميدهد. نسلي از دانشمندان براي نخستين بار به عرصه علمي قدم گذاشتهاست که نميتوانند کلمه «آتئيسم» را به راحتي تلفظ کنند.
مکانيک کوانتوم کار خود را با اصل عدم حتميت شروع کرده بود و بر ناپيوستگي کميتهاي فيزيکي استناد ميکرد، اما همين علم اينک ابعاد ناشناختهاي را پيش روي بشريت گشوده و فصلي از دانش جهان هستي را نمايان ساخته است که به راحتي در حوزه تجربه نميگنجد. با آن که صاحب نظران اين علم در خصوص همه موضوعها مانند نظريه تارهاي مرتعش اتفاق فکري ندارند، اما اين علم در کليت خود از عهده تبيين بسياري از مسائل فيزيک و فلسفه بر آمده است که در گذشته ممکن نبود. يکي از مهمترين خصلتهاي بنيادين جهان که به کمک نظريه کوانتوم بر ما مکشوف ميشود، ساختار فراکتال حاکم بر جهان است که به موجب آن، جزء در برگيرنده و نماينده کل است. نمونههاي متعددي دال بر فراکتال بودن ساختار جهان هستي را مرور کرديم و دريافتيم که شناخت ذهن از ذهن يک پديده فراکتال به معني دقيق کلمه است. شناخت ذهن از ذهن در عين حال نشانه محکمي دال بر غير آلگوريتميک بودن پروسه تفکر در انسان است. اين ساختار فراکتال صرفا طرحي در مکان و زمان نيست، بلکه ابعاد نامکشوفي نيز در آن دخالت دارند و اجزاء جهان از طريق مسيرهائي نامرئي در ابعادي نامکشوف در ارتباط و مجاورت با همديگر قرار دارند. ذهن ما هم داراي چنين ساختاري است و کوشش براي شناخت جهاني دارد که به شدت از ساختاري فراکتال برخوردار است. نظام فلسفي مبتني بر مکانيک کوانتوم با استناد به اين نوع ساختارهاي فراکتال قادر است از ابعاد زمان و مکان خارج شود و ارتباط اجزاء را در جهاني با ابعاد بسي متنوعتر جستجو کند. خروج از ابعاد زمان و مکان دست و پاي ما را از قيد قوانين علت و معلول رها ميکند و براي نخستين بار ميتوانيم خود را نه به صورت يک ماشين کوکي يا يک کامپيوتر پيچيده، بلکه به صورت موجودي صاحب اراده با تفکري غير آلگوريتميک درک بنمائيم. اينک درک ميکنيم که حقيقت انسان مقيد به زمان و مکان نيست، و علاوه بر آن، عمدهترين خصلت انسان که تفکر و تعقل است، ريشه در ابعادي خارج از زمان و مکان دارد. اگر مجاز باشيم که خود را با درختي مقايسه کنيم، تنها تنه ما و شاخ و برگهاي ما است که در حوزه زمان و مکان تجلي ميکند، حقيقت بنيادين ما ريشه در بعدي نامرئي دارد و از همان مجراست که به هسته واقعيت متصل ميشويم. ما در طول اين بررسي، دلائل گوناگوني دال بر غير آلگوريتميک بودن ذهن را مرور کرده بوديم، اما اگر دقت کنيم، نظريه کوانتوم که عاليترين محصول فعاليت ذهن بشري است، خود بهترين نشانه و حجت دال بر اصل غير آلگوريتميک بودن ذهن به شمار ميرود. نظامهاي آلگوريتميک در بهترين صورت به تحليل دادهها ميپردازند و اگر حقيقتي را نيز کشف ميکنند، آن حقيقت چيزي جز آرايش نويني از دادههاي قبلي نيست. اما اگر ذهن انسان از مبدأ غارنشيني خود تا حضورش در شتابدهنده بزرگ هادرون به دنبال حقيقت بوده است، همواره حقيقت جديدي را کشف کرده است که مکانيک کوانتوم و تبعات فلسفي بيپايان آن از نمونههاي درخشان آن محسوب ميشود. مکانيک کوانتوم آرايش جديدي از دادههاي قبلي علم فيزيک نيست، بلکه نمونهاي از فعاليت عالي ذهن انساني به شمار ميرود که هدف آن اتصال به هسته مرکزي واقعيت از طريق ابعاد نامکشوف است. از اينرو، آن مکتب فکري که کوشش بر تحليل ذهن انسان به کمک قوانين اهرمها دارد و يا در بهترين صورت، مغز انسان را به کامپيوتري پيچيده تشبيه ميکند، در دو ميليمتري مسير خود متوقف ميشود.
هر يک از شاخههاي علم فيزيک ضمن حل بعضي مسائل، ظهور مسائل جديدي را نيز موجب ميشدند و به قول معروف، يکي به نعل ميزدند و يکي به ميخ. اما در اين ميان، مکانيک کوانتوم با سربلندي قادر بوده است حقيقت انسان را در کنار حقيقت کائنات به نحوي سنجيده و دور از تناقض تبيين کند و از اين منظر، به نظر اين نويسنده، علمي انساني به تمام معني است.
نوشته حاضر بخش پاياني گفتار ما در خصوص حقيقت انسان را تشکيل ميدهد که اميد است توانسته باشد دريچهاي نو براي شناخت بعضي از بنياديتري جنبههاي حقيقت انسان گشوده باشد و مخصوصا در تبيين اراده انسان و در شناساندن جايگاه او در معادلات جهان هستي گام کوچکي برداشته باشد. برخي از خوانندگان وبلاگ پيشنهاد کرده بودند که مطالب وبلاگ به صورت فايل پيدياف و يا ساير فايلهاي قابل چاپ در سايت گنجانده شود. به اطلاع اين دوستان عزيز ميرساند که آن قسمت از مطالب اين وبلاگ که به حقيقت مطلق، جبر و اختيار و نظريه کوانتوم اختصاص داشتند، در آينده نزديک به صورت کتابي تحت عنوان «حقيقت انسان و حقيقت خدا» منتشر خواهد شد که اميد است منظور دوستان را نيز برآورده کند. اگر توفيق باقي بود، ادامه مقالات تحقيقي اين وبلاگ به موضوعهاي ديگري اختصاص خواهد داشت که انشاءالله در آينده نزديک بدان همت خواهيم گماشت. از کليه دوستاني که تاکنون اين مقالات را با صبر و شکيبائي دنبال کردند، تشکر نموده، آرزوي ملاقات ايشان در صفحات بعدي وبلاگ را مينمايم.


جهان بينی در پرتو علم نوين، بين النهرين گهواره تمدن، قرآن: رستاخيز فرهنگي مشرق زمين، ، هويت و رابطه آن با زندگي فرهنگي و اجتماعي، زبان: انعکاس طرز زندگي و گذشته ملتها، مسیرهای تکوین، طیف گم شده (حقیقت انسان و حقیقت خدا)