کدام حمله به کدام زبان؟

ديري است اين شبهه در ذهن جناب ناصر پورپيرار شکل گرفته است که گويا از حمله قريب‌الوقوع ايشان به تاريخ تکوين زبان ترکي و اصالت آن متوحش شده‌ايم و به اين سبب مشغول دفاع از زبان فارسي هستيم، زيرا گويا ميدانيم  که شمشير ايشان دولبه است و بي‌ترديد گلوي زبان ترکي را هم مثل گلوي زبان فارسي خواهد بريد و از اينرو (بازهم گويا) سخت به تکاپو افتاده‌ايم تا روياهاي قوم پرستانه ما را نقش بر آب نکنند.

حقيقت آن است که هدف من از ايجاد اين وبلاگ و نوشتن مقالاتي انتقادي در آن در رابطه با نظريه‌هاي تاريخي ناصر پورپيرار، اصلا جنبه دفاع از زبان ترکي را نداشت و ندارد، زيرا حمله‌اي را مشاهده نميکنم. نحوه حمله به يک زبان و تاريخ تکوين و اصالت آن خود شرائطي دارد که جناب پورپيرار، عليرغم داشتن دانش و فضيلت زياد در زمينه‌هاي مطالعاتي خود، به نحوي که خواهيم ديد، برخوردار از هيچ يک از آنها نيست. لذا نوشته‌هاي ايشان در رابطه با زبان ترکي و تاريخ تکوين آن در مجموع کوششي بي‌بهره است که هيچ شخصي را، اعم از قوم‌پرست يا شخص عادي، به هيچ وجه نگران و ناآرام نميکند. در واقع حمله به زبان ترکي که از ده‌ها سال پيش توسط باستان پرستان مهمل‌باف آغاز شده بود، و مجهز به بعضي سلاحهاي استدلالي ظاهري نيز بوده است، کاري از ميان نبرده و به علاوه موجب رسوائي حمله‌کنندگان نيز شده است، خب، حالا حمله آقاي پورپيرار با دست خالي و بدون پشتوانه علمي، براي ما کدام نگراني را ميتواند موجب شود؟ ايشان اگر حداقل آگاهي از اين زبان را داشتند، در توضيح کلمه «بتک» (bitik) در لغت جهانگيري که کلمه‌اي ترکي به معناي «نامه» و مخصوصا «کتاب» است (از مصدر بيتومک:نوشتن)، درمانده نميشدند و مولف آن را به خاطر درج آن کلمه مورد طعن و لعن قرار نميدادند.

مثلا از خويشتن مي پرسم اگر جهانگيري در برابر لغت بتک مي نويسد: «خط و کتابت و نامه را مي گويند»، نخست خود او اين لغت بتک و معناي تفسيري آن را از کجا برداشته و هنديان همين واژه را، بدون آگاهي از معناي آن، کجا و در چه روابطي آموخته، براي رفع چه نيازي نگهداشته، در کدام نوشتار هندي مصرف کرده، اصولا چه دليلي براي اثبات آشنايي مردم هند با زبان فارسي به دست است و سرانجام صاحبان چنين آشنايي احتمالي و ناچيزي با زبان فارسي، چه گونه از عهده ي مراجعه به فرهنگ جهانگيري برآمده و فرضا از ترکيب «اول مفتوح به ثاني زده و ثالث مضموم و واو معروف» چه درک مي کرده اند؟! (ناصر پورپيرار، مدخلي بر ايران شناسي بدون دروغ و بي نقاب، ۲۱۱)

کلمه «بيتيک» و فعل آن يعني «بيتومک» نزديک هزار سال پيش توسط محمود کاشغري در ديوان لغات الترک تشريح شده است و يک کتاب باستاني ترکي به نام «ايرک بيتيک» (کتاب فال) به خط اورخون از دوره پيش از اسلام باقي مانده است که توسط محققين متعدد مورد پزوهش قرار گرفته و حاوي اطلاعات باارزشي در خصوص ساختار گرامري و ترکيب کلمات ترکي باستاني است. خود من هم چندين سال است که به پژوهش اين کتاب مشغولم و اميدوارم محصول کار خود را در آينده‌اي نزديک در  سايت مطالعات زبان ترکي که توسط خودم اداره ميشود، ارائه نمايم. لازم به يادآوري است که کلمه «بطاقة» که امروزه در عربي به معناي «ورقه، کارت، جواز» و امثال آن مورد استعمال است (مثلا بطاقة سفر: جواز مسافرت يا پاسپورت)، از همين کلمه «بيتيک» اخذ شده و به احتمال قريب به يقين نظير صدها کله ترکي ديگر محصول تسلط عثماني بر کشورهاي اسلامي در سده‌هاي گذشته است. مي‌بينيم که حتي بحث راجع به زبان فارسي و عربي مستلزم آگاهي از زبان ترکي است، چه رسد به اين که انسان بخواهد راجع به زبان ترکي صحبت کند و آن هم در حدي که بخواهد تکليف آن را يکسره کند!

جناب پورپيرار بهتر از من واقفند که امروزه حتي صحبت کردن راجع به باکتريها نياز به پشتوانه علمي در زمينه ميکروبيولوژي دارد. کارل مارکس بهتر از هر کارشناس جهان سرمايه‌داري روزگار خودش از قوانين رشد سرمايه‌داري و بحرانهاي ادواري آن و نحوه کنترل اين بحرانها آگاهي داشت. در طول بيش از صد و پنجاه سال، کتاب کاپيتال مهمترين مرجع کارشناسان اقتصادي غرب براي کنترل بحرانهاي اقتصادي بوده است و حتي امروزه هيچ کارشناس اقتصادي در جهان بدون آشنائي کامل با نظريات وي قادر به کسب موفقيت در محيط شغلي خود نيست. امروزه ندانستن زبان انگليسي براي هيچ رئيس جمهوري عيب محسوب نميشود، حتي خيلي از روساي جمهوري عليرغم تسلط بر زبان انگليسي ممکن است در ديدارهاي رسمي از زبان مادري خود استفاده کنند. اما ندانستن زبان انگليسي مثلا براي راهنماي تور مسافرتي عيب بزرگي محسوب ميشود. آقاي پورپيرار نيز به خودي خود و به عنوان پژوهشگر بنيان‌انديش هيچ وظيفه‌اي براي دانستن زبان ترکي ندارند. اما در مقام حمله به تاريخ تکوين زبان ترکي قضيه فرق ميکند. حالا آقاي ناصر پورپيرار با کدام بضاعت علمي ميخواهند تکليف زبان ترکي را يکسره کنند؟

در واقع اظهارات اخير ناصر پورپيرار در خصوص زبان ترکي به تقويت موقعيت اين زبان و تحکيم علاقه من و ديگران به زبان مادري خود کمک شاياني کرد. ميدانيد چرا؟ وقتي مشاهده کرديم که شخصي مثل ناصر پورپيرار، که حقيقتا لرزه بر اندام باستان‌پرستان مهمل باف انداخته است، چنين تهي‌دست، چنين ناشيانه به مصاف زبان ترکي آمده است، و وقتي بر ما معلوم شد که تمام بضاعت او، ناصر پورپيرار، زير و روکننده تاريخ بين‌النهرين، در مقابله با زبان ترکي همان است که به صورت لفظي اعلام کند: «وجود ندارد»، خوب، حق داريم به زبان خود مباهات کنيم که به کمک اصالت بالقوه خود نه تنها در برابر حملات باستان‌پرستان مهمل‌باف مقاومت کرده است، بلکه تاريخ‌پزوهي با منزلت جناب پورپيرار نيز توانائي يک روياروئي منسجم و قابل اعتنا با آن را ندارد. پس ما ميتوانيم به رابطه سالم عاطفي با زبان مادري خود بي‌هيچ نگراني ادامه دهيم.

ايشان که براي رد قدمت تاريخي پاسارگاد تک- تک سنگها و چغندرهاي دشت مرغاب را مورد معاينه قرار داده و براي تحليل قدمت تاريخي و تحقيق در صحت و سقم ادعاهاي رايج در خصوص تخت جمشيد آن همه زحمت کشيده و علاوه بر ارائه چند صد صفحه مطلب تحليلي، مستندي را نيز تهيه و عرضه نموده‌است که براي ما نيز کاملا سودمند بود، در خصوص مثلا سنگ نوشته‌هاي اورخون- يئني‌سئي صرفا اعلام نموده‌است که: «وجود ندارد!». ايشان براي سوالات صعب جوابي سهل دارند و آن اين که «وجود ندارد!». ايشان بي آن که اطلاعاتي در حد نازل از زبان ترکي داشته باشند و بتوانند يک فعل ترکي را صرف کنند، سعي در اثبات اين نظريه دارند که گويا زبان ترکي دست‌پخت يهوديان است و اين زبان سازي در همين دو سه سده اخير روي داده است! حالا اگر هم مجبور باشند تاريخ زبان و فرهنگ ملتهائي گسترده در بخش بزرگي از آسيا و بخشي از اروپا با اختلاف ساعتي در حدود ۷ ساعت و با کثرت نفوسي  در حد ۳۰۰ ميليون نفر را ناديده بگيرند، از نظر خودشان بلامانع است! از همين صيغه است اصرار ايشان بر انکار امپراطوري عثماني، حتي اگر مجبور باشند بيزانس را در اعماق درياي مديترانه به حال خود رهاکنند تا به خودي خود بپوسد، تا ضرورتي براي سرنگوني قدرت آنها در سال ۱۴۵۳ در قسطنطنيه به دست ترکان بروز نکند. خب، کسي بگويد کدام حمله از طرف ايشان متوجه زبان ماست؟ ما حمله‌اي را مشاهده نميکنيم و دست به دفاعي هم نميزنيم، ولي در اين نوشته صرفا کوشش داريم در حد بضاعت خود به ايشان يادآوري کنيم که اگر قصد حمله داشته باشند، راههاي موثر آن کدام است و شيوه تدارک موثرتر آن چگونه است.

جالب است که ايشان پديده‌هائي نه چندان کوچک نظير امپراطوري عثماني را انکار ميکنند و سپس از ما توقع دارند که «آستين بالا بزنيم» و وجود آن را اثبات کنيم. روز ديگر وجود الفباي تاريخي اورخون را انکار ميکنند و باز هم از ما توقع ميدارند که به همان روش، وجود تاريخي آن را اثبات کنيم. ملاک اثبات هم البته آن است که شخص ايشان، که هيچگونه پيش زمينه علمي در زبان ترکي و شناخت مکتوبات تاريخي ترکي ندارند، بايد قانع شوند! به نظرم توقعات ايشان سنجيده نيست.

آمديم و ايشان همين فردا وجود منظومه شمسي را رد کرده و آن را نظريه‌اي ساخته و پرداخته «دانشگاههاي کنيسه و کليسا به سردمداري يهوديان» اعلام کردند و اين وظيفه را مثل هميشه بر دوش ما گذاشتند که «بفرمائيد، آستينها را بالا بزنيد و ثابت کنيد که منظومه شمسي وجود دارد، و اين کار را هم طوري انجام دهيد که شخص من پورپيرار قانع بشوم و قبول بکنم.» اين روش را در اصطلاح جوانان امروزي «روش سرِکاري» مينامند.

البته اگر ايشان بخواهند، ميتوانند آگاهيهاي لازم در رابطه با زبان ترکي را، ولو در مقياس حد اقل ، از طريق مطالعه به دست آورند، هرچند همين مقدار حد اقل نيز براي کسي که آگاهي‌اش در حد صفر است، و زبان  مادري‌اش هم ترکي نيست، ممکن است چندين سال طول بکشد! وانگهي، گيريم که کسب اطلاعات عمومي در باره زبان ترکي چه بسا چندان پرزحمت نبوده و نياز به زمان طولاني هم نداشته باشد. اما اطلاعات عمومي را کسي کسب ميکند که مثلا مايل است در کشورهاي ترک‌زبان به يک مسافرت توريستي برود و علاقه‌مند است با اهالي کوچه و خيابان صحبت کند و مثلا در رستوران به گارسون بگويد: «آقا، حساب، لطفا!». اما ايشان اطلاعات عمومي را (اگر تازه بخواهند کسب کنند) براي رد اصالت زبان ترکي و يکسره کردن تکليف آن لازم دارند، اين قضيه ديگري است.

از آنجا که به نظر خودشان با شمشير دولبه به مصاف قوم پرستي فارس و ترک هردو آمده‌اند، من نه به قصد دفاع از زبان مادري خود، بلکه براي اين که ضربات شمشيرشان حداقل کمي برنده‌تر بشود، تا ارزش نوعي جبهه‌گيري از طرف مدافعين زبان فارسي يا ترکي را داشته باشد، نکاتي را متذکر ميشوم.

اولا در ذهن ايشان ظاهرا هيچ تفاوتي بين هويت قومي و قوم پرستي افراطي وجود ندارد. ميدانيم که هر قومي در زندگي اجتماعي و شخصي خود از زبان مادري خود استفاده ميکند و با ترنم موسيقي بومي خود نشاط پيدا ميکند و بر اساس آداب و رسوم قومي خود ازدواج ميکند و با ديگران معاشرت انجام ميدهد. اما همه اينها از نظر ناصر پورپيرار قوم پرستي محسوب ميشود و ايشان هيچ جايگاهي براي وابستگيهاي سالم عاطفي به فرهنگ و زبان بومي قائل نيستند. از نظر ايشان تمام مادربزرگهاي ما و خاله سکينه‌ها و بي‌بي خديجه‌ها و کبري خانمها و تمام عموحيدرها و فاطمه عم قزيها همگي پان‌ترکيست بوده‌اند و هستند، زيرا علاقه عجيبي به استفاده از زبان مادري و رسوم آباء و اجدادي و موسيقي بومي و فولکلور محلي و از اين قبيل چيزهاي نژادپرستانه دارند! و ما نميدانيم در مدينه فاضله مورد نظر ايشان، ابناي وطن ما به چه زباني تحصيل خواهند کرد و روزنامه‌ها و رسانه‌هاي گروهي ما به چه زباني با مردم ايجاد ارتباط خواهند کرد. مادران به چه زباني به اطفال خود لالائي خواهند سرود و همسران و دلدادگان به چه زباني به همديگر زمزمه عشق و محبت خواهند کرد و در سر قبر مردگان خود به چه زباني زاري خواهيم کرد. بي ترديد آن همه کوشش هويت شکافانه ايشان بايد بتواند جواب قابل قبولي در اين زمينه‌ها ارائه دهد. پذيرفتني نيست که به يک نفر زن آذربايجاني بگوئيم فعلا بر سر مزار شوهر متوفي خود چيزهاي نژادپرستانه‌اي از قبيل:

آي عؤمرومون سؤنموش چيراغي، يات قادان آليم!

را به زبان نياور و منتظر بمان تا ناصر پورپيرار تکليف تو را در نحوه زاري کردن معين کند!

سخن بعدي اين که ايشان بايد براي اثبات اين که ترکي يا فارسي دست پخت يهوديان در دويست سيصد سال اخير است، بايد آماده پاسخگوئي به پرسشهاي عجيبي باشند: آيا هر دو زبان ترکي و فارسي، بي آنکه کمترين شباهت ساختاري و لغوي با يکديگر و با زبان موسوم به عبري داشته باشند، در اصل زبان مادري يهوديان بوده است، يا اين که آنان هر دو زبان را اختراع کرده‌اند!؟ آيا يهوديان چگونه توانسته‌اند در مدت دويست سيصد سال، بي آن که خود کشوري داشته باشند، در دوره توسعه استعمار بين‌المللي که  هر وجب از خاک کره زمين مخصوصا اراضي خالي از سکنه آن مورد توجه حريصانه استعمارگران بود، با خيال آسوده مشغول ساختن ملتي باشند که امروزه از چين تا بالکان و از سيبري تا هندوستان گسترش دارد؟

نکته ظريف ديگر اين که تعداد قابل توجهي از کلمات ترکي در ساير زبانهاي دنيا نظير روسي، ارمني، يوناني، عربي، چيني، فارسي، اردو، هندي، مجاري، و حتي ايتاليائي، انگليسي و فرانسه و غيره وجود دارد. تعداد کلمات دخيل ترکي در روسي به ۴۵۰۰ کلمه تخمين زده ميشود. از ديد ما وجود اين کلمات ناشي از همزيستي طولاني مدت اين ملتها در مجاورت ملتهاي ترک زبان و همچنين ناشي از وجود دولتهاي مقتدر ترک زبان مانند تيموريها، عثمانيها و غيره در منطقه بوده است. بسياري از کلمات ترکي دخيل در زبان عربي هم مربوط به دوره‌اي است که ما آن را عثماني ميشناسيم و معقتديم که در دوره مذکور، بيشتر کشورهاي عرب به قلمرو عثماني تعلق داشتند. اما چون تئوريهاي ما ورشکسته است، جناب پورپيرار بايد آماده پاسخگوئي در خصوص نحوه ورود اين همه کلمات ترکي به زبانهاي متعدد، بخصوص زبان عربي و روسي باشند.

نکته ظريف ديگر اين که زبان ترکي در گستره وسيع جغرافيائي خود به صورت مجموعه‌اي از زبانهاي هم‌خانواده با تفاوتهائي در تلفظ و بعضا ساختار دستوري وجود دارد که به نظر ما فقط ميتواند ناشي از تاريخ تکوين طولاني مدت اين زبان بوده باشد. في المثل در ايران، غير از تکلم ترکي آذربايجاني، تکلم ترکي ترکمني و ترکي خراسان و قشقائي و مانند آن وجود دارد. اين تنوع در مقياس آسيا به حدود ۳۰ گونه زبان ترکي ميرسد. اين غير از صدها لهجه محلي است که در بين ترک‌زبانان هر خطه‌‌اي رايج است. چند روز پيش راننده فارسي‌زبان تاکسي از لهجه تکلم فارسي من تشخيص داد که من ترک تبريز هستم و باعث تعجب بي‌حد من شد! تازه اين در شرائطي است که لهجه محلات مختلف تبريز جداگانه براي ما قابل تشخيص است. براي آگاهي از ويژگيهاي صوتي و دستوري زبانهاي متعدد ترکي ميتوان به کتاب «سيري در تاريخ زبان و لهجه‌هاي ترکي» اثر دکتر جواد هيئت مراجعه کرد. اما چون آراء ما قوم‌پرستانه است، شايد ناصر پورپيرار بتواند با استناد به آن نظريه معروف و عجيب خود مبني بر اين که لهجه‌ها فقط محصول برخورد زبانهاي متعدد است(!)، برما روشن کند که اين اختلاف لهجه‌هاي بيشمار ترکي چگونه در جريان ملت‌سازي يهوديان در زماني در حد دويست سيصد سال در سرزميني خالي از سکنه پديد آمده است؟

سخن بعدي اين که اگر (به فرض) ثابت شد که زبان فارسي يا ترکي دست‌پخت يهوديان در دويست سيصد سال اخير است، چه برهاني وجود دارد که بايد آنها را دور بريزيم؟ ما حتي نميتوانيم خود زبان عبري را دور بريزيم و اگر به فرض محال، خود يهوديها هم بخواهند آن را دور بريزند، ما نميتوانيم چنين اجازه‌اي به آنها بدهيم. جهالت است اگر بينديشيم که زبان عبري به خاطر جنايات صهيونيستها و زبان آلماني به خاطر جنايات نازيها و يا زبان فارسي به خاطر نژاد پرستي پهلويها بايد به اعدام محکوم شود. مگر به زبان عربي نميتوان کفر گفت و به مردم ظلم کرد و حقيقت را پايمال کرد؟

نکته بعدي اين که، در حاليکه قرآن وجود شعوب و السنة گوناگون را به رسميت ميشناسد و آن را آيتي از آيات الهي ميداند، معلوم نيست چرا ديدگاه ناصر پورپيرار با ديدگاه خداوند متعال متفاوت است؟

يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُم مِّن ذَكَرٍ وَأُنثَى وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ. اي انسانها، ما شمارا از نر و ماده آفريديم و شمارا به شکل ملتها و قبائل قرار داديم تا همديگر را بشناسيد. بدرستيکه گرامي‌ترين شما نزد خداوند متقي‌ترين شماست. (الحجرات:۱۳)

وَمِنْ آيَاتِهِ خَلْقُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلَافُ أَلْسِنَتِكُمْ وَأَلْوَانِكُمْ إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَاتٍ لِّلْعَالِمِينَ. و از آيات اوست آفرينش آسمانها و زمين و تفاوت زبانهاي شما و رنگهاي شما، بدرستيکه در آن نشانه‌هاي قدرت خداوندي براي جهانيان نهفته است. (الروم:۲۲)

ناصر پورپيرار که آن همه اظهار اخلاص به قرآن و شريعت اسلام ميکند، بايد آماده پاسخگوئي به اين سوال باشد که در اين تفاوت ديدگاه بين ناصر پورپيرار و خداوند متعال، (نعوذ بالله) کدام يک بر حق است!

از طرف ديگر چون هنوز دعوت به اسلام خاتمه نيافته است و ما مسلمين داعيه آن را داريم که اين مکتب يک مکتب انسان‌ساز جهاني است، بر اساس ضوابط ناصر پورپيرار، مللي را که به اسلام دعوت ميکنيم، اگر دعوت مارا پذيرفتند، بايستي علاوه بر اجبار به ختنه کردن، زبان مادري خود را نيز انکار کنند و همه در زندگي شخصي و اجتماعي متکلم به يک زبان باشند که هنوز نميدانيم کدام زبان است؟

خوب، به اصل موضوع برميگرديم. اگر من براي دفاع از زبان ترکي به ميدان نيامده‌ام، اصلا براي چه آمده‌ام؟ حتي اگر قدري تعجب برانگيز هم باشد، بايد بگويم که من براي دفاع از ناصر پورپيرار به ميدان آمده‌ام که دست‌آوردهاي علمي خود در زمينه تاريخ باستاني بين‌النهرين را ناشيانه آتش ميزند. وي دچار نوعي بحران است و به دست‌آوردهاي علمي خود حمله ميکند. وي يک سلسله بررسيهاي اساسي در زمينه تاريخ بين‌النهرين و به تبع آن تاريخ ايران پيش از اسلام و بعد از اسلام انجام داد و به موفقيتهاي بزرگي دست يافت، اما اينک به جاي بهره‌برداري موثر علمي از نتيجه تتبعات خود وارد بيراهه شده است. وي که به حق، شعوبيه و قوم‌پرستي  را آفت فرهنگ اسلامي ما تشخيص داده بود، اينک هر نوع فرهنگ قومي را خرافات ميشناسد و البته در آينده‌اي نزديک مجبور خواهد شد خود قوم را هم همراه فرهنگ قومي‌اش از ميان بردارد. در اثر سرگشتگي بين تئوريهاي متعدد خود که آنهارا ناشيانه به اطراف نظريه قتل عام پوريم و طوفان نوح تنيده است، تا سرزمينهاي بي‌پايان خالي از سکنه‌اي را به دست آورد و يهوديان را در آنجا مشغول ملت سازي خونسردانه در دوره پر همهمه استعمار معرفي کند، بي آن که به ما توضيح دهد که چه سودي از اين ملت سازي عجيب و غريب نصيب يهودياني ميشد که خود فاقد کشور بودند، اينک نظريات سالم خود را به دست خود گرفتار صدها معماي بي‌پاسخ نموده و براي پاسخ سازي، هر روز تئوري نامقبولتري را کوک ميکند. اگر هم نتيجه مطالعات چندين هزار صفحه‌اي وي آن باشد که صدام را يک قهرمان مبارزه با استعمار و عقب‌مانده‌هاي طالبان را به عنوان مجاهدين اسلام بشناساند، خود هيچ دغدغه‌اي ندارد، و اگر جوانان ما را در برابر کوهي از تحقير و سرزنش باستان‌پرستان مهمل‌باف، بي سلاح و بي دفاع رهاکند، عذاب وجداني احساس نميکند. آنچه از نظر او اهميت دارد، آن است که ديوار چين حتما بايد جاده ديده شود، تا تکليف چنگيزخان مغول يکسره شود و امپراطوري عثماني بايد با هزاران قصر و قلعه و پل و حمام و دروازه و نمودهاي مادي فراوان ديگر از حوزه ديد او ناپديد شود تا بر تئوريهاي وي در زمينه ملت‌سازي يهوديان خدشه‌اي وارد نشود. اين ما هستيم که بايد آثار معماري عثماني را به او نشان دهيم، ولي نميدانيم حمام عثماني را چگونه بايد به شخصي نشان دهيم که ديوار چين را جاده و قلاع نظامي را محل سکونت اوليه پوريم زدگان متوحش شناسائي ميکند!

اي کاش پورپيرار به جاي ورود به اين وادي‌هاي ناشناس و خارج از تخصص، و به هم بافتن اين همه نظريه نامنسجم و دامن زدن به اين همه معماي بي‌جواب در همان حوزه افشاگري شعوبيه و مبارزه با باستان‌پرستي خرافي آن به کوششهاي علمي خود ادامه ميداد و چراغ معرفتي را که برافروخته بود، روشن نگاه ميداشت تا مجبور نباشد خود و خوانندگان آثارش را در واديهاي ناآشنا بي‌سلاح و بي‌توشه رها کند. اين همه نوشتم تا تأکيد کنم که پورپيرار فقط در يک زمينه درخشيده بود و آن هم مصاف با باستان‌پرستان مهمل‌باف بود. أليس هذا هو الطريق الوحيد للدفاع عن ناصر بوربيرار؟

اينک نه به قصد اثبات وجود امپراطوري عثماني، بلکه براي آن که بحث ما از حالت خشک بيرون بيايد، تصاويري از يکي از قلاع دوره عثماني را که نگارنده در ديدار اخير خود از شهر چشمه در ترکيه تهيه نموده است، به خوانندگان گرامي تقديم ميدارد. تحکيم سلطه عثمانيها بر اين شهر از سال ۱۵۶۶ آغاز شده است. قلعه در طول نبرد روسيه با عثماني در سال ۱۷۷۰ مورد استفاده نيروهاي عثماني بود که فرماندهي آن را غازي حسن پاشا جزائري بر عهده داشت در همين نبردها ناوگان عثماني منهدم و غازي حسن پاشا کشته شد. مجسمه‌اي از اين رهبر نظامي در مقابل قلعه چشمه نصب شده است.

منظره عمومي قلعه نظامي شهر چشمه در نزديکي شهر ازمير، مشرف به درياي اژه، متعلق به دوره عثماني، که فرصت ديدار از آن اخيرا براي نگارنده ميسر شد.

 

منظره‌ ديگري از قلعه نظامي شهر چشمه

 

منظره درياي اژه از درون قلعه چشمه، که موقعيت دفاعي آن را نشان ميدهد.

 

يکي از سلاحهاي سنگين متعلق به دوره عثماني که در قلعه چشمه به نمايش گذاشته شده است.