تفکر و شعر (۲) : هوراس

شعر تاريخي به ديرينگي زبان دارد و از لحاظ زماني مقدم بر تاريخ کتابت است. قديمي‌ترين اشعار بازمانده از تاريخ بشري به حماسه گيل‌گميش مربوط ميشود که به هزاره چهارم قبل از ميلاد در جامعه سومر مربوط ميشود و به زبان اکدي و خط ميخي نوشته شده است. باستاني‌ترين شعر عاشقانه بازمانده نيز به جامعه سومر مربوط ميشود. بعد از سومر، از آثار هومر شاعر يوناني موسوم به «ايلياد» و «اوديسه» ميتوان نام برد.

به نظر ميرسد که در جهان باستان شعر جايگاه بسيار مهمي داشته است. هوراس شاعر مشهور رم ( ۸ بعد از ميلاد- ۶۵ قبل از ميلاد) گفته بود: «انسان يا ديوانه است يا در حال نوشتن شعر». اگر اين سخن را گزافه‌گوئي هم بدانيم، باز هم نميتوانيم آن را نشانه اهميت شعر در جامعه رم ندانيم که مهد پرورش خطبا و حکما و علماي متعددي بوده است.

کوينتيوس هوراتيوس فلاکوس موسوم به «هوراس» فرزند برده آزاد شده‌اي بود که در شهر ونوسيا مزرعه کوچکي را اداره ميکرد. او بعدها به شهر رم مهاجرت کرد و در آنجا به کار دلالي مشغول شد. او از اين طريق امکانات تحصيل مقدماتي فرزندش را در رم فراهم کرد و سپس او را به يونان فرستاد تا زبان يوناني و فلسفه بياموزد. هوراس بعد از قتل ژول سزار به ارتش رم پيوست و در بعضي جنگها شرکت کرد و يک بار هم از ميدان جنگ گريخت. وقتي به ايتاليا برگشت زمين و مزرعه خود را مصادره شده يافت و در دامن فقر افتاد. اما سپس شغلي در خزانه‌داري دولتي به دست آورد و در همين محيط بود که توانست استعداد شاعرانه خود را شکوفا کند. در پايان عمر به علت نداشتن وارث، خانه حقير خود را به امپراطور آگوستوس هديه کرد و امروز نيز اين خانه باقي است و زيارتگاه شيفتگان اين شاعر متفکر ميباشد.

 

 

 

مجسمه هوراس، کار آنتون فون ورنر

 

او معتقد بود:

کسي که تولد و مرگش مورد توجه احدي نبوده است، زندگي بدي نداشته است.
خودت حد اقل بايد غمگين باشي تا بتواني مرا بگرياني.
پنهان کردن زخمهائي که هنوز التيام نيافته‌اند، خجالت آور است.
دانش بدون تربيت به بيعدالتي مسلحانه ميماند.

 

اينها سخنان حکيمانه‌اي است که در آثار او به چشم ميخورد، اما مهمترين فلسفه او در زندگي تسلط به نفس بوده است. هنگامي که ميگويد، در سراشيبي، ذهن خود را هموار نگهدار، مقصودش همين تسلط بر نفس است، زيرا حرکت ما بايد توسط خودمان و نه توسط شيب مسير تعيين شود. در خصوص افراد خوش اقبال و فاقد صلاحيت گفته بود: اقبال مانند کفش است. اگر اندازه آن متناسب با اندازه پاي انسان نباشد، يا موجب زخم شدن پاي و يا موجب لغزيدن گام او خواهد شد. اشتياق به لذائذ مادي و معنوي زندگي در طبيعت او موج ميزده و خوشبختي را دوست ميداشته است، اما روحيه او همواره آماده پذيرش بدبختيها نيز بوده است. چنانکه در توصيف مرگ ميخوانيم:

 

همه بايد بميريم

دريغ و درد که سالها ميگذرند،
چه مي‌ارزد عهد و پيمان، چه بيهوده‌اند دعاهاي من و تو،
اگر هزاران قرباني هر سپيده دم،
در معبد ظلم پلوتو (۱) جان بدهند،
اگر انبوه عودهاي گرانبها بسوزند،
و دودشان به آسمانها برخيزد،
مهلت تو به قدر يک نفس نخواهد افزود،
و آن سلطان مغرور مغلوب نخواهد شد،
سلطان مرگ ضربه خود را ثانيه‌اي به تأخير نخواهد انداخت.

ما از ناقوسهاي جنگ بيهوده ميترسيم،
و از طوفانهاي اقيانوس بيهوده ميهراسيم،
بيهوده است که با سينه‌ مالامال از اضطراب،
از خشم سيريوس (۲) اين همه در هراسيم.
همه بايد طوفان رود مرگ را تجربه کنيم،
طوفاني که دشتهاي تيره را درمي‌نوردد،
در حالي که نسل دانائوس (۳) در عذاب ابدي دست و پا ميزنند.

سايه درختاني که پرورده‌اي و همسر فريباي تو،
کشتزارهاي حاصلخيز تو،
از اين همه بايد چشم بپوشي،
و با زندگي وداع کني.

وارثان تجمل پرست تو بعد از مرگت،
به زودي اندوه را فراموش خواهند کرد،
و شرابي که با آن همه وسواس پرورده بودي،
بر زمين مرمرين خانه‌ات جاري خواهد شد.

 

 هاميميز اؤلمهليييک

ايللر اؤتور، زامان کئچير، يوْلداشلار،
نه اؤنمي وار ايلقارين، نه خئيري وار دوُعالارين؟
پلوتونون قانلي قوُربانگاهيندا هر صاباح،
قاني تؤکولسه ده مينلر اينسانين،
بوْل- بوْل عودلار يانديريليب، گؤيلره اوُجالسا دا توستوسو،
بير نفس دريمي قدر سنه مؤهلت قازانديرماياجاق،
مغلوب اوْلان دئييل اؤلومون مغرور سوُلطاني،
او اؤز ضربه‌سيني واختيندا ائنديره‌جک.

نه‌دن موحاريبه لرين هاي- کويو قوْرخودور بيزي؟
دنيزلرين فيرتيناسيندان نه‌دن هورکوروک؟
سيريوسون غضبيندن ايضطيراب دوْلو قوْرخولاريميزا نه يئر وار؟
هاميميز اؤلوم چايي‌نين سئللريندن کئچمه‌لي‌ييک،
بوْز چؤللري آلت- اوست ائدن سئللر،
دانائوسون يازيق نسلي اؤز ابدي عذابيندا قوْورولارکن.

يئتيشديرديگين آغاجلارين کؤلگهسي، سئوديگين قادين،
وئريملي اکين ساحه‌لرين،
بوُراخماليسان بوتون بوُنلاري حياتينلا بيرليکده.

اؤلوموندن سوْنرا ايسه،
ياراشيقلي و الي‌آچيق واريثلرين،
تئزليکله غمي- کدري اوُنودارلار،
قايغي ايله بسله‌ديگين اوْ شرابلارسا،
ائوينين مرمر داشلاري‌نين اوستوندن آخارلار.

 هوراس در اين شعر صرفا از مرگ سخن نميگويد. او حقيقت مرک، جنگ، زندگي سراپا تضاد و تعارض (طوفان اقيانوسها)، ستاره سيريوس که بدبختيها را موجب ميشود و هوس مردان را نابود ميکند و زنان را دچار شهوات افراطي ميکند، مردگاني که بايد از گرداب رودخانه مرگ عبور کنند و به جهان سفلي ملحق شوند، و زناني که به خاطر گناه ديگران به کار بيحاصل و طاقت فرسا محکوم شده‌اند، و در نهايت وداع از زن و زندگي و باقي گذاشتن مال و ثروت براي کساني که به زودي اندوه را فراموش ميکنند و با دست و دل بازي به خوشگذراني ميپردازند، اينها همه حقيقت تلخ زندگيست، اما هوراس در برابر حقيقت عصيان نميکند، او مايل است، انسان با اين حقيقت مواجه شود، با چشمان باز و با جسارت. هوراس حقيقت مرگ را برملا ميکند، اما به همان نسبت نيز حقيقت زندگي را بيان ميکند. از اينجا اهميت سخن افلاطون را درمي‌يابيم که «شعر به حقيقت زندگي نزديکتر است تا تاريخ». البته درک امروزين ما از مفهوم تاريخ نسبت به زمانه افلاطون متفاوت است و شايد به همين دليل سخن افلاطون کمي عجيب مينمايد. اما آشکارا ميتوان مشاهده کرد که شعر هوراس بعد از گذشت دو هزار سال هنوز تازه است و قلب را تکان ميدهند و انسانها حقيقت مرگ و زندگي خود را در آن مي‌بينند. ضمنا ما اصل اين شعر را مستقيما به زبان لاتين نخوانده‌ايم و ارتباط ما با آن مع الواسطه بوده است، و اين امر ممکن است باعث شده باشد که از درک بسياري از زيبائيهاي آن عاجز بوده باشيم.

چنانکه قول داده بوديم، در اين وبلاگ بعضي از اشعار مرا مرور خواهيم کرد. اين بدان معني نيست که من شعر خود را در کنار شعر هوراس يا ديگر مشاهير جهان قرار بدهم. بلکه روشي که اتخاذ کرده‌ايم، بدان سبب است که در هر مقاله بحثي در باره شعر و تاريخ تکوين آن داشته باشيم، تا بتوانيم ارتباط غني تري با خوانندگان برقرار کنيم.

براي خيليها پيش آمده است که خواب مرگ خود را ديده باشند و بسياري نيز در چنين خوابهائي شاهد صحنه‌هاي تشييع و کفن و دفن خود نيز بوده‌اند. قطعا اين بدان سبب است که در ناخودآگاه انسان نيروي فعالي وجود دارد که به دنبال کشف مفهوم و فلسفه مرگ است. اگر خوانندگان ايراد نگيرند که همه اين مقاله به مرگ اختصاص پيدا کرد، مايلم شعري را که سالها پيش در باره صحنه مرگ خودم سروده بودم، در اينجا بياورم. اگر از مرگ سخن نگوئيم، نميتوانيم از زندگي سخن بگوئيم. ضمنا مرگ ترسناک نيست، بلکه اين صرفا «دبدبه و کبکبه» مرگ است که آن را ترسناک ميکند، خود مرگ صرفا بخشي از فطرت ماست.

باري من نيز به خواب ديده بودم که مرده‌ام و جنازه خود را نيز مشاهده ميکردم، ضمنا ميکوشيدم جنازه خود را از خواب مرگ بيدار کنم. غزل ترکي که به دنبال مي‌آيد، کوشش خواب آلود من براي بيدار کردن خودم از خواب مرگ بوده است، با طلب عذر از خوانندگان به خاطر بعضي عبارات تعريف آلود و نوازش آميز نسبت به خودم، که هم جزئي از سبک غزل است، و هم ضرورت لحن هر کسي که ميخواهد خفته‌اي را بيدار کند:

 

داماريمداکي آل قانيم اويان:

اوُلدوزوم سؤنمه، داماريمداکي آل قانيم اويان،
بير زامانلار آليشان سئوگي ايلن جانيم، اويان.
باخ، بوُ عالم بزنيبدير باشاباش حوسن ايله،
اسکيدن آي کيمي صوُرتلره حيرانيم، اويان.
سن ده بير اوُلدوز آليشدير بوُ قارانليق يولدا،
آي بوُ دؤوراني ايشقلانديراجاق دانيم، اويان.
اي تلاطوملو زامانلاردان اسن دوُيغولاريم،
چيرپينان داغلارا بير زهملي توفانيم، اويان.
خيلقتين بير دييشيلمز دبيدير محو ائله‌مک،
ياراشان خيلقته غئيرتلي بير اينسانيم اويان.
ايندي مجليس سوووشوب، مئي توکنيب، جام سينيب،
آي زامانسيز بوُ ضيافتده‌کي مهمانيم اويان.
خالقلار شؤوکتيني رفرفين آلقيشلاديلار،
پارلايان بير قارا ظولمتده‌کي دؤورانيم اويان.

تير ۱۳۷۶

 

اي خون سرخ رگهاي من، بيدار شو
ستاره‌ام، رنگ نباز، خون سرخ درون رگهايم، بيدار شو،
جاني که زماني در آتش سوداها ميسوختي، بيدار شو.
بنگر، همه هستي به زيبائيها آراسته است،
اي که همواره مفتون صورتهاي زيبا بوده‌اي، برخيز.
در اين جاده ظلمت تو نيز ستاره‌اي برافروز،
سحرگاهانم، اي روشني بخش دوران ما، بيدار شو.
احساسات من که از زمانه‌هاي متلاطم جاري بوده‌ايد،
توفان ترسناک من، اي که خود را به کوهها و صخره‌ها مي‌کوبيدي، بيدار شو.
محو کردن همانا رسم و آئين هميشگي خلقت است،
اي انسان غيرتمند زيبنده اين خلقت، برخيز.
اينک مجلس به پايان آمده، باده تمام شده و جامها شکسته است،
اي مهمان اين ضيافت بي زمان، بيدار شو.
انسانهاي زيادي به شوکت تو درودها فرستادند،
اي درخشنده دوران درون ظلمتها، بيدار شو.
تير ۱۳۷۶

 ۱ - پلوتو: رب النوع مرگ. ۲  - يکي از ستارگان صورت فلکي شعراي يماني. در ميتولوژي يونان باستان طلوع اين ستاره با نگرانيهاي خاصي همراه بود که از آن جمله است بروز خشکسالي، از بين رفتن مزارع، ضعيف شدن مردان، و افزايش هوس در زنان. افسانه‌هاي مربوط به ستاره سيريوس و ستاره‌هاي همرديف آن در صورت فلکي شعراي يماني، از آن جمله برج صياد ريشه در بين النهرين و مصر باستان دارد. ۳  -  اشاره به پنجاه دختر يک شخصيت افسانه‌اي يونان موسوم به دانائوس، که با وسوسه پدرشان مرتکب قتل شوهرانشان شدند و از طرف خدايان به صورت ابدي محکوم به حمل آب از يک چشمه به حمامي بي انتها گرديدند.، که مخازن آن هرگز پر نميشد. اين افسانه نيز ريشه مصري دارد.

تفکر و شعر (۱) : حقانيت شعر

تحليل شعر از تحليل هنر به معناي عام قابل تفکيک نيست. هر هنري داراي محمل و يا مصالح مادي است که مايه‌اي از تفکر و مکاشفه را حمل ميکند. لذا همچنانکه گچ و سنگ و امثال آن را مصالح هنر معماري ميدانيم و صوت را محمل و مصالح اصلي هنر موسيقي به حساب مي‌آوريم، کلمات را نيز مصالح هنر شعر و محمل آن محسوب ميکنيم. لذا شعر از طريق کلمات بر ما جاري ميشود، اما معناي آن از جمع جبري معاني اجزاء متشکله خود بسي فراتر است.

مصالح و محمل هنر و مايه فطري آن تنها در وجه غالب تعريف ميشود و در واقع بين آن دو مرز مشخصي وجود ندارد و نميتوان براي هر يک از آنها به طور قطعي وظيفه جداگانه‌اي شناسائي کرد، اما به طور مطمئني ميتوان مدعي شد که وحدتي ارگانيک بين آن دو حاکم است که ضريب تأثير را به طرز شگف انگيزي افزايش ميدهد.

پيچيدگيهاي تحليل هنري به طور اعم و شعر به طور اخص از پيچيدگيهاي ذهن انسان نشأت ميگيرد، زيرا آفرينش هنري شکلي از فعاليت ذهن انسان بوده و درک آن نيز به نوع ديگري از فعاليت ذهن انساني نيازمند است. بحثهائي که پيش از اين پيرامون ساختار پيچيده مغز انساني داشتيم، در اين بحث ما را ياري خواهند کرد.

طي بحثهاي مطرح شده در «طيف گم شده» بر ما معلوم شد که فعاليت ذهن انسان ماهيتي «غير آلگوريتميک» دارد. به سخن ديگر، مغز را نميتوان يک کامپيوتر پيچيده به حساب آورد، بلکه فعل و انفعالات درون مغز از طريق مسيرهاي ناشناخته‌اي که از ابعاد زماني و مکاني نيز فراتر است، با جان جهان در ارتباط است. اين سخن را نبايد نوعي «مرموز نمائي» قلمداد کرد، زيرا ما بکرات از طريق بحثهاي استدلالي مدلول داشته‌ايم که ابعاد جهان بسي فراختر از آن است که در درک محدود انساني بگنجد و گستردگي اين ابعاد ناشناخته را نيز نمودي از حقيقت مطلق جهان شناختيم.

اما در واقع، اين «کامپيوتر انگاران» هستند که تصويري عوامانه از فعاليت ذهن انساني ارائه ميدهند و چنين وانمود ميکنند که مغز انسان مانند يک کامپيوتر، منتهي با درجه پيچيدگي بسي بيشتر دائم در حال پردازش اطلاعات بوده و در مسير بي‌انتهائي از صفر و يکها و مجموعه‌اي از آلگوريتمها سرگردان است.

فعاليت هنري ذهن انسان به طور اعم و شعر به طور اخص از ازمنه باستاني تا کنون همواره به موازات فعاليت علمي و تعقلي او جريان داشته است. در اينجا لازم است بدون درنگ دو گروه افراط انديش را از خود نااميد کنيم. يکي از آن دو گروه افراط انديش همانا «عقل گرايان محض» است که درک حقيقت جهان را صرفا در صلاحيت عقل و تفکر عقلي و علمي و مهندسي ميدانند و شهود و مکاشفه و فعاليت هنري ذهن را به طور مطلق امري تفنني و تجملي به حساب مي‌آورند که گويا هيچ نقشي در کمک به ذهن انسان براي نزديک شدن به حقيقت جهان ندارد.

گروه ديگري که با شيوه تفکر آنها مخالفت داريم، نقطه مقابل گروه نخستين‌اند. اينها نقش عقل و تفکر علمي در درک حقيقت جهان را به طور مطلق منکر ميشوند و شهود و مکاشفه صرف را تنها ابزار ذهن انسان براي درک حقيقت جهان محسوب ميدارند. پيروان اين طريقت گاهي تا بدانجا پيش ميروند که درک حقيقت جهان را مشروط به طرد کامل عقل و گرويدن به شهود و مکاشفه محض ميدانند. اينان عقل و مکاشفه را مانند دو پادشاهي ميدانند که در يک اقليم نگنجند.

اين مسأله که در شناخت حقيقت جهان کدام يک از دو ابزار عقل و شهود نقش تعيين کننده را دارد، قرنها مسآله اصلي فلسفه، اعم از نوع شرقي يا غربي آن را تشکيل ميداده است. سرگشتگي بزرگ از آنجا ناشي ميشده است که فلاسفه مسلمان طي سده‌هاي متمادي همواره به يکي از جنبه‌هاي افراطي مسأله روي مي آوردند و گاهي عقل و گاهي شهود و مکاشفه را تنها ابزار انسان در سلوک علمي و عرفاني به حساب مي‌آوردند. در ميان متفکرين اسلامي، کساني نظير مالك بن انس (۱۷۹-۹۳ هجري) و يک سر و گردن افراطى تر از او، احمد بن حنبل (تولد ۱۶۴ هجري) را ميتوان نام برد که از تعبّد محض و كنار نهادن عقل و انديشه بشرى طرف دارى ميكردند و کساني نظير ابوحنيفه (۱۵۰- ۸۰ هجري) و محمد ادريس شافعى (۲۰۴- ۱۴۶ هجري) مدافع استدلال و تعقّل بودند.  حتي آنهائي که ترکيب عقل و شهود را تجويز ميکردند، معين نميداشتند که امتزاج آن دو چگونه بايد صورت گيرد و در صورتي که عقل حکم به تناقض داد، انسان چگونه ميتواند به کمک شهود از تناقض خارج شود. تقابل عقل و شهود قرنها فلاسفه مسلمان را به خود مشغول داشت و يکي از دانشمندان اسلامي که تلفيق شايسته‌اي از عقل و شهود را دفاع نمود صدرالمتألهين (۹۷۹ ـ ۱۰۵۰ هجري) بود. از ديدگاه صدر المتالهين، مکاشفه صِرف مفهومي ميان‌تهي است و تنها مکاشفه‌اي که به دنبال عقل مي‌آيد و راه آن پيشاپيش به کمک عقل هموار شده است، ميتواند راهنماي انسان در رسيدن به لايه‌هاي فوقاني حقيقت باشد.

انسان بدون ترديد از راه تفکر و تعقل حقائق بزرگي از جهان هستي را کشف کرده و دنياي پيرامون خود را تغيير داده است. اما باز هم اگر دقت کنيم، در همه دوره‌ها، به خصوص در سده‌هاي اخير اروپا که دوره بي‌نظيري از فعاليت علمي و اشراف انسان بر قوانين فيزيکي جهان و بهره‌برداري از نيروهاي طبيعت به برکت همين اشراف بوده است، همواره فعاليت علمي با فعاليت هنري در همه زمينه‌ها راهي موازي را مي‌پيموده است. درخشش بي‌نظير هنر اروپائي در دوره رونسانس به موازات دستاوردهاي علمي و مهندسي آن نکته ظريفي است که درنگ روي آن جايز و ضرور است.

خوانندگان اطلاع دارند که ما نيز در «طيف گم شده» از همين ديدگاه به موقعيت عقل و مکاشفه و فعاليت متقابل آن دو در نيل به حقيقت جهان نگريسته‌ايم و ضمن تشريح قضيه رياضي «گودل» مسجل داشته‌ايم که «حقيقت» و «اثبات پذيري» دو مقوله جداگانه است. مطابق قضيه گودل، در هر نظامي از قضاياي منطقي، همواره احکامي وجود دارند که صادق‌اند، اما با ابزاهاي نظام مربوطه قابل اثبات نيستند. قضيه گودل که ريشه و بنيان محکمي دارد، به خوبي مستدل ميدارد که حقيقت نميتواند صرفا در محدوده استدلال منطقي بگنجد، اما استدلال منطقي را نيز طرد نميکند. چنانکه در طول بحثهاي پيشين نيز ديده‌ايم، موضع قرآن شريف همانا شناخت حقيقت جهان از طريق شهود است، اما نه شهود خلق الساعه، بلکه شهودي که راه آن پيشاپيش توسط عقل هموار گشته باشد.

اين مقدمه کوتاه را بدان جهت آوردم که حقانيت شعر را به عنوان شکلي از فعاليت ذهن انسان در نيل به حقيقت نشان داده باشم متأسفانه ذهنهاي متمايل به «مهندسي صِرف» به کثرت وجود دارند که به اصالت تکنولوژي مي‌انديشند و هر نوع فعاليت هنري و شهودي را تحقير ميکنند. در مقابل ذهنهاي «هنري صِرف» نيز يافت ميشوند که، ناتوان از مشاهده دست‌آوردهاي صنعتي و علمي زمانه ما، صرف ترنمهاي هنري (بعضا حتي سخيف) را تنها پناهگاه انسان در اين زندگي ميدانند، در حالي که انسان متوازن کسي است که بتواند از همه امکانات ذهني خود بهره‌برداري نمايد.

بعد از اين مقدمه، اينک چنانکه قول داده بودم، بتدريج برخي شعرهاي ترکي و فارسي‌ام را در اين وبلاگ معرفي ميکنم و اميد دارم که دوستاني که پيگيرانه خواستار معرفي نمونه‌هائي از اين اشعار بودند، اين ابيات را به عنوان هديه‌اي ناچيز از من پذيرا باشند:

ديدار

من و اين پهنة سرسبز و يکي اسب خيال،
خاطرم شيفتة شوکت اين فصل غريب،
همچو سرگشته صدائي،
در افق‌هاي پر از شرشر اين باران‌ها.
دست‌هاي تو جسارت،
کلمات تو همه شاخة سرسبز اميد،
چشم‌هاي تو گريزي به افق‌هاي پر از پاکي و نور.

وين همه نغمه که در زمزمة من جاريست،
همگي آيتي از شادي و شيدائي من.
من، يکي شاعر سرگشته و اين همهمه بي‌پايان،
با دوصد آرزوي بي‌پروا،
با دو صد وسوسة ناهنگام.
و يکي چنتة مملو ز دوصد نامة شوق،
وين همه شعر پر از رمز و پر از راز و اميد،
همگي آيت تنهائي من.

خاطرم شيفتة شوکت اين باران‌ها،
من خود آن شيفتگيِ در گذرِ اين آفاق،
و تو آن حس يقيني که زمن بود دريغ،
و من آن کودکِ در آرزوي بال زدن،
در افق‌هاي پر از شادي بي پايانش.

(تهران، آذر ۱۳۸۱)