وبلاگ زبان شناسی
http://turkicstudies.blogfa.com
به اميد نظردهيهای فعال جهت هر چه غنی تر کردن اين وبلاگ جديد.
ابراهيم رفرف
http://turkicstudies.blogfa.com
به اميد نظردهيهای فعال جهت هر چه غنی تر کردن اين وبلاگ جديد.
ابراهيم رفرف
فيزيک و فلسفه در دوره شکوفائي تمدن يونان، شاخههاي مستقلي از دانش محسوب نميشدند، بلکه حوزه واحدي از معرفت را تمثيل ميکردند. مفهوم فلسفه در جهان باستان تقريبا همه شاخههاي دانش را در بر ميگرفت. سقراط نخستين کسي بود که هويت نسبتا مستقلي به فلسفه داد. اين سخن معروف که «تنها چيزي که ميدانم، عبارت از آن است که چيزي نميدانم» منسوب به سقراط است، اما رد پاي اين تفکر را در خرد چيني و در سنت کنفوسيوسي نيز ميتوان پيدا کرد. دوره بعدي در فلسفه اروپا که با سنت آگوستين (قرن چهارم ميلادي) شروع ميشود، به قرون وسطي مربوط است. در اين دوره با سلطه فکر مسحيت بر فلسفه مواجهيم و اکثر فلاسفه از کشيشاناند. دوره رنساس در فلسفه اروپا که متعاقب آن فرا ميرسد، براي نخستين بار حکايت از ورود روشنفکران غير ديني به حوزه فلسفه دارد. ايمانوئل کانت که يکي از برجستهترين نمايندگان اين دوره است، در اثر فلسفي درخشان خود موسوم به «نقد خرد ناب» (۱۷۸۷) سعي در تلفيق ابزارهاي عقلي با فرايند تجربه ميکند و ارتباط خرد ناب با واقعيت را در مرکز توجه قرار ميدهد. و نهايتا با دوره مدرن در فلسفه اروپا مواجهيم که افرادي نظير اراسموس، فرانسيس بيکن، نيکولو ماکياولي و گاليلئو گاليله از پرچمداران آن هستند. همچنين ميتوان از ديويد هيوم (۱۷۸۶- ۱۷۱۱) بعنوان يکي از برجستهترين نمايندگان فلسفه اروپا در دوره مدرن نام برد. ديويد هيوم باتفاق توماس هابز سعي در تلفيق اراده آزاد با نظريه جبر فيزيکي دارد. اين تفکر تحت تأثير نوآوريهائي شکل گرفته بود که توسط اسحاق نيوتون در حوزه فيزيک تحقق مييافت. اما دوره معاصر با دوره مدرن در فلسفه اروپا متفاوت است و خطوط فکري مخصوص به خود را دارد. اما محروميت از ابزارهاي لازم براي کاوش تار و پود واقعيت و تکيه بر تفکر ناب، مشخصه عمده اين دوره را نيز تشکيل ميدهد.
پيگيري سير تکوين فلسفه در سدههاي متمادي نشان ميدهد که اين دانش دائما در تلاش براي ورود به حوزه تجربه بوده، اما از ابزارهاي عملي لازم براي اين کار محروم بوده است و در نتيجه سنگيني آن عمدتا در حوزه کلام تجلي ميکرده است. در دوره تمدن اسلامي نيز که ارتباط تنگاتنگي با علم و فلسفه يونان باستان داشت، وضعيت کم و بيش بهمين منوال بود. تنها در آغاز دوره استعمار و بدنبال آن، دوره انقلاب صنعتي اروپا بود که علم فيزيک ابزارهاي لازم براي کاوش حوزههاي نويني از واقعيت را کسب ميکند که اين امر در سرنوشت فلسفه نيز موثر واقع ميگردد.
ما در اينجا قصد ورود به حوزه تاريخ فلسفه نداريم، و دست آوردهاي فلسفه در حوزه معرفت را نيز نميتوانيم ناديده بگيريم، اما نميتوانيم از تأکيد روي اين نکته صرف نظر بکنيم که سير فلسفه در طول بيش از دو هزار سال در حالت تجريد از علم فيزيک را صرفا ميتوان دوره طفوليت آن به حساب آورد، دورهاي که اين علم تقريبا از همه ابزارهاي لازم براي کند و کاو در تار و پود واقعيت محروم بوده و صرفا با اتکا به قدرت تفکر و تعقل ناب سعي در تبيين اسرار کائنات ميکرده است. در اينجا به ياد خاطره سينوهه، پزشک آخناتون، فرعون مصر در کتاب معروف ميکا وولتاري افتادم که طب مصر را با طب بابل مقايسه کرده بود. ميدانيم که طب در مصر باستان از پيشرفت نسبي برخوردار بوده است و جراحي نيز امري معمول بوده است. در بابل نيز پيشرفت زيادي در اين علم وجود داشت. سينوهه هنگامي که به بابل ميرسد و با محافل پزشکي آنجا ارتباط برقرار ميکند، متوجه ميشود که اطباء بابل هفتهها و ماهها در باره وضعيت يک بيمار به سخن گفتن صرف ميپردازند، اما دست به هيچ کار عملي نميزنند. او متوجه ميشود که روش مصري از چه پويايي بالاتري برخوردار است، زيرا هنگامي که نياز به معالجه يک بيمار محسوس باشد، بلافاصله تجويز داروهاي مختلف شروع ميشود و در صورت لزوم، چاقوي جراحي نيز به کار گرفته ميشود. روش فلسفه در دو هزار سال گذشته نيز بيشباهت به سخن گفتن بيوقفه در باره ارواح خبيثه موجود درون بدن بيمار، بدون داشتن کوچکترين امکان عملي براي کند و کاو در بدن او بمنظور کشف عوامل بيماري نبوده است.
به جرأت ميتوان گفت که مجموعه رسالات فلسفي در طول دو هزار سال گذشته در باره مقوله زمان به اندازه يک هزارم آنچه که علم فيزيک در ۵۰ سال اخير در همين باره کشف و وصف کردهاست، ارزش ندارد، و همين امر در خصوص مقولات ديگري نظير مکان، حرکت، عليت، آغاز هستي و سير تکوين آن و صدها مقوله ديگر مصداق دارد.
اينک به نظر ميرسد که فيزيکدانان عرصه را بر فلاسفه تنگ کردهاند. استفن هاوکينگ اخيرا اعلام داشت که به نظر او عصر فلسفه به پايان رسيده است و فيزيک جاي آن را گرفته است. لائورنس کرائوس، يکي ديگر از پيشتازان فيزيک جديد، اخيرا در کتاب خود تحت عنوان «پيدايش کائنات از هيچ» عنوان کرده است که فلسفه و اديان از عهده پاسخگوئي به بنياديترين پرسشهاي انسان در خصوص معناي زندگي برنيامده و در گشودن راز هستي ناکام ماندهاند. از سوي ديگر، ديويد آلبرت، يکي از صاحبنظران برجسته در حوزه فلسفه علم نيز اظهار داشته است که نظريه پيدايش جهان از درون نيستي که توسط لائورنس کرائوس عنوان شده است، خرافاتي بيش نيست و اين نظريه هرگز قادر نبوده است تا توضيحي قانع کننده در خصوص پيدايش کائنات از عدم مطلق ارائه بدهد. هر يک از اين ديدگاهها در جاي خود شايسته بررسي است، اما يک چيز مسلم است و آن اينکه، دوره حيات مستقل فلسفه مطمئنا سر آمده است و اين علم بدون ارتباط فعال با علم فيزيک قادر به هيچ نوع روشنگري در رموز کائنات و معناي هستي نميباشد. اينک ديگر هيچ فيلسوفي قادر به ارائه هيچ نظريه نويني در باره حقيقت هستي نيست، مگر آن که اشراف نسبتا جامعي بر علم فيزيک معاصر داشته باشد و اين صرفا شرطي لازم است، نه کافي.
اشراف علمي بر نظريه بيگ بنگ متعارف، نظريه کيهان شناسي تورمي، نظريه کيهان شناسي تناوبي، نظريه تارهاي مرتعش و ام- تئوري چيزي نيست که يک فيلسوف بمنظور کمترين اظهار نظر در باره حقيقت هستي، خود را از آن بينياز بداند. اما مسائلي که در فصل مشترک فيزيک و فلسفه قرار دارند، متعددند که از آن جمله ميتوان از مسأله عدم، پيدايش هستي از نيستي، زمان و مکان، عليت، شعور، مسأله جبر و اختيار، مسأله آنتروپي و عملکرد آن در موجود زنده، مرز بين ماده زنده و بيجان، ماهيت تفکر، و مسأله آشکار و نهان نام برد.
اما اگر بخواهيم در صدد حل برخي از مسائل فلسفي بکمک علم فيزيک برآئيم، از چه مسائلي بايد آغاز کنيم؟ هنگامي که اينشتين مسأله «نسبيت همزماني» را مطرح کرد، برخيها آن را صرفا نوعي تفنن و سرگرمي فيزيکي تلقي کردند، اما واقعيت اين است که نظريه مذکور حاوي پيام فلسفي بسيار مهمي نيز بود، و آن اينکه، مسأله همزماني واقعيتي مستقل از ذهن نبوده و پديدهاي است که در ذهن مشاهدهگر شکل ميگيرد. حوادثي که به نظر يک ناظر ممکن است همزمان جلوه کنند، چه بسا از ديد ناظري ديگر داراي اختلاف زماني باشند و برعکس. اگر قضيه صرفا به همين محدود بود، مشکل چنداني نداشتيم. مشکل آنجا نمايان ميشود که ارتباط حوادث در بستر زمان چگونه تفسير ميشود؟
برايان گرين در کتاب «تار و پود جهان هستي» يک مسابقه فرضي را شرح ميدهد که تشخيص عادلانه بودن يا غير عادلانه بودن نتيجه اعلام شده آن، بدليل مداخله عوامل نسبيتي غير ممکن است:
فرض کنيد که عمرو و زيد در حالي که تپانچه خود را به دست دارند، در دو انتهاي يک واگون متحرک و طولاني قطار روبري هم ايستادهاند. دو نفر داور نيز حضور دارند که يکي از آنها سوار بر قطار است و ديگري روي سکوي راهآهن ايستاده است. براي اين که مبارزه کاملا عادلانه باشد، همه افراد ذينفع توافق کردهاند که قانون سه مرحلهاي مبارزه را کنار بگذارند و به جاي آن، هر يک از دو مبارزه کننده هنگامي اجازه شليک داشته باشد که مقدار کمي باروتي که در فاصله مساوي از دو مبارزه کننده، در وسط واگن قرار داده شده است، منفجر بشود. داور نخست جرقه را ميزند و منتظر ميماند. باروت منفجر ميشود و عمرو و زيد هر دو شليک ميکنند. چون باروت در فاصله مساوي از دو مبارزه کننده قرار دارد، داور اطمينان دارد که نور حاصل از انفجار آن بطور همزمان به آن دو ميرسد. از اينرو وي پرچم سبز را بالا مي آورد و اعلام ميکند که تخلفي در کار نيست. اما داور ديگري که روي سکوي ايستگاه ايستاده است، اعلام تخلف ميکند و ادعا ميکند که نور حاصل از انفجار باروت به عمرو سريعتر رسيده است تا به زيد. او چنين استدلال ميکند که چون قطار به جلو حرکت ميکرده است، پس عمرو به طرف منبع نور در حرکت بوده ولي زيد در حال دور شدن از آن بوده است، از اينرو نور زمان کمتري لازم داشته است تا به عمرو برسد، پس، بنظر او، اين مسابقه غير عادلانه است.
اگر عوامل نسبيتي موجب شوند که تشخيص عدالت غير ممکن بشود، و هر دو طرف دعوا از حقانيت يکساني برخوردار باشند، تکليف موازين اخلاقي چه ميشود؟ اگر «نسبيت همزماني» تا درجهاي باشد که تقدم زماني علت نسبت به معلول نيز مخدوش بشود، در آن صورت برد فلسفي و اخلاقي نظريه مذکور بسيار وسيعتر خواهد شد. مثلا «دفاع از نفس» در همه فرهنگها مقبوليت اخلاقي دارد، اما اين مسأله وابسته به آن است که شخصي از طرف شخص ديگري در معرض حمله قرار بگيرد و عمل دفاع از نفس لحظهاي بعد از مشاهده نشانههاي تعرض آغاز بشود. اگر موقعيتي را در نظر بگيريم که بعلت نسبيت زماني، تشخيص تقدم علت بر معلول غير ممکن باشد و يا حتي معلول از لحاظ زماني مقدم بر علت باشد، در آن صورت ممکن است که دفاع از نفس حتي در حکم نوعي عمل تعرضي ارزيابي شود که جرم نيز شناخته ميشود. آيا ممکن است که در اثر تداخل عوامل فيزيکي، وضعيتي به وجود بيايد که تشخيص حق از باطل غير ممکن بشود؟ آيا اصل علت و معلول پشتوانه وجود مرز مشخص بين حق و باطل است؟ آيا مخدوش شدن رابطه زماني علت و معلول (اگر واقعيت داشته باشد) مرز بين حق و باطل را نيز مخدوش ميکند.آيا اگر حوادث آينده بر حوادث گذشته تأثير داشته باشند، يعني اصل علت و معلول وارونه بشود، تکليف حق و حقيقت چه خواهد شد. آيا جهت يکسويه زمان پشتوانه حقيقت است؟اينها مسائل کم اهميتي نيستند و بخوبي نشان ميدهند که فيزيک به جايگاهي رسيده است که شايد بتواند تکليف بسياري از مسائل باستاني فلسفه را يکسره کند.
مسأله نسبيت همزماني منجر به عدم تشخيص گذشته از آينده، و در نتيجه مخدوش شدن مفهوم «اکنون» نيز ميشود. در نسبيت خاص، ناظريني که نسبت به همديگر داراي سرعتي نسبي باشند، در خصوص اينکه کدام حوادث در گذشته روي دادهاند و کدام حوادث در آينده روي خواهند داد، ممکن است اتفاق نظر نداشته باشند. ماهيت گذشته طوري است که همگان آنرا واقعيتي مسلم و لايتغير ميشناسند و آينده را نيز مفهومي ذهني تلقي ميکنند که هنوز روي نداده است. اگر مرز بين گذشته و آينده جنبه نسبي داشته باشد، پس مرز بين واقعيت و مجاز نيز تا حدودي مخدوش خواهد بود.
در اينجا قصد آن را نداريم که محيط بحث را با مثالهائي اشباع کنيم که نشان دهنده تداخل بين مسائل فيزيکي و مسائل فلسفياند. همين قدر ميدانيم که نمونهها بسيار فراوانند و هريک سرنخ مهمي است که بکمک آن ميتوانيم مسائل فلسفي را در روشنائي جديدي بکاويم.
تجربه زمان و مکان
(برگرفته از کتاب تار و پود جهان هستی، نوشته برايان گرين)
از هنگامي که امپدوکلس از شهر آگريگنتو اعلام کرد که کائنات از آب و خاک و هوا و آتش تشکيل ميشود، تا کنون راه درازي را پيمودهايم و بيشتر پيشرفتهاي علمي که از زمان نيوتون تا اکتشافات حيرتانگيز قرن بيستم، بدان دست يافتهايم، همواره از اين مسير عملي شده است که پيشگوئيهاي دقيق و مفصل نظري بنحو درخشاني در معرض تصديق تجربي قرار گرفتهاند. اما از اواسط دهه ۱۹۸۰ تا کنون، قرباني پيشرفتهاي خودمان شدهايم. اصرار بيوقفه براي توسعه مرزهاي دانش موجب شده است که تئوريهاي ما به چنان اقليمهائي وارد شوند که تحقيق عملي پيرامون آنها از حوزه تکنولوژي معاصر ما بسيار فراتر است.
با وجود اين، ميتوان اميدوار بود که بسياري از ايدههاي علمي مربوط به جبهه مقدم دانش، با کوششهاي پيگيرانه و ضمن برخورداري از بخت و اقبال، در طول چند دهه آينده در معرض آزمايش قرار بگيرند. چنانکه در اين فصل بحث خواهيم کرد، تجربيات آزمايشگاهي برنامهريزي شده يا در شرف برنامهريزي از اين امکان بالقوه برخوردارند که اطلاعات بسياري را درباره ابعاد اضافي، ترکيب ماده و انرژي تاريک، منشاء جرم و اقيانوس هيگز، وضعيت کائنات در لحظات آغازين، اهميت پديده فوق تقارن، و حتي درجه اعتبار خود نظريه تارهاي مرتعش روشن سازند. از اينرو، با کمي بخت و اقبال بيشتر، ميتوان اميدوار بود که بعضي از ايدههاي تخيلي سازنده درباره يگانگي نظريات علمي، ماهيت زمان و مکان و منشاء جهان ما نهايتاٌّ بنحوي تجربي در معرض آزمايش قرار گيرند.
اينشتين در تنگنا
اينشتين در کوشش ۱۰ ساله خود بمنظور تدوين نظريه نسبيت عام، از محافل و منابع چندي الهام گرفت. از اين ميان و مهمتر از همه ميتوان به ديدگاههاي رياضي درباره اشکال منحني اشاره کرد که در قرن نوزدهم توسط چندين متفکر رياضي از جمله کارل فريدريش گائوس[1]، يانوس بوليائي[2]، نيکولاي لوباچوسکي[3]، و گئورگ برنارد ريمن[4] تدوين شده بود. همانطور که در فصل سوم بحث کرديم، اينشتين همچنين از نظريات ارنست ماخ الهام گرفت. بياد آوريم که ماخ طرفدار مفهومي نسبيتگرايانه از مکان بود. مکان از ديدگاه او بمنزله زباني بود که بکمک آن ميتوان جايگاه يک شيء نسبت به شيء ديگر را بيان کرد، اما اين مکان به خودي خود موجوديت مستقلي نداشت. اينشتين در ابتدا چنان شيفته ديدگاه ماخ بود که سر از پا نميشناخت، زيرا اين ديدگاه تا منتهي درجه ممکن نسبيتگرايانه بود. اما اينشتين بتدريج و ضمن تعميق دانشش درباره نسبيت عام، پي برد که نميتواند همه ديدگاههاي ماخ را بپذيرد. از ديدگاه نسبيت عام، سطح آب در سطل چرخان نيوتون، بفرض چرخش اين سطل در جهاني کاملاٌّ خالي از ماده، ميتوانست شکل مقعري به خود بگيرد، و اين امر با ديدگاههاي نسبيتگرايانه صِرف ماخ تعارض داشت، زيرا وي مفهومي مطلق براي شتاب را مطرح ميساخت. با اين حال، نسبيت عام با برخي از ديدگاههاي ماخ مطابقت دارد، و در طول چند سال آينده، آزمايش مهمي با هزينه بيش از ۵۰۰ ميليون دلار که در حدود ۴۰ سال براي آن برنامهريزي شده است، براي تعيين درستي يا نادرستي يکي از مهمترين ديدگاههاي ماخ به کار گرفته خواهد شد.
آن تعداد از قوانين فيزيکي که در اين تحقيقات در معرض مطالعه قرار خواهند گرفت، از سال۱۹۱۸ شناخته شده بودند، يعني هنگامي که پژوهشگران اتريشي يوزف لنز[5] و هانس تيرينگ[6] از نسبيت عام استفاده کرده و نشان دادند که، همانطور که جسم سنگيني مانند يک توپ بولينگ که بر روي يک توري قرار دارد، فضا و زمان اطراف خود را دچار انحناء ميکند، يک جسم چرخان نيز فضا و زمان را حول محور خود مجبور به چرخش ميکند، درست مانند سنگ چرخاني که درون سطلي از مايع غوطهور شده باشد. اين پديده موسوم به فريم درگينگ[7] (انتقال حرکت به ظرف) بوده و بدان مفهوم است که، بعنوان مثال، شهابسنگي که در حال سقوط آزاد به داخل يک حفره سياه يا ستاره نوتروني چرخان با سرعت زياد باشد، در فضاي چرخاني شبيه به يک گرداب گرفتار خواهد شد، و در حين حرکت خود به طرف پائين، مجبور به انجام نوعي حرکت چرخشي نيز خواهد شد. اين پديده از آن جهت «فريم درگينگ» ناميده ميشود که از ديدگاه شهابسنگ، يعني از محورهاي مختصات آن، ظاهراٌّ هيچ نيروي چرخشي بر آن وارد نميشود، و شهابسنگ مذکور ظاهراٌّ در امتداد خطي مستقيم و در راستاي يک شبکه توري فرود ميآيد، اما از آنجا که فضا (طبق شکل ۱/۱۴) حالت گردابي دارد، شبکه توري رفته- رفته تاب ميخورد، از اينرو مفهوم «فرود بخط مستقيم» در اين حالت نسبت به حالتي که از نقطه بعيدي ناظر وضعيت باشيم و حالت گردابي نيز وجود نداشته باشد، متفاوت خواهد بود.
براي فهم ارتباط اين مسأله با ديدگاههاي ماخ، حالتي از فريم درگينگ را در نظر ميگيريم که جسم چرخان ضمن سنگين بودن، حالت کره توخالي را دارد. محاسباتي که در سال ۱۹۱۲ توسط اينشتين (حتي پيش از تکميل نظريه نسبيت عام) بصورت مقدماتي انجام شد، و در سال ۱۹۶۵ توسط ديتر بريل[8] و جفري کوهن[9] بسط و گسترش يافت و نهايتاٌّ در سال ۱۹۸۵ توسط فيزيکدانان آلماني هربرت پفيستر[10] و ک. برائون[11] تکميل گرديد، نشان دادند که فضاي داخل کره توخالي در اثر حرکت دوراني کره دچار درگينگ شده و داراي اسپيني از نوع گرداب خواهد بود[12]. اگر سطل ساکني را در نظر بگيريم که مملو از آب است – ساکن از ديدگاه ناظري واقع در فاصلهاي بعيد – و سطل مذکور را درون يک چنين کره چرخاني قرار بدهيم، محاسبات نشان ميدهند که فضاي چرخان داخل کره نيروئي را بر آب ساکن اعمال خواهد نمود و موجب خواهد شد که سطح آب در مجاورت ديوارههاي سطل بالا آمده و شکل مقعري را پيدا کند.

شکل ۱/۱۴ جسمي سنگين و چرخان فضا را مجبور به چرخش در اطراف خود ميکند. فضا در اين پديده در حکم «فريم در حال سقوط» آزاد ميباشد.
اين نتيجهگيري ميتوانست براي ماخ بينهايت خوشايند باشد. هرچند ممکن است که اصطلاح «فضاي چرخان» خوشايند او نبوده باشد، زيرا اين عبارت حاکي از آنست که فضا – زمان داراي عينيت است، با اينحال اين نکته از نظر او بسيار خوشحالکننده بود که حرکت دوراني نسبي بين کره و سطل موجب تغيير شکل سطح آب ميشود. در واقع اگر پوستهاي را در نظر بگيريم که از جرم کافي برخوردار باشد، مثلاٌّ در حد جرم موجود در کل کائنات، محاسبات نشان ميدهند که چه کره خالي را در حال چرخش حول سطل در نظر بگيريم، و چه سطل را در حال چرخش درون کره توخالي در نظر بگيريم، ذرهاي تفاوت در نتايج ندارد. همانطور که ماخ عنوان ميکرد، تنها چيزي که اهميت دارد، عبارت از چرخش نسبي بين آن دو است. و چون محاسبات اشاره شده غير از نسبيت عام بر چيز ديگري تکيه نميکنند، اينجا با نشانه واضحي از رابطه مشخصي بين نظريه اينشتين و ديدگاه ماخ سر و کار داريم (استدلال متعارف ماخ حاکي از آنست که اگر سطل در کائناتي بيپايان و خالي از ماده چرخانده شود، سطح آب هموار باقي ميماند، و نسبيت عام با اين نتيجه مخالف است. آنچه که نتيجهگيريهاي پفيستر و برائون نشان ميدهند، عبارت از آنست که اگر کره چرخان از جرم کافي برخوردار باشد، در آن صورت قادر است تا همه تأثيرات فضاي خارج از کره را در درون خود خنثي نمايد).
در سال ۱۹۶۰، لئونارد شيف[13] از دانشگاه استانفورد و جورج پيو[14] از وزارت دفاع آمريکا هريک مستقلاٌّ اين قضيه را مطرح کردند که ميتوان پديده فريم درگينگ مطرح در نسبيت عام را ضمن استفاده از حرکت دوراني زمين در معرض آزمايش قرار داد. شيف و پيو پيبردند که از ديدگاه فيزيک نيوتوني، اگر ژيروسکوپ چرخاني روي مداري در بالاي سطح زمين در حالت شناور قرار داشته باشد، همواره متوجه جهتي ثابت و لايتغير خواهد بود (ژيروسکوپ عبارت از جسم دايرهوي چرخاني است که روي محوري سوار شده باشد)، اما محور ژيروسکوپ مذکور از ديد نسبيت عام، بعلت درگينگ فضا در اثر زمين، مقدار ناچيزي دچار چرخش خواهد شد. از آنجا که جرم زمين در مقايسه با کره توخالي فرضي منظور نظر پفيستر و برائون بسيار کوچک است، ميزان فريم درگينگ ناشي از چرخش آن نيز ناچيز خواهد بود. محاسبات مفصلتر نشان دادند که اگر محور ژيروسکوپ بدواٌّ به طرف يک ستاره مبنا تنظيم شده باشد، بعد از گذشت يک سال، حرکت گردابي آهسته فضا موجب خواهد شد که محور ژيروسکوپ به ميزاني در حدود يک صدهزارم درجه منحرف بشود. اين زاويه معادل زاويهاي است که عقربه بزرگ ساعت در زماني معادل دو ميليونيم ثانيه طي ميکند، از اينرو اندازهگيري آن مشکل فني و مهندسي عمدهاي را تشکيل ميدهد.
بعد از گذشت ۴ دهه شامل تحقيقات متعدد و تدوين حدود يکصد رساله دکترا، يک گروه تحقيقاتي از دانشگاه استانفورد به رهبري فرانسيس اِوِريت[15] ضمن بهرهجوئي از امکانات مالي تخصيص يافته توسط ناسا، اينک آماده انجام اين آزمايش است. در طول چند سال آينده، ماهواره موسوم به ماهواره پژوهشگر گرانش B که در فاصله ۴۰۰ مايلي در فضا شناور بوده و مجهز به ۴ ژيروسکوپ از دقيقترين نوعي است که تاکنون ساخته شده است، سعي در اندازهگيري ميزان فريم درگينگ ناشي از حرکت دوراني زمين خواهد کرد. در صورت موفقيت اين آزمايش، نظريه نسبيت عام با دقتي که تاکنون بيسابقه بوده است، در معرض تصديق قرار خواهد گرفت، و براي نخستين بار نشانه مستقيمي از پديده ماخ را ارائه خواهد داد[16]. چنانکه از طريق اين آزمايش، انحرافاتي از نظريه نسبيت عام نيز ثابت شود، کمتر از آن هيجانانگيز نخواهد بود. وجود يک چنين خلل کوچکي در ساختار نسبيت عام دقيقاٌّ همان چيزي است که ما بدان نياز داريم، تا از بر برخي ويژگيهاي زمان و مکان آگاهي پيدا کنيم که تاکنون از ديد ما پنهان بوده است.
بازيابي موج
يکي از درسهاي اساسي نسبيت عام عبارت از آنست که جرم و انرژي موجب تغيير شکل فضا – زمان ميشود، که اين موضوع را در شکل ۱۰/۳ با تصوير فضاي منحني اطراف خورشيد نشان داده بوديم. يکي از محدوديتهاي تصاوير ثابت عبارت از آنست که اين نوع تصاوير قادر به انعکاس اين موضوع نيستند که در صورت حرکت جرم و انرژي و يا تغيير وضعيت آنها بهر شکل، اين امر چگونه بر خميدگيها و انحناء فضا تأثير ميگذارد[17]. نسبيت عام چنين پيشگوئي ميکند که همچنان که هنگام ايستادن شما روي تور آکروباسي بصورت بيحرکت، تور مذکور شکل منحني ثابتي را دارد، اما در صورتيکه روي آن جست و خيز کنيد، خطوط آن دچار تغييرات مکرري ميشود، فضا نيز، چنان که ماده در حالت سکون کامل باشد، شکل چينخورده ثابتي خواهد داشت، نظير آنچه در شکل ۱۰/۳ نشان داده شده بود، اما چنانکه ماده در جهات مختلفي حرکت داشته باشد، الياف تور مذکور دچار جابهجائيهائي خواهد شد. اينشتين هنگامي به اين نتيجه رسيد که در فاصله بين سالهاي ۱۹۱۶ و ۱۹۱۸ معادلات جديد نسبيت عام را بررسي ميکرد و قصد او نشان دادن اين نکته بود که، همانطور که جابجائي بارهاي الکتريکي در طول آنتن يک فرستنده باعث ايجاد امواج الکترومغناطيسي ميشود (که اين همان روشي است که در توليد امواج راديوئي و تلويزيوني در معرض استفاده قرار ميگيرد)، چنانکه ماده نيز در جهات مختلفي در حال حرکت باشد (نظير آنچه که در يک انفجار سوپرنوا روي ميدهد) موجب پيدايش امواج گرانشي خواهد شد. و از آنجا که گرانش بمعناي انحناء است، پس موج گرانشي نيز به معناي موج انحناء خواهد بود. همانطور که انداختن يک سنگدانه به درون حوض باعث ايجاد موج منتشرشونده در آب ميشود، ماده متحرک نيز موجب پيدايش ريپلهائي فضائي ميگردد که در جهات مختلفي انتشار مييابند. بر اساس نسبيت عام، يک انفجار سوپرنوا در فاصله بعيد به منزله يک سنگدانه کيهاني است که درون حوضي از فضا – زمان انداخته ميشود، چنانکه در شکل ۲/۱۴ تصوير شده است. اين شکل يکي از مهمترين ويژگيهاي امواج گرانشي را منعکس ميکند، و آن اينکه، بر خلاف امواج الکترومغناطيسي، صوتي، و امواج آب، که از طريق فضا حرکت ميکنند، امواج گرانشي از درون فضا حرکت ميکنند. اين امواج در واقع اختلالاتي در هندسه خود فضا محسوب ميشوند که به نقاط ديگر منتشر ميشود.

شکل ۲/۱۴ امواج گرانشي در حکم ريپلهائي در تار و پود فضا – زمان.
ضمن اينکه امواج گرانشي اينک بمثابه يکي از پيشگوئيهاي نسبيت عام مقبوليت کامل يافته است، اما اين مسأله در طول ساليان متمادي موضوع منازعات حادي بود و يکي از دلائل اين منازعات دست کم به وابستگي بيشتر اين نظريه بر فلسفه ماخ مربوط ميشد. اگر نظريه نسبيت عام انديشههاي ماخ را بطور کامل در خود جذب کرده بود، در آن صورت مفهوم «هندسه فضا» صرفاٌّ عبارت ميشد از يک واسطه زباني مناسب بمنظور بيان مکان و حرکت يک جسم سنگين نسبت به جسم سنگيني ديگر. در چنين حالتي، فضاي خالي به مفهومي ميانتهي تبديل ميشد، و سخن گفتن از اختلالات فضاي خالي بيمعنا ميشد. بسياري از فيزيکدانها سعي در اثبات اين نکته کردند که گويا امواج گرانشي مفروض صرفاٌّ ناشي از نوعي سوءتعبير از معادلات نسبيت عام است. اما ديري نگذشت که همه تحليلهاي تئوريک به يک نتيجهگيري منجر شدند، و آن اينکه امواج گرانشي واقعيت داشته و اختلالات فضا نيز امکانپذير است. تغييرات هندسي فضا ناشي از امواج گرانشي، با عبور هر يک از رأسها و عمقهاي موج، موجب انبساط فضا – و هر چيز درون آن – در يک جهت شده و سپس موجب انقباض فضا – و هر چيز درون آن – در جهتي عمود بر جهت قبلي ميشود، چنانکه در شکل ۳/۱۴ با درجه مبالغه بالائي نشان داده شده است. عليالاصول ميتوان عبور يک موج گرانشي را کشف نمود، و براي اين کار لازم است که فاصله بين تعدادي از نقاط بدفعات در معرض اندازهگيري قرار گيرد، تا معلوم شود که نسبيت بين فواصل مذکور بصورت لحظهاي تغيير ميکند، يانه.
هيچ کس در عمل قادر به انجام چنين کاري نبوده است، و از اينرو هيچ کس مستقيماٌّ شاهد هيچ نوع موج گرانشي نبوده است (البته نشانههاي غيرمستقيم و قانعکنندهاي براي امواج گرانشي وجود دارند[18]). مشکل آنجاست که اختلال ناشي از عبور موج گرانشي بسيار ناچيز است. مثلاٌّ بمب اتمي که در ۱۶ ژوئيه سال ۱۹۴۵ در جزيره ترينيتي در معرض آزمايش قرار گرفت، داراي قدرت انفجاري معادل ۲۰ هزار تن تيانتي بود و انفجار حاصل از آن چنان درخشان بود که نياز به استفاده از وسائل حفاظتي چشم براي جلوگيري از صدمات ناشي از امواج الکترومغناطيسي در فواصل چندين مايلي آن وجود داشت. با اين حال حتي اگر دقيقاٌّ در زير برج ۳۰ متري حامل بمب نيز ايستاده بوديم، امواج گرانشي ناشي از انفجار آن ميتوانست طول بدن ما را صرفاٌّ به اندازه جزئي از قطر يک اتم تغيير بدهد. اختلالات گرانشي تا اين درجه ضعيفند، و آشکار کردن آنها معضلات تکنولوژيکي مهمي محسوب ميشود (از آنجا که موج گرانشي در واقع در حکم تعداد عظيمي از گراويتونهاست که بنحوي هماهنگ در حال حرکتند، درست مانند امواج الکترومغناطيسي که آنها نيز از تعداد عظيمي از فوتونهاي هماهنگ شده تشکيل ميشوند، از اينجا معلوم ميشود که آشکار کردن يک گراويتون منفرد تا چه درجه مشکل است).

شکل ۳/۱۴ موج گرانشي در حال عبور موجب انبساط يک جسم در اين يا آن جهت ميشود (در اين تصوير، ميزان انقباض و انبساط ناشي از موج گرانشي بصورت مبالغه آميزي نشان داده شده است).
البته ما علاقه خاصي به کشف امواج گرانشي ناشي از سلاحهاي اتمي نداريم، اما قضيه در خصوص منابع آستروفيزيکي اين امواج نيز چندان آسانتر نيست. منبع آستروفيزيکي هرچه نزديکتر و بزرگتر باشد، و نوع حرکت آن هرچه شديد و پرانرژي باشد، امواج گرانشي دريافت شده نيز قويتر خواهد بود. اما حتي اگر ستارهاي در فاصله ۱۰ هزار سال نوري تبديل به سوپرنوا بشود، موج گرانشي حاصله که به زمين ميرسد، قادر است تا ميلهاي بطول يک متر را صرفا بميزان يک ميليونيم يک ميليارديم سانتيمتر در معرض کشش قرار بدهد، که تقريباٌّ معادل يک صدم اندازه هسته اتم است. از اينرو، کشف يک موج گرانشي نيازمند دستگاهي است که قادر به عکسالعمل در برابر تغييرات طولي بسيار کوچک در حد غيرقابل تصوري باشد، مگر اينکه نوعي حادثه آستروفيزيکي بسيار نامترقبه با ابعاد بسيار فلاکتباري در مجاورت ما در شرف وقوع باشد.
دانشمنداني که رصدخانه امواج گرانشي مجهز به تداخلسنج ليزري (LIGO) را طراحي کرده و اقدام به ساخت آن نمودند (اين رصدخانه بطور مشترک توسط انيستيتو تکنولوژي کاليفرنيا و انيستيتو تکنولوژي ماساچوست اداره ميشود و بودجه آن نيز توسط سازمان علوم ملي تأمين ميگردد)، اينک با حل اين مشکل دست به گريبانند. ليگو پروژهاي تحسينانگيز بوده و حساسيت آن نيز فوقالعاده بالاست. ساختار آن از دو لوله توخالي تشکيل ميشود، که هريک داراي ۴ کيلومتر طول و اندکي بيشتر از يک متر عرض داشته، و به شکل يک حرف عظيم المقياس L به هم متصلند. پرتوهاي ليزري که بطور همزمان از درون تونلهاي خلاء واقع در هريک از لولهها عبور داده شده، و بکمک آينههاي بسيار صيقلي انعکاس داده ميشود، براي اندازهگيري طول نسبي هر يک از دو لوله با دقتي حيرتانگيز در معرض استفاده قرار ميگيرد. نکته اصلي عبارت از آن است که، در صورت عبور يک موج گرانشي، طول يکي از لولهها نسبت به ديگري افزايشي نسبي خواهد داشت، و اگر اين افزايش مقدار محسوسي باشد، دانشمندان قادر به ثبت و ضبط آن خواهند شد.
طول لولهها بسيار زياد انتخاب شده است، زيرا انبساط و انقباض آن در اثر عبور امواج گرانشي حالت انباشتپذيري دارد. اگر يک موج گرانشي بتواند جسمي به طول ۴ متر را مثلاٌّ بميزان
10-20
متر منبسط نمايد، در آن صورت همين موج قادر است تا جسمي به طول ۴ کيلومتر را ۱۰۰۰ مرتبه بيشتر، يعني بميزان
10-17
متر منبسط نمايد. از اينرو طول جسم هرچه بيشتر باشد، کشف و ثبت تغييرات آن آسانتر است. در واقع، آزمايشگران ليگو براي افزايش حساسيت دستگاه، پرتوهاي ليزري را وادار ميکنند تا بيش از ۱۰۰ بار بين آينههاي موجود در ابتدا و انتهاي هريک از لولهها منعکس شوند، تا بدينوسيله طول مسير طي شده توسط هريک از پرتوها به حدود ۸۰۰ کيلومتر برسد. آزمايشگاه ليگو ببرکت اين ترفندها و تکنيکهاي مهندسي هوشمندانه قادر خواهد بود تا تغيير طولي در حد يک تريليونيم ضخامت موي انسان، يعني يکصدم يک ميليونيم اندازه اتم در هريک از لولهها را کشف و ثبت نمايد.
البته يادآوري کنم که تعداد سازههاي L شکل در آزمايشگاه مذکور دوتاست. يکي از آنها در شهر ليوينگاستون در ايالت لوئيزيانا، و ديگري در فاصله ۲۰۰۰ مايلي در شهر هانفورد در ايالت واشينگتون قرار دارد. اگر يک موج گرانشي ناشي از يک حادثه عظيم آستروفيزيکي از مجاورت زمين عبور نمايد، بايد بتواند روي هريک از دو سازه مذکور تأثير يکساني داشته باشد، يعني موجي که در يکي از سازهها ثبت ميشود، بايد در سازه ديگر نيز ثبت بشود. اين مکانيزم اطمينانبخش مهمي است، زيرا عليرغم تمام اقدامات احتياطي لازم بمنظور حفاظت دستگاه در برابر نويز، ممکن است اختلالات ناشي از زندگي روزمره مانند سر و صداي يک کاميون در حال عبور يا اختلالات ناشي از کار يک اره برقي، يا تأثير ناشي از سقوط يک درخت و غيره بجاي امواج گرانشي ثبت شوند. وجود دو سازه جدا از هم و ضرورت تطابق بين يافتههاي آن دو موجب حذف تأثير اين نوع اختلالات ميگردد.
پژوهشگران همچنين فرکانس امواج گرانشي – تعداد رأسها و عمقهائي که در هر ثانيه بر دتکتور تأثير ميگذارد - را به دقت محاسبه کردهاند. اين فرکانسها، فرکانسهائي هستند که انتظار ميرود در اثر پديدههاي آستروفيزيکي معيني مانند انفجارهاي سوپرنوا، حرکت دوراني ستارههاي نوتروني غيرکروي، و برخورد بين حفرههاي سياه توليد شوند. اگر پژوهشگران اين اطلاعات را در اختيار نداشته باشند، کارشان بمنزله آنست که در انبار کاه به دنبال يک سوزن بگردند، اما با داشتن اين اطلاعات، ميتوانند دتکتورهاي خود را طوري تنظيم کنند که حساسيت بيشتري روي فرکانسهاي اختصاصي داشته باشند. با کمال تعجب، محاسبات نشان ميدهند که فرکانس بعضي از امواج گرانشي ممکن است صرفاٌّ در حد چند هزار سيکل در ثانيه باشد، و اين بدان معناست که اگر به جاي امواج گرانشي، با امواج صوتي در همين فرکانسها سر و کار داشتيم، براي گوش انسان براحتي قابل شنيدن بود. مثلاٌّ صداي حاصل از ترکيب دو ستاره نوتروني شبيه نوعي جير- جير خواهد بود که طنين آن به سرعت رو به افزايش است، و در عين حال، برخورد دو حفره سياه صدائي را توليد ميکند شبيه به ناله پرستو هنگامي که ضربهاي بر سينه آن وارد ميشود. بطور کلي امواج گرانشي در تار و پود فضا – زمان اصواتي شبيه به اصوات جنگل را توليد ميکنند، و اگر همه چيز به خوبي پيش برود، آزمايشگاه ليگو قادر خواهد بود تا اين اصوات را کشف و ضبط نمايد[19].
مطلبي که بسيار حائز اهميت است، عبارت از آنست که امواج گرانشي کاربرد دو ويژگي مهم گرانش را تا حداکثر ممکن برجسته ميکنند. اين دو ويژگي عبارتند از ضعيف بودن دامنه آن و حضور آن در همه مکانها. گرانش، بعنوان يکي از چهار نيروي طبيعت، با ماده به ضعيفترين طرز ممکن تعامل ميکند. اين بدان معناست که امواج گرانشي قادر به عبور از موادي هستند که براي نور عادي کدر محسوب ميشوند، و از اين طريق امکاناتي براي دسترسي به حوزههاي آستروفيزيکي پيدا ميکنيم که پيش از اين واضح نبود. از سوي ديگر، از آنجا که همه چيز تحت تأثير جاذبه قرار دارد (مثلاٌّ در مقايسه با نيروي الکترومغناطيسي که صرفاٌّ بر اجسام باردار تأثير ميکند)، پس همه چيز قادر به توليد امواج گرانشي بوده و قادر است ردپاي قابل مشاهدهاي را از خود بجاي بگذارد. از اينرو پروژه ليگو بمنزله نقطه عطف مهمي در طرز نگرش ما به کائنات محسوب ميشود.
زماني بود که تنها کاري که از دست ما برميآمد، عبارت از آن بود که چشمهاي خود را به طرف آسمان خيره کنيم. در قرن ۱۷، هانس ليپرشي[20] و گاليلئو گاليله اين موضع را بکمک تلسکوپ تغيير دادند و پهنه وسيع کائنات در معرض ديد انسان قرار گرفت. اما ديري نگذشت تا متوجه شويم که نور مرئي طيف بسيار باريکي از امواج الکترومغناطيسي را تشکيل ميدهد. در قرن بيستم، بکمک تلسکوپهاي مادون قرمز، تلسکوپهاي راديوئي، تلسکوپهاي اشعه ايکس و تلسکوپهاي اشعه گاما، پهنه کائنات به نحو چشمگيرتري در برابر ديدگان انسان قرار گرفت، و جلوههاي اعجابانگيزي از آن آشکار گرديد که براي چشمان ما که عادت به مشاهده جهان بکمک نور مرئي دارند، ناآشنا بود. اينک در قرن بيست و يکم، کائنات را از منظر متفاوت ديگري مشاهده ميکنيم. بکمک آزمايشگاه ليگو و اصلاحاتي که قرار است در آن ايجاد شود[21]، قادر به مشاهده کائنات به نحو کاملاٌّ بيسابقهاي خواهيم بود. اينک به جاي استفاده از امواج الکترومغناطيسي، امواج گرانشي را در معرض استفاده قرار خواهيم داد، و به جاي استفاده از نيروي الکترومغناطيسي، از نيروي گرانشي بهرهمند خواهيم شد.
بمنظور ارزيابي اهميت اين تکنولوژي جديد، دنيائي را تجسم کنيد که در آنجا، دانشمندان غير زميني هم اکنون در حال کشف نحوه آشکارسازي امواج الکترومغناطيسي يعني نور هستند، و تصور کنيد که آنها چه نگرشي نسبت به کائنات دارند، و اين نگرش بزودي چگونه دچار تحول بنياديني خواهد شد. ما نيز در سرآغاز کشف امواج گرانشي هستيم و ممکن است موقعيتي مشابه موقعيت دانشمندان غيرزميني مذکور را داشته باشيم. هزاران سال است که به کائنات مينگريم، اما اينک به نظر ميرسد که براي نخستين بار در تاريخ بشريت، ميتوانيم به آن گوش فرا بدهيم.
جستجوي ابعاد اضافي
قبل از سال ۱۹۹۶، بيشتر مدلهاي تئوريک که از ابعاد اضافي سخن ميگفتند، مبتني بر اين فرض بودند که گستره فضائي ابعاد مذکور تقريباٌّ در حد مقياس پلانک يا
10-33
سانتيمتر است. از آنجا که اين مقياس از قدرت تفکيک و تشخيص پيشرفتهترين تجهيزات امروزي بميزاني در حد
1017
بار کوچکتر است، از اينرو بدون دسترسي به يک تکنولوژي شگفتانگيز، قادر به آشنائي عملي با پديدههاي فيزيکي در مقياس پلانک نخواهيم بود. اما اگر ابعاد اضافي مذکور مقياس «بزرگتر»ي داشته باشند، يعني بزرگتر از يک صدم يک ميليارديم يک ميليارديم متر يا
10-20
متر باشند، که تقريباٌّ معادل يک ميليونيم اندازه هسته اتم است، در آن صورت اميدهائي وجود دارد.
همانطور که در فصل ۱۳ بحث کرديم، در صورتيکه هريک از ابعاد اضافي اندازه «بسيار بزرگ»ي – در حد چند ميليمتر تا چند صد هزار ميليمتر - داشته باشد، در آن صورت اندازهگيري دقيق شدت جاذبه ميتواند موجوديت آن را اثبات نمايد. در طول چند سال گذشته، آزمايشهائي در اين راستا در حال اجراء بوده است، و تکنيکهاي آزمايشي نيز بسرعت در حال ارتقاء است. اما تاکنون هيچگونه انحرافي از قانون عکس مجذورها که مشخصه فضاي سه بعدي است، مشاهده نشده است، و از اينرو پژوهشگران ميکوشند تا اين آزمايشها را در مقياسهاي طولي کوچکتري انجام بدهند. همين قدر ميدانيم که اگر نشانه مثبتي در اين زمينه يافته شود، دنياي فيزيک متحول خواهد شد. چنين نشانههائي دلالت واضحي بر ابعاد اضافي خواهند داشت که صرفاٌّ در حوزه گرانش قابل دسترسياند، و از اينرو ميتوانند مهر تأييد محکمي بر سناريوي جهان غشائي مطرح شده در نظريه تلفيقي تارهاي مرتعش و ام- تئوري بزنند.
اگر ابعاد اضافي بزرگ بوده اما بسيار بزرگ نباشند، در آن صورت اندازهگيريهاي دقيق گرانشي احتمالاٌّ قادر به آشکارسازي آنها نخواهند بود، اما هنوز هم روشهاي غيرمستقيمي براي تحقيق در موجوديت آنها وجود دارند. به عنوان مثال، پيش از اين گفتيم که اندازه بزرگ ابعاد اضافي بدان معناست که شدت ذاتي نيروي گرانش بيشتر از آنست که قبلاٌّ تصور ميشد. درجه ضعيف نيروي جاذبه که در آزمايشهاي عملي مشهود است، به جاي اينکه حکايت از ضعيف بودن ذاتي نيروي گرانشي باشد، ممکن است به خاطر نشت آن به ابعاد اضافي باشد، از اينرو نيروي جاذبه در مقياسهاي طولي کوچک، يعني قبل از آنکه چنين نشتي روي بدهد، ممکن است از شدت بالائي برخوردار باشد. اين مسأله نتايج چندي دارد، از جمله اينکه، ممکن است توليد حفرههاي سياه ريز با جرم و انرژي بسيار کمتري امکان پذير باشد، بسيار کمتر، در مقايسه با جهاني که نيروي گرانشي آن ذاتاٌّ بسيار ضعيف است. در فصل ۱۳ در اين باره بحث کرديم که اين نوع حفرههاي سياه ميکروسکوپي ممکن است بتوانند در اثر برخورد پروتونهاي پرانرژي با همديگر در برخورد دهنده بزرگ هادرون توليد شوند، برخورد دهندهاي که اينک در شهر ژنو در سوئيس در شرف ساخت بوده و تا سال ۲۰۰۷ به مرحله تکميل خواهد رسيد[22]. اين پروژه، پروژه حيرتانگيزي است. اما امکان شگفتانگيز ديگري نيز توسط آلفرد شاپر[23] از دانشگاه کنتاکي و جوناتان فِنگ[24] از دانشگاه کاليفرنيا در ايروين مطرح شده است. اين پژوهشگران متوجه شدند که پرتوهاي کيهاني – ذرات بنياديني که ضمن عبور پيوسته از فضا، همواره با جو زمين برخورد ميکنند – نيز ممکن است توليد حفرههاي سياه ميکروسکوپي را موجب شوند.
ذرات پرتو کيهاني در سال ۱۹۱۲ توسط دانشمند اتريشي ويکتور هس[25] کشف شد، و اينک بعد از گذشت بيش از ۹۰ سال، هنوز رازهاي ناگشوده بسياري را در بر دارد. پرتوهاي کيهاني ثانيه به ثانيه با جو زمين برخورد کرده، موجب پيدايش ميلياردها ذره ميشوند که به طرف پائين جريان يافته و از بدن همه ما عبور ميکنند. تعدادي از آنها بکمک انواعي از دستگاه سنجش اختصاصي در سراسر جهان آشکار سازي ميشوند، اما هيچکس آگاهي موثقي از اين مسأله ندارد که اين پرتوهاي کيهاني بيوقفه از چه ذراتي تشکيل ميشوند (هرچند اتفاق نظر روز افزوني وجود دارد، مبني بر اينکه آنها از پروتونها تشکيل ميشوند) و عليرغم اين واقعيت که برخي از اين ذرات پرانرژي ممکن است حاصل انفجارات سوپرنوا باشند، اما هيچکس نميداند که پرانرژيترين ذرات پرتو کيهاني دقيقاٌّ از کجا سرچشمه ميگيرند. مثلاٌّ در ۱۵ اکتبر سال ۱۹۹۱، آشکار کننده پرتوهاي کيهاني مستقر در صحراي يوتا، موسوم به «دتکتور نوع چشم مگس»، ذره متحرکي در آسمان را اندازهگيري کرد که انرژي آن معادل ۳۰ ميليارد برابر جرم پروتون بود. اين مقدار انرژي منسوب به يک ذره مادون اتمي تقريباٌّ معادل انرژي توپ فستبال ماريانو ريورا[26] و تقريباٌّ معادل ۱۰۰ ميليون برابر انرژي ذراتي است که در شتابدهنده بزرگ هادرون توليد خواهند شد[27]. نکته گيجکننده عبارت از آن است که هيچگونه فرآيند آستروفيزيکي شناخته شدهاي قادر به ايجاد ذراتي با اين سطح انرژي نيستند، و پژوهشگران دست اندر کار گردآوري اطلاعات بيشتر بکمک دتکتورهاي ظريفتري به منظور حل اين معما ميباشند.
از ديد شاپر و فنگ، منشأ ذرات پرتو کيهاني با سطح انرژي فوقالعادهشان مسألهاي از درجه دوم بود. آنها مشاهده کردند که منشأ چنين ذراتي هر چه باشد، اگر شدت نيروي جاذبه در مقياسهاي ميکروسکوپي بسيار بالاتر از آن باشد که قبلاٌّ تصور ميشد، در آن صورت ذرات پرتو کيهاني با سطح انرژي فوقالعادهشان، هنگام برخورد شديد با لايههاي بالائي جو زمين، از ظرفيت کافي براي توليد حفرههاي سياه از نوع ميکروسکوپي برخوردار خواهند بود.
اين نوع حفرههاي سياه ريز، اعم از اينکه در متلاشيکنندههاي اتمي يا با هر روش ديگري توليد شوند، مطلقاٌّ هيچگونه خطري براي پژوهشگران و يا مردم عادي ندارند. اين حفرهها بمحض تشکيل، بسرعت متلاشي شده، سلسلهاي از ذرات عادي ديگري را به اطراف ميپراکنند. در واقع، حفرههاي سياه ميکروسکوپي عمر چنان کوتاهي دارند که پژوهشگران علاقهاي به جستجوي مستقيم آنها ندارند، و به جاي آن ترجيح ميدهند که نشانههاي غيرمستقيم آنها را از طريق مطالعه گسترده باراني از ذرات اوليهاي که با دتکتورها برخورد ميکنند، بيابند. حساسترين دتکتور پرتوهاي کيهاني در جهان، موسوم به رصدخانه پير اوژه[28] با وسعت ديدي به اندازه مجمعالجزاير رود آيلند، اينک در زمين وسيعي در غرب آرژانتين در شرف ساخته شدن است. شاپر و فنگ تخمين ميزنند که اگر همه ابعاد اضافي حداقل به بزرگی
10-14
متر باشند، در آن صورت دتکتور اوژه قادر خواهد بود تا بعد از جمعآوري اطلاعات به مدت يک سال، ذره اختصاصي بازمانده از حدود ۱۰ حفره سياه ريز را که در لايههاي بالاي جو توليد ميشوند، آشکار کند. اگر چنين ردپائي از حفره سياه پيدا نشود، پژوهشگران به اين نتيجه خواهند رسيد که ابعاد اضافي از اين هم کوچکترند. پيدا کردن بازماندههاي حفره سياه ناشي از برخورد پرتوهاي کيهاني، بدون ترديد، کار مهمي است، اما چنين موفقيتي ضمناٌّ ميتواند نخستين پنجره عملي را به سوي ابعاد اضافي، حفرههاي سياه، نظريه تارهاي مرتعش و گرانش کوانتمي بگشايد.
در طول ۱۰ سال آينده، غير از توليد حفره سياه، راه ديگري نيز وجود دارد، مبتني بر تکنولوژي شتابدهندهها، که اين امکان را فراهم ميسازد که ابعاد اضافي را در معرض شناسائي قرار بدهيم. ايده اين کار با همه پيچيدگيش بر مفهومي استوار است، موسوم به «فضاي بين بالشها» براي توضيح اين که، چرا سکههاي پول خرد از جيب شما ناپديد شدهاند.
يکي از محوريترين اصول فيزيک عبارت از اصل بقاي انرژي است. انرژي به اشکال متعددي تجلي ميکند، مانند انرژي سينتيک يک توپ متحرک بيسبال، انرژي پتانسيل گرانشي همين توپ هنگامي که به ارتفاع ميرود، انرژي صوتي و حرارتي حاصل از برخورد توپ مذکور با زمين و توليد انواع حرکات ارتعاشي، انرژي جرم که در درون جسم خود توپ مستتر است و الي آخر، اما بعد از اينکه همه ناقلين انرژي را به حساب آورديم، مقدار انرژي در پايان کار بايد با مقدار آن در ابتداي کار برابر باشد[29]. اين قانون دقيق انرژي تاکنون از طريق هيچ آزمايشي نقض نشده است.
اما بسته به اندازه دقيق ابعاد اضافي فرضي، آزمايشهائي که قرار است در آزمايشگاههاي جديد فرميلب و شتابدهنده بزرگ هادرون در سطوح انرژي بالا صورت بگيرد، ممکن است پرده از فرآيندي بردارد که ظاهراٌّ اصل بقاي انرژي را نقض ميکند، به اين ترتيب که، مقدار انرژي در پايان يک فعل و انفعال برخورد ممکن است کمتر از مقدار آن در ابتداي کار باشد. علت عبارت از آنست که انرژي نقل شده توسط گراويتونها ممکن است از طريق خلل و فرج ريزي به ابعاد اضافي نشت کند، و اين مقدار انرژي ممکن است در محاسبه بيلان انرژي از قلم افتاده باشد، که اين کار شبيه به سکههاي پول خردي است که از جيب شما ناپديد ميشوند. امکان کشف يک چنين «نشانه غيبت انرژي» دليل ديگري بر تأييد اين مدعا خواهد بود که تار و پود کائنات ساختاري بسيار پيچيدهتر از آن دارند که مستقيماٌّ براي ما قابل مشاهده باشد.
البته من در خصوص ابعاد اضافي بيطرف نيستم. من بيش از ۱۵ سال روي جنبههاي گوناگون اين موضوع کار کردهام، لذا اين موضوع جايگاه ويژهاي در قلب و احساس من دارد، اما حتي اگر اين اعتراف را نشانه نوعي تعصب نيز بدانيم، تصور کشفي هيجان انگيزتر از کشف نشانههاي ابعادي فراتر از ابعاد سه گانه مأنوس ما براي من بسيار سخت است. در حال حاضر، از ديد من، هيچ نظريه جدي ديگري غير از نظريه ابعاد اضافي نميتواند ارکان فيزيک را چنان متزلزل کند که مجبور باشيم حتي ويژگيهاي ظاهراٌّ بديهي واقعيت را نيز زير علامت سؤال ببريم.
[1] - Carl Friedrich Gauss
[2] - János Bolyai
[3] - Nikolai Lobachevsky
[4] - Georg Bernhard Riemann
[5] - Joseph Lense
[6] - Hans Thirring
[7] - Frame dragging
[8] - Dieter Brill
[9] - Jeffrey Cohen
[10] - Herbert Pfister
[11] - K. Braun
[12] - مراجعه کنيد به مقاله آلبرت اينشتين در «فصلنامه پزشکي قانوني و بهداشت همگاني» (1912). همچنين مقاله د. بريل و ج. کوهن در نشريه «فيزيکز ريويو»، جلد 143، شماره 4، (1966) و مقاله ه. پفيستر و ک. برائون تحت عنوان «گرانش کلاسيک کوانتومي» (1985)
[13] - Leonard Schiff
[14] - George Pugh
[15] - Francis Everitt
[16] - در طول چهار دههاي که از پيشنهاد اوليه شيف و پيو ميگذرد، آزمايشهاي ديگري در رابطه با فريم درگينگ صورت گرفتهاند. در اين آزمايشها، حرکت ماه وماهوارههائي که دور زمين ميچرخند، در معرض مطالعه قرار گرفته و نشانههاي نيرومندي دال بر وجود فريم درگينگ آشکار شدهاند (از جمله کساني که اين نوع آزمايشها را صورت دادهاند، ميتوان به برونو برتوتي، اينياسيو جيوفوليني، پيتر بِندِر و شاپيرو، ريزنبرگ، کاندلر و بابکوک نام برد). اما امتياز ماهواره پژوهش گرانشي B در آن است که اين آزمايشگاه مجهزترين آزمايشگاه از نوع خود بوده و همه چيز در آن، بطور کامل تحت کنترل آزمايشگران ميباشد و از اينرو، ممکن است بتواند دقيقترين نشانهها در خصوص پديده فريم درگينگ را آشکار نمايد.
[17] - با آن که اين نوع تصاوير ميتوانند احساسي اوليه در خصوص کشف اينشتين را القا کنند، اما محدوديت ديگر اين نوع تصاوير که انحناء فضا را نشان ميدهند، عبارت از آن است که در باره انحناء زمان چيزي نميگويند. اين مسأله بسيار مهم است، زيرا بر اساس نظريه نسبيت عام، برخلاف اجسام غير عادي مانند حفره سياه، انحناء زمان در خصوص اجسام عادي مانند خورشيد بسيار محسوستر از انحناء فضاست (هرچه به خورشيد نزديکتر باشيم، ساعتهاي ما با ضربآهنگهاي کندتري کار ميکنند). نمايش چين خوردگي زمان بصورت تصويري کار مشکلتري است و ضمنا نشان دادن اين موضوع که چينخوردگي زمان چگونه موجب انحناء مسيرهاي فضائي ميشود (نظير آنچه در خصوص مسير گردش بيضيگونه زمين حول خورشيد روي ميدهد)، نيز به صورت تصويري بسيار مشکل است. از اينرو شکل 10/3 (و هر شکل ديگري که من در خصوص نسبيت عام ديدهام)، منحصرا به نمايش چينخوردگي فضا اختصاص دارد. اما فراموش نکنيم که در خصوص بسياري از پديدههاي استروفيزيکي، عامل چينخوردگي زمان بسيار مهمتر از چين خوردگي فضاست.
[18] - در سال 1974 راسل هالز و جوزف تيلور يک جفت ستاره تپنده (پولسار) را کشف کردند که حول همديگر در چرخش بودند (پولسارها ستارگان نوتروني با سرعت چرخش بسيار بالا هستند). از آنجا که پولسارها حرکتي سريع داشته و به همديگر خيلي نزديکند، نظريه نسبيت عام اينشتين پيش بيني ميکند که اين ستارهها قادر به ايجاد تشعشعات گرانشي قابل ملاحظهاي باشند. هرچند آشکارسازي اين نوع تشعشع کار مشکلي است، اما نسبيت عام حاکي از آن است که اين تشعشع بايد با روشهاي غير مستقيم قابل شناسائي باشد. انرژي خارج شده از اين ستارگان در اثر تشعشعات مذکور بايد موجب بشود که دوره گردش تناوبي آنها بمرور زمان کوتاهتر شود. از زماني که پولسارها کشف شدند، بدفعات در معرض رصد قرار گرفتهاند و کاهش دوره تناوبي آنها نيز حقيقتا مشاهده شده است که تقريبا با دقت يک جزء در هزار جزء با نظريه نسبيت عام مطابقت دارد. به اين ترتيب، حتي اگر موفق به مشاهده مستقيم تشعشعات گرانشي نباشيم، اين پديده مشخصا دلالت بر وجود آن دارد. هالز و تيلور در سال 1993 جايزه نوبل فيزيک را بخاطر کشف اين نوع ستارگان به خود اختصاص دادند.
[19] - به پاورقي قبلي مراجعه شود.
[20] - Hans Lippershey
[21] - يکي از اصلاحات مذکور عبارت از افزودن آنتن فضائي مجهز به تداخل سنج ليزري (LISA) است که در برنامه قرار دارد. تغيير ديگر عبارت است از ايجاد پروژهاي مشابه پروژه ليگو در فضا، متشکل از چندين سفينه فضائي، که ميليونها کيلومتر از همديگر فاصله دارند، و هريک از آنها نقش يکي از لولههاي 4 کيلومتري ليگو را بر عهده دارد. در ضمن پروژه ليگو با پروژه ويرگو شروع به همکاري خواهد نمود، که پروژه اخير نوعي آشکارساز امواج گرانشي است که مشترکاٌّ از طرف فرانسه به ايتاليا اداره ميشود و در خارج از شهر پيزا قرار دارد.
[22] - لازم به توضيح است که شتابدهنده مذکور اينک چندين سال است که به بهرهپيکاني رسيده و خدمات بزرگي به عالم علم ارائه داده است که از آن جمله ميتوان از کشف ذرهاي نام برد که بعد از تعيين دقيق هويت آن ممکن است همان ذره مفروض هيگز باشد. - مترجم
[23] - Alfred Shapere
[24] - Jonathan Feng
[25] - Victor Hess
[26] - Mariano Rivera بازيکن معروف بيسبال از کشور پاناما که داراي چندين رکورد جهاني است
[27] - پرتوهاي کيهاني از نقطه نظر انرژي، نوعي شتابدهنده طبيعي محسوب ميشوند که قدرت آنها بمراتب بيشتر از قدرت شتابدهندههائي است که ساختهايم و يا در آينده قابل پيشبيني خواهيم ساخت. نارسائي آنها آنجاست که هرچند ذرات موجود در پرتوهاي کيهاني از انرژي بسيار بالائي برخوردارند، اما هيچگونه نظارتي بر برخورد آنها نداريم. بعبارت ديگر، ما فقط ميتوانيم نظارهگر آنها باشيم. از سوي ديگر تعداد ذرات پرتوهاي کيهاني با انرژي معين، در انرژيهاي بالاتر بسرعت کاهش مييابد. مثلا در هر ثانيه، تقريبا 10 ميليارد ذره پرتوهاي کيهاني با انرژي معادل جرم پروتون (تقريبا يک هزارم ظرفيت طراحي شده در شتاب دهنده هادرون) با هر کيلومتر مربع از سطح زمين برخورد ميکنند (و تعداد قابل ملاحظهاي نيز در هر ثانيه از بدن من و شما عبور ميکنند)، اما پر انرژيترين اين ذرات با انرژي معادل 100 ميليارد برابر جرم پروتون، صرفا بميزان يک ذره در هر قرن با هر کيلومتر مربع از سطح زمين برخورد ميکنند. کاري که شتابدهندهها ميکنند، عبارت از آن است که ذرات را وادار ميکنند تا ضمن کسب سرعت بسيار بالا در جهات مختلف، با همديگر برخورد بکنند که به اين ترتيب، کانون قدرتمندي از انرژي مترادف با جرم تشکيل ميشود. اما ذرات پرتو کيهاني با ذرات آهستهاي که در جو حرکت ميکنند، برخورد مينمايند. اين محدوديتها وجود دارند، اما مانع عمدهاي محسوب نميشوند. آزمايشگران در طول چند دهه گذشته اطلاعات گستردهاي را در خصوص ذرات پرتو کيهاني با سطح انرژي پائين فراهم آوردهاند و البته براي جبران اين مسأله که برخورد اين نوع ذرات در سطح انرژي بالاتر ندرتا روي ميدهد، آرايههاي عظيمي از دتکتورها را طراحي کردهاند تا بدينوسيله بتوانند تعداد هر چه بيشتري از ذرات را در معرض مشاهده قرار بدهند.
[28] - Pierre Auger Observatory
[29] - يکي از هيجان انگيزترين و فعالترين رشتههاي پژوهشي که از پديده ارتباط لامکاني کوانتمي و همچنين تکنولوژي جابهجائي فضائي کوانتمي (تلهپورتينگ) بهره ميگيرد، عبارت از کامپيوترهاي کوانتمي است. براي آشنائي با اطلاعات جديد و عامهفهم در خصوص کامپيوترهاي کوانتمي مراجعه کنيد به، توم زيگفريد: بيت و پاندول (انتشارات جان ويلي، نيويورک 2000) و جورج جانسون: مسير کوتاه از درون زمان (انتشارات کنوپف، نيويورک 2003).
نويسنده : ابراهيم رفرف
قانون دوم ترموديناميک که مقبوليت جهاني دارد، به «اصل انحطاط انرژي» معروف است. انرژي از هيچ زاده نميشود و از بين نيز نميرود، اما ممکن است ماهيت آن در جريان تبديلات طوري دچار دگرگوني شود که امکان مهار کردن آن براي انجام کارهاي مفيد کاهش يابد. به عنوان مثالي اوليه، فرض کنيم که دو منبع در اختيار داريم که يکي از آنها حاوي مايعي در درجه حرارت بالاست، و ديگري حاوي مايعي در درجه حرارت پائين. اينک با استفاده از وسائل نسبتا سادهاي مانند يک ژنراتور کوچک ترموالکتريک ميتوانيم از اين اختلاف دما استفاده کرده و ضمن توليد جريان الکتريکي کارهاي متنوعي را انجام دهيم يا دستگاهي را به حرکت در آوريم و از انرژي موجود بهرهبرداري کنيم. حال فرض کنيد که دو منبع را در مجاورت همديگر قرار ميدهيم تا مقداري حرارت از منبع گرم خارج شده و وارد منبع سرد بشود. در پايان اين فعل و انفعال، مقدار انرژي تغيير نکرده است، اما سازماندهي انرژي طوري است که ديگر نميتوانيم از آن برداشت کرده و براي انجام کارهاي مفيد مورد استفاده قرار بدهيم. اين دقيقا به معناي انحطاط انرژي است که آنتروپي نيز سنجش ميزان همين انحطاط است.
اگر دقت کنيم، قرار گرفتن بيشتر انرژي در منبع گرم و موجود بودن مقدار کمتري از انرژي در منبع سرد نوعي «نظم» يا سازماندهي در ساختار انرژي است و هنگامي که حرارت از منبع گرم به منبع سرد جريان پيدا ميکند، اين نظم رو به انحطاط مينهد. پس مفهوم ديگر آنتروپي همانا «درجه بينظمي» است. قانون دوم ترموديناميک حاکي از آن است که نظم و سازمان در يک سيستم بسته همواره در حال کاهش بوده و آنتروپي، که معکوس مفهوم نظم است، همواره رو به افزايش است. اين بدان معنا نيست که نظم نميتواند افزايش يابد. نظم ميتواند به طور موضعي در بخشي از جهان افزايش يابد، اما اين امر با کاهش مشابه يا بيشتري در نظم جهان در نقاط ديگر همراه خواهد بود. به ديگر سخن، آنتروپي کل جهان همواره در حال افزايش است. اين امر ايجاب ميکند که در ابتداي جهان يعني در مرحله بيگ- بنگ، جهان در حد اقل آنتروپي و حد اکثر نظم ممکن بوده باشد، زيرا اگر ابتداي جهان را مرحله اغتشاش و هرج و مرج کامل ارزيابي کنيم، که به معناي آنتروپي حد اکثر است، ديگر محلي براي افزايش آنتروپي در فعل و انفعالهاي فيزيکي باقي نميماند. چنين جهاني نميتواند با اجزاء خود تعاملي داشته باشد، زيرا هر تعاملي ضرورتا مقداري افزايش آنتروپي را ايجاب ميکند. به اين ترتيب، امکان تکامل و پيدايش تنوع و تولد نو از کهنه به طور کامل منتفي ميشود. جهان بايد بتواند امکان افزايش آنتروپي را فراهم نمايد، تا بعضي فعل و انفعالات فيزيکي بتوانند به صورت موضعي جريان پيدا کنند، که در اثناي آنها، نظم و سازمان و ساختار در بعضي از نواحي جهان متحقق ميشود، و هم بهاي آن به صورت افزايش آنتروپي در بخشهاي ديگر جهان پرداخته شود. اما براي آن که آنتروپي بتواند با گذشت زمان افزايش پيدا کند، لاجرم بايد در گذشته مقدار کمتري داشته باشد و در آغاز جهان نيز مقدار آن بايد در حد اقل ممکن بوده باشد.
![]()
رودوف کلاوسيوس (۱۸۸۸ - ۱۸۲۲) بنيانگذار نظريه آنتروپی
فرضيه آغاز جهان با آنتروپي بسيار پائين تضمين ميکند که بعد از حادثه بيگ بنگ بتوانيم شاهد شکل گيري کهکشانها و منظومات شمسي و پيدايش موجود زنده و موجود زنده هوشمند باشيم. بدون اين فرضيه، همه فعل و انفعالات متوقف ميشوند و زمان مفهوم خود را از دست ميدهد. به اين ترتيب، عدم امکان افزايش آنتروپي موجب ميشود که بردار زمان نيز مفهوم خود را از دست بدهد و گذشته و آينده نتوانند نمودي در فعل و انفعالهاي فيزيکي داشته باشند. اگر گذشته و آينده مفهومي نداشته باشند، «اکنون» نيز به مفهومي ميان تهي تبديل خواهد شد و لذا موجوديت جهان در حکم عدم خواهد بود. تمامي اين ملاحظات موجب شده است که فيزيکدانان به چنين فرضيهاي متوسل شوند که گويا در لحظات اوليه جهان يعني در مراحل اوليه بيگ بنگ، جهان در حد اکثر نظم و در حد اقل آنتروپي بوده است. اما ميدانيم که کل جهان در مرحله بيگ بنگ به صورت ماده فشردهاي در نقطهاي متمرکز بوده است، و اگر شروع به انبساط ميکرد، ماده به صورت يکنواختي سرتاسر جهان را پر ميکرد، بدون آن که هيچگونه ساختاري بتواند تشکل پيدا بکند. لذا مفهوم اين آنتروپي پائين و اين «نظم بالا» چه ميتواند باشد؟
بدون ترديد اگر جاذبه وجود نداشته باشد، گازهاي پراکندهاي که در لحظات اوليه بعد از بيگ بنگ در همه جا پراکنده ميشدند، توزيع يکنواختي پيدا ميکردند و نميتوانستند شکل و ساختار معيني به خود بگيرند و شکل گيري هر نوع سازمان مادي در جهان غير ممکن ميشد. لذا وجود نيروي جاذبه عاليترين نشانه نظم در ابتداي جهان و عاملي تعيين کننده در سير تکوين بعدي آن شناسائي ميشود. در ابتداي جهان، ماده فشرده فاقد سازمان دروني بود، اما چون همه چيز به حکم فرمان جاذبه در تمرکزي بيسابقه قرار داشت، اين ماده فشرده ظاهرا نظمي معادل بيش از يک ميليارد کهکشان و منظومههاي متعدد خورشيدي و تعداد بيشماري از اتمها و ذرات درون اتمها را در خود محافظت مينمود. در مورد ميلياردها موجود زنده هوشمند و مجموعه تکنولوژي و جهان بيني و هنر و انديشه نسلهاي متعدد انسان و همه دائرهالمعارفهاي کنوني و ساير محصولات فکري انسان فعلا سخني نميگوئيم، اما اعتقاد بسياري از دانشمندان بر آن است که ماده فشرده در مرحله بيگ بنگ (با در نظر گرفتن نيروي جاذبه) به صورت بالقوه حاوي تمام ساختارهاي منظمي بود که در طول 15 ميليارد سال بعدي در جهان شکل گرفت.
انبساط جهان موجب ميشود که نيروي جاذبه نقش تعيين کننده خود در پيدايش ساختارهاي فضائي را ايفا کند. گازهاي پراکنده، در فقدان نيروي جاذبه، صرفا ميتوانستند تا بينهايت به صورت يکنواختي گسترده شوند، بي آن که کوچکترين ساختاري در آنها پديد آيد. اما نيروي جاذبه کم- کم موجب ميشدند که گازهاي پراکنده به صورت کپه- کپه درآيند که اين کپهها ضمن فاصله گرفتن از همديگر و تبديل شدن به تودههاي موضعي، شروع به فعل و انفعالات کيهاني ميکنند که منجر به پيدايش کهکشانها و منظومات ميشود. اين فعل و انفعالات که به معني ايجاد نوعي نظم در بخشهائي از جهان است، لزوما با افزايش آنتروپي در بخشهاي ديگر جهان همراه بوده است، زيرا مطابق قانون دوم ترموديناميک، نظم عمومي جهان همواره رو به کاهش و آنتروپي کلي آن همواره رو به افزايش است.
افزايش حيرت انگيز نظم موضعي جهان که در شکل گيري کهکشانها و ستارگان و پيدايش موجود زنده، به خصوص موجود زنده هوشمند تجلي ميکند، به نظر دانشمندان بايد هزينه سنگيني از لحاظ آنتروپي براي کل جهان داشته باشد. دانشمندان تکوين کهکشانها را ناشي از نابودي بخش عظيمي از نظم اوليه جهان و رشد و تکوين موجودات زنده به خصوص موجود زنده هوشمند در کره زمين را در عاليترين تحليل ناشي از پديده فتوسنتز ميدانند و طبيعتا به اين نتيجه ميرسند که استهلاک خورشيد که به منزله افزايش قابل ملاحظهاي در آنتروپي است، همان بهائي است که براي شکل گيري و تکوين حيات سازمان يافته پرداخته شده است.
پروفسور گرين تأکيد ميکند که فرق بين يک اتاق مرتب و يک اتاق بينظم با تفاوت آنتروپي بيان ميشود، يعني اتاق مرتب نشان دهنده آنتروپي پائينتر است، اما اين درجه نظم و ترتيب به بهاي کاهش بيشتري در نظم يا افزايش آنتروپي در محيط اطراف محقق شده است، که مرتب کنندگان اتاق در حين انجام کار و سوزاندن چربي و توليد حرارت موجب آن شدهاند. پروفسور گرين فعاليت ذهن انساني را موقتا به کناري مينهد (زيرا مکانيزم فعاليت مغز کاملا شناخته شده نيست)، اما بحث خود را بر روي فرايند دادهپردازي در کامپيوترها مترکز ميکند و به درستي اعلام ميکند که کامپيوترها نيز هنگام پردازش و سازماندهي دادهها به صورت سيستماتيک، آنتروپي محيط اطراف را افزايش ميدهند، به طوري که بيلان آنتروپي باز هم همواره نشان دهنده افزايش است و هرگز نميتوان شاهد کاهش آنتروپي خالص در جهان بود.
نکته مورد تأکيد ما اينجاست که آيا ميتوانيم فعاليت ذهن انسان را «نوع پيشرفتهتري» از فعاليت کامپيوترها شناسائي کنيم يا نه؟ و آيا فعاليت ذهن انسان صرفا در چهارچوب بيلان آنتروپي قابل توجيه است؟ البته مثالهاي ساده مانند مرتب کردن يک اتاق يا نوشتن يک نامه يا انجام يک مصاحبه ممکن است همين حکم را تأييد بکند و حق داشته باشيم چنين استدلال کنيم که چون مرتب کننده اتاق يا نويسنده نامه يا انجام دهنده مصاحبه قبلا کالباس يا چلوخورشت قيمه خورده و متابوليزم بدن او ضمن سوزاندن اين مواد غذائي موجب افزايش آنتروپي محيط شده است، پس بيلان آنتروپي مثبت است و همه چيز بر قانون دوم ترموديناميک منطبق است. و چون کالباس يا چلوخورشت قيمه در تحليل نهائي به برکت پديده فتوسنتز فراهم ميآيد، لذا کاهش موضعي در آنتروپي مانند آنچه هنگام مرتب کردن يک اتاق صورت ميگيرد، لاجرم در نتيجه فعاليت خورشيد عملي ميشود که بخش بزرگي از انرژي آن هدر رفته و صرف افزايش آنتروپي جهان ميشود، تا بخش بسيار کوچکي از آن صرف شکل گيري و تکوين حيات در کره زمين بشود که مرتب شدن اتاق من و شما نيز نمود کوچکي از آن است. هنگامي که اين قضيه را پيگيري ميکنيم، و از خود ميپرسيم که خورشيد چرا و چگونه قادر است تا آنتروپي جهان را افزايش دهد، در نهايت به اين نتيجه ميرسيم که نظم بسيار بالا و آنتروپي بسيار پائين جهان در لحظات اوليه بيگ بنگ چنين امکاني را فراهم آورده است، که آن نيز ظاهرا به برکت جاذبه فراهم آمده است.
در اينجا ناچاريم متوقف بشويم، زيرا هيچ توضيحي نداريم که آنتروپي فوق العاده پائين جهان در لحظات اوليه بيگ بنگ را به کمک آن توجيه کنيم. اين که جهان در مرحله بيگ بنگ چگونه با اين سطح نازل آنتروپي موجوديت داشته است، يکي از معضلات بزرگ فيزيک و فلسفه است، اما از يک نکته نيز نبايد غافل بود و آن اين که، صِرف ماده فشرده و نيروي جاذبه نميتواند تضمين کننده اين واقعيت باشد که جهان از لحظه بيگ بنگ به بعد در مسير توسعه ساختار تکوين نمايد، تا جائي که کهکشانها و منظومات خورشيدي و موجود زنده هوشمند در آن شکل بگيرند. از مطالعه اصل آنتروپيک (اصل جهان انسان محور) دريافتهايم که سرعت انبساط اوليه جهان عاملي بسيار حساس در تاريخ بعدي آن بوده است. ميزان اين سرعت انبساط به طرزي شگفت انگيز دقيق بوده است، در غير اين صورت يا جهان مجددا در خود ريزش ميکرد و يا در اثر انبساط سريع به سرعت سرد ميشد و امکان شکل گيري اتمهاي کربن در کل جهان براي هميشه منتفي ميگرديد. هر دو سناريو بدان معناست که موجود زنده نميتوانست شکل بگيرد. بنا بر اين، صِرف ماده فشرده و نيروي جاذبه نميتواند به معناي «نظم بالا» يا آنتروپي پائين در مرحله بيگ بنگ تلقي شود. تحليل ترموديناميکي سياهچالهها نشان ميدهد که اين سياهچالهها بايد حاوي آنتروپي باشند و اين آنتروپي با ورود ماده بيشتر به درون سياهچاله افزايش مييابد، و گرنه قانون دوم ترموديناميک نقض خواهد شد. به اين ترتيب، آنتروپي سياهچاله اوليه جهان را بايد در حداکثر ممکن ارزيابي کرد، نه در حد اقل ممکن. اين مسأله، يعني وجود حداکثر آنتروپي در لحظه بيگ بنگ، تکوين جهان بعد از رويداد بيگ بنگ را به سناريوي محالي تبديل ميکند، زيرا تکوين جهان خود مستلزم افزايش عظيمي در آنتروپي است، و لاجرم مقدار آنتروپي در لحظه بيگ بنگ بايد در حد اقل ممکن بوده باشد، اما چگونه؟
ديديم که صِرف وجود ماده فشرده و حضور نيروي جاذبه، آنتروپي بسيار پائين جهان در لحظه تولد را تأمين نميکند، لذا عامل سومي را بايد به مجموعه نيروهاي دخيل اضافه نمود که همانا «آمادگي جهان فشرده براي انبساط با سرعتي بسيار دقيق» است، که به نظر ميرسد همه نظم مفروض جهان در مرحله بيگ بنگ و آنتروپي پائين آن ناشي از همين عامل باشد. بدون در نظر گرفتن اين عامل، و صرفا با در نظر گرفتن ماده فشرده توام با نيروي جاذبه، با تصويري از جهان اوليه مواجه هستيم که توده ماده کاملا بي ساختاري در درجه فشردگي بسيار بالا در حوزه جاذبهاي نيرومند قرار دارد و حتي ميتوانيم آن را فاقد نظم و آنتروپي آن را در حد اکثر ممکن ارزيابي کنيم. در واقع وضعيت جهان قبل از شروع بيگ بنگ را، اگر صرفا فشردگي ماده و اثر جاذبه را در نظر بگريم، ميتوانيم به مرگي ابدي تشبيه کنيم، سکوت ابدي سياه چالهاي که همه جهان را در خود بلعيده است، مگر آن که در آرايش نيروها، اين نيروي عظيم بالقوه را نيز به حساب آوريم که قادر است، اين تنها سياه چاله ازلي جهان را وادار به انبساطي دقيق کند که کهکشانهاي بيشماري از درون آن بيرون بجهند و طرحي نو در فلک به وجود آورند.
همانطور که ميدانيم، اين مسأله، يعني اين که جهان چگونه به وضعيت اوليه خود در لحظه بيگ بنگ رسيده بود، و چه عاملي باعث آن انفجار بزرگ و دقيق شده است، بزرگترين معضل علم کيهان شناسي و فلسفه علمي امروز را تشکيل ميدهد. بعضي فيزيکدانها و کيهان شناسان مانند استفن هاوکينگ ترجيح ميدهند که اين معضل را با توسل به سناريوهاي پيچيدهتر کيهان شناختي توضيح دهند، تا ضرورتي براي فرض وجود خدا و پديده خلقت در ميان نباشد، اما کار فيزيکدانها در حذف نشانههاي خلقت رفته- رفته مشکلتر ميشود.
نشانه غير قابل حذف ديگري از خلقت در جهان هست که در اينجا بدان اشاره ميکنيم. در مرور کوتاه خود بر سناريوي دائمي افزايش آنتروپي، نکته مهمي را مسکوت گذاشته بوديم که به علت ارتباط تنگاتنگ آن با موضوع مورد بحث، توقف روي آن ضروري است، همان نکتهاي که خود پروفسور گرين نيز از کنار آن گذشته بود، يعني فعاليت ذهن انسان و مقايسه آن با فعاليت کامپيوتر.
مشکل از آنجا آغاز ميشود که کامپيوترها صرفا يک نوع کار انجام ميدهند که عبارت از پردازش دادههاست، تفاوت صرفا در مقدار دادهها و سرعت پردازش است. فعاليت کامپيوترها به خودي خود موجب هيچ افزايشي در دانش نميشود. فعاليت کامپيوتر هنگامي منجر به افزايش دانش ميشود که به عنوان ابزار ذهن انساني مورد استفاده قرار گرفته باشد. لذا توجيه کارکرد کامپيوتر در چهارچوب بيلان آنتروپي، هم ضروري است و هم مفيد. اما فعاليت ذهن انساني ماهيت کاملا متفاوتي دارد. مسأله اينجاست که يک انسان ممکن است ضمن تغذيه از کالباس يا چلوخورشت قيمه، دست به مرتب سازي يک اتاق بزند، که به منزله کاهش آنتروپي در اتاق و در عين حال افزايش بيشتري در آنتروپي محيط است که فعاليت بدني او ضمن سوزاندن چربي و ايجاد حرارت از عوامل اين افزايش آنتروپي است. اما گاهي هم، چنين انساني اقدام به تدوين يک نظريه علمي مانند تئوري نسبيت ميکند، يا سيستم بسيار پيچيدهاي را طراحي ميکند، يا فلسفه نويني را بنيانگذاري ميکند. آيا کامپيوترها نيز قادر به چنين فعاليتهائي هستند و آيا ميتوانيم مسأله را تا اين حد سادهسازي بکنيم که ادعا کنيم، موجود زندهاي مثل آلبرت اينشتين صرفا يک ماشين ترموديناميکي بود که از يک طرف، کالباس يا چلوخورشت قيمه را اخذ ميکرد، و از طرف ديگر، تئوري نسبيت و مواد زائد را به بيرون ميفرستاد!؟
متوجه ميشويم که تحليل انسان به عنوان يک ماشين ترموديناميکي چندان سازگاري با عملکرد او در حوزه علم و دانش و تکنولوژي و فعاليتهاي هنري وي و ساير فعاليتهاي ذهني او ندارد. به گفته راجر پنروز دانشمند بلند آوازه علم کوانتوم و رياضيات، فعاليت ذهن انسان جنبه «آلگوريتميک» ندارد، يعني شباهتي به کار کامپيوتر ندارد. ذهن انسان از طريق مسيرهائي نامرئي به قلمرو حقيقت متصل است و از آن سيراب ميشود. به عبارت ديگر انسان را نميتوانيم در معناي ترموديناميکي کلمه يک «سيستم بسته» تلقي بکنيم. اين خصوصيت انسان باعث ميشود که او بتواند در بيلان آنتروپي تغييراتي بدهد که از عهده کل جهان فيزيکي برنميآيد، يعني بتواند آنتروپي خالص جهان را کاهش و نظم آن را افزايش دهد. قانون دوم ترموديناميک تنها توسط انسان يا هر موجود هوشمند ديگري که ذهني شبيه به او داشته باشد، نقض ميشود. قانون دوم ترموديناميک يک قانون فيزيکي به معناي رايج کلمه نيست، و صرفا شاخصي از آرايش سيستم بر مبناي آماري را تشکيل ميدهد. اگر در حوادث فيزيکي دقت کنيم، مشاهده ميکنيم که در موارد نادري امکان نقض اين قانون به صورت تصادفي وجود دارد و هيچ چيز تعجب آوري نيز در اين پديده وجود ندارد، مانند آن که سه بار سکهاي را روي ميز بريزيم و هر سه بار شير بيايد يا پولي که مورد نياز ماست، به صورت تصادفي از جائي به دست ما برسد، يا به صورت تصادفي موفق به ديدن دوستي بشويم که مدتها در آرزوي ديدار او بوديم. اما هيچ يک از اينها نقض هوشمندانه قانون دوم ترموديناميک محسوب نميشود. نقض هوشمندانه قانون دوم ترموديناميک آنجا صورت ميگيرد که انسان با استفاده از شعور خود، سير حوادثي، اعم از ساده يا مرکب را مطابق خواست خود سازماندهي ميکند، يا ديواري مانند ديوار چين را ميسازد، يا دائره المعارفي را تدوين ميکند يا تئوري نويني را در علم و فلسفه بنيان گذاري ميکند. بدون ترديد، هرگز نميتوان توقع داشت که حروف الفبا بر حسب تصادف طوري در کنار همديگر قرار بگيرند که نظريه نسبيت عام يا نظريه مکانيک کوانتوم را بيان بکنند، يا نتهاي موسيقي بر حسب تصادف طوري مرتب شوند که سنفوني نهم بتهون را مترنم کنند. اما حتي نيازي به اين فعاليتهاي پيچيده هم نيست، يک شخص عادي که معاش و گذران زندگي و تربيت فرزندان و رابطه با اطرافيان را سازماندهي ميکند، همواره در حال مجادله و اقدام بر خلاف مقتضيات قانون دوم ترموديناميک است.
اگر انسان داراي چنين قابليتهائي است که کل جهان فيزيکي از آن محروم است، پس جايگاه ويژهاي در اين جهان دارد و به جاي آن که، مانند همه سيستمهاي فيزيکي، صرفا محصول خلقت باشد، خودش نيز در فرايند خلقت نقشي دارد. او ادامه دهنده راه خداوند در اين جهان است. نقش انسان در کاهش آنتروپي خالص جهان و سوق دادن جهان به سمت نظم و سازمان بيشتر، درست در جهت عکس عملکرد همه سيستمهاي فيزيکي است، و اين قابليت به برکت نيروي اراده او حاصل ميشود که از ابعاد ناشناخته سرچشمه ميگيرند.
ذهن دو ساحتي
سالها پيش با کتاب حيرت انگيزي آشنا شدم که انقلابي در علم روانشناسي و همچنين علم نوروبيولوژي محسوب ميشد. فرصت ترجمه اين کتاب فراهم نيامد، اما اين کتاب اينک با گذشت بيش از ۳۵ سال از تدوين آن و درگذشت مولف دانشمند آن، نه تنها اعتبار خود را از دست نداده است، بلکه در همه محافل آکادميک نيز مقبوليت نسبتا بالائي يافته است.
جوليان جينز (1997- 1920 : Julian Jaynes) کتاب «پيدايش شعور با انحطاط ذهن دو ساحتي» را در سال ۱۹۷۶ يعني هنگامي که در دانشگاه پرينستون کرسي استادي روانشناسي را داشت، منتشر ساخت. وي در تئوري دوران ساز خود، ضمن مبنا قرار دادن ساختار دو محفظهاي مغز، قصد اثبات اين نظريه را دارد که انسان در دورههاي باستاني يعنی تا حدود ۱۲ قرن پيش از ميلاد مسيح فاقد شعور به مفهوم امروزي بوده است و شعور به مفهوم امروزي پديدهاي است که از طريق يادگيري فراهم آمده است.
مغز انسان از دو نيمکره راست و چپ تشکيل يافته است که همه دانشمندان اين رشته تفاوتهاي ماهوي بين فعاليت اين دو نيمکره را به رسميت ميشناسند. مثلا همه دانشمندان متفقا بر اين باورند که نيمکره چپ مرکز تکلم و تحليل روابط منطقي است. پايگاه بيشتر فعاليتهاي هنري و احساسي نيز عمدتا در نيمکره راست قرار دارد. دانشمندان با روشهاي آزمايشگاهي و از طريق مطالعه مغزهاي آسيب ديده و يا از طريق دخل و تصرف در مغز و برداشتن بخشهائي از آن، به خوبي موفق به اثبات اين نظريه شدهاند که نيمکرههاي راست و چپ هر يک عمدتا وظائف خاصي را بر عهده دارند. در مورد اشخاص مبتلا به اختلالات تکلمي نيز آزمايشهاي مهمي قابل اجراست. يکبار در يک کشور خارجي شاهد پديدهاي بودم که مرا به شدت به تفکر واداشت. مصاحبه کنندهاي با هنرمند خوانندهاي مشغول مصاحبه بود که به پرسشهاي مصاحبهگر به سختي جواب ميداد، زيرا دچار اختلال شديد تکلمي بود و لکنت بسيار محسوسي داشت. اما هنگامي که اين خواننده به همراهي ارکستر شروع به خواندن آواز کرد، ابيات شعر را بدون هيچ مشکلي ادا ميکرد و حتي بهتر از يک خواننده معمولي از عهده انجام اين کار برميآمد. به طور کلي افراد مبتلا به لکنت زبان، که ممکن است در بيان يک جمله دچار لکنت شديدي بشوند، اگر بخواهند همان جمله را به صورت آواز ادا کنند، ممکن است هيچ اثري از لکنت زبان در آنها مشاهده نشود. توضيح اين مسأله به وظائف نيمکرههاي مختلف مغز مربوط ميشود، زيرا کلام عمدتا از نيمکره چپ و فعاليت هنري عمدتا از نيمکره راست هدايت ميشوند. از همينجا ميتوان گريزي زد و به تفاوت بين نثر و شعر اشاره کرد. نثر عمدتا از نيمکره چپ هدايت ميشود که مرکز تکلم است. اما شعر که جنبه هنري دارد، عمدتا از نيمکره راست هدايت ميشود. به عبارت ديگر شعر از وادي خدايان برميآيد و به همين دليل مجهز به وزن و قافيه است تا جنبه موسيقائي آن محسوستر باشد. نثر بيان ميکند و درخواست مينمايد، اما شعر فرمان ميدهد و حکم ميراند، زيرا از سرزمين خدايان آمده است. چرا نيمکره راست را وادي خدايان ميشناسيم و نقش نيمکرههاي مجزاي مغز در شکلگيري شعور انساني چيست؟
بين دو نيمکره مغز، ماده خاصي موسوم به «جسم پينهاي» (Corpus Callosum) قرار دارد که انتقال امواج و علائم بين دو نيمکره راست و چپ را به صورت نظارت شده کنترل مينمايد و از عبور بسياري از علائم عصبي نيمکره راست به نيمکره چپ ممانعت به عمل ميآورد. اگر فعاليت «جسم پينهاي» تضعيف شود، شعور دچار اختلال خواهد شد، زيرا در چنين حالتي انسان به خودي خود اصوات و تصاوير بيپاياني را از درون خود خواهد شنيد که آن را جزء جهان خارجي محسوب خواهد کرد و در محيطي زندگي خواهد کرد که با واقعيت موجود محيط و خود شخص بيگانه است. يک چنين حالتي به منزله بيگانگي کامل شخص با خود و با محيط زيست بوده و ميدان عمل شعور را به طور کامل مخدوش ميسازد. به نظر جوليان جينز، انسان دوره باستاني در ميان هالهاي از تصاوير مبهم و ترسناک و موجي از اصوات آمرانه و تحکم آميز که از نيمکره راست مغز او سرچشمه ميگرفت، و با عبور از جسم پينهاي به حوزه شعور او سرازير ميشد، زندگي ميکرد و در اسارت کامل توهمات خود بود. از آنجا که دانشمندان، بيماري شيزوفرني را ناشي از اختلال در جسم پينهاي ميدانند، به راحتي ميتوان پذيرفت که بيماري شيزوفرني در آن دوره روان همه انسانها را در چنگال خود داشته و ضمنا به علت شيوع گسترده، اصلا بيماري محسوب نميشده است. علاوه بر بيماري شيزوفرني، پديده «هيپنوتيزم» نيز از بقاياي دوره ذهن دو ساحتي است، که طي آن، شخص هيپنوتيزم کننده ميکوشد خود را در وادي خدايان قرار دهد و از عمق نيمکره راست و از طريق جسم پينهاي با بيمار سخن بگويد، که اطاعت بيچون و چرا را به دنبال دارد. جسم پينهاي که از بافت خاصي به ضخامت حدود ۳ ميليمتر تشکيل ميشود، جايگاهي همچون کهکشانها دارد، زيرا خدايان هزاران سال از آن سوي اين ديوار نازک نهيب خود را به گوش انسان ميرساندهاند.
ما اينک در دورهاي زندگي ميکنيم که مغزها ميتوانند بين نهيبهاي دروني خود و امواج حقيقي مربوط به جهان خارج تمايز قائل شوند و اين کار از طريق يک پروسه يادگيري طولاني فراهم آمده است و ضمنا نقش «جسم پينهاي» در حفظ اين توازن حياتي حائز اهميت بنيادين است. من بي اختياز به ياد اين آيات حيرت انگيز از قرآن حکيم ميافتم که مربوط به سوره الرحمن است، يعني همان سورهاي که از همان ابتدا بر اهميت توازن تأکيد مينمايد:
مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيَانِ، بَيْنَهُمَا بَرْزَخٌ لَّا يَبْغِيَانِ، فَبِأَيِّ آلَاء رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ، يَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَالْمَرْجَانُ، فَبِأَيِّ آلَاء رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ. دو دريا را روان ساخت که به هم ميرسند، اما بين آن دو حائلي وجود دارد که مانع از تداخل آن دو ميشود، پس کدامين نعميت خدايتان را منکر ميشويد، از ميان آن دو است که لولو و مرجان پديد ميآيد، پس کدامين نعميت خدايتان را منکر ميشويد؟ (الرحمن: ۲۳- ۱۹)
نام اصلي کتاب يعني:
The Origin of Consciousness in The Breakdown of The Bicameral Mind
که ما آن را به صورت «پيدايش شعور با انحطاط ذهن دو ساحتي» ترجمه کردهايم، خود اشاره بدان دارد که مولف از تأثير متقابل دو نيمکره در پيدايش شعور سخن ميگويد. کلمه «Bicameral» در واقع به معناي «دو مجلسي» است و منظور از آن، ساختار نظامهاي پارلماني مبتني بر دو مجلس است. در نظامهاي پارلماني مبتني بر دو مجلس، مصوبات مجلس عوام پيش از آن که جنبه قانوني پيدا کند، بايد توسط مجلس اعيان مورد تصويب مجدد قرار گيرد. جوليان جينز بر آن است تا ثابت کند که اگر مغز انسان به لحاظ فيزيولوژيک و از طريق يادگيري دچار چنين تغييراتي شده باشد، بايد رد پاي اين تحول را در روند تفکر و آفرينش هنري او مشاهده کرد. وي آنگاه به يک تحقيق طولاني و بسيار پرمحتوي در ذهنيت هنرمندان جهان باستان ميپردازد و در اين کار بيش از همه بر ذهنيت شعرا تأکيد دارد.
دوره دو ساحتي ذهن انسان، دورهاي بسيار مغشوش و آشوب زده است. ذهن انسان در اين دوره از قدرت تفکر محروم است. اصوات و تصاويري که غالبا به صورت تهاجمي و به شکل بيمارگونه از نيمکره راست به نيمکره چپ هجوم ميآورند، و غضب خدايان در آن همواره نمايان است، فرد را در حالت ناتواني و تسليم بيمارگونهاي نگاه ميدارند و تنها حقيقت مسلم شناخته شده توسط ذهن، وجود خداياني است که آمرانه و پرخاشجويانه بر او نهيب ميزنند و با رعب و وحشت او را به اطاعت و تسليم فراميخوانند. انسان قادر نيست ماهيت تصاويري را که ميبيند و اصواتي که بر مغز او هجوم ميآورند را شناسائي کند و از اينرو آنها را به خدايان نسبت ميدهد، از اينرو نيمکره راست در درجه نخست وادي خدايان مستبد و ستمگري است که موجوديت انسان را در چنگال خود دارند.
با رهائي از ذهن دو ساحتي و ورود به دوران شعور، به قول يکی از تحليلگران اين نظريه، ما در واقع خدايان مستبد باستاني را نابود نکردهايم، بلکه آنها را در نيمکره راست زنداني کردهايم و از نفوذ فريادهاي هولناک آنان به حوزه شعور انساني پيوسته ممانعت به عمل ميآوريم. در گذشته، انسان مجبور به اطاعت از اصوات مبهمي بود که از ذهن خود ميشنيد و آن را نداي خدايان ميپنداشت. اين مرحله شرط لازمي بوده است تا انسان در ذهن خود يک «من» آگاه بسازد که بر حوادث اشراف دارد و به جاي اطاعت کورکورانه، به صورت آمرانه عمل ميکند. به عبارت ديگر ما طي اين پروسه تکاملي طولاني خدايان مبهم را نابود کرده و خود در جايگاه آنان نشستهايم. اما هر از چندگاه ممکن است صداي آمرانه خدايان باستاني از نو به گوش ما برسد، مانند آنچه که در خوابهاي ترسناک اتفاق ميافتد يا در بيماران شيزوفرني روي ميدهد، يا حتي در شرائط بيداري، دچار نوعي اضطراب و نگراني از حوادث شومي بشويم که ممکن است براي ما روي بدهند، اما به طور اعم، سلطه انسان بر خود و حفاظت خود در مقابل خدايان سرکش اينک نسبتا تثبيت شده است. خوابهاي ترسناکي که يک کودک ممکن است ببيند، مثال مأنوسي براي اين مسأله است. کودک خود را کاملا اسير و زنداني صحنههاي ترسناکي ميداند که در خواب روي دادهاند و اين ترس و نگراني ممکن است حتي سالها نيز بر زندگي او سايه بيفکند. اما يک فرد بزرگسال معمولا به سرعت از تأثير خواب رها ميشود و حوادث خواب را کم اهميت و غير واقعي ارزيابي ميکند.
جوليان جينز معتقد است که اگر انسان در دوره ذهن دو ساحتي فاقد شعور بوده و اغتشاشات دروني ذهن او و تداخلات دروني ساختار دو ساحتي ذهن او چنان بوده است که توصيف شد، بهترين روش تحقيق در باره اين نظريه، بررسي آثار شعري و هنري انسان در دورههاي مذکور است، زيرا بي هيچ شبههاي بايد بتوان رد پاي پديدههاي مذکور را در آفرينش هنري انسان مشاهده نمود. از اينرو جوليان جينز اقدام به سير و سلوکي طولاني در آثار شعري و هنري دوره باستان ميکند و ذهن بسياري از فضلا و شعراي باستاني را از طريق بررسي آثار آنان مورد کاوش قرار ميدهد. وي در اين گشت و گذار تحقيقي نيز در تورات به عمل ميآورد و رابطه انسان و خدا و روايات تورات را در چهارچوب نظريه خود تحليل ميکند. تورات نمونه خوبي از يک اثر ادبي شناخته ميشود که توسط انسانهاي داراي ذهن دو ساحتي تدوين شده است و رابطه انسان و خدا، يعني همان خداي ايوب که رنج بيپايان و بيمعنائي را بر بنده معصوم خود روا ميدارد و وي را از کفرگوئي منع مينمايد، به خوبي در چهارچوب نظريه ذهن دوساحتي توجيه ميشود.
ضمن تحليل درخشاني که از قهرمانان و شخصيتهاي ايلياد به عمل ميآورد، جوليان جينز ثابت ميکند که اين شخصيتها همگي صاحب ذهن دو ساحتي بودهاند. آنان کلام ارادي خود را بر زبان نميآوردند، بلکه سخنان خدايان را تکرار ميکردند.
هر شاعري در عميقترين لايههاي احساسي خود باور دارد که شعر از جهاني ديگر وارد ذهن او ميشود و اگر شرائط مساعد نباشد، از هيچ طريقي و با هيچ ترفندي نميتواند روح خود را آماده سرودن شعر بنمايد. شاعر معمولا حتي قلم و کاغذ خود را بايد هميشه آماده داشته باشد، تا در لحظات الهام بتواند رئوس مطالب را يادداشت کند تا از دست نروند. شاعر خود را ميشناسد و معمولا ميداند که چه هنگام واقعا در حالت شعري است و کي اين کار را به صورت اجباري انجام ميدهد. شاعر معمولا ميداند که سرودن شعر سفارشي بسيار سختتر از شعري است که به او الهام شده باشد. اين همان چيزي است که در يونان باستان «الهه شعر و هنر» ناميده بودند و هر شاعري بر اين باور بود که همين الهه است که شعر را در زبان او جاري ميکند. اگر انسان باستاني از درون مغز خود فريادها و نهيبهاي هولناکي ميشنيده و آنها را نهيب خدايان فرض ميکرده است، در يونان باستان به علت شکل گيري ساختار نوين مغز و تکوين نظام کنترل ارتباطات بين نيمکرههاي راست و چپ، روابط متفاوتي از انسان و خدا را نيز شاهد ميشويم که اين بار خدايان هولناک تبديل به الههاي زيبا و فريبنده و فريادهاي گوش خراش و مهيب خدايان تبديل به نجواهاي الهام بخش پري معصومي ميشود که مصراعهاي لطيف را در گوش شاعر زمزمه ميکند.
جوليان جينز ضمن تعريف شعور به صورت «آگاهي از معرفتمان در باره خود و جهان» به خيل فلاسفهاي ميپيوندد که شعور را نه صرفا به صورت «آگاهي در باره خود و جهان»، بلکه به صورت «آگاهي از معرفتمان در باره خود و جهان» تعريف ميکنند. وي ميگويد:
«شعور بخش بسيار کوچکي از فعاليت ذهن ماست که ما بدان اشراف داريم، زيرا ما نميتوانيم بر عدم شعور خود اشراف داشته باشيم».
او فعاليت ذهن را نوعي شبيهسازي از جهان واقعي ارزيابي ميکند و معتقد است که ذهن انسان در اين شبيهسازي بر امکانات زباني و بخصوص بر استعاره تکيه ميکند. در واقع او معتقد است که شعور «يک چيز» يا «يک قابليت ذهني» نيست، بلکه پروسه فعالي است که طي آن نخست يک فضاي حرکتي و يک «من» به صورت شبيهسازي ساخته ميشود و سپس اين «من» از طريق تکيه بر استعاره در آن فضا به حرکت درميآيد.

جوليان جينز (۱۹۹۷- ۱۹۲۰) بنيانگذار نظريه پيدايش شعور در آستانه انحطاط ذهن دو ساحتي
ذهن دو ساحتي نظريه بحث انگيزي است و تجربه نياکان ما در عبور از اين مرحله هولناک تجربهاي تلخ و پروسهاي عذاب آور بوده است. اما چگونه اين دوران عجيب به پايان رسيد و آيا اين تحول در همه جوامع و بين همه آحاد انسان به طور يکسان صورت گرفته است؟ تکوين عوامل اجتماعي و بغرنج شدن روابط توليدي را در بر افتادن ذهن دو ساحتي موثر دانستهاند، زيرا ذهن دو ساحتي پاسخگوي روابط پيچيده توليدي نبوده است و انسان نيازمند آن بوده است که بر دوره ذهن شعورمند گام بگذارد. اما قاطعانه ميتوان گفت که بقاياي اين نوع ذهن هنوز در بين قشرهاي مختلف اجتماعي وجود دارند. ذهنهاي دو ساحتي قابليت کنترل شدن توسط نيروهاي خارجي و خود شخص را دارا هستند، مشروط بر اين که عامل کنترل کننده بتواند به نحوي خود را در جايگاه خدايان قرار دهد. از اينرو کنترل فکر ديگران و تأثير شخص بر ذهن خويش از طريق مکاشفه و اشراق روشهائي مأنوس و عملي محسوب ميشوند و بيش از علم به نوعي هنر و باريک بيني شباهت دارند. کشف بقاياي ذهن دو ساحتي در انسانهاي ديگر اين امکان را براي برخي افراد بزهکار فراهم ميآورد که اعمال و رفتار آنها را مطابق ميل خود سازماندهي کنند، زيرا ذهنهاي دو ساحتي، بيش از آن که به استقلال عمل متکي باشند، در جستجوي يک عامل خارجي براي تعيين تکليف براي آنان است. حتي اين عقيده در فن هيپنوتيزم مرسوم است که اگر بيمار همراهي نکند، پزشک نميتواند وي را در حالت هيپنوتيزم وارد کند. حتي در بازي کودکان نيز همواره شاهد آنيم که يکي از کودکان نقش رهبري را بر عهده ميگيرد و کودکان ديگر سعي ميکنند مطابق رهنمودهاي او عمل کنند. از سوي ديگر با آن که جوامع غربي به طور نسبي از باورهاي ديني دور شدهاند، حيرت انگيز است که عقايدي از قبيل تأثير ستارگان و صور فلکي بر سرنوشت آنان چه قدر در بين آنان رواج دارد. در جوامع غربي همچنين شاهد ظهور پيامبران دروغيني هستيم که هر از چندگاه پيروان خود را به خود کشي دستهجمعي وادار ميکنند. حد اقل نوعي از موسيقي وجود دارد که ذهن شنونده خود را به طور مطلق در چنگال خود ميگيرد و شعور او را مختل ميسازد. همه اينها نشانههاي بقاياي ذهن دو ساحتي است که ميتواند مورد سوء استفاده افراد بزهکار قرار بگيرد و شايد کاربردهاي مفيدي نيز داشته باشند.
خود جوليان جينز و طرفداران او بقاياي ذهن دو ساحتي را به طور مطلق نشانه عقب ماندگي ميدانند و دين را يکي از عمدهترين بقاياي ذهن دو ساحتي در زمانه حاضر به شمار ميآورند، که به موجب آن گويا انسان به صورت کورکورانه و بدون تعقل به يک دين وابسته ميشود و شعور خود را در آن گم ميکند، درست همانگونه که در هزارههاي گذشته در مذاهب بت پرستي معمول بوده است. جوليان جينز و پيروان او نيمکره راست به عنوان وادي خدايان معرفي ميکنند، و البته منظورشان اين است که اصوات و تصاوير و هيجاناتي که از نيمکره راست به نيمکره چپ نفوذ ميکنند، چنان انعکاسي در ذهن شخص دارند که وي گمان ميکند صداي خدايان را ميشنود يا تصاوير آنان را مکاشفه ميکند. اين که سرچشمه بسياري از هيجانات روحي و مکاشفات و احساسات هنري در نيمکره راست قرار دارد، واقعا بدان معنا نيست که اين نيمکره وادي خدايان است و خداوند به وسيله نيمکره راست ادراک ميشود. بعضيها حتي يک گام فراتر نهاده و ادعا کردهاند که گويا نيمکره راست وادي خدايان و نيمکره چپ وادي خود انسان است که ما با اين نوع تقسيم بندي به شدت مخالفيم. انسان جهان اطراف خود را با مجموعه دستگاه عصبي خود ادراک ميکند که مغز نيز جزء مهمي از آن است. اگر انسان عاشق شود، نميتوان گفت که با نيمکره راستش عاشق شده و اگر شکست بخورد، نميتوان گفت که نيمکره چپ او رنج ميبرد. به عبارت ديگر، نه انسان محدوديت مکاني دارد و نه خدا، زيرا انسان نيز از طريق روح خود به خدا متصل است. ما در گفتارهاي گذشته خود نشان دادهايم که ايمان واقعي از مسير عقل فراهم ميآيد و جايگاهي فراتر از عقل نيز دارد. به عبارت ديگر، ايمان مورد اشاره ما ايمان ماوراي عقل است، نه ضد عقل. اما جوليان جينز و پيروان او، که تورات و انجيل و آموزشهاي ساير اديان را بررسي کردهاند، از ايمان مادون عقل سخن ميگويند و آن را از بقاياني ذهن دو ساحتي به شمار مي آورند. اين نوعي مطلق گرائي در تحليل ذهن دو ساحتي است. مطلق گرائي ديگر آنجاست که هر نوع پديده شبيه به ذهن دو ساحتي را محکوم کرده و نشانه عقب ماندگي بدانيم. مثلا در خيلي از جوامع سنتي و حتي جوامع غربي، زنان به صورت فطري به مردان وابستهاند و از اتکاء به آنان و دريافت حمايت از آنان احساس امنيت ميکنند. اين نوع رابطه بين زن و مرد در حد منطقي با فطرت هر دو طرف سازگاري داشته و موجب سالمسازي خانواده و روابط اجتماعي است. ما نميتوانيم و نبايد اين نوع وابستگيها را به عنوان بقاياي ذهن دو ساحتي يکسره مردود بشماريم.
از سوي ديگر فعاليت ذهني انسان نيز محدود به احکام منطقي صرف و انتقال دادهها به صورت آلگوريتميک نيست، بلکه انسان از ظرفيتهاي هر دو نيمکره مغز خود استفاده ميکند و علاوه بر فعاليتهاي علمي و تفکرات منطقي، داراي وابستگيهاي عاطفي و گرايشهاي هنري و معنوي است. به طور کلي انسان در تعامل بين نيمکره راست و نيمکره چپ موجوديت دارد و اگر توازن مناسبي موجود باشد، اين امر نه تنها نشانه عقب ماندگي انسان نيست، بلکه رشد شخصيتي او نيز مرهون اين نوع تعامل است. از اينرو نظريه ذهن دو ساحتي، که نظريه ارزشمندي است، نبايد به منظور تبليغ فرهنگ تک ساحتي و تفکر يک بعدي مورد سوء استفاده قرار بگيرد.
ما ضمن تدوين مقاله پانزدهم يعني همين مقاله از مجموعه مقالات «تفکر و شعر» به نقطه پاياني اين پروژه ميرسيم که به پژوهش در فرايند شعر و ارائه بعضي نمونههاي کمتر شناخته شده آن و تحليل چگونگي خلاقيت هنري در نظام تفکري انسان اختصاص داشت. بعد از وقفه کوتاهي، اگر توفيق حاصل شد، شايد با نوشتههاي جديدي بتوانيم ارتباط خود را با دوستان اين وبلاگ حفظ نمائيم. از همه دوستاني که در اين مدت مقالات اين وبلاگ را با دقت مطالعه کرده و معمولا بنده را مورد لطف و مرحمت بيدريغ قرار دادهاند، صميمانه سپاسگزاري مينمايم.
رنجهاي ايوب
در قرآن کريم اشارات محدودي در خصوص ايوب وجود دارد. از فحواي آياتي که در باره ايوب سخن ميگويند، در مييابيم که او اولا در رديف پيامبران خدا بود، و ثانيا در عين معصوم بودن، به دست شيطان دچار رنج و عذاب بيپاياني شده بود.
وَأَيُّوبَ إِذْ نَادَى رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الضُّرُّ وَأَنتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ. و هنگامي که ايوب خداي خود را صدا زد و گفت که خدايا من گرفتار عذابم و تو مهربانترين هستي. (انبياء: ۸۳)
وَاذْكُرْ عَبْدَنَا أَيُّوبَ إِذْ نَادَى رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الشَّيْطَانُ بِنُصْبٍ وَعَذَاب. و بنده ما ايوب را به خاطر بياور که خداي خود را خواند و گفت که خدايا، شيطان مرا دچار رنج و عذاب بيپاياني کرده است. (ص: ۴۱)
سپس ايوب به امر خداوند پاي خود را بر زمين ميزند و چشمهاي نمايان ميشود تا ايوب خود را در آن بشويد و از آب آن بياشامد تا شادابي حاصل کند. او به خاطر صبر و تحمل عظيم خود مورد مرحمت خداوند قرار ميگيرد و خير و برکت به زندگي او برميگردد.
اما گزارش تورات و به دنبال آن انجيل از ماجراي ايوب جنبه کاملا متفاوتي دارد. چنانکه از کتاب ايوب از اسفار تورات برميآيد، ايوب شهروندی منزه از شهر «اوز» واقع در شمال شرق کنعان است که خداوند او را در عين معصوميت به رنج و عذاب بيپاياني محکوم ميکند و ضمن بازي کردن با انسانيت و علو طبع او، وي را تا سرحد زندگي مانند کرمها و حشرات پائين ميآورد و بعد از آن که شخصيت او را به طور کامل محو ميکند، و او از کفرگوئي خودداري ميکند، درهاي رحمت را مجددا به روي او باز ميکند. رنجهاي ايوب که بخش مهمي از فلسفه ديني يهوديت و به دنبال آن، مسيحيت را تشکيل ميدهد، بر اساس اين باور شکل گرفته است که با آن که خداوند از تقوي و معصوميت بنده خود ايوب اطمينان داشت و شيطان را از او برحذر ميداشت، گرفتار فريبي شد که شيطان طراحي کرده بود. شيطان به خداوند تلقين ميکند که علت تقوي و پاکيزگي ايوب همانا رفاه و سلامت اوست و اگر از اين دو نعمت محروم شود، کفرگوئي خواهد کرد و بدين ترتيب، خداوند حمايت خود را از ايوب سلب ميکند و وي را، ضمن محروم کردن از خانواده و فرزندان خود، در چنگال فقر و بيماري رها ميکند تا شخصيت او را مورد آزمايش قرار دهد.
براي عبور از اين امتحان الهي، نخست تمامي دارائي ايوب به باد فنا ميرود. ۵۰۰ رأس گاو و ۵۰۰ رأس الاغ او توسط سابئين به يغما ميرود. ۷۰۰۰ رأس گوسفند متعلق به او طعمه حريقي ميشود که از آسمان توسط خداوند نازل ميشود. ۳۰۰۰ رأس شتر متعلق به او توسط کلدانيان دزديده ميشود و خانه او در اثر توفاني که از طرف خداوند فرستاده ميشود، ويران ميگردد و تمام افراد خانواده او هلاک ميشوند. ايوب کفر گوئي نميکند و سر خود را ميتراشد و لباسهاي خود را پاره ميکند و فرياد ميزند: «از شکم مادر خود برهنه آمدم و برهنه هم از اين جهان ميروم. خداوند عطا کرد و خداوند گرفت، حمد و ستايش بر او باد». آنگاه شيطان با اذن خداوند پوست تن او را مبتلا به جذام ميکند و وي در حالي که در ميانه خاکسترها زندگي ميکند، با سفالهاي شکسته زخمهاي خون آلود خود را ميخاراند.
ياران قديمي او در خرابه به ديدن او ميآيند و او را در رنج و عذابي بيپايان مشاهده ميکنند، اما نميتوانند چيزي بگويند. بعد از گذشت چندين روز بالاخره ايوب لب به سخن ميگشايد و بر روزي که به دنيا آمده است، لعنت ميفرستد. او هرگاه از خداي خود سوال ميکند که با آن که مرد متقي و نيک نفسي است، چرا بايد از طرف خداوند محکوم به چنين عذابي بشود، اين جواب را ميشنود که نظام آفرينش بسيار پيچيدهتر از آن است که ايوب درک ميکند و او چارهاي جز سوختن و ساختن ندارد. بندگان و آفريدگان خدا حق پرسش در باره حقانيت احکام او را ندارند و عدالت او را نميتوانند زير علامت سوال ببرند. خداوند هيچ وظيفهاي ندارد که بندگان خود را در باره اين نوع مسائل مجاب کند.

رنجهای ايوب، اثر نقاش اروپائی موسوم به "رِپين"، چنانکه ملاحظه ميشود، ياران ايوب در کنار او هستند، اما حرف نميزنند. تصوير در طبيعتی کاملا اروپائی ترسيم شده است، تا رنجهای او را کمرنگتر نشان دهند، خاکستر را هم در تصوير نميتوان ملاحظه کرد!
در هر نظام مبتني بر اخلاق، همواره اتهامات مجرم را بر او تفهيم ميکنند و شخصي که محکوم به عذاب شده است، حق دارد علت اين محکوميت را جويا شود و هرگز نميتوان چنين حقي را از او دريغ کرد، مخصوصا اگر، نظام اخلاقي مربوطه ماهيت پداگوژيک و تربيتي نيز داشته باشد. در داستان ايوب به روايت تورات، نه تنها انسان از حق پرسش در باره علت شکنجههاي روحي و جسمي خود محروم است، بلکه متماديا به او يادآوري ميشود که حق پرسش در باره حکمت مشي الهي منتفي است. سپس خداوند يادآوري ميکند که قويتر از رعد و توفان است و توانائي آن را دارد که يک نهنگ را با قلاب ماهيگيري از آب بگيرد!
درست است که رنجهاي ايوب به پايان ميرسند و سلامت و مکنت و بضاعت او به وي باز ميگردد، و وي صاحب خانواده و خانه و کاشانه ميشود، اما دست آوردهاي شيطان بسيار بيشتر از ايوب است. در واقع اينجا به جاي اين که يک مسأله فلسفي و تربيتي در باره پيرايش انسان در ميان باشد، با يک نوع عناد و لجبازي بين شيطان و خدا سر و کار داريم که مرد پاک سرشت و معصومي نيز قرباني اين لجبازي ميشود. علاوه بر اين، انساني که با بدني زخمي مدتي طولاني در ميان خاکسترها زندگي کرده باشد، در اثر تداوم زندگي در ميانه نجاست، ضمن ابتلا به انواع بيماريهاي عفوني و روحي، نه تنها به خدا نزديکتر نميشود، بلکه از خوي انساني يک انسان معمولي نيز محروم ميشود.
گفتيم که روايت تورات در باره ايوب بسيار متفاوت است از آنچه به اختصار در قرآن حکيم آمده و در همين اختصار نيز به وضوح بيان گرديده است که ايوب يکي از پيامبران خدا بود و اين که او سختيهاي زيادي کشيد و در نهايت به عزت و مکنت سابق خود بازگشت. روايت تورات از ايوب کتاب مفصلي در حدود ۳۵ فصل را به خود اختصاص ميدهد که سرتاسر آن مملو از گفتگوهاي بين ايوب و خداوند است که در طول تمامي اين گفتگوها، ايوب ميکوشد هدف خداوند را از رنج و آزار بيپايان خود کشف کند، و بداند که چرا از مهر پدري يتيم شده است، اما از خداوند همواره جوابهاي آمرانه و تحکم آميز ميشنود. ايوب ضمن اين که بر معصوميت و نيک نفسي خود اعتماد دارد، در عين حال ميکوشد تا در مسير کفرگوئي و رويگرداني از خداوند نيفتد، اما از اصل قضيه خبر ندارد و نميداند که تمام اين ماجراها مربوط به نوعي لجبازي و عناد بين خداوند و شيطان است.
اگر روايت تورات از ايوب را روايتي سمبوليک نيز فرض کنيم، و مثلا آن را تمثيل کننده رنجهاي بني اسرائيل در دوره اسارت در مصر يا بابل فرض کنيم، بايد در پي آن باشيم که اين افسانه عريض و طويل، که نه جنبه پداگوژيک دارد و نه به مفهوم يکتاپرستي خدمت ميکند، از چه مسيري وارد اسفار تورات شده است.
تورات موجود را، به استثناي بخشهاي محدودي از آن، حتي خود يهوديان کتابي آسماني نميدانند و تقريبا تمامي آن را نوشته شده از سوي رهبران روحاني يهوديت در سدههاي متفاوت به شمار ميآورند. ما طي مقالات گذشته نشان دادهايم که بيشتر فولکلور و فرهنگ باستاني يهوديان برگرفته از دو منبع مصر و بابل است که حتي مفهوم يکتاپرستي، تقويم باستاني، رسم الخط و غيره را شامل ميشود. ريشههاي داستان رنجهاي ايوب را نيز در يکي از افسانههاي بابلي موسوم به Ludlul Bêl nêmeqi (من خداي عقل را حمد خواهم گفت) مشاهده ميکنيم که آن نيز داستان رنج و عذاب مردي متقي و معصوم به نام «شوبشي مشره شاققان» است و او نيز حکمت و علت رنج و عذاب خود در عين معصوميت را جويا ميشود و هر آينه با سکوت خدايان مواجه ميشود. اين داستان را منشور بر کتيبهاي متعلق به کتابخانه آشور بانيپال (سده هفتم قبل از ميلاد) در نينوا يافتهاند و گويا نسخههاي متعددي از آن وجود داشته است و بعدها نيز نسخههاي ديگري از آن را در جاهاي ديگر نيز يافتهاند که از آن جمله اثر به دست آمده از منطقه سلطان تپه در ترکيه را ميتوان نام برد.
درک حکمت رنجهاي ايوب در چهارچوب روايت بابلي آن آسانتر ميشود، زيرا اينک با جامعهاي چندخدائي و نيمه بتپرست سر و کار داريم و رفتار بيرويه خدايان با مفاهيم يکتاپرستي در تعارض قرار نميگيرد. به عبارت ديگر، در حاليکه در خيلي از محافل داستان لودلول بل نمقي را «ايوب بابلي» قلمداد ميکنند، ما عکس قضيه را صادق ميدانيم و روايت ايوب را شکل يهودي آن روايت بابلي مي شناسيم. اينک نظري بر بخشهائي از شکايتنامه «لودلول بل نمقي»:
خداي من هرگز دستم را نگرفت، تا مرا نجات دهد،
الهه من هرگز در کنارم ننشست، تا مرا مورد مرحمت قرار دهد،
گور من در انتظار بود و مراسم تدفين من آماده،
همه ميگفتند: «چقدر پريشان است او!»،
اما من اميد به روزي بستهام که،
خود و خانوادهام در سايه مرحمت خداي خورشيد خواهم بود.
...
با من به مانند شخصي تبهکار رفتار ميکنند،
جرأت نگاه کردن به نور را ندارم،
قايق من شکسته است،
و من درون آبها سرگردان.
توفاني سرکش همواره قصد واژگون کردن مرا دارد،
يقينا از اوامر خدايان سرپيچي کردهام.ساحل چقدر دور است،
قايق من به صخرهها برخورده است،
من با مرگ فاصلهاي ندارم،
خداي من مرا از خوشبختي محروم کرد،
او مرا به فراموشي سپرد.من در تنگههاي مهيبي گرفتار بودم،
مانند مرغي در قفس،
نميتوانستم تصميم بگيرم،
سخنان من مغشوش و سرسري بود،
سخناني که خود بر زبان آوردهام، را درک نميکنم،
بيماري مرا از پاي درآورده است،
سلامتم مخدوش شده، زيبائيم مسخ شده است،
استعداد و بخت و اقبال من کجاست؟خانوادهام مرا ترک گفتهاند،
من در مکان ماتمزده خود واژگونه افتادهام،
رفيقان همه از من رويگردانند،
من از حدود خدايان عدول کردم و اينک عذاب ميکشم،
به جاي نان، غصه و اندوه ميخورم،
به جاي عصاره درخشان جو، آب ديدگان خود را مينوشم،
هرچه مينوشم، در کام من تلخ است،
به جاي لباس، ننگ معصيت بر تنم پيچيده شده،
مانند شغال ماتمزدهاي شدهام،
چهره شاد و تابناک من مانند ظلمت شده است،
چه ميدانم، اي کاش کسي مرا دلداري دهد.
همه اعضاي تنم بيمار و مخدوش است،
...
چه کسي از قصد خدايان در آسمانها خبر دارد؟
خدايان تا کنون به چه کسي ابديت بخشيدهاند؟
چه ميدانم من، نميدانم چه گناهي مرتکب شدهام،
به من بگويند که نادانسته چه گناهاني را مرتکب شدهام.در حسرتم که آبهای زلال خدايان بر دستهای من جاری شوند،
آنگاه به زيارت خدايان خواهم رفت.
به من نگاه کنيد خدايان، سخنان مرا بشنويد!
از گريههاي غريبانه من غافل نباشيد.
خداي سرگشته من، به من نگاه کن!
الهه خشمگين من، دعاي مرا بپذير!
دعاي مرا بپذير و بگذار ذهنت آرام شود.
خداي بخشنده من، مردوک مهربان.هر چيز گنهآلودي که ميشنوي، بنده خود را طرد ميکني،
خداي من، ببخش و رحم کن،
تقصيرات مرا ببخش، بگذار گناهان من فراموش شود،
بگذار زنجيرهاي من آزاد شوند،
بگذار هفت توفان رنجهاي مرا زايل کنند،
ميخواهم گناهان خود را به زمين بريزم، تا پرندهاي آنها را به آسمان ببرد،
ميخواهم ماهيان غصههاي مرا با خود ببرند و جريان آب آنها را زايل گرداند،
ميخواهم حيوانات دشت آنها را از من بربايند،
ميخواهم آب رودها مرا شستشو دهد،
بگذار مانند يک رشته طلائي درخشان شوم،
تا مانند گذشته در نظر تو ارزشي مانند ارزش گوهر لوليمتو داشته باشم،
که از سنگ المشو ساخته شده است.
پليدييم را از من دور کن، زندگييم را نجات بده،
من نگهبان حياط بارگاه تو خواهم بود و همواره نزديک محفل مقدس تو باقي خواهم ماند.مرا از پليدي نجات بده، تنها توئي که ميتواني مرا نجات بدهي.
نگرشي به من بده، تا بتوانم روياي خوبي داشته باشم،
اي کاش روياي شيريني داشته باشم، اي کاش روياي مطمئني داشته باشم.
بگذار مامو، خداي روياها، همواره در ذهن من بماند،
بگذار وارد اساقيل، معبد خدايان و صحن حيات آن بشوم،
مرا به دست انسانهاي مهربان امانت کن، مردوک مهربان!ميخواهم عظمت تو را بستايم،
ميخواهم قدرت خدائي ترا بپرستم،
هموطنان من عظمت ترا بر زبان آورند،
انسانها ترا در برابر خدايان ستايش گويند!
ترجمههاي عموما تفاوتهائي را نشان ميدهند که بعضي از تفاوتها به مضمون و برخي به سبک مربوط ميشود، اما احساس در سرتاسر شعر بسيار غني است، به طوريکه اين شعر را ميتوان شاهکار ادبي جهان باستان ناميد:
چهره من غم انگيز بود،
آنها عضلات گردنم را فشردند،
و سينهام را مورد ضرب قرار دادند،
بر روي شکم من آتش روشن کردند،
رودههاي مرا تکانيدند،
ريههاي مرا مسموم کردند،
و اعضاي بدنم را از کار انداختند،
بدن افراشته مرا مانند ديواري سرنگون کردند،
و بر روي صورتم به زمين انداختند،
چشمانم مينگريست، اما نميديد،
گوشهايم باز بود، اما چيزي نميشنيد،
پاهايم حرکت را فراموش کردند،
دامي را در دهان من نصب کردند،
و مهرهاي بر دهان من فرو کردند،
گوشتهايم تحليل رفت،
پوست و استخوان شدم،
تمام شب در ميان نجاست خوابيدم،
و در مدفوع خود غوطهور بودم.
خداي من به نجات من نيامد،
الهه من در کنار من ننشست،
اما اميد من آن است که خداي خورشيد،
روزي من و خانواده مرا مورد مرحمت قرار دهد.
نه ايوب و نه نويسنده سطور «لودلول بل نمقي» عليرغم رنج بيپايان و غير موجه، به خدايان کفر نگفتهاند و شايد تنها از خلقت خود ناراضي بودهاند و نفرين به روزي فرستادهاند که از مادر زاده شده بودند. اما در لحظه ای از لحظات نيز دچار اين شبهه شدهاند که شايد شادي و خوشبختي انسانها با خوشبختي خدايان در تعارض افتاده است و آنچه که انسانها را خوشبخت ميکند، مورد غضب خدايان قرار ميگيرد. اما چنانکه ديديم، داستان بابلي «لودلول بل نمقي» واقعبينانهتر است، زيرا در جهاني اتفاق ميافتد که انسانها خداي واقعي خود را کشف نکرده بودند و خود به خود «يتيم» محسوب ميشدند. ضمنا اين شهروند باستاني بابل که شرح رنجهاي خود را بعد از گذشت هزاران سال به گوش ما ميرساند، به مسائل بسيار واقع بينانهاي اشاره ميکند که حاکي از رئاليست بودن اوست. اما در داستان ايوب به روايت تورات، همه چيز غير واقع بينانه است. چطور ممکن است ايوب و سه تن از ياران او که در روزگار مصيبت به ديدار او آمدهاند، هفت شبانهروز در ميانه تلي از خاکستر در کنار او بنشينند و در اين ميان نه نيازي به خورد و خوراک باشد و نه صحبت از خواب و بيداري بشود و يا نياز به رفع حاجتهاي طبيعي در ميان باشد؟ ايوب در چنين وضع نحيفي که قاعدتا به حالت اغما بايد شبيه باشد، با خداي خود سخن ميگويد که طول اين سخنها حدود ۳۵ فصل از کتاب ايوب را تشکيل ميدهد! در يک کلام، داستان ايوب که ظاهرا به رابطه خدائي واحد و مهربان با يکي از بندگان نيک نفس خود مرتبط ميشود، با فلسفه دروني يک دين تک خدائي به طور مطلق تعارض دارد.
هدف ما آن بود که در پي سلسله مقالاتي که به آشنائي با اسناد ادبي نادر اختصاص داده شدهاند، با اين اثر ادبي بينالنهرين نيز آشنا بشويم. اگر غم انگيز بود، از خوانندگان عذر ميخواهم و در آستانه سال نو براي همگان آرزوي شادي و شادکامي ميکنم.
ديميتريس واروس
هر وقت سخن از فرهنگ و تمدن يونان به ميان ميآيد، اين تصور شکل ميگيرد که مردم معاصر يونان نيز به مانند افلاطون و ارسطو همواره به تفکر فلسفي مشغولند و افرادي از اجتماع هم مشغول تماشاي نمايشهاي مشهور اوديپ اثر سوفوکل در سالنهاي تئاتر باستاني بوده و ديگران نيز مشغول تحقيق در باره قوانين فيزيک و مکانيک و تدوين قضاياي رياضياند، چنانکه در يونان باستان در بين نخبگان مرسوم بوده است. اما واقعيات موجود با تاريخ افسانهاي يونان باستان تفاوتهاي فاحشي دارد.
اين کشور از حدود سال ۱۶۸ پيش از ميلاد به اشغال امپراطوري رم در آمد که ضمنا ورود مسيحيت و الغاء نظام ديني يونان باستان محصول آن دوره است. بعد از افول امپراطوري رم نيز اين کشور در سلطه بيزانس و نهايتا در سلطه امپراطوري عثماني بود که اين سلطه تا حدود سال ۱۸۲۰ ادامه داشت. اما استقلال از عثماني را خود يونانيها کسب نکردند، بلکه اين اروپائيان، به خصوص نيروهاي نظامي بريتانيا بود که اين کار را محقق کرد. آنگاه بعد از آن که استقلال يونان را تأمين کردند، نظام پادشاهي را در آن برقرار نمودند و نخستين پادشاهان هم غير يوناني بودند، مانند اولين پادشاه، موسوم به اوتو که اهل باوارياي آلمان بود و پادشاه دوم، موسوم به جورج يکم که اهل دانمارک بود! در زمان اتو سه حزب سياسي در يونان فعاليت ميکرد که عبارت بودند از حزب انگلستان، حزب فرانسه و حزب روسيه! لذا بايد کشوري را به تصور درآوريم که عليرغم قدرت نظامي و سابقه فرهنگي در عهد باستان، به مدتي بيش از بيست قرن (!) در اشغال به سر برده است و مردم آن «در سرزمين خود مثل بيگانگان راه رفتهاند».
در اينجا تصميم نداريم تا در باره تاريخ يونان در دوره باستان يا دورههاي بعدي وارد بحث طولاني بشويم، اما صرفا ميکوشيم تا خواننده را با واقعياتي آشنا بکنيم که جامعه يونان معاصر را، عليرغم عضويت آن در اتحاديه اروپا و استفاده از پول مشترک اروپائي، هم از بعد صنعتي و هم از بعد فرهنگي و اجتماعي در رديف ضعيفترين کشورهاي جهان سوم و يا حتي ضعيفتر از برخي از آنها قرار ميدهد. ديميتريس واروس شاعر معاصر يوناني در اين باره ميگويد: «ما مردمي هستيم که معارف بسياري را براي جهانيان به ارمغان آورديم، اما ديگران از هوش و ذکاوت بيشتري برخوردار بودند و دست به عمل زدند». او ميگويد: «بعد از گذشت ۴۰۰۰ سال ما تازه توانستهايم از دست اين تئوري بنيادي خود خلاص شويم که گويا در جهان دو نوع ملت زندگي ميکند: يونانيها و بربرها»!
علم و فلسفه يونان باستان بيترديد جايگاه ويژهاي در تمام تاريخ دارد و ما با کمال حيرت شاهديم که حد اقل بخشهائي از اين علم در جهان معاصر، هم معتبر حساب ميشود و هم مبناي بسياري از ساز و کارهاي مهندسي است. هندسه اقليدس هنوز هم علمي معتبر و نافذ محسوب ميشود، نظريه ارشميدس در مورد اجسام شناور به تمامي مصداق دارد که در زمانه ما، نه صرفا به عنوان عنصري از تاريخ علم، بلکه به عنوان علم معاصر در مدارس تدريس ميشود. در فلسفه نيز وضعيت به همين منوال است. آثار تئاتري يونان باستان امروزه نيز در صحنهها اجرا ميشود. اما حقيقت غم انگيزي نيز وجود دارد که بايد بدان اعتراف کرد. به نظر ميرسد که حفظ و اعتلاي تمامي علم يونان باستان به دست مسلمين و به کمک زبان عربي صورت گرفته و استفاده کاربردي از آن نيز صرفا همزمان با انقلاب صنعتي در اروپا، به دست اروپائيان يا همان مردمان «بربر» تحقق يافته است. ديميتريس واروس در اين باره ميگويد: «نياکان ما مردمان بيقراري بودند و به همين دليل مجموعهاي از نظريات پيچيدهاي را ابداع کردند که هيچ کس قادر نبوده است به طور کامل هضم کند و ارزش عملي واقعي آن را درک کند. به همين دليل تا کنون ملتها نتوانستهاند کلمه «تئوري» را به زبان خود ترجمه کنند. به طور خلاصه ما ملتي هستيم که علوم بسياري را براي جهانيان به ارمغان آورديم، اما ديگران زيرکانهتر از ما عمل کردند و به موقع دست به کار شدند».
ديميتريس واروس شاعر، طنز نويس، و روزنامه نگار برجسته و شهير يوناني در سال ۱۹۴۹ در جزيره خيوس در يونان به دنيا آمد. وي تحصيلات روزنامهنگاري را در لندن به پايان رساند و بعدها سردبير چندين جريده يوناني بوده و در حال حاضر هم در سمت مدير چاپ و انتشارات الکترونيک يک موسسه انتشاراتي انجام وظيفه ميکند که هفت نشريه ماهيانه را منتشر مينمايد. او در ضمن شاعري تواناست که سبک شعر امروزي خاص خود را دارد. تا کنون چهار دفتر شعر از وي به نامهاي فرون (Φρύνη)، تيراسيا (Θηρασία)، آندرومدا (Ανδρομέδα) و بيگانه منتشر شده است و اشعار او به زبان انگليسي نيز ترجمه شدهاند. يکي از اشعار کتاب «تيراسيا» توسط يانيس مارکوپولوس آهنگساز معروف يونان با موسيقي تلفيق شده و به صورت جهاني منتشر شده است. او در ضمن عکاس چيرهدستي است و عکاسي را نوعي شعر بدون کلام ميداند و اميدوار است که روزي «آن عکس کامل» را کشف کند. مجموعهاي از طنزهاي او نيز تحت عنوان «بيهوده سعي نکنيد ما را سازماندهي کنيد، ما يوناني هستيم!» به صورت کتاب منتشر شده است.

عکس روي جلد کتاب «ما يوناني هستيم».
ديميتريس واروس ملت يونان را به صورت ملتي آواره تصوير ميکند که در سرزمين خود مثل بيگانگان راه ميروند و درد دل خود را چنين به زبان ميآورد:
من در اين سفر با شما نخواهم بود،
در همينجا ميمانم،
بر فراز صخره حماسي عقابها،
بياراده، اما درخشان.درختان پرتقال کامپوس را نظاره ميکنم،
و خانههاي ساخته شده از سنگهاي سرخ،
سرزمين فتح شده نياکانم را،
که در افقها به رنگ سرخفامي جلوه ميکند،
از «تسسمه» و فراتر از آن.صمغ درختان اليمپوس را ميجوم،
که با دستهاي شما جمع آوري شدهاند.
از شراب آريوسيوس مست ميشوم،
که از انگورهائي فراهم آمده است که،
شماها با پاهاي خود له کردهايد.من در همينجا ميمانم،
تا سرزمين شما را به شما پس بدهم،
سرزميني که قرنها بر روي آن،
همچون بيگانگان راه رفتهايد. (ديميتريس واروس)
بخش توريزم تنها بخشي از اقتصاد يونان است که در طول سدهها و بخصوص در قرن بيستم حائز اهميت بوده است، اما مردم يونان در جريان اين اقتصاد توريستي که شاهرگ حياتي کشور محسوب ميشود، نه نماينده متفکرين و نخبگان يونان باستان بودند، و نه در کنار مردم جوامع صنعتي اروپا حرفي براي گفتن داشتند، بلکه نقش آنها در اين بازار مکاره، چيزي جز نقش راننده و گارسون و آبدارچي نبوده است. در واقع کشور يونان، غير از دوره باستان که رهبري فرهنگي و معنوي جهان را بر عهده داشته و از قدرت نفوذ سياسي و نظامي نيز برخوردار بوده است، در ساير دورهها يا بر اساس ملاحظاتي خاص، و يا با پرداخت سوبسيدهاي عظيم توسط اروپائيان، در کنار خانواده کشورهاي اروپائي حفظ شده است. «ملاحظات خاص» که در اينجا مذکور افتاد، همانا رقابت براي تصاحب ميراث فرهنگي يونان باستان بود، که اروپائيان در دوره استعمار، در بحبوحه تعريف هويت اروپائي و آزاد کردن آن از هويت يهودي، به شدت بدان نيازمند بودند و عليرغم عدم تجانس زباني، زبان يوناني را در رديف زبانهاي اروپائي قرار دادند و ملت آن را نيز بخشي از خود شناختند. اما حفظ آن در کنار خانواده کشورهاي اروپائي بسيار پرهزينه بود که هم اينک نيز اروپائيان (که به عبارت يوناني «بربر» محسوب ميشوند) مجبور به تحمل اين هزينهاند و با پرداخت ديون سنگيني که هيچ اميدي به بازپرداخت آن وجود ندارد، نوميدانه ميکوشند تا يونان را از ورشکستگي کامل نجات بدهند.
خدايان!
در حالي که ما در اينجا ايستادهايم،
اين بربرها باز هم به چه کارهائي در سرزمين من دست ميزنند!
شماها به مانند مدلهاي برهنهاي از توريستها،
و من به مانند تنديس برهنهاي با دستان شکسته. (ديميتريس واروس)
شايان ذکر است که در بيشتر ادبيات يونان باستان ملتهاي يوناني با عبارت «بربر» مورد استناد قرار ميگيرند. کلمه «بربر» يا «بارباروس» خود يک کلمه يوناني است و در اصل به معناي «بيگانه» است، و به طور کلي مفهوم ملتهائي را ادا ميکند که به زباني غير از «يوناني» تکلم ميکنند. در چهارچوب اين تعريف، حتي بسياري از اقوام داخل يونان و يا مجاور يونان مانند «مقدوني» ها نيز بربر محسوب ميشدند و اقوام ساکن خاک اصلي يونان، بخصوص ساکن آتن (اعم از برده يا شهروند آزاد) جزء «اقوام هلني» محسوب ميشدند. اما به مرور زمان، مفهوم «بربر» که در تقابل با «هلني» قرار ميگيرفت، معاني جديدي کسب کرد که از آن جمله معنا و مفهوم «عقب ماندگي»، «توحش»، «بيفرهنگي» و نظائر آن را تداعي ميکرد.
در اين ميان با پديدهاي به نام دموکراسي يونان و نظام پارلماني آن سر و کار داريم که نميدانيم ماهيت آن چيست. اما ديميتريس واروس در اين باره نظر خوبي دارد، او ميگويد: «دموکراسي دوره مابعد مدرنيته (پست مدرن) آزادي بيان کامل را به ما ميدهد، اما آزادي تفکر را سلب ميکند».

ديميتريس واروس
او در کتاب «ما يوناني هستيم» تصوير واقعبينانهاي از ذهنيت امروز يوناني و طرز زندگي آنها ارائه ميدهد که ممکن است بيشتر مردم خلاف آن را معتقد باشند. به عبارت ديگر، در حالي که ممکن است ما يونانيان امروز را ملتي مانند ساير ملتهاي اروپائي ارزيابي کنيم، يعني با نظم و انضباط اجتماعي و سازمان مديريتي پيشرفته، وي تصويري از طرز زندگي مردم شهري ارائه ميدهد که کاملا جهان سومي است. او شهرونداني را وصف ميکند که در حين رانندگي در جادهها بر حسب خواست لحظهاي خود به راست و چپ ميپيچند، گوئي که به تنهائي در آن جاده رانندگي ميکنند، و محال است که يک فاصله ۵۰ متري را بين دو خط موازي رانندگي کنند، يا اتومبيل خود را از محل پارک خود به نحوي خارج ميکنند که «گوئي تنها خودشان در جهان حضور دارند»! رانندهها معمولا دست چپ خود را از پنجره اتومبيل به بيرون آويزان ميکنند و غالبا ساعت مچي درشتي را به نمايش ميگذارند. کمربند ايمني براي آنها بيمعناست، و چنين باور طنز آميزي وجود دارد که گويا «سينه يونانيها با يوغ بيگانه است». خانمها به جاي آن که در منزل آرايش کنند، در پشت فرمان آرايش ميکنند و عمدتا در حين اين کار است که از آينه اتومبيل استفاده ميکنند.
تلفنهاي موبايل فراوانند، و در حالي که اروپائيان به نسبت احتياج خود انتخاب مدل ميکنند، يونانيان مدلهائي را انتخاب ميکنند که اصلا قادر به استفاده از بيشتر قابليتهاي آن نيستند.
اگر بيمارستان يکي از قصبات کوچک نياز به کاغذ توالت داشته باشد، نخست تقاضانامه آن را به مديريت اجرائي امور بهداشتي منطقه ارائه ميدهند که از آنجا به وزارت بهداشت و درمان ابلاغ ميشود. در اينجا تقاضاي مذکور با مقررات مطابقت داده ميشود و سپس کميته ويژه کنترل هزينهها دست به کار ميشود. اگر تقاضاي خريد بلامانع تشخيص داده شد، تقاضا تسليم دبيرخانه اصلي ميشود تا از آن طريق به دست وزير بهداشت برسد. دفتر وزير بعد از ملاحظه اين تقاضانامه آن را به شورائي مرکب از سه نفر ابلاغ ميکند که وظيفه نظردهي در باره آن را بر عهده دارد. اين شوراي سه نفره به دستور اداره تدارکات تعيين ميگردد و اگر همه چيز مرتب باشد، شوراي مذکور اقلام درخواستي را بعد از تأييد اداره حسابداري از طريق مناقصه از فروشندگان ميخرد. سپس تصميم گيري از طريق مکانيزم پيچيدهاي در خصوص نحوه حمل کالا به بيمارستان انجام ميگيرد و بعد از رسيدن کالا به مقصد، يکي از پزشکان بيمارستان مأمور تحويل گرفتن آن کالا ميشود. اما اگر اين داستان کسالت آور است، خوانندگان نبايد زياد ناراحت شوند، زيرا تمام اين تشريفات و کاغذبازيها جنبه خيالي داشت، و واقعيت امر از اينها بسيار پيچيدهتر است.
ديميتريس واروس سپس به زبان طنز به تشريح وضع حکومت و انتخابات و احزاب ميپردازد و تصوير مضحکي را ارائه ميدهد که حقيقتا عبرت انگيز است. او از ژورناليستهاي بيسوادي سخن ميگويد که حتي قادر نيستند يک اس ام اس چند سطري را براي دوست دختر خود بنويسند، و با اين حال به عنوان کارشناس مسائل سياسي در تلويزيون و مطبوعات به کار مشغولند و هر زمان داد سخن ميدهند.
در يونان سطح سواد خواندن و نوشتن بسيار پائين است ولي علاقه زيادي براي نوشتن شعار روي ديوارها و خواندن اين شعارها وجود دارد که بعضا روزنامهها هم از آن عقب ميمانند. بعضي از شعاراتي که روي در و ديوار شهر مشاهده ميشود:
زمان وجود ندارد، تنها ساعتهاي مچي هستند که وجود دارند.
تلويزيونهاي رنگي براي شهرونداني با زندگي سياه و سفيد.
عينک آفتابي خود را فراموش نکنيد، آينده خيلي درخشان است!
من با جهانگردي در اينترنت آشنا شدم که چنين مينويسد: «يونان سرزميني رويائي است، اما بروکراسي آن به کابوس ميماند، بخصوص اگر به زبان يوناني هم غيرآشنا باشيد، ممکن است شما را در ادارات چنان آواره کنند که از فرط عصبانيت موهاي سر خود را چنگ بزنيد. من تأکيد ميکنم که هيچگونه سند اصلي مانند گذرنامه و امثال آن را به هيچ ادارهاي تسليم نکنيد. به جاي اين کار، بايد از سند مذکور فتوکپي تهيه بکنيد و آن را در نزديکترين اداره پليس ممهور به مهر «رونوشت برابر اصل» بنمائيد، و همين فتوکپي را به نهادهاي مربوطه تسليم کنيد».
استيو ارل مدير يک موسسه صنعتي کانادا در سال ۲۰۰۳ با اميد گسترش فعاليتهاي خود در کشوري با طبيعت زيبا و آفتاب درخشان به يونان سفر کرد. اما ۵ سال بعد دست از پا درازتر به موطن خود بازگشت و معتقد بود که بروکراسي حکومتي طرحهاي او را نقش بر آب کرده است. او ميخواست يک شرکت هواپيمائي بين جزائر را در يونان داير کند، اما در کار خود ناکام ماند. او ميگويد: «طرحهاي من قرباني اينرسي شدند، يونان يک حقيقت تلخ است». سرنوشت اين شرکت هواپيمائي بين جزائر که هيچ وقت تحقق نيافت، به خوبي توضيح ميدهد که چرا يونان امروزه از پرداخت ديون خود عاجز مانده و چرا خانم آنگلا مرکل صدر اعظم آلمان به رهبران يونان توصيه ميکند که به جاي فعاليت به عنوان يک کشور صنعتي اروپائي، به کار «جزيره فروشي» مشغول شود!
بروکراسي همواره با فساد اداري توام است. تعداد مديراني که همسران خود را در پستهاي حساس به کار ميگمارند، بسيار زياد است. مديراني هستند که دهها هزار دلار بابت نصب پرده اتاقشان صورتحساب ارائه ميدهند. در حدود ۲۰ درصد از تجارت خارجي کشور از طريق بازار سياه و به صورت نامحسوس انجام ميگيرد. به قول يکي از مفسرين اقتصادي، بروکراسي و فساد اداري کشور يونان را عملا در جرگه کشورهاي جهان سوم قرار داده است. اما با اين حکم نميتوان به راحتي موافقت کرد، زيرا کشورهاي جهان سومي مانند مالزي وجود دارند که رشد اقتصادي و صنعتي آنها شاخصهائي بسيار بهتر از يونان را نشان ميدهند. در جريان سمينار اقتصاد جهاني که اخيرا در کشور سويس برگزار شد، ضمن تحليل آمارها مسجل شد که قدرت رقابت يونان در بازار جهاني از کشورهائي مانند رواندا، ال سالوادور، ناميبيا و قزاقستان عقب تر است.
بعضيها نظر دادهاند که بروکراسي کم سابقه يونان بازمانده دوره بيزانس و عثماني است، اما کشورهاي متعددي تحت سلطه امپراطوري رم و بيزانس بودهاند که امروزه پيشاهنگ ديناميزم صنعتي جهان محسوب ميشوند. ضمنا بازمانده امپراطوري عثماني نيز که کشور ترکيه معاصر است، وضعيت اقتصادي و صنعتي بسيار درخشانتري نسبت به يونان و بعضي کشورهاي ديگر اروپائي دارد.
مشهور است که کشورهاي جهان سوم هنگامي که ميخواهند رسم يا تکنولوژي يا اسلوبي را از غرب اخذ کنند، ناگزير بايد ابتدا آن را مسخ کنند و به شکل خندهداري دربياورند تا بتوانند آن را وارد زندگي خود کنند. اما اگر ميخواهيم اين تئوري را باور کنيم، مثال يونان بهترين نمونه است، آن هم به عنوان يک کشور اروپائي با سابقه طولاني در علم و فلسفه و مهندسي.
مرور کوتاه ما بر حيات معاصر يونان بيشتر ناشي از انگيزه شناخت شخصيت و آثار ديميتروس واروس، شاعر و نويسنده و روزنامهنگار تواناي معاصر يونان بود که نقل بخشهائي از کتاب طنز او موسوم به «ما يوناني هستيم» و بعضي از اشعار اجتماعي او در اين کار مارا ياري کرد. از آنجا که او شاعري تواناست و شايد شناخت نسبي از شخصيت و آثار او دريچهاي را پيش روي ما ميگشايد تا با جو ادبي و شعري امروز يونان آشنا بشويم، بيمناسبت نميدانم که دو شعر ديگر او را مورد توجه قرار دهيم. نخستين اين دو شعر به مقوله عشق اختصاص دارد که به نظر ميرسد، از بدبيني شاعر نسبت به مقوله عشق حکايت دارد. اما شعر دوم تحت عنوان «بازهاي ذهني» شعر تفکر برانگيزي است که ظاهرا از تعامل ذهن با نيروي ناشناختهاي سخن ميگويد، و در طول شعر از تشخيص اين مسأله عاجر ميمانيم که اين نيرو چيست و از چه نقطه مکاني ما را مورد خطاب قرار ميدهد. شايد شاعر با خوانندگان خود سخن ميگويد، و شايد هم روح شاعرانه خود شاعر است که شخصيت او را مورد خطاب قرار ميدهد.
پرسش در باره عشق
عشق چگونه خود را نمايان ميسازد،
با دو سيلابي که کلمهاي را به وجود مي آورند،
و اين کلمه زباني مرده را از نو زنده ميسازد.عشق خود را چگونه رها ميسازد؟
با سيارهاي که با تمام بزرگي خود در اين اتاق جاي ميگيرد،
اتاقي که به تمام کائنات گسترده ميشود.عشق چگونه زنده ميماند؟
تمام زندگي من در لحظهاي جاي ميگيرد،
لحظهاي که به ابديت تبديل ميشود.عشق جستجوي چشمههاي «رون» در تاريکي شب است.
...
آتش و عرق صورت از چشمههاي آرزو فواره ميزنند،
و نشانههاي نسيان از چاههاي وحشت نمايان ميشوند.عشق بيماري ذهن است،
که جلوهاي از توهم را فراميخواند،
بدنها را به لرزه درميآورد،
و روياها را خون آلود ميکند.شب هنگام ديو تنهائي از پلهها بالا ميخزد،
تا مارا نابود کند.چشمان خود را به درياچه ژنو بدوز،
خندههاي خود را به اين آذر افشانيها پيوند بده،
هنگامي که شبهاي تو بيانتها شدند،
آنگاه مرا به ياد خواهي آورد. (ديميتريس واروس)
بازيهاي ذهن
من آبشاري در صحرا هستم،
باراني از ابرهاي ناپيدا،
کودکي مشهور که هنوز متولد نشده است،
تجربه اصراري که براي تو ناآشناست.من مغز تو را با بازيهاي ذهن مشغول ميکنم،
هنگامي که کليدها را ميزني،
و دريا را به ياد ميآوري،
من همچون خاطرهاي ناآشنا از راه ميرسم،
هنگامي که به ساعتت نگاه ميکني،
و ميبيني که دير شده است،
تو مرا همچون وهمي سيال حس ميکني.من مغز تو را با بازيهاي ذهن مشغول ميکنم،
من در پشت چشمان تو لانه کردهام،
من در روياهاي تو گسترده ميشوم،
تو در همه آرزوهاي خود به من برخورد ميکني،
در تمامي کساني که از چشمان تو غايبند.من مغز تو را با بازيهاي ذهن مشغول ميکنم،
من در نقاطي ايستادهام که رسيدن بدان براي تو ممکن نيست،
من در مکانهائي جاي دارم که براي تو غير قابل حصول است،
اما من همانم که تو همواره در انتظارشي،
من همانم که زندگي تو را دوام ميبخشم.من مغز تو را با بازيهاي ذهن مشغول ميکنم،
اما سوگند ميخورم که اين نوعي سرگرمي نيست،
من در چنگال تنهائي گرفتارم،
زيرا من جسم ندارم،
و تو که جسم داري،
آن را از من دريغ ميکني. (ديميتريس واروس)
ذهن اوْيونلاري
صحرالارداکي شلاله منم،
بوُلودسوز گؤيلرين ياغيشي منم،
حالا دوْغماميش، شؤهرتلي بير اوُشاق.
سنه تانيش اوْلمايان بير عيناد تجروبهسي.سنين بئينيني ذهن اوْيونلاري ايله ايلنديريرم،
آچارلاري چاخاندا سن،
دنيزلري خاطيرلاياندا،
ياد بير خاطيره کيمي قارشينا چيخان منم،
ساعاتا باخديغين زامان،
زامانين کئچديگيني گؤردوگون آندا،
مني بير آخيشقان قارالتي اوْلاراق حيس ائديرسن.سنين بئينيني ذهن اوْيونلاري ايله ايلنديريرم،
گؤزلرينين آرخاسيندا يوُوا سالميشام،
سنين رؤيالارينا ياييلميشام،
بوتون دوُيغولاريندا منيمله قارشيلاشيرسان،
سندن آيري اوْلان توٍم اينسانلاردا.سنين بئينيني ذهن اوْيونلاري ايله ايلنديريرم،
سنه ال چاتماز اوْلان يئرلرده دايانميشام من،
سنين آياغين چاتمايان يئرلرده يئر آلميشام من،
آنجاق من هر زامان سنين گؤزلهديگين بير وارليغام،
سنين حياتيني سوردورن منم.سنين بئينيني ذهن اوْيونلاري ايله ايلنديريرم،
آنجاق آند ايچيرم که بوُ بير ايلنجه دئييل،
من يالقيزليغين جايناغينا دوشموشم،
اوْنا گؤره کي، منيم جيسميم يوْخ،
سنينسه جيسمين وار آنجاق،
اوْنو مندن اسيرگرسن. (ديميتريس واروس)
۱ – دکتر ميخائيل باکائوکاس پتوخيون، نژاد پرستي در يونان باستان، دانشگاه پيرائوس، يونان
۲ – ديميتريس واروس، لطفا سعي نکنيد مارا تغيير دهيد، ما يوناني هستيم.
نغمههاي مايا
قدمت تمدن مايا در سايه روشن تاريخ از نظرها پنهان مانده است ولي عقيده قاطبه باستانشناسان و پژوهندگان تاريخ مايا بر آن است که نخستين مناطق مسکوني مايا با استناد به صنايع سفالينه و پيکرههاي مقدس ساخته شده از گل پخته در حدود سال ۱۸۰۰قبل از ميلاد در سواحل اقيانوس آرام در آمريکاي مرکزي وجود داشته است. در بين سالهاي ۲۵۰تا ۹۰۰ميلادي که به دوره کلاسيک در تاريخ مايا مشهور است، شکلگيري شهرها و توسعه بناهاي مقدس و عظيم و گسترش صنايع دستي و هنرهاي تزئيني را به وضوح مشاهده ميکنيم. در اين دوره از تاريخ شهرهاي متعددي تشکيل يافتهاند که هر يک به صورت دولت- شهر اداره ميشده و جمعيت ماياها به چندين ميليون نفر بالغ بوده است. تعداد سلطنتهاي محلي نسبتا زياد بوده و قصرها و اهرام گوناگون پلهاي، رصدخانهها و معابد باشکوهي ساخته شده و نظام نوشتاري گستردهاي متشکل از حروف هيروگليف به کار ميرفته است. اين نظام نوشتاري از بيش از هزار نشانه تشکيل ميشد. متون باستاني به خط هيروگليف مايائي از حدود سال ۲۵۰پيش از ميلاد موجود است. اين نظام نوشتاري تا زمان ورود استعمارگران اسپانيولي تداوم داشته است و استفاده از آن بعد از ورود استعمارگران به حکم قانون استعماري ممنوع شده و مجازات مرگ براي متخلفين از آن تعيين گرديده بود. همچنين تعداد بسيار زيادي از متون مکتوب مايائي به دستور کشيشهاي اسپانيائي سوزانده شده بود. اين اقدام استعماري ضربه سنگيني بر رشد و انتقال دادههاي فرهنگي وارد کرده بود. آمدن استعمارگران اثرات تخريبي متعددي را به دنبال داشت که از آن جمله ميتوان به محو آثار علمي و فرهنگي و در انحصار گرفتن نسخهها توسط مهاجمين و حتي سوزاندن کتابها و منع تدوين کتب و امثال آن اشاره کرد. اما شايد بتوان تدوين الفباي لاتين را که همزمان با ورود استعمارگران صورت گرفت، حادثه مثبتي تلقي کرد. مقصود از تحميل الفباي جديد از آن عبارت بود که استعمارگران اشراف بيشتري بر مکتوبات داشته باشند. اما ضمنا نشانههاي هيروگليف عليرغم قدمت تاريخياش، به مانع بزرگي در رشد کتابت و گسترش علم و دانش تبديل شده بود، زيرا استفاده از آن در انحصار قشر کاتبين اختصاصي بود، درحالي که الفباي لاتين ميتوانست کتابت زبان را از انحصار قشرهاي خاص بيرون آورده و ارتقاي دانش و فرهنگ عمومي را موجب شود.
به طور کلي مجموعا در حدود ده هزار متن مختلف به زبان مايائي و با خط هيرو گليف بازيابي شده است. استفاده از نوعي کاغذ نيز متداول بوده است که طي فرايندي از پوست درخت موسوم به «درخت چاي» و درخت انجير به دست ميآمده است. بسياري از متون مکتوب بر روي اين نوع کاغذها اينک در موزههاي مادريد، درسدن و پاريس نگهداري ميشود.
زبان مايا که زباني التصاقي است، شاخههاي متعددي دارد و امروزه بيش از سي لهجه متنوع آن در تداول است. باستانشناسان کوشش زيادي براي حفظ زبان مايائي به کار بردهاند و حتي امروزه اين زبان به عنوان زبان دوم در بعضي مدارس تدريس ميشود. باستانشناسان به خوبي مستدل داشتهاند که در ازمنه باستاني زبان مشترکي نيز وجود داشته است که همه لهجهها را به هم پيوند ميداد و زبان کتابت و علم و دانش و زبان محافل رسمي محسوب ميشد. اين پديده شبيه پديده زبان عربي فصيح است که تمامي اعراب بدان اشراف دارند، ولي هر قشر و قوم از اعراب به لهجه محلي خاص خود تکلم مينمايند.
زبان مايائي معاصر لغات و ترکيبات متعددي را از زبان اسپانيولي به عاريت گرفته است، در ضمن کلمات محدودي نيز در زبانهاي اروپائي وجود دارند که ظاهرا از زبان مايا وارد آنها شده است. از جمله ميتوان از کلمات shark (کوسه)، کلمه سيگار (در مايائي به معني دود) و کلمه hurricane (طوفان و گردباد) نام برد.
![]()
نشانههاي نوشتاري مايا، نقش برجسته، موزه شهر پالينک در مکزيک
نظام عدد نويسي مايا بر مبناي ۲۰و بعضا بر مبناي ۵ است و مشخص شده است که ماياها در سال ۳۶ پيش از ميلاد به طور مشخص به ابداع عدد صفر نايل شده بودند. نشانهها حاکي از آن است که آنها اعداد بزرگي در حد چند ميليون را مينوشتهاند و تاريخهاي تقويمي پيچيدهاي را به روش عددي بيان ميکردهاند که بيان لفظي آنها به بيش از چند سطر نوشته احتياج داشت. آنها طول سال شمسي را بسيار دقيقتر از اروپائيان محاسبه کرده بودند. تلسکوپهاي آنان فاقد لنز بود، اما دانش ستارهشناسي قابل توجهي جمع آوري شده بود. قرائن حاکي از آن است که ماياها تنها تمدن پيش از اختراع لنز بودند که در باره سحابي اوريون اطلاع داشتند و آن را، به جاي ستارهاي متمرکز، به صورت تودهاي از گازهاي پراکنده تصوير ميکردند. در اجاقهاي منازل آنان نشانهاي از آتش فروزان منقوش است که با سحابي اوريون تطابق شکلي قابل توجهي دارد. نسخه خطي بينظيري از يک کتاب که در درسدن نگهداري ميشود، اطلاعات ستارهشناسي گستردهاي را منعکس ميکند و از همين نسخه ضمنا درمييابيم که ستاره زهره براي ماياها بسيار مهم و حتي مهمتر از خورشيد بوده است.
از آنجائي که ماياها خاصيت ادواري براي زمان قائل بودند، دست به تنظيم تقويم کيهاني گستردهاي زدند که تکرار سيکلهاي زماني و دورههاي نجومي متعددي را منعکس ميکرد و کاهنين متعددي بر سير اين ادوار نظارت داشتند و همينها بودند که در باره مناسب بودن زمان براي انجام مراسم مختلف تصميم ميگرفتند.
![]()
نقش برجسته از منطقه «پالِنک» که يکي از پادشاهان مايا موسوم به «اوپاکال کينيخ» را نشان ميدهد. (دوره سلطنت: قرن هشتم ميلادي)
ماياها خدايان متعددي را ميپرستيدند و به قرباني کردن انسان عقيده داشتند. نشانههائي در دست است حاکي از آن که در حالي که دست و پاي قرباني به نقاط ثابتي بسته شده بود، سينه او به وسيله کاهن شکافته ميشد و قلب او بيرون آورده ميشد تا به خدايان پيشکش شود. جهان از نظر ماياها شامل زمين، جهان سفلي در زير زمين و جهان عليا در آسمانها بود. آنها با حفر تونلهاي متعدد زيرزميني در انديشه نيل به جهان سفلي بودند.
معماري مايا مميزات خود را دارد که معمولا در ساختمان قصرها، اهرام پلهاي و ساير ابنيه تجلي ميکند. به طور کلي معماري مايا در همان سطح معماري يونان و رم حائز اهميت است. ساختن اين ابنيه آشکارا نشان دهنده تکنولوژي پيشرفته و شيوههاي مديريتي متمايز در جامعه ماياست.
جامعه مايا بر اساس قوانين منسجمي اداره ميشد و متخلفين از قانون و مرتکبين جرائمي که نظم اجتماعي را مختل کند، مانند عمل قتل يا زنا، به طور جدي مجازات ميشدند. هيچ فرقي بين قتل عمد و غير عمد وجود نداشت. چنانکه يک نفر شکارچي شکارچي ديگري را در جنگل بر حسب تصادف به قتل ميرساند، همانقدر مجرم شناخته ميشد که گوئي عمدا و با طرح قبلي دست به اين کار زده است. چنانکه شخص بدهکاري قادر به اداي دين خود نبود و خويشاونداني نيز نداشت که در اين کار او را ياري کنند، محکوم به بردگي ميشد، اما هنگامي که موفق به اداي دين خود ميشد، از بردگي آزاد ميگرديد. مجازات قتل مرگ بود و معمولا مجرم به دست خويشاوندان و منسوبين نزديک شخص مقتول به قتل رسانده ميشد. مجازات دزدي نيز بردگي بود، اما اين بردگي تا زماني ادامه داشت که اموال دزديده شده مسترد شود. مجازاتها معمولا بدون فاصله زماني تحقق مييافت و در جامعه مايا زندان براي نگهداري افراد دزد، قاتل و زناکار وجود نداشت.
افسانه خلقت در بين ماياها از يک پدر باستاني سخن ميگويد که روزي از کنار دهانه يک غار عبور ميکرد. در اين هنگام خدايان جهان سفلي او را صدا ميزنند و به شرکت در يک مسابقه توپ بازي فراميخوانند. او قلاب را ميگيرد و به جهان ظلمت فرود ميآيد و در همينجاست که خدايان جهان سفلي بلافاصله او را گردن ميزنند و سر او را از يک درخت آويزان ميکنند. کمي بعد دختر يکي از خدايان که از کنار درخت عبور ميکرد با سر بريده سخن ميگويد، در اين هنگام سر بريده آب دهان خود را بر تن دختر مياندازد و او حامله ميشود و در نتيجه از جهان سفلي رانده ميشود. او در سطح زمين زندگي ميکند و در موعد خود دو پسر دوقلوي رشيد را به دنيا ميآورد.
پسران بزرگ ميشوند و از سرنوشت پدر خود اطلاع پيدا ميکنند و طبعا براي گرفتن انتقام پدر از طريق دهانه همان غار به جهان سفلي سفر ميکنند و خدايان ظلمت را به رقابت در توپ بازي فراميخوانند و مسابقه را ميبرند. آنگاه يکي از آن دو برادر با استفاده از ترفندهايي که بلد بود، برادر ديگر را به قتل ميرساند و سپس دوباره وي را زنده ميکند. سپس برادر ديگر نيز عين همين نمايش را در مورد برادر خود انجام ميدهد و باعث شيفتگي و حيرت خدايان ميشود. در اين هنگام يکي از خدايان علاقهمند ميشود که در اين ماجرا شرکت کند و از آنها ميخواهد که وي را نيز به قتل برسانند و دوباره زنده کنند. يکي از دو برادر دعوت خدا را اجابت ميکند و وي را به قتل ميرساند، اما به جاي او، پدر مقتول خود را به زندگي دوباره فراميخواند. آن سه به زمين بازميگردند و چشم پدر به کشتزار ذرت ميافتد و خوشهاي از آن برميدارد. دو برادر هنگام رسيدن به سطح زمين به صعود ادامه ميدهند و به آسمان ميرسند. يکي از آن دو خورشيد ميشود و ديگري ماه. پدر نيز هنگامي که به سطح زمين ميرسد به خداي ذرت تبديل ميشود و خورشيد با نخستين طلوع خود وي را درود ميگويد. به همين دليل همه ماياها خود را اسلاف آن خوشه ذرت ميدانند. اين افسانه که در اسناد باستاني نيز مسطور است و صحنههائي از آن روي کارهاي دستي و سفالينهها منقوش است، شايد براي مدتي بيش از ۵۰۰۰سال توسط پدر بزرگها و مادربزرگها براي نوههايشان تعريف شده است و در فولکلور مايا جنبه محوري دارد.
رازهاي تمدن مايا بسيار زيادند و پژوهشگران هر آينه نکات حيرت انگيز جديدي را در باره ساختار اجتماعي، باورها و ظرفيتهاي تکنولوژيک جامعه مايا کشف ميکنند. اما پرسيدني است که چرا اين تمدن به مرحله تمدن تکنولوژيک مدرن و اختراع ماشين و ابزار پيشرفته معاصر و امثال آن نايل نيامده بود. پاسخ را بايد در غناي طبيعت در قاره آمريکا پيش از ورود سفيدپوستان و در محدود بودن جمعيت انسانهاي ساکن آن قاره جستجو کرد. اختراعات و ابداعات محصول احتياجند. هنگامي که جمعيت به حدي ميرسد که امکانات بومي ديگر پاسخگوي نيازهاي مادي و معنوي آحاد ملت نيست، اختراعات و ابداعات براي خروج از بن بست ضرورت پيدا ميکنند. انقلاب صنعتي اروپا دقيقا ناشي از اين ضرورت بود و هنگامي که اين انقلاب صنعتي منجر به ساخت کشتيهاي اقيانوس پيما گرديد، حرکتهاي استعماري نيز به اختراعات و ابداعات اضافه شدند و قدرت اروپائيان را به ميزان بيسابقهاي افزايش دادند.
اما در قاره آمريکا پيش از ورود سفيد پوستان وضعيت کاملا ديگرگونه بود. سرزمين و امکانات کشاورزي و ثروتهاي جنگل و دريا به حد وفور در اختيار جمعيتهاي محدودي از انسانها بود که در کنار همديگر در صلح و صفا زندگي ميکردند و مسأله اصلي جامعه همانا مديريت نحوه استفاده از منابع و بهينه کردن آن بود. در چنين شرائطي تمدنهاي بومي عليرغم داشتن پشتوانه تاريخي طولاني در مرحلهاي از رکود و زمستانخوابي به سر ميبرند.
الغرض، آشنائي بيشتر و موثرتر با تمدن مايا و سازمان اجتماعي و دستآوردهاي علمي و فرهنگي آن مستلزم تحقيقات گسترده تخصصي است که از توان و برنامه اين نويسنده و اين وبلاگ خارج است. ما با ارائه اين مقدمه صرفا زمينه را براي آشنائي با بعضي از اشعار و سرودهاي مذهبي مايا فراهم کرديم، چنانکه رويه اين وبلاگ ايجاب ميکند.
نغمههاي چيتبالچه که مجموعهاي از اشعار، ادعيه و اوراد مايائي است، تقريبا تنها منبع اشعار تغزلي باقيمانده از ماياها از دوران باستان به شمار ميرود. کتابت اين اثر به شخصي موسوم به «آبام» منسوب است که احتمالا يک شخص متنفذ و باسواد در جامعه مايا بوده است که تقريبا همزمان با ورود استعمارگران اسپانيولي صاحب منصب اجتماعي بوده است. به احتمال قريب به يقين او اين اثر را از يک نسخه باستاني به خط هيروگليف مايائي نسخهبرداري کرده بود. اين نغمهها از عشق، فلسفه، آئينهاي باستاني و ارزشهاي معنوي سخن ميگويند. عنوان اصلي کتاب چنين است: «کتاب نغمههاي رقص باستانيان که پيش از ورود سفيد پوستان در اينجا رايج بوده است». عنوان «نغمههاي چيتبالچه» در واقع از طرف نخستين مترجم اسپانيولي آن يعني زبانشناس برجسته آلفرودو بارِرا واسکوئز به اين اثر اطلاق شده بود. نسخه دست نويس اين اثر به احتمال قوي در قرن هجدهم نوشته شده است، ولي ممکن است استنساخي از يک نسخه دستي قديميتر از قرن پانزدهم باشد. اين اثر دستنويس ۱۸صفحهاي در سال ۱۹۴۲در منطقه يوکاتان کشف شد که بر کاغذ اسپانيولي مکتوب بود. اين اثر با الفباي لاتين نوشته شده بود که بلافاصله بعد از ورود اروپائيان براي ماياها تدوين شد و از آن تاريخ به بعد نوشتن با حروف هيروگليف مايائي و داشتن کتاب صحافي شده براي آنها ممنوع شده بود و مجازات تخلف از آن مرگ بود. برخي از اشعار موجود در اين اثر آشکارا قدمت بيشتري دارند، برخي شعرها نيز بخشهائي از شعرهاي آئيني قديمي را تشکيل ميدهند. برخي از شعرهاي آئيني نکتههاي توضيحي در خصوص شيوه انجام مراسم را شامل ميشوند. چهار شعر اين اين مجموعه را ميتوان مشخصا شعر عاشقانه ارزيابي کرد، مانند شعر «بوسهاي از دهان تو» و «برويم به مراسم پذيرش گل». دو شعر ديگر جنبه اوراد و ادعيه دارد: در ستايش خداي بزرگ آکولِل، مرثيه براي يتيم بي مادر بينوا. شعر ديگري در اين مجموعه در واقع وردي براي طلوع خورشيد است: براي مسافر سپيدهدمان.
ماياها خدايان متعددي را ميپرستيدند که برخي از آنها مرد و برخي ديگر زن بودند که به هرکدام از آنها قدرتها و کرامات خاصي نسبت داده ميشد. نام برخي از اين خدايان با توجه به نوع قدرت و کرامت آنها در اثر برده شدهاند. «ايتزامنا» يکی از خدايان مرد با قدرات استثنائي بود که خالق کائنات محسوب ميشد. خدايان ديگري بودند که در فرمان او و با نظارت او حکم ميراندند. «هونابکو» يکي از آنان بود که خداي يگانگي محسوب ميشد. خداي ديگر «کينيچ آهائو» يا خداي خورشيد بود. همچنين «سيت بولون تون» خداي ديگري بود که حوزه عمل او درمان بيماران و يا به عبارت ديگر امور پزشکي بود. همچنين خداي مونثي موسوم به «ايخ شل» در باور ماياها وجود داشت که نگاهبان زمين و ماه و آب و رنگين کمان و نظارت کننده بر سنت بافندگي و نقاشي و هنرهاي خلاق بود. همچنين خدايان مونث ديگري وجود داشتند که نگاهباني باران و محصول ذرت بودند و خداي ديگري که ستاره زهره را تمثيل ميکرد. چهار خداي ديگر نيز وجود داشت که هر يک در گوشهاي از عالم مستقر بودند و همچنين خدايان شر، مرگ و جهان سفلي.
مقصود از «مراسم پذيرش گل» در يکي از اشعار عاشقانه اين مجموعه همانا مراسم عروسي است که يا در مکان عمومي و يا در منزل عروس برگزار ميشد. مراسم گل نوعي آئين مذهبي بود که به کمک آن معشوق ميکوشيد عاشق را در حوزه نفوذ خود نگاهدارد يا او را به خود برگرداند. عدهاي از زنان به زعامت زني مسنتر شب هنگام در کنار چشمهاي در جنگل در نور ماه جمع ميشدند و معمولا به صورت برهنه در اطراف زني که از معشوق خود جدا افتاده بود، به رقص ميپرداختند و چندين زن نيز آواز ميخواندند. زن دلباخته نيز که او نيز برهنه بود، گلهاي پلومريا را در آب ميريخت و آن را به شربت عشق تبديل ميکرد.
![]()
يکي از اهرام مايائي در مکزيک.
يکي ديگر از نغمههاي اين مجموعه به مراسم پرسش از ريش سفيدان و رؤساي قوم اختصاص دارد. مقصود از اين پرسش و پاسخ آن است که اصل و تبار و صداقت رئيس مورد ارزيابي قرار گيرد. اين مراسم در آغاز هر کاتون به وقوع ميپيوست. هر کاتون دوره زماني معادل بيس تون است که مجموعا ۷۲۰۰روز را شامل ميشود. در اين مراسم تعدادي سوال محرمانه به صورت رمزي مطرح ميشود. پاسخها نيز به همان صورت جنبه رمزي دارد و با استفاده از يک زبان رمزي صورت ميگيرد که تنها اشراف و افرادي که ممکن است به درجه رياست قبيله برسند، بر آن اشراف دارند. اين سوالات و پاسخهاي مربوطه و زبان رمزي آن به احتمال قوي از ازمنه بسيار قديم به صورت سينه به سينه از نسلي به نسل بعد منتقل شدهاند. شعر اين نغمه در واقع يک داستان افسانهاي شبيه به داستان اسفينکس مصر را بيان ميدارد. در اينجا يکي از طرفين به صورت افعي پردار ظاهر ميشود و موجود ديگري به صورت يک حيوان صدپا خودنمائي ميکند که معماهاي مطرح شده توسط او به وسيله افعي پاسخ داده ميشود و بدينوسيله حيوان صدپا شکست ميخورد. اين داستان تا حدودي هم به مبارزه نور و تاريکي مربوط ميشود.
فولکلور ماياها شديدا با مسائل تقويم پيوند خورده است. تقويم گسترده مايا از عقايد کيهانشناسي و نجوم آنان نشأت گرفته است. پيوند فولکلور با تقويم چنان تنگاتنگ است که فهم مضامين شعر و فولکلور بدون درک نکتههاي تقويمي تقريبا غير ممکن است. آنان دو نوع سال داشتند، سال مقدسي که از ۲۶۰روز تشکيل ميشد و سال خورشيدي شامل ۳۶۵روز. هر ماه از ۲۰روز تشکيل ميشد و هر يک از روزها نام اختصاصي خود را داشت. سال خورشيدي مايا نيز به ۱۸ماه ۲۰روزه تقسيم ميشد و ۵ روز پاياني سال نيز يک ماه اختصاصي را تشکيل ميداد. اين پنج روز پاياني نحس و شوم تلقي ميشد که بايد در طول آن از خوردن انواع غذاها و استحمام و رابطه جنسي پرهيز کرد. شعر «روزهاي پاياني تاريک سال» با اين نکته تقويمي ارتباط دارد و عقيده عامه بر آن است که پايان جهان در يکي از همين روزها روي خواهد داد (هم اينک که شايعات مربوط به پايان جهان در اواخر سال ۲۰۱۲ميلادي بر سر زبانهاست، استناد به تقويم مايا دارد). به همين منظور مراسمي در منزل يکي از رؤساي قبيله تشکيل ميشد و مجسمه يکي از خدايان مايا در همين مجلس قرار داده ميشد. مجسمه يکي ديگر از خدايان مايا در خارج شهر در ميان تلي از سنگها قرار داده ميشد و يک جاده اختصاصي هم براي آن ساخته ميشد که رديفي از درختان در طرفين آن قرار داشت. در همين مکان براي خداي مذکور هدايائي عرضه ميشد و سپس مجسمه او به منزل رئيس منتقل ميگرديد و مراسم در حضور آنان ادامه مييافت.
آغاز سال جديد همواره با نو شدن همه چيز توأم بود. تمامي ابزارها را از بين ميبردند و ابزارهاي جديدي به جاي آنها ميساختند. يکي از شعرهاي مجموعه تحت عنوان «خاموش کردن (آتش) باستاني در کوهستان» حاکي از آن است که آتشي که در طول سال در کوهستان در اشتعال بود و از آن مراقبت به عمل ميآمد، در پايان سال طي مراسمي خاموش ميگرديد و به جاي آن آتش جديدي افروخته ميشد.
براي مسافر سپيدهدمان
پرندگان آوازخوان،
بر شاخههاي درخت کتان ابريشم،
پرندگان مگس خوار، پرندگان کوچک زرد،
فاختهها، مرغان مقلد،
همه خوشبختند،
پرندگان نشأت گرفته از خداوندند.
بانوي بزرگ هم پرندگان خود را دارد،
پرندگان کوچک، سهرههاي کوچک،
قناريها، پرندگان زرين پر،
اينها همه پرندگان آن بانوي زيباست.
اگر پرندگان چنين خوشبختند،
چرا ما نباشيم؟
آنها در سپيدهدم از هر زمان ديگري زيباترند،
زيرا در فکرشان تنها آواز و بازي جريان دارد.
اين شعر که مضمون آن دعوت به شور و نشاط و ارتقاي نيروي زندگي است، از طراوت غير قابل تصوري برخوردار است و عناصر طبيعت به صورت بکری در آن به کار گرفته شده است، مانند: کاکو (عربي:وقواق)، (انگليسي: cuckoo) پرندهاي است مشخصا شبيه فاخته که صداي دورگهاي دارد و از عادات عجيبش آن است که تخم خود را در لانه پرندگان ديگر ميگذارد. يا مرغ مقلد (انگليسي: mockingbird) پرندهاي از تيره آمرکائي که استعداد عجيبي در تقليد صداي پرندگان ديگر دارد.
روزهاي تاريک پايان سال
روزهاي گريه، روزهاي شر،
شيطان آزاد است،
و دروازههاي دوزخ باز.
نيکيها فرار کردهاند، و همه جا را شر فرا گرفته است،
همه جا ناله و گريه است.
يک سال گذشته است،
و سال رقم خورده است.
سراسر ماه، روزهاي بدون نام،
روزهاي دردناک، روزهاي شر، روزهاي سياه.
انوار زيباي چشمان هونابکو،
در حق فرزندان زميني خود،
هنوز ناپيداست،
زيرا در طول همين روزهاست که،
گناهان تمام انسانهاي زمين سنجيده ميشود،
زنان و مردان، کودکان و بزرگسالان،
ثروتمند و فقير، دانا و جاهل،
ارباب و نوکر،
کارگزار، حاکم، سرکرده،
کاهنين باران، مستشاران، مأموران،
خطاهاي همگان در همين روزها سنجيده ميشود،
زيرا پايان زمان در همين روزها فراخواهد رسيد،
از اينرو گناهان همه انسانهاي روي زمين،
سنجيده خواهد شد،
همه گناهان در جام بزرگي ريخته خواهد شد،
جامي که با خاک موريانه ساخته شده است،
هونابکو اشک مظلومان را در جام ميريزد،
هنگامي که جام لبريز شود،
پايان جهان خواهد بود.
شعر «روزهاي پاياني تاريک سال»، چنانکه مشاهده شد، اطلاعات زيادي را در باره تقويم و باورهاي ماياها در باره آغاز و پايان جهان منعکس ميسازد. اينک با ترجمه ترکي اين شعر زيبا به پايان اين مقاله ميرسم:
ايلين سوْن قارانليق گونلري
آغي گونلري، يامان گونلر،
شئيطان اؤزگوردور،
جهنيمينسه قاپيلاري آچيق،
ياخشيليقلار اوُزاقلاشيب، هر يئري ايسه يامانليق بورويوب،
هر يئردن اينيلتي سسي گلير،
بير ايل کئچميش،
ايل دوًنموش،
آي بوْيو آدسيز گونلر،
عذابلي گونلر، يامان گونلر، قارا گونلر،
هونابکونون يئر اوزونده ياشايان اؤولادلارينا،
گؤزل باخيشلارينين ايشيلتيسي،
گؤزه گؤرونمور،
باخ بوُ گونلردهدير کي،
يئر اوزونده ياشايان اينسانلارين گوناهلاري ساييلير،
قادينلار، کيشيلر، اوُشاقلار، ياشليلار،
وارلي، يوْخسول، بيلن، جاهيل،
ارباب و قوُل،
ايشچي، باشچي و حاکيم،
ياغيش کاهينلري، مشورتچيلر، مأمورلار،
هامينين خطالاري بوُ گونلرده اؤلچولر،
اوْنا گؤره کي، زامان همين گونلرده بيتهجک،
بوُ اوزدن بوتون اينسانلارين گوناهلاري اؤلچولمهلي،
بوتون گوناهلار بؤيوک بير بارداغين ايچينه توًکولهجک،
مور پالچيغيندان دوزلديلميش بير بارداق،
هونابکو مظلوملارين گؤز ياشلاريني بارداقدا توْپلاياجاق،
بارداق دوْلوب- داشاندا،
دونيا سوْنا چاتاجاق.
بعضي منابع مورد استفاده:
- ترانههاي چيت بالچه، مقالهاي سودمند در سايت کتابخانه آزاد
- نغمههاي چيت بالچه، متن نسبتا کامل نغمههاي مشهور مايائي
- نغمههاي چيت بالچه، شعراي باستاني آمريکاي مرکزي، تهيه و تدوين از جان کرل، بنياد مطالعات آمريکاي مرکزي
- تمدن مايا، دانشنامه ويکيپديا
- زبان مايا، دانشنامه ويکيپديا
مناجات با خورشيد
هيچ کس فکر نميکند که پرتوهاي خورشيدي که در عکس زير مشاهده ميشود، در چهارده قرن قبل از ميلاد نشانه چنان کفر و چنان خصومتي با نظام ديني موجود در مصر تلقي شده باشد که بر سر آن هزاران نفر جان خود را از دست بدهند و يک ملت براي مدتي بيش از سه ده در تلاطم و آشوب زندگي کند. علت آن که اين تصوير خورشيد و پرتوهاي متساتع از آن موجب چنين تلاطمي تاريخي در آن دوره گرديد، در مضمون آن نهفته بود که انسانها را به جاي پرستش خدايان متعدد، به پرستش خدائي واحد، بيهمتا و قادر متعال فراميخواند که هرچند جنبهاي متافيزيکي داشت، اما قدرت لايزالش در تصوير خورشيد مجسم ميگشت.
![]()
آخناتن و اعضاي خانواده او در حال پرستش خداي خورشيد (آتن)
پرستش اين خداي غير عادي در دوره يکي از فراعنه مصر موسوم به آمونهوتپ چهارم (دوره سلطنت: ۱۳۵۳- ۱۳۳۶ قبل از ميلاد) و با مبارزات طولاني او در ميان بخشي از مردم مصر متداول گشت. اين فرعون که بعدها به «آخناتن» تغيير نام داد، نخستين کسي در تاريخ است که به تبليغ انديشه يکتاپرستي همت گماشته است. نخستين موحد جهان بدين معني است که وي نخستين تبليغ کننده انديشه توحيدي در جهان به شمار ميرود که اسناد و شاخصهاي مادي قابل استناد و محکمي از او و آئين او باقي است. علت تأکيد ما روي اين مسأله از آن نظر است که قرآن شريف پيامبران متعددي را به ما معرفي ميکند که مبلغ انديشه توحيدي بودهاند.
آخِناتِن در کودکي در يک خانواده سلطنتي سنتي مصر پرورش يافت که متضمن احترام گذاشتن به خداي موسوم به «آمون» و همراهي با مراسم ديني گستردهاي بود که از صدها سال پيش در چهارچوب يک نظام ديني چند خدائي در فرهنگ مصر ريشه دوانده بود. در آن هنگام آمون در طبس در بالاترين مرتبه خدائي قرار داشت و شبکه گستردهاي از معابد و کاهنين آنها بر معنويات مردم نظارت داشتند. آخناتن در جواني توجه خود را به خداي متفاوتي معطوف کرد که جنبه متافيزيکي و توحيدي داشت و نميدانيم که آيا خود از طريق شهود به کشف آن نايل آمده بود، يا اين که پرستش اين خدا قبلا در بين اقشار محدودي از مردم رايج بوده و او از آن طريق با آن آشنا شده بوده است. به هر حال او خداي مورد پرستش خود را «آتن» نام نهاد و خورشيد را سمبل آن دانست و هنگامي که به مقام فرعوني رسيد، علنا عدم التزام خود به خداي سنتي مصر موسوم به «آمون» را اعلام داشت و ضمن اعراض از کاهنين مصر، نام خود را نيز از «آمون هوتپ» (رضايت آمون) به «آخناتن» (شکوه آتن) تغيير داد. او اعلام داشت که «آتن» خداي واحد و بيهمتاست که کائنات را آفريده است. او ضمنا اصرار داشت که تنها خود و زوجهاش ميتوانند با خداي آتن ارتباط داشته باشند. پرتوهاي خورشيد که در مکان جلوس آخناتن و همسرش ميتابند، ظاهرا معناي خاصي را القا ميکنند. اين پرتوها بر همه جا و همه کس فرو ميافتند و در همه چيز روح زندگي را القا ميکنند، اما تنها آخناتن و زوجه اوست که پيام خدا را دريافت ميدارند. انوار خورشيد علاوه بر انتقال نيروي زندگي به همه جانداران، ضمنا سمبل شفافيت و حقيقت بود.
به خاطر تبليغ اين نوع انديشههاي غير متعارف بود که کاهنين از اطراف او پراکنده شدند و او طريقت «آمون» را غير قانوني اعلام کرد و معابد مقدس آنها را تعطيل نمود. همسر او که تا آن هنگام «نفرتيتي» ناميده ميشد، تغيير نام داد و به «نفر نفرو آتن» به معناي «زيبائي آتن زيباست» موسوم گرديد. آنگاه پادشاه و ملکه به علت سنگيني نفوذ کاهنين آمون تصميم گرفتند تا از طبس خارج شوند و پايتخت جديدي را موسوم به «آخِتاتن» بنيان گذاري کردند. بيشتر درباريان و اساتيد هنري نيز به پايتخت جديد کوچ کردند.
مجسمه آخناتن
شهر آختاتن که بعدها «آمارنا» ناميده شد، در سالهاي ۱۳۵۳- ۱۳۳۵ قبل از ميلاد به نام خداي آتن پايه گذاري شده بود. معماري اين شهر نسبت به معماري سنتي مصر سبکي متفاوت داشت، و همه اجزاء هنري به کار رفته در تزئينات معماري آن مبنائي نسبتا ناتوراليستي داشت و نشان دهنده صحنههاي واقعيتري از زندگي بود. فرعون به کمک همسر خود بناهاي با عظمت متعددي را در اين شهر پايهگذاري کرد و به فرمان او، مراسم متعددي در قصرها و معابد آن به افتخار «آتن» برگزار گرديد. سپس آخناتن شروع به اعمال فشار بر پيروان آئينهاي سنتي مصر نمود و حملات او عليه پرستش کنندگان اديان ديگر به ويژه دين آمون شدت گرفت. از معابد آمون سلب تقدس ميشد و هر نوع نشانه عبادت و عبوديت از اين معابد محو ميگرديد. آخناتن حتي آرم خانوادگي پدر خود را که پيش از او فرعوني مقتدر بود، نيز تغيير داد، زيرا علامت آمون در آن مستطر بود.
اين اقدامات موجب تحريک خشم کاهنين و بخشي از ملت مصر گرديد و کشور دچار ناآرامي شد. براي اعمال فشار بر کاهنين و حاميان پولدار آنها، از بسياري از ساکنين شهرهاي مصر سلب مالکيت ميشد و ملک و مزرعه آنها مصادره ميگرديد. معابد رو به ويراني نهادند و اکثر آنها به پايتخت جديد وابسته شدند. اما تضاد بين انديشه ديني سنتي که ريشه عميقي در فرهنگ مصر داشت، و آئين جديد که بسيار غير متعارف مينمود، نه تنها فروکش نکرد، بلکه رفته رفته شديدتر و غامضتر شد. کينه و نفرت همه جا را فراگرفت و خون مردم مصر به نفع اين يا آن خدا بر زمين ريخته شد.
مرگ نابهنگام او در هجدهمين سال سلطنت موجب تزلزل در نظام حکومتي او گرديد. گفته ميشود که پزشک مخصوص او براي جلوگيري بيشتر از خونريزيها، وي را عمدا به قتل رسانده بود. بعد از مرگ آخناتن، شورش در مصر بالا گرفت، و قدرت مجددا به دست کاهنين طرفدار خداي آمون افتاد و تمام معابد بازسازي شد. احتمال دارد که عده بسيار زيادي در طول اين کشمکشها کشته شده باشند و موميائي آخناتن نيز هيچوقت به دست نيامده است که خود حاکي از وجود جدالهاي گسترده در سرتاسر کشور بعد از مرگ اوست. دو نفر از سرکردگان نظامي وي به نام «آي» و «هورم هب» رهبري شورشها را به دست گرفتند و بعد از تسلط بر کشور و بازسازي معابد، کاهنين جديد را نيز از بين نظاميان انتخاب کردند تا معابد بتوانند سلطه بيشتري بر امور معنوي کشور داشته باشند. شهر ممفيس به عنوان پايتخت جديد انتخاب شد و شهر آختاتن به شهر متروکه تبديل شد و در معرض شنهاي بيابان قرار گرفت. بيشتر بناهاي آن تخريب گرديد و قطعات آن براي استفاده در ساختمان معابد جديد به شهرهاي ديگر منتقل گرديد. فراعنه بعدي کوشش زيادي در محو آثار دوره آخناتن مصروف کردند و در اين کار نيز تا حدودي موفق بودند. نام آخناتن تا حد يک «شورشي» تغيير منزلت يافت.
اسناد تاريخي نشان ميدهد که آخناتن به علت درگيريهاي داخلي، در سياست خارجي ناکارآمد و مسامحهکار بوده است. مهمترين اين اسناد مجموعهاي از نامههاي مکتوب بر روي لوحههاي گلي به خط ميخي است که از آمارنا به دست آمده اند. اين نامهها همگي مربوط به استانداران و کارگزاران محلي است که از آخناتن براي مقابله با تعدي بيگانگان و کنترل وضعيت، تقاضاي کمک مالي و انساني کردهاند و ناکام بودهاند. گفته ميشود که برخي از متصرفات مصر نيز در اين دوره از دست رفته است.
![]()
متن مناجات با خورشيد از اسناد تاريخي شهر آمارنا(شرح در ادامه مطلب)
گسترش نسبتا سريع طريقت آخناتن در ابتداي سلطنت، حاکي از آن است که طريقت يکتاپرستي را او بنيان گذاري نکرده بود، بلکه اين آئين در بين مردم مصر رواج نسبي داشته است و وي صرفا پرچم آن را برافراشته بوده و در اين راستا به قدرت بخشي از توده مردم متکي بوده است. انتقال پايتخت به شهر جديد التأسيس آختاتن نشان ميدهد که سلطه کاهنين بسيار گسترده و قابل مقايسه با قدرت فرعون و حتي فراتر از آن بوده است، زيرا علاوه بر آن که آخناتن مجبور به خروج از پايتخت سنتي مصر شده بود، هيچ شهر ديگري را نيز براي تحکيم پايه سلطنت و نظام فکري خود امن و مساعد نميديده است و به همين دليل مجبور به تأسيس شهري جديد، آن هم تقريبا در منطقهاي صعب الحصول بوده است که معتقد بود خداوند در انتخاب مکان آن وي را راهنمائي کرده است. مکان پايتخت طوري انتخاب شده بود که غير از جانب مشرف به رود نيل، همه جوانب آن با صخرهها محاصره شده بود.
اما همه اين اقدامات خطرناک و غير عادي و به مبارزه طلبيدن نظام گسترده کاهنين مصر نيز حاکي از ايمان عميق اوست، و گرنه يک فرعون قانوني و موروثي مصر چرا بايد به خود روا بدارد که با نظامي چنين ريشهدار و شبکه معابد چنين گستردهاي به مبارزه برخيزد و آسايش خود و آرامش کشور را به طور جدي به خطر بيندازد؟ ذهن او به خوبي دريافته بود که معابد مصر، در عين حال که بر حکمت و تعاليم سنتي متعالي متکي بود، مورد استفاده کاهنيني قرار ميگرفت که بر بخش اعظم ثروت مصر استيلا داشتند و معنويات و معتقدات مردم مصر را تحت سيطره خود داشتند. ذهن او همچنين نشانههاي بسيار نيرومندي از توحيد را دريافته بود و حتي معتقد بود که خداوند با او رابطه برقرار ميکند و از نعمت وحي هم خود را برخوردار ميديد، اما هرگز خود را به عنوان پيامبر معرفي نکرد.
همانطور که گفتيم، شيوه بيان هنري در دوره جديد دچار تحول گرديد. برعکس فراعنه ديگر، آخناتن تصويري از خود ارائه ميداد که کمتر خداگونه و بيشتر انسانگونه بود. همه فراعنه ميکوشيدند خود را شبيه خدايان جلوه دهند و تصاويري که از آنان بر روي ابنيه ارائه ميشد، آنها را باشکوهتر و قد بلندتر از آحاد ملت نشان ميداد. هيچ منظرهاي که فرعون را در زندگي عادي همراه خانواده خود نشان دهد، نه به چشم ميخورد و نه مجاز بود. اما اکثر تصاوير و پيکرههاي آخناتن که باقي ماندهاند، او را به سان مردي شبيه مردان ديگر نشان ميدهند و تصاويري از آن دوره وجود دارد که وي را در حال نشستن در کنار همسر خود نشان ميدهد در حالي که فرزند خود را نيز در آغوش نشانده است. تصاوير وي ضمنا او را به صورت مردي ظريف و لطيف نشان ميدهند و حتي جلوههاي زنانه چندي از قبيل برجستگي سينهها و ظرافت عمومي در اعضاي بدن نيز در آنها مشهود است.
اما تعمق در مضمون تکخدائي مورد تبليغ او نيز اهميت به سزائي دارد. اقوام و مللي بودهاند که خداي واحدي را ميپرستيدهاند، اما اين خداي واحد شخصيت شبه انساني داشت، اقوام ديگري نيز شيئ ويا حيوان واحدي را ميپرستيدهاند. لذا يکتاپرستي به خودي خود نميتواند مفهومي متعالي محسوب شود و هنگامي معناي متعالي پيدا ميکند که اولا خداي مورد پرستش حقيقتا مفهوم مصدر و منشأ کائنات را افاده کند و ثانيا معيارهاي اخلاقي يعني مرز بين صواب و ناصواب نيز تعريف دقيقي در آن داشته باشد و مرز آنها مشخص باشد.
حال مهمترين سوال علمي و تاريخي که در خصوص يکتاپرستي آخناتن و رفورمهاي مذهبي او پيش روي ماست، عبارت از آن است که اولا خداي او تا چه حد جنبه جسماني و دنيوي داشته است، و ثانيا کدام نظام اخلاقي را تبليغ ميکرده است که با نظام موجود مصر نيز در تعارض چنين عميقي قرار داشته است. او در فرماني که در ابتداي سلطنت خود خطاب به درباريان صادر کرده، صراحتا اعلام کرده است که مجسمههاي مورد احترام موجود در معبدها و قصرها چيزي جز بت نيستند و نقشي در زندگي ندارند و شايسته احترام نيستند.
براي شناخت جهان بيني ديني آخناتن منابع متعددي وجود دارد، ولي هيچ يک از آنها به اندازه مناجاتي که خود او در باره خورشيد يا خداي موسوم به آتن تدوين کرده و مستقيما از آرامگاه خانوادگي او به دست آمده است، گويا و بيانگر نيست. از متن اين مناجاتنامه چنين برميآيد که او خورشيد را تمثيل کننده خداي يکتا ميداند و قدرتهاي لايزالي بر او قائل است و آن را حقيقتا سرچشمه همه حيات و نيروي به حرکت درآورنده همه مخلوقات ميداند. وظائف آتن مانند ساير رب النوعها تخصصي و محدود نيست، او بر زمان و مکان احاطه دارد و رويش و تحرک همه جانداران و هستي همه موجودات بيجان از اوست. اما ظاهرا مردم از خداي آتن چيزي را طلب نميکنند، از او آمرزش نميخواهند، و براي او قرباني نميکنند. در آيين آتن، برعکس آيينهاي سنتي مصر، ظاهرا سحر و جادوگري نقشي را ايفا نميکنند.
خداي آتن، چنانکه از متون باقيمانده از آن دوره برميآيد، برخلاف خداي بني اسرائيل خدائي جهاني است و صرفا متعلق به سرزمين مصر نيست. همچنين در اين نوع جهان بيني ديني ظاهرا تکليف زندگي بعد از مرگ روشن نيست و حتي ممکن است باورهاي دين آمون در مورد زندگي پس از مرگ که يک سناريوي پيچيده و طولاني دارد، بخشي از تصوير زندگي بعد از مرگ در آئين آتن را نيز تشکيل داده باشد.
معنويات و نظام اخلاقي خاصي که احتمالا از يکتاپرستي او سرچشمه ميگرفت، کاملا شناخته شده نيست و مطالعه آن، شيوههاي علمي پيچيدهاي را ميطلبد. اما نشانههائي که از زندگي شخصي و خانوادگي او در دست است و جلوههاي هنري به کار رفته در ساختمان ابنيه آن دوره، همگي نشانگر يک تحول فرهنگي بنيادين به نفع توده مردم است. تغيير نظام ديني با انتقال قدرت کاهنين سنتي همراه بود. تا آن موقع، کاهنين تنها واسطه ارتباط مردم با خدايان بودند و بر بيشتر ثروت مصر و ماليات مردم و معنويات آنها سلطه داشتند. انتقال تقدس از کاهنين به شخص پادشاه مستلزم آن بود که به سلطه کاهنين بر امور اقتصادي و فرهنگي کشور خاتمه داده شود و همين خود نشان ميدهد که يکتاپرستي مورد تبليغ آخناتن نه تنها امري تفنني و تجملي نبوده است، بلکه تقابل شديد ارزشهاي اخلاقي و فرهنگي چنان در آن مشهود است که حتي ارزش آن را داشته است که اريکه فرعوني و سلطه بلامنازع خود را به خاطر آنها به مخاطره بيندازد. اين مسأله به قدري در دنياي فکري او نفوذ داشته است که کلمه «آتن» را در ترکيب نام چهار تن از شش دختر او مشاهده ميکنيم.
همانطور که گفتيم، موميائي آخناتن هرگز به دست نيامده است. اين موضوع ضمن آن که نشان دهنده کشت و کشتار شديد به خاطر سلطه بر قدرت در اواخر سلطنت اوست، از لحاظ پزشکي نيز حائز اهميت فراوان است، زيرا پزشکان احتمال ميدهند که او به يک بيماري نادر موسوم به «سندروم مارفان» مبتلا بوده است. سندروم مارفان نوعي اختلال ژنتيک در نظام بازسازي بافتهاي بدن محسوب ميشود که مبتلايان به آن عوارضي از قبيل شکل ظريف و بلند بدن و ساق پا و انگشتان، برآمدگي شکم و سينه، ضعف بينائي، و در موارد پيشرفته، اختلال در نظام عصبي را از خود نشان ميدهند.
در راستاي اصلاحات فرهنگي آخناتن به يک پديده زبانشناختي نيز برخورد ميکنيم که حائز اهميت است. تا قبل از سلطنت او همه متون رسمي و قوانين به زبان مصري ميانه نوشته ميشد که با زبان مردم عامي مغاير بود، مانند زبان لاتين که بعضي از متون مسيحي بدان نوشته ميشوند، بي آن که مردم عادي بر آن اشراف داشته باشند. اما آخناتن فرمان داد که تمامي متون رسمي و ديني بايد به زبان توده مردم، که اينک «زبان مصري جديد» ناميده ميشود، تدوين شود.
در نامهاي از نامههاي آمارنا به شماره ۱۳۸ درباريان آخناتن به او با لفظ «خورشيد همه سرزمينها» خطاب کردهاند. خارج از تشريفات درباري که موازين خود را دارد، اين طرز خطاب نشان ميدهد که آخناتن خود را تنها نماينده «آتن» در زمين ميدانست و اگر هم شخصيت او را به عنوان پادشاهي مهربان، انساندوست، اصلاحگر و شعر پيشه بپذيريم، نميتوانيم انکار کنيم که برخورد با آن همه مخالفين از همه جهات مصر ناگزير نوعي از استبداد را بر دربار حاکم ميکرده است.
اسناد تاريخي مصر بر خلاف اسناد تاريخي بين النهرين کمتر در کنترل مافياهاي تاريخي بوده و بخش اعظم آن محافظت شده است، در حالي که بيشتر اسناد بين النهرين معدوم يا مکتوم شدهاند. يک علت عمده آن عبارت از اين واقعيت است که بيشتر اسناد بين النهرين از حوزه ايران به دست آمد و به شدت مورد توجه يهوديان بود، زيرا يهود در بين النهرين حضور طولانيتري داشت و به مرحلهاي از تشکل و سازمان اجتماعي و سياسي رسيده بود که بر سير حوادث منطقه تأثير تعيين کننده ميگذاشت. تاريخ بين النهرين بدون نظارت يهود نميتوانست کاملا برملا شود و يهود همواره کوشيده است تا با تفکيک و تمييز آنها بتواند تاريخ بين النهرين را طوري تدوين کند که با متون موجود تورات همخواني داشته باشد. اما اسناد تاريخي مصر در دورهاي مورد بررسي و کاوش قرار گرفت که مصر در حوزه عثماني بود و ضمنا ارتباط خيلي گستردهاي با تاريخ يهود نداشت. از اينرو حقائق نسبتا شفافي از حوادث دوره فراعنه مصر در دست است و پژوهشگر تاريخ در دسترسي به اسناد موثق دچار مشکل چنداني نميشود. مثلا تمامي حوادث و اتفاقاتي که در اين نوشته در باره سلطنت آخناتن مذکور افتاد، همگي مستدل و متکي بر آثار باقي مانده از آن دوره است. اين که غرب تقريبا هيچ شبکه عنکبوتي مافياي تاريخي را پيرامون فرهنگ مصر باستان نتنيده است، موجب باخت بسيار بزرگ و جبران ناپذيري شده است که پيش از اين در همين وبلاگ به تفصيل مورد بررسي قرار گرفته و اينک فقط با اشاره گذرا از روي آن خواهيم گذشت. باخت بزرگ غرب عبارت از آن است که رابطه بين فرهنگ يونان با مصر باستان برملا شد و با آن که اروپا يونان باستان را يکي از مظاهر مهم فرهنگ اروپائي ميداند، نميتواند اين نکته را پنهان بدارد که فرهنگ يونان باستان از مسيرهاي نامرئي متعددي برگرفته از فرهنگ مصر باستان ميباشد.
نکته با اهميت ديگري که در مورد مناجات با خورشيد وجود دارد، تطابق مضموني نسبي اين سرود با يکي از متون مقدس مسيحي موسوم به «مزامير» (Psalms) است که چندين صد سال بعد از زمانه آخناتن تدوين شده است. در واقع متن سرود خورشيد از لحاظ مضمون و انديشه با مزمور ۱۰۴ مسيحي انطباق حيرت انگيزي دارد. اين مسأله نميتواند امري تصادفي باشد و شايد علت آن وجود تعداد زيادي از بردگان مصري بوده باشد که بر آئين آخناتن مومن بودهاند و ضمن فرار از مصر به سوي بين النهرين و فلسطين از طريق سينا متن آن را زمزمه ميکردهاند و موجب انتقال آن به آئين مسيحيت شدهاند. مثلا به بند آغازين سرود خورشيد دقت کنيم:
آنگاه که در مرزهاي غربي آسمان غروب ميکني،
زمين در تاريکي فرو ميرود، گوئي که مرگ از راه رسيده است،
و انسانها در منزلهاي خود ميخوابند،
سرهايشان پوشيده است و قادر به ديدن همديگر نيستند.
گنجينهها از زير سر آنها ناپديد ميشود، و آنها بيخبرند،
شيرها از لانه خود بيرون ميجهند،
و مارها براي گزيدن بيرون ميآيند،
تاريکي کامل همه جا را فرا گرفته است و زمين در سکوت،
خالق زمين و آسمانها و مخلوقات در افق آرام گرفته است.
اينک بخشي از مزمور ۱۰۴:
تو ظلمت را ميآفريني و شب فرا ميرسد،
همه درندگان جنگل بيرون ميجهند،
شيرهاي جوان به دنبال صيد خود نعره ميکشند،
و روزي خود را از خداوند طلب ميکنند.
اگر تئوري انتقال مضامين اين سرود به صورت سينه به سينه را بپذيريم، در آن صورت بايد قبول کرد که طريقت آخناتن در زمانه خود مورد پذيرش عده زيادي از مردم عامي بوده است و ليکن دوره کوتاه سلطنت او و سرکوب قاطع تمام مظاهر طريقت او بعد از سقوط سلطنتش مانع از آن شده بود که اين طريقت به غناي فرهنگي بيشتري نايل آيد و صاحب آموزشهاي معنوي گسترده و فقه وسيعي بشود.
اما اينک از اين مسائل ميگذريم و در مناجات خورشيد که به احتمال قوي از قلم خود آخناتن تراوش کرده است، دقيق ميشويم. اگر تدوين کننده آن نيز شخص ديگري غير از خود آخناتن بوده باشد، تغييري در وضع نميدهد، زيرا در هر حال منعکس کننده ايدئولوژي رسمي و مورد تأييد فرعون ميباشد. ترجمههاي متعددي از اين سرود مذهبي باستاني وجود دارد که متن آنها با همديگر مغايرتهاي بعضا جدي دارد. ارائه ترجمه دقيق آن مستلزم تسلط بر زبان مصري ميانه و جديد دارد که بنده از اين نعمت محرومم. اما من ترجمههاي مختلف را با هم مقايسه کردم و ترجمههاي فارسي و ترکي که به دنبال ميآيد، را بر اساس متن انگليسي موجود در سايت مصر باستان انجام دادهام که به نظر من واقعبينانهتر است. بايد يادآوري کنم که ترجمه ترکي را تا حدي به شکل آزاد (بدون تصرف در مضمون) انجام دادهام تا به زبان شعر نزديکتر باشد.
مناجات با خورشيد
۱
اي که سلطنت خود را در کرانههاي آسمان برقرار کردي،
اي که سرچشمه همه حيات توئي،
به هنگامي که از افقهاي مشرق درخشيدن آغازيدي،
سرزمينها را سرشار از زيبائيهاي خود کردي.
تو زيبائي، بزرگي و درخشاني،
تو بر فراز سرزميني که آفريدهاي حرکت ميکني،
و با پرتوهاي خود آن را احاطه ميکني،
و آن را براي فرزند محبوب خود (آخناتن) محافظت مينمائي.
با آن که دوري، اما پرتوهاي تو زمين را فرا ميگيرد،
و با آن که چشمان انسانها را خيره ميکني،
رد پاي تو ناپيدا است.۲
آنگاه که در مرزهاي غربي آسمان غروب ميکني،
زمين در تاريکي فرو ميرود، گوئي که مرگ از راه رسيده است،
و انسانها در منزلهاي خود ميخوابند،
سرهايشان پوشيده است و قادر به ديدن همديگر نيستند،
گنجينهها از زير سر آنها ناپديد ميشود، و آنها بيخبرند،
شيرها از لانه خود بيرون ميجهند،
و مارها براي گزيدن بيرون ميآيند،
تاريکي کامل همه جا را فرا گرفته است و زمين در سکوت،
خالق زمين و آسمانها و مخلوقات در افق آرام گرفته است.۳
آنگاه که هر روز با نمايان کردن قرص درخشان خود طلوع ميکني،
زمين ميدرخشد،
تاريکي از برابر پرتوهاي تو ميگريزد،
مردمان دو سرزمين آغاز روز را جشن ميگيرند،
تو آنها را بيدار ميکني و به حرکت درميآوري،
آنان خود را ميشويند و لباس به تن ميکنند،
بازوان خود را ميافرازند و آمدن تو را شکر ميگويند،
آنگاه بر روي تمام زمينها به کار ميپردازند.۴
حيوانات با آرامش در مراتع ميچرند،
درختان و گياهان سرسبزند،
پرندگان آشيانههاي خود را ترک ميگويند،
و بالهاي خود را به علامت بزرگداشت تو ميگشايند.
حيوانات چهارپا بر روي پاهاي خود ميدوند،
و موجودات بالدار به پرواز درميآيند و باز مينشينند،
هنگامي که تو در آسمان فراز ميآيي،
همه آنها از شور زندگي سرشار ميشوند.۵
قايقها لنگر ميکشند و در امتداد رود به حرکت درميآيند،
با آمدن تو همه راهها گشوده ميشود،
ماهيان در برابر تو در آب به جست و خيز ميپردازند،
پرتوهاي تو به اقيانوس سبز ميرسد،
اين توئي که بذر مردان را در رحم زنان ميکاري،
اين توئي که بذر مردان را ميآفريني،
توئي که کودک را در رحم مادر بيدار ميکني،
و او را به علامت محبت نوازش ميدهي، تا گريه نکند،
تو حتي در رحم مادران از آنها پرستاري ميکني،
تو به تمام مخلوقات نفس ميدهي،
توئي که دهان طفل را باز ميکني تا به او غذا دهي.۶
هنگامي که جوجه درون تخم جيک- جيک آغاز ميکند،
تو به آن نفس ميبخشي تا زنده بماند،
تو نيروي رشد به او ميدهي تا تخم را بشکند،
سپس تخم را ميشکند و برروي پاهاي کوچکش حرکت ميکند،
و آفرينش خود را اعلام ميدارد.۷
تو چه معجزاتي داري!
چشم انسانها آنها را مرموز ميبيند،
اي خداي يکتاي بيمثال توانا،
تو زمين را خالي از سکنه آفريدي، چنانکه اراده کرده بودي،
تو انسانها را آفريدي و حيوانات بزرگ و کوچک را،
هر آنچه بر زمين است، از آفرينش توست،
و هر آنچه راه ميرود و هر آنچه در جو به حرکت درميآيد،
تو کشورهاي غريبي را آفريدي، مانند خور و کوش،
و همچنين مصر را آفريدي.
تو هر انساني را در جايگاه خود قرار ميدهي،
به او مال و روزي ميدهي،
و روزهائي که معدودند.
انسانها به زبانهاي گوناگوني سخن ميگويند،
بدنها و رنگ پوست آنها متفاوت است،
زيرا تو آنها را از همديگر تفکيک ميکني.۸
تو سيلابهاي نيل را در آسمان به حرکت درمي آوري،
تا مطابق اراده خود به مصريان زندگي ببخشي،
با آن که خداي همه مصريان و سرزمين آنها هستي،
براي آنها زحمت ميکشي و براي آنها ميدرخشي،
در روز، قرص با عظمت و شکوهمند خورشيدي،
تو به سرزمينهاي دوردست نيز حيات ميبخشي،
و سيلابهاي نيل در آسمان را براي آنها به حرکت درميآوري،
که مانند امواج دريا فرو ميريزند و زمينها را مرطوب ميکنند،
تو چه معجزاتي داري، اي خداي ابديت!
تو سيلابهاي نيل را در آسمان براي بيگانگان به حرکت درميآوري،
براي چهارپاياني که در هر سرزمين راه ميروند،
اما براي مصر، باشد که نيل از جهاني ديگر جريان يابد.
پرتوهاي تو کشتزارها و باغها را بارور ميسازد،
براي خاطر توست که آنها زندهاند.۹
تو براي خاطر مخلوقات خود فصول را ميآفريني،
زمستان را، براي آن که آنها را خنک کني،
تابستان را، براي آنکه در گرماي تو آرام گيرند،
تو آسمانهاي دوردستي را آفريدهاي تا در آنها بدرخشي،
قرص درخشان تو بر هر آنچه آفريدهاي نظارت ميکند،
که با شکوه کبريائي خود ظاهر ميشود و به سرزمينهاي دور و نزديک ميتابد،
از يگانگي هيئت تو تا به هزاران شکل مختلف،
شهرها و روستاها و کشتزارها و راهها و رودها،
همه چشمها به تو خيره ميشوند، اي قرص درخشان!۱۰
هيچ کس جز فرزندت آخناتن ترا نميشناسد،
تو قدرت فهم منويات خود را به او بخشيدي،
او قدرت تو را ميشناسد،
همه مخلوقات زمين در دستهاي توست،
درست بدان صورت که آنها را آفريدهاي،
با طلوع تو آنها حيات مييابند، و با غروب تو ميميرند،
تو خود همانا درازاي حياتي،
انسانها از طريق تو در حيات باقي ميمانند،
تا زماني که غروب کني، چشمانشان مملو از زيبائي است،
و هنگامي که در غرب ناپديد ميشوي، همه کوششها متوقف ميشود.۱۱
تو جهان را براي پسرت برپا داشتي،
هم اوست که از جسم تو متولد شد،
فرمانرواي مصر عليا و مصر سفلي،
هم اوست که با حقيقت زندگي ميکند، اي خداوند بخشنده تاج،
آخناتن، که روزگار او طولاني باد،
و همسر شريف فرمانروا،
همو که آخناتن بدو عشق ميورزد،
ملکه دو سرزمين، نِفِرنفراته- نفرتيتي،
زنده باشد و تا ابد شکوفا شود.
گونشه سسلنيش
۱
سنسن اؤز سلطنتيني گؤيلرده قوُران،
سنسن حياتين دوُرو قايناغي،
شرقين اوفوقلريندن پارلايان زامان،
هر يئري گؤزلليگينله بزهين سنسن،
سن گؤزلسن، سن بؤيوکسن، پارلاقسان،
ياراتديغين يئرلرين اوستوندن اؤتوب،
هر يئره شوُعاعلاريني دائيم يايارسان،
سئوگيلي اوْغولون (آخناتن) اوچون،
قوْرورسان داغلاري، چايي، مئشهني،
هامينين گؤزونو قاماشديرارکن،
ايزلرين سنين گؤرونمز اوْلور.
۲
گؤيلرين ان باتي سينيرلاريندا،
آخشام ساعتلري باتديغين زامان،
يئر اوزو بورونر قارانليقلارا،
هر يئري اؤلومون ظولمتي توُتار،
اوُيويار اينسانلار اؤز ائولرينده،
باشلاري اؤرتولو، گؤزلري عاجيز،
باشلاري آلتيندان بوْل خزينهلر،
گئدرکن کيمسهنين خبري اوْلماز،
آسلانلار يوُوادان کوکرهييب چيخار،
ايلانلار سانجماغا هر آن تلسر،
قارانليق هر يئري- يوُردو بوروموش،
هر يئردن کسيلميش آياق سسلري،
يئر- گؤيون، جومله يارانميشلارين،
تانريسي اوُفوقده دينجلمکدهدير.۳
سن هر گون دوْغاندا مؤحتشم نوُرلا،
کائينات بورونور ايشيغا هر آن،
ظولمتين اوْردوسو گئري چکيلر،
شوُعاعلارينين اؤنوندن سنين،
ايکي اؤلکهنين خالقي قوُتلايار،
يئني بير گونون باشلانيشيني،
اوْنلاري يوُخودان اوْيادان سنسن،
هاميسين آياغا قالديران سنسن،
هر کيمسه يوُيونوب، گئيينديگينده،
قوْل آچيب، آلقيشلار گليشلريني،
هر يئرده اينسانلار باشلار امگه.۴
حئيوانلار اوْتلايار ياشيلليقلاردا،
آغاجلار، بيتکيلر طراوت بوُلار،
قوُشلار يوُواسيندان چيخار سئوينجک،
آلقيش سؤيلهيهرک سنين آدينا،
اللي- آياقلي حئيوانلار قاچار،
قانادلي وارليقلار گؤيلرده اوُچار،
سن گؤي اوزونده قالخارکن هر گون،
ياشام يانغيسي دوْغار هر يئرده.۵
قاييقلار چاي بوْيو گئت- گله باشلار،
توم يوْللار آچيلار سن گلن زامان،
اؤنونده قايناشار سوُدا باليقلار،
ايشيق دالغالاري، نوُر شوُعاعلاري،
چاتار دنيزلره، اوْقيانوسلارا.
ارکک توْخومونو يارادان سنسن،
ارکک توْخومونو قادين رحمينه،
مؤعجوزه ايله کؤچورن سنسن،
آنالار بطنينده کؤرپهلر ياتار،
اوْيانار سنين مؤعجوزهلرينله،
اوْنلاري بسلهييب- قوْرويان سنسن،
اوْنلارين مرهمي، سيغالي سنسن.
بوتون مخلوقلارا نفس وئررسن،
کؤرپهنين آغزيني آچان دا سنسن.۶
جوجه يوُمورتانين ايچريسينده،
جوگگولدر سنين مشيتينله،
ياشاسين، عالمه گؤز آچسين دئيه،
سن اوْنا نفس، قودرت وئررسن.
بيلديرر چيخارکن دار دونياسيندان،
اؤز وارليغيني، اؤز کيمليگيني.۷
حئيرانام سنده نه مؤعجوزهلر وار،
اينسانلار بوُنلاري سير حساب ائدر،
اي ائشسيز، ميثيلسيز، گوجلو ايلاهي،
يئرلري ازلده بوْم- بوْش ياراتدين،
سوْنراسا ياراتدين توم اينسانلاري،
ياراتدين بيتکيني، قوُشو، حئيواني،
يئرده هر نه وارسا، سن ياراتميشسان،
ياراتدين دنيزي، داغي، اوْرماني،
خور آدلي، کوُش آدلي اؤلکه ياراتدين،
هابئله ياراتدين ميصير يوُردونو،
هر کسي قوْيدون اؤز اوُيغون يئرينه،
هر کسين پايينا اؤز نصيبيني،
هر کسين پايينا عؤمور- گونونو،
مرحمتله يازان سنسن ايلاهي.
هر شئي باشقاسيندان سئچيلسين دئيه،
خيلقته تؤرهلي رنگلر وئردين،
اينسانلار فرقلي ديلده دانيشار،
بدني، دريسي، ديلي فرقلي.۸
ميصير اهاليسي ياشاسين دئيه،
نيل سوُلاريني آخيدان سنسن،
سن اوُلو تانريسان بوُنونلا بئله،
اينسانلار اوچون امک قوْيورسان،
گوندوزلر گؤيلرده پارلايار چئورهن،
توم اؤلکهلري ياشادان سنسن،
نيلين سوُلاري آخار گؤيلرده،
سنين امرينله، سنين گوجونله،
ياغيشلار ياغارکن يئرلر ياشارار،
سنين امرينله، سنين گوجونله.
سنده نه قودرت، مؤعجوزهلر وار،
اي سوْنسوز زامانين اوُلو تانريسي!۹
تدبيرله ياراتدين مؤوسيملري سن،
سريني، ايستيني آنلاتماق اوچون
قيشلاري ياراتدين، يازي ياراتدين،
ايشيقلار عالمه ياييلسين دئيه،
ياراتدين سينيرسيز سمالاري سن،
پارلايان گؤزلرين سنين هر زامان،
توم مخلوقلارا نظارت ائدر،
مؤحتشم طرزده ظاهر اوْلاندا،
سوْنسوز سمالاردا پارلاياريکن،
مينلرجه شکيلده اوْلان شهرلر،
کندلر، ساحهلر، يوْللار، مئشهلر،
توم يارانميشلار سني سئير ائدر،
اي سوْنسوز زامانين اوُلو تانريسي!۱۰
سئوگيلي اوْغلوندان باشقا بير کيمسه،
تانيماز آديني، سانيني سنين،
سن اوْنا اؤزونو آنلاتماق اوچون،
عاغيل باغيشلادين، گوج باغيشلادين،
توم يارانميشلار سنين الينده،
حياتا باشلارلار سن چيخان زامان،
ياشايان هر مخلوق، آخشام چاغيندا،
سن سوْنسوز گؤيلرده باتارکن اؤلر،
حياتين سورجي، بوْيو اؤزونسن،
اينسانلار سنينله حياتدا قالار،
نه قدر گؤيلرده سن پاريلدارسان،
توم گؤزلر غرق اوْلار گؤزلليکلره،
غربده گؤزلردن ايتديگين زامان،
يوروشلر دايانار، گئديش دايانار،۱۱
دونياني اوْغلونا وار ائدن سنسن،
سن اوْنا خاقانليق باغيشلاميشسان،
يوُخاري، آشاغي ميصير يوُردوندا،
حقيقت اوْنونلا اوْلموش کؤنولداش،
باشينا اوْغلونون تاج قوْيان سنسن!
قوْي اوُزون سلطنت سورسون ميصيرده،
قوْي اوْنون سئويملي حيات يوْلداشي،
ياشاسين شؤوکتلي زامان ميصيرده.
چيچکله بزنسين دؤوران ميصيرده.
بعضي منابع مورد استفاده:
1 - Pritchard, James B., The Ancient Near East, Princeton University Press, 1958
2 - Akhenaten and the Religion of Light, Erik Hornung, David Lorton, Cornell University Press, 2001
سايتهاي مفيد:
1 - Pharaohs of the Sun
2 - The Great Hymn to the Aton
3 - Akhenaten
4 - Amarna Project
5 - Akhenaten Temple Project
6 - AKHENATEN AND THE RELIGION OF THE ATEN
7 - Hymn to The Sun
معلقات سبع
برخي از خوانندگان عزيز تأکيد داشتند که وبلاگ بايد بخشي از سطور خود را به نقد شعر اختصاص بدهد. ضمن اين که نقد شعر حوزه اختصاصي خود را دارد، اين کار به دليل ديگري نيز از هدف ما به دور است. ما در اين وبلاگ قصد معرفي شعرائي از کشورهاي مختلف جهان را داريم که در عين حال که از توان شعري بسيار بالائي برخوردارند، در کشور ما کمتر شناخته شدهاند. نقد هنگامي معنا ميدهد که موضوع نقد براي خواننده کم و بيش شناخته شده محسوب شود و پيش زمينه ذهني براي اين مسأله وجود داشته باشد. از اينرو در اين وبلاگ همچنان عمدتا به شناخت شعرا و آثار آنها از منظر اختصاصي خودمان ميپردازيم و سعي ميکنيم محيط اجتماعي و عوامل شکل دهنده شخصيت شاعر را کم و بيش شناسائي کنيم.
يکي از شعراي معاصر و نسبتا معروف مغول موسوم به مند اويا (Mend-Ooyo) در باره شکل گيري شخصيت شاعري خود چنين مينويسد:
«من فرزند قومي کوچندهام. ما همواره در سپيدهدم به راه ميافتاديم. هنگامي که کودکي بيش نبودم، روي يک گاري مملو از اشياء مختلف درون يک سبد مينشستم و با حرکت يکنواخت شترها به پيش ميرفتيم و چشم من به طلوع خورشيد روشن ميشد. شايد در همينجا بود که ريتم اشعار آينده من به من الهام شد. هنگامي که به منزل جديد ميرسيديم، همه چيز به نظر من تازه ميرسيد، مرغان ماهيخوار آبيرنگ، رگههاي باريک مه، سلسله تختهسنگها، تپههاي خال- خال، همه چيز.
«پدرم مرا روي زانوانش مينشاند و کمانچه خود را رودرروي من قرار ميداد و مشغول نواختن نغمهاي طولاني و شفاف ميشد که يک نغمه بومي بود، و هنگامي که اين نغمه در گوش من طنين انداز ميشد، کوهها به نظر من مغرورتر، رودخانهها زلالتر و آواز پرندگان آهنگينتر مينمود. «احساس ميکردم که جسم کوچک من نيز به يک ساز موسيقي تبديل شده است که پدرم آن را به ارتعاش درميآورد. به اين ترتيب شعر من با ملودي تلفيق ميشد».
ملاحظه ميکنيم که شکل زندگي قبيلهاي و شيوه کوچ موسمي و جغرافياي منطقه مورد سکونت شاعر و فولکلور حاکم بر اجتماع تا چه حد در شکل گيري شخصيت و ريتم شاعرانه يک شاعر نفوذ دارد. ملاقات با خورشيد در سپيدهدمان، تغيير اقليم و آشنائي با مرغان ماهيخوار و تخته سنگها و تپههاي خالدار و ساير فاکتورهاي محيطي از يک سو، و حضور در آغوش پدر و نظاره کردن و گوش فرادهي به صداي سحر انگيز کمانچه پدر از سوي ديگر را نميتوان در تکوين شخصيت شاعر مورد غفلت قرار داد. همين عوامل را اگر در مورد زندگي شهريار دنبال کنيم، با يک سلسله عوامل محيطي و اجتماعي متفاوت رودرروئيم، که تابلوهاي ديگرگونهاي را در برابر چشمان ما متجلي ميسازد:
حيدر بابا، ايلديريملار شاخاندا،
سئللر- سوُلار شاققيلداييب آخاندا،
قيزلار اوْنا صف باغلاييب باخاندا،
سلام اوْلسون شؤوکتيزه، ائليزه،
منيم ده بير آديم گلسين ديليزه.
همين عوامل را در مورد Henrik Ibsen شاعر و نويسنده نروژي بايد از منظر عوامل جغرافيائي و روابط اجتماعي ديگرگون جستجو کرد و يا جغرافياي صحرا و جو چادر نشيني و روابط اجتماعي باديهنشيني را در مورد يک شاعر باستاني عرب مانند حارث بن حلزة، يکي از اصحاب معلقات سبع، بايد در مرکز توجه قرار داد.
گفته شده است که شعر جاهلي وحدت تأليف نداشت . شعر جاهلي با ايستادن در اطلال و آثار خانه محبوب و ذكر خاطرههاي گذشته و بيان حوادث راه و پايان ناگهاني همراه بود. عاطفه شاعر جاهلي بسيط بوده است و دامنه خيال او چندان وسيع نيست .
حتي بسياري از تحليلگران ادبي، شعر جاهلي عرب را صرفا از اين نظر که نمونه نسبتا شاخصي از زبان عربي فصيح پيش از اسلام را ارائه ميدهد، ارزيابي ميکنند، زيرا اين اشعار از لحاظ گنجينه لغات و ترکيبات لغوي و نحوي و صنايع ادبي و غيره از غناي واقعا بالائي برخوردارند. بيترديد «سند تاريخي بودن» نيز يکي از حقوق شناخته شده شعر است، اما صرفا از اين منظر نميتوان شعري را شعر شناخت و ضمنا «دامنه خيال او چندان وسيع نيست» نيز حکم دقيق و منصفانهاي به نظر نميرسد.
برخي از پژوهندگان شعر عرب قبل از اسلام (موسوم به شعر جاهلي) برآنند که پروسه ادبي در حال و هواي آن روزگار بسيار نيرومند بوده است و شاعر دوره جاهلي تمثيل کننده تمام عيار يک محيط ادبي بسيار غني و سرشار از رمانتيزم، ولو خالي از تفکر فلسفي بوده است. پيش از اين گفتهايم که شعر نه «مرامنامه حزبي» است و نه کلاس درس فلسفه، هر چند عنصر تفکر در غناي آن نقش تعيين کنندهاي را دارد، اما آنچه که با عباراتي نظير «ايستادن در اطلال و آثار خانه محبوب» مورد تحقير و تساهل قرار ميگيرد، نه تنها نشانه سادهلوحي شعر پيش از اسلام نيست، بلکه از عاليترين نمونههاي تفکر شعري در جهان باستان محسوب ميشود که خود عرب آن را با عبارت «الوقوف علي الأطلال» يا «تماشاي ويرانهها» بيان داشته است که يک نمونه آن را ميتوان در قصيده امروالقيس موسم به «قفا نبک» (بايستيد تا گريه کنيم) مشاهده کرد:
دوستان، توقف کنيد تا بر خاطره معشوقه من و منزل او گريه کنيم،
همينجا، در کرانه همين باديه، ما بين دخول و حومل بود که خانه او قرار داشت.
آثار اقامتگاه او هنوز هم کاملا از بين نرفته است،
با آن که باد از شمال و جنوب همواره بر آن ميوزد...
(از قصيده «قفا نبک من ذکري حبيب و منزل»، اثر امروالقيس شاعر معروف يمني دوره پيش از اسلام، که جزء معلقات سبع محسوب ميشود).
او در بخشي از قصيده خود با الفاظ بسيار زيبا و تشبيهات خارق العاده به توصيف معشوقه خود و زيبائيهاي جسماني او ميپردازد، بي آنکه عفت کلام را از دست بدهد و سپس منظرهاي از توفان و بارش باران را در صحراي «غبيط» تصوير ميکند که ميتوان آن را شاهکاري در توصيف طبيعت محسوب کرد. او کوه مرتفع را همچون انسان غول پيکري تصوير ميکند که لباس راه راهي به تن کرده است و در اين ميانه ابرها تمام باران خود را فرو ميريزند (و ألقي بصحراء الغبيط بَعاعَهُ) که باعث رويش گلهاي فراواني در صحراي غبيط ميشود، چنانکه گوئي يک تاجر يماني از صندوقهاي خود حرير و ديبا ميپراکند. او بدين تشبيهات خارق العاده کفايت نميکند و رعد و برق آسمان را به برخورد و درخشش ناگهاني دو دست در آسمان (لمعُ اليدين: کنايه از کف زدن) تشبيه ميکند و آذرخش را تاج آسمان معرفي ميکند (حبّي مکلّل: ابر تاجدار). پس آيا منصفانه است که دامنه خيال در شعر جاهلي را بسيط بينگاريم؟
ورود تمام عيار به حوزه شعر عرب و حتي شعر دوره جاهلي نه ميتواند هدف وبلاگ ما باشد و نه مقرون به منطق است، زيرا نوشتههاي پر محتوي در اين زمينه فراوانند. ما در اين مقال صرفا بر آنيم که آشنائي خود با طبيعت شعر دوره جاهلي و يکي از قصيدههاي متعلق به مجموعه «معلقات سبع» موسوم به «قفا نبک من ذکري حبيب و منزل» (بايستيد تا گريه کنيم بر خاطره معشوقه و خانه او) اثر امروالقيس را ارتقاء دهيم.
مقصود از اصطلاح «دوره جاهليت» که بکرات مورد استفاده قرار ميگيرد، همانا دوره پيش از تشرف به دين اسلام است که اروپائيان نيز اين مفهوم را در مورد خودشان با اصطلاح Pagan به معني «کفر» بيان ميدارند و منظورشان دوره قبل از تشرف به دين مسيحيت يا دوره چند خدائي يونان و رم ميباشد.
شعر عهد جاهلي شايد به علت زندگي اجتماعي بسيط در شبه جزيره از نعمت تفکر عميق محروم بود، اما شاعر عهد جاهلي از مصالح بيمانندي نيز برخوردار بود که به کمک آن توانسته بود جايگاه خود را در تاريخ تثبيت کند، و آن همانا زبان تواناي عربي و لهجه فصيح آن بود که ظرفيتهاي بياني غير متعارفي را در اختيار شاعر قرار ميداد.
«زبان عربي از غنيترين زبانهاست از جهت کلمات، و اصيلترين زبانهاست از لحاظ قدمت، و جاويدترين آنها از جهت آثار، و وسيعترين آنها از نظر استعداد و ظرفيت، و پايدارترين آنها در برابر حوادث و دگرگونيهاي زمان، هم از لحاظ برتري و غلبه در زيبائي بر ديگر زبانها و هم از لحاظ استواري و استحکام. آري زبان عربي دلنشينترين زبانهاست از جهت بيان، و روانترين زبانهاست از لحاظ سبک و اسلوب، و شگفت آورترين آنها از نظر تأثير، و سرشارترين آنها از جهت ماده و منبع، و قابل گسترش هرچه بيشتر براي همه مطالبي که در دايره احساس قرار ميگيرد، يا در انديشه و خاطر انسان فعاليت ميکند، از قبيل مطالبي که در باب تحقيق علوم و وضع قوانين و به تصوير کشيدن خيال شاعرانه و تعيين منافع و مصالح عمومي مردم طرح ميشود. اين زبان با هماهنگي و تناسبي که در وضع کلمات آن ، و پيوستگي و انسجامي که در اجزاي آن وجود دارد، زبان ملتي بيسواد بوده که نه در حکمت يونان حرکت و فعاليتي داشته و نه در صنعت چين. اين قوم از ميان رفتند، در حاليکه اين زبان پس از آنان باقي ماند، همگام با هر نسل و متناسب با هر زمان و مکان.
«اگر در اين زبان روح بزرگي وجود نداشت، باقي نميماند و روزگارانش به انقراض ميگرائيد و قدرتش راه ضعف و زبوني ميگرفت». (الوسيط في الأدب العربي و تاريخِهِ، احمد عمر الاسکندري و مصطفي عناني، ترجمه دکتر سيد محمد رادمنش، انتشارات جامي، تهران ۱۳۷۸)
تک- تک عبارات اين پاراگراف که بسيار دقيق بيان شده است، نياز به تعمق دارد، اما از همه مهمتر اين که نويسنده به «روح بزرگ زبان عربي» اشاره ميکند که عليرغم انقراض نسل متکلمين به آن، به زندگي ادامه داده و متناسب با هر زمان و مکان نقش خود را به عنوان بستر انتقال انديشه و احساس ايفا نموده است. مختصر اين که زبان عربي، صرفا با اتکاء به روح دروني خود و قدرت ناشي از آن، نه تنها خود را از گزند روزگار مصون داشته و بر زمان و مکان غلبه کرده است، بلکه تعداد قابل توجهي از زبانهاي منطقه را نيز از خطر زوال نجات داده است. تعدادي از اين زبانها که با زبان عربي فصيح رابطه خويشاوندي داشتند، مانند زبان محلي سوريه و لبنان، به راحتي در آن هضم شدند. اين زبانهاي محلي که در حکم «سايه»هاي زبان عربي محسوب ميشوند، ضمن حفظ موقعيت خود به عنوان زبانهاي محلي، در حوزه علم و انديشه تابع زبان عربي فصيح گرديدند. گروه ديگري از زبانهاي دنياي اسلام نيز مانند ترکي و فارسي، در اثر قرار گرفتن در محيط فرهنگي ناشي از ظهور اسلام و تبديل زبان عربي به زبان آکادميک، ضمن حفظ هويت دروني خود، با اخذ کلمات و ترکيبات گوناگون از زبان عربي، صلاحيت بيشتري براي بقا در تاريخ و جلوه نمائي در عرصه فرهنگ و تفکر کسب نمودند.
اينک با آن که عصر تکنولوژي و تحولات صنعتي منظره نويني از زبانهاي حاکم را پديد آورده است که به علت سيادت کشورهاي صنعتي اجتناب ناپذير مينمايد، هنوز هم جهان اسلام ميتواند و بايد به داشتن سرمايه بينظيري نظير زبان عربي مباهات کند و آگاه باشد که اين روح بزرگ همچنان با نيروي دروني خود زنده است و همچنان زبان علم و دانش و تفکر محسوب ميشود.
به اين ترتيب در کنار عوامل گوناگون ذي مدخل در تکوين شعر و شخصيت شاعر که تا کنون شناسائي کردهايم، در مورد شعر عرب با فاکتور جديد و منحصر به فردي آشنا ميشويم که همانا وجود زبان نيرومند شاعرانه به صورت حاضر و آماده پيش از تکوين روابط اجتماعي پيچيده و تفکرات فلسفي در جامعه بدوي شبه جزيره پيش از ظهور اسلام است. اين پديده، يعني پيشي گرفتن زبان از تفکر، که زبان عربي دوره باستان نمونه تمام عيار آن محسوب ميشود، با امکانات کنوني ما غير قابل توضيح است و تنها تئوري که ميتوان براي خروج از تناقض به آن متوسل شد، عبارت است از وجود تمدني پيشرفته با بنيادهاي فرهنگي بسيار مستحکم و متعالي که به دلائل مجهولي دچار انقراض شده و بازماندههاي قليل آن توانستهاند خود را به جاهاي نسبتا امني مانند صحاري شبه جزيره برسانند و در همانجا ضمن تداوم زندگي به شکل بدوي، به حفظ امانت تاريخي با ارزشي موسوم به زبان عربي که شايد نام آن نيز «زبان عربي» نبوده است، مشغول شوند. معمولا شعراي ملتهاي مختلف در طول تاريخ سعي در ارتقاء زبان شاعرانه به موازات آفرينش شعري خود بودهاند و پديده ارتقاء زبان در بين اين ملتها عميقا مديون کوشش شاعران براي خلق آثاري بوده است که امکانات بالقوه زبان از بيان منظور آنها به طور نسبي عاجز بوده است. اما در شعر عربي به طور اعم و شعر دوره جاهليت به طور اخص با اين پديده سر و کار داريم که امکانات و قابليتهاي زبان بسيار فراتر از احساسات و مضمونهاي شاعرانهاي است که شاعر قصد بيان آنها را دارد. به اين ترتيب، زبان به جاي اين که صرفا بستر و وسيله انتقال احساس و تفکر قرار گيرد، خود به صورت يکي از عوامل موثر زايش تفکر و احساس عمل کرده است.
انتخاب قصيده امروالقيس که سلطان الشعراء دوره جاهليت محسوب ميشود، و خود نيز از تبار سلاطين بوده است، از اين منظر براي ما بسيار آموزنده است.
الا ايها الليلُ الطويلُ الا انجَل
بصبح، و ماالإصباح منک لأمثل.
(اي شب طولاني، آيا صبحي به دنبال تو نميآيد؟ هرچند صبحي که به دنبال تو بيايد، نيز برتري ندارد).
در همين بيت ساده شاهد صنايع ادبي چندي هستيم که تأکيد بر آن خالي از فايده نيست. دقت کنيم که «الا»ي نخست در مفهوم ندا و خطاب به کار رفته (اي شب طولاني) و «الا»ي دوم جنبه استفهام دارد (مگر نه به صبح تبديل ميشوي؟)، کما اين که استفاده از مفاهيم «صبح» و «إصباح» (به صبح رسيدن، صبح را دريافتن) در کنار همديگر نمونه جامع و کاملي از اقتدارات نحوي و لغوي است که نظير آن را نميتوان در ۱۴۰۰ سال پيش در زبانهاي ديگر سراغ گرفت.
فيالک من ليل کأنَّ نجومَهُ،
بکل مغاز الفتل بِيذبِلُ.
(چه شبي که گوئي ستارگانش با ريسماني محکم به کوه يذبل بسته شدهاند).
عبارت «يالک من ليل» دقيقا به معناي «چه شبي» نيست، اگر بخواهيم آن را دقيقتر ترجمه کنيم، بايد بگوئيم: «تو عجب شبي هستي که...» و يا «بگو، تو چه نوع شبي هستي که...». اين عبارت در زبان عربي بسيار زنده و پرتوان است، مثلا گفته ميشود: «يالها من مصيبة» (عجب مصيبتي) و يا «يالها من سفسطة» (عجب سفسطهاي!).
تري بَعرَ الأرآم في عرصاتها...
(سرگين آهوي وحشي را در عرصات آن ملاحظه ميکني).
در بعضي ترجمهها «عرصات» را «حيات و خانه» و «باغ و عمارت» و امثال آن ترجمه کردهاند، اما شاعر در مورد ويرانههاي خانه معشوق خود صرفا از عبارت «عرصات» استفاده کرده که اينک پوشيده از سرگين حيوانات است. من به هيچ وجه حاضر نيستم به خاطر بار عاطفي سنگيني که دارد، «عرصات» را با هيچ عبارتي عوض کنم، که ضمنا با جغرافياي باديه نيز کاملي زيادي دارد.
ففاضت دموع العين مني صبابة،
علي النحر حتي بلَّ دمعي مِحمَلي.
(اشک چشمانم از سوز عشق تا سينه سرازير شد، به نحوي که تسمه شمشير مرا نيز به آب شست).
دقت کنيم که اگر «مِحمَلي» را «مَحمِلي» بخوانيم، در آن صورت چنين معني خواهد داد: «به نحوي که کجاوه مرا نيز به آب شست». اما بايد دانست که در اين بيان شاعرانه، «ريزش اشک» با عبارت «فاضت دموع العين» (فاضَ: سيل آسا شد و جاري گشت، دموع العين: قطرههاي چشم، اشک).
شعر عربي دوره جاهليت در کشور ما مورد تحقيق و پژوهش کافي قرار نگرفته و بيشتر ادباي ما نيز صرفا به ذکر نام شعرا و بعضي خصوصيات ادبي آنها اکتفا ميکنند. در دورههاي ليسانس ادبيات فارسي از روي معلقات به صورت گذرا رد ميشوند و در دورههاي ليسانس زبان و ادبيات عرب معمولا تا ۸ واحد درس معلقات جزء دروس دانشجويان منظور ميشود، اما هيچ يک از آنها معمولا اشراف نسبي بر اين آثار نفيس پيدا نميکنند، گوئي آشنائي با معلقات نيز خود به امري معلق تبديل شده است. من منابع غربي معيني را ملاحظه کردهام که آثار باقي مانده از آن دوره را به طور کامل شرح ميدهند و تحليل ميکنند، مانند:
- السبع المعلقات، ترجمه از عربي به انگليسي و شرح ابيات به قلم فرانک جانسون، نشر دانشگاه کاليفرنيا
اما منابع فارسي بسيار کم و ناقصند. با اين حال ذکر بعضي از اين منابع ميتواند حسن ختام خوبي بر اين مقاله باشد:
- معلقات سبع، ترجمه عبدالمحمد آيتي، انتشارات سروش، تهران ۱۳۸۸
- شرح معلقات سبع، احمد ترجاني زاده، با مقدمه جليل تجليل، انتشارات سروش، تهران ۱۳۸۸
- بررسي نشانه شناختي و مردم شناسي معلقات سبع، عبدالملک مرتاض، سيد حسين سيدي، انتشارات دانشگاه فردوسي مشهد، ۱۳۸۶
- آينه خيال، شرح فارسي و عربي قصائد سبع طوال، دکتر محمد رضي مصطفوي نيا، مرتضي اميري نژاد، نشر بوستان کتاب، تهران ۱۳۸۹
آفاناسي فِت
در اين مقاله قصد معرفي شاعري با قدرت بيان فلسفي و عاطفي حيرت انگيز را داريم که جزء مفاخر ادبيات روس محسوب ميشود و شايد در کشور ما هم چندان شناخته شده نيست. کند و کاو ما در باره شعر ملل بعضا سوالات ظريفي را برميانگيزد، از جمله بعد از نشر مقاله اخير در باره فضولي، يکي از خوانندگان اظهار نظر کرده بود که گويا به تصور او من عاشق ادبيات بيگانه هستم، اما با خواندن مقاله فضولي متقاعد شده است که من عاشق ادبيات ايران هستم. سوال معصومانهاي است، اما اندکي ناآگاهي هم در آن محسوس است که بايد به اين دوست جوان و ساير خوانندگاني که ممکن است با سوالات مشابهي مواجه باشند، توضيح مختصري را ارائه بدهيم.
ادبيات مانند همه شاخههاي هنر پديدهاي جهاني است و مضمون آن نيز به بيان احساسات و عواطف و جهان بيني انسان اختصاص دارد. زبان صرفا وسيلهاي براي بيان اين احساسات و يا مضمونهاي فلسفي است. البته ادبيات هر ملتي رنگ و بوي خاص خود را دارد و بر اساس ذهنيت خاص آن ملت تجلي ميکند، از اين رو هر ملتي به سهم خود در غنيتر کردن اين ميراث جهاني نقشي را ايفا ميکند. اما نکتهاي که هرگز نميتوان از آن غافل شد، عبارت از آن است که، عشق و علاقه به ادبيات خودي، که امري کاملا طبيعي و حتي ضروري است، هرگز به معني بيزاري از و بيگانگي با ادبيات ساير ملل و اقوام نيست. برعکس، به منظور گسترش افق ديد و ارائه تصويري غنيتر از ادبيات خودي ناگزير از آشنائي با ادبيات ملل هستيم و اين در مورد ساير شاخههاي هنر نيز بدون استثناء صادق است. مشاهير بزرگ ادبي کشورمان نيز که فضوليها و حافظها از نمايندگان بارز آن هستند، بخش بزرگي از غناي فکري خود را مديون تسلط بر زبانهاي متعدد و آشنائي با ادبيات ملل ديگر بودهاند. هر قدر هم که دايره اين تسلط و آشنائي با فرهنگهاي بيگانه تنگتر بوده، شاعر يا نويسنده به همان نسبت به تنگ نظري و کوتهبيني بيشتري مبتلا بوده است.
الغرض، آفاناسي فت (Afanasii Fet)، شاعر و نويسنده سرشناس روس در سال ۱۸۲۰ چشم به جهان گشود. پدر او يک زميندار سرشناس بود و از طرف مادر نيز تباري آلماني داشت. نظرياتي نيز وجود دارد حاکي از آن که آفاناسي فت منشأي نيمه يهودي داشته است. او از سن ۱۴ سالگي بتدريج احساسات شاعرانه را در خود کشف ميکرد. در زندگينامه خود مينويسد: «در لحظات آرامي که با لاقيدي محض توأم است، گلهائي را درون خود احساس ميکردم که مانند جريانهاي مارپيچ گونهاي گوئي از عمق به سطح حرکت ميکنند. ليکن هر بار احساس ميکردم که اينها ساقههاي عقيم و بيباري بيش نيستند که هيچ شکوفهاي به آنها متصل نيست. هميشه ابياتي را مينوشتم، اما بلافاصله در نظرم حقير جلوه مينمود و آنها را از بين ميبردم».
![]()
آفاناسی فت (۱۸۹۲- ۱۸۲۰)
در سال ۱۸۳۷ با مساعدت ناپدري خود موفق شد به يک مدرسه شبانهروزي در مسکو منتقل شود و سپس در سال ۱۸۳۸ در دانشگاه مسکو ثبت نام نمود و در همينجا بود که وي نخست به تحصيل در رشته حقوق و سپس ادبيات پرداخت و نوشتن نخستين شعرهاي خود را آغاز کرد. او در اين دوره از گوته، هاينريش هاينه، و يازيکوف تأثير ميپذيرفت. در اين دوره او با جوانان با استعدادي مانند آپولين گريگوريف، ياکوف پولانسکي و سرگئي سولوويف آشنا شد که بعدها در رديف مشاهير علمي و ادبي روسيه قرار گرفتند. گفته ميشود که شيوه ادبي و ديدگاههاي فلسفي آپولين گريگوريف در شکلگيري سبک خاص آفاناسي فت تأثير تعيين کنندهاي داشته است.
در اين برهه تعدادي از شعرهاي او به دست نيکولاي گوگول نويسنده شهير روس رسيد که آنها را مورد تمجيد قرار داد و بر استعداد درخشان او تأکيد نمود. همين امر نيز در ارتقاء روحيه آفاناسي فت بسيار موثر بود و باعث شد که وي به فکر انتشار اولين دفتر شعري خود بيفتد.
از سال ۱۸۴۲ اشعار او بتدريج در ژورنالهاي ادبي به چاپ ميرسيد و موجب حيرت و شيفتگي خوانندگان ميشد. او در سال ۱۸۴۸ شيفته دختري از يک خانواده ميانهحال به نام ماريا گرديد که او نيز متقابلا به وي عشق ميورزيد، اما آفاناسي با توجه به تفاوت طبقاتي از ازدواج با اين دختر سر باز زد. هنگامي که اين دختر در سال ۱۸۵۱ در اثر سوختگي دار فاني را وداع گفت، اين شايعه قوت گرفت که وي به علت شکست در عشق خودسوزي کرده است. اين فکر روح آفاناسي فت را هميشه آزار ميداد و هرگز اورا رها نکرد، واقعهاي که تأثير عميقي بر شعر او گذاشت.
از ۱۸۵۳ به بعد او بتدريج با محافلي ارتباط داشت و در آنجا با اشخاصي امکان آشنائي پيدا ميکرد که بعدها در رديف مشاهير فرهنگي روسيه قرار گرفتند، از آن جمله بود ايوان تورگنيف، واسيلي بوتکين و لئو تولستوي و اکثر آنها آثار شعري آفاناسي فت را تحسين ميکردند و آن را حيرت انگيز مييافتند. عقيده بعضي منتقدين بر اين بود که غير از پوشکين تنها آفاناسي فت از اين قدرت حيرت انگيز برخوردار است که روح خواننده را بدينسان تسخير کند. او در سالهاي واپسين زندگي اندکي از شعر فاصله گرفت و آثار متعددي در زمينه ادبيات غير داستاني و اتوبيوگرافي پديد آورد ودر سال ۱۸۹۲ در اثر يک حمله قلبي درگذشت.
من به نوبه خود اعتراف کنم که با آن که در آثار شعراي روس کند و کاو کردهام، اما شاعري به توانائي آفاناسي فت در تسخير روح انسان را از آن ديار نديدهام. بخش بزرگي از مشکل ما در کشف و درک شعراي ملتهاي مختلف و از آن جمله شعراي روس ناشي از اين واقعيت است که ما ناچاريم آثار آنها را از طريق ترجمه انگليسي دريابيم. بخش قابل توجهي از روح شعري معمولا در اين ترجمهها از بين ميرود و عامل ناشيگري مترجمين را نيز بايد بدان افزود. اکثر مترجمين، ترجمه آثار شعري را مانند ترجمه متون حقوقي يا تاريخي ارزيابي ميکنند، در حالي که ترجمه شعر امري کاملا متفاوت است و قابليتهاي ديگري غير از آشنائي با زبان مربوطه را ميطلبد. چگونه ميتوان آثار آفاناسي فت يا ويليام شکسپير را ترجمه کرد، بي آن که با حالات روحي و شرائط و احوال زمانه آنها و آلام و رنجهاي آنها آشنا بود؟ بسياري از مترجمين نيز صرفا با اتکاء به تسلطي که بر زبان خاصي دارند، دست به ترجمه اين نوع آثار ميزنند، و همين تسلط را نيز کافي ميدانند، اما غافل از اين که، آنها بر زبان مادري خود تسلط کافي ندارند، زيرا هر کس به زبان مادري خود سخن ميگويد، اما نميتواند در آن زبان از عهده بيانهاي پيچيده برآيد.
اينک که چندين دهه از توسعه کامپيوترهاي معاصر ميگذرد، و اين نوع کامپيوترها در زندگي مردم اين همه کاربرد دارند، ما هنوز نتوانستهايم نام مناسبي براي آن و اجزاء متعدد و لوازم جانبي آن ابداع کنيم و از عهده ترجمه هزاران اصطلاح نرم افزاري نيز عاجزيم، با اين حال بر کلماتي مانند «رايانه»، «لوح فشرده»، «ريزپردازنده» و امثال آن اصرار ميورزيم. اگر اينها اصطلاحات مربوط به تکنولوژي جديد است و طبيعي است که معادل يابي براي صدها هزار اصطلاح فني و مهندسي در زبانهاي مختلف کار مشکلي باشد، وضعيت در ترجمه متون ديگر نيز چندان رضايت بخش نيست و ترجمه شعر نيز با مشکلاتي ده چندان مواجه است. به همين دليل، بيتعارف بايد بگوييم که آشنائي ملت ما با شعر ملل و اقوام ديگر در وجه عمده با موانع جدی روبروست. حتي در کشور خودمان نيز تا کنون از معرفي موثر مضمونهاي حيدرباباي شهريار به هموطنان فارسي زبان عاجز بودهايم و از عهده ترجمه شايستهاي از ديوان حافظ به زبان ترکي برنيامدهايم، در حاليکه ضرورت اين هر دو کار انکارناپذير است.
با اين حال نااميد نيستيم و بر اين باوريم که ترجمههاي شايسته نيز از مسير همين کوششهاي نيمه موفق امکان پذير خواهد شد و دست به ترجمه شعري بسيار پر محتوي و با احساس از آفاناسي فت ميزنيم:
حياتين عذابلاري
حياتين عذابلارينا دؤزدوم، يانليش اوميدلر ايچينده،
عذابلارين قارشيسيندا ديز چؤکدوم،
گئجه- گوندور گؤز قاپاقلاريمي يوُمسام دا،
غريبه گؤرونتولره توُش گلديم هر زامان.گوندهليک حياتين قارانليغي درينلشير،
پائيز ايلديريمينين پارلاق طرزده چاخيشيندان سوْنرا،
اوْندا کي گؤيده، قلبدن ديللنن بير چاغيريش کيمي،
قيزيل کيپريکلي اوُلدوزلارين پاريلتيسي قوْپور.سوْنسوزلوغون آلوْولاري بوُ قدر دوُرو،
گؤيون درينليگي بوُ قدر ياخين،
سانکي زاماندان بيرباشا ابديته باخيرام،
و سنين آلوْولاريني تانيييرام، دونيانين گونشي.آلوْولو قيزيل گوللر ايچينده،
حرکتسيز يارانيشين جانلي محرابي،
آليشير و توستولهيير،
اوْنون دوُمانيندا ايسه،
موٍرگولر ايچينده بوتون قوٍوّهلر تيترهييشده بوُلونور،
سانکي ابديتين رؤياسي کيمي.گؤيلرين درينليگيندن اؤتن هر شئي، هر شوُعاع،
ايسترسه مادي، ايستر اثيري،
بوٍتون بوُنلار کئچير خياليندان سنين، دونيانين گونشي،
و آنجاق اؤتري رؤيالار.کائيناتين نفسيندهکي بوُ خياللاردا،
دوُمان کيمي اؤتورم، و ايستهمهدن داغيليشيرام،
بوُ گؤرونتولر و چاشقينليقلار ايچينده،
ياشاماق نه راحات، نفس آلماقسا عذابسيز.سئحيرلي بير گئجهنين ساکيتليگينده، قارانليغيندا،
صميمي بير پاريلتي گؤرورم،
اوُلدوزلارين چاغيريشيندا تانيش گؤزلر،
ايستپلرده اوُنودولموش بير مزارين اوستونه ايشيق سالماقدا،
اوْتلار توکنيب، چؤللر بوْم- بوْز،
يالقيز بير مزار يئتيم رؤيالار ايچينده.
گؤيلردهسه ابديت دوشونجهسي کيمي،
اوُلدوزلارين قيزيل کيپريکلري پاريلداماقدا.رؤيالاردا بير داها گؤرورم سني، مزاريندان قالخاراق،
بوُ دونيادان اوُچوب- گئتديگيندن بري،
سانکي هئچ دييشمهميشسن،
ايکيميزي ده بير داها گنج گؤرورم،
سنسه باخيرسان، کئچميشلرده باخديغين کيمي.
رنجهاي زندگي
رنجهاي زندگي را به دوش کشيدم، در ميانه اميدهاي واهي،
به زانو درآمدم،
اگر هم پلکهاي خود را بستم،
شب و روز با صحنههاي غريبي مواجه شدم.اينک ظلمت روزمرهگي رفته- رفته تيرهتر ميشود،
پس از آذرخش خيره کننده پائيزي،
از اعماق آسمان،
درخشش ستارگاني با مژگان طلائي نمايان ميشود،
همچون فريادي که از قلبها برميخيزد.اينک آتش کائنات بيپايان اين همه زلال،
اعماق آسمان چنين نزديک،
گوئي که از سکوي زمان يکسره به بينهايت مينگرم،
و آتشهاي تو برايم آشناست، خورشيد کائنات.اينک محراب زنده خلقتي بيحرکت،
در ميانه گلهاي سرخ آتشين،
ميسوزد و خاکستر ميشود،
در ميان معرکهاي از دود،
تمامي نيروهاي دنيائي خواب آلوده،
مرتعش ميشود، همچون روياهاي ابديت.هر آنچه از اعماق آسمان عبور ميکند،
و هر پرتوي چه مادي و چه اثيري،
همه و همه همچون رويائي گذرا،
تنها در وهم تو جاري است، خورشيد کائنات!من به مانند دودي،
از ميانه وهمي که از نفس کائنات برميخيزد،
عبور ميکنم و ناخواسته پراکنده ميشوم.
در اين دنياي وهم آلود،
زندگي آسانتر است، نفس کشيدن آسانتر است.در سکوت و ظلمت يک شب مرموز،
درخششي صميمي و مهربان نمايان ميشود،
چشماني که همچون صدائي آشنا،
از ميانه فرياد ستارگان مينگرد،
بر روي مزاري فراموش شده در استپها نور ميافشاند،
نه سبزهاي، نه گياهي، تنها دشتي خاکستری،
مزاري تنها در روياهاي يتيمگونهاش چرت ميزند،
مژگان طلائي ستارگان،
در آسمانها همچون وهم ابديت ميدرخشند.در روياهاي خود بار ديگر ترا ميبينم،
گوئي از آن روزي که جهان مارا ترک کردي،
تغييري نکردهاي.
هر دوي ما بار ديگر جوان ديده ميشويم،
تو نگاهم ميکني، به همان طرزي که در گذشتهها.
آفاناسي فت بدون ترديد مهارت حيرت انگيزي در تسخير روح انسان دارد، اما منبع الهام و سرچشمه اين قدرت شاعرانه براي بسياري از منتقدين نامکشوف مانده است. عليرغم اين که محيط اجتماعي و شرائط زندگي هر هنرمندي در آفرينش هنري او نقش تعيين کنندهاي دارد، بسياري از محققين نتوانستهاند مسير تکوين شعريت او را به خوبي رديابي کنند و تنها به اين گفته اکتفا کردهاند که هنر شاعري در سرشت او بوده است، همانند موتسارت که هنر آهنگسازي در سرشت او بوده است و اين خصوصيت چيزي جز فرياد روح نيست. ما از شناخت محيط زندگي و درک حالات شاعرانه او بينياز نيستيم، اما چنين شناختي تدوين رساله جامعي را ميطلبد که متأسفانه در اين مقالات کوتاه مجالي براي آن نداريم و من چارهاز جز آن نميبينم که اين مقاله را با ارائه شعري از خودم به پايان بياورم:
پاي- بؤلوشمه
بوُداقلاردان باشلانميشدي يازلاريم،
گل پايلاشاق بوُ حياتين وارليغيني:
بوُداق منيم، چيچکلنن يازلار سنين.گؤزلريندن ايلهام آلدي ديلکلريم،
تمنالار باش قالديردي کؤنلومدن،
طالعيميز سانکي اوُغورلو چيخدي،
اوُفوقلرده باريشدي اوُلدوزوموز،
گل پايلاشاق بوُ طالعي: اوفوق منيم، ديلک منيم،
باريشلي اوُلدوزلار سنين.من بير غزل، من بير هاراي،
کؤنوللرده سس سالماغا بير حقيقت،
غزل منيم، غزللرده ديله گلن سئودا منيم،
ساحيل بوْيونجا سسلشن سئودالي آوازلار سنين. (تهران، ۱۳۷۵)
محمد فضولي
محمد فضولي (تولد: کربلا ۸۶۸- ۸۵۸، وفات: کربلا يا بغداد ۹۳۴) شاعر پرآوازه آذربايجاني، صاحب منزلتي استثنائي در شعر کلاسيک ترکي آذربايجاني و همچنين شعر فارسي و عربي است. در مورد تحصيلات او اطلاعات بسيار کمي در دست داريم، اما از آثار او به سهولت دريافته ميشود که تسلط همه جانبهاي بر علوم زمانه خود و عرفان داشته و زبانهان ترکي، فارسي و عربي را در حد اکمل ميدانسته است. شعر او آميزهاي از عاليترين استعارات ادبي با تفکر عارفانه است و شعراي پيش از زمانه خود را به خوبي دريافته بوده است و بر اکثريت شعراي بعد از خود نيز تأثيري قطعي داشته است. سرتاسر آثار او را مالامال از نوعي عشق آسماني ميبينيم که بي هيچ ايهامي از عشقهاي زميني قابل تفکيک است. حتي جائيکه ميگويد: «خوْشدور ارمک اوْل بدن وصلينه پيراهن کيمي، گه ال اؤپمک آستين تک، گه آياق دامن کيمي» (چه خوش است وصال آن بدن به مانند پيراهني، که گاهي همچون آستين دستت را ببوسم، و گاهي همچون دامن پايت را) باز هم با نوعي عشق افلاطوني سر و کار داريم.
تسلط بي بديل او بر امکانات زبانهاي متعدد، منشأ استعداد غريب او در بيانهاي عاطفي است، که نمونه کامل و حيرت انگيز آن را در قصيده ترکي موسوم به «سو قصيدهسي» (قصيده آب) ميتوان شاهد بود که در مدح رسول اکرم است. فضولي بي هيچ تعصبي، آميزهاي غني از زبانهاي ترکي، فارسي و عربي را به کار ميگيرد و اجازه نميدهد که سره نويسي بر غناي فلسفي غلبه کند. گفتني است که او عاشق خاندان علي (ع) بود و فاجعه کربلا در آثار او انعکاس خاصي دارد.
يا من علت بتربته رتبة النجف،
تو در شاهواري و خاک نجف صدف.
(اي آن که رتبه نجف با تربت تو فزوني گرفت، تو در شاهواري و خاک نجف صدف).
در باره شخصيت و آثار او تا کنون صدها کتاب و مقاله و رساله دکترا نوشته شده و سال ۱۹۹۶ به منظور تجليل از شخصيت اين اديب و فيلسوف برجسته، از طرف يونسکو سال فضولي اعلام شده است.
گفتيم که بخش مهمي از قدرت بيان فضولي مرهون تسلط عميق او بر سه زبان ادبي آن روزگار، يعني ترکي، فارسي و عربي است. نسل شاعران سه زبانه جايگاه ويژهاي در ادبيات دوره اسلامي دارد و شعرائي که بر اين سه زبان تسلط کافي نداشتهاند، اکثرا از نعمت تفکر عمقي نيز، که از ملزومات بنيادين شعر غنائي است، محروم بودهاند. از طريق تحليل شعري ميتوان به راحتي ثابت کرد که حافظ نيز از سردمداران نسل شاعران سهزبانه بوده است، چنانکه گفته است: «يکي است ترکي و تازي در اين معامله حافظ، حديث عشق بيان کن بدان زبان که تو داني». چنين مينمايد که در آن دوره و همه دورههاي اسلامي، تعيين تکليف با زبان عربي نقطه عطفي در مسير رشد و تکامل فکري هر شاعر و متفکري بوده است و هيچ متفکري نميتوانسته است بدون تعيين تکليف با اين مسأله جايگاه واقعي خود را در پروسه تکوين فرهنگي جامعه پيدا کند. در محافلي که جهان را به اهورائي و اهريمني تقسيم ميکنند و طبيعتا زبان عربي را نيز به حوزه اهريمني منسوب مينمايند، هضم اين نکته بسيار مشکل است، ولي بي هيچ تعارفي بايد اعلان داشت که عدم تسلط بر زبان عربي براي يک روشنفکر اسلامي همانا در حکم «غبن فاحش» است. من در محفلي از اين نکته سخن ميگفتم و تأکيد ميکردم که عدم تسلط بر زبان عربي براي يک اديب نوعي «غبن فاحش» است و بلافاصله يکي از حاضرين که وکيل حقوقي بود، افزود: «بل افحش»! يادآوري کنم که در متون حقوقي اکثرا عبارتي به کار ميرود بدين مضمون: «اسقاط کافه خيارات از جمله خيار غبن ولو فاحش بل افحش»! و منظور آن است که طرفين قرارداد حق قسخ قرارداد را به سبب مغبونيت از خود ساقط مينمايند، اعم از مغبونيتي عادي، مغبونيتي فاحش و يا بدتر از آن. اما متأسفانه کم نيستند روشنفکر نماياني که حضور زبان عربي در زبانهاي فارسي و ترکي را نوعي «بدبختي و فلاکت» محسوب ميکنند، در حالي که در هيچ گونه فعاليت علمي و فرهنگي از آن بينياز نيستند. اما ابنسيناها، خوارزميها و فضوليها اين مسآله را براي خود جسورانه حل کردند و افقهاي علم و فرهنگ را پيش روي خود گشودند. در همين مقطع، مايلم رباعي زيبائي را که به زبان عربي در تجليل خالق يکتا سروده است، به عنوان عاليترين نشانه لحن زيبا و لوندي شاعرانه او به خوانندگان عرضه نمايم:
يا من بَسَطَ الارضَ و اجري الافلاک،
ادراکُ کمالِهِ کمالُ الادراک،
في الارض و في السماء لا ربَّ سواک،
ما نعبدُ، يا واحدُ، الا اياک.
(اي آن که زمين را گستراندي و افلاک را به حرکت درآوردي،
اي آن که ادراک کمال او نشانه کمال ادراک است،
در زمين و آسمان خدائي جز تو نيست،
غير از تو، اي يگانه، بر هيچ کس عبارت نميکنيم.)
همانطور که گفتيم، عشق مضمون اصلي اشعار فضولي است، اما ماهيت و نوع اين عشق نياز به تعمق دارد. همين قدر بايد دانست که درک او از عشق، عشق توأم با جفا است، نه عشق ناب و راحت طلبانه.
عشق ايميش هر نه وار عالمده، علم بير قيل و قال ايميش آنجاق.
(هر آنچه در عالم هست، عشق است و علم چيزي بيش از قيل و قال نيست).
با آن که ما در مقالات قبلي خود رابطه عقل و ايمان را به شکل ديگرگونهاي تعريف کردهايم و مستدل داشتهايم که راه ايمان بايد پيشاپيش توسط عقل هموار شده باشد، اما حکم فضولي را که يکي از خطوط بنيادين تفکر متصوفين است، مبني بر اين که «عقل قيل و قالي بيش نيست و هر آنچه هست، همانا عشق است»، ما را به وادي تفکر فراميخواند، زيرا او خود با علوم عقلي مأنوس و بلکه در آنها ماهر بود و اثري مانند «مطلع الإعتقاد» دارد که حاوي بحثهاي فلسفي است و نشان ميدهد که او آثار حکماي يونان را خوانده بوده است. لذا تکوين شخصيت او بيترديد ارتباط تنگاتنگي با تعامل عقل و ايمان داشت.
همانطور که گفتيم، در باره شخصيت و آثار او صدها اثر و رساله نوشته شده است و منابع متنوعي براي مطالعه در احوال و آثار فضولي موجود است، از اين رو در اين مقاله از روش شرح حال نويسي اندکي فاصله ميگيريم و ميکوشيم تصويري از ديدگاههاي فلسفي فضولي در تعامل با شرائط زمانه را ارائه دهيم.
نخستين نکته قابل تعمق، عدم حضور عامدانه فضولي در محفلهاي فرهنگي و محيطهاي آموزشي کشورمان، حتي به عنوان يک شاعر برجسته فارسي سرا، يا يک متصوف برجسته در دوره پهلوي است. تا قبل از فراپاشي اتحاد شوروي، فضولي در محافل ادبي کشورمان به دليل مرموزي تقريبا ناشناخته بود. عليرغم آن که آثار فارسي اين شاعر برجسته از بسياري از شعراي همعصر يا اعصار قبلي و بعدي غنيتر است، به نظر ميرسد که دستگاههاي فرهنگي دوره پهلوي به صورت کاملا هوشيارانهاي موقعيت اين شاعر پرآوازه را شناسائي کرده و به علت وزنه خاص اين شاعر در شعر ترکي، که دست کمي از جايگاه حافظ در شعر فارسي و شکسپير در شعر انگليسي ندارد، يک توطئه سکوت سنجيده را براي مدتي در حدود شش دهه به اجرا گذاشته بودند، تا جائي که حتي نخستين چاپ ديوان فارسي فضولي نيز در ترکيه صورت گرفت که يک رساله توام با تحليل انتقادي به قلم خانم حسيبه مازي اوغلو بود (حسيبه مازلي اوغلو، ديوان فارسي محمد فضولي، آنکارا ۱۹۶۲). من تا حدود ۲۰ سال پيش هيچ يک از اساتيد ادبيات فارسي را سراغ نداشتم که نام فضولي را شنيده باشد و بعد از کوشش زياد، تنها با يک نفر از اساتيد ادبيات فارسي آشنا شدم که در اين باره مطلع بود و او هم کسي جز دکتر محمدرضا شفيعي کدکني نبود. در آذربايجان هم، عليرغم اين که تقريبا هر کس با نام «مايکل جکسون» به خوبي آشنا بود، لفظ «محمد فضولي» لفظي کاملا نامأنوس مينمود و تنها تعدادي از روشنفکران با آن مأنوس بودند. محمد فتحي، ناشر ديوان ترکي فضولي (ديوان ترکي فضولي، تصحيح و تدوين ميرصالح حسيني، انتشارات فتحي، تهران ۱۳۷۱) در مقدمه اثر مينويسد: «با وجود آن که مدتهاست با چاپ و انتشار کتاب سر و کار دارم، و عمري در اين راه صرف کردهام، با تأسف بايد اقرار کنم نه تنها فضولي را نميشناختم، بلکه اصلا اسمي نيز از او نشنيده بودم».
سعيد نفيسي به منظور دسترسي به نسخههاي خطي باکو و جمع آوري اطلاعات براي اثر تحقيقي خود موسوم به «بابک خرمدين» به باکو سفر کرد. وحيد دستگردي نيز براي تحقيق پيرامون آثار نظامي گنجوي دست به چنين سفري زد. ملک الشعراء بهار نيز در سال ۱۳۶۴ سفري فرهنگي به باکو داشت. محققين و ادباي ديگري نيز کم و بيش با محيطهاي فرهنگي باکو در دوره شوروي در تماس بودند. تمامي اين رجال فرهنگي در محيط فرهنگي باکو حضور مييافتند و با پديده فضولي و اهميت او در محيط فرهنگي آن ديار آشنا ميشدند، اما همگي نه تنها از درک منزلت فضولي به عنوان شاعري ترکيسرا سر باز ميزدند، بلکه از شناسائي او به عنوان يک شاعر تواناي فارسيسرا نيز به خاطر مصلحت چشم پوشي کردند و در واقع عطاي او را به لقايش بخشيدند. در مقاله ارزشمندي به قلم دوست دانشمند من دکتر آيواز طاها تحت عنوان جستاري دربارهي غيبت محمد فضولي از ادبيات معاصر آذربايجان نيز ميخوانيم که اين توطئه سکوت دقيقا به علت جايگاه ويژه فضولي در شعر ترکي بوده است که دستگاه حکومتي پهلوي به نحوي سنجيده و مرموز آن را به اجرا ميگذاشت.
![]()
مجسمه فضولي در يکي از ميادين شهر باکو
فضولي نه تنها خود شاعري برجسته بود، بلکه سردسته کارواني از شعراي به نام بود که در سدههاي بعدي راه ادبي او را پي گرفتند و کاخ پرشکوهي را پي نهادند. اما اين سکوت ادبي، چنانکه اشاره رفت، پروسهايست که با شروع دوره پهلوي و تسلط فرهنگ تک بعدي بر کشورمان مسيري کاملا موازي را طي کرده بود.
نشانههائي در دست است که نام فضولي پيش از دوره پهلوي در کشورمان نام کاملا مأنوسي بوده و آثار او در بين مردم ترک زبان آذربايجان عموميت داشته است. در مقالهاي که چندين سال پيش به قلم دکتر حميد نطقي در مجله وارليق به چاپ رسيد، مرحوم دکتر نطقي به خوبي مستدل داشته بود که آثار فضولي پيش از آن که در باکو و ترکيه چاپ شود، چندين بار به صورت چاپ سنگي در تبريز به زيور چاپ آراسته بوده است که اين امر به طرز واضحي حکايتگر نفوذ ادبي فضولي در بين محافل ادبي آذربايجان و توده مردم بوده است. منظومه ليلي و مجنون فضولي مبناي اپرائي به همين نام بود که آهنگساز نامدار آذربايجان عزير حاجي بيگلي در سال ۱۹۰۸ با چيره دستي کامل آن را پديد آورد و اين اثر در همان سال در شهر باکو به اجرا درآمد که نخستين اپراي جهان اسلام لقب گرفته است. هنگامي که بعد از فراپاشي شوروي، نام فضولي در اثر گسترش تماس با محافل ادبي جمهوري آذربايجان بر سر زبانها افتاد، و حتي در سال ۱۳۷۴ کنگره بزرگداشت محمد فضولي برگزار شد، باز هم بسياري از اساتيد ادبيات فارسي اهميت او را منکر شدند و در بهترين صورت، او را شاعري عثماني شناسائي کردند و آثار فارسي او را نيز جزء آثار فارسي درجه دو دوره عثماني به شمار آوردند. اما مطالعه يکي دو غزل فارسي فضولي هر اهل فني را کاملا متقاعد ميکند که مقام و منزلت ادبي او بسيار بالاتر از بسياري از ادباي درجه دو و درجه سهاي است که کتابهاي درسي دوره پهلوي را اشباع کرده بودند.
باز خونبار است مژگانم، نميدانم چرا،
اضطرابي هست در جانم، نميدانم چرا.
عالمي بر حال من حيران و من بر حال خود،
ماندهام حيران که حيرانم، نميدانم چرا.
روزگاري شد که بدحال و پريشانم ولي،
بس که بد حال و پريشانم، نميدانم چرا.
يار ميدانم که ميداند دواي درد من،
ليک ميگويد نميدانم، نميدانم چرا.
ني وصالم ميرهاند از مصيبت، ني فراق،
در همه اوقات گريانم، نميدانم چرا.
نيست کاري کايد از من، هر طرف بي اختيار،
ميدواند چرخ گردانم، نميدانم چرا.
درد خود را گرچه ميدانم، فضولي، مهلک است،
فارغ از تدبير درمانم، نميدانم چرا.
مختصر آن که پنهانکاري دوره پهلوي در رابطه با زندگي و آثار فضولي را بايد يکي از سنجيدهترين و هوشمندانهترين دسيسههاي فرهنگي محسوب داشت، غافل از اين که خورشيد همواره پشت ابرها مخفي نميماند.
فضولي به تمام معني شاعر تفکر است، اما مانند حافظ رند نيست. کلام خود را بيابهام و با صراحت بيان ميدارد و فلسفه خاص خود را عرضه ميکند که با روش شاعرانه قدرتمند و بي بديل خود آن را بيان ميدارد. گفتيم که عشق در تفکر فضولي جنبهاي محوري دارد، اما نه عشق ناب و بي دردسر و عافيت طلبانه، بلکه عشقي که بايد در کنار آن به جفاي معشوق نيز ساخت و از اينجا مقوله «غم» وارد تفکر فضولي ميشود و باز هم جنبه محوري پيدا ميکند. وجود غم لذت غمخواري را مطرح ميکند و بزرگترين غم نيز عبارت از آن است که هيچ غمخواري در جهان يافته نميشود:
اي فضولي، سهلدير هر غم کي غمخواري اوْلا،
غم بوُدور کيم منده مين غم وار، بير غمخوار يوْخ.
(اي فضولي، اگر غمخوار باشد، هر غمي آسان ميشود، اما غم اصلي آن است که من هزاران غم دارم در حاليکه يک غمخوار ندارم).
اهميت جايگاه غم را در شکل گيري شخصيت انسان و تکوين آن و اعتلاي آن در کلمه به کلمه اشعار او ميتوان دريافت، چه در مثال اين رباعي ناب ترکي:
هر ديل کي اسير غم- هيجران اوْلماز،
شايسته- ذؤوق- وصل- جانان اوْلماز،
هر درد کي وار، وار درماني ولي،
بيدردلرين دردينه درمان اوْلماز.
(هر دل که اسير غم هجران نيست، و هر دل که شايسته ذوق وصل جانان نيست، هر دردي را درماني هست، اما درد بيدردها را درماني نيست)
و چه در مثال اين غزل صيقل خورده و آراسته فارسي:
نه همين قد من از بار غم دور خم است،
خمي قامت گردون هم از اين بار غم است.
ز سرور دل ما بي المان را چه خبر،
پردهدار حرم ذوق نهاني الم است.
پاي در راه بلا نه که تقرب يابي،
حاصل رنج سفر لذت طوف حرم است.
عمر چون ميگذرد، بي اثر ذوق مباش،
فرصت لذت ادراک بلا مغتنم است.
سير صحراي جنون کن که ز غم باز رهي،
غم ايام در آن باديه بسيار کم است.
به دل از خار جفا مي شکفد غنچه مهر،
چمن آراي محبت گل جور و ستم است.
پر ز درد است و الم دائره ملک وجود،
منزل راحت و آرام فضولي عدم است.
فضولي در ملک غم مسکن گزيده است، اما اين غم حاصل درماندگي و افسردگي از فراق يک معشوق زميني يا يک محروميت عادي نيست، غمي است فلسفي که به کمک آن بايد به شناخت جهان برخاست. فضولي اين درياي غم را با عباراتي نظير گنج غم، شهر بلا، قيامت ماجراسي، ملک ملامت، جسمي که آشيانه پرندگان درد است، و امثال آن بيان ميکند و در يکي از غزلهايش نيز با بيان جانسوزي ميگويد: «بير اوْجاغيز بيز کي سوزاندير در و ديواريميز» (اجاقي هستيم که در و ديوار ما شعلهور است) و حتي قدرت استعاره را گاهي تا بدانجا ميرساند که ميگويد: «فلکلر ياندي آهيمدان» (افلاک از آه من شعلهور شد).
راستي را اگر اين همه درد و سوز و گداز ناشي از فرقت يک معشوق زميني نيست، پس فضولي در آتش کدام عشق شعلهور است و دمادم از کدامين درد مينالد؟ دريافت من از مسأله چنين است که فضولي رابطه با خالق را که از مسير عشق و ايمان متجلي ميشود، دقيقا به صورت مسيري پر تلاطم و راهي پر پيچ و خم ترسيم ميکند. او جفاي دمادم معشوق را نشانه وفا ميداند و در جائي هم ميگويد:
دئديم عشاقه جؤور ائتمه، دئدي اوْل خوبلر شاهي،
سياست اوْلمايينجا عشق مولکونده نيظام اوْلماز.
(گفتم به عشاق ستم مکن و آن پادشاه خوبان پاسخ داد: اگر سياست نباشد، نظمي در ملک عشق نخواهد بود).
اين درياي غم که حاصل دوري معشوق است و «دوري معشوق» را نيز ميتوانيم به مفهوم «گسستگي از حقيقت مطلق» تعبير کنيم، رنجي فلسفي است که از مسير آن ميتوان جلوه آن حقيقت گم شده را دريافت، زيرا که «صفاي وصل قدرين هيجر ايله بيمار اوْلاندان سوْر» (ارزش و قدر و قيمت وصل جانان را بايد از کسي پرسيد که بيمار هجر باشد و بر آتش هجران سوخته باشد) و اگر اين جدائي به مفهوم گسستگي از حقيقت جهان باشد، در آن صورت عبارت «فلکلر ياندي آهيمدان» ديگر مبالغهگونه جلوه نخواهد کرد.
اگر دقت کنيم، اين همان ديدگاه قرآن حکيم است. موضع قرآن حکيم چنين نيست که «ايمان بياور و من بعد در رفاه و عافيت زندگي کن». اگر چنين بود، با جهاني ايستا سر و کار داشتيم و رابطه با خالق نيز به يک رابطه «بده و بستان» پيش پا افتاده مبدل ميشد، ضمن اين که ايمان هم به مفهومي ميان تهي تبديل ميگرديد. عشق و ايمان راه رشد وارستگان است و رابطه با خالق پيوسته از طريق عبور از آزمونهاي سخت جلا پيدا ميکند و شخصيت انسان به اعتلا ميرسد که اين همان «ايمان دائما نو شونده است»:
وَلَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِّنَ الْخَوفْ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِّنَ الأَمَوَالِ وَالأنفُسِ وَالثَّمَرَاتِ وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ. و ما شما را خواهيم آزمود با خوف و گرسنگي و تنگ دستي و محروميت از ميوهها، پس به صبر کنندگان بشارت ده. (بقره:۱۵۵)
در اينجا مناسب ميدانم، غزلي را که سالها پيش در شأن فضولي سروده بودم به خوانندگان گرامي تقديم بدارم:
اوْ چاغلارين سسي سارسيلمادان مودام اوُجالير،
آخار سوُلارجا تراوتلي بير موُغام اوُجالير.
درينليگينده دوُروب تاريخين، نه خوش دانيشير،
يوزونده سئوگي گولرکن، الينده جام اوُجالير.
سسينده، سانکي، بوتون کائينات ويرد اوْخويور،
سوکوت قافيلهسيندن غفيل کلام اوُجالير.
سؤزونده بير چاغيريش لحني وار موناجاته،
بوُ هانسي سئحرلي سسدير، نهدن مودام اوُجالير؟
الينده لؤوحه ملکلر کؤچور زمانهميزه،
قارانليغين سينهسيندن نه ايزديحام اوُجالير!
فلکده فيرتينا وار سانکي، دائيم اوُلدوز آخير،
بوُلودلو گؤينده باخيرسان، مه- تمام اوُجالير.
دوشندن اوْل دلي سئودايه عافيت اوُمماز،
دوْداقلاريندا بوتون عالمه سلام اوُجالير.
ائلين ديلينده غزل يازدي، لؤوحهلر دوزدو،
اوْدور کي، شؤهرتي هر گون ائدير دوام، اوُجالير. (تهران ۱۳۷۳)
سزار والِخو
بيشتر خوانندگان شايد از طريق اين سايت با شعر مايا آنجلو آشنا شدند و اشتياق خود را به آشنائي بيشتر با اشعار پر احساس اين بانوي پر فضيلت و مبارز نشان دادند، تا جائي که با ارسال پيغامهاي متعدد خواستار ترجمه اشعار او به وسيله من شدند که موجب افتخار من است و در عين حال چشم اندازي از يک پروژه ادبي سخت و پيچيده را پيش روي من ميگشايد.
شايد روزي به اين هدف نزديک بشويم و دنياي دروني مايا آنجلو را بهتر بشناسيم، اما مسيري که اين وبلاگ در حال حاضر ميپيمايد، از جنبه ديگري نيز حائز اهميت است. اگر با روال حاضر بتوانيم به نشر مقالات تحليلي در باره شعراي معروف جهان و نمونه آثار آنها ادامه دهيم، ميتوانيم اميدوار باشيم که بعد از گذشت چند ماه، مجموعه قابل ارائهاي در دست خواهيم داشت که قادر است تصويري از بهترين نمونههاي شعر جهان از ازمنه باستاني تا زمانه حاضر را ارائه دهد. ما در اين کاوش ضمنا سعي ميکنم چهرههاي سرشناسي را معرفي کنيم که در کشور ما کم و بيش ناشناختهاند و يا آثارشان در کشور ما کمتر شناخته شده است. به دلايلي چند، از بسط بيش از حد شرح حال شعرا خودداري ميکنيم و بيشتر به معرفي برخي از آثار آنها ميپردازيم. نويسنده در عصر اينترنت واقعا با موقعيت پيچيدهاي مواجه است و روال کار او نيز نيازمند تغييرات بنيادي است. زيرا مثلا در حالي که هر خوانندهاي ميتواند در ظرف چند ثانيه اطلاعات نامحدودي را در باره شرح زندگي مايا آنجلو «دائونلود» کند، چه ضرورت و چه فايدهاي دارد که نويسنده روي اين نوع مطالب توقف کند؟ اگر چنين است، پس اصلا تکليف نويسنده در عصر اينترنت چيست؟ اگر با وجود دريائي از اطلاعات در باره هر موضوعي، باز هم ميخواهيم در باره آن موضوع قلم فرسائي بکنيم، وظيفه ما به عنوان نويسنده چيست و خواننده به چه چيزي بايد دلگرم باشد؟
با در نظر گرفتن اين ملاحظات، من شخصا عقيده دارم که اطلاعات از نوع «handbook» ارزش قلم فرسائي ندارد، و اگر اصرار بر اين کار داشته باشيم، در بهترين صورت توانستهايم به عنوان يک مترجم متوسط مطرح باشيم. البته مترجمين نيز حق به گردن ما دارند، اما اگر دقت کنيم، يک مترجم خوب صرفا به کسي اطلاق نميشود که مطلبي را از يک زبان به زباني ديگر منتقل ميکند، اين کار را کم و بيش ماشين نيز انجام ميدهد. به نظر من، يک مترجم خوب، مثلا مترجمي که بخواهد اشعار مايا آنجلو را ترجمه کند، خود نيز بايد از لحاظ احساسي به مايا آنجلو نزديک باشد و بتواند کشف معاني کند. ميگويند روزگاري يکي از منتقدين فرانسوي مطلبي را در يکي از روزنامهها در باره يکي از مقالات فلسفي جديد الانتشار هگل به چاپ رسانده بود. هگل بعد از خواندن آن مقاله گفته بود که تازه فهميده است که «مطلب از چه قرار است»!
چنانکه گفتيم، مسيري که اينک ميپيمائيم، ما را به يک آنتولوژي جديد از شعراي معروف جهان رهنمون خواهد شد که به نظر من قابل اعتنا خواهد بود. لذا بي آن که از فکر ترجمه اشعار مايا آنجلو منصرف شده باشيم، سعي در ادامه راهي ميکنيم که آغاز کردهايم و کم و بيش مورد تشويق خوانندگان نيز بوده است. به عبارت ديگر، بنشينم و صبر پيش گيرم، دنباله کار خويش گيرم.

آغ داش اوسته قارا داش
پاريسده اؤلهجگيمي بيليرم، شيديرغي ياغيشلار ايچينده،
اوْ گونو اينديدن خاطيرلاييرام.
پاريسده اؤلهجگيمي بيليرم - بوُ مني قايغيلانديرمير-
بير جومعه آخشاميندا، عئيني ايله بوُ گونکو کيمي، پائيز مؤوسيمينده.شوبههسيز کي، جومعه آخشامي، اوْنا گؤره کي،
بوُ گون، جومعه آخشامي، من بوُ ميصراعلاري يازارکن،
يالانلاردان اوز دؤندرميشم.هئچ زامان بوُ گونکو قدر دؤنوب،
يالقيزليق يوْللاريما اوز توُتماميشام.
سزار والخو اؤلوب، سؤيلهيهجکلر.
هامي اوْنون اوستونه گليب، اوْنو ووُردولار،
تاخسيري يوْخکن.اوْنو ديهنک و قامچي ايله دؤيدولر،
شاهيددير جومعه آخشاميلار،
شاهيددير اوْغولموش سوموکلر،
شاهيددير يالقيزليق، ياغيش،
شاهيددير جادهلر...- سزار والِخو
سنگ سياه برروي سنگ سفيد
ميدانم که در پاريس خواهم مرد،
در يک روز باراني،
که مانند خاطرهاي بر ذهن من نقش بسته است.ميدانم که در پاريس خواهم مرد، نگران نيستم،
در يک روز پنجشنبه، درست مانند امروز، در فصل پائيز،
بله، در يک روز پنجشنبه،
زيرا که امروز پنجشنبه است،
و من در حين نوشتن اين جملات،
دروغ را محکوم ميکنم.هرگز همانند امروز،
چهره بر نتافتم و روي به تنهائي نگذاشتم.خواهند گفت که سزار والخو مرده است،
همگان بر سر او ريختند،
او معصوم بود ولي،
او را به ضرب چماق و تازيانه از پاي درآوردند،
و همه پنجشنبهها شهادت خواهند داد،
همچنين استخوانهاي خرد شده،
و تنهائي من شهادت خواهد داد،
همچنين بارانها،
همچنين جادهها.- سزار والِخو
دريغ است که اين مجلس را ترک کنيم، بي آن که مروري بر شعر «پيک سياه» سزار والخو داشته باشيم، زيرا اين شعر نيز از ظرفيت عاطفي بسيار بالائي برخوردار است. او زباني بي تکلف به کار ميبرد و در عين حال قادر است صداهائي که از اعماق روح انسان سرچشمه ميگيرند را به گوش ما برساند:
قارا ائلچيلر
حياتدا ضربهلر وار، سارسينتيلار وار... نه بيليم!
تانرينين غضبي کيمي.
بوُ سارسينتيلاردان اؤنجه سانکي،
عذابلارين گيزلي زوْققولتولاري،
روُحوموزون درين قاتلارينا يوْل آچير... نه بيليم!ائله سارسينتيلار کي،
أن مؤحکم اينسانلارين صيفتيني جيرماقلايير،
أن گوجلو اينسانلارين بئليني بوکور،
بربر دؤيوشچولري کيمي،
اؤلومون قارا ائلچيلري کيمي.روُحوموزدا ياشاتديغيميز بير مسيح درينلره ييخيلير،
طالعين لعنتينه گلميش باشقا بير قهرمان اوزو اوسته دوشور،
معصوم چؤرگيميز يانيب کول اوْلور،
روُحوموزدا ياشاتديغيميز بير مسيح درينلره ييخيلير،
اينسان ايسه... بوُ يازيق اينسان،
سيغال اوُمدوغو زامان،
چاشقين گؤزلري حئيرت ايچينده،
ساغينا- سوْلونا باخمادا،
حيات تجروبهلري محو اوْلموش.
بئلهدير سارسينتيلار، بئلهدير... نه بيليم!- سزار والِخو
پيک سياه
زندگي پر از ضربههاست... چه ميدانم!
ضربههائي که به غضب خدايان ميمانند،
گوئي پيش از شروع اين ضربهها،
عذابهاي نامرئي در لايههاي عميق روحمان جاري ميشود... چه ميدانم!ضربههائي که چنگ بر چهره قويترين انسانها مياندازد،
و کمر قويترين انسانها را خم ميکند،
همانند هجوم بربرها،
همانند پيک سياه مرگ.آنگاه، مسيح معصومي که در روح خود پروردهايم،
به اعماق سقوط ميکند،
قهرماني که به لعنت سرنوشت دچار شده است، بر زمين ميغلطد،
ناني که نشانه برکت بود، خاکستر ميشود،
مسيح معصومي به اعماق سقوط ميکند.آنگاه انسان بيچاره،
در عصر اميد نوازشها،
در حيرت نوميدانه خود به چپ و راست مينگرد،
با تجربههائی که محو شده اند.
بله، ضربههائي هست... چه ميدانم.- سزار والِخو
اينک بر طبق عادت، و با اجازه سزار والخو و همه خوانندگان شعري از خودم با عنوان «رومانس» را تقديم خوانندگان ميکنم و ميکوشم جوّ مجلس را نيز اندکي تلطيف نمايم:
روْمانس
گونش دوْغور، گونش باتير،
عؤمور گئچير، گون کئچير،
ايللر اؤتور تلسيک.ياز آرديندان ياي گلير،
پاييز اؤتور، قيش اوْلور،
ايللر اؤتور تلسيک.هئچ بيلميرم نه زامان،
سنين معصوم گؤزلرين،
گؤزللشدي بوُ قدر،
بوتون ائللر ايچينده،
آلقيشلارا توُش گلدين.هئچ بيلميرم نه زامان،
بوْيا چاتدي بوُ ايستک،
گؤزلرينه ووُرولدوم.
هئچ بيلميرم نه زامان،
گوُمانلاري آتلاديق،
گونشلي ساحيللرده،
ايناملارا قوْووشدوق.هئچ بيلميرم نه زامان،
آرزولاريم باشلادي،
بير يانان نفس کيمي،
دوشدوم سئودا اوْدونا،
صاباحلاري سسلهديم،
حقيقتي اؤزلهديم،
اللرينه توُش گلديم.واخت اوْلدو کي، آختارديم،
سنين شوُخ گؤزلريني،
گئجهلرده آليشان،
اوُلدوزلار جرگهسينده.عشقه دوشموش بوُ کؤنول،
سنه کؤنول وئرنده،
ظولمتلرين ايچيندن،
ايشيق سئلي باشلادي.هئچ بيلميرم نه زامان،
سسلهديلر آديمي،
منه بوُتا وئرديلر،
ماوي بوْيا ايچينده،
مني شاعير سانديلار.هئچ بيلميرم نه زامان،
ابديت باشلادي.
تکجه اوْنو بيليرم،
عؤمورکئچير، گون کئچير،
ايللر اؤتور تلسيک،
من دوشورم هر زامان،
سيناقلاردان سيناغا،
حياتي دوشونرکن.قوْي بوُ ايستک، بوُ ديلک،
توکنمهسين، سؤنمهسين،
اينسان اؤز ايلقاريندان،
ساپينماسين، دؤنمهسين.تهران، دي ۱۳۸۲
شارل بودولر
در اين مقاله به معرفي شاعري ميپردازيم که با دنياي فکري ما کاملا بيگانه است و يا ما با دنياي فکري او بيگانهايم. از اينرو پيشاپيش لازم به تأکيد ميدانم که مقصود از اين معرفي، نه تأييد و تصديق همه انديشههاي او، بلکه آشنائي با نظام فکري او و معرفي يک دنياي فکري کاملا مغاير و متفاوت با سليقههاي مأنوس ماست. انگيزه هر نوع نقد ادبي طبيعتا آشنائي با نقاط روشن و تاريک آثار ادبي است، و هر منتقد ادبي بايد ظرفيت روياروئي با طرز تفکرهاي نامأنوس را داشته باشد، زيرا برخورد انديشههاست که ابعاد نامکشوف تفکر را بر ما آشکار ميکند.
شارل بودولر (Charles Baudelaire) (۱۸۶۷- ۱۸۲۱)، شاعري فرانسوي، که قصد آشنائي با دنياي فکري او را داريم، خود در اين مورد ميگويد: همفکر بودن انسانها ناشي از نوعي سوء تفاهم است، اگر انسانها واقعا همديگر را درک ميکردند، هرگز همفکر نميشدند. او شاعر، نويسنده، منتقد هنري و مترجم معروف آثار ادگار آلن پو به زبان فرانسه است. شارل بودولر سرخوردگيهاي متعددي در زندگي داشت که مهمترين آنها، مرگ پدر در سنين نوجواني او و ازدواج مجدد مادر او بود. او زندگي خصوصي بي سر و ساماني داشت، در زندگي عشقي شکست خورده بود و و ولخرجي و اعتياد و بعضي انحرافات اخلاقي به ارکان زندگي او تبديل شده بود و مرگ زودرس او به دنبال بيماريهاي سخت و التهابات گوناگون جسمي و عصبي از نشانههاي بارز بيسر و ساماني مطلق او در زندگي بود.
![]()
شارل بودولر (۱۸۶۷- ۱۸۲۱) شاعر، نويسنده و منتقد فرانسوی
بدون ترديد شخصيت او در جريان تکوين سرمايهداري فرانسه، به موازات زايش مدرنيته و تأثير آن بر طرز زندگي انسانها شکل گرفته بود، به همين دليل او نخستين کسي بود که مدرنيته و ابتذال را همعرض دانسته و عليه آن هشدار داده بود. او معتقد بود که هر چيز زيبا و اصيل محصول تفکر و تعقل است. به عنوان يک شاعر و منتقد هنري حق با او بوده است که گفته است: هميشه سعي کن شاعر باشي، حتي در نثر. با اين حکم او هم ميتوان تا حدودي موافق بود که گفته است: هر انسان سالم ميتواند دو روز بدون غذا زندگي کند، اما بدون شعر هرگز. او به عنوان شاعري که سبک اختصاصي خود را بنيان نهاده و نقطه عطفي در ادبيات فرانسه به شمار ميرود، شاعر را به نحو جالبي تصوير ميکند و وجه تمايز او را نشان ميدهد: شاعر اين امتياز را دارد که در آن واحد ميتواند به انتخاب خود هم خود باشد و هم ديگري. البته اگر گفته او را تعميم دهيم، ميتوان پذيرفت که در دنياي ما هر کس در بهترين صورت ميتواند فقط خود باشد، اما هنرمند داراي اين رسالت است که ميتواند و بايد در آن واحد هم خود باشد و هم ديگري. ديگران نيز از اين امتياز و قابليت برخوردارند، مانند روحانيون، سياستمداران مقتدر، مديران برجسته و حتي والدينهاي موفق، اما همه اينها هنگامي که قادرند قشر مقابل را درک کنند و دنيا را از ديد آنها نگاه کنند، در واقع شخصيتشان به شاعر نزديکتر ميشود.
اما دنياي فکري او به خاطر اين سخنان نغز نيست که با ما بيگانه است. بيشتر ادعاهاي فلسفي او در زمانه خود و در زمانه ما جسورانه و جنجالي بودهاند و هستند. او جسورانه اعلام کرده است که: شر و گناه براي انسان امري طبيعي است و به صورت خود به خودي صورت ميگيرد، اما خير و فضيلت است که نياز به زحمت دارد و محصول هنر است. او واقعيت و طبيعت را منبع الهام ضعيفي براي شاعر و هنرمند ميداند و معتقد است که الهامات شاعرانه عمدتا از روح شاعر برميخيزند. ما در بحثهاي پيشين خود مستدل داشتهايم که در شعر ميتوان روح را به طور غير مستقيم مشاهده کرد، اما ضمنا تأکيد کردهايم که روح شاعر در تعامل با محيط زندگي است که به بلوغ ميرسد و به منبع الهامات خود متصل ميشود.
شارل بودولر را ميتوان در سبک شاعرانه و قدرت او در استفاده از قابليتهاي زبان مورد تمجيد قرار داد. او نخستين شاعري بود که در کنار شعر موزون، ضمن لغو قواعد وزن، اشعاري نثرگونه آفريد و مفهوم امروزي «شعر نو» يا «شعر آزاد» را تحقق بخشيد. البته به نظر من «شعر نو» تاريخ کهني دارد و به هيچ وجه نميتوان آن را سبکي «نو» به حساب آورد، که اين موضوع در جاي خود مورد مطالعه قرار خواهد گرفت.
عقايد فلسفي شارل بودولر نيز به عنوان عصيان عليه سنت و تکان دادن جو روشنفکري آن دوره در فرانسه و اروپا حائز اهميت است، اما دورانساز نيست. به عنوان منتقد ادبي بر پروسه ادبي زمانه خود اشراف داشته و جامعه نويسندگان آن دوره در فرانسه از تيغ تنقيد او مصون نبوده و لحن گفتار بيتعارف او بر روند شکلگيري ادبيات تأثير داشته است، اما بايد افزود که اين عقايد فلسفي نه تنها سيستم فلسفي منسجمي را تشکيل نميدهند، بلکه محصول يک دوره انتقالي در تاريخ تکوين نوعي سرمايهداري بسيار جدي و هدفدار در فرانسه است و ناپيوستگي و عصيانگري صرف از مشخصات بارز آن به شمار ميرود. عمدهترين محور اين عصيان همانا قائل شدن جايگاه ويژه براي شر و خصلت بزهکاري انسان است که آن را با طبيعت انسان سازگار ميداند، اما اضافه ميکند که کسب فضيلت و داشتن خصلت نيکو مستلزم شنا کردن در خلاف جهت جريان آب است. او جستجوي اهداف موذيانه و بزهکاري را جزئي از سرشت طبيعي انسان معرفي ميکند، اما من تا جائي که در آثار او دقيق شدهام، با آن که شيطان را تقديس ميکند، مشاهده نکردهام که تبهکاري را نوعي فلسفه زندگي و غايت مطلوب معرفي کند.
شارل بودولر همانند ويکتور هوگو در دورهاي زندگي ميکرد که روشنفکران چپ درفرانسه و آلمان فعاليت ايدئولوژيک نيرومندي را پيش ميبردند و در انديشه تغيير شکل زندگي انسانها بودند که تا حدودي هم به اين هدف نائل آمدند. او عليرغم شرکت در انقلاب سال ۱۸۴۸ فرانسه، تکليف خود را با اين جريان روشن نکرده بود و به اين دليل با اصليترين جريان روشنفکري زمانه خويش بيگانه بود. اشراف بر جريانهاي فکري هر دوره و تحليل انتقادي آن از ملزمات هر متفکري است. شارل بودولر با اصليترين جريانهاي روشنفکري زمانه خود بيگانه بود و کليسا نيز نتوانسته بود معنويات او را غنا ببخشد، بنا بر اين، او را در زمانهاي بسيار حساس در حال آوارگي فکري مشاهده ميکنيم و با اين حال، شاعر و نويسندهايست فعال، هم به لحاظ کمي و هم به لحاظ کيفي. او با محافل بسيار محدودي از روشنفکران صرف، رابطه فکري و محفلي داشت و آنارشيزم را تنها راه خروج از بحران زندگي ميدانست. او ميگفت: اگر شاعر صرفا به دنبال هدف اخلاقي باشد، نيروي شاعرانه خود را هدر داده است.
با آن که آنارشيزم جايگاه چنداني در کشف حقيقت ندارد، و نميتواند راه و رسم زندگي ما را تعيين کند، اما در اين گفته شارل بودولر دقيق شويم که گفته است: همفکر بودن انسانها ناشي از نوعي سوء تفاهم است، اگر آنها واقعا همديگر را درک کنند، هرگز همفکر نميشوند. اين تنها بازي با کلمات نيست، نوعي حقيقت نيز در آن وجود دارد. اين پديده را در تمام عرصههاي زندگي ميتوانيم به راحتي مشاهده بکنيم. هر کس ضمن همزيستي با همسر، شريک شغلي، فرزند، دوستان محفلي و يا حتي همکيشان خود شاهد اين قضيه ميشود و بعد از يک دوره تفاهم ظاهري، با گذشت زمان تضادهائي را نيز کشف ميکند و بر سستي باورهاي گذشته خود واقف ميشود و دست کم در ارزيابيهاي خود اندکي تجديد نظر ميکند. حتي همفکري انسان با خودش نيز محصول نوعي سوء تفاهم است، زيرا با گذشت زمان، ممکن است انسان عقايد گذشته خود را انکار کند و در روشهاي زندگي خود تجديد نظر نمايد. لذا حکم آنارشيستي شارل بودولر را با اندکي تلطيف ميتوانيم بپذيريم، به اين ترتيب که: همفکري انسانها در بستري از تفاهم و سوء تفاهم شکل ميگيرد، و اگر انسانها همديگر را کاملا درک کنند، همفکري کامل آنها غير ممکن ميشود.
او در باره زندگي ديدگاه ديگري نيز دارد که درک صحيح آن براي ما حائز اهميت است. او گفته است: اينک هنگام مستي و سرخوشي است، براي اين که به برده بيچاره زمان تبديل نشوي، تا ميتواني مستي و سرخوشي کن، سرخوشي از باده، سرخوشي از شعر يا سرخوشي از فضيلت، هر طور که بخواهي.
اما يک حکم واقع بينانه او را جدا بايد مورد توجه قرار دهيم. او گفته است: از چند چيز بايد احتياط کرد، توده مردم، عرف و عادت، احساسات مردم، الهامات شاعرانه و بديهيات. اينک شعر معروف او در باره «زيبائي» را مرور ميکنيم:
زيبائي
گؤزلم من، فاني اينسانلار،
قايالارين رؤياسينا بنزهين کؤکسوم منيم،
ائله بير قايا کي گميلرينيز،
اوْرالارا چارپاراق، داغيلمادادير،
شاعيرلرين سئوگي ايلهاميني اوْياتماق اوچون يارانميشدير،
مادهنين ابديليگي و سوکوتو قدر ابدي و ساکيت بير سئوگي.گؤيلرده سلطنت قوُرموش اوْلان،
بير افسانهوي ابوالهول کيمي،
قارا بنزهين اورکلري سوْنالارين آغليغينا جالاشديران منم.
خطلري پوْزان هر حرکته نيفرت ائدرم،
نه آغلارام، نه گولرم.
ان مغرور هئيکللردن ايلهام آلديغيم دوُروشلاريم قارشيسيندا،
شاعيرلر چاشيب- قالير،
و اؤز حياتيني حيرت ايچينده کئچيرمگه چاليشير.من بوُ يازيق سئونلره غلبه چالمالي،
گؤزلريمسه، ايري، پارلاق گؤزلريم،
عکس ائتديگي هر شئيي،
داها دا گؤزللشديرمگي باجاران،
صاف گوزگولري تمثيل ائدن گؤزلر.- شارل بودولر
مجموعه شعر معروف او موسوم به «شکوفههاي شر» (Les Fleur de mal) به محض انتشار در ماه ژوئن سال ۱۸۵۷ به جرم نقض شئون اخلاقي و توهين به مقدسات توقيف گرديد و سپس ضمن حذف تعدادي از قطعات شعري مندرج در آن، تجديد چاپ شد. اين مجموعه، ضمن اين که قطعات بسيار درخشاني را شامل ميشود، حاوي قطعات مهملي مانند «مناجات با شيطان» است که به هذيانهاي شبانه يک روح بيمار شباهت دارد. با اين حال، مجموعه مجموعهاي تفکر برانگيز است.
ناقوس معيوب
در شبهاي سرد زمستان،
در کنار آتشي که ميرقصد و دود ميکند،
چه شيرين و چه تلخ است،
گوش فرادادن به صداي خاطرات دور دست،
که با ضربات ناقوس از فضاهاي مهآلود،
به گوش ميرسند.خوشا ناقوس کهنهاي،
که همچنان با آواز بي خدشهاي،
انسانها را به عبادت فراميخواند.
همچنان کهنه سربازي که از جايگاه خود نظارهگر است.اما روح من معيوب است و قرباني دلتنگي،
اي بسا که او فضاهاي اين شب تيره را،
با آوازهاي معيوب خود اشباع ميکند،
آوازهائي که ضجههاي مرگ مردي زخمي را به ياد ميآورد،
مردي زخمي که در ميان انبوهي از مردگان،
و دريائي از خون،
از يادها رفته است،
و در ميان تلاشهاي نوميدانهاش،
بيحرکت ميميرد.- شارل بودولر
«ناقوس معيوب» شارل بودولر، روح مرا لرزاند، به خصوص آنجا که قلب خود را به ناقوس معيوبي تشبيه ميکند که ياراي فراخواندن کسي را ندارد (اما قلب من معيوب است و قرباني دلتنگي). آزردگي او را در زندگي لمس کردم و سرگشتگي روح حساس او را در آن دوران پر اغتشاش عميقا درک کردم و دريافتم که روح شکننده او در ماجرای زندگی آسيب ديده است. يک بار ديگر متقاعد شدم که شاعر براي شاعر شدن يا به يک قطره عشق، و يا دريائي از غم نيازمند است و اکثرا به جاي آن يک قطره، آن دريا نصيب او ميشود. جنبه حيرت انگيز زندگي شارل بودولر در آن است که روح آزرده و آرزوهاي بر باد رفتهاش او را از پاي درنياورده و حضور نيرومند او در پروسه ادبي در تمام طول زندگي تداوم داشته است.
اما براي خروج از اين دلتنگي تصميم گرفتم خواننده را همراه خود به گردش در باغ بيگانهاي دعوت کنم. حضور در اين باغ بيگانه در فروردين ماه امسال در سفري به چين امکان پذير گرديد. رسيدن به اين مکان عجيب و حيرت انگيز خود حکايت زيبائي دارد که به تعريفش ميارزد.
در باره محله قديمي و افسانهاي «هه فانگ» در شهر کوانگجو چيزهاي زيادي شنيده بودم، لذا به محض ورود به شهر کوانگجو قصد عزيمت بدانجا را کرديم. به علت بعد مسافت (حدود يک ساعت با اتومبيل) تصميم نداشتيم از تاکسي استفاده کنيم. از اينرو در خارج از هتل مشغول پرس و جو از شهروندان بوديم که به هيچوجه انگليسي نميدانستند. حتي تلفظ نام اشخاص يا اماکن چيني گاهي مشکل ساز است، زيرا ممکن است تفاوتهاي نامحسوس در تلفظ موجب نارسائي کامل بشود و در اين موارد، تنها چاره عبارت از آن است که نام مکان با رسم الخط چيني به شهروندان يا به راننده تاکسي نشان داده شود. مرد جواني که آدرس را به او نشان دادم، به زبان اشاره فهماند که ميتواند ما را با اتومبيل خود به آنجا برساند، فقط کافي است اندکي صبر کنيم، تا شستشوي اتومبيل او کامل شود. متوجه شديم که اتومبيل گرانبهاي او در کنار خيابان در حال شسته شدن است. وقتي به زبان اشاره پرسيدم که تا آنجا چقدر راه است، فکر کرد که در باره پول صحبت ميکنم و با تأکيد اشاره کرد که از ما پول نخواهد گرفت. با کمي بي اعتمادي سوار اتومبيل مدرن او شديم، اما هنوز باور نداشتيم که اين فقط نوعي لطف و بزرگواري است. اتومبيل در خيابانهاي زيباي شهر به پيش ميرفت و من با همسرم روشهاي خروج از موقعيتهاي خطرناک را بررسي ميکرديم. در اين ميان راننده اتومبيل را در کنار خيابان متوقف کرد و به طرف صندوق عقب اتومبيل رفت و بي اعتمادي ما صد چندان شد. ناگهان متوجه شديم که دو بطري آب براي ما آورده است گه روي آنها حروف زيباي چيني منقوش بود. اين اقدام او بدان خاطر بود که گويا ميخواست از بطري که قبلا دم دست او قرار داشت، آب بخورد، اما نميتوانست بدون آن که به ما آب تعارف بکند، از آن آب بخورد! نهايتا بعد از حدود يک ساعت رانندگي در خيابانهاي نسبتا شلوغ شهر در مقابل دروازه محلهاي باستاني توقف کرد و گفت: «هه فانگ!».

منظرهای از محله ههفانگ در شهر کوانگجو در غرب چين
هه فانگ، باشقا حکايه
اوزونتو دئييل، حسرت دالغاسي دئييل،
سئوگيلي بير آنانين قوُجاغيندا اوْلماق دوُيغوسوندايام، هه فانگ!
سايسيز فانارلار،
ايتکين ديلکلردن اوْلوشان بير گؤي قوُرشاغي،
يوْلدان اؤتن اينسانلارين هاي- کويو ايچينده دوُيولان،
دؤزومسوز سئوگيليلرين آياق سسلري،
ترنّوملو سولارين دوُمدورو آخينتيسي،
دوُمدورو، عئيني ايله گؤزومدن يوُوارلانميش سئوينج دالغاسي کيمي.اوزونتو دئييل، حسرت دالغاسي دئييل،
اوُزاق يوْللاردان گلميش،
ايلهام و سئوينج يوکو داشييان، بير شاعيرين دوُيغولاري،
آمان تانريم، بوُ ايچ- ايچه ائيوانلار، سوْنسوز دالانلار،
قلبيمدهکي دوُيغو- دوشونجهلرين دوْلانباج يوْللارينا بنزهيير!کيم ماهني اوْخودو؟
آمان تانريم، نه قدر ياد، نه قدر تانيش!باشقا آدديم، باشقا حکايه،
اي اؤزگه عطيرلرين دالغاسي،
اي اؤزگه بيتکيلرين باخچاسي،
اي اسکي بوُلاقلارين ياد ترنّوملري!ياناش، اللريمي الينه آل،
سوْنسوز سئوينج ياغيشلاريما باخ،
ياناش!
سئوگيلي بير آنانين قوُجاغيندان اوْلماق دوُيغوسوندايام، هه فانگکوانقجو، فروردين ۱۳۹۰

مجسمه بودا در مدخل محله ههفانگ در کوانگجو
هه فانگ، گامي ديگر، حکايتي ديگر
نه تشويشم، نه موج حسرت،
اينک که چون مادري مهربان در آغوشم گرفتهاي، هه فانگ!
اين فانوسهاي بيشمار،
رنگين کمان آرزوهاي کم شده،
صداي گامهاي عشاق بيقرار در ميان همهمه رهگذران،
جريان زلال آبهاي مترنم،
زلال چون قطره اشک شوقي که بر گونه من غلطيده است.نه تشويشم، نه موج حسرت،
شاعري آمده از راههاي دور،
با کوله باري از شوق و الهام.
آه اين غرفههاي تودرتو و دالانهاي بيپايان،
چه قدر شبيه غرفههاي احساس و دالانهاي اندوه قلب من است!چه کسي آواز ميخواند؟ لحني چنين بيگانه، اما چنين آشنا!
گامي ديگر، حکايتي ديگر،
اي عطر ناشناخته، اي باغ گياهان نامآنوس، اي ترنم ناآشناي چشمههاي باستاني،
نزديکتر بيا، و دستم را بگير،
باران شوق بيپايانم را نظاره کن، هه فانگ!کوانگچو، فروردين ۱۳۹۰
مارگرت آن جانسون (مايا آنجلو) شاعر و نويسنده آمريکائي در چهارم آوريل ۱۹۲۸ در سن لوئي در ولايت ميسوري چشم به جهان گشود. او يکي از معروفترين نويسندگان زن سياهپوست آمريکائي محسوب شده است. اثر شش جلدي او که به شرح حال خود اختصاص دارد، بيشترين شهرت نويسندگي را براي او به ارمغان آورد که مروري بر دوره کودکي و نوجواني اوست. نخستين جلد اين اثر شش جلدي موسوم به «ميدانم چرا مرغان قفس آواز ميخوانند» (۱۹۶۹)، از بيشترين معروفيت برخوردار است و به شرح حوادث زندگي او در ۱۷ سال نخستين زندگياش اختصاص دارد. اين اثر براي او شهرت جهاني به همراه داشت و به خاطر آن کانديداي جايزه ملي بهترين کتاب آمريکا شد. او در طول نويسندگي خود بيش از ۳۰ جايزه افتخاري را کسب کرد و در سال ۱۹۷۱ به خاطر کتاب شعر جديدش موسوم به «پيش از مرگ جرعهاي آب خنک ميخواهم»، موفق به اخذ جايزه پوليتزر گرديد. مايا آنجلو در پايان دهه ۱۹۵۰ عضو اتحاديه نويسندگان هارلم بود. او در اين دوره در جنبش حقوق شهروندان فعاليت ميکرد و يکي از هماهنگ کنندگان کنفرانسهاي دکتر مارتين لوتر کينگ بود. او از سال ۱۹۹۱ در دانشگاه ويک فارست در وينستون سيلم در کاروليناي شمالي تدريس ميکرد و مقام استادي مادام العمر اين دانشگاه در زمينه مطالعات تاريخ آمريکا را داراست. مايا آنجلو از سال ۱۹۹۰ به بعد به طور متوسط ساليانه ۸۰ سخنراني انجام داده است. در سال ۱۹۹۳ در مراسم آغاز رياست جمهوري بيل کلينتون با خواندن شعر «ضربان صبح» به ايراد سخنراني پرداخت. مايا آنجلو در سال ۱۹۹۵ رکورد جديدي را به خود اختصاص داد، زيرا آثار او به مدت دو سال متوالي در ليست پرفروشترين کتابهاي مجله نيويورک تايمز در زمينه ادبيات غير داستاني باقي مانده بود. شعر «ضربان صبح» بسيار تفکر برانگيز است. تصاوير زندهاي که شاعر در اين شعر موفق به خلق آنها شده است، در اوج زيبائي و غناي فلسفي است. او از صخرهاي سخن ميگويد که انسان را دعوت ميکند تا با ايستادن بر فراز آن به تماشاي کائنات نايل شود، اما ناتوان است از اين که سايهاي براي آسودن انسان در اختيار او بگذارد. بيترديد مايا آنجلو در اين شعر، که به مناسبت آغاز فعاليت يک زمامدار آمريکائي قرائت ميشد، و بخصوص در تمثيل صخره، جامعه آمريکا را از ديد فلسفي و انتقادي معرفي ميکرد. انتشار کتاب «ميدانم چرا مرغان قفس آواز ميخوانند» موجب شد که او به عنوان بنيانگذار سبکي نوين در نوشتن شرح حال شخصي شناخته شود و نخستين زن سياهپوست آمريکائي بود که به شکل علني در باره حوادث زندگي شخصي خود سخن ميگفت. او به عنوان مدافع حقوق سياهان و به ويژه حقوق زنان سياهپوست مقام برجستهاي را داراست. آثار او عمدتا به طرح مسائل هويت، خانواده و نقد نژاد پرستي اختصاص دارد و در مقياس جهاني به عنوان مواد درسي مدارس و دانشگاهها مورد استفاده قرار ميگيرد. برخي از آثار جنجالي او در مدارس آمريکائي ممنوع التدريس بوده و از کتابخانهها نيز حذف شدهاند. در اين مقاله به معرفي چند شعر از مايا آنجلو ميپردازم که ظاهرا همگي به ناکامي در عشق مربوط ميشود، و ميتوان حدس زد که شاعر ضربههاي عاطفي غير قابل وصفي را در زندگي شاهد بوده است. در نخستين شعر کوتاهي که از مايا آنجلو معرفي ميکنم، ميخواهم نظر خواننده را به بار عاطفي شعر جلب کنم و به قدرت بينظيري که شاعر در روانشناسي اين رابطه به کار ميبرد:
فريب
دستت را به من بده،
تا در آن سوي خشم شاعرانه،
پيشاپيش تو راه روم،
يا از پشت سر تو بيايم.
سخنان فريبنده را براي ديگران نگاهدار،
بگذار احساس پايان يافتن عشق، نصيب ديگران شود،
تنها دستت را به من بده!آلدانيش
اليني منه وئر کي،
بوُ شعر اؤفکهسينين اؤتهسينده،
اؤنونجه گئديم، يا آرخانجا گليم،
دادلي سؤزلري باشقالارينا ساخلا،
سئوگينين بيتمهسينين دوُيغوسو،
اؤزگهلره نصيب اوْلسون،
منه آنجاق اليني وئر، اليني.
بخشي از زيبائي شعر مايا آنجلو محصول زبان شعري خاصي است که خود او بنيانگذاري کرده و با زبان انگليسي مورد استفاده سياهان آمريکائي مربوط است. در اينجا از انتقال اين جنبه شعري مايا آنجلو عاجزيم. اما يک صفت ويژه ديگر شعر مايا آنجلو در آن است که او شعر را با بياني غير متکلف و عاميانه آغاز ميکند و بتدريج خواننده را در جوي صميمي از سخن آشنا و مأنوس شناور ميکند. آنگاه هنگامي که روح خواننده به آرامش و صميميت عادت کرد، ضربه ادبي و عاطفي به طور ناگهاني وارد ميشود و شعر به هدف خود ميرسد. اين تکنيک شعري دقيقا مخالف سبکي است که ميکوشد از ابتدا باشکوه جلوه کند و از بدو امر بياني شاعرانه و متکلف را بنيان ميگذارد.
در حسرت خواب
بعضي شبها خواب به من ناز ميکند،
مانند معشوقي مغرور و بيگانه،
هر چه ميکوشم، تا قلب او را به سوي خود جلب کنم، بيفايده است،
مانند غروري که زخم برداشته است،
با عذابي حتي بيشتر.
يوُخو حسرتي
ائله گئجهلر وار کي،
يوُخو منه ناز ائلهيير،
مغرور و اؤزگه،
اوْنو اؤز طرفيمه چکمک اوٍچون،
هرهانسي حيلهني ايشلديرمسه،
ايشه يارامير،
عئيني ايله يارالانميش غورور کيمي،
بلکه ده بير آز داها آجيناجاقلي.

تصوير روی جلد کتاب "ميدانم چرا مرغان قفس آواز ميخوانند"، اثر مايا آنجلو
شعر ديگري که مايا آنجلو، احتمالا در شبي مرموز و مالامال از تنهائي سروده است، و احتمالا شبي بوده است که سراسر به بيداري و تفکر گذشته، شعري است که مارا با ضربه «تنهائي» آشنا ميکند، اما نه تنهائي عادي، بلکه تنهائي مايا آنجلو، شاعري با شخصيت اجتماعي، که صدها سخنراني ايراد کرده و در دهها محفل شرکت فعالانه داشته است. او در اين شب ضمن سير و سلوکي طولاني در لايههاي عميق روح انسان با حقائق هولناکي آشنا شده است. او در جستجوي مسکني مألوف براي روح ناآرام خود تمامي دقائق طولاني آن شب دردناک را کاويده است، مسکني که روح آزردهاش بتواند در آنجا آرام گيرد، مسکني که در آنجا «آب معناي عطش و نان معناي سنگ» را نداشته باشد. او که شخصيتي بسيار اجتماعي داشته و دارد و صدها سخنراني ايراد کرده و در دهها محفل شرکت داشته است، در آن شب اعترافي غم انگيز و دردناک بر تنهائي انسان دارد. درد و غم مايا آنجلو و تنهائي او در اين شب را با هيچ معياري نميتوان سنجيد، زيرا او در اثر ضربهاي که از ماهيت آن بيخبريم، نه مانند چوبي نازک و لطيف، بلکه بمثابه ستوني عظيم و پر صلابت و با صدائي مهيب شکسته است.
يالنيزليق
دون گئجه دوٍشونجهلر ايچينده،
روُحوما يوُوا آختارارکن،
ائله بير يوُوا کي،
اوْرادا سوُيون آنلامي عطش، چؤرگينسه آنلامي داش دئييل،
بير شئيي آنلاديم،
ظنيمجه ده يانيلماميشام:
بوُ حياتي باشا ووُرماق هئچ کيمسهيه، آمّا هئچ کيمسهيه،
تکباشينا اوْلاسي دئييل.
تکباشينا هئچ کيمسهيه، اصلا اوْلاسي دئييل.
ميليونرلر وار، فايدالانا بيلمهديگي اتک- اتک پوُللاري،
قادينلاري اوًلوم ملگي کيمي سفيللنير،
اوُشاقلارينين ديلينده کدرلي ماهنيلار،
داش اورکلريني يوُمشاتماق اوچون،
باهالي دوْکتورلارا باش ووُرمادا،
آما هئچ کيمسهيه، هئچ کيمسهيه،
تکباشينا اوْلاسي دئييل.ياخيندان دينلهييرسنسه،
اورک سؤزومو سؤيلرم:
قارا بوُلودلار توْپلاشمادادير،
فيرتينالار قوْپاجاق،
اينسان نسلي آجييير،
اينيلتيلري چاتير قوُلاغيما،
چونکي هئچ کيمسهيه، آما هئچ کيمسهيه،
تکباشينا اوْلاسي دئييل.
در اين مجلس اشعار متعددي از مايا آنجلو مترنم شد، مايا آنجلو شاعر، نويسنده، استاد دانشگاه، هنرپيشه و يک فعال سياسي بود. من بيشتر اشعار او را دوست دارم و اين اشعار بيواسطه به قلب من راه مييابند و چنين ميانديشم که بسياري از شاعران دهه پنجاه کشورمان، دههاي که شاهد ظهور سبکهاي نوين در شعر بود، از مايا آنجلو تأثير پذيرفته بودند و شايد فروغ فرخزاد هم از اين احتمال به دور نبود. شعر «حسرت خواب» مايا آنجلو براي من يک ضربه عاطفي استثنائي بود و خود نيز شعري در اين زمينه دارم که معرفي آن بيمناسبت نخواهد بود، با عذر تقصير از خوانندگان فارسي زبان از اين که فرصت ترجمه اين شعر به فارسي مهيا نگرديد. اما مختصر اين که: شاعر در ظلمت شب در رختخواب خود ساعتها دست و پا ميزند، مدام به خود ميپيچد، گاهي همراه کاروان روياها ميشود، گاهي هم شهر به شهر در افقها گردش ميکند، زمان ميگذرد، ستاره غروب ميکند، اما چشمهايش تسليم خواب نميشود، زيرا تمناهائي که از سينه او سر برميآورند، امان نميدهند. شاعر در ظلمت شب به تدريج به يک قلعه خواب آلوده تبديل ميشود. در پنجره اتاقش گاهي ستارهاي و گاهي اجاغي برافروخته و سپس خاموش ميشود. امواج خواب مانند جريانهاي نحيف آب به سوي او جاري ميشوند. ناگهان سوداهائي که شاعر در روياهاي خود پرورانده است، ميلرزند و مانند خوشهاي فرو ميريزند، روياهاي شاعر نقش بر آب ميشوند، زيرا رعد و برق و غوغاهائي که از افقها سر برميآورند، مانع از تحقق روياهايش ميشوند. قلعهاي که شاعر از آن سخن ميگفت، به دست دشمن تسخير ميشود و ديوارهاي بلند آن فرو ميريزند، گلّههاي خواب آلوده روياها در دشتهاي خاکستري شب پراکنده ميشوند، اشباح از فراز سر شاعر عبور ميکنند، زمان ميگذرد، ستاره غروب ميکند، اما چشمهاي شاعر تسليم خواب نميشوند، زيرا فريادهائي که از درون او سر برمي آورند، تهماندههاي کاروان خواب را بر باد ميدهند...
يوُخو حسرتي
ياتاغيمدا چابالاديم،
هئي قيوريلديم، هئي آچيلديم،
گاه قوْشولدوم رؤيالارين کروانينا،
شهر- شهر اوفوقلرده گزينديم،
زامان کئچدي، اوُلدوز سؤندو،
اوُيومادي گؤزلريم،
سينهم اوستدن باش قالديران تمنالار قوْيمادي.قارانليقدا ياواش- ياواش،
مورگولهين بير قالايا چئوريليرديم،
پنجرهمده گاه بير اوُلدوز، گاه بير اوْجاق،
آليشيردي، سؤنوردو.
اوُيقولاريم زينه سوُلار کيمي آخيب گليردي.
اوُيغولاردا بسلهديگيم اوْ سئودالار سيلکهلنيب- تؤکولدو.
رؤيالاريم باش توُتمادي،
ايلديريملار، گوُرولتولار،
اوفوقلردن باش قالديران اوْ قؤوغالار قوْيمادي.قالام دوشدو دوشمنلره،
اوُجاليقدان ديوارلاريم آغنادي،
رؤيالارين مورگولهين قوُزولاري- قوْيونلاري،
بوْز چوًللره داغيلدي.
باشيم اوستدن قارالتيلار سوْووشدو،
زامان کئچدي، اوُلدوز سؤندو،
آمان تانريم، اوُيومادي گؤزلريم،
ايچريمدن چيغيريشان، موعمّالار قوْيمادي. (تهران، آذر ۱۳۷۴)
وَيَسْأَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي وَمَا أُوتِيتُم مِّن الْعِلْمِ إِلاَّ قَلِيلاً. و از تو ميپرسند در باره روح، بگو روح از امور خداي من است و به شما صرفا مقدار ناچيزي از علم داده شده است (الإسراء: ۸۵).
اين آيه شريفه به وضوح بيان ميدارد که نه تنها نميتوان با روح ملاقات کرد، بلکه حتي پيدا کردن علم در باره آن غير ممکن است. يعني تنها علمي که در باره روح ميتوان داشت، عبارت از آن است که در باره آن هيچ علمي نميتوان داشت. چرا قرآن شريف در باره روح چنين مانيفست قطعي و صريحي را بيان داشته است؟ اين مانيفست را بايد قطعا يک معجزه به حساب آورد، چه از نظر کساني که قرآن را دست نوشته انسان ميدانند و چه از نظر کساني که آن را نازل شده از سوي خداوند ارزيابي ميکنند، زيرا در هر دوحالت شاهد آنيم که برخلاف همه منابع باستاني و معاصر که انديشههاي خرافي در باره روح را ترويج ميکردند و ميکنند، ۱۴۰۰ سال پيش در جامعهاي بدوي حکمي به ميان آمده است که ذهن انسان را از بار اين همه دروغ و خرافات آزاد ميکرده است. ما طي مقالات «طيف گم شده» مدعي شده بوديم که موجود زنده صرفا از موجود زنده زاده ميشود و ساختن موجود زنده از مصالح بيجان به دست بشر را غير ممکن ارزيابي کرده بوديم. اگر وجه افتراق موجود زنده از مصالح بيجان را همان روح بدانيم، در آن صورت بايد گفت، روح در همان مسيرهاي نامکشوف و ابعاد ناشناختهاي جاري است که موجود زنده از طريق آن با کائنات يا جان جهان در ارتباط است. تمامي افسانههائي که در گوشه و کنار عالم در باره روح و وزن و جرم و اندازه آن و مشاهده آن و فيلمبرداري از آن به کمک تلفنهاي موبايل و امثال آن عنوان ميشود، کوششي است براي مسکوت گذاشتن يا کم اهميت جلوه دادن موضع بيبديل قرآن شريف، که نه تنها در زمان نزول آن از منزلت علمي و فلسفي غير قابل وصفي برخوردار بوده است، بلکه در قرن حاضر نيز که قرن تحقيقات علمي و اکتشافات و اختراعات خيرهکننده است، نيز با همان درخشندگي و حتي درخشندگي بيشتر چشمهارا خيره ميکند. اما اگر روح تا اين حد از دايره مشاهده و تفکر مستقيم ما به دور است، براي مشاهده غير مستقيم آن راههاي معقولي وجود دارد. من قصد ارائه تلسکوپ يا ميکروسکوپ الکتروني يا روشي ديگر براي ثبت امواج روح را ندارم، اما به نظر من، براي مشاهده غير مستقيم آن ميتوان به يک حشره نگاه کرد يا در حرکات يک موجود زنده ديگر دقيق شد و يا ذهن خود را مورد مطالعه قرار داد که دمي از فعاليت فارغ نيست. راه ديگر براي مشاهده غير مستقيم روح نيز عبارت از آن است که در يک قطعه موسيقي عميق يا يک قطعه شعر نزيه دقيق بشويم. بيترديد يک شعر خوب منعکس کننده فراز و نشيبهاي روح سراينده آن در مسيرهاي نامکشوف و ابعاد ناشناخته است. در عصر ما که کامپيوترها قادر به تقليد بسياري از کارهاي انسان و حتي بخشي از فعاليتهاي ذهني او هستند، به جرأت ميتوان ادعا کرد که هيچ کامپيوتري، قطع نظر از درجه پيشرفت و عمق تکنولوژي آن، قادر به تقليد فعاليت هنري انسان نيست، زيرا فاقد روح است. يکي از سياستمداران سرشناس جهان در باره شعر اظهار نظري کرده است که نه با موقعيت او تناسب دارد و نه با قدرت و سلطه طلبي کشورش، اما اين سخن به قدري عميق است که نميتوان از ذکر آن منصرف شد: هنگامي که قدرت، مارا دچار غرور ميکند، شعر محدودرتهاي ما را يادآوري ميکند، هنگامي که قدرت، مارا دچار تنگ نظري ميکند، شعر وسعت حيات را يادآوري ميکند، هنگامي که قدرت، مارا دچار فساد ميکند، شعر به زلال کردن شخصيت ما ميکوشد. (جان اف. کندي) شايد اين ضريب نفوذ بالاي شعر بدان سبب است که شعر مسيري است که بين روح سراينده و روح شنونده آن برقرار ميشود و جرياني از تفکر سيال از اين مسير ناپيدا عبور ميکند که لايههاي عميق روحي عاشق را به اعماق روح عاشق ديگري متصل ميکند. همانطور که پيش از اين نيز مذکور افتاد، طرح اين مقدمهها به منظور تجليل از شعر خودم نيست، زيرا شاعر خود نميتواند و نبايد مستقيما در باره شعر خود اظهاراتي از اين دست بکند. يک کلمه سخن تعريف آميز يا سخن انتقادي خواننده در باره شعر هر شاعري، به يک ميليون کلمه تمجيد آميز شاعر از خودش برتري دارد. با اين حال تحليلهائي که معمولا ميآورم، مارا اندکي از خشک بودن مجلس ميرهاند. اينک شعر انتخابي من براي اين مجلس:
سارا
(با الهام از ترانه مردمی آذربايجان موسوم به "آپاردی سئللر سارانی):گونش دوْغوب، ايشيق سئلي ياييلميشدي،
ملهيهرک کؤنلومدهکي قوْيون- قوُزو سورولري،
ياشيل موُغان چؤللرينه دوْلوشاندا.
شئه دوُيغولار ايچريمده توْپلاشاراق،
سوْنسور بوُلود سوٍروسونه چئوريليردي.آيدين سوُلار دوُمانليقدا،
بوُلاقلارين سينهسيندن چاغلاييردي.
«ايستي چؤرک برکتدير» - دئيه قيزلار،
آلوْولارين ايشيلتيسي اوزلرينده رقص ائدهرک،
تنديرلره جاوان دوُيغو- دوشونجهلر ياپيردي.سارا جاوان دوُيغو بوُداقلاريندا،
توُفانلارا توُش گلهجک بير يئتيشکن سالخيم ايدي.
سارا چيلغين ياغمورلاري آتلاياجاق،
چاتيب- گلن بير سعادت چاغي ايدي.سارا بير تک آشيب- داشان سئللردهکي گلين يوْخ،
گلينلرين بير چوْخونون سعادتي،
دوشوب قوُدوز سئللره، محو اوْلوردو.بوُ سئللرين اؤتهسينده،
سعادتين سلطنتي باشلانيردي.عشق بيردي،
عشقه آنجاق صداقتين،
مين بير- ايکي چتين يوْلو وار ايدي. (فروردين ۱۳۷۸)سارا:
خورشيد برآمده بود و سيلي از نور،
زمان و مکان را فرا گرفته بود،
در آن هنگام که گلههاي اميد و آرزو،
به دشت سبز مغان روي ميآوردند.احساسات سبز در اندرون من متراکم ميگشت،
و به گلههاي بي پايان ابرها تبديل ميشد.
آبهاي زلال در فضاهاي مه آلود،
از چشمهها ميتراويد.دختران دشت،
«نان داغ نشانه برکت است»، را باور داشتند،
و با بازتابي از رقص شعلهها در چهرهشان،
احساسات و تفکرات جوان خود را،
به قلب داغ تنور پيوند ميزند.سارا خوشه رسيدهاي بود که،
بر شاخههاي احساسات سبز،
در انتظار توفان نشسته بود.سارا همان دوران سعادتي بود که،
بارانهاي سيل آسا در کمينش بودند.سارا تنها آن عروس تيره بختي نبود که،
سيلهاي خروشان سرنوشت او را رقم زده بود،
خوشبختي عروسان بسياري،
بازيچه سيلهاي خروشان بود.در آن سوي اين سيلها بود که،
سلطنت سعادتها آغاز ميشد،
عشق، يگانه بود،
اما صداقت عشق بود که،
هزار و يک آزمون دشوار را ميطلبيد. (فروردين ۱۳۷۸)
گفتهاند که شعر ترکيبي از عقيده و احساس است، اما اگر احساس بعضي وقتها به تمامي بيان ميشود، عقيده همواره دچار ايهام است. اگر عقيده آشکارا بيان شود، شعر از شعريت دور ميشود و به مرامنامه حزبي تبديل ميشود. بعضي از شعرا را «شاعر تفکر» لقب دادهاند، مانند فضولي، خيام، جلال الدين رومي و غيره، زيرا بيان عقيده در آثار اين نوع شعرا جلوهاي نسبتا آشکار دارد و شيوه بيان شاعرانه صرفا نوعي تزيين لفظي است. برخيها را نيز شاعر احساس معرفي کردهاند، مانند سعدي در غزليات عاشقانهاش.
علي آقا واحد (۱۳۴۴- ۱۲۷۴ هجري شمسي) شاعر آذربايجاني، به تمام معني شاعر احساس و غزلهاي عاشقانه است. شيوه بيان او طوري است که گوئي استاد روانشناسي مسائل عاطفي است و تمام پيچ و خمهاي روح انسان را در عبور از مسيرهاي عشق و عمدتا عشق زميني به خوبي ميداند. او را ادامه دهنده راه فضولي دانستهاند، اما تفاوتهاي ماهوي آشکاري در سبک وي وجود دارد که او را از فضولي متمايز ميکند.
به قول يکي از حکما، همه ما شاعر جوان مرگ شدهاي در درون داريم. هر نوجواني همچون شکوفهاي که در باغ آرزوها شکفته است، زماني با تمام وجود شيفته رازهاي شعر ميشود، اما به سرعت از اين مرحله عبور ميکند و به حل مشکلات عملي زندگي خود مشغول شده و در دامن روزمرهگي ميغلطد. اما از قرار معلوم سرنوشت گاهي تصميم ميگيرد براي جلوگيري از جوان مرگ شدن شاعر دروني ما، خود ما را به مرگ تدريجي محکوم کند، تا شاعر دروني ما زنده بماند. گفتهاند که براي شاعر شدن يا قطرهاي عشق و يا يک دريا غم ضرورت دارد. اما عشق زميني ناپايدار است و خطر تباه شدن دارد، از اينرو قدرت حيات بخشيدن به شاعريت شاعر را ندارد. اين نوع عشق نميتواند و نبايد جايگاه عشق الهي را در روح آدمي اشغال کند.
وَمَنْ أَضَلُّ مِمَّن يَدْعُو مِن دُونِ اللَّهِ مَن لَّا يَسْتَجِيبُ لَهُ إِلَى يَومِ الْقِيَامَةِ وَهُمْ عَن دُعَائِهِمْ غَافِلُونَ. و چه کسي گمراهتر از کسي است که غير از خدا، ديگري را فراميخواند که تا روز قيامت به او جواب نميدهد و اينها خود نيز از فراخوان خود غافلند. (احقاف: ۵).
عشق زميني هرگز به جايگاه پرستش نميرسد، زيرا مگر انسان ميتواند اميد و آرزوهاي خود را به انساني ديگر متکي کند که مثل خود او ناپايدار است و قدرت بخشيدن گناه را ندارد. آيه شريفه فوق حقيقتا تکان دهنده است. به راستي، چه ضلالتي از اين بزرگتر که خدايي را به کمک بطلبيم که قادر به پاسخگوئي به ما نيست. هنگامي که انسان به ناتواني و بيهودگي بتهائي که پرستيده است، پي ميبرد، کاخ آرزوهاي او فرو ميريزند. از اين مرحله به بعد، دوران متفاوتي در زندگي او شروع ميشود که سرآغاز پروسه شاعر شدن اوست. البته من عشق و وفاداری همسران را نفی نميکنم و آنرا چيز باارزشی ميدانم، اما تأکيد ميکنم که انسان نميتواند تکيه گاه انسان باشد.
بررسي شرح حال شعراي مشهور جهان، از جمله شعراي مأنوس خودمان، حاکي از آن است که به جاي آن يک قطره عشق، همواره همان درياي غم نصيب آنان ميشود و در واقع جسم و روح شاعر به عنوان ماده سوختي براي گرم نگاه داشتن اجاق هنر مورد استفاده قرار ميگيرد. هوراس، شاعر رومي، که شرح حال مختصر او را در مقاله پيشين خواندهايم، سخني دارد به اين مضمون که گويا «شعرائي که تنها آب ميخورند، کمتر شعر دلنواز ميسرايند». اما اين سخن را من بعد از گذشت قريب ۲۰۰۰ سال، از هوراس نميپذيرم، زيرا اين شراب نيست که هنرمند را ميسازد، بلکه بار سنگين تراژدي عشق و تلخکامي شاعر است که کودک شاعر را در درون جسم نحيف وي زنده نگاه ميدارد و به بلوغ ميرساند.
![]()
مجسمه علی آقا واحد در باکو
واحد از اين مسير سخت به تنهائي گذشت و شاعر ابديت شد. مُقامات آذربايجان با شعر واحد عجين شد و تلفيق هنر موسيقي با هنر شعر به سطحي نوين ارتقاء يافت.
سن زولفونو آچ، تؤک اوزونه، شانهسي مندن،
زنجيري نيشان وئر منه، ديوانهسي مندن.
سن عاشيقي يانديرماغا من يانماغا ماييل،
سن شمعيني گؤستر منه، پروانهسي مندن.
زولفون قدري عاشيق اوْلان وار سنه اي گول،
سن سؤيله اوْ مجنولاري، افسانهسي مندن.
سرمست گؤزون فيتنه، لبين نشئهلي باده،
ايچدير منه اوْل بادهني، پيمانهسي مندن.
سن نازيله گول کي، صدفين قيمتي آرتسين،
گؤز ياشي کيمي اينجيسي، دوردانهسي مندن.
هردن گؤتور اوزدن گؤزليم افعي زولفو،
چک ظاهيره گنجينهني، ويرانهسي مندن.
واحيد، مئيي ترک ائتمک اوچون پير موُغانين،
رنجيده اوْلوب بير نئچه مستانهسي مندن.زلف بگشا و در عارضت بريز، شانهاش از من،
زنجير را نشانم بده، ديوانهاش با من.
تو مايل سوزاندن عاشق و من مايل به سوختن،
شمع را بنما، پروانهاش با من.
عاشقانت به تعداد تارهاي زلفت، اي گل،
تو از آن مجنونها نام ببر، افسانهاش با من.
چشم سرمست تو فتنه و لبت باده پر از نشئه،
آن باده را به من بنوشان، پيمانهاش با من.
به ناز بخند تا قيمت صدف آشکار شود،
گوهر و دردانه آن از جنس اشگ چشم، تا بخواهي از من.
گاهي هم اي زيباروي من، افعي زلف را از صورت خود کنار بزن،
گنجينه را ظاهر کن، ويرانهاش با من.
واحد، به خاطر ترک مي بود که رنجيده شدند،
چندين و چند بادهنوش سرمست پير مغان از من.
دقت کنيم که اينجا به هيچ وجه تفنن با جلوههاي يار و لفاظي شاعرانه در بين نيست. شاعر رابطه عاطفي يکطرفه و ظالمانهاي را کشف کرده و آن را به صورت هنرمندانهاي بسط داده است، به اين ترتيب که در برابر هرچه ستم يار و يا رفتارهاي دلربايانه اوست، شاعر حاضر نيست از ايمان خود دست بکشد و در برابر هر رفتاري از اين نوع، با يک هديه شاعرانه عجيب به او پاسخ ميدهد. قافيه و رديف شعر بسيار قوي است و تقريبا بيشتر بار معنائي و مضمون شاعرانه را حمل ميکند. اما دقت کنيم که دلدادهاي که در شعر مورد خطاب است، دلدادهاي از دست رفته است که اينک به تدريج عشق معبود در جان شاعر جاي معبود زميني را ميگيرد. آتش گدازهاي که در اين شعر جاري است، چندان دير نميپائيد، يا اصلا به وجود نميآمد، اگر ايام به کام شاعر بود. اين صرف فروريختن کاخ آرزوهاست که شاعر را از خواب دوران بيدار کرده است.
برخيها تابلوي نقاشي را شعر صامت و شعر را تابلوي نقاشي گويا معرفي کردهاند، ما نيز در نمونه شعري که از واحد ارائه داديم، شاهديم که شاعر با مصالح سخن تابلوهاي رنگارنگي را آفريده است. واحد را نميتوان با ارائه يک غزل معرفي کرد. آنان که با شعر واحد مأنوسند، عمري را با او گذراندهاند و غزلهاي پر احساس او را در فضاهاي موسيقائي مُقامات ميشناسند.
اما دوستان بسياري ايراد گرفته بودند که چرا در مقاله گذشته از مرگ سخن گفتيم. اينک درخواست اين دوستان را با ارائه غزلي ديگرگونه از خودم اجابت مينمايم. غزل حکايت از آن دارد که دختران ترسا دست اندر کار آموزش راز و رمزهاي دلبري به بتي نوشکفتهاند که ميرود تا مشهور زمانه شود. من ترجمهاي را ارائه کردم، اما همواره متوجه آن بودهام که ترجمه اشعار خودم از سرايش آنها سختتر است. اما اگر دوست جواني همتي بکند و ترجمه ديگري را ارائه کند، سپاسگزارش خواهم بود:
بير نئچه ترسا قيزي گؤدوم سنه ساز اؤيرديرلر،
شوُر ايچينده تيترشن صوت ايله آواز اؤيرديرلر.
جئيرانين سوْنسوز ياشيلليقلاردا سئيران اتئديگيندن،
بحث ائدرکن سندهکي شوُخ گؤزلره ناز اؤيرديرلر.
آندي، گؤز ياشلاريني، ايلقاري بير آيت سانيرلار،
بير سني بوُ ماجرالرده هوسباز اؤيرديرلر.
گؤيلرين سوْنسوزلوغوندا يوکلسيشدن بحث ائديرلر،
گنج بير ترلانه ماويلرده پرواز اؤيرديرلر.
«اينصاف ائيله، خوش سؤز ايله جومله اينسانلاري ديندير،
بوُ گؤزلليک بير کسه عالمده قالماز» - اؤيرديرلر.
آل بوُ مشعل، بوُ جسارت، بوُ سنين پارلاق کيتابين،
ديل دوشونمز طيفله پيغمبرلر اعجاز اؤيرديرلر.
دينله رفرف، کؤنلون ايلهام ايله دوْلموشکن ملکلر،
کلمه- کلمه آيه تفسير ائيلهييب، راز اؤيديرلر. (آذر ۱۳۷۹)دختران ترسا را ديدم که ترا ساز ميآموزند،
با صوتي مملو از لرزشهاي شور، ترا آواز ميآموزند.
از جولان آهو در دشتهاي سرسبز بيکران نکتهها ميگويند،
چشمان فريبنده ترا ناز ميآموزند.
سوگند و اشگ و عهد و پيمان را آيت ميدانند،
تنها ترا در اين ماجرا هوسباز ميآموزند.
سخن از اوج گرفتن در پهنه آسمان ميگويند،
به ترلان نو شکفتهاي پرواز در افقهاي آبي را ميآموزند.
حکمتِ: «انصاف ميکن، انسانها را با لحني نيکو به گفتگو بخوان،
اين زيبائي براي کسي در جهان باقي نميماند» - را تفهيم ميکنند.
اين مشعلي براي تو، و اين هم جسارت و اين هم کتابي درخشان،
تو گوئي که پيامبران به طفل بيزباني اعجاز ميآموزند.
حاليا گوش کن رفرف، در زمانهاي که قلبت مالامال از الهامات است،
فرشتگان خدا چگونه کلمه- کلمه آيه تفسير ميکنند و نکته ميآموزند. (آذر ۱۳۷۹)
شعر تاريخي به ديرينگي زبان دارد و از لحاظ زماني مقدم بر تاريخ کتابت است. قديميترين اشعار بازمانده از تاريخ بشري به حماسه گيلگميش مربوط ميشود که به هزاره چهارم قبل از ميلاد در جامعه سومر مربوط ميشود و به زبان اکدي و خط ميخي نوشته شده است. باستانيترين شعر عاشقانه بازمانده نيز به جامعه سومر مربوط ميشود. بعد از سومر، از آثار هومر شاعر يوناني موسوم به «ايلياد» و «اوديسه» ميتوان نام برد.
به نظر ميرسد که در جهان باستان شعر جايگاه بسيار مهمي داشته است. هوراس شاعر مشهور رم ( ۸ بعد از ميلاد- ۶۵ قبل از ميلاد) گفته بود: «انسان يا ديوانه است يا در حال نوشتن شعر». اگر اين سخن را گزافهگوئي هم بدانيم، باز هم نميتوانيم آن را نشانه اهميت شعر در جامعه رم ندانيم که مهد پرورش خطبا و حکما و علماي متعددي بوده است.
کوينتيوس هوراتيوس فلاکوس موسوم به «هوراس» فرزند برده آزاد شدهاي بود که در شهر ونوسيا مزرعه کوچکي را اداره ميکرد. او بعدها به شهر رم مهاجرت کرد و در آنجا به کار دلالي مشغول شد. او از اين طريق امکانات تحصيل مقدماتي فرزندش را در رم فراهم کرد و سپس او را به يونان فرستاد تا زبان يوناني و فلسفه بياموزد. هوراس بعد از قتل ژول سزار به ارتش رم پيوست و در بعضي جنگها شرکت کرد و يک بار هم از ميدان جنگ گريخت. وقتي به ايتاليا برگشت زمين و مزرعه خود را مصادره شده يافت و در دامن فقر افتاد. اما سپس شغلي در خزانهداري دولتي به دست آورد و در همين محيط بود که توانست استعداد شاعرانه خود را شکوفا کند. در پايان عمر به علت نداشتن وارث، خانه حقير خود را به امپراطور آگوستوس هديه کرد و امروز نيز اين خانه باقي است و زيارتگاه شيفتگان اين شاعر متفکر ميباشد.

مجسمه هوراس، کار آنتون فون ورنر
او معتقد بود:
کسي که تولد و مرگش مورد توجه احدي نبوده است، زندگي بدي نداشته است.
خودت حد اقل بايد غمگين باشي تا بتواني مرا بگرياني.
پنهان کردن زخمهائي که هنوز التيام نيافتهاند، خجالت آور است.
دانش بدون تربيت به بيعدالتي مسلحانه ميماند.
اينها سخنان حکيمانهاي است که در آثار او به چشم ميخورد، اما مهمترين فلسفه او در زندگي تسلط به نفس بوده است. هنگامي که ميگويد، در سراشيبي، ذهن خود را هموار نگهدار، مقصودش همين تسلط بر نفس است، زيرا حرکت ما بايد توسط خودمان و نه توسط شيب مسير تعيين شود. در خصوص افراد خوش اقبال و فاقد صلاحيت گفته بود: اقبال مانند کفش است. اگر اندازه آن متناسب با اندازه پاي انسان نباشد، يا موجب زخم شدن پاي و يا موجب لغزيدن گام او خواهد شد. اشتياق به لذائذ مادي و معنوي زندگي در طبيعت او موج ميزده و خوشبختي را دوست ميداشته است، اما روحيه او همواره آماده پذيرش بدبختيها نيز بوده است. چنانکه در توصيف مرگ ميخوانيم:
همه بايد بميريم
دريغ و درد که سالها ميگذرند،
چه ميارزد عهد و پيمان، چه بيهودهاند دعاهاي من و تو،
اگر هزاران قرباني هر سپيده دم،
در معبد ظلم پلوتو (۱) جان بدهند،
اگر انبوه عودهاي گرانبها بسوزند،
و دودشان به آسمانها برخيزد،
مهلت تو به قدر يک نفس نخواهد افزود،
و آن سلطان مغرور مغلوب نخواهد شد،
سلطان مرگ ضربه خود را ثانيهاي به تأخير نخواهد انداخت.ما از ناقوسهاي جنگ بيهوده ميترسيم،
و از طوفانهاي اقيانوس بيهوده ميهراسيم،
بيهوده است که با سينه مالامال از اضطراب،
از خشم سيريوس (۲) اين همه در هراسيم.
همه بايد طوفان رود مرگ را تجربه کنيم،
طوفاني که دشتهاي تيره را درمينوردد،
در حالي که نسل دانائوس (۳) در عذاب ابدي دست و پا ميزنند.سايه درختاني که پروردهاي و همسر فريباي تو،
کشتزارهاي حاصلخيز تو،
از اين همه بايد چشم بپوشي،
و با زندگي وداع کني.وارثان تجمل پرست تو بعد از مرگت،
به زودي اندوه را فراموش خواهند کرد،
و شرابي که با آن همه وسواس پرورده بودي،
بر زمين مرمرين خانهات جاري خواهد شد.
هاميميز اؤلمهليييک
ايللر اؤتور، زامان کئچير، يوْلداشلار،
نه اؤنمي وار ايلقارين، نه خئيري وار دوُعالارين؟
پلوتونون قانلي قوُربانگاهيندا هر صاباح،
قاني تؤکولسه ده مينلر اينسانين،
بوْل- بوْل عودلار يانديريليب، گؤيلره اوُجالسا دا توستوسو،
بير نفس دريمي قدر سنه مؤهلت قازانديرماياجاق،
مغلوب اوْلان دئييل اؤلومون مغرور سوُلطاني،
او اؤز ضربهسيني واختيندا ائنديرهجک.نهدن موحاريبه لرين هاي- کويو قوْرخودور بيزي؟
دنيزلرين فيرتيناسيندان نهدن هورکوروک؟
سيريوسون غضبيندن ايضطيراب دوْلو قوْرخولاريميزا نه يئر وار؟
هاميميز اؤلوم چايينين سئللريندن کئچمهليييک،
بوْز چؤللري آلت- اوست ائدن سئللر،
دانائوسون يازيق نسلي اؤز ابدي عذابيندا قوْورولارکن.يئتيشديرديگين آغاجلارين کؤلگهسي، سئوديگين قادين،
وئريملي اکين ساحهلرين،
بوُراخماليسان بوتون بوُنلاري حياتينلا بيرليکده.اؤلوموندن سوْنرا ايسه،
ياراشيقلي و اليآچيق واريثلرين،
تئزليکله غمي- کدري اوُنودارلار،
قايغي ايله بسلهديگين اوْ شرابلارسا،
ائوينين مرمر داشلارينين اوستوندن آخارلار.
هوراس در اين شعر صرفا از مرگ سخن نميگويد. او حقيقت مرک، جنگ، زندگي سراپا تضاد و تعارض (طوفان اقيانوسها)، ستاره سيريوس که بدبختيها را موجب ميشود و هوس مردان را نابود ميکند و زنان را دچار شهوات افراطي ميکند، مردگاني که بايد از گرداب رودخانه مرگ عبور کنند و به جهان سفلي ملحق شوند، و زناني که به خاطر گناه ديگران به کار بيحاصل و طاقت فرسا محکوم شدهاند، و در نهايت وداع از زن و زندگي و باقي گذاشتن مال و ثروت براي کساني که به زودي اندوه را فراموش ميکنند و با دست و دل بازي به خوشگذراني ميپردازند، اينها همه حقيقت تلخ زندگيست، اما هوراس در برابر حقيقت عصيان نميکند، او مايل است، انسان با اين حقيقت مواجه شود، با چشمان باز و با جسارت. هوراس حقيقت مرگ را برملا ميکند، اما به همان نسبت نيز حقيقت زندگي را بيان ميکند. از اينجا اهميت سخن افلاطون را درمييابيم که «شعر به حقيقت زندگي نزديکتر است تا تاريخ». البته درک امروزين ما از مفهوم تاريخ نسبت به زمانه افلاطون متفاوت است و شايد به همين دليل سخن افلاطون کمي عجيب مينمايد. اما آشکارا ميتوان مشاهده کرد که شعر هوراس بعد از گذشت دو هزار سال هنوز تازه است و قلب را تکان ميدهند و انسانها حقيقت مرگ و زندگي خود را در آن ميبينند. ضمنا ما اصل اين شعر را مستقيما به زبان لاتين نخواندهايم و ارتباط ما با آن مع الواسطه بوده است، و اين امر ممکن است باعث شده باشد که از درک بسياري از زيبائيهاي آن عاجز بوده باشيم.
چنانکه قول داده بوديم، در اين وبلاگ بعضي از اشعار مرا مرور خواهيم کرد. اين بدان معني نيست که من شعر خود را در کنار شعر هوراس يا ديگر مشاهير جهان قرار بدهم. بلکه روشي که اتخاذ کردهايم، بدان سبب است که در هر مقاله بحثي در باره شعر و تاريخ تکوين آن داشته باشيم، تا بتوانيم ارتباط غني تري با خوانندگان برقرار کنيم.
براي خيليها پيش آمده است که خواب مرگ خود را ديده باشند و بسياري نيز در چنين خوابهائي شاهد صحنههاي تشييع و کفن و دفن خود نيز بودهاند. قطعا اين بدان سبب است که در ناخودآگاه انسان نيروي فعالي وجود دارد که به دنبال کشف مفهوم و فلسفه مرگ است. اگر خوانندگان ايراد نگيرند که همه اين مقاله به مرگ اختصاص پيدا کرد، مايلم شعري را که سالها پيش در باره صحنه مرگ خودم سروده بودم، در اينجا بياورم. اگر از مرگ سخن نگوئيم، نميتوانيم از زندگي سخن بگوئيم. ضمنا مرگ ترسناک نيست، بلکه اين صرفا «دبدبه و کبکبه» مرگ است که آن را ترسناک ميکند، خود مرگ صرفا بخشي از فطرت ماست.
باري من نيز به خواب ديده بودم که مردهام و جنازه خود را نيز مشاهده ميکردم، ضمنا ميکوشيدم جنازه خود را از خواب مرگ بيدار کنم. غزل ترکي که به دنبال ميآيد، کوشش خواب آلود من براي بيدار کردن خودم از خواب مرگ بوده است، با طلب عذر از خوانندگان به خاطر بعضي عبارات تعريف آلود و نوازش آميز نسبت به خودم، که هم جزئي از سبک غزل است، و هم ضرورت لحن هر کسي که ميخواهد خفتهاي را بيدار کند:
داماريمداکي آل قانيم اويان:
اوُلدوزوم سؤنمه، داماريمداکي آل قانيم اويان،
بير زامانلار آليشان سئوگي ايلن جانيم، اويان.
باخ، بوُ عالم بزنيبدير باشاباش حوسن ايله،
اسکيدن آي کيمي صوُرتلره حيرانيم، اويان.
سن ده بير اوُلدوز آليشدير بوُ قارانليق يولدا،
آي بوُ دؤوراني ايشقلانديراجاق دانيم، اويان.
اي تلاطوملو زامانلاردان اسن دوُيغولاريم،
چيرپينان داغلارا بير زهملي توفانيم، اويان.
خيلقتين بير دييشيلمز دبيدير محو ائلهمک،
ياراشان خيلقته غئيرتلي بير اينسانيم اويان.
ايندي مجليس سوووشوب، مئي توکنيب، جام سينيب،
آي زامانسيز بوُ ضيافتدهکي مهمانيم اويان.
خالقلار شؤوکتيني رفرفين آلقيشلاديلار،
پارلايان بير قارا ظولمتدهکي دؤورانيم اويان.تير ۱۳۷۶
اي خون سرخ رگهاي من، بيدار شو
ستارهام، رنگ نباز، خون سرخ درون رگهايم، بيدار شو،
جاني که زماني در آتش سوداها ميسوختي، بيدار شو.
بنگر، همه هستي به زيبائيها آراسته است،
اي که همواره مفتون صورتهاي زيبا بودهاي، برخيز.
در اين جاده ظلمت تو نيز ستارهاي برافروز،
سحرگاهانم، اي روشني بخش دوران ما، بيدار شو.
احساسات من که از زمانههاي متلاطم جاري بودهايد،
توفان ترسناک من، اي که خود را به کوهها و صخرهها ميکوبيدي، بيدار شو.
محو کردن همانا رسم و آئين هميشگي خلقت است،
اي انسان غيرتمند زيبنده اين خلقت، برخيز.
اينک مجلس به پايان آمده، باده تمام شده و جامها شکسته است،
اي مهمان اين ضيافت بي زمان، بيدار شو.
انسانهاي زيادي به شوکت تو درودها فرستادند،
اي درخشنده دوران درون ظلمتها، بيدار شو.
تير ۱۳۷۶
۱ - پلوتو: رب النوع مرگ. ۲ - يکي از ستارگان صورت فلکي شعراي يماني. در ميتولوژي يونان باستان طلوع اين ستاره با نگرانيهاي خاصي همراه بود که از آن جمله است بروز خشکسالي، از بين رفتن مزارع، ضعيف شدن مردان، و افزايش هوس در زنان. افسانههاي مربوط به ستاره سيريوس و ستارههاي همرديف آن در صورت فلکي شعراي يماني، از آن جمله برج صياد ريشه در بين النهرين و مصر باستان دارد. ۳ - اشاره به پنجاه دختر يک شخصيت افسانهاي يونان موسوم به دانائوس، که با وسوسه پدرشان مرتکب قتل شوهرانشان شدند و از طرف خدايان به صورت ابدي محکوم به حمل آب از يک چشمه به حمامي بي انتها گرديدند.، که مخازن آن هرگز پر نميشد. اين افسانه نيز ريشه مصري دارد.
مصالح و محمل هنر و مايه فطري آن تنها در وجه غالب تعريف ميشود و در واقع بين آن دو مرز مشخصي وجود ندارد و نميتوان براي هر يک از آنها به طور قطعي وظيفه جداگانهاي شناسائي کرد، اما به طور مطمئني ميتوان مدعي شد که وحدتي ارگانيک بين آن دو حاکم است که ضريب تأثير را به طرز شگف انگيزي افزايش ميدهد.
پيچيدگيهاي تحليل هنري به طور اعم و شعر به طور اخص از پيچيدگيهاي ذهن انسان نشأت ميگيرد، زيرا آفرينش هنري شکلي از فعاليت ذهن انسان بوده و درک آن نيز به نوع ديگري از فعاليت ذهن انساني نيازمند است. بحثهائي که پيش از اين پيرامون ساختار پيچيده مغز انساني داشتيم، در اين بحث ما را ياري خواهند کرد.
طي بحثهاي مطرح شده در «طيف گم شده» بر ما معلوم شد که فعاليت ذهن انسان ماهيتي «غير آلگوريتميک» دارد. به سخن ديگر، مغز را نميتوان يک کامپيوتر پيچيده به حساب آورد، بلکه فعل و انفعالات درون مغز از طريق مسيرهاي ناشناختهاي که از ابعاد زماني و مکاني نيز فراتر است، با جان جهان در ارتباط است. اين سخن را نبايد نوعي «مرموز نمائي» قلمداد کرد، زيرا ما بکرات از طريق بحثهاي استدلالي مدلول داشتهايم که ابعاد جهان بسي فراختر از آن است که در درک محدود انساني بگنجد و گستردگي اين ابعاد ناشناخته را نيز نمودي از حقيقت مطلق جهان شناختيم.
اما در واقع، اين «کامپيوتر انگاران» هستند که تصويري عوامانه از فعاليت ذهن انساني ارائه ميدهند و چنين وانمود ميکنند که مغز انسان مانند يک کامپيوتر، منتهي با درجه پيچيدگي بسي بيشتر دائم در حال پردازش اطلاعات بوده و در مسير بيانتهائي از صفر و يکها و مجموعهاي از آلگوريتمها سرگردان است.
فعاليت هنري ذهن انسان به طور اعم و شعر به طور اخص از ازمنه باستاني تا کنون همواره به موازات فعاليت علمي و تعقلي او جريان داشته است. در اينجا لازم است بدون درنگ دو گروه افراط انديش را از خود نااميد کنيم. يکي از آن دو گروه افراط انديش همانا «عقل گرايان محض» است که درک حقيقت جهان را صرفا در صلاحيت عقل و تفکر عقلي و علمي و مهندسي ميدانند و شهود و مکاشفه و فعاليت هنري ذهن را به طور مطلق امري تفنني و تجملي به حساب ميآورند که گويا هيچ نقشي در کمک به ذهن انسان براي نزديک شدن به حقيقت جهان ندارد.
گروه ديگري که با شيوه تفکر آنها مخالفت داريم، نقطه مقابل گروه نخستيناند. اينها نقش عقل و تفکر علمي در درک حقيقت جهان را به طور مطلق منکر ميشوند و شهود و مکاشفه صرف را تنها ابزار ذهن انسان براي درک حقيقت جهان محسوب ميدارند. پيروان اين طريقت گاهي تا بدانجا پيش ميروند که درک حقيقت جهان را مشروط به طرد کامل عقل و گرويدن به شهود و مکاشفه محض ميدانند. اينان عقل و مکاشفه را مانند دو پادشاهي ميدانند که در يک اقليم نگنجند.
اين مسأله که در شناخت حقيقت جهان کدام يک از دو ابزار عقل و شهود نقش تعيين کننده را دارد، قرنها مسآله اصلي فلسفه، اعم از نوع شرقي يا غربي آن را تشکيل ميداده است. سرگشتگي بزرگ از آنجا ناشي ميشده است که فلاسفه مسلمان طي سدههاي متمادي همواره به يکي از جنبههاي افراطي مسأله روي مي آوردند و گاهي عقل و گاهي شهود و مکاشفه را تنها ابزار انسان در سلوک علمي و عرفاني به حساب ميآوردند. در ميان متفکرين اسلامي، کساني نظير مالك بن انس (۱۷۹-۹۳ هجري) و يک سر و گردن افراطى تر از او، احمد بن حنبل (تولد ۱۶۴ هجري) را ميتوان نام برد که از تعبّد محض و كنار نهادن عقل و انديشه بشرى طرف دارى ميكردند و کساني نظير ابوحنيفه (۱۵۰- ۸۰ هجري) و محمد ادريس شافعى (۲۰۴- ۱۴۶ هجري) مدافع استدلال و تعقّل بودند. حتي آنهائي که ترکيب عقل و شهود را تجويز ميکردند، معين نميداشتند که امتزاج آن دو چگونه بايد صورت گيرد و در صورتي که عقل حکم به تناقض داد، انسان چگونه ميتواند به کمک شهود از تناقض خارج شود. تقابل عقل و شهود قرنها فلاسفه مسلمان را به خود مشغول داشت و يکي از دانشمندان اسلامي که تلفيق شايستهاي از عقل و شهود را دفاع نمود صدرالمتألهين (۹۷۹ ـ ۱۰۵۰ هجري) بود. از ديدگاه صدر المتالهين، مکاشفه صِرف مفهومي ميانتهي است و تنها مکاشفهاي که به دنبال عقل ميآيد و راه آن پيشاپيش به کمک عقل هموار شده است، ميتواند راهنماي انسان در رسيدن به لايههاي فوقاني حقيقت باشد.
انسان بدون ترديد از راه تفکر و تعقل حقائق بزرگي از جهان هستي را کشف کرده و دنياي پيرامون خود را تغيير داده است. اما باز هم اگر دقت کنيم، در همه دورهها، به خصوص در سدههاي اخير اروپا که دوره بينظيري از فعاليت علمي و اشراف انسان بر قوانين فيزيکي جهان و بهرهبرداري از نيروهاي طبيعت به برکت همين اشراف بوده است، همواره فعاليت علمي با فعاليت هنري در همه زمينهها راهي موازي را ميپيموده است. درخشش بينظير هنر اروپائي در دوره رونسانس به موازات دستاوردهاي علمي و مهندسي آن نکته ظريفي است که درنگ روي آن جايز و ضرور است.
خوانندگان اطلاع دارند که ما نيز در «طيف گم شده» از همين ديدگاه به موقعيت عقل و مکاشفه و فعاليت متقابل آن دو در نيل به حقيقت جهان نگريستهايم و ضمن تشريح قضيه رياضي «گودل» مسجل داشتهايم که «حقيقت» و «اثبات پذيري» دو مقوله جداگانه است. مطابق قضيه گودل، در هر نظامي از قضاياي منطقي، همواره احکامي وجود دارند که صادقاند، اما با ابزاهاي نظام مربوطه قابل اثبات نيستند. قضيه گودل که ريشه و بنيان محکمي دارد، به خوبي مستدل ميدارد که حقيقت نميتواند صرفا در محدوده استدلال منطقي بگنجد، اما استدلال منطقي را نيز طرد نميکند. چنانکه در طول بحثهاي پيشين نيز ديدهايم، موضع قرآن شريف همانا شناخت حقيقت جهان از طريق شهود است، اما نه شهود خلق الساعه، بلکه شهودي که راه آن پيشاپيش توسط عقل هموار گشته باشد.
اين مقدمه کوتاه را بدان جهت آوردم که حقانيت شعر را به عنوان شکلي از فعاليت ذهن انسان در نيل به حقيقت نشان داده باشم متأسفانه ذهنهاي متمايل به «مهندسي صِرف» به کثرت وجود دارند که به اصالت تکنولوژي ميانديشند و هر نوع فعاليت هنري و شهودي را تحقير ميکنند. در مقابل ذهنهاي «هنري صِرف» نيز يافت ميشوند که، ناتوان از مشاهده دستآوردهاي صنعتي و علمي زمانه ما، صرف ترنمهاي هنري (بعضا حتي سخيف) را تنها پناهگاه انسان در اين زندگي ميدانند، در حالي که انسان متوازن کسي است که بتواند از همه امکانات ذهني خود بهرهبرداري نمايد.
بعد از اين مقدمه، اينک چنانکه قول داده بودم، بتدريج برخي شعرهاي ترکي و فارسيام را در اين وبلاگ معرفي ميکنم و اميد دارم که دوستاني که پيگيرانه خواستار معرفي نمونههائي از اين اشعار بودند، اين ابيات را به عنوان هديهاي ناچيز از من پذيرا باشند:
ديدار
من و اين پهنة سرسبز و يکي اسب خيال،
خاطرم شيفتة شوکت اين فصل غريب،
همچو سرگشته صدائي،
در افقهاي پر از شرشر اين بارانها.
دستهاي تو جسارت،
کلمات تو همه شاخة سرسبز اميد،
چشمهاي تو گريزي به افقهاي پر از پاکي و نور.
وين همه نغمه که در زمزمة من جاريست،
همگي آيتي از شادي و شيدائي من.
من، يکي شاعر سرگشته و اين همهمه بيپايان،
با دوصد آرزوي بيپروا،
با دو صد وسوسة ناهنگام.
و يکي چنتة مملو ز دوصد نامة شوق،
وين همه شعر پر از رمز و پر از راز و اميد،
همگي آيت تنهائي من.
خاطرم شيفتة شوکت اين بارانها،
من خود آن شيفتگيِ در گذرِ اين آفاق،
و تو آن حس يقيني که زمن بود دريغ،
و من آن کودکِ در آرزوي بال زدن،
در افقهاي پر از شادي بي پايانش.
(تهران، آذر ۱۳۸۱)
به اطلاع خوانندگان گرامي ميرساند که کتاب: طيف گم شده (حقيقت انسان و حقيقت خدا) تأليف اينجانب اخيرا منتشر شده است که حاوي مقدمه و مطالب زير ميباشد: 
فرهنگ جهان باستان و هويت سازي اروپائيان
معنويات در مصر باستان
ميراث مسروقه
امواج دعوت
تفکر و ايمان
حقيقت نسبي و حقيقت مطلق
يک جهان، يک حقيقت
جبر و اختيار از منظر قرآن حکيم
ماهيت اراده انسان
خاستگاه اراده انسان
حيات فقط از حيات ميزايد
مقوله عدد در ساختار جهان
هارموني کل و جزء
اصل آنتروپيک
ساختار نوروني مغز انسان
نگاهي بر نظريه مکانيک کوانتوم
شعور در آئينه مکانيک کوانتوم
ساختار فراکتال جهان هستي
هايپرلينکهاي حيات
تئوري تارهاي مرتعش
حقيقت انسان و حقيقت خدا
هرچند بعضي از خوانندگان گرامي با بعضي از مضامين طرح شده در کتاب از طريق وبلاگ آشنائي دارند، اما بايد يادآوري کرد که برخي از بحثهاي فلسفي کتاب و بخصوص بحث پر اهميت «جبر و اختيار» مورد بسط و گسترش علمي بيشتري قرار گرفته است و نويسنده با نگرش متفاوتي بر اين مسأله باستاني و ارائه ادله بيسابقه، ديدگاه کاملا نويني را پايه گذاشته است. بي هيچ ترديد، بايد تأکيد کرد که نظرات انتقادي خوانندگان محترم براي نويسنده مغتنم بوده و يقينا در غنيتر ساختن چاپهاي بعدي کتاب نقش ارزندهاي خواهد داشت.
کتاب در کتابفروشهاي معتبر تهران و شهرستانها در دسترس بوده و چنانکه برخي خوانندگان گرامي در تهيه کتاب مواجه با مشکلاتي باشند، و همچنين کتابفروشهاي علاقهمند ميتوانند کتاب را از منابع زير تهيه فرمايند:
- انتشارات هاشمی، تهران، پائين تر از ميدان ولی عصر، روبروی وزارت بازرگانی، شماره ۶۳۷
- موسسه تحليل و نشر، تهران، خيابان طالقاني غربي، بين وليعصر و فلسطين، جنب سينما فلسطين، پاساژ خوارزمي، واحد ۱۲و ۱۹، تلفن: ۶۶۴۸۳۱۶۱ -
موسسه انتشاراتي انديشه نو، تهران، خيابان کارگر شمالي، بالاتر از ميدان انقلاب، پاساژ فيروز طبقه دوم، تلفن: ۶۶۴۲۷۳۷۱
- انتشارات ارک، تبريز، خيابان امام خمينی، روبروی پاساژ تربيت
- بنياد کتابخانه فردوسی - تبريز - خيابان تربيت - جنب بازار شمس - تلفن ۵۵۶۶۴۵۹
- خوانندگان محترم ساکن تهران و شهرستانها در صورت تمايل ميتوانند بعد از واريز مبلغ ۰۰۰ ۸۰ ريال (شامل بهاي کتاب و هزينه پست پيشتاز) به حساب نويسنده نزد بانک ملي و قرار دادن نام و آدرس خود توأم با شماره فيش پرداختي به صورت پيغام خصوصي در بخش نظرات وبلاگ، کتاب را از طريق پستي دريافت نمايند.
شماره حساب: ۰۰۰ ۹۳۷۵ ۵۸۵ ۰۳۰
شماره کارت: ۶۱۹۸ ۱۹۲۷ ۹۹۱۱ ۶۰۳۷
- نظر به اين که هزينه پستي براي کشورهاي خارجي متغير بوده و معمولا از قيمت خود کتاب چندين برابر بيشتر است، چنانکه خوانندگاني از خارج از کشور علاقهمند به دريافت کتاب باشند، ميتوانند در بخش نظرات وبلاگ نام و آدرس خود را به صورت پيغام خصوصي قرار دهند تا نسبت به ارسال کتاب به آنها از طريق پستي، به صورت جداگانه اقدام شود.
- تهيه کتاب از طريق اينترنتي نيز از آدرسهاي زير به سهولت امکان پذير ميباشد:
- موسسه تحليل و نشر
- فروشگاه اينترنتي آدينه
ساير مراکز اصلي فروش کتاب متعاقبا اعلام خواهد شد.
با آرزوي موفقيت
مؤلف
پيش از اين خوانديم:
ساختار نوروني مغز انسان
در باره اصل آنتروپيک
هارموني کل و جزء
اراده انسان و علم ازلي خداوند
حيات فقط از حيات ميزايد
نگاهي بر نظريه مکانيک کوانتوم
شعور در آئينه مکانيک کوانتوم
ساختار فراکتال جهان هستي
هايپرلينکهاي حيات
تارهاي مرتعش
لينک کامل مقالات اين وبلاگ
در فصول گذشته، حقيقت انسان را از ديدگاههاي گوناگون مورد بررسي قرار داديم. مهمترين دست آورد اين مطالعه عبارت از آن بود که بر ماهيت اراده انسان آگاهي نسبي پيدا کرديم. اينک ميتوانيم اراده انسان را بدون تعارض با اراده خداوند به رسميت بشناسيم، و از نقطه مرتفعي بر يک مسأله فلسفي باستاني نظاره کنيم. ممکن است براي بعضيها سوالي غير عادي باشد، اما پرسيدني است که آيا وجود اراده در انسان وي را به خدا شبيه نميکند؟ بيترديد هيچ يک از موجودات زنده را نميتوان نام برد که در باره او بتوان به طور واضح و آشکار از نيروي اراده سخن به ميان آورد. تمامي جانداران غير از انسان بالغ و از اين ويژگي محرومند و به همين دليل در برابر اعمال و رفتار خود هيچ مسئوليتي، نه از منظر خداوند و نه حتي از ديدگاه انسان ندارند. تنها نوع انسان است که به علت دارا بودن اين خصوصيت بارز، يعني نيروي اراده، هم موجود مسئولي به حساب ميآيد و هم ممکن است کارهاي او در بعضي موارد خداگونه جلوه کند، زيرا اراده حقيقتا نيروي خداگونهايست.
ما طي بررسي مبسوط خود دريافتيم که اراده انسان ماهيتا از نوع اراده خداوند نيست، چنانکه علم او نيز با علم خداوند تفاوت ماهوي دارد. مهمترين تفاوتي که به بحث ما مربوط ميشود، عبارت از آن است که علم و اراده انسان در زمان و مکان حادث ميشود، اما اراده و علم خداوند از زمان و مکان مبري است. لذا با آن که اراده انسان منزلتي براي وي محسوب ميشود که هم تکاليف و هم مسئوليتهاي خطيري در برابر وي قرار ميدهد، به خاطر داشتن نيروي اراده، تحت هيچ شرائطي نميتوان و نبايد او را به خدا تشبيه کرد.
براي انسان لغزش بزرگي است که ماهيت قدرت خود را از نوع قدرت خداوند، منتها در مقياس کوچکتري بداند. ما در جاي خود بحث کردهايم که نه علم انسان را ميتوانيم نوع محدودتري از علم خداوند به شمار آوريم، و نه قدرت انسان را مقياس کوچک شدهاي از قدرت خداوند بدانيم. انسانيم و انسان باقي ميمانيم و خداوند را نيز لاجرم با ذهن انساني خود درک ميکنيم. از مکانيک کوانتوم آموختيم که واقعيت با تصوير واقعيت که در شعور ما منعکس ميشود، تفاوت دارد. زمانه آن فرارسيده است که از درک انسانگونه خداوند و از درک خداگونه انسان اندکي دور بشويم و حقيقت خود را بهتر بشناسيم. آگاهي بيشتر بر حقيقت انساني خود، مقدمه نزديکي به حقيقت بيکران خداوند است.
ما در جستجوي حقيقت انسان متوسل به بحثهاي متعددي شديم، اما تعيين تکليف با «حقيقت مطلق» و حل مسأله «جبر و اختيار» از کليديترين بحثهاي ما در حصول به نتائج مورد توقعمان بود. در طول اين بحثها دريافتيم که تسليم در برابر حقيقت مطلق سرآغاز حريت انسان و خاستگاه اراده نسبي اوست. آگاهي انسان بر وجود اراده خود و کشف نسبت آن با اراده خداوند و درک او مبني بر عدم تناقض بين اراده خود و اراده محيطي خداوند آغاز مرحله تربيتي جديدي براي انسان است. هنگامي که انسان «مقدار» خود را بشناسد، از اهداف «خداگونه» دست ميکشد و در عين حال به موجودي عاطل نيز تبديل نميشود، زيرا خود را صاحب اراده و موجود مسئولي ميشناسد. از اين رو، حقيقت انسان به تنهائي و به صورت مجرد در اين جهان معني ندارد. انسان از خود حقيقتي ندارد و معناي هستي خود را مديون تسليم در برابر حقيقت مطلق است.
کيفيت اين تسليم نيز نيازمند توضيح مختصري است. اگر انساني هنوز تسليم حقيقت مطلق نشده است، اين بدان معنا نيست که وي روند متفاوتي در مسير جهان را براگيخته است و حوادثي را رهبري ميکند که با مقتضيات حقيقت مطلق مغاير است. انساني که اسير بعد زمان و مکان بوده و جاهليت او دست و پايش را بسته است، چگونه ميتواند در روند حقيقت مطلق که فارغ از زمان و مکان بوده و محيط بر جهان هستي است، تزلزلي و وقفهاي ايجاد کند؟ تمام ذرات هستي خود به خود در وضعيت تسليمند، و عصيان آنها در برابر حقيقت مطلق جنبه صوري دارد:
تُسَبِّحُ لَهُ السَّمَاوَاتُ السَّبْعُ وَالأَرْضُ وَمَن فِيهِنَّ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ وَلَكِن لاَّ تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ إِنَّهُ كَانَ حَلِيمًا غَفُورًا. هر هفت آسمان و زمين و هر آن کسي که بين آن دو است، همواره شکوه او را ذکر ميکنند و هيچ چيزي وجود ندارد مگر آن که حمد او را ميگويد ولي ممکن است آگاهي نداشته باشد، به درستي که خداوند متحمل و بخشنده است. (الأسري: ۴۴)
يُسَبِّحُ لِلَّهِ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ لَهُ الْمُلْكُ وَلَهُ الْحَمْدُ وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ. هر آنچه در آسمانها و زمين است، حمد او را بر زبان ميآورد، سلطنت و حمد مخصوص اوست و او بر همه چيز قادر است. (التغابن: ۱)
تَبَارَكَ الَّذِي بِيَدِهِ الْمُلْكُ وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ. گرامي باد آن که سلطنت در دستهاي اوست و همو بر همه چيز قادر است. (الملک: ۱)
تسليم در برابر حقيقت فرايندي است که در شعور انسان روي ميدهد، آن هم نه به زور و اجبار، بلکه از طريق ايمان که مسير آن قبلا از طريق تعقل و تفکر هموار گشته است. اين تسليم موجب ميشود که وي سرچشمه نيروهاي خود را کشف کند و بتواند از اراده خود در مسير زندگي خود و انسانهاي ديگر بهرهمند شود. حقيقت انسان هنگامي متزلزل ميشود که خود را در جايگاه خدا قرار ميدهد. اين بدان معني نيست که وي آشکارا اعلام خدائي کند، بلکه هرگاه انسان در ظن خود قدرتهائي را به خود انتساب کند که فراتر از حقيقت اوست، زير پاي خود را خالي کرده است. انسان بايد همان بنمايد که هست، يا همان باشد که مينمايد.
براي موجودات بيجان «اکنون» و ابديت حکم واحدي را دارد. ما به عنوان موجود زنده هوشمند حضور مرکبي در زمان و در ابعاد ناشناخته داريم. انسان بياراده به طمع ابديت از کنار «اکنون» ميگذرد. اما اراده انسان وي را قادر ميسازد که تمرکز نيرومندي روي «اکنون» انجام دهد و بداند که دهليزي وجود دارد که «اکنون» را به هسته واقعيت متصل ميسازد. تمرکز روي «اکنون» و ورود به گذرگاهي که انسان را به هسته واقعيت رهنمون ميشود، در حوزه قدرت کساني نميتواند باشد که حقيقت خود را هنوز نشناختهاند.
يکي ديگر از لغزشهائي که ممکن است حقيقت انسان را مخدوش کند و او را از يک موجود داراي اراده به يک ماشين کوکي تبديل کند، عدم تناسب و فقدان هارموني بين کل و جزء در شخصيت او است. در فصول گذشته ديدهايم که تسلط اجزاء بر هر سيستمي به معني آنارشيزم بوده و تسلط کل نيز موجد نوعي جمود هويتي است که هر دو موجب آن است که ارزش سيستم از ارزش اجزاء آن بسيار کمتر باشد. کل هنگامي قادر است از اجزاء خود فراتر رفته و به مدارج متعالي نايل شود که هارموني حساسي بين جزء و کل حاکم باشد و چنانکه در فصول گذشته بيان کرديم، بين سخت هنجاري[1] و نرم هنجاري[2] تناسبي برقرار شود. نمود اين مسأله در زندگي انسانها اشکال گوناگوني به خود ميگيرد که عمدهترين آن عبارت است از ذوب شدن در فرهنگي ديگر (نرم هنجاري مفرط) و يا برعکس آن يعني تبديل فرهنگ خودي به نوعي طريقت و شريعت (سخت هنجاري مفرط). «پرستش هويت» و تبديل آن به نوعي شريعت موجب ناتواني انسان از پاسخدهي موثر به امواج حقيقت شده و زمينه را براي نوع ديگري از شرک آماده ميکند. علاقه به فرهنگ و فولکلور قومي و حفاظت و حراست از آن ضمن احترام به فرهنگهاي ديگر از ضروريات هر جامعه انساني است، اما تبديل هويت به دين موجب انحطاط کامل اخلاقي در جامعه است.
تشکل و ارتقاي نظريه مکانيک کوانتوم در طول چندين دهه اخير موجب تغييرات بنياديني در شيوه تحليل مسأله شعور و اراده گرديد. تحقيقات راجر پنروز و استوارت هامروف نشان داد که پديده شعور و اراده ريشه در فعل و انفعالات کوانتيک داشته و مفهوم آن بسي گستردهتر از آن است که بتوان آن را در چهاچوب نظامهاي آلگوريتميک تبيين کرد. تبيين شعور در حوزه مکانيک کوانتوم مارا قادر ساخت که تصوير انسان به عنوان يک کامپيوتر پيچيده را وداع بگوئيم و بر سرشت غير آلگوريتميک شعور واقف شويم که گام بهت انگيزي در شناخت حقيقت انسان بود.
علم فيزيک در همه ادوار، تبعات فلسفي اجتناب ناپذيري داشته است و در جريان تمامي دوره رستاخير علمي در طول چند صد سال گذشته، همواره شکاف غير قابل عبوري بين علم و دين وجود داشته است، و معمولا يک دانشمند خود را به جبهه آتئيستها نزديکتر احساس ميکرد تا به جبهه تدين. اين وضعيت تا زماني حاکم بود که نظريه مکانيک نيوتوني و نسبيت اينشتين که هر يک به روش خاص خود بر محوريت علت و معلول استوار است، بر ذهنيت محافل علمي جهان حاکم بود. بر اساس اين جهان بيني، همه موجودات اعم از جاندار و بيجان نوعي ماشين کوکي، روبات و يا در بهترين صورت، دستگاهي آلگوريتميک محسوب ميشد که که به صورت برنامهريزي شده و بر اساس قوانين منسجم و غير قابل نقضي به حرکت خود ادامه ميدادند. اينک تبعات فلسفي مکانيک کوانتوم همه مظاهر فرهنگي و عقيدتي جوامع انساني را تحت تأثير قرار ميدهد. نسلي از دانشمندان براي نخستين بار به عرصه علمي قدم گذاشتهاست که نميتوانند کلمه «آتئيسم» را به راحتي تلفظ کنند.
مکانيک کوانتوم کار خود را با اصل عدم حتميت شروع کرده بود و بر ناپيوستگي کميتهاي فيزيکي استناد ميکرد، اما همين علم اينک ابعاد ناشناختهاي را پيش روي بشريت گشوده و فصلي از دانش جهان هستي را نمايان ساخته است که به راحتي در حوزه تجربه نميگنجد. با آن که صاحب نظران اين علم در خصوص همه موضوعها مانند نظريه تارهاي مرتعش اتفاق فکري ندارند، اما اين علم در کليت خود از عهده تبيين بسياري از مسائل فيزيک و فلسفه بر آمده است که در گذشته ممکن نبود. يکي از مهمترين خصلتهاي بنيادين جهان که به کمک نظريه کوانتوم بر ما مکشوف ميشود، ساختار فراکتال حاکم بر جهان است که به موجب آن، جزء در برگيرنده و نماينده کل است. نمونههاي متعددي دال بر فراکتال بودن ساختار جهان هستي را مرور کرديم و دريافتيم که شناخت ذهن از ذهن يک پديده فراکتال به معني دقيق کلمه است. شناخت ذهن از ذهن در عين حال نشانه محکمي دال بر غير آلگوريتميک بودن پروسه تفکر در انسان است. اين ساختار فراکتال صرفا طرحي در مکان و زمان نيست، بلکه ابعاد نامکشوفي نيز در آن دخالت دارند و اجزاء جهان از طريق مسيرهائي نامرئي در ابعادي نامکشوف در ارتباط و مجاورت با همديگر قرار دارند. ذهن ما هم داراي چنين ساختاري است و کوشش براي شناخت جهاني دارد که به شدت از ساختاري فراکتال برخوردار است. نظام فلسفي مبتني بر مکانيک کوانتوم با استناد به اين نوع ساختارهاي فراکتال قادر است از ابعاد زمان و مکان خارج شود و ارتباط اجزاء را در جهاني با ابعاد بسي متنوعتر جستجو کند. خروج از ابعاد زمان و مکان دست و پاي ما را از قيد قوانين علت و معلول رها ميکند و براي نخستين بار ميتوانيم خود را نه به صورت يک ماشين کوکي يا يک کامپيوتر پيچيده، بلکه به صورت موجودي صاحب اراده با تفکري غير آلگوريتميک درک بنمائيم. اينک درک ميکنيم که حقيقت انسان مقيد به زمان و مکان نيست، و علاوه بر آن، عمدهترين خصلت انسان که تفکر و تعقل است، ريشه در ابعادي خارج از زمان و مکان دارد. اگر مجاز باشيم که خود را با درختي مقايسه کنيم، تنها تنه ما و شاخ و برگهاي ما است که در حوزه زمان و مکان تجلي ميکند، حقيقت بنيادين ما ريشه در بعدي نامرئي دارد و از همان مجراست که به هسته واقعيت متصل ميشويم. ما در طول اين بررسي، دلائل گوناگوني دال بر غير آلگوريتميک بودن ذهن را مرور کرده بوديم، اما اگر دقت کنيم، نظريه کوانتوم که عاليترين محصول فعاليت ذهن بشري است، خود بهترين نشانه و حجت دال بر اصل غير آلگوريتميک بودن ذهن به شمار ميرود. نظامهاي آلگوريتميک در بهترين صورت به تحليل دادهها ميپردازند و اگر حقيقتي را نيز کشف ميکنند، آن حقيقت چيزي جز آرايش نويني از دادههاي قبلي نيست. اما اگر ذهن انسان از مبدأ غارنشيني خود تا حضورش در شتابدهنده بزرگ هادرون به دنبال حقيقت بوده است، همواره حقيقت جديدي را کشف کرده است که مکانيک کوانتوم و تبعات فلسفي بيپايان آن از نمونههاي درخشان آن محسوب ميشود. مکانيک کوانتوم آرايش جديدي از دادههاي قبلي علم فيزيک نيست، بلکه نمونهاي از فعاليت عالي ذهن انساني به شمار ميرود که هدف آن اتصال به هسته مرکزي واقعيت از طريق ابعاد نامکشوف است. از اينرو، آن مکتب فکري که کوشش بر تحليل ذهن انسان به کمک قوانين اهرمها دارد و يا در بهترين صورت، مغز انسان را به کامپيوتري پيچيده تشبيه ميکند، در دو ميليمتري مسير خود متوقف ميشود.
هر يک از شاخههاي علم فيزيک ضمن حل بعضي مسائل، ظهور مسائل جديدي را نيز موجب ميشدند و به قول معروف، يکي به نعل ميزدند و يکي به ميخ. اما در اين ميان، مکانيک کوانتوم با سربلندي قادر بوده است حقيقت انسان را در کنار حقيقت کائنات به نحوي سنجيده و دور از تناقض تبيين کند و از اين منظر، به نظر اين نويسنده، علمي انساني به تمام معني است.
نوشته حاضر بخش پاياني گفتار ما در خصوص حقيقت انسان را تشکيل ميدهد که اميد است توانسته باشد دريچهاي نو براي شناخت بعضي از بنياديتري جنبههاي حقيقت انسان گشوده باشد و مخصوصا در تبيين اراده انسان و در شناساندن جايگاه او در معادلات جهان هستي گام کوچکي برداشته باشد. برخي از خوانندگان وبلاگ پيشنهاد کرده بودند که مطالب وبلاگ به صورت فايل پيدياف و يا ساير فايلهاي قابل چاپ در سايت گنجانده شود. به اطلاع اين دوستان عزيز ميرساند که آن قسمت از مطالب اين وبلاگ که به حقيقت مطلق، جبر و اختيار و نظريه کوانتوم اختصاص داشتند، در آينده نزديک به صورت کتابي تحت عنوان «حقيقت انسان و حقيقت خدا» منتشر خواهد شد که اميد است منظور دوستان را نيز برآورده کند. اگر توفيق باقي بود، ادامه مقالات تحقيقي اين وبلاگ به موضوعهاي ديگري اختصاص خواهد داشت که انشاءالله در آينده نزديک بدان همت خواهيم گماشت. از کليه دوستاني که تاکنون اين مقالات را با صبر و شکيبائي دنبال کردند، تشکر نموده، آرزوي ملاقات ايشان در صفحات بعدي وبلاگ را مينمايم.
پيش از اين خوانديم:
ساختار نوروني مغز انسان
در باره اصل آنتروپيک
هارموني کل و جزء
اراده انسان و علم ازلي خداوند
حيات فقط از حيات ميزايد
نگاهي بر نظريه مکانيک کوانتوم
شعور در آئينه مکانيک کوانتوم
ساختار فراکتال جهان هستي
هايپرلينکهاي حيات
لينک کامل مقالات اين وبلاگ
تارهای مرتعش
چنانکه ديديم، مسير تحقيقات علم کوانتوم، حد اقل در مورد ذرات کوانتيک، کم کم به انکار زمان و مکان نزديک شده است. اين در حالي است که تمام تئوريهاي فيزيکي، از جمله و به ويژه نظريه نسبيت، جايگاه خاصي براي زمان و مکان قائل ميشوند و پديده حرکت به طور خلاصه عبارت از تغيير مختصات يک جسم در زمان و مکان است. علت ورود مکانيک کوانتوم به يک چنين بحث عجيبي، پديده وابستگي کوانتيک ذرات بود. نخست فکر ميکردند که ذراتي مانند الکترون که در يکي از مدارات اتم قرار دارند، نوعي وابستگي به همديگر دارند، به طوري که همه پارامترهاي کوانتيک آنها مانند اسپين، مومنتوم، انرژي و امثال آن نميتوانند کاملا برابر باشند. اين ظاهرا بدان معني بود که بين اين ذرات نوعي ارتباط فيزيکي از طريق مکان وجود دارد که موجب انتشار تأثيرات فيزيکي بين يک ذره و ذره ديگر ميشود و وابستگي آنها را توجيه ميکند. توجيه اين مسأله از طريق ارتباط مکاني در مقياس اتمي امر مشکلي نبود. مشکل از هنگامي شروع شد که بر اساس تجربيات به عمل آمده مشاهده گرديد که اين نوع ذرات بعد از جدائي از اتم و حرکت در مسيرهاي مختلف، وابستگي کوانتيک خود را حفظ ميکنند و بعد مسافت در لغو اين وابستگي نقشي ايفاء نميکند. وجود وابستگي از چنين مسافتهائي مستلزم آن بود که تأثيرات فيزيکي بين اين ذرات با سرعتي معادل هزاران برابر سرعت نور منتشر شوند و اين امر با معتبرترين نظريه علمي زمانه ما يعني نظريه نسبيت اينشتين در تعارض آشکار بود. به همين دليل اينشتين و همکاران علمي او به محض طرح مسأله وابستگي کوانتيک ذرات، در برابر آن به شدت جبهه گرفتند و اين پديده را «عمل شبحگونه از بعد مسافت» ناميدند. هيچ کس تصور نميکرد که قدرت توضيحدهندگي مکانيک کوانتوم و قابليتهاي آن در عبور از آزمايشهاي عملي پيچيده در حدي باشد که دانشمندي با وجهه آلبرت اينشتين خود را در اين جبههگيري ناتوان ببيند و شکست خورده تلقي نمايد.اگر ذرات ميتوانند با سرعتي در حد هزاران برابر سرعت نور با همديگر در ارتباط فيزيکي باشند، بيترديد اين ارتباط از طريق مکان و زمان صورت نميگيرد و بايد مسيرهاي ديگري موجود باشد که براي ما نامکشوفند، اما ذرات قادرند از طريق آنها بر همديگر تأثير بگذارند. اين مسيرها بايد ضمنا طوري باشند که تمامي ذرات وابسته را طوري به همديگر ارتباط دهند که ذرات مذکور عليرغم مسافت ظاهري آنها، در کمال مجاورت با همديگر باشند. اگر تصور کنيم که تعداد ذرات وابسته به همديگر ممکن است بسيار زياد بوده و هر يک از آنها نيز در مسافت ظاهري متفاوتي نسبت به ذرات ديگر باشند، لاجرم تمامي ذرات مذکور بايد از طريق همان مسيرهائي فرضي و نامکشوف به همديگر مرتبط باشند. اين امر به وضوح نشان ميدهد که ذرات وابسته، بعد زمان و مکان را به نحو گستاخانهاي ناديده ميگيرند و از مسيرهاي خاص خود طوري استفاده ميکنند که گوئي در مجاورت کامل با همديگر قرار دارند. انکار زمان و مکان اينجا ديگر جنبه فرضي ندارد، بلکه زمان و مکان براي ذرات وابسته به طور عملي در حکم عدم است.
بيترديد ادراک ما در مورد مکان و زمان با ماهيت شعور ما ارتباط دارد و هر کسي قبول ميکند که انعکاس زمان و مکان در شعور ما ممکن است با ماهيت واقعي آنها متفاوت باشد. مثلا ادراک ما از مکان و زمان عمدتا تحت تأثير قابليت حرکت ماست. ما در زندگي روزمره به دفعات بدن خود را حرکت ميدهيم، غذا ميخوريم، سخن ميگوئيم، و بسياري از فعاليتهاي حرکتي ديگر را انجام ميدهيم. در حين حرکت اگر با مانعي مواجه بشويم، حرکت ما مختل يا غير ممکن ميشود. ذهن ما از مجموعه اين تجربيات چنين استنباط ميکند که حرکت بدن ما در محملي به نام مکان صورت ميگيرد و چنانچه مانعي در برابر حرکت ما وجود داشته باشد، چنين مانعي بيترديد «مکان» را اشغال کرده است. ضمنا در مييابيم که براي انجام هر حرکتي «انتظار» معيني لازم هست که ممکن است مقدارش کم يا زياد باشد. از اينجا هم مفهوم زمان در شعور ما شکل ميگيرد. ما همچنين از تجربيات خود درمييابيم که مکان و زمان ماهيتي «جمع پذير دارد» بدين معني که اگر براي انجام کاري مقداري زمان لازم داشته باشيم و براي کاري ديگر مقدار ديگري زمان مورد نياز باشد، در صورتي که بخواهيم هر دو کار را به صورت متوالي انجا دهيم، مقدار انتظار ما نيز به همان نسبت با همديگر جمع ميشود. اما آيا ممکن است که واقعيت زمان و مکان از بيخ و بن کاملا با ادراک ما متفاوت بوده و آنچه ما به عنوان زمان و مکان ميشناسيم، صرفا توهمي باشد که شعور ما به وجود آورده است؟
نظائر اين پديده در شعور انساني کم نيستند. مثلا در شعور ما چيزي به نام «رنگ» وجود دارد که آن را به همه چيز نسبت ميدهيم و هر جسمي را با نوعي رنگ درک ميکنيم. اما در واقعيت چيزي به مفهوم رنگ وجود ندارد. آنچه وجود دارد، عبارت است از امواج الکترومغناطيسي با فرکانسهاي مختلف و اين که هر جسمي ممکن است بعضي از اين فرکانسها را جذب و بعضي ديگر را منعکس کنند. اين تحليل نشان ميدهد که پديده زمان و مکان نيز ممکن است ريشه در واقعيت نداشته و صرفا انعکاسي از واقعيت در شعور ما باشند. امروزه در پرتو مکانيک کوانتوم واقعيت را امري بسيار پيچيدهتر از آنچه در شعور انسان انعکاس مييابد، معرفي ميکنند و به خصوص ابعادي از واقعيت را معرفي ميکنند که با زمان و مکان متفاوت است، اما بستر اصلي واقعيت را تشکيل ميدهد. علم جديد در تلاش براي اثبات اين نظريه است که هر يک از ذرات اوليه از يک نوع منحصر به فرد «تار مرتعش» يک بعدي تشکيل شده است. نظريه «تار مرتعش» يا String Theory اصرار بر آن دارد که به جاي ابعاد معمولي زمان و مکان که مجموعا چهار بعد را تشکيل ميدهند، بايد از ده بعد مکاني و يک بعد زماني، يعني مجموعا از يازده بعد براي توجيه واقعيت استفاده کرد و ضمنا انسجام تئوري تارهاي مرتعش نيز وابسته به اين يازده بعد است.
برايان گرين، دانشمند برجسته آمريکائي، صاحب تحقيقات و تأليفات متعددي در اين حوزه علمي، توجيهات جالبي در خصوص علت ناتواني شعور ما در ادراک ابعاد ناشناخته دارد. در اين نظريه جرم جزء صفات خود ذرات نيست، بلکه جهان صرفا از تارهاي مرتعش فاقد جرم تشکيل ميشود و خاصيت جرم از طريق فعاليت ذره فرضي ديگري موسوم به Higgs Boson به ذرات اضافه ميشود. اين ذره فرضي را مطبوعات و رسانههاي علمي «ذره خدا» لقب دادهاند و مرکز تحقيقات شتاب دهنده هادرون در تلاش براي مشاهده آن است. نظريه تارهاي مرتعش ممکن است بتواند شکاف موجود بين تئوري کوانتوم و نظريه نسبيت را پر کند. برايان گرين ضمنا توانائي تحسين آميزي در ارائه نظريات علمي به زبان ساده براي خوانندگان غير متخصص دارد. مطالعه کتاب جديد او موسوم به «تار و پود کائنات» يا The Fabric of The Cosmos تجربهاي فراموش نشدني است.

برايان گرين (۱۹۶۳)، پژوهشگر آمريکائي در حوزه نظريه «تارهاي مرتعش» و نويسنده کتاب «تار و پود جهان هستي»
پس نظريههاي نوين در پي اثبات اين فرضيه هستند که واقعيت در فضائي ۱۱ بعدي متحقق ميشود و همه پديدهها حضور بسيار قويتري در ابعاد ناشناخته دارند و پيچيدگي رفتار آنها در حوزه زمان و مکان، از جمله رفتار کوانتيک آنها، ناشي از تأثير ابعاد ناشناخته است که بعضا حتي تا الغاي بعد مکاني و فاصله زماني نيز پيش ميرود. اينک به طور آشکار فرضيات علمي انسان به چنان مرزهائي رسيده است که رسيدگي به صحت و سقم آنها خارج از امکانات تکنولوژيک جوامع پيشرفته انساني است. تحقيق در مورد ابعاد ناشناخته نيز از جمله اين مسائل است. دانشمندان روشهاي گوناگوني براي تحقيق پيرامون اين مسأله در نظر دارند که استفاده از شتاب دهندههاي ذرات يکي از عمدهترين آنهاست. يکي از برنامههاي شتابدهنده غولآساي موسوم به Hadron به طول حدود ۲۵ کيلومتر واقع در مرز بين سويس و فرانسه، تحقيق پيرامون اين مسأله است. از آنجا که دانشمندان معتقدند انرژي ممکن است از فضاي چهاربعدي زمان و مکان به ابعاد ناشناخته «نشت» کند، اين اميد وجود دارد که از طريق برخورد ذرات اوليهاي که توسط شتاب دهنده هادرون به سرعتهاي نزديک سرعت نور کشانده ميشود، با ذرات ديگر، بتوان نشانههاي ابعاد ناشناخته را يافت. در اين نوع پروسهها، ذراتي مثل پروتون به سرعتهائي نزديک سرعت نور ميرسند و آنگاه با ذرات ديگر برخورد ميکنند که منجر به ظهور ذرات متعدد و کوانتومهاي ديگري از نوع انرژي ميشود. در شرائط عادي، بايستي اصل بقاي انرژي به دقت محفوظ بماند. اما اگر بخش کوچکي از انرژي «ناپديد» شده باشد، به نحوي که بيلان انرژي بلافاصله قبل و بلافاصله بعد از برخورد باهمديگر مغايرت داشته باشد، انرژي به ظاهر مفقود قطعا بايد از طريق ميدان جاذبه به ابعاد ناشناخته رسوخ کرده باشد.
در واقع يکي از عللي که موجب شده است تا دانشمندان به وجود ابعاد ناشناخته تمايل پيدا بکنند، ضعف نسبي نيروي جاذبه جرمي در مقايسه با ساير نيروهاي طبيعت است. در طبيعت چهار نيرو فعاليت دارند که جاذبه ضعيفترين آنهاست.پروژه شتاب دهنده هادرون با بودجه بسيار سنگيني براي پاسخگوئي به مسائل بنيادين علم شروع شده است و اينک در مرحله متکاملي قرار دارد. مسائل بنيادين مطرح در علم امروز عبارتند از ماهيت جرم، ماهيت ماده تاريک و انرژي تاريک، ماهيت ضد ماده، اسرار حادثه بيگ بنگ، و مسأله ابعاد ناشناخته. بيترديد چنين پروژهاي بايستي با رازداري بيسابقهاي همراه بوده و دست آوردهاي آن چنان تأثيري بر افزايش قدرت علمي و سياسي متوليان آن داشته باشد که کشف آمريکا و شروع دوره استعمار و حوادثي از اين قبيل ممکن است در مقابل آن بسيار حقير جلوه کند.
تصويري از تجهيزات داخلي شتاب دهنده هادرون
بدون ترديد شتاب دهنده غول آساي هادرون بر پيشرفتهترين علم و تکنولوژي بشريت براي کشف ذرات ناشناخته و ابعاد ناشناخته متکي است و به نظر ميرسد که تنها پروژه تحقيقاتي در زمينه مکانيک کوانتوم به شمار ميرود که يهوديان در آن نفوذي ندارند. بايد يادآوري کنيم که يهوديان جهان به طور اعم فعالترين مجامع تحقيقاتي در زمينه مکانيک کوانتوم را رهبري ميکنند. در اينجا بايد اضافه کنيم که شايد وصاياي زعماي صهيون موجب ميشود که يهوديها اهميت زيادي به تحقيقات علمي قائل شوند و امکانات تحصيل و تحقيق را براي تعداد قابل توجهي از دانشجويان و دانشمندان يهودي فراهم آورند. امروزه با کمال تعجب تقريبا يکي از هر دو يا سه نفر محقق برجسته مکانيک کوانتوم تباري يهودي دارد. اين محققين اکثرا با انگيزههاي ديني يا سياسي قدم در اين راه ميگذارند، ولي نتيجه کار ممکن است بر خلاف خواسته اسپانسرهاي آنها از آب دربيايد و محقق مربوطه به جاي اثبات نحوه پيدايش جهان هستي بر اساس آموزشهاي سفر آفرينش، به يک متفکر علمي صرف تبديل شود، زيرا علم با خرافات سازگار نيست. بهترين مثال براي اين حادثه غريب که به کرات روي داده است، سرگذشت آلبرت اينشتين است که اکثرا او را به عنوان يک دانشمند آلماني يهوديتبار و داراي وابستگيهاي عقيدتي مستحکم معرفي ميکنند، در حاليکه طبق اسناد موجود، وي به طور مشخص فردي منزه از خرافات يهودي بوده و نظريه برتري نژادي قوم يهود را به وضوح رد کرده است. در بعضي محافل نيز سخن از تمايل اينشتين به طريقت اسلام در سالهاي پاياني عمر به ميان ميآورند.
به هر حال انسان امروزي براي توجيه حقيقت به دنبال کشف ذراتي است که از طريق ذهن خود معرفي کرده است، اما اثبات وجود آنها تجهيزاتي غير متعارف را ميطلبد که بعضا از مقدورات فني قابل تصور امروزين و مقدورات فني آينده فراتر است. انسان کنوني همچنين به دنبال کشف ابعادي ناشناخته است که هرگز آنها را مشاهده نکرده است، اما اين ابعاد ناشناخته از ذهن او سربرآوردهاند، و اثبات وجود آنها نيز نياز به تمهيداتي غير عادي دارد. اثبات وجود اين ابعاد نامکشوف براي تفنن نيست، بلکه اين ابعاد انسان را از محدوده زمان و مکان که ماهيتي ماشيني دارد، فراتر ميبرند و براي ذهن فعال او گهوارهاي مرکب از ابعادي غير متعارف فراهم ميکنند که بتواند با گذشته و حال و آينده به طور همزمان تعامل کند و از همينجا نيز بابي براي توجيه اراده آزاد او گشوده ميشود و بدين ترتيب، ضمن اين که ذهن او ماهيت يک ماشين کوکي را از دست ميدهد، وارد حوزه نويني از اقتدارات ميشود که بتواند موقعيت خود را به عنوان اشرف مخلوقات درک کند. مسير تکاملي مکانيک کوانتوم مسير ذهن آدمي بوده است. بدين ترتيب که ذهن پوياي پژوهشگران معمولا بر اساس بعضي مشاهدات متوسل به ابداع تئوريهائي ميشود که اکثرا عجيب مينمايد. سپس انسان دست به تجربه ميزند و بسياري از تئوريهاي ابداعي خود را بر کرسي حقانيت مينشاند. سرتاسر تاريخ نظريه کوانتوم حکايت از عصيان و اعتراض صاحبنظران برجسته عليه ابداعات اين علم دارد که نهايتا با تسليم در برابر يافتههاي اين علم و مستندات تجربي آن فرومينشسته است. شتاب دهنده هادرون نيز که امروزه موقعيت ممتازي در تحقيقات کوانتيک دارد، به دنبال اثبات فرضيههائي است که ذهن انسان بدوا بر صحت آنها ابراز تمايل کرده است. اگر شتاب دهنده هادرون به اهداف خود نايل شود، دگرگوني عميقي نه تنها در دانش فيزيک، بلکه در جهان بيني انسان و نگرش فلسفي او حاصل خواهد شد.
پس نيروي محرکه اصلي در پيشرفت نظريه کوانتوم چيزي جز ذهن انسان نبوده است. اين مثالي غير قابل انکار در اثبات ماهيت غير آلگوريتميک مغز انسان است. بيترديد هيچ کامپيوتري در جهان وجود ندارد و نخواهد داشت، که بتواند در جستجوي ابعادي باشد که خود قادر به مشاهده آنها نيست. به درستي که کشف ابعاد ناشناخته امري مشکل و شايد دستنيافتني است، اما يک راه ميانبر نيز براي اين کار وجود دارد. اگر انسان در جستجوي ابعاد ناشناخته است، بايد در درجه نخست در خويشتن خويش بنگرد تا معلوم شود که واقعيت خود انسان نيز فراتر از تصوير محدودي است که در شعور وي منعکس است.
منابع استفاده شده:
پيش از اين خوانديم:
ساختار نوروني مغز انسان
در باره اصل آنتروپيک
هارموني کل و جزء
اراده انسان و علم ازلي خداوند
حيات فقط از حيات ميزايد
نگاهي بر نظريه مکانيک کوانتوم
شعور در آئينه مکانيک کوانتوم
ساختار فراکتال جهان هستي
لينک کامل مقالات اين وبلاگ
هايپرلينکهاي حيات
در سال ۱۴۰۳ ميلادي در دوره امپراطوري سلسله مينگ به دستور امپراطور «يونگله» نزديک ۲۰۰۰ نفر از دانشمندان چين کار مشترکي را به منظور تدوين بزرگترين دائرةالمعارف جهان شروع کردند که تا ۶۰۰ سال ارزش و اعتبار خود را به عنوان کاملترين مجموعه دانش بشري حفظ کرد. اين دائرهالمعارف شامل ۲۲۸۷۷ مدخل بود که مجموعا با استفاده از ۳۷۰ ميليون حرف تدوين شده بود و موضوعاتي نظير نجوم، جغرافيا، مسائل انساني، تاريخ، فلسفه، صنايع دستي و نظائر آن را شامل ميشد. حجم وسيع اثر امکان چاپ گسترده آن را غير ممکن ميکرد و تا سال ۱۵۵۷ تنها يک نسخه از آن موجود بود. نسخه اوليه اين اثر که در کتابخانه هانلين در پکن نگهداري ميشد، در سال ۱۹۰۰ دچار سرنوشت تلخي شد. دو سال قبل از آن، حرکتي انقلابي موسوم به «مشتهاي متحد حق و عدالت» يا «حرکت بُکسرها» روي داد که علاوه بر حکومت محلي، امپراطوري بريتانيا نيز که بر همه امور داخلي چين تسلط داشت، در صدد سرکوب آن بود. نيروهاي استعمار تصميم گرفتند از اين آب گل آلود ماهي بگيرند و در جريان يک مداخله نظامي به فرماندهي سِر کلود مکدونالد ضمن محاصره شهر پکن اقدام به آتش زدن کتابخانه مشهور «هانلين» کردند که نسخه تاريخي دائرهالمعارف يونگله نيز در کنار آثار ارزشمند متعددي در آنجا نگهداري ميشد. کتابخانه هانلين در قرن هشتم ميلادي تأسيس شده بود و يک موسسه آکادميک محسوب ميشد که علماي متعددي در آن عضويت داشتند. تمام آثار خطي موجود در کتابخانه هانلين در اين حريق به طور کامل از بين رفت.
![]()
سِر کلود مکدونالد، وزير مختار بريتانيا در چين که فرماندهي عمليات محاصره پکن و تخريب کتابخانه هانلين در سال ۱۹۰۰ را بر عهده داشت. اين حادثه متعاقب حوادث هندوستان بود که استعمار بريتانيا در آنجا مشغول تراشيدن هويت هند و اروپائي بر اساس نظريات زبانشناسي ويليام جونز بود و هرگونه دستنوشته، يادداشت کم اهميت، شعر فولکلوريک، صورتحساب بقال سرکوچه و چيزهاي مشابه را به عنوان اسناد گرانبها به دقت محافظت مينمود، تا علاوه بر معرفي هويت هند و اروپائي، در توجيه هندوستان به عنوان خاستگاه علوم فلسفي و رياضي جهان باستان مورد استفاده قرار گيرد. آثاري که در کتابخانه هانلين نگهداري ميشد و در حمله نظامي مذکور دچار نابودي کامل گرديد، مانعي جدي در مسير شکلگيري ايدئولوژي جديد اروپائي بود که به موجب آن بايستي سهم ملتهاي شرقي در شکل دهي به تمدن تاريخي بشريت ناچيز، و سهم اروپائيان و نياکان هندي آنان «عمده» ارزيابي شود. با اين حال، نسخه ديگري از دائرةالمعارف يونگله که استنساخ آن ظاهرا مربوط به سال ۱۵۵۷ ميلادي بود، نيز از گزند زمانه مصون نماند و در طول اعصار يا دچار صدمات فراوان شد و يا مجلدات متعددي از آن سر از کشورهاي مختلف دنيا درآورد.
صفحهاي از دائرةالمعارف چيني موسوم به «يونگله»
دائرةالمعارف يونگله در طول حدود ۶۰۰ سال رکورددار بزرگترين مجموعه معارف جهان بود و اين رکورد هنگامي شکسته شد که در سال ۲۰۰۷ ميلادي تعداد مقالات ويکيپدياي انگليسي از مرز دو ميليون گذشت. اين دائرةالمعارف اينک علاوه بر اين که از منظر تعداد مقالات در موقعيت ممتازي قرار دارد، از لحاظ ساختاري هم پديده بيسابقهاي محسوب ميشود. در مقايسه با دائرةالمعارفهاي عادي که ساختاري ساده و مبتني بر ترتيب الفبائي دارند، ساختار دائرهالمعارف ويکيپديا طوري است که هر مقاله آن از طريق دهها هايپرلينک مستقيم و هزاران هايپرلينک غير مستقيم به ساير مقالات متصل است. از طرف ديگر هايپرلينکهائي که در متن کار گذاشته ميشود، از درجه بالائي از ارتباط موضوعي برخوردارند. هايپرلينک به تنهائي کمک محدودي به خواننده ميکند و حتي ممکن است زائد و دست و پاگير نيز باشد. اهميت هايپرلينکها هنگامي حقيقتا شگفتانگيز ميشود که به صورت هوشمندانه و با عنايت به ارتباط موضوعي تنظيم شده باشند. مثلا اگر مقالهاي اختصاص به معرفي نظريه کوانتوم دارد، ممکن است هايپرلينکهائي در مقاله کار گذاشته شوند که خواننده را به مقالات ديگري در رابطه با مسائل زير سوق بدهند: معرفي شخصيت بنيانگذاران اين علم، معرفي اصل عدم حتميت، مقايسه اين علم با فيزيک کلاسيک، کاربرد عملي اين علم در تکنولوژي و صنعت، تحليل مسأله عليت در پرتو اين علم، نتايج فلسفي اين علم، معرفي کتابهاي منتشره در باره اين علم، آخرين اخبار علمي در رابطه با اين علم و موضوعهاي مشابه. لذا چنانکه ملاحظه ميشود، هايپرلينکهائي که از موضوعيت بالا برخوردارند، تا حدود زيادي باعث لغو بُعد مکاني و زماني و ايجاد اشراف بيشتر خواننده بر مقالات مرتبط در چهارگوشه عالم ميشوند. دائرهالمعارف ويکيپديا در مقايسه با دائرهالمعارف يونگله که حد اقل يکي دو نسخه خطي از آن موجود بود، حتي داراي نسخه خطي يا چاپي هم نيست و با اين حال موقعيت آن طوري است که گوئي در همه مکانها موجود است. اين خصوصيت شباهيت زيادي به پديده لامکاني يا non-locality دارد که در مکانيک کوانتوم مطرح است و به موجب آن، ذرات صرفا در بعد زمان و مکان محصور نبوده و از طريق مسيرهائي نامرئي که «ابعاد ناشناخته» نام گرفتهاند، در ارتباط نزديک و مجاورت همديگرند.
پيش از اين گفتيم که ذکر مراجع و نقل قول از منابع گوناگون ضرورت کار هر نويسنده و از موجبات غناي هر متن تحقيقي است. اين کار حتي در ضمن سخنراني شفاهي نيز بکرات صورت ميگيرد، اما ذکر منابع و نقل قول از منابع ديگر و حتي اشاره به بخشهاي ديگر متن جاري، سازمان منسجمتري در آثار مکتوب دارد و کارائي آن از متون شفاهي به مراتب بيشتر است. در سالهاي اخير پيشرفت وسيع در تکنيک تنظيم متون به کمک کامپيوتر و گسترش ارتباطات اينترنتي موجب ارتقاي اين اسلوب به ميزان محير العقولي گرديد. در گذشته، اشاراتي که در درون يک متن به متون و منابع ديگر ميشد، هرچند بر اعتبار و ارزش متن ميافزود، اما پيگيري آنها براي خواننده کار آساني نبود، زيرا دسترسي به منابع مورد اشاره به اين سهولت امکان پذير نبود. اما امروزه «لينک» هاي درون يک متن همگي اشاراتي زندهاند، زيرا فعال کردن هر يک از اشارات مذکور موجب ميشود که متن مورد اشاره بلافاصله بر صفحه مونيتور ظاهر شود و خواننده بتواند به اطلاعات مورد نظرش دسترسي داشته باشد. اين مکانيزم که در اصطلاح کامپيوتر و اينترنت «هايپرلينک» ناميده ميشود، اينک به قدري سهل الإجرا و سريع الإنتقال شده است که ميتوان از هايپرلينکهاي چند بعدي نيز سخن به ميان آورد.
هر متن عادي سازمان دروني خود را دارد، زيرا نويسنده معمولا ميکوشد تقدم و تأخر مطالب را بر حسب ارتباطات موضوعي و تاريخي طوري تنظيم کند که اثر مربوطه از بيشترين انسجام و ترتيب منطقي برخوردار باشد. اما اگر امروزه درون متن واحدي مثلا متن يک کتاب در محيط کامپيوتر يا اينترنت حضور داشته باشيم، ملاحظه خواهيم کرد که علاوه بر سازمان اصلي متن که ترتيب قرار گرفتن فصول مختلف تابع آن است، وجود هايپرلينکهاي بيشماري که در متن کار گذاشته شده است، موجب ميشود که خواننده ديگر با سازمان اصلي کتاب چندان سر و کاري نداشته باشد. وي ميتواند از طريق لينکهاي ياد شده در سرتاسر متن به سهولت حرکت کند. هر يک از لينکهاي بيشمار مذکور به منزله پلهاي ارتباطي سريعالعبوري است که ضمن پيوند دادن نقاط مختلف متن، در فضائي چند بعدي به دفعات از فراز همديگر عبور ميکنند و منظرهاي مجازي شبيه شبکه تودرتوي جادههاي سريع السير و چند طبقه به وجود ميآورند که مسافرين به کمک آنها ميتوانند در کوتاهترين زمان ممکن از هر نقطه به هر نقطه واصل شوند. وجود تعداد زيادي هايپرلينک داخلي در متن يک کتاب موجب ميشود که خواننده اين احساس را پيدا کند که به طور همزمان به تمامي قسمتهاي متن دسترسي دارد. وجود هايپرلينکهاي خارجي (لينکهاي ارتباط دهنده يک متن به متون ديگر) نيز موجب ميشود که اين ارتباط به نحو گستردهتري به محيط بزرگتري تعميم يابد. توسعه هايپرلينکها به وضوح محدوديت مکاني متون قديمي را از بين برده و جنبه لامکاني آن را به طور موثر افزايش داده است، به نحوي که حضور در يک پاراگراف از يک متن به منزله حضور در همه متوني است که با آن ارتباط ارگانيک دارند.
لازم به تأکيد مجدد است که ارتباطات دروني متن از اين نوع همگي از طريق زمان و مکان برقرار ميشوند. اما در ضمن بررسيهائي که در حوزه مکانيک کوانتوم داشتيم، دريافتيم که ذرات ممکن است از طريق ابعادي ناشناخته نيز با همديگر در حالت ارتباط متقابل باشند که بي شباهت به هايپرلينکهاي متن نيست. آيا ممکن است بتوان از هايپرلينکهاي کوانتيک سخني به ميان آورد؟ چنين پديدهاي حد اقل از دو منظر ممکن مينمايد. سازماندهي اطلاعات در مغز انسان طوري است که نميتوان به طور مشخص از آدرس مکاني انواع دادههاي ذخيره شده در مغز سخن گفت و به نظر ميرسد که اين دادهها تا حد زيادي از محدوديت مکاني آزادند. محققين طي تحربيات گوناگوني که روي حيوانات انجام دادهاند، به اين نتيجه رسيدهاند که هرگز نميتوان با قطعيت بيان کرد که مثلا فلان مهارتي که حيوان مورد اشاره از طريق تعليم کسب کرده است، در کدام بخش از قشر مخ آن حيوان متمرکز است، زيرا با برداشتن بخشهائي از قشر مخ، ممکن است مهارت مذکور براي مدتي مختل شده، اما بعد از مدتي مجددا برگردد. اين تجربه نشان ميدهد که سازماندهي اطلاعات در قشر مخ به شکلي ذخيره ميشود که تاحد زيادي ماهيت لامکاني دارد. خاصيت لامکاني مغز انسان به روشهاي ديگري نيز قابل اثبات است. پديده «تداعي معاني» که همه انسانهاي سالم از آن برخوردارند، حکايت از وجود «هايپرلينکهاي» بسيار فعال در مغز انسان دارد. هر شخص سالمي در اثر شنيدن يا خواندن يک کلمه ممکن است کلمات ديگري را به ياد بياورد. وي حتي ممکن است کلماتي را از طريق تداعي به ياد بياورد که يادآوري آن به طور مستقيم غير ممکن مينمود. در ضمن، بسياري از انسانها با شنيدن هر کلمهاي شکل نوشتاري آن را نيز مجسم ميکنند. براي بسياري غير ممکن است که به کلمهاي فکر بکنند، اما از تجسم شکل نوشتاري آن کلمه احتراز کنند. به علاوه، شنيدن يا خواندن کلماتي مانند «دريا» همواره با يادآوري تصويري از دريا همزمان است. اين امر نشان ميدهد که هر کلمه در ذهن انسان به کلمات گوناگون ديگر و با انواع اطلاعات تصويري در ارتباط است که ماهيتي از نوع «هايپرلينک دارند». اين هايپرلينکها ممکن است از طريق مسيرهائي غير زماني و غير مکاني فعاليت کنند، زيرا چنانکه پيش از اين ديديم، ذخيره و پردازش اطلاعات در مغز ماهيتي کوانتيک دارد. ساختارهاي شيميائي و نوروني که براي مغز تصوير نموده شده بود، هيچ يک قادر نبود سرعت بازيابي اطلاعات، به نحوي که در فرايند تداعي معاني صورت ميگيرد، را توضيح بدهد. وفور بيش از حد هايپرلينکها در مغز که مکانيزم تداعي معاني بر آن متکي است، کارمايه اصلي تفکر را تشکيل ميدهد. تفکر خلاق بدون بهره جستن از تداعي معاني غير ممکن است. بدون تداعي معاني، پروسه تفکر به يک امر ماشيني تبديل ميشود و به پردازش اطلاعات در کامپيوترها شبيهتر خواهد بود. بايد دانست که پردازش اطلاعات به صورت ماشيني نميتواند توجيه کننده پيشرفتهاي فکري و معنوي بشريت در طول تاريخ باشد. آنچه که موجب شده است تا انسان در مسير تفکر و کسب معرفت موقعيت ممتازي کسب کند، شباهت مغز او به کامپيوتر نيست، بلکه قابليتهاي اختصاصي مغز او در حرکت غير محدود در فضاي معاني است و تداعي معاني يکي از موثرترين ابزارهاي مغز در اين مأموريت است.
در رابطه با هايپرلينکهاي کوانتيک در سيستمهاي غير زنده نيز، بايد اشاره بکنيم که علم امروزي در مسيري به پيش ميرود که کامپيوترها و سيستمهاي ارتباطي آينده متکي بر تکنولوژي کوانتوم خواهند بود. ارتباط يک کامپيوتر با کامپيوترهاي ديگر مستقر در گوشه و کنار عالم و در خارج از منظومه شمسي از طريق مسيرهاي کاملا امن متکي بر تکنولوژي وابستگي کوانتيک (quantum entanglement) برقرار خواهد شد، تا علاوه بر امنيت مسير، از سرعت انتقال غير قابل تصوري نيز برخوردار باشند. در آن صورت است که تک تک هايپرلينکهاي موجود در هر متني ماهيتي کوانتيک خواهد داشت و متنهاي آينده سرشت واقعي پديده لامکاني را به نمايش خواهند گذاشت.
منابع استفاده شده يا اشاره شده:
۱ – محو کتابهاي چين در جريان محاصره پکن در سال ۱۹۰۰، مقاله تحقيقي به قلم دونالد ديويس (دانشگاه آستين در تکزاس) و شنگ هوانون (دانشگاه ژونگشان)، ۱۹۹۶
۲ – يکي از نسخههاي خطي دائرهالمعارف يونگله به زبان چيني (فايل پيدياف، ۵۵ مگابايت با وضوح بالا)
پيش از اين خوانديم:
ساختار نوروني مغز انسان
در باره اصل آنتروپيک
هارموني کل و جزء
اراده انسان و علم ازلي خداوند
حيات فقط از حيات ميزايد
نگاهي بر نظريه مکانيک کوانتوم
شعور در آئينه مکانيک کوانتوم
لينک کامل مقالات اين وبلاگ
ساختار فراکتال جهان هستي
طي مطالبي که پيش از اين در باره مکانيک کوانتوم و ارتباط آن با شعور عنوان کرديم، با بعضي از پديدههاي کوانتيک در طبيعت و در سرشت انسان آشنا شديم. دريافتيم که شعور پديدهاي کوانتيک است که در ساختارهاي درون سلولهاي عصبي موسوم به «ميکروتوبولها» تحقق مييابد. ضمنا با بعضي پديدههاي کوانتيک نيز آشنا شديم که با جهان مأنوس ما و فيزيک کلاسيک مغايرت دارند که پديده «سوپرپوزيسيون» و «وابستگي کوانتيک» از آن جمله بود. پديده سوپرپوزيسيون به اجمال عبارت از حضور همزمان ذره در وضعيتهاي متعدد است که نمودي از آن را از طريق آزمايش مشهور «يانگ» مشاهده کرديم. در اين آزمايش به نظر ميرسيد که هر فوتون منفرد به طور همزمان از هر دو شيار عبور کرده است. اين به معناي حضور همزمان يک ذره در نقاط مختلف مکاني است. پديده ديگر يا «وابستگي کوانتيک» به طور خلاصه به رفتار ذراتي مربوط ميشود که بعد از تعامل با همديگر و بعد از آن که در مسيرهاي متفاوت از همديگر دور ميشوند، طوري رفتار ميکنند که گوئي به همديگر وابستگي دارند و رفتار همديگر را به نحوي تقليد ميکنند. اين رفتار عجيب ظاهرا حاکي از آن است که دو ذره وابسته عليرغم بعد مسافت ميتوانند از طريق مسيرهائي نامرئي با يکديگر در ارتباط باشند. ماهيت اين ارتباط طوري است که گوئي تأثيرات فيزيکي با سرعتي بسيار بالاتر از سرعت نور بين آن دو منتشر ميشوند که اين امر درتناقض با يکي از اصول بنيادين نظريه نسبيت اينشتين قرار دارد. پژوهشگراني که پديده وابستگي کوانتيک را کاويدهاند، معتقدند که اين وابستگي پديدهاي غير قابل انکار بوده و حتي دو ذره وابسته در دو سوي کهکشان ممکن است اين وابستگي را به طور مطمئني حفظ بکنند، که به نظر نوعي مبالغهگوئي ميآيد، زيرا امکان تجربه و آزمايش براي آن قابل تصور نيست. پديده سوپرپوزيسيون و وابستگي کوانتيک هر دو اعجاب مارا برميانگيزند و ادراک ما را دچار نوعي سرگشتگي ميکنند و جهان مأنوس ما را در هالهاي از ابهام و ناباوري فروميبرند، اما هر حکمي را نيز نبايد به آساني پذيرفت.
مکانيک کوانتوم بيش از آن که به «چراها» بپردازد، با مشاهدات و نتيجهگيريها سر و کار دارد و از همين مجراست که همه محافل علمي از قدرت اين علم در توضيح بسياري از پديدههاي فيزيکي در شگفتند. مکانيک کوانتوم اعتبار خود را از مسير اعتراضها و عصيانهاي بيشمار، آن هم از سوي کساني مانند آلبرت اينشتين کسب کرده است و اين اعتبار را در درجه اول مديون آن بوده است که جهان مارا به خوبي توضيح ميدهد و البته با هر توضيح، حيرت ما را صد چندان ميکند و سوالات بيشتري را برمي انگيزد. سوپرپوزيسيون و وابستگي کوانتيک از بنياديتري و کليديترين پديدههائي است که در حوزه مکانيک کوانتوم مطرحند و ظاهرا با يکديگر نيز ارتباطي ارگانيک دارند. اولي حاکي از آن است که يک ذره ميتواند در آن واحد در نقاط گوناگوني حضور داشته باشد و دومي نيز دلالت بر آن دارد که دو ذره، عليرغم بعد مسافتشان، طوري رفتار ميکنند که گوئي يک ذرهاند.
ذهن عادي ما از آن جهت در درک اين مسأله سرگشته و حيرت زده ميشود که نميداند تکليف مکان در اين ماجرا چيست. اگر مکان يک پديده واقعي است، بايد بتواند سدي در برابر يک ذره ايجاد بکند به نحوي که آن ذره نتواند در آن واحد در دو نقطه از مکان حضور داشته باشد. مکان همچنين بايد بتواند سدي در بين ذرات مجزا ايجاد نمايد به نحوي که آن دو ذره نتوانند عليرغم بعد مسافت با يکديگر در تعامل آني قرار بگيرند. ظاهرا چنين مينمايد که فهم دو پديده سوپرپوزيسيون و وابستگي کوانتيک، صرفا از طريق انکار مکان عملي باشد. اگر براي يک لحظه فرض کنيم که مکان وجود ندارد و يا اثرات طبيعي آن روي اشياء زايل شده است، به نحوي که بعد مسافت ديگر سدي بين اشياء محسوب نميشود، در آن صورت مسأله سوپرپوزيسيون و وابستگي کوانتيک به حوزه ادراک ما نزديکتر ميشود، زيرا هنگامي که مسافت سدي بين اشياء ايجاد نکند، حضور همزمان يک ذره در چند نقطه امري عادي جلوه ميکند. در واقع در چنين حالتي پديده «چند مکاني» به صورت پديده «لامکاني» تفسير خواهد شد. مسأله وابستگي کوانتيک ذرات نيز به امري عادي تبديل ميشود، زيرا با انکار مسافت، وجود ارتباط بين دو ذره مجزا قابل فهم است و در واقع بعد مسافت بين آن دو عين «مجاورت» خواهد بود. اما مگر ميتوان حقيقتي آشکار مثل مکان را ناديده گرفت؟ شما اگر در جايي کاري داشته باشيد، يا بايد شخصا به آنجا برويد و يا کسي را براي انجام آن کار اعزام نمائيد. بعد مسافت گاهي مانع از انجام به موقع کارها ميشود. آمبولانسي که آژير کشان در حرکت است، در واقع ميخواهد به بعد مکاني و زماني غلبه کند و بيمار را در زماني معين در مکاني مشخص حاضر نمايد تا زندگي او را نجات دهند. چگونه ميتوانيم واقعيت زمان و مکان را ناديده بگيريم؟ آيا مشاهداتي عملي وجود دارند که بر نفي مکان دلالت بکنند؟ نظريهپردازان مکانيک کوانتوم در تفسير اين مسأله راههاي گوناگون و بعضا متضادي را برگزيدهاند. موضع يک گروه حاکي از آن است که ذرات از طريق مسيرهائي غير از زمان و مکان در مجاورت و اتصال با همديگر قرار دارند و گروهي ديگر نيز بر آنند که آنچه بر ما به صورت ذرات وابسته متجلي ميشود، در واقع شئي واحدي است که در شعور ما انعکاسي مضاعف دارد.
ديويد بوم (David Bohm) استاد دانشگاه لندن ظاهرا از همين منظر به مسأله نگاه ميکند. وي اين مسأله را با مثالي خوب اما گمراه کننده توضيح ميدهد. آکواريومي را در نظر بگيريد که يک ماهي در آن قرار دارد. فرض کنيد که ديدن اين آکواريوم به طور مستقيم براي شما غير مقدور است و شما از طريق دو دوربين تلويزنوني بر آن اشراف داريد. يکي از دوربينها تصوير مقابل و ديگري تصوير جانبي را به شما مخابره ميکند. هنگامي که شما به اين دو تصوير خيره ميشويد، ممکن است تصور کنيد که با تصوير دو ماهي مختلف سر و کار داريد، زيرا در هر حال دو تصوير با همديگر تفاوتهائي دارند. اما با ادامه مشاهده تصاوير، نهايتا متوجه ميشويد که بين حرکت آن دو ماهي رابطهاي حاکم است. هرگاه يکي از دو ماهي به يک طرف ميچرخد، ماهي ديگر نيز چرخشي را انجام ميدهد. هرگاه يکي از آنها رو به شما قرار گرفته باشد، ديگري به طرف جانب قرار ميگيرد. اگر شما نسبت به ماهيت ماهي آگاهي نداشته باشيد، ممکن است حتي فرض کنيد که آن دو ماهي داراي ارتباطات مرموزي هستند و حرکات همديگر را تقليد ميکنند. به نظر ديويد بوم وضعيت ذرات وابسته نيز دقيقا همينطور است. اين مثال را در ذهن داشته باشيد تا قضيه را از منظر ديگري نيز مورد بررسي قرار بدهيم.

ديويد بوم (۱۹۹۲- ۱۹۱۷) استاد فيزيک کوانتوم، ذرات وابسته کوانتيک را تصاوير تکراري ذره واحدي ميداند.
شخص مبتلا به انحراف چشم همواره اشياء را مضاعف و در مکانهاي غير واقعي ميبيند. او تنها از طريق عکس العمل اشخاص ديگر به خطاي خود پي ميبرد و متوجه ميشود که واقعيت ممکن است با تصوير واقعيت بسيار متفاوت باشد. در مورد ذرات وابسته نيز، شايد به خاطر سرشت انسانيمان است که آن دو را در مکانهاي متعدد و به صورت دو واقعيت جداگانه مشاهده ميکنيم. سپس با اين تناقض ظاهري مواجه ميشويم که تأثيرات فيزيکي بايستي بين دو ذره مذکور با سرعتي بيش از سرعت نور در حال انتشار باشند. اين تناقض ميتواند ذهن ما را تصحيح کند و ما را به اين حقيقت رهنمون شود که شايد واقعيت ريشههاي عميقتري داشته باشد که ما قادر به مشاهده دقيق آن نيستيم. مقصود آن است که دو ذره مذکور ممکن است در اصل ذره واحدي بوده و يا مانند اجزاء يک هولوگرام که همگي بر چيز واحدي دلالت ميکنند، انعکاس شيء واحدي در شعور ما باشند.
امروزه هر کسي با پديده موسوم به «هولوگرام» آشناست. تصاوير موسوم به هولوگرام روي بسياري از کالاها و بر روي اسکناسها و کارتهاي اعتباري و ديسکهاي فشرده و غيره به وفور مشاهده ميشود. براي تهيه يک هولوگرام از يک جسم، نخست بايد آن را در معرض يک پرتو ليزري قرار داد. پرتوي که به اين ترتيب از روي جسم منعکس ميشود، مجددا با پرتو ليزري ديگري برخورد داده ميشود و تصويري از تداخل آنها به وجود ميآيد که روي يک فيلم ضبط ميشود. تصوير ظاهر شده اين فيلم چيزي جز طرح نامفهومي از نوارهاي تاريک و روشن نيست که هولوگرام ناميده ميشود. حال اگر پرتو ليزري ديگري بر اين هولوگرام تابانيده شود، يک تصوير سه بعدي از جسم اوليه ظاهر ميشود. سه بعدي بودن آن به خودي خود چندان مهم نيست. چيز بس مهمتر عبارت از آن است که اگر هولوگرام را از وسط نصف کنيم و در معرض پرتو ليزري قرار دهيم، هر يک از دو نيمه تصوير به تنهائي قادر است تصوير سه بعدي جسم اوليه را نشان بدهد. حتي اگر تصاوير نصف شده را مجددا نصف کنيم و در معرض پرتو ليزري قرار دهيم، باز هم تصوير کاملي از جسم اوليه خواهيم داشت. بر عکس تصاوير معمولي که هر بخش از آنها اطلاعات محدودي را ارائه ميدهند، هر يک از اجزاء هولوگرام تمامي اطلاعات را به طور کامل در بر دارد. در اينجا با پديدهاي مواجه ميشويم که به موجب آن «کل» به تمامي در اجزاء مکتوم است. اين امر به قدر کافي حيرت انگيز است، اما حيرت انگيزتر اين که، اين پديده نوعي پديده «چند مکاني» و حتي «لامکاني» است، به نحوي که اطلاعات مورد نظر ما در محدوديت مکان قرار ندارد، بلکه در همه نقاط آن به طور يکسان حضور دارد. اين امر ممکن است تجزيه گرايان را کمي ناراحت کند، زيرا آنها عادت دارند که براي مطالعه هر چيزي، آن را به اجزاء تقسيم کنند و از طريق مطالعه اجزاء به خواص کل پي ببرند. حال اگر سيستمي به روش هولوگرافيک ساخته شده باشد، کوشش براي تجزيه آن به اجزاء بيفايده خواهد بود، زيرا از طريق اين تجزيه هرگز از کل خارج نميشويم و به اجزاء واقعي نميرسيم. مثال هولوگرام نمونه خوبي از شباهت کل به جزء است، اما برخي نظريه پردازان با استناد به آن دست به مبالغهگوئي ميزنند و ادعا ميکنند که گويا جهان هستي چيزي جز يک توهم و يک تصوير هولوگرافيک نيست و واقعيت عيني وجود ندارد. پيروان انديشه «جهان هولوگرافيک» واقعيت عيني را انکار ميکنند و ادعا ميکنند که صرفا يک تصوير هولوگرافيک وسيع وجود دارد که سرتاسر کائنات را پر کرده است. بنا بر اين، ضمن اعتراف به اهميت هولوگرام، نميتوانيم آن را الگوي مناسبي براي ساختار کائنات شناسائي کنيم و بر اساس آن نظريهاي ابداع کنيم که ما را بر وحدت وجود راهنمون شود. براي شناخت ساختار جهان هستي به پديده ديگري متوسل ميشويم:
اگر تصويري به صورت فايل کامپيوتري به شما داده شود، ميتوانيد به کمک يک برنامه مناسب آن را به اندازه دلخواه بزرگ بکنيد، تا اجزاء تصوير را بهتر ببينيد. هر چه تصوير را بزرگتر بکنيد، ميتوانيد اجزاء کوچکتر تصوير را مشاهده کنيد که درجه وضوح آن رفته رفته کمتر و کمتر ميشود. حال تصويري را در نظر بگيريد که هرچه بزرگتر بکنيد، باز هم با چيزي شبيه به تصوير اصلي مواجه ميشويد. به عبارت ديگر اگر بخش کوچکي از اين تصوير را جدا کرده و آن را بزرگ نمائيم، تصوير اوليه را در آن بازخواهيم شناخت. چنين تصويري که در رياضيات اصطلاحا بدان «فراکتال» ميگويند، از لحاظ هندسي امکان پذير بوده و کاربردهاي متعددي دارد. در طبيعت نيز پديدههاي گوناگوني وجود دارند که بر اساس هندسه فراکتال شکل گرفتهاند. مثلا شبکه رگها و مويرگهاي و سلسله اعصاب بدن انسان ساختاري به شدت فراکتال دارد. شکل هندسي برگ بعضي گياهان نيز ساختاري نسبتا فراکتال دارد. شباهت ساختار اتم و منظومه شمسي نمود ديگري از ساختار فراکتال در طبيعت است. فراکتال به طور خلاصه شکلي است که هر جزء آن به کل آن شباهت دارد.

يک تصوير فراکتال
نوعي کلم ايتاليائي که نمونهاي از ساختار فراکتال در طبيعت را نشان ميدهد.
![]()
بنوا ماندلبروت (۱۹۲۴) رياضيدان فرانسوي- آمريکائي، بنيانگذار هندسه فراکتال. به نظر ماندلبروت بسياري از پديدههاي طبيعي نمودي فراکتال دارند که از آن جمله است شکل کوهها، سواحل دريا و بستر رودخانهها. همچنين ساختار گياهان، گلوبولهاي خون، ريه، خوشههاي کهکشاني و حرکت براوني مولکلولها ماهيتي فراکتال دارند. فراکتالها در بسياري از فعاليتهاي انسان نيز مشاهده ميشوند، مانند موسيقي، نقاشي، معماري، و نحوه تغييرات قيمتها در بورس سهام. ماندلبروت استدلال ميکند که خطوط مستقيم اقليدوسي که ذهن مارا اشغال کردهاند، جايگاهي در طبيعت ندارند و هندسه طبيعت اساسا ماهيتي فراکتال دارد. اگر فراکتالها را در فضاي چهاربعدي (شامل سه بعد فضائي و يک بعد زماني) در نظر بگيريم، در آن صورت بسياري از پديدهها مانند توليد مثل موجودات زنده، پروسه تفکر و غيره ماهيتي فراکتال خواهند داشت. براي تجسم راحتتر مسأله تصور کنيد که تعدادي حرف A از جنس پلاستيک را در اختيار داريد که به راحتي به همديگر قابل اتصالند. شما ميتوانيد با اتصال تعدادي از آنها به همديگر يک حرف A ي بزرگتر بسازيد. سپس اين کار را تکرار ميکنيد تا تعداد کافي حرف A از نوع بزرگ داشته باشيد، آنگاه حروف Aي بزرگتر را باز هم به همديگر ميچسبانيد تا حرف Aي بازهم بزرگتري بسازيد. به اين ترتيب شما توانستهايد يک شکل هندسي ساده را به صورت فراکتال رشد بدهيد. در جريان اين کار تنها چيزي که براي شما لازمالرعايه بود، آن بود که شکل بزرگتر شبيه اجزاء خود باشد، به طوري که جزء نماينده کل باشد. اشکال فراکتال صرفا محصول تخيل ذهني نيست، بلکه نمونههاي متعددي از آن، چنانکه مذکور افتاد، در طبيعت مشاهده ميشود.
خصوصيت هولوگرافيک و فراکتال در عين حال به وضوح در مورد مغز قابل مشاهده است. دانشمندان مشهور مغز شناس نظير Karl Lashley و Karl Pribram از چندين دهه پيش با انجام تجربيات علمي متعدد روي موشها به وضوح نشان دادهاند که تعيين جايگاه واقعي خاطرات و مکان نگهداري اطلاعات در مغز غير ممکن است، به نحوي که برداشتن بخشهاي مختلفي از مغز هرگز منجر به از بين رفتن کامل خاطرات و مهارتها و آموختهها نميشود. اين امر به منزله آن است که خاطرات در مغز بر اساس يک نظام هولوگرافيک و فراکتال نگهداري ميشوند، به نحوي که هر جزء از آن در بردارنده کل اطلاعات مغز به شمار ميرود. سرعت بازيابي اطلاعات و يادآوري خاطرات در مغز حقيقتا محير العقول است و چنين سرعتي صرفا ميتواند به برکت نظام هولوگرافيک و فراکتال مغز فراهم آمده باشد. ساختار جهان و ساختار مغز شباهت زيادي به يکديگر دارد.
کارل پريبرام (۱۹۱۹) يکي از بنيانگذاران نظريه ساختار هولوگرافيک مغز.
اولين و نخستين نشانه فراکتال بودن ساختار ذهن عبارت از آن است که ذهن گرايش به خود شناسي دارد. شناخت ذهن از ذهن با هر شاخه ديگر معرفت تفاوت دارد. کوشش براي شناخت باکتريها يا کهکشانها به منزله آن است که موضوع شناخت و ذهن ميتوانند در تقابل با يکديگر قرار گيرند. اما شناخت ذهن از ذهن به معني تقابل ذهن با ذهن است که دلالت کامل بر ماهيت فراکتال ذهن دارد. وجود اين همه پديده فراکتال در طبيعت نشانه آن است که طبيعت نيز به قانون بنيادين فراکتالها پايبند است. فراکتالها هنگامي در پروسه رشد شکل ميگيرند که هر جزئي که به عضوي اضافه ميشود، طرح کلي و بنيادين اورگانيزم را حفظ ميکند. تقسيم سلولي به اين دليل موجب پيدايش دو سلول کامل از يک سلول اوليه ميشود که سلول اوليه ساختاري فراکتال دارد. اما چنين استعدادي در تک تک سلولهاي انسانها، مخصوصا در سلولهاي توليد مثل او به طور کامل وجود دارد و ميدانيم که تمام کد ژنتيک يک فرد در همه سلولهاي وي مستطر است. آيا بازهم ترديد داريم که فراکتال قانون بنيادين خلقت است؟
اين که اجزاء در کل محاط باشند، براي ذهن ما امري محسوس است. اما در ساختار هولوگرافيک و در فراکتالها با عکس قضيه مواجه ميشويم، يعني هر يک از اجزاء در برگيرنده کل و انعکاس کاملي از آن محسوب ميشود. امروزه هولوگرامها و فراکتالها با چنان وفوري در اطراف ما حضور دارند که گاهي از وجود آنها غافل ميشويم. پديده هولوگرام در واقع به عنوان روشي براي ايجاد تصوير سه بعدي از اشياء و در مواردي براي منظورهاي امنيتي (مانند هولوگرام روي اجناس و کارتهاي اعتباري و ويزاي کشورها، اسناد مهم و غيره) شکل گرفت، اما کسي فکر نميکرد که تبعات فلسفي هم داشته باشد. فراموش نکنيم که هولوگرامها نوعي تصويرند و از اينرو بعضي متفکريني که ساختار جهان را به هولوگرام تشبيه کردهاند، در عين حال اصرار دارند که جهان «چيزي» جز يک تصوير و يک توهم نيست و به اين ترتيب واقعيت مادي جهان را منکر ميشوند. ما در استفاده از مثال هولوگرام، قصد معرفي جهان به صورت يک توهم هولوگرافيک را نداريم، و صرفا از اين منظر به مسأله نزديک ميشويم که ساختار جهان ممکن است «هولوگرافيک» باشد، به نحوي که هر يک از اجزاء آن انعکاسي از کل باشند. لذا هولوگرامها و فراکتالها صرفا به خاطر رابطه خاصي که بين کل و جزء در آنها حاکم است، در اين بحث وارد ميشوند. اگر شما براي منظور خاصي به يک اداره يا موسسه مراجعه کنيد، بسته به نوع کارتان ممکن است مراجعه به اطاق خاصي و گفتگو با کارمند مشخصي ضرورت داشته باشد. حال موسسهاي را در نظر بگيريد که تمام کارمندان و اعضاي آن بتوانند به طور يکسان به همه مراجعين پاسخ بدهند و امور مربوطه را حل و فصل نمايند. وجود چنين موسسهاي که بروکراسي در آن به درجه صفر کاهش يافته است، مستلزم آن است که تمام کارمندان و مسئولين آن از طريق مسيرهاي متعددي با همديگر و با کل سازمان ارتباط فعالي داشته باشند، همه پروندهها به طور همزمان براي هر يک از آنها قابل دسترسي باشد، هر يک از آنها صلاحيت استفاده از منابع مالي موسسه را داشته و قدرت تصميمگيري نيز به طور يکسان در تک تک آنها موجود باشد. چنين سازماني را ميتوان تا حد زيادي «هولوگرافيک» و يا حتي «فراکتال» ناميد، زيرا حضور در هر يک از اتاقهاي آن به منزله حضور در همه اتاقها و مراجعه به هريک از کارمندان آن در حکم مراجعه به همه کارمندان ديگر است. هرچند اين کار از لحاظ مديريتي خيلي پيچيده است، ولي امروزه در خيلي از موسسات سعي بر آن است که از اين روش مديريتي استفاده شود. مثلا بيشتر بانکها اينک طوري سازمان يافتهاند که هر يک از گيشهها قادرند تقريبا تمام امور بانکي هر مراجعه کننده را در برابر همان گيشه انجام دهند. وجود چنين سازماني تا درجه زيادي به برکت پيشرفت تکنولوژي کامپيوتر و ارتباطات امکان پذير شده است. لذا ملاحظه ميشود که عنصر «ارتباط» در اين مورد عامل کليدي است، اما ارتباط اجزاء مختلف چنين سازماني هنوز از طريق مجراهاي زماني و مکاني صورت ميگيرد. در جهان هولوگرافيک يا فراکتال بايد به دنبال مسيرهاي ارتباطي متکثر و متنوعي باشيم که از طريق مجراهائي غير از زمان و مکان عمل ميکنند، زيرا مجراهاي زماني و مکاني استعداد لازم براي آن درجه پيوستگي و درهم تنيدگي را ندارند که در روابط کوانتيک مشهود است. کيفيت همبستگي کوانتيک ذرات طوري است که ذرات مذکور ميتوانند حتي از فواصل زياد در مجاورت همديگر باشند. چنين جهاني بايد خواص هولوگرافيک و يا فراکتال را غير از ابعاد زماني و مکاني، در ابعاد نامکشوف ديگري نيز دارا باشند، ابعادي که قادرند بين اجزاء مختلف يک سيستم کوانتيک چنان راههاي ميانبري ايجاد کنند که بعد مسافت و زمان ديگر نتوانند به عنوان سدي در بين آنها عمل کنند. تأکيد مجدد اين نکته را ضرور ميدانيم که مقصود ما ارتباطات ذرات کوانتيک در ابعاد اتمي بوده و با نظر کساني که اين پديدهها را به ابعاد کهکشاني تعميم ميدهند، چندان موافقتي نداريم.
جهان هولوگرافيک و فراکتال بر عکس تصور برخي از هواداران آن، نه تنها با حقيقت و واقعيت عيني بيگانه نيست، بلکه دليل محکمتري بر عيني بودن واقعيت و مطلق بودن حقيقت به شمار ميرود، زيرا حقيقت و واقعيت را حتي از قيد زمان و مکان نيز آزاد ميکند به نحوي که هر جزء از جهان قادر است تمامي حقيقت را در خود انعکاس دهد. ارتباط اجزاء جهان از طريق مسيرهاي نامکشوف يا ابعاد ناشاخته امري تخيلي نيست، بلکه محصول تحقيقات مستمر دانشمنداني است که چندين دهه متمادي روي بغرنجترين نظريه علمي يعني مکانيک کوانتوم کار کرده و درک انسان از جهان اطراف خود را عميقا متحول کردهاند. با اين حال، افرادي هم، ولو در سلک دانشمند و محقق، سعي در نتيجهگيريهاي واقعگريزانه از اين علم داشتهاند و چنانکه گفتيم، مسأله «همبستگي کوانتيک ذرات» را با تعبيرها و تفسيرهاي گوناگوني ارائه ميدهند که از مفهوم اصلي کاملا به دور است. درک ما از «جهان هولوگرافيک» و جهان فراکتال چنين است که ذرات در لايههاي عميق واقعيت با همديگر پيوندي نزديک دارند و عليرغم مسافت ظاهريشان، در مجاورت نسبي همديگر قرار دارند. اين «مجاورت در عين مسافت» در ابعاد اتمي امري حتمي است، اما دانمشندان فيزيک کوانتوم در مورد اين که آيا در ابعاد ماکروسکوپيک نيز ميتوان صحبت از «مجاورت در عين مسافت» کرد و ردپاي ابعاد نامکشوف را جستجو کرد يانه، اتفاق نظر ندارند. به هر حال در مقياس کوانتيک، وجود تعدد و تکثر امري ظاهري نبوده و واقعيتي عيني دارد، اما همه چيز از طريق مسيرهائي نامرئي و نامکشوف در وحدتي بنيادين به همديگر گره خوردهاند که انعکاس مستقيم آن در شعور ما ظاهرا غير ممکن است. چنانکه گفتيم، اين حکم بعضيها را به اين تصور رهنمون ميشود که کائنات در حکم يک هولوگرام يا يک ساختار فراکتال است که هر بخش از آن حاوي همه حکايت و همه روايت است. تشبيه همه کائنات به يک هولوگرام وسيع نظريهاي علمي نيست، زيرا هولوگرام تصوير واقعيت است، نه خود واقعيت. استفاده از فراکتالها نيز براي تأکيد روي اين نکته است که ساختارهاي طبيعت و بخصوص موجودات زنده به شدت متأثر از هندسه فراکتال است، لذا اين حکم که کائنات به طور کلي به منزله يک ساختار فراکتال غول پيکر است، نيز مبالغهگوئي لگام گسيختهاي بيش نيست.
هولوگرام و هندسه فراکتال سرنخي براي مطالعه خواص ذراتي است که در وابستگي کوانتيک قرار دارند. اما برخيها کج انديشي ديگري را وارد مقولات علمي ميکنند و مطلب را چنين ارائه ميدهندکه گويا ذرات از فاصله بعيد با همديگر نوعي ارتباط و تعامل فکري دارند و از حال همديگر خبر ميگيرند و در مورد همديگر چيزهائي «ميدانند» که موجب ميشود يک ذره رفتار ذره ديگر را «تقليد» کند. مثلا ميدانيم که مطابق اصل نايکساني پائولي (Pauli exclusion principle) هر دو الکترون موجود در يکي از مدارات اتمي نميتوانند از لحاظ همه وضعيتهاي کوانتيک برابر باشند. در اين نوع موارد ضروري است که مثلا اسپين دو الکترون مورد بحث معکوس يکديگر باشند. آنگاه اگر الکترونهاي مذکور از مدار اتم خارج شوند و از آن دور شوند، طوري رفتار ميکنند که همواره اسپين آنها مخالف همديگر باشد. اين بدان معني نيست که ذرات مذکور با همديگر تبادل اطلاعات ميکنند و از وضعيت همديگر خبر ميگيرند و رفتار خود را در برابر ذره ديگر تنظيم ميکنند.
ديويد بوم که پيش از اين با بخشي از انديشههاي وي آشنا شديم، دو نوع ساختار واقعيت به نام «ساختار نهان و ساختار آشکار» (Implicate and Explicate Order) را معرفي ميکند. به نظر وي، روابط فيزيکي واقعي اشياء در ساختار نهاني برقرارند، اما انعکاس آنها در شعور ما در ساختار آشکار تظاهر ميکند. به نظر وي، ساختار آشکار تظاهري از ساختار نهاني بوده و حتي زمان و مکان نيز انعکاسي از ساختار نهاني جهان است. وي سپس ساختار نهاني را به ساختار درون هولوگرام تشبيه ميکند که ميتواند موجب ظهور تصويري از درون خود بشود، اما ارتباط اجزاء مختلف اين تصوير با ساختار دروني هولوگرام طوري نيست که بتوانيم آن را انعکاس مستقيم ساختار دروني بدانيم و هر جزء از آشکار را به جزئي از نهان نسبت بدهيم، بلکه صرفا ميتوانيم کل تصوير را انعکاسي از کل ساختار دروني هولوگرام معرفي بکنيم، زيرا تصوير مورد نظر ما در اجزاء مختلف هولوگرام مستطر است. به نظر بوم نقاط مختلف صرفا در ساختار آشکار از همديگر مجزا بوده و بين آنها سد زمان و مکان حاکم است، در حالي که در ساختار نهاني، کل جهان و اجزاء آن در همديگر محاطند. اشياء در ساختار آشکار ظاهرا نسبت به همديگر استقلال نسبي دارند و به همين دليل ما ذهن و عين را جدا از همديگر ميدانيم. در ساختار نهاني عين و ذهن بر همديگر انطباق دارند و نميتوان بين آنها تفکيک قائل شد. حرکت ما به سوي ساختار دروني به منزله سفر به دياري است که در آنجا جهان و ذهن مشاهدهگر عنصر واحدي را تشکيل ميدهند و عين بر ذهن منطبق است. وي بر اساس اين استدلال ادعا ميکند که هر ذرهاي در اعماق واقعيت شبيه ذهن است. وي معتقد است که شعور با ساختار نهاني جهان ارتباطي مستقيم و ذاتي دارد. به نظر ديويد بوم، هنگامي که مثلا به يک قطعه موسيقي عميق گوش ميدهيم، مستقيما در ساختار نهاني جهان سير ميکنيم، در حاليکه روابط نتهاي مختلف صوتي در قطعه مذکور صرفا در ساختار ظاهري جهان ترتيب يافتهاند (نقل به مضمون از کتاب «وحدت وجود و ساختار نهاني جهان» اثر ديويد بوم، انتشارات روتلج ۱۹۸۰).
تفکرات ديويد بوم استاد فيزيک کوانتوم که روزگاري نزد اينشتين تلمذ کرده و مثل استادش تباري يهودي داشته است، با بدبيني محافل علمي مواجه شده و اکثرا غير علمي و گاهي هم «ضد علمي» ارزيابي شده است. به نظر ميرسد که منظور از «وحدت وجود» در انديشه ديويد بوم همانا يکساني ذره و کائنات باشد، به نحوي که هر ذرهاي در برگيرنده کل کائنات بوده و جدائي ذرات نيز امري ظاهري است. يادآوري اين نکته ضروري است که ما در جستجوي «ابعاد نامکشوفي» هستيم که مجاورت ذرات را در عين مسافت ظاهري آنها برآورده ميکنند و براي اين منظور لازم نيست که همه ذرات را يکي بدانيم و کل کائنات را مستطر در يک ذره ارزيابي بکنيم. تمامي انديشمندان اين رشته از «ابعاد نامکشوف» سخن ميگويند، ابعادي که وجود دارند و ارتباطات گسترده اجزاء را تأمين ميکنند، اما براي شعور ما که وابستگي شديدي به زمان و مکان دارد، نا آشنا باقي ميمانند.
پيش از اين ديديم که لغو فرضي عامل زمان و مکان در روابط اشياء موجب ميشود که تأثيرات فيزيکي به طور همزمان به همه جا سرايت کنند و اين تأثيرات فيزيکي بتوانند به طور همزمان در همه جا موجود باشند. از اين رو در چنين مدلي تقدم و تأخر زماني مفهوم خود را از دست ميدهد. زمان و مکان در چنين جهاني ديگر نميتوانند به عنوان مسيرهاي ارتباطي اشياء معرفي شوند، زيرا پيوستگي و مجاورت همه اجزاء جهان موجب ميشود که اين نوع مسافتها اعم از زماني يا مکاني زايل شوند. در چنين جهاني گذشته، حال و آينده در درون يکديگر قرار دارند و عليت ناپديد ميشود، زيرا تقدم و تأخر زماني بين حوادث قابل تشخيص نيست. اين تحليل علاوه بر تبعات فلسفي حيرت انگيزش، ارتباط زمان و مکان را نيز به وضوح نشان ميدهد. در فيزيک کلاسيک زمان و مکان به عنوان ابعاد مستقلي معرفي ميشدند و در فيزيک نسبيت نيز عليرغم تداخل با يکديگر، باز هم ابعاد بنيادين جهان را تشکيل ميدادند، اما اينک درمييابيم که زمان و مکان با همديگر ارتباط تنگاتنگي دارند که لغو يکي از آنها موجب لغو ديگري خواهد شد. اما زمان و مکان، حد اقل در شعور ما جاي دارند و نميتوان آنها را در تعاملهاي فيزيکي، به خصوص از نوع ماکروسکوپيک، ناديده گرفت. اما بدون آن که بر فرضيههاي وحدت وجودي از نوع ديويد بوم متوسل شويم و کائنات را در ذره مستطر بدانيم، بايد اذعان کنيم که ارتباط ذرات از طريق زمان و مکان ارتباطي سطحي و ظاهري بوده و ارتباطات واقعي آنها از طريق «مسيرهاي نامکشوفي» برقرار ميشود که راههاي ميانبر بيشماري بين ذرات به شمار ميآيند و موجب تعامل سريع آنها ميشوند. اين مسيرهاي نامکشوف ماهيتي غير از مکان و زمان دارند و رابطه علت و معلول در آنها زايل است. رد پاي عليت صرفا در مسيرهاي مکاني و زماني مشهود است، اما از آنجا که عليت در مسيرهاي نامحسوس فرضي ما زايل ميشود، اراده آزاد را نيز ميتوان در همان مسيرهاي بيزمان توجيه کرد. در واقع خاستگاه اراده آزاد نيز در همان مسيرهاي نامحسوس قرار دارد که در تجريد کامل با زمان و مکان است. شعور ما اجسام را حد اکثر به صورت ذرات کوانتيک در بستر زمان و مکان درک ميکند، اما اين صرفا تصوير واقعيت است، نه خود واقعيت. ريشه واقعيت در بستر ديگري است که براي ما نامحسوس است. اين بستر که ماهيتي به شدت فراکتال دارد، همه اجسام را در بر ميگيرد، آنها را به همديگر پيوند ميدهد و از اين طريق آنها را از قيد و بند زمان و مکان نيز تاحدودي آزاد ميکند، تا بتوانند اراده نسبي خود را جاري کنند.
اين تصور که واقعيت هستي صرفا در غلاف زمان و مکان پيچيده شده است، بدون ترديد انعکاسي از محدوديتهاي شعور ماست. واقعيت هستي ابعادي بس متنوعتر از زمان و مکان دارد که دانشمندان طراز اول جهان به کشف و تحليل آن مشغولند و ما نيز در حد توان خود در اين باره سخن خواهيم گفت.
منابع مورد استفاده:
۱ – نتايج فلسفي مکانيک کوانتوم، مرکز مطالعات فلسفه کوانتيک در زوريخ
۲ – لورنتزو دو ويتوري، عضو مرکز مطالعات فلسفه کوانتيک در زوريخ: مفهوم زمان در مکانيک کوانتوم
۳ – آنتوان سوارش، عضو مرکز مطالعات فلسفه کوانتيک در زوريخ: نظريه عمومي اراده آزاد
۴ – اف. ديويد پيت، رئيس مرکز مطالعات نوين در پاري، ايتاليا: پديده لامکاني در طبيعت و ادراک
۵ – والري کيشلف، کلاوس هان، دوروتي آئور: آيا قشر مخ ساختاري فراکتال دارد؟ نشريه علمي سايينس دايرکت، دوره ۲۰، شماره ۳، نوامبر ۲۰۰۳
۶ – ديويد بوم: وحدت وجود و ساختار نهاني جهان، انتشارات روتلج ۱۹۸۰
۷ – گالري تصاوير فراکتال
پيش از اين خوانديم:
ساختار نوروني مغز انسان
در باره اصل آنتروپيک
هارموني کل و جزء
اراده انسان و علم ازلي خداوند
حيات فقط از حيات ميزايد
نگاهي بر نظريه مکانيک کوانتوم
لينک کامل مقالات اين وبلاگ
شعور در آئينه مکانيک کوانتوم
در نوشته پيشين مروري بر تئوري مکانيک کوانتوم داشتيم و با مفاهيم بنيادي آن آشنا شديم. دريافتيم که جهان ذرات با جهان مأنوس ما تفاوتهاي بنياديني دارد. از جمله تفاوتهاي بنيادين جهان ذرات و جهان مأنوس ما مسأله «سوپرپوزيسيون» بود که به موجب آن ذره ميتواند در آن واحد در تمامي نقاط مکاني موجود باشد. همچنين دريافتيم که هر نوع کوشش براي سنجش وضعيت ذره به کاهش صفات موجگونه آن ميانجامد و ذره از حالت سوپرپوزيسيون يا چند مکاني به وضعيت مشخصي در زمان و مکان تحويل ميشود که اين پديده را «تقليل تابع موج» ناميديم. نکته سومي که دقت ما را به خود جلب کرد و جنبه حيرت انگيز آن را نميتوان منکر شد، عبارت از پديده «وابستگي کوانتيک ذرات» يا quantum entanglement بود که به موجب آن دو ذرهاي که از يک سيستم کوانتيک مانند اتم جدا ميشوند، و در مسيرهاي مختلف از همديگر دور ميشوند، عليرغم بعد مسافت، وابستگي متقابل خود را حفظ ميکنند به نحوي که تعامل با يکي از آنها به منزله تعامل با ذره ديگر است. پديده وابستگي کوانتيک بدان مفهوم است که تعاملهاي فيزيکي ميتوانند با سرعتي به مراتب بيشتر از سرعت نور، و حد اقل در حدود ۱۰ هزار برابر سرعت نور منتشر شوند که با تئوري نسبيت اينشتين در تعارض است. دانشمندان اين مسأله را به اين ترتيب توجيه کردهاند که ذرات کوانتيک صرفا محاط در مکان و زمان نيستند، بلکه آنها قادرند از طريق ابعاد فيزيکي ديگري نيز با همديگر وارد تعامل شوند که اين ابعاد فيزيکي تاکنون براي دانشمندان ناشناخته است.
از جمله پديدههائي که در حوزه مکانيک کوانتوم توضيح داده ميشوند، يا کوشش به توضيح آنها مصروف ميشود، عبارتند از پديده فتوسنتز در گياهان، پديده بينائي، تبديل انرژي شيميائي به انرژي حرکتي در موجودات زنده، عکس العمل پرندگان در برابر امواج مغنايسي، حرکتهاي براوني در بيشتر پديدههاي سلولي، پديده مهاجرت پرندگان، سيکل شبانهروزي در موجودات زنده، و مسأله ذهن و هشياري. در مقاله اخيري که چندتن از پژوهشگران آمريکائي و همکارانشان از سنگاپور تدوين نمودهاند، اشاره ميشود که پيوند رشتههاي مضاعف DNA به کمک يک پديده کوانتيک متحقق ميشود. تئوري کوانتوم که زيربناي تکنولوژيهاي محير العقول آينده را تشکيل ميدهد، در عين حال تبعات فلسفي خاصي نيز دارد که ممکن است تفکر انسان را دچار تحول بنيادين کند. از آن جمله است مسأله «تقليل تابع موج» که به موجب آن در اثر حضور مشاهدهگر، ذره ازحالت عدم تعين به حالت مشخصي درميآيد و مختصات زماني و مکاني معيني پيدا ميکند. برخي متفکرين اين پديده را به اين ترتيب توجيه کردهاند که گويا در اين حالت مشاهدهگر واقعيت را خلق ميکند که البته نظريهاي افراطي است. يکي از نتائج فلسفي مهم ديگر مکانيک کوانتوم به مسأله علت و معلول مربوط ميشود. مطابق تفکر مأنوس، هر حادثهاي ممکن است نقش علتي را ايفا کند که حادثه ديگري موسوم به «معلول» را موجب شود. علت از لحاظ زماني مقدم بر معلول است، اما هر حادثهاي که تقدم زماني داشته باشد، نبايد علت حادثهاي تلقي شود که نسبت به آن تأخر دارد. پس مسأله علت و معلول که اساس «جبر علّي» را تشکيل ميدهد، وابسته به زمان و مکان است، يعني تأثير علت بر معلول از طريق مجراي زمان و مکان صورت ميگيرد. حال اگر مسأله وابستگي کوانتيک يا quantum entanglement را در نظر بگيريم که به موجب آن دو ذره ممکن است از مسيرهائي غير از زمان و مکان با همديگر تعامل کنند، در آن صورت ديگر مجاز نيستيم که رابطه آنها را از نوع «علت و معلول» بدانيم. به اين ترتيب، مفهوم باستاني «علت و معلول»، حد اقل در دنياي ذرات دچار تزلزل ميشود.
هستي و واقعيت وجودي ما با شعور گره خورده است، اما مکانيزم توليد تفکر و احساس توسط مغز هنوز ناشناخته است. بيشتر مکاتب علمي مغز را صرفا به صورت کامپيوتري معرفي ميکنند که سلولهاي عصبي و ارتباطات سيناپتيک آن گويا در حکم دروازههاي منطقي و محاسباتي است. اما شعور و احساس صرفا بر اساس «محاسبه» قابل توضيح نيست. ضمنا ما نميدانيم که آيا شعور ما به طور کامل انعکاسي از واقعيت بيروني است يا نه. کائنات در بنياديترين شکل خود ظاهرا از قوانين مکانيک کوانتوم تبعيت ميکنند که براي ذهن عادي بغرنج و غير قابل قبول مينمايند. مثلا در اين علم چنين استدلال ميشود که ذره ممکن است در آن واحد در چند نقطه موجود باشد، آن هم بدون زمان. اما ما عادت به زمان و مکان داريم و نميتوانيم موجوديت چنين ذراتي را بپذيريم. اما استحکام نظريه کوانتوم بر تمامي شبهات غلبه ميکند و قدرت ايضاحگرانه آن ذهنها را واميدارد تا از تفکر مأنوس خود فاصله بگيرند.
تبيين فرايندهاي ذهني با استناد به مکانيک کوانتوم از مسيرهاي گوناگون صورت گرفته است، اما آشنائي با تحقيقات و يافتههاي دو دانشمند برجسته که ظاهرا در صف مقدم اين تحقيق قرار دارند، اجتناب ناپذير مينمايد. در سالهاي اخير دو دانشمند برجسته موسوم به راجر پنروز (Roger Penrose) و استوارت هامروف (Stuart Hameroff) به دنبال تحقيقات مشترکشان، نظريهاي در خصوص شعور ارائه دادهاند که به موجب آن فرايندهاي کوانتيک در «ميکروتوبول»هاي مغزي موجب پيدايش شعور و خود آگاهي است. اين دو دانشمند با براهين متقن نشان ميدهند که پردازش و انتشار اطلاعات در مغز بسيار سريعتر از آن است که بتوان آن را صرفا بر اساس انتقال دهندههاي شيميائي توجيه کرد. اين نظريه هنوز مورد مناقشه است، اما زيربناي محکمي دارد.
پنروز نيز مانند هامروف دريافته بود که مغز قادر به انجام وظائفي است که هيچ کامپيوتر يا سيستم مبتني بر آلگوريتم از عهده آن برنميآيد و از اينرو معتقد بود که شعور ماهيتي عمدتا «غير آلگوريتميک» دارد و بايد متکي بر پديدههاي کوانتيک باشد. اين دو دانشمند بعد از تحقيقات جداگانه، در سال ۱۹۹۲ با يکديگر ملاقات کردند. هامروف در اين ديدار نقطه نظر خود را در خصوص ميکروتوبولهاي مغزي و اين که اين ميکروتوبولها بستر اصلي پديدههاي کوانتيک در مغزند، را مطرح کرد. دو دانشمند بعد از اين ديدار به تحقيقات مشترک در زمينه ميکروتوبولها ادامه دادند و نظريه علمي مشهور خود موسوم به (Orch-OR) را بنياد نهادند که به مفهوم «نظام هماهنگ تقليل عيني» است و در باره آن توضيحات بيشتري ارائه خواهيم کرد.
استوارت هامروف (سمت راست) استاد بيهوشي و روانشناسي، رئيس مرکز مطالعات بيهوشي در دانشگاه آريزونا، يکي از واضعين نظريه شعور بر اساس فعاليت کوانتيک ميکروتوبولهاي مغزي. راجر پنروز (پائين) دانشمند انگليسي، پژوهشگري برجسته در زمينه رياضيات، فيزيک و کيهان شناسي، بنيانگذار نظريه شعور کوانتيک. راجر پنروز در کتاب خود تحت عنوان «ذهن جديد امپراطور» (۱۹۸۹) شرح ميدهد که قوانين شناخته شده فيزيک قادر به توضيح پديده شعور نيست. وي چنين استدلال ميکند که کامپيتور فاقد هوش و شعور است، زيرا صرفا بر مبناي آلگوريتم و بر اساس علت و معلول بنا شده است. وي شديدا از اين فکر طرفداري ميکند که فعاليتهاي عقلاني مغز اکيدا جنبهاي غير آلگوريتميک دارد و هيچ کامپيوتري با هيچ درجه پيچيدگي قادر به تقليد از اعمال مغز نيست. به اين ترتيب او تئوري هوش مصنوعي که در واقع تلاشي براي شبيه سازي مغز انسان است، را به شدت مورد سوال قرار ميدهد. راجر پنروز که به جاي اصطلاحاتي مانند «معين»، «مقدر»، «جبري» و امثال آن اکثرا از اصطلاح «محاسبه پذير» استفاده ميکند، در کتاب «سايههاي ذهن» استدلالات نيرومندي ارائه ميدهد مبني بر اينکه در فعاليت هوشمندانه ذهن پديدههائي وجود دارد که از «محاسبهپذيري» فراتر و در چهارچوب دانش امروزي غير قابل توضيح است. وي ضمن کند و کاو در قضيه رياضي Gödel موسوم به «تئوري عدم جامعيت» تأکيد ميکند که هر حقيقتي لزوما «اثبات پذير» نيست. اين قضيه را «کورت گودل» رياضيدان آلماني در سال ۱۹۳۱ ارائه داده بود و از آن چنين استنتاج ميشود که در هر نظريه منسجمي همواره احکامي وجود دارد که صحيحاند اما در چهارچوب آن نظريه قابل اثبات نيستند. پنروز سپس ضمن مطالعه عميق مکانيک کوانتوم و ميکروبيولوژي مغز به اين نتيجه ميرسد که تفکر شعورمندانه پروسهاي است که شامل مکانيزمهائي است که نميتواند صرفا در چهارچوب «محاسبه پذيري» و با قوانين آلگوريتمها تشريح شود. راجر پنروز (تصوير پائين) بر آن است که پديده شعور و خودآگاهي را در چهارچوب مک
انيک کوانتوم توضيح دهد. مهمترين نکتهاي که وي روي آن تأکيد ميکند، عبارت از آن است که فعاليتهاي ذهن ماهيتي «غير آلگوريتميک» دارند، يعني ذهن به کامپيوتر شبيه نيست. وي معتقد است که مغز قطعا بر اساس فيزيک کلاسيک کار نميکند و حتي بر اساس مکانيک کوانتوم کلاسيک نيز کار نميکند، زيرا وي ضمن بحث از مکانيک کوانتوم ضرورت تغييراتي در اين علم را نيز مطرح ميکند که جامعيت آن را ارتقاء خواهد داد. اين تغييرات در مظاهر عادي اين علم مشهود نخواهد بود. تفاوتها خود را در چنان مرزهائي از فضا و ماده نشان خواهند داد که عبور از آن براي تجهيزات اندازهگيري پيشرفته امروزي غير ممکن است. راجر پنروز پيش بيني ميکند که ممکن است نوعي جاذبه کوانتيک در ابعاد فضاي بسيار کوچک يعني تقريبا
۱/۶x ۱۰-۳۵ متر (موسوم به مقياس پلانک)
فعال باشند. مقياس پلانک صد ميليارد ميليارد برابر کوچکتر از ابعاد يک پروتون است. به نظر وي، وجود چنين جاذبهاي ميتواند پاسخگوي پديده شعور باشد که به موجب آن تقليل تابع موج به خودي خود و بدون دخالت مشاهدهگر صورت ميگيرد. البته براي حصول چنين تقليلي در تابع موج، وجود تراکم معيني از جاذبه ضرورت دارد که در ميکروتوبولهاي مغز چنين شرائطي وجود دارد. تقليل تابع موج در چهارچوب اين نظريه، ماهيتي غير آلگوريتميک خواهد داشت، يعني نميتوان هيچگونه برنامه يا فرمولي را در نظر گرفت که تقليل تابع موج به تبعيت از آن روي ميدهد. اين حادثه ماهيتي کاملا غير جبري و غير آلگوريتميک دارد و در مرز حساس بين فيزيک کوانتوم و فيزيک مأنوس روي ميدهد.
اشراف کامل بر نظريات علمي راجر پنروز مستلزم مطالعه در حد يک رساله دکترا است، که طبيعتا آمادگي آن را نداريم. اما راهي مناسبت براي آشنائي با انديشههاي وي وجود دارد. استوارت هامروف همکار تحقيقاتي وي يقينا نظريات وي را خوب ميشناسد. وي که يک متخصص بيهوشي است و بخش اصلي تحقيقات روي ميکروتوبولهاي مغزي را رهبري کرده است، در مصاحبه با نشريه Alternative Therapies (معالجات سنتي) روايت نسبتا سادهاي از نظريات مشترک خود و راجر پنروز را ارائه ميدهد، که دسترسي به روايتي روانتر و معتبرتر از آن ممکن نيست، لذا نقطه نظرهاي وي را در اينجا ميآوريم که بخشهائي از آن بر اساس «نقل به مفهوم» خواهد بود:
«در طول ساليان متمادي، هرگاه که داروي بيهوشي را در بدن بيماران تزريق ميکرديم، با خود ميانديشيدم که اين دارو به کدام نقطه بدن بيمار ميرود و بر شعور وي چگونه تأثير ميکند. من بيش از بيست سال از عمر خود را به تحقيق در باره ساختارهاي کامپيوترگونه موسوم به «ميکروتوبولها» درون سلولهاي عصبي صرف کردم تا نشان دهم که آنها چگونه ميتوانند اطلاعات مربوط به شعور را پردازش نمايند. اما هنگامي که در سال ۱۹۹۱ کتاب «ذهن جديد امپراطور» اثر راجر پنروز را مطالعه کردم، دريافتم که شعور محصول فرايندي است که در مرز بين جهان مأنوس و جهان کوانتيک جريان دارد. به اين ترتيب راجر و من يک گروه تحقيقاتي تشکيل داديم تا تئوري شعور بر اساس پردازش اطلاعات در ميکروتوبولهاي درون سلولهاي عصبي را پايهريزي کنيم. نظريه راجر در خصوص «تقليل عيني» ما را با بنياديترين شکل موجوديت جهان يعني «جهان در مقياس پلانک» آشنا ميکند، زيرا وي پديده حساسي موسوم به «جاذبه کوانتيک» را در مقياس پلانک دخيل ميداند که موجب اعوجاجهاي متوالي در هندسه زمان و مکان است، شبيه آنچه که مطابق نظريه نسبيت عام اينشتين در مقياس ماکروسکوپيک روي ميدهد. البته وجود تراکم معيني از ميکروتوبولها براي ظهور اين تغييرات هندسي در زمان و مکان و پيدايش شعور ضرورت دارد و تنها در مغز انسان است که ميکروتوبولها از حد تراکم لازم براي ظهور شعور برخوردارند. در موجود تک سلولي موسوم به paramecium ممکن است صرفا يک لحظه خود آگاهي در هر ساعت حادث شود. ما انسانها در هر ثانيه تقريبا از ۴۰ لحظه خودآگاهي برخورداريم. داروهاي توهمزا و حالت خواب نوعي گسترش فاز کوانتيک را موجب ميشوند که موجوديت چندين حالت متفاوت به طور همزمان را عملي ميسازد و گاهي نيز در هم ريختن رابطه مأنوس زماني را به دنبال دارد» (استوارت هامروف، مصاحبه با نشريه Alternative Therapies، ماه مه ۱۹۹۷).
نکته مهم در اين بخش از سخنان استوارت هامروف عبارت از آن است که شعور ما سرشتي پيوسته ندارد، يعني در هر ثانيه در حدود ۴۰ بار از وجود خود و عالم آگاه ميشويم و در واقع بين عالم شعور و غفلت، پيوسته در نوسانيم.
«همانطور که بدن ما داراي يک اسکلت است، سلولها نيز اسکلتي دارند که «سيتو اسکلت» ناميده ميشود. به درختهاي آن سوي پنجره نگاه کنيد. اگر تعداد قابل ملاحظهاي از درختهاي نزديک به هم را در نظر بگيريد و ورقه مفروضي را دور آنها غلاف کنيد، منظرهاي شبيه به ساختمان يک سلول خواهيد داشت. ورقهاي که در باره آن صحبت کرديم، غشاي سلولي است، اما درختها ساختار دروني سلول را تشکيل ميدهند. تنه درختها همان ميکروتوبولها هستند، و شاخههاي مرتبط نيز پروتئينهاي وابسته به ميکروتوبولها هستند. برخلاف درختان جنگل که نسبتا ثابتاند، شاخههاي سيتو اسکلت همواره به صورت هماهنگ و به مانند دستها و بازوهاي بيشماري در حرکتند و موادي را از نقاط مختلف درون سلول به نقاط ديگر آن منتقل ميکنند. آنها ضمنا همواره در حالت جابجائي و تغيير خودند تا موجبات رشد سلول و ايجاد آکسونها و دندريتها را فراهم کنند. ساختار واقعي ميکروتوبول بسيار جالب است. آنها به استوانههاي خالي ميمانند که ديواره آنها به مانند ذرّتي توخالي است که دانههاي ذرت در اطراف آن به صورت يک شبکه شش وجهي تثبيت شدهاند. به نظر من هر يک از اين دانههاي ذرت مظهر اطلاعاتاند و به اين ترتيب ميکروتوبولها کامپيوترهائي ايده آل محسوب ميشوند. در واقع ميکروتوبولها سيستم عصبي و نظام گردشي درون نورونها را تشکيل ميدهند. ميکروتوبولها همه چيز را در درون سلول عصبي جابهجا ميکنند و موجب شکل گيري ساختارها و وظيفهمنديها ميشوند. آنها همچنين ارتباط با غشاء و DNA مرکزي را فراهم ميکنند. به طور کلي سازماندهي همه چيز سلول عصبي از طريق ميکروتوبولها صورت ميگيرد». (همان)
«البته هنوز دليل قطعي در دست نداريم تا چنين حکمي صادر کنيم که ميکروتوبولها پردازنده اطلاعات هستند. محافل علمي با تعصب زياد روي اين نکته تأکيد ميکنند که سازمان دروني سلول عصبي از هر لحاظ به کمک انتقال دهندههاي شيميائي صورت ميگيرد. اما من اين نظريه «سوپ سازمان يافته» را نميپذيرم. انتقال اطلاعات از طريق يک چنين محيط شيميائي نميتواند با سرعت قابل قبولي صورت بگيرد. اما اگر به ميکروتوبولها دقيق شويد، ميتوانيد ساختارهاي واقعي پردازنده اطلاعات با کارائي بالا را ملاحظه کنيد، يا حد اقل من ملاحظه ميکنم.
«به نظريه ما چنين ايرادي گرفته شده است که ميکروتوبولها علاوه بر مغز، در نرمه گوش و در عضلات نشيمنگاه انسان نيز وجود دارند، با اين حال نه نرمه گوش و نه نشيمنگاه هيچ يک داراي شعور نيستند. پاسخ آن است که ميکروتوبولهاي موجود در مغز تفاوت بنياديني با ميکروتوبولهاي نرمه گوش يا نشيمنگاه دارند. ميکروتوبولهاي مغز علاوه بر دارا بودن تعداد زياد و تراکم شديد، ضمنا آرايشي موازي دارند، در حاليکه ميکروتوبولهاي سلولهاي ديگر به صورت شعاعي از سنتروزوم که در مجاورت هسته سلول قرار دارد، به اطراف گستردهاند. سنتريولها که بر تقسيم سلولي نظارت دارند، اندامکهاي بينظيري هستند که از ميکروتوبولها تشکيل شدهاند. از آنجا که سلولهاي عصبي تقسيم نميشوند، لذا سنتريولها نيز در صحنه حضور ندارند و يا حضوري غير آشکار دارند و تمامي ميکروتوبولها از آرايشي موازي برخوردار هستند. ساختار موازي شرائط مناسبي را براي محاسبات و وابستگيهاي کوانتيک فراهم ميکنند. مطابق نظريهاي که ما ارائه دادهايم، براي ظهور شعور و خودآگاهي ضرورتا بايد حد معيني از تراکم وابستگيهاي کوانتيک در نورونها موجود باشد.
«موجودات تک سلولي از اين منظر بسيار جالبند. آنها با متانت در جستجوي ماده غذائي شنا ميکنند، از موجودات مزاحم دوري ميکنند، جفت خود را پيدا ميکنند و نوعي ارتباط جنسي ابتدائي را برقرار ميکنند. اما ميدانيم که اين نوع موجودات تک سلولي فاقد نورون و سيناپس و امثال آن هستند. آنها هر آنچه انجام ميدهند، به برکت ميکروتوبولهاست. اندامکهاي حسي و حرکتي آنها ساختارهائي هستند که تماما از ميکروتوبولها تشکيل ميشوند. از اينرو در مورد موجود تک سلولي با نام علمي Paramecium سيتواسکلت و ميکروتوبولها در واقع سيستم عصبي سلول را تشکيل ميدهند. با اين حال اينجا نميتوان از شعور و خودآگاهي سخن گفت، زيرا مطابق نظريه من و راجر پنروز وجود تقريبا چند صد سلول و درجه معيني از تراکم ميکروتوبولها براي ظهور خودآگاهي ضرورت دارد. اين ميزان تراکم در موجودات زنده کوچکتر از بعضي کرمهاي ريز و برخي جانداران کوچک ديگر وجود ندارد.
«درک کامل مکانيزم ظهور خودآگاهي با استعانت از تئوري کوانتوم امکانپذير است و در واقع اينجا نوع خاصي از نظريه کوانتوم مطرح است که راجر پنروز پيش بيني ميکند. خودآگاهي چند ويژگي عمده دارد، که مهمترين آنها يعني ماهيت «غير الگوريتميک» بسيار تفکر برانگيز است و انگيزه اصلي ما براي ترديد در تئوريهاي ماشينگرايانه امروزي را تشکيل ميدهند. بدون ترديد شعور نميتواند ناشي از فعاليت يک صد ميليارد سلول عصبي باشد که مانند يک کامپيوتر پيوسته در حال پردازش صفر و يکها هستند. به اين دليل ما به اين نظريه روي آورديم که اين ميکروتوبولها هستند که به پردازش اطلاعات در درون سلول عصبي مشغولند. اينجا به ما ايراد ميگيرند که گويا صورت مسأله را از نورونها به درون نورونها کشاندهايم و در واقع حتي ماشينگرايانهتر از ديگران عمل کردهايم. کتاب «ذهن جديد امپراطور» اثر راجر پنروز ثابت کرد که در تفکر انسان ويژگيهائي وجود دارد که به وسيله هيچ کامپيوتري قابل تقليد نيست. اين کتاب طرفداران هوش مصنوعي را خيلي خشمگين کرد، زيرا اصرار بر آن داشت که هرچه يک کامپيوتر پيچيدهتر باشد، باز هم هرگز به مرحله خودآگاهي نخواهد رسيد. به نظر راجر پنروز اين خودآگاهي پديده متفاوتي است که ريشه در مکانيک کوانتوم دارد.
«واقعيت چيست؟ ما همواره عادت کردهايم که وجود اين ميز يا آن صندلي يا ساير اشياء را واقعي فرض کنيم. اما اگر دقت کنيم که جهان از ذرات سرشته شدهاست، قضيه کمي فرق ميکند. ماهيت اين ذرات طوري است که آنها گاهي به صورت ذره و گاهي به صورت موج وجود دارند. لذا اگر خود و مجموعه اشياء اطراف خود را در نظر بگيريم، ميتوانيم بگوئيم که اين مجموعه در هر لحظه در مکان کاملا معيني قرار ندارند بلکه به صورت موجي در تمام مکان پراکندهاند. اما در اطراف ما ظاهرا همهچيز واقعي و مشخص است. همه موافقت دارند که ذرات ممکن است حضوري موجگونه داشته باشند، اما اشياء بزرگتر همواره به صورت واقعي موجوديت دارند. چه چيزي موجب اين تفاوت ميشود؟ چه عاملي باعث ميشود که ماهيت ذرهگونه و ماهيت موجگونه جاي يکديگر را بگيرند؟ اين پديده را متخصصين «تقليل کوانتيک» يا «تقليل تابع موج» مينامند.
جنبه حيرت انگيز ديگر تئوري کوانتوم عبارت از آن است که بعد از آن که دو ذره به هم رسيدند و باهم تعامل کردند، بعد از آن که از هم فاصله گرفتند، نيز در تعامل با يکديگر باقي ميمانند. اين تعامل جنبهاي لامکان دارد، يعني بعد مسافت موجب نميشود که ارتباط آن دو گسسته شود و حتي عنصر زمان نيز در ارتباط آنها بيتأثير است. اين پديده که اصطلاحا «ارتباط لامکان» يا «پيوستگي کوانتيک» ناميده ميشود، مبناي نظريه ما در توجيه مفهوم «خود» را تشکيل ميدهند. تئوريسينهاي مشهور مکانيک کوانتوم مانند بوهر و ويگنر و هايزنبرگ بر اين باور بودند که اشياء همواره به صورت موج باقي ميمانند، مگر اين که توسط انسانها مورد مشاهده قرار بگيرند که اين پديده اصطلاحا «تقليل تابع موج» نام گرفته است. اين بدان معناست که شعور موجب تقليل تابع موج ميشود. هرچند اين امر ممکن است غيرعادي به نظر آيد، اما تجربههاي علمي متعدد آن را تأييد کرده است. نکته عجيب در آن است که قبل از آن که مشاهدهگر وارد صحنه شود، جهان ممکن است در همه حالات گوناگون موجوديت داشته باشد. براي فهم اين معضل باز هم به نظريه راجر پنروز متوسل ميشويم که پديده «سوپرپوزيسيون» را خيلي جدي ميگيرد و آن را به مفهوم جدائي واقعي جرم از خودش تعبير ميکند. مسأله اينجاست که ما عادت داريم فضا و زمان را به صورت جرياني پيوسته درک کنيم. اما ماهيت جهان ما طور ديگري است. اگر دقت خود را بر ابعاد کوچکتر فضا معطوف کنيم، مثلا در حد
۱/۶x ۱۰-۳۵ متر
که بدان «مقياس پلانک» گفته ميشود، آنگاه متوجه خواهيم شد که ماهيت «فضا- زمان» ديگر پيوسته نبوده، بلکه حالتي «دانه- دانه» دارد، يعني کوانتيک است. متخصصين بر اين عقيدهاند که در مقياس پلانک «ذره- موج»هاي موسوم به «فوتونهاي مجازي» مطرح ميشوند که پيوسته بين هستي و عدم در حرکتند. اين ذره- موجها در واقع بنياديترين ماهيت هستي را تشکيل ميدهند و انعکاس «انرژي محصور در خلأ» ميباشند. به عبارت ديگر خلأ مطلق وجود ندارد، يعني فضارا نميتوان آنچنان تخليه کرد که تمام ذرات و انرژي موجود در آن جابهجا شود. بنابر اين خلأ داراي يک سطح انرژي حد اقل است که بدان «انرژي مبنا» ميگويند. اين انرژي مبنا در سالهاي اخير مورد سنجش و تأييد قرار گرفته است. سوال اين است که آيا اين انرژي مبنا جنبهاي بيقانون دارد يا از الگوي معيني تبعيت ميکند. آيا در آن مقياس از هستي ميتوان از «موجوديت اطلاعات» سخن گفت؟ و اگر چنين است، آيا اين موضوع با شعور ارتباطي دارد يا خير؟ در واقع، ما با تصويري از فضاي خالي در شکل بنيادين سر و کار داريم که هم به شدت ديناميک و هم سازمان يافته است. مطابق نظريه نسبيت عام اينشتين، جاذبه جرمي از انحناي «فضا- زمان» نتيجه ميشود. نظريه اينشتين را در مورد اجرام بزرگي مانند خورشيد و زمين با موفقيت آزمودهاند و مشاهده کردهاند که جرم خورشيد موجب ميشود که مسير پرتوهاي نور که از نزديکي آن عبور کرده و به ما ميرسند، منحرف شود. اين انحراف در مقياس خورشيد به سهولت قابل اندازهگيري است. راجر پنروز بر اين باور است که اين انحنا در مورد اجسام کوچک نيز در مقياس ديگري صادق است. به نظر وي در مقياس پلانک با انحناي فضا به صورت متناوب در جهات مختلف مواجه هستيم که آن را ميتوان به نوعي حباب هندسي در «فضا- زمان» تشبيه کرد و سرچشمه پديده «سوپرپوزيسيون» همينجاست. اگر يک سيستم کوانتيک کوچک را در نظر بگيريم، ميتوانيم تصور کنيم که چگونه ذره از خود جدا ميشود و چکونه يک حباب کوچک در «فضا- زمان» به وجود ميآيد. اما اگر سيستم کوانتيک بزرگتر و بزرگتر بشود، با مانعي در طبيعت، يعني با يک عامل عيني مواجه ميشود و چون حباب «فضا- زمان» از حدي بزرگتر شده است، اين امر موجب تقليل سيستم به يکي از حالات مشخص ميشود. اگر چنين مانعي در طبيعت جهان وجود نداشت و حبابهاي «فضا- زمان» ميتوانستند آزادانه رشد کنند و به مقدار دلخواه بزرگتر و بزرگتر شوند، جهان نميتوانست وحدت خود را حفظ کند و دچار تکثر و تعدد ميشد». (همان)

بازسازي ساختار سه بعدي ميکروتوبول. ميکروتوبولها نوعي پليمر محسوب ميشوند که داراي ساختارهاي موسوم به «هتروديمرهاي توبولين» از نوع آلفا و بتا ميباشند. گروه تحقيقاتي کن دائونينگ در آزمايشگاه ملي برکلي براي تهيه اين تصوير از تکنولوژي ميکروسکوپ الکتروني در برودت زياد با قدرت تفکيک حدود ۸ آنگستروم استفاده کرده است. شکل عمومي ميکروتوبولها استوانهاي به قطر حدود ۲۴ نانومتر ميباشد. در امتداد محور اين استوانه اجزاء ديگري موسوم به «هتروديمرهاي توبولين» به هم گره خورده و ساختاري موسوم به «پروتوفيلمانها» را ايجاد ميکنند. از پيوند ۱۳ پروتوفيلمان ساختار حلزوني شکلي موسوم به «هتروديمر توبولين» حاصل ميشود که ساختارهاي متعددي را شامل است و بعضي از آنها مارپيچياند. دانشمندان معتقدند ميکروتوبولها علاوه بر فعاليتها ديناميک خاص خود، ضمن ايجاد پيوند با انواع پروتئينهاي خاص به درجه بالائي از پايداري ميرسند که براي فعاليت آنها ضروري است. ميکروتوبولها قادر به انقباض و انبساط به منظور ايجاد نيرو هستند و پروتئينهاي حرکتي تخصص يافتهاي نيز وجود دارند که اين امکان را براي اندامکها و ساير اجزاء سلولي فراهم ميآورند تا در امتداد ميکروتوبول حرکت کنند.
نظريات هامروف و پنروز در خصوص ظرفيت دادهپردازي ميکروتوبولهاي مغزي طي تحقيقات علمي گوناگون مورد تأييد قرار گرفته است. از جمله در يک رساله علمي ارائه شده در دانشگاه ريودوژانيرو(۴) اثبات ميشود که ميکروتوبولهاي مغزي در درجه حرارتهاي بسيار پائين و بسيار بالا فاقد استعداد نگهداري اطلاعات بوده و در درجه حرارتي که به حرارت بدن انسان نزديک باشد، بيشترين کارائي را در زمينه نگهداري و پردازش اطلاعات از خود بروز ميدهند.
تئوري Orch OR يا «نظام هماهنگ تقليل عيني» که توسط اين دو دانشمند پيريزي شده است، به اجمال در باره تابع موج سخن ميگويد که قادر است بدون مشاهدهگر، و صرفا با اتکا به ظرفيتهاي دروني خود، بين «سوپرپوزيسيون» و «تقليل تابع موج» در حال تحول پيدرپي باشد. اينجا نوعي از علم فيزيک جديد مطرح است که به موجب آن، عمل تقليل تابع موج به صورت اتوماتيک يا به شکل «عيني» (بدون حضور مشاهدهگر) صورت ميگيرد و اين مستلزم آن است که تراکم جاذبه کوانتيک به حدي برسد که ميزان اعوجاج در خواص زمان و مکان در حدي بحراني است و شرائطي به وجود ميآيد که سوپرپوزيسيون در هم ميريزد و تابع موج تقليل مييابد. هامروف و پنروز بر اساس اين فرضيات به اين نتيجه رسيدند که شبکه ميکروتوبولهاي مغزي قادر است سوپرپوزيسيون و تقليل تابع موج را خود سازماندهي کند و اين حالت را «نظام هماهنگ تقليل عيني» ناميدند. «تقليل عيني» در اين بحث بدان معناست که تقليل تابع موج بدون حضور مشاهدهگر و به صورت عيني عملي ميشود.
پس ميتوان خطوط اصلي نظريات پنروز- هامروف در خصوص شعور را چنين ارائه کرد:
- حقيقت لزوما به معناي «اثبات پذيري» نيست.
- مغز داراي ظرفيتهائي براي کشف حقيقت است که از حوزه قدرت استدلال بيرون است.
- فعاليت ذهن صرفا در محدوده آلگوريتمها نيست.
- چون قوانين فيزيک کلاسيک صرفا جنبه آلگوريتميک و محاسباتي دارند، پس کارکرد ذهن را نميتوان در حوزه قوانين فيزيک کلاسيک تشريح کرد.
- ذرات کوانتيک در حالت تجريد چنان رفتار ميکنند که گوئي مانند يک موج از محدوديت زماني و مکاني مبري هستند و در آن واحد ميتوانند در چند نقطه موجود باشند که اين پديده را «سوپرپوزيسيون» مينامند.
- هنگامي که اين ذرات مورد سنجش يا مشاهده قرار ميگيرند، خاصيت موجي زايل ميشود و ذره هويت مکاني پيدا ميکند که اين پديده را «تقليل تابع موج» مينامند.
- هنگامي که تقليل تابع موج روي ميدهد، ذره در وضعيتي کوانتيک قرار ميگيرد که قابل پيشبيني نيست. لذا قوانين جبري بر اين حوزه حاکم نيستند و قواعد علت و معلول فاقد نفوذند.
- ذره کوانتيک ممکن است در شرائطي نيز دچار تقليل تابع موج بشود که هيچگونه سنجش و مشاهدهاي در کار نيست.
- پنروز ضمن تلفيق نظريه نسبيت عام و مکانيک کوانتوم پيشنهاد ميکند که فضا در ابعاد کوچکتر از مقياس پلانک دچار تغييرات هندسي ميشود و «زمان- مکان» به جاي آن که پيوسته باشد، حالتي «متخلخل» پيدا ميکند. اثر جاذبه کوانتيک در ابعاد بزرگتر از مقياس پلانک ناپايدار است، اما در ابعاد کوچکتر از مقياس پلانک در ذره تأثير ميکند و موجب تقليل تابع موج آن ميشود. چون اين تقليل تابع موج بدون دخالت مشاهدهگر صورت ميگيرد، آن را «تقليل عيني» ميناميم.
- سرعت اين تقليل تابع درجه سوپرپوزيسيون است. مثلا الکتروني که از خود تجريد شده است، ممکن است براي رسيدن به آستانه تقليل نياز به ۱۰ ميليون سال زمان داشته باشد. يک جسم يک کيلوگرمي مانند «گربه شرودينگر» در زمان بسيار کوتاهي برابر «مقياس پلانک» به تقليل ميرسد.
- اين نوع تقليل عيني در اجزاء دروني سلولهاي عصبي موسوم به «ميکروتوبولها» روي ميدهد و «نظام هماهنگ تقليل عيني» موجب ميشود که ما در هر ثانيه ۴۰ مرتبه به خودآگاهي برسيم.
منابع استفاده شده:
۱ – مدل ريزي انتقال سيناپتيک، ماتياس هنينگ، بخش انفورماتيک دانشگاه ادينبورو
۲ – محاسبات کوانتيک در مورد ميکروتوبولهاي مغزي، دکتر استوارت هامروف، بخش علوم بيهوشي، مرکز علوم پزشکي آريزونا
۳ - سايههاي ذهن (در جستجوي دانش گمشده شعور)، راجر پنروز، انتشارات دانشگاه آکسفورد، ۱۹۹۴
۴ – پردازش اطلاعات در ميکروتوبولهاي مغزي (رساله علمي)، ژان فابر، رناتو پورتوگال، لويز پينگوئللي روزا، دانشگاه ريودوژانيرو
۵ - در باره اسپينترونيک (تکنولوژي نگهداري و انتقال خبر به کمک اسپين الکترونها)
۶ - در باره حافظه و پديده اسپين (مقالهاي علمي ولي تاحدودي مبتني بر فرضيات)
۷ - در باره نوروکوانتولوژي (دانشي التقاطي متشکل از تئوري کوانتوم، نورولوژي، ذهن شناسي و غيره در رابطه با تداخل ذهن و پديدههاي کوانتيک)
۸ - معماي کوانتوم (بروس روزن بلوم، فرد کوتنر، دانشگاه کاليفورنيا در سانتا کروز)
۹ - متابوليزم از ديدگاه بيوشيمي (بخش ميکروتوبولها)، مواد درسي انستيتيوي پليتکنيک رنسلار
۱۰ - محاسبات کوانتيک در ميکروتوبولهاي مغز (هاگان، هامروف، توژينسکی)
۱۱ – نشريه مرکز مطالعات فلسفه کوانتيک، زوريخ، ژنو
۱۲ – استوارت هامروف: خودآگاهي بيومولکولي و نانوتکنولوژي، انتشارات علمي Elsevier نشر۱۹۸۷
پيش از اين خوانديم:
ساختار نوروني مغز انسان
در باره اصل آنتروپيک
هارموني کل و جزء
اراده انسان و علم ازلي خداوند
حيات فقط از حيات ميزايد
لينک کامل مقالات اين وبلاگ
نگاهي بر نظريه مکانيک کوانتوم
براي مطالعه خصوصيات کوانتيک ذهن، آشنائي با مفاهيم مکانيک کوانتوم ضروري است. اما ورود به مبحث مکانيک کوانتوم بدون استفاده از رياضيات کاري بس مشکل است. با اين حال، در اينجا ميکوشيم در مورد مفاهيم بنيادي مکانيک کوانتوم معرفي کوتاهي داشته باشيم تا ادامه بحثهاي مارا اندکي آسانتر کند. خواننده بايد اين آمادگي را داشته باشد که از ذهنيتهاي مأنوس خود در مورد فضا و زمان و ساير خواص فيزيکي اندکي فاصله بگيرد، زيرا مکانيک کوانتوم به نوعي وادي حيرت شبيه است. حتي دانشمندان متخصص اين رشته اشعار ميدارند که اين علم «غير قابل فهم» است. مکانيک کوانتوم علمي است که شعور عادي انسان و حتي دانشمندان همواره آن را پس زده است، ولي يافتههاي تجربي، آنان را همواره مجبور به پذيرش اصول آن نموده است. در واقع هيچ رشته علمي ديگري وجود ندارد که مانند مکانيک کوانتوم همواره با بدبيني و اکراه مواجه شده و در انتها بتواند اصول خود را با اتکا به يافتههاي تجربي به طور کامل بر محافل علمي بقبولاند. اين دانش غير عادي قادر به توضيح پديدههائي بوده است که از هيچ طريق ديگري قابل توضيح نبودند. مثلا اين که چرا عناصر طبيعي و ساختمان اتمي آنها بايد به همان شکلي باشند که هستند، صرفا به کمک تئوري کوانتوم توضيح داده ميشود. لذا عليرغم نامأنوس بودن شديد مکانيک کوانتوم و جبههگيريهاي محافل علمي در برابر آن، مشروعيت و انسجام اين علم در طول بيش از يک قرن همواره در حال ارتقاء بوده است.
چنانکه گفتيم، مکانيک کوانتوم علمي است که به شدت بر تجربه و آزمايش متکي است و از اين طريق به خوبي ثابت شده است که مکانيک کوانتوم زيربناي جهان فيزيکي ما را تشکيل ميدهد و لاغير. اگر کسي بپرسد که در زندگي عادي چگونه ميتوانيم با پديدهاي کوانتيک آشنا بشويم، تنها پاسخي که ميتوانيم به او بدهيم عبارت از آن است که پديدههاي کوانتيک در همهجا در اطراف ما و در درون ما جريان دارند، اما قابل مشاهده نيستند. مثلا پديده فتوسنتز در گياهان و پديده ذهن و خودآگاهي در انسان ماهيتي کوانتيک دارند. اگر شخص سوال کننده بر سوال خود اصرار ورزد، و مايل باشد که يک پديده کوانتيک را به صورت عريان ببيند، ميتوانيم خورشيد را به او نشان بدهيم، هرچند نگاه مستقيم به آن را به هيچ کس توصيه نميکنيم. در واقع مشکل در پيدا کردن يک پديده کوانتيک نيست، مشکل در پيدا کردن مکان يا موقعيتي است که در آنجا بتوانيم از نفوذ مکانيک ک
وانتوم مصونيت داشته باشيم. عليرغم تمامي اين محدوديتها، به عنوان گامي موثر در آشنائي با مکانيک کوانتوم سعي ميکنيم يکي از پديدههاي کوانتيک را در منزل يا محل کار خود، يا در صورت امکان در آزمايشگاه مدرسه و يا دانشگاه تجربه کنيم که به «آزمايش يانگ» معروف است. در اين آزمايش، يک منبع نور در برابر صفحهاي قرار دارد و بر روي صفحه دو شيار باريک در مجاورت هم تعبيه شدهاند. پرتو نوري که بر صفحه ميتابد ضمن عبور از شيارهاي آن بر روي صفحه دومي که روبهروي صفحه اول قرار دارد ميتابد. اگر نور را صرفا از ماهيت ذره بدانيم، در آن صورت بايد در صفحه تصوير مشخصا تصوير دو شيار را طبق شکل فوق داشته باشيم. اما برخلاف تصور ما، در عمل آنچه در آزمايش يانگ ملاحظه ميکنيم، تشکيل نوارهاي متعدد روشن و تاريک به صورت موازي طبق شکل بعدی است.
تشکيل نوارهاي متوالي روشن و تاريک که ناشي از تداخل دو موج است، ماهيت موجي نور را به سهولت برما توضيح ميدهد.
نکته اينجاست که اگر روي يکي از شيارها را بپوشانيم به نحوي که نور فقط از طريق يکي از شيارها عبور کند، طبيعتا دو منبع موج تبديل به يک منبع ميشود و تداخلي نيز صورت نميگيرد، لذا در اين حالت ناحيه کوچکي از صفحه تصوير روش خواهد شد. البته به جاي آن که مشخصا تصوير يک شيار را بر روي صفحه تصوير داشته باشيم، اين تصوير به علت پراکندگي نسبي نور اندکي پهنتر خواهد شد که آن هم امري عادي است. اما چنانکه گفتيم، امر غير عادي هنگامي اتفاق ميافتد که اجازه بدهيم نور از هر دو شيار عبور کند. در اين صورت ذهن عادي انتظار دارد که تصوير دو شيار را بر روي صفحه تصوير داشته باشيم. اما آنچه مشاهده ميشود، عبارت است از طيفي متوالي از نوارهاي تاريک و روشن که هيچ شباهتي به تصوير شيارها ندارد. علت اين پديده را صرفا ميتوانيم با ماهيت موجي نور توضيح بدهيم.

نوارهاي متوالي تاريک و روشن که در آزمايش يانگ به وجود ميآيند و بر خاصيت موجي نور دلالت مينمايند.
ضمنا ميدانيم که نور از ذراتي موسوم به فوتون تشکيل ميشود که سيلي از آنها در هر پرتو نور در حرکت است که شايد تعدادي از آنها از طريق شيار اول و تعدادي ديگر از طريق شيار دوم عبور ميکنند و در آن سوي صفحه با همديگر تداخل ميکنند. پرسيدني است که آيا اين خاصيت موجي، در تک تک فوتونها نيز وجود دارد، يا اين که اين پديده از ورود فوتونها به صورت پيدرپي ناشي ميشود؟ اگر فوتون منفردي را از يکي از شيارها عبور بدهيم، انعکاس آن بر روي صفحه تصوير چگونه خواهد بود؟ براي پاسخگوئي به اين سوال، آزمايش يانگ را طوري ترتيب ميدهيم که فوتونها يک به يک به صفحه تابانده شوند و بين فوتونهاي متوالي فاصله زماني کافي منظور ميکنيم تا با هم تداخل نکنند. چه حادثهاي روي خواهد داد؟ ذهن عادي انتظار دارد که هر فوتون واحد بتواند از يکي از دو شيار عبور کرده و نقطه روشني را در صفحه تصوير به وجود آورد و در نهايت باز هم شاهد تشکيل تصوير دو خط موازي بر روي صفحه تصوير باشيم. تاباندن فوتونهاي منفرد به سهولت عملي نيست، اما دانشمندان در آزمايشگاههاي پيشرفته از عهده چنين کاري برميآيند. در اين نوع آزمايش از يک منبع ليزري، فيلترهاي خاص براي جذب نور و از دستگاههاي بسيار حساسي موسوم به فوتومالتيپلايير استفاده ميشود تا ضمن تقويت اثر فوتونها به ميزان حدود يک ميليون برابر بتوان برخورد فوتونهاي منفرد را بر روي صفحه حساسي مانند فيلم عکاسي ثبت نمود. در چنين آزمايشي با حادثهاي روبهرو ميشويم که ذهن مارا در حيرت مضاعف غرق ميکند. به جاي آن که دو خط موازي روش بر روي صفحه تصوير مشاهده شود، باز هم شاهد تشکيل طيفي از خطوط روش و تاريک خواهيم بود. اين طيف يک باره به وجود نميآيد، بلکه با برخورد هر فوتون اثراتي روي صفحه حساس باقي ميماند و با انباشت اين اثرات در نهايت به تصوير طيف معروف ميرسيم. اين بدان معني است که با عبور هر فوتون منفرد، باز هم دو منبع موج با يکديگر تداخل ميکنند. اگر فوتون منفردي تنها از يکي از شيارها عبور کرده باشد، حتي اگر خاصيت موجي نيز داشته باشد، نميتواند در آن سوي صفحه با چيزي تداخل کند، اما همه نشانهها حاکي از آن است که فوتون منفرد گوئي در آن سوي شيارها با خودش تداخل ميکند و منجر به ظهور طيف متوالي ميشود. اين آشکارا بدان مفهوم است که هر فوتون منفرد از هر دو شيار عبور ميکند! اما مگر ممکن است که فوتوني واحد از هر دو شيار عبور بکند؟ چه ذهن ما بتواند اين نکته را به آساني بپذيرد يا نپذيرد، بايد قبول کنيم که فوتون از هر دو شيار عبور کرده است!
![]()
توماس يانگ (۱۸۲۹- ۱۷۷۳) دانشمند انگليسي بنيانگذار نظريه موجي نور که با آزمايش تابش نور از طريق شيارهاي مجاور، ماهيت موجي نور را مستدل گردانيد.
به اين ترتيب متوجه ميشويم که فوتون به آساني اجازه نميدهد که انسان بتواند با قطعيت از محل عبور آن آگاهي داشته باشد. اين يکي از بارزترين مسائلي است که در مکانيک کوانتوم با آن مواجهيم و در باره آن بيشتر سخن خواهيم گفت. «مکانيک کوانتوم» در سادهترين تعبير عبارت است از مجموعه قوانين حرکت ذرات و اصل بنيادين آن دلالت بر آن دارد که کميتهاي فيزيکي مانند انرژي ماهيتي گسسته دارند که ناشي از ماهيت موجي ماده است. اين کميتها همواره به صورت «بستههاي متوالي» انتشار مييابند و نميتوانند به صورت پيوسته تغيير کنند. تفاوت اصلي مکانيک کوانتوم با مکانيک نيوتون در همين نکته نهفته است. در مکانيک نيوتون، همه کميتهاي فيزيکي ماهيتي پيوسته و جرياني سيال دارند.
براي اين که ذهن خود را آماده پذيرش بيشتر مفاهيم مکانيک کوانتوم بکنيم، لازم است به يک فرق بزرگ ديگر نيز توجه جدي بکنيم. در مکانيک نيوتون، تأثير متقابل اجسام از طريق زمان و مکان تحقق مييابد، مانند آن که دو جرم همديگر را جذب يا دفع کنند، يا موجي بتواند از يک نقطه به نقطه ديگر منتشر شود. يعني اجسام محاط در مکان و زمان هستند و از همان طريق هم بر همديگر تأثير ميگذارند. در مکانيک کوانتوم قضيه متفاوت است. دو ذره بعد از آن که در مجاورت هم و تحت تأثير متقابل همديگر قرار گرفتند، ممکن است بعد از آن که از هم دور شدند، نوعي ارتباط متقابل را حفظ کنند که ربطي به مکان ندارد (همبستگي کوانتيک ذرات يا Quantum Entanglement). علوم مأنوس دلالت بر آن دارند که اجسام از طريق مکان و زمان از همديگر تفکيک شدهاند و ارتباط فيزيکي همواره از طريق مکان و زمان صورت ميگيرد، اما ظاهرا در مکانيک کوانتوم سخن از آنچنان ارتباطات فيزيکي در ميان است که از طريق مجراهائي غير از مکان و زمان برقرار ميشود. مثلا اگر در اثر تلاشي يک اتم، دو الکتروني که اسپين مخالف همديگر داشتند، از آن جدا شده و در جهات مخالف از همديگر دور شوند، اين دو الکترون طوري رفتار ميکنند که گوئي اسپين آنها همچنان مخالف يکديگر است و سنجش اسپين يکي از آن دو، به منزله سنجش اسپين الکترون ديگر است. فهم اين مسأله از يکي از دو طريق تسهيل ميشود. يا بايد معتقد به وجود مجراهائي غير از مکان و زمان باشيم که ذرات ميتوانند از آن طريق با همديگر ارتباط فعال داشته باشند، و يا اين که چنين استدلال کنيم که چون در مکانيک کوانتوم هيچ ذرهاي در مکان قطعي قرار ندارد، و در آن واحد به صورت موج در پهنه فضا و زمان گسترده است، بنابر اين چنين امواجي همواره از کنار همديگر عبور ميکنند و بر همديگر تأثير ميکنند که شرائط لازم براي «همبستگي کوانتيک» آنها را فراهم مي آورد. دانشمنداني با وجهه علمي طراز اول مانند آلبرت اينشتين به پديده «همبستگي کوانتيک ذرات» (Quantum Entanglement) با اکراه نگريستند و سعي در وضع نظريهاي براي «دور زدن» اين پديده داشتند، اما قادر به ايجاد تزلزل در بنياد اين علم نشدند. علت مخالفت اينشتين و همکاران وي با مفهوم «همبستگي کوانتيک ذرات» از آن جهت بود که چنين مفهومي ظاهرا با تئوري نسبيت تعارض داشت، زيرا مستلزم انتشار فعل و انفعالات فيزيکي با سرعتي فراتر از سرعت نور و يا مستلزم نقض قوانين زمان- مکان به تعبير تئوري نسبيت بود. اما تجربيات عملي حقانيت اين پديده را اثبات کرد. لذا پديده «همبستگي کوانتيک» به عنوان ارتباط فيزيکي بدون اتکا به مجراي زمان و مکان نه يک داستان تخيلي علمي است و نه موضوع کارتونهاي سرگرمي، بلکه يک واقعيت علمي است که، چنانکه خواهيم ديد، ممکن است مبناي تکنولوژي سالهاي آينده را تشکيل بدهد. در واقع عبور فوتوني منفرد از هر دو شيار در آن واحد، چنانکه در آزمايش يانگ ديديم، نيز نمودي از پديده «لامکاني» است و حکايت از آن دارد که يک ذره ممکن است در آن واحد در مکانهاي متعدد وجود داشته باشد.
اينک معرفي کوتاه خود از مکانيک کوانتوم را پي ميگيريم. چون در مکانيک کوانتوم، هيچ يک از وضعيتهاي ذره جنبه قطعي ندارد، براي تبيين وضعيتهاي کوانتيک ذرات از يک مفهوم رياضي موسوم به «تابع موج» استفاده ميشود. تابع موج تابعي است که حالات کوانتيک يک ذره را به صورت يک کميت مختلط بيان ميکند که شاخصي از احتمال موجوديت ذره در هر يک از وضعيتهاي کوانتيک ميباشد. چون هيچ يک از وضعيتهاي متصور براي ذره جنبه قطعي ندارد، بنابر اين، تابع موج ضرورتا يک کميت احتمالي را بيان ميکند. يک مفهوم محوري مهم در مکانيک کوانتوم نيز «اصل عدم حتميت» است. اصل عدم حتميت هايزنبرگ اصلي است که مطابق آن، دو وضعيت کوانتيک يک ذره نظير مکان و مومنتوم را نميتوان با دقت دلخواه تعيين کرد و اِعمال دقت بيشتر در سنجش يکي از آنها لاجرم منجر به کاهش دقت در سنجش کميت ديگر ميشود. از آنجا که موقعيت مکاني و ساير وضعيتهاي ذره همگي جنبه احتمالي دارند، بنابر اين در مکانيک کوانتوم فرض بر اين است که ذره در آن واحد در هر يک از چند مکان ميتواند موجود باشد. مطابق اصل چند مکاني يا «سوپرپوزيسيون»، هر ذره در حالت تجريد (بدون مداخله مشاهدهگر) ميتواند با احتمال معيني در آن واحد در هر يک از وضعيتها و نقاط مکاني متعدد موجود باشد. اما هنگامي که مشاهدهگر قصد تعيين مختصات و موقعيت ذره را ميکند، اين احتمالات در هم ميريزد و ذره موقعيت و مختصات مشخصتري به خود ميگيرد. اين پديده به «تقليل تابع موج» (Collapse of The Wavefunction) معروف است که بر اساس آن هنگامي که مشاهدهگري ميخواهد در مورد وضعيت يک ذره، سنجشي را انجام دهد، خاصيت ذرهاي بر خاصيت موجي غلبه ميکند و وضعيت چندمکاني تحليل ميرود و ذره جايگاه معيني را در مکان کسب ميکند. سوپرپوزسيون و تقليل تابع موج دو مفهوم متقابلند. سوپرپوزيسيون دلالت بر آن دارد که ذره در آن واحد در وضعيتهاي متعدد قرار دارد و تقليل تابع موج بدان مفهوم است که ذره وضعيتهاي کوانتيک مشخصي به خود گرفته است و به جهان «مأنوس» ما وارد شده است.
اصل عدم حتميت و تقليل تابع موج تا اين اواخر به اين ترتيب توجيه ميشد که حضور يک مشاهدهگر، اعم از مشاهدهگر هوشمند مانند انسان، يا مشاهدهگرهاي فيزيکي از قبيل دوربين يا صفحات حساس و غيره که قصد تعيين مختصات ذره را داشته باشند، وارد نوعي فعل و انفعال با ذره ميشوند و همين امر موجب تغيير در مختصات مورد بحث ميشود. هنوز هم اين نظريه طرفداران بسيار دارد. اما آزمايش را ميتوان طوري ترتيب داد که مشاهدهگر هيچگونه تأثيري بر موضوع مشاهده نداشته باشد. مثلا در آزمايش يانگ ميتوان ترتيبي اتخاذ کرد که مشاهده عبور فوتون از اين يا آن شيار بدون کوچکترين تداخل با فوتون تحقق يابد. معمولا براي اين منظور در مدخل هر يک از شيارها يک کريستال ظريف براي پلاريزه کردن نور قرار داده ميشود به نحوي که فوتونهاي عبور کننده از يک شيار داراي پلاريزاسيون افقي و ديگري داراي پلاريزاسيون عمودي باشد. اين کار بدان ميماند که هر فوتون را «علامتگذاري» کرده باشيم تا در آن سوي صفحه بتوانيم آن را شناسائي کنيم و مسير عبور آن را شناسائي کنيم. به اين ترتيب توانستهايم مسير عبور فوتونها را شناسائي کنيم، بي آن که در حرکت آنها دخل و تصرفي کرده باشيم. آزمايشگر در طول چنين آزمايشي ميتواند با قطعيت بگويد که فوتونهاي داراي پلاريزاسيون افقي همگي از يک شيار و فوتونهاي داراي پلاريزاسيون عمودي همگي از شيار ديگر عبور کردهاند. پيش از اين ديده بوديم که فوتونها اجازه داشتن چنين اطلاعات دقيقي در باره خودشان را به مشاهدهگر نميدهند و به محض اين که آزمايشگر بخواهد مکان مشخصي را براي آنها تدارک ببيند، آنها طوري رفتار ميکنند که گوئي «در همه جا حضور دارند». اينک که کوشيدهايم تا مکان عبور فوتونها را به صورت «نامحسوس» و بدون تأثيرگذاري بر آنها تعريف کنيم، مايليم بدانيم که رفتار آنها چگونه خواهد بود. در اين آزمايش مشاهده ميکنيم که فوتونهائي که از شيارها عبور ميکنند، تشکيل طيف متوالي را نميدهند و صرفا با تصوير دو شيار بر روي صفحه مقابل مواجهيم. لذا در چنين شرائطي که مشاهدهگر هيچگونه تداخلي با ذره ندارد، باز هم رفتار ذره دچار تغيير ميشود. يعني کسب هر نوع اطلاعات در باره وضعيت ذره، حتي به صورت نامحسوس و بدون تداخل با آن، موجب ميشود که رفتار ذره تغيير کند. حال پرسيدني است که ذره از کجا ميداند که مسير آن را رديابي ميکنند؟
اين موضوع عجيب که گوئي ذره از نوعي شعور برخوردار است و ميتواند از حضور يک مشاهدهگر، حتي مشاهدهگري نامحسوس و بدون تداخل، آگاه باشد و رفتار خود را تغيير دهد، طي تجربيات مختلف علمي به اثبات رسيده است. در حاليکه در آزمايش عادي يانگ در مورد پلاريزاسيون نور عبور کننده از اين يا آن شيار بيخبر بوديم، در آزمايش جديد در باره پلاريزاسيون نوري که از اين يا آن شيار عبور ميکند، آگاهي دارشتيم. تجربه نشان ميدهد که فوتونها نسبت به اين «آگاهي» حساسيت نشان ميدهند، و رفتار خود را تغيير ميدهند، زيرا در اين حالت با کمال تعجب مشاهده ميشود که نوري که به صفحه تصوير ميرسد، قادر نيست طيف نوارهاي تاريک و روشن را به وجود آورد. به عبارت ديگر خاصيت موجي نور نميتواند خود را نشان دهد. علت زايل شدن خاصيت موجي نور به اين مسأله مربوط ميشود که آزمايشگر کوشيده است بر ماهيت نوري که از هر يک از شيارها عبور ميکند، ولو به صورت نامحسوس اشراف داشته باشد. اينک وضعيت آزمايش را باز هم به ميزان جزئي تغيير ميدهيم، به اين ترتيب که در بين صفحه اول و صفحه دوم کريستال ديگري قرار ميدهيم تا به کمک آن، دو پرتو نور پلاريزه را مجددا با همديگر تلفيق بکنيم (که به منزله از بين بردن اطلاعات و حذف تأثير مشاهدهگر است). اينک طيف نوارهاي روشن و تاريک مجددا ظاهر ميشود. اين آشکارا بدان معني است که صِرف داشتن آگاهي از پلاريزايسيون نور عبور کننده از اين يا آن شيار موجب زايل شدن خاصيت موجي ميشود و حذف اين «آگاهي» باعث ظهور مجدد خاصيت موجي ميگردد. لذا شرط اين که هر فوتون منفردي بتواند با خود تداخل کند، عبارت از آن است که بتواند «بدون اشراف آزمايشگر» از «هر دو شيار» به طور همزمان عبور کند، و هر تمهيدي که براي تشخيص عبور فوتونها از اين يا آن شيار به کار بسته شود و بخواهد عبور از اين يا آن شيار را بر فوتون تحميل کند، موجب زايل شدن خاصيت موجي خواهد شد. حال پرسيدني است که فوتون منفردي که به مدخل شيارها ميرسد، از کجا ميداند که در آن سوي صفحه، دستگاهي براي تلفيق امواج کار گذاشته شده است، تا هنگام عبور از شيارها رفتاري متناسب با موقعيت آن سوي صفحه داشته باشد؟ اين آزمايش بعضي خاصيتهاي کوانتيک، از جمله «خاصيت لامکاني» را آشکارا مستدل ميکند. بايد بپذيريم که اين سوي صفحه با آن سوي صفحه غير از ارتباط مکاني، از نوع ديگري از ارتباط نيز بهرهمند است که ماهيت مکاني ندارد، يعني اين سوي صفحه و آن سوي صفحه براي فوتون در حکم محيطي واحد محسوب ميشود. شکل ديگر بيان اين مسأله عبارت از آن است که فوتون در آن واحد در بيش از يک مکان حضور دارد. اگر اين مطالب بر ذهن شما ثقيل ميآيد، خود را ملامت نکنيد، زيرا متخصصين دانش کوانتوم نيز از اين نارسائي در عذاب بودهاند و هستند!
اينک به بحث «وابستگي کوانتيک» برميگرديم و ميکوشيم ظرفيتهاي تکنولوژيک آن را به اجمال مرور بکنيم. گفتيم که ذراتي که اجزاء يک سيستم کوانتيک مانند اتم را تشکيل ميدهند، بعد از جدائي از آن و حرکت در مسيرهاي متفاوت، عليرغم بعد مسافت، اين وابستگي را حفظ ميکنند. منظور از وابستگي کوانتيک آن است که اگر يکي از آن دو ذره را مورد مشاهده قرار دهيم و بکوشيم مثلا اسپين آن را اندازه بگيريم، اين کار در حکم آن است که همين مشاهده را روي ذره وابسته به آن انجام داده باشيم، هرچند در بين آنها مسافتي نيز موجود باشد. علاوه بر اين، ميدانيم که عمل مشاهده و اندازه گيري موجب ميشود که ذره از ماهيت موجي خود دور بشود و به ماهيت ذرهاي نزديک شود و مختصات مشخصي پيدا کند که اين پديده را «تقليل تابع موج» ناميدهايم. بايد دقت کنيم که اگر تقليل تابع موج در مورد يکي از ذرات وابسته اتفاق افتاد، در مورد ذره ديگر نيز اتفاق خواهد افتاد و بعد مسافت در اين حالت مانعي در اين کار ايجاد نميکند. اين کار به منزله آن است که فعل و انفعالي با سرعتي بيش از سرعت نور از يک نقطه به نقطه ديگر منتقل شود. تحقيقات نشان داده است که فعل و انفعال بين دو سيستم کوانتيک به هم پيوسته با سرعتي در حدود ۱۰ هزار برابر سرعت نور روي ميدهد. بنا بر اين اگر بتوانند سيستمهاي کوانتيک وابسته به همديگر را در مسافتهاي بعيد مورد استفاده قرار بدهند، اين امر نويدبخش پيشرفتهاي خارق العاده در امر ارتباطات و انتقال اطلاعات محسوب ميشود. گزارشهاي متعددي در خصوص استفاده از سيستمهاي کوانتيک وابسته به هم در مسافتهاي مختلفي از اعشار ميليمتر گرفته تا چندين ده کيلومتر وجود دارد که همگي حائز اهميتند. مثلا اگر دو اتم بتوانند از فاصله اعشار ميليمتر رفتارهاي وابسته به هم را حفظ کنند، يک سيستم مخابراتي کوانتيک کاملا موفق را تشکيل ميدهند، زيرا اين فاصله به نسبت ابعاد اتمها فاصله بزرگي است و بدان ميماند که دو توپ فوتبال از فاصله حدود ۱۰۰ کيلومتر در وابستگي کوانتيک با يکديگر باشند. گزارشي نيز وجود دارد حاکي از اين که دانشمندان توانستهاند با استفاده از تکنولوژي وابستگي کوانتيک از جزائر قناري به جزيرهاي با فاصله حدود ۱۲۰ کيلومتر ارسال اطلاعات کنند و چنانکه خواهيم ديد، دانش ارتباطات کوانتيک نويد بخش ارسال اطلاعات با «مصونيت مطلق» است.
امروزه در آزمايشگاههاي پيشرفته جهان ميکوشند با استفاده از اصل همبستگي کوانتيک به نوعي از تکنولوژي جديد مخابراتي نايل شوند که انتقال اطلاعات با مصونيت مطلق را امکانپذير سازد و همين امر ممکن است انقلابي تکنولوژيک را موجب شود. روش کلي کار به اين ترتيب است که اطلاعات مخابراتي در مبدأ به صورت دو پرتو الکتروني وابسته به يکديگر (با همبستگي کوانتيک) مدوله ميشود و به صورت جداگانه ارسال ميشود، به نحوي که استخراج مجدد اطلاعات در مقصد مستلزم تداخل دو پرتو اوليه باشد. حال اگر مشاهدهگري در طول مسير، چه به صورت عمدي و چه به صورت ناآگاهانه اقدام به رخنه کردن در اطلاعات مذکور را بنمايد، علاوه بر آن که صرفا پارازيت خواهد شنيد، به علت «تقليل تابع موج»، امکان تلفيق مجدد و بازسازي اطلاعات اوليه را نيز به طور کامل منتفي خواهد شد.
در تکنولوژي کنوني کامپيوتر، دسترسي به اطلاعات خروجي کامپيوتر به سهولت امکانپذير است، اما در کامپيوترهاي کوانتيک «مشاهده» کردن اطلاعات خروجي نوعي اخلال در کار کامپيوتر محسوب ميشود که با پديده موسوم به «تقليل تابع موج» در ارتباط است. موسسات تحقيقاتي معظمي در حال حاضر کوشش در حل اين معضل دارند و بدون ترديد رازداري شديدي نيز بر اين حوزه از علم حاکم است. مکانيک کوانتوم کمکم به افق جديد تکنولوژيهاي نوين مبدل ميشود که توليد کامپيوترهاي کوانتيک مهمترين آنهاست. براي نگهداري و پردازش اطلاعات در يک کامپيوتر کوانتيک از وضعيتهاي کوانتيک ذرات مانند اسپين، پلاريزاسيون، بار الکتريکي و امثال آن استفاده ميشود. اما ميدانيم که ذره پيش از اندازهگيري، در وضعيت معيني قرار ندارد، بلکه با درجه احتمال مختلف در همه وضعيتهاي قابل تصور موجود است که آن را اصل «سوپرپوزيسيون» ناميدهايم. همچنين ميدانيم که در اثر مشاهده يک کميت کوانتيک، حادثهاي موسوم به «تقليل تابع موج» روي ميدهد که بر اساس آن، ذره از «وضعيتهاي متعدد همزمان» تجريد ميشود و وضعيت مشخصي را اتخاذ ميکند. پديده مهم ديگري که در توليد کامپيوترهاي کوانتيک نقش حساسي خواهد داشت، پديده «وابستگي کوانتيک» است که مطابق آن، چنانکه دو ذره در اثر فعل و انفعال متقابل به همديگر وابسته شوند، بعد از آن که از همديگر دور شدند، اين وابستگي عليرغم بعد مسافت ادامه مي يابد. لذا تسلط بر اين سه پديده، يعني سوپرپوزيسيون، تقليل تابع موج و وابستگي کوانتيک شرط اصلي تکوين تکنولوژي کامپيوترهاي کوانتيک محسوب ميشود. اينک تحقيقات جدي در حوزه «کامپيوترهاي کوانتيک» جريان دارد و پردازش و انتقال ديتا از طريق سيستمهاي کوانتيک نويدبخش کارائيهاي فني نويني است که طبيعتا مورد توجه محافل نظامي و امنيتي قدرتهاي بزرگ نيز هست. از اين منظر، ممکن است کسب آگاهي، حتي در سطح معلومات عمومي، در باره آخرين دستآوردهاي تکنولوژيک در اين زمينه مشکل و يا حتي محال باشد. اما ورود به بحث مکانيک کوانتوم، به خودي خود براي ما هدف نبود، بلکه ميخواهيم به اين ترتيب به آخرين نظريات علمي در باره فرآيندهاي ذهن گريزي بزنيم که ماهيتي کوانتيک دارند. ادامه بحثهاي ما در خصوص فرايندهاي کوانتيک ذهن در گرو اين مسأله است که بر پديدههاي سوپرپوزيسيون (superposition)، تقليل تابع موج (wavefunction collapse) و وابستگي کوانتيک (quantum entanglement) اشرافي نسبي داشته باشيم.
منابع استفاده شده:
۱ – دائره المعارف ويکيپديا، مکانيک کوانتوم
۲ – مکانيک کوانتوم، هنري کريپس، دائره المعارف فلسفي استانفورد
۳ - معماي کوانتوم (بروس روزن بلوم، فرد کوتنر، دانشگاه کاليفورنيا در سانتا کروز)
۴ – در باره کيوبيت (مقالهاي بسيار آموزنده در باره «بيت کوانتيک» يا اجزاء اطلاعات در کامپيوترهاي کوانتيک)، جوزف آلتپتر
۵ – دنياي کوانتوم، نشره علمي نيوسانينتيست
ساختار نورونی مغز انسان
علم نوروبيولوژي با رازداري و سلطههاي مافيائي شديدي مواجه است. علت اين امر را در اين نکته بايد جستجو کرد که ادامه اين پژوهشها ممکن است امکان کنترل ذهن انسان را فراهم آورد که منبع قدرت بيکراني براي صاحبان سلطه محسوب ميشود. از اينرو اطلاع از آخرين دست آوردهاي پژوهشي در اين زمينه حتي براي بسياري از متخصصين رشته نيز غير ممکن است. لذا با تحليل اطلاعات موجود کوشش بر آن داريم که اشرافي نسبي به اين مسأله و درجه پيشرفت آن پيدا بکنيم.
تا چندين سال پيش تصور ميکردند که هر سلول عصبي در حکم يک «بيت» حافظه است و از آنجا که تعداد سلولهاي عصبي انسان را در حدود ۱۰۰ ميليارد تخمين زده بودند (و اين تخمين نيز مورد مناقشه بود و هست)، لذا گنجايش حافظه انساني را نيز بر حسب تعداد سلولهاي عصبي در حد ۱۰۰ گيگا بيت تخمين ميزدند. اما از آنجا که هر يک از سلولهاي عصبي به کمک حدود ۱۰۰۰ سيناپس با سلولهاي عصبي ديگر در ارتباط اطلاعاتي قرار دارد، ضمن تحقيقات طولاني به اين نتيجه رسيدند که هر سلول عصبي يا نورون در واقع در حکم يک کامپيوتر است که از طريق صدها سيناپس و با روشهاي الکتريکي و شيميائي با نورونهاي مشابه مبادله اطلاعات ميکند.
نورونها در واقع اکثرا به صورت شبکه موجودند و در مغز و نخاع به وفور يافت ميشوند. برخي از نورونهاي تخصصي وجود دارند مانند «نورونهاي حسي»، که در برابر محرکهاي حسي مانند نور و لامسه و صدا و غيره عکس العمل نشان ميدهند و آن را به مغز منتقل ميکنند. همچنين نورونهاي حرکتي که با دريافت پيغامهائي از مغز و نخاع و انتقال آن به اعضاء موجب انقباضهاي عضلاني در اندامهاي مختلف بدن ميشوند و بالاخره نورونهائي که به صورت شبکه ارتباطي در بخشهاي مختلف دستگاه مرکزي اعصاب فعاليت ميکنند. نورون غير از بدنه اصلي داراي زائدههائي موسوم به «دندريتها» و «آکسونها» است. دندريتها رشتههاي پرشاخهاي هستند که از بدنه اصلي نورون منشعب ميشوند. آکسونها نيز برآمدگيهائي هستند که وظائف خاصي را انجام ميدهند و معمولا هر نورون صرفا داراي يک آکسون است. نورونها در حالت استراحت داراي يک پتانسيل الکتريکي حد اقل (در حدود ۷۰- ميلي ولت) در دوسوي غشاء خود ميباشند و اين پتانسيل در حالت «تحريک» به حدود ۱۰۰+ ميلي ولت ميرسد که اين حالت معمولا «شليک نوروني» ناميده ميشود. شليک نوروني موجب انتقال خبر به نورونهاي ديگر از طريق آکسون و شبکه سيناپسهاست که معمولا حالت «ديجيتال» دارد، يعني اين تحريک يا به طور کامل به نوروني ديگر منتقل ميشود و يا اصلا نميشود. يونهاي سديم و پتاسيم با تشکيل نوعي «پمپ يوني» در فعاليت الکتريکي نورونها نقش اصلي را دارند، به اين دليل تعادل سديم و پتاسيم در بدن از شاخصهاي اصلي سلامت ارگانيزم محسوب ميشود.
سلولهاي عصبي کودک ممکن است تا مدتي قدرت توليد مثل و تکثير را داشته باشند، اما سلولهاي عصبي افراد بزرگسال معمولا خاصيت تکثير ندارند و در صورت از بين رفتن، جايگزين نميشوند. اندازه مغز کودک نوزاد با فرد بزرگسال تفاوت چنداني ندارد، بدين معني که انسان کم و بيش با سلولهاي عصبي مادام العمر خود متولد ميشود.

ساختار عمومي نورون
سلول زنده به طور اعم و سلول عصبي به طور اخص از پيچيدگي و آلگوريتم گستردهاي برخوردار است که به جرأت ميتوان گفت که درجه پيچيدگي آن از يک منظومه شمسي بسيار بالاتر است. تفاوت عمده سلولهاي عادي و سلولهاي عصبي در اين نکته است که سلول عصبي، در وجه عمده، يک پردازشگر اطلاعات است، اما همين پردازشگر اطلاعات نيز نياز به جذب انرژي و دفع مواد زائد و حراست از کد ژنتيک بدن دارد و به طور کلي وظائف سلولهاي عادي را نيز، غير از وظيفه توليد مثل، در مقياس وسيع انجام ميدهد. اما هنوز کسي نتوانسته است گنجايش واقعي حافظه انسان را محاسبه کند، زيرا مکانيزم نهائي براي نگهداري اطلاعات هنوز کاملا شناخته شده نيست، اما امروزه محققين اين رقم را حد اقل ۳ ترابايت (۳۰۰۰ گيگابايت) تخمين ميزنند. فن نويمان دانشمند برجسته آمريکائي- مجارستاني در حوزه رياضيات و نظريه کوانتوم در دهه ۵۰ قرن گذشته اين رقم را ۸/۲ در ده به توان ۲۰ بايت ميدانست که ميليونها برابر بيشتر است. برخيها معتقدند اين حجم گسترده اطلاعات به برکت شيوههاي «فشردهسازي» خاصي در مغز صورت ميگيرد که قادر است حجم اطلاعات را تا يک ميليون برابر کاهش دهد. ابهام در ميزان گنجايش حافظه بيشتر ناشي از اين امر است که هنوز اطلاعات دقيقي در مورد نحوه واقعي نگهداري اطلاعات در مغز وجود ندارد، ولي مسلم است که حدس قديمي بر مبناي «يک نورون در حکم يک بيت» حتما نادرست است، زيرا حتي هر يک از سلولهاي بدن انسان به تنهائي قادر به نگهداري اطلاعات ژنتيک در حجم گستردهاي است، به طوري که همان سلول را به راحتي ميتوان به يک کامپيوتر تشبيه کرد، سلول عصبي که به صورت تخصصي براي پردازش اطلاعات موجوديت يافته است، بايد بتواند از ظرفيت بسيار بالاتري برخوردار باشد. ابهام ديگري که در تخمين ظرفيت اطلاعاتي ذهن وجود دارد، از اين نکته ناشي ميشود که ذهن بعضي فعاليتهاي «غير آلگوريتميک» از خود نشان ميدهد که پيرامون آن سخن خواهيم گفت.
گفتيم که سلول عصبي از طريق شبکه سيناپسهاي خود با سلولهاي عصبي ديگر به روش شيميائي يا الکتريکي مبادله اطلاعات ميکند. يک موج الکتروشيميائي موسوم به «پتانسيل فعاليت« در طول آکسون پيش ميرود. هنگامي که اين موج به محل سيناپس ميرسد، موجب رهاسازي مقداري ماده انتقال دهنده عصبي ميشود که همين ماده با گيرندههاي شيميائي موجود در غشاي سلول متقابل در آن سوي سيناپس پيوند ميخورد. بين سلولهاي دو سوي سيناپس گذرگاهي به ضخامت حدود ۲۰ نانومتر موسوم به «شکاف سيناپتيک« وجود دارد. اين ضخامت کم موجب ميشود که غلظت ماده انتقال دهنده عصبي بتواند به سرعت در آنجا افزايش يا کاهش يابد. در اين هنگام پلاريته الکتريکي غشاي سلول معکوس ميشود و موجب آماده شدن مسيرهائي ميشود که براي يونهاي کلسيوم قابل نفوذ است. يونهاي کلسيوم از غشاي اين سوي سيناپس عبور کرده و موجب تراکم يونهاي کلسيوم در بخش دروني ميشوند. تراکم يونهاي کلسيوم موجب فعال سازي نوعي پروتئينها ميشود که به کيسههاي حاوي ماده انتقال دهنده عصبي متصلند. تحريک پروتئينهاي مذکور موجب ميشود که ماده انتقال دهنده عصبي از کيسهها آزاد شده و در ناحيه «شکاف سيناپتيک» رها شود. بخشي از اين ماده انتقال دهنده عصبي پراکنده ميشود، اما بخشي از آن با ماده گيرنده عصبي سلول متقابل ترکيب ميشود و موجب تغييرات متعددي در آن ميشود که نوعي «فعال سازي» است. اين حادثه مهمترين مرحله انتقال تحريک عصبي از يک سلول به سلول مجاور محسوب ميشود. ماده انتقال دهنده عصبي بعد از فعال سازي گيرنده عصبي سلول مجاور در اثر عوامل حرارتي نهايتا از گيرندههاي مذکور جدا شده و از ناحيه دور ميشود و توسط سلول اين سوي سيناپس جذب مجدد ميشود و براي فعاليت بعدي آماده سازي ميشود. اين عمل آشکارا به فعاليت پيکهاي پيام رسان ميماند که بعد از رساندن پيام خود به نقطه مبدأ مراجعت ميکنند. ظاهر امر اين است که سلول گيرنده پيغامي را از سلول فرستنده دريافت نموده است. دهها سال چنين فکر ميکردند که اين حادثه در حکم آن است که «يک بيت» اطلاعات مبادله شده است، اما پيچيدگي عظيم اين مکانيزم مبادله خبر که همه ساله رسالات متعدد دکترا را به خود اختصاص ميدهد، نشان ميدهد که قضيه به اين سادگي نيست و در اينجا ارتباطات خيلي حساسي جريان دارد.
هر يک از مراحل ياد شده در تشکيل انتقال دهندههاي شيميائي، نگهداري آنها در کيسههاي مربوطه، آزادسازي آنها، رسيدن آنها به سلولهاي گيرنده، شناخته شدن آنها در سلول گيرنده، و غير فعال سازي مجدد ماده انتقال دهنده و غيره از اهميت بالائي برخوردار است و اختلال در هر يک از آنها ممکن است موجب بروز بيماريهائي نظير شيزوفرني، پارکينسون، آلزايمر و امثال آن بشود. گذرگاه سيناپتيک عليرغم ضخامت بسيار کم آن، مکان وقوع مهمترين حوادث تعيين کننده رفتار سيستم اعصاب است. عملکرد اين مکانيزم ميتواند از انواع داروهاي عصبي تأثير بپذيرد که به اشکال متنوع در قابليت مبادلاتي سلولهاي عصبي تأثير ميگذارند. گذرگاه سيناپتيک با ضخامت حدود ۲۰ نانومتر رازهاي نامکشوف زيادي را در خصوص ماهيت موجود زنده در خود پنهان دارد و بسياري از متخصصين علم نوروبيولوژي معتقدند که در همين گذرگاه باريک است که رد پاي جبريت نا گهان ناپديد ميشود، زيرا انتقال پيام تحريک بين سلولهاي مجاور از طريق شکاف سيناپس به کمک انتقال دهندههاي شيميائي ماهيتي کوانتيک دارد.
اگر سيناپس در وضعيت «فعال« باشد، پتانسيل فعاليت ميتواند از اين طرف سيناپس به طرف ديگر آن برسد و سلول مجاور را نيز تحريک نمايد. اما اگر سيناپس در وضعيت فعال نباشد، مقدار تحريک سلولي ممکن است به حد تحريک پذيري سلول مجاور بالغ نشود و در نتيجه سلول مجاور نتواند «شليک» کند. البته هر سلول عصبي در مغز با تعداد زيادي از سلولهاي مجاور ارتباط سيناپتيک دارد. لذا هنگامي که موج تحريک به طور همزمان از تعداد زيادي از سلولها فراميرسند، اين تجمع ممکن است عليرغم ضعيف بودن سيناپسها باعث بروز حالت تحريک سلولي بشود. همچنين يک سلول عصبي ممکن است نوعي انتقال دهنده عصبي را به سلولهاي ديگر بفرستد تا تحريک پذيري آنها را کاهش دهد که «پتانسيل بازدارنده فراسيناپسي» ناميده ميشود. بنا بر اين، رفتار هر سلول عصبي تحت تأثير علائمي است که از سلولهاي متعدد به آن ميرسند و هر يک از آنها از ضريب نفوذ متفاوتي در رفتار آن سلول برخوردار است. بيش از پنجاه نوع انتقال دهنده عصبي شناخته شدهاند که بسياري از آنها وظائف تخصصي دارند.
![]()
عناصر عمده دخيل در انتقال عصبي در سيناپسهاي شيميائي. در تصوير فوق دو سلول عصبي مجاور را مشاهده ميکنيم که هر يک داراي يک آکسون و تعدادي دندريت است. در امتداد آکسون در ناحيه بينابيني، ناحيه موسوم به «شکاف سيناپتيک» را مشاهده ميکنيم که در تحليل رفتار دستگاه مرکزي اعصاب از اهميت طراز اولي برخوردار است. تصوير بزرگ شده اين ناحيه در قسمت پائين سمت راست تصوير مشاهده ميشود. کيسههاي حاوي ماده انتقال دهنده عصبي نيز در تصوير نمايان است.
اينها شمهاي از ساختار بيروني سلولهاي عصبي بود. دانش امروزين نوروبيولوژي عمدتا بر اساس مفهوم نورون و ارتباطات شيميائي آن بنا شده است. اما آيا ساختار دروني نورون چگونه است؟ اگر ساختماني را از دور (مثلا از هواپيما) مشاهده کنيم که لولههاي متعددي به آن وارد و از آن خارج شدهاند، و در پشت بام آن نيز يک بشقاب ماهواره نصب شده است و از دودکش آن نيز دود خارج ميشود، آيا نبايد نتيجه گيري کنيم که درون آن ساختمان کارخانهاي وجود دارد و بر اساس برنامه معيني مشغول توليد است؟ ساختار بيروني نورون نشان ميدهد که اين سلول ميخواهد با جهان اطراف خود ارتباطات فعالي داشته باشد، لذا در درون آن ضرورتا بايد حوادثي در شرف وقوع باشد که ايجاد ارتباط با جهان خارج نيز از مقتضيات حوادث دروني آن است. طبيعي است که ابزارهاي لازم براي اکتشاف ساختار دروني سلولهاي عصبي به خوبي فراهم است و ميکروسکوپهاي الکتروني و ساير تجهيزات پيشرفته مهندسي پزشکي دريچه واضحي به دنياي دروني نورونها ميگشايند.
برخي از پژوهشگران اين رشته، معتقدند که فعاليتهاي بيشمار ذهن، در ساختارهاي پيچيدهاي صورت ميگيرد که درون سلول عصبي جاي دارند. اين تفکر انگيزههاي متعددي دارد که يکي از مهمترين آنها مطلبي است که به سهولت نميتوان آن را ناديده گرفت. در موجودات تک سلولي که فاقد هر نوع نورون و سيناپس و امثال آنند، رفتارهائي مشاهده ميشود که شباهت زيادي به پردازش اطلاعات و حتي يادگيري دارد. مثلا موجود تک سلولي موسوم به Paramecium از گروه «مژکداران» را در نظر ميگيريم که معمولا در آبهاي شيرين زندگي ميکند. براي اين که اين سلول در آب به طرف جلو حرکت کند، بايد مژکهاي آن به صورت هماهنگ تحت زاويه معيني به طرف عقب ضربه بزنند که نتيجه آن حرکتي مارپيچي در امتداد محوري نامرئي است. سلول ميتواند ضمنا با ضربات مژکهاي خود به طرف جلو به صورت هماهنگ، در جهت عقب نيز حرکت کند. هنگامي که پارامکيوم به جسم جامدي برخورد ميکند، با حرکت مژکهاي خود به طرف عقب حرکت ميکند. آنگاه ضمن اين که مسير خود را کمي منحرف ميکند، مجددا به طرف جلو حرکت ميکند. اگر مجددا به جسم جامد برخورد کند، اين کار را مرتبا تکرار خواهد کرد تا جسم مذکور را دور بزند. پارامکيوم از ميکروارگانيزمهائي مثل باکتريها، خزهها و مخمرها تغذيه ميکند و نحوه جذب و هضم غذا و توزيع آن در بدنه سلول و دفع مواد زائد مکانيزمهاي ظريفي دارد. آزمايشهاي به عمل آمده در خصوص رفتارهاي يادگيري پارامکيوم حاکي از آنند که اين موجود تک سلولي قادر است ضمن تأثير پذيرفتن از شوکهاي الکتريکي، بين دو نوع سطح درخشندگي محيط تفاوت قائل شود و محيط امن را انتخاب نمايد. ارتباط اين سلولها با سلولهاي همنوع خود از طريق امواج الکترومغناطيسي طي آزمايشهاي دقيقي به اثبات رسيده است. همه محققين اين رشته بر وجود رفتارهاي مذکور قائل هستند. حال پرسيدني است که آيا يک موجود تک سلولي بدون دارا بودن نورون يا اجزاء آن مانند آکسون و سيناپس، چگونه قادر است اين همه پردازش اطلاعات و رفتارهاي سنجيده و حتي قابليت يادگيري را از خود نشان دهد؟ لذا بايد کانونهاي پردازش اطلاعات در مغز انساني را نيز نه صرفا در نورونها و ارتباطات شيميائي آنها، بلکه در ساختارهاي پيچيده درون نورونها جستجو کرد.

موجود تک سلولی موسوم به پارامکيوم که رفتارهای حرکتی و قابليتهای يادگيری آن، پردازش اطلاعات در مقياسی بسيار ريزتر از نورون را مطرح ميکند.
مطلب عجيب عبارت از آن است که حتي اگر مغز را با يک کامپيوتر مقايسه کنيم، مصرف انرژي اين کامپيوتر عليرغم قدرت محاسباتي بسيار بالاي آن در سطحي بسيار نازل و حدود ۲۵ وات (ژول در ثانيه) است که شايد بخش مفيد آن نيز صرفا ۱۰ وات باشد. مغز تقريبا ۲ درصد وزن بدن را تشکيل ميدهد، اما ۲۰ درصد اکسيژن مصرفي بدن را به خود اختصاص ميدهند. اين امر از ديد مهندسي امروز شگفت انگيز است و هنوز در علوم مهندسي کامپيوتر يک روش عملي براي نگهداري و پردازش اين مقدار اطلاعات بالا ضمن مصرف انرژي در چنين سطح پائيني بعيد مينمايد. اگر ميزان مصرف انرژي به اذاي هر «دروازه منطقي» يا gate را بر اساس اين رقم محاسبه کنيم، به فرض وجود ۱۰۰ ميليارد سلول عصبي در مغز و به فرض آن که هر سلول عصبي را در حکم يک دروازه منطقي فرض کنيم، به رقمي در حد ۱۰۰ «پيکووات» (هر پيکو وات برابر يک ميليونيم يک ميليونيم وات) ميرسيم. و اگر در نظر بگيريم که هر سلول عصبي از طريق حدود ۱۰۰۰ سيناپس با سلولهاي ديگر ارتباط اطلاعاتي دارد، به اين نتيجه ميرسيم که مصرف انرژي سيناپسها به عنوان دروازههاي اطلاعاتي (gate) در حد يک دهم پيکو وات است. اين کميت واقعا يک کميت کوانتيک محسوب ميشود و در مرز عدم حتميت مکان و انرژي قرار دارد. دانشمندان ميزان انرژي مصرفي هر سلول بدن انسان را نيز در حد ۱ پيکووات محاسبه کردهاند. در تکنولوژي پيشرفته امروزي کامپيوترها در بهترين صورت سخن از «نانو وات» (يک ميليارديم وات) به اذاي هر دروازه اطلاعاتي ميرود که ۱۰۰۰۰ مرتبه بيشتر از قدرت مصرفي دروازههاي منطقي مفروض مغز يعني سيناپسها است. از اينجا چنين تصوري سر بر ميآورد که مکانيزم نگهداري و پردازش اطلاعات در مغز ممکن است ماهيتي کوانتيک داشته باشد. اگر چنين باشد، علم مغزشناسي بايد در درجه نخست محمل اين نوع اطلاعات در مغز را رديابي کند و ثانيا جايگاه پديدههاي کوانتيک را نيز در آن مشخص نمايد که در اين خصوص سخن خواهيم گفت.
در باره اصل آنتروپيک
وَخَلَقَ كُلَّ شَيْءٍ فَقَدَّرَهُ تَقْدِيرًا. (الفرقان: ۲)
يکي از مسائل بنيادين فلسفه که قدمتي بسيار ديرينه دارد، عبارت از آن است که آيا جهان با اين منظور و مقصود به وجود آمده است که موجود زنده بتواند دير يا زود در آن تکوين يابد و بتواند خود و جهان را مورد مشاهده و شناخت قرار دهد، يا اين که موجود زنده برحسب تصادف در جهان ظاهر شده است؟ برخي از متفکرين معتقدند که جهان داراي صفات معيني است که اين فکر را در انسان القاء ميکند که پيدايش موجود زنده و تکامل آن جنبهاي محوري در تکوين جهان داشته و «علت فعليت غائي» آن است. اين مسأله در فيزيک و فلسفه «اصل آنتروپيک» نام گرفته است که چون کلمه يوناني «آنتروپوس» به معناي «انسان» است، ميتوان اصل آنتروپيک را با عبارت «اصل جهان انسان محور» نيز بيان کرد.
اين اصل براي نخستين بار در سال ۱۹۷۳ در جريان برگزاري پانصدمين سال تولد کوپرنيک توسط دانشمندي موسوم به براندون کارتر در لهستان عنوان گرديد. علت گرايش و توجه دانشمندان به اين اصل نکته ظريف و حساسي است که به بيان آن خواهيم پرداخت، اما پيشاپيش به يک توضيح نياز داريم. ميدانيم که حيات شناخته شده در جهان با محوريت اتم کربن شکل گرفته است و دلائل نيرومندي وجود دارد حاکي از اين که حيات در هر نقطه ديگر جهان نيز صرفا ميتواند يا ميتوانست بر محوريت اتم کربن شکل بگيرد. اما تئوريهاي تکوين فيزيکي جهان از مرحله بيگ بنگ به بعد و محاسبات علمي مربوطه همگي حکايت از آن دارند که شکل گيري اتم کربن در جهان امر بسيار حساسي بوده است که در صورتي که شرائط اندکي متفاوت بود، ممکن بود که ظهور اتم کربن در جهان به طور کلي منتفي شود. ما در باره اين موضوع با تفصيل بيشتري سخن خواهيم گفت، اما اين تنها نکته حساس و کليدي در مورد تکوين حيات نبوده است.
تمام کساني که با دانش عمومي فيزيک آشنائي دارند، آگاهند که در اين علم سخن از بعضي «ثوابت» يا «کميتهاي ثابت جهاني» در ميان است. ضريب جاذبه عمومي نيوتون، نسبت جرم الکترون و پروتون، سرعت نور، و غيره از نمونههاي اين ثوابت محسوب ميشوند. شکي نيست که اگر مقدار اين ثوابت با آنچه که در علم فيزيک شناخته شده است، اندکي متفاوت بود، حرکت ماده و منظره عمومي جهان نيز اندکي متفاوت مينمود. مثلا اگر تصور کنيم که جاذبه زمين اندکي بيشتر يا کمتر از مقدار موجود باشد، وزن بدن انسانها به همان نسبت بيشتر يا کمتر خواهد بود و ممکن است همين امر در شکل حرکت انسانها تأثير محسوسي داشته باشد و آنها بتوانند خود را به نحوي از انحاء با موقعيت جديد هماهنگ کنند، چنانکه جمعيتهاي انساني ساکن اقليمهاي مختلف نسبت به محيط خود سازگاري دارند و تغيير محيط زندگي آنها ممکن است عوارض سوئي برايشان داشته باشد.
اما قضيه در مورد تکوين جهان بسيار متفاوتتر است. حقيقت امر آن است که طبق محاسبات علمي موثق، اگر مقدار ثوابت فيزيکي با مقدار شناخته شده اندکي متفاوت ميبودند، تاريخ تکوين جهان به طور بنيادين با آنچه که تا کنون شناختهايم، کاملا متفاوت ميبود و ممکن بود شرائط مناسبت براي ظهور موجود زنده به طور مطلق منتفي شده باشد. چنانکه گفتيم، ظهور موجود زنده مستلزم شکلگيري اتم کربن به مقدار فراوان در کائنات بوده است. دانشمندان با محاسبات علمي پيچيده و موثق کاملا متقاعد شدهاند که اگر ثوابت با مقدار شناخته شده اندکي متفاوت ميبودند، نه تنها شکلگيري اتم کربن، بلکه فرصت شکلگيري انواع عناصر طبيعي ديگر نيز کاملا منتفي ميشد و ظهور موجود زنده در کائنات مطلقا غير ممکن ميگرديد.
امروزه همه دانشمندان بر تئوري «بيگ بنگ» اعتماد دارند. بعد از شروع اين حادثه در حدود ۱۴ ميليارد سال پيش، جهان با سرعت معيني شروع به انبساط کرد. نيروي جاذبه ماده در تنظيم اين انبساط موثر بود و اثر بازدارنده داشت. اگر جاذبه کمتر يا بيشتر از مقدار شناخته شده آن بود، سرعت انبساط جهان يا بسيار بيشتر يا بسيار کمتر از مقداري بود که واقعا روي داده است. در حالت اول يعني انبساط افراطي جهان، از آنجا که غلظت عمومي ماده در جهان بسيار کاهش پيدا ميکرد، به دلائلي که خواهيم گفت، حوادثي در نحوه تکوين ستارگان روي ميداد که در نتيجه آن، شکل گيري اتمهاي سنگينتر از هيدروژن و هليوم در جهان عملا غير ممکن ميشد و شکلگيري آن تنوع عناصر مادي که براي تکوين حيات ضروري است، به طور کامل منتفي ميشد. اين حالت ضمنا متضمن آن بود که عمر جهان بسيار طولانيتر باشد. درحالت دوم يعني انبساط محدود جهان، با اين پديده مواجه ميشديم که تراکم ماده براي تکوين ستارگان افزايش پيدا ميکرد و در نتيجه نهايتا جهاني داشتيم با ابعادي کوچکتر و داراي ستارگاني بزرگتر با درخشندگي بيشتر و عمر کوتاهتر که نهايتا با ريزش مجدد در همديگر موجب ميشدند که جهان مجددا در يک نقطه متمرکز شود. در چنين جهاني هيچ نوع منظومه شمسي مساعد براي تکوين حيات امکان شکلگيري نداشت و تکوين حيات حد اکثر ميتوانست تا تکوين اسيدهاي آمينه پيش برود.
چنانکه ديديم سنّ جهان نيز تابعي از ضريب جاذبه عمومي است، و اين امر در مسير تکوين آن اثري تعيين کننده داشته است. مثلا اتمهاي سنگينتر نظير کربن نياز به زمان طولانيتري براي ظهور دارند. خواهيم ديد که شکلگيري عناصر سنگين و انتشار آن در جهان مستلزم وجود ستارگاني است که به «سوپرنوا» معروفاند. سوپرنواها حوادث نادري محسوب ميشوند. محاسبات نشان ميدهند که سن شناخته شده جهان يعني ۱۴ ميليارد سال، براي وقوع سوپرنوا به تعداد کافي ضرورت داشته است، تا عناصر سنگين بتوانند به مقدار کافي توليد و در کائنات منتشر شوند. بنابر اين تکوين عناصر سنگينتر در جهان حقيقتا با اين امر وابستگي حساسي داشته است که سن جهان به قدر کافي طولاني باشد.
تا اينجا بيان کرديم که شکل گيري شرائط مساعد براي تکوين حيات با ثوابت فيزيکي در ارتباط تنگاتنگ بوده است. اما يکي دو مسأله حساس را هنوز بيان نکردهايم. اولا همه اين ثوابت که به نحوي صفات جهان را تعريف ميکنند، در زمانهاي مختلف و طي پروسههاي جداگانهاي کشف و شناسائي شدند و در نهايت، هنگامي که همه آنها را در يک نظر مورد مطالعه قرار دادند، متوجه شدند که مجموعه اين ثوابت دقيقا داراي چنان مقاديري هستند که شکلگيري شرائط مناسب براي تکوين حيات را ممکن ميکردهاند. ممکن است کسي بگويد که اگر فاصله زمين از خورشيد کمي بيشتر يا کمتر بود، شکل گيري حيات بر روي آن غير ممکن ميشد، که حکمي صحيح است. اما اين نوع محدوديتها در تکوين حيات به طور اعم مانعي ايجاد نميکنند، زيرا اگر شرائط در کره زمين براي تکوين حيات مساعد نبوده باشد، چنين شرائطي ممکن بود در يکي از سيارات بيشمار کهکشان راه شيري يافت بشود. اما آنچه در اصل آنتروپيک روي آن تأکيد ميشود، پارامترهائي است که صفات عمومي جهان را به نحوي تعيين ميکنند که بر تکوين حيات در کل کائنات و در تمامي زمانها اثري تعيين کننده و قطعي ميگذاشت.
اما نکته اصلي در مورد اصل آنتروپيک صِرف اين وابستگيها نيست، بلکه شدت و حساسيت اين وابستگيهاست. دانشمندان ضمن محاسبات پيچيده مبتني بر تئوريهاي کيهانشناسي ثابت کردهاند که تکوين جهان به نحوي که ظهور موجود زنده در آن ممکن باشد، نه تنها با مقادير شناخته شده ثوابت ارتباط داشته است، بلکه اين ارتباط بسيار حساس و شکننده بوده است، به نحوي که يک تغيير بسيار جزئي در يکي از اين ثوابت، ميتوانست تفاوت فاحشي در نحوه تکوين جهان به وجود آورد و ظهور حيات را به صورت مطلق منتفي نمايد. براي کمک به فهم مسأله، يک ساختمان مرتفع را در نظر بگيريد و يک تير چوبي را نيز مجسم کنيد که آن را با دقت روي زمين همواري به صورت عمودي قرار داده و تعادل آن را تأمين نمودهايم. هم ساختمان مرتفع و هم تير چوبي اينک هر دو در حالت تعادل قرار دارند. اما نسيمي حساس ميتواند تعادل تير چوبي را بر هم زند، در حالي که ساختمان مرتفع در مقابل توفان هم تعادل خود را حفظ ميکند. وابستگي نحوه تکوين جهان به مقدار ثوابت شباهت زيادي به مثال تير چوبي دارد، يعني اگر مقدار يکي از ثوابت صرفا به ميزان ناچيزي از مقدار شناخته شده متفاوت ميبود، تغييرات فاحشي در نحوه تکوين جهان روي ميداد و ظهور حيات مطلقا غير ممکن ميشد. از بين تمامي مقادير قابل تصور که ثوابت فيزيکي ميتوانستند داشته باشند، به نظر ميرسد که همه آنها با دقتي حساب شده و وسواس زياد در حدي تثبيت شدهاند که براي ظهور حيات ضرورت داشته است. اين حساسيت فوقالعاده و هارموني عجيب بين ثوابت را که منجر به تفاوتهاي بنيادين در تکوين بعدي جهان تا ظهور موجود زنده ميشود، نميتوان امري تصادفي به حساب آورد. همين امر موجب شده است که بسياري از دانشمندان بر چنين عقيدهاي روي بياورند که جهان بدوا با مقصود معيني براي تکوين حيات «تنظيم دقيق» يا fine-tune (کوک) شده است. استفن هاوکينک فيزيکدان برجسته انگليسي در اين باره ميگويد: «قوانين علم بدان صورت که امروزه با آنها آشنائي داريم، ما را با تعدادي ثوابت فيزيکي آشنا ميکنند، مانند مقدار بار الکتريکي الکترون و نسبت جرم الکترون به پروتون و غيره. مطلب مهم اين است که به نظر ميرسد مقدار اين ثوابت چنان با دقت تنظيم شدهاند که ظهور حيات را امکان پذير نمايند».
هر يک از عناصر طبيعي در شرائط معيني در طبيعت ساخته ميشود. مثلا بخش اعظم هليوم که جرم بخش بزرگي از جهان هستي راتشکيل ميدهد، در ۱ الي ۳ دقيقه اول بعد از شروع بيگ بنگ طي يک فرآيند هستهاي و در درجه حرارتي معادل حدود ۱ ميليارد درجه کلوين سنتز شده است. بخش اعظم اتمهاي هيدروژن موجود در جهان که فراوانترين عنصر شناخته شده است (حدود ۷۵ درصد جرم جهاني) نيز در دقائق اوليه بعد از شروع بيگ بنگ از طريق نوکلئوسنتز ساخته شده است. در طول حادثه بيگ بنگ هيچگونه اتم کربن ساخته نشده است، زيرا انبساط سريع در لحظات اوليه بعد از بيگ بنگ موجب شده بود که درجه حرارت از حدي که براي «جوش هستهاي» ضرورت دارد، کمتر بشود. لذا کاهش سريع درجه حرارت اجازه چنين سنتزي را نميداده است. چنانکه پيش از اين متذکر شديم، توليد اتم کربن در جهان متضمن پروسه پيچيدهاي بوده است. اينک نحوه توليد اين عنصر را با موشکافي بيشتري مرور ميکنيم. اتم کربن در درون ستارههاي موسوم به «غول پيکر» در درجه حرارت بسيار بالا (حدود ۱۰۰ ميليون درجه کلوين) از جوش هستهاي سه ذره آلفا (هسته اتم هليوم) حاصل ميشود. اين فعل و انفعال که «پروسه سه جانبه آلفا» نام گرفته است، داراي دو مرحله است. در مرحله اول دو ذره آلفا به هم جوش ميخورد و يک ايزوتوپ بريليوم-۸ حاصل ميشود. اين ايزوتوپ سپس با اتم هليوم ديگري جوش ميخورد و از اين طريق يک اتم کربن حاصل ميشود. نارسائي جدي اين نظريه در آن است که بر اساس آن صرفا مقدار بسيار ناچيزي اتم کربن ميتوانست توليد شده باشد و اين نظريه عملا نميتواند پاسخگوي وجود مقدار انبوه کربن در طبيعت باشد. در دهه ۱۹۵۰ يک دانشمند انگليسي موسوم به Fred Hoyle براي رفع اين نارسائي فرض کرد که بايد يک مکانيزم تشديد در توليد اتمهاي کربن موثر بوده باشد. وي در تلاش براي حل اين معضل، نوعي تشديد کوانتيک را صرفا به صورت تئوريک و به منظور تدوين يک سناريوي ضروري براي توليد کربن در ستارگان به مقداري که عملا در طبيعت مشاهده ميشود، را پيش بيني کرد. وي متوجه شده بود که براي اين که اتم کربن از طريق فعل و انفعال هستهاي با ترکيب سه ذره آلفا در درجه حرارت حدود ۱۰۰ ميليون درجه کلوين ساخته شود، علاوه بر وجود هليوم کافي، بايد يکي از حالات تحريک شده هسته کربن نيز قابل تصور باشد که سطح انرژي آن دقيقا در حد ۶۵/۷ مگاالکترونولت است. انحراف از اين مقدار به يکي از دو فاجعه در تخريب سناريوي بعدي تکوين جهان ميانجامد که شرح آن را خواهيم ديد. هويل ميدانست که پروسه آلفا در درون خود چيزي شبيه به يک «تنظيم دقيق» يا fine tune دارد. نه تنها توليد کربن، بلکه توليد حدود ۲۰ عنصر ديگر فعال در تکوين حيات با اين فعل و انفعال پيوند سرنوشتسازي دارند. چنانکه گفتيم، در مرحله اول فعل و انفعال آلفا، دو هسته هليوم جوش ميخورند و يک ايزوتوپ بريليوم-۸ ساخته ميشود که بسيار ناپايدار است. اين ايزوتوپ سپس با هسته هليوم سوم ترکيب ميشود و يک اتم کربن به اين ترتيب ساخته ميشود. مسأله اينجاست که ايزوتوپ بريليوم-۸ بسيار ناپايدار است و نميتواند بيش از
۲۶x۱۰-۱۷
ثانيه به موجوديت خود ادامه دهد و به سرعت مجددا به دو اتم هليوم تجزيه ميشود. از اينرو فعل و انفعال نميتواند با سرعت کافي جريان پيدا کند و در نتيجه توليد اتم کربن از اين راه به مقدار مطلوب قابل تصور نيست. فرد هويل با در نظر گرفتن اين کاستي، مکانيزمي را در ذهن خود پرورانده بود که ميتوانست توليد اتم کربن در فعل و انفعال آلفا را به طور چشمگيري افزايش دهد. وي فرض کرد که اگر يک حالت تحريک کوانتيک براي اتم کربن وجود داشته باشد که سطح انرژي آن دقيقا با مجموع سطح انرژي ايزوتوپ بريليوم-۸ و هليوم برابري کند، توليد کربن در اين فعل و انفعال ميتواند به نحو چشمگيري (در حدود ۱۰ ميليون برابر) افزونتر باشد. در واقع وجود چنين رزونانسي به ايزوتوپ بريليوم-۸ اجازه ميدهد که در عمر بسيار کوتاه خود فرصت جوش خوردن با يک ذره آلفا را داشته باشد. حال ببينيم با افزودن اين نکته به نظريه قبلي، پروسه توليد کربن از چه سناريوئي تبعيت ميکند. اين پروسه با دو احتمال سرنوشتساز مواجه بود. اگر ايزوتوپ بريليوم-۸ پايدار بود، به محض تحقق اولين جوش هستهاي، بلافاصله تمامي هليوم موجود از طريق جوش هستهاي به کربن تبديل ميشد. اين امر موجب آزاد شدن مقادير فوقالعاده انرژي ميشد که به انفجار ستاره ميانجاميد و مانع از ساخته شدن عناصر ديگر ميگرديد. از سوي ديگر بايد دانست که توليد کربن پايان اين فعل و انفعال نيست. اتم کربني که ساخته شدهاست، ممکن است مجددا با يک اتم هليوم برخورد کرده و به توليد يک اتم اکسيژن موجب شود که آن نيز در تکوين حيات نقشي اساسي دارد. اما اگر توليد اکسيژن با آهنگ بيشتري اتفاق بيفتد، و در نسبت کربن و اکسيژن که نسبت حساسي است، اختلال به وجود بيايد، کل فعل و انفعال آلفا مختل ميشود. لذا فعل و انفعال سه جانبه آلفا که پاسخگوي نحوي توليد عنصر کربن و ساير عناصر حياتي در کل کائنات محسوب ميشود، ميبايست از يک «تنظيم دقيق» برخوردار بوده باشد، تا در تکوين حيات مانعي بروز نکند. فراموش نکنيم که در صورت اختلال در فعل و انفعال سه جانبه آلفا، نهايتا با جهاني سر و کار خواهيم داشت که صرفا از هيدروژن و هليوم تشکيل ميشود.
وجود تشديد يا رزونانس مورد فرض فرد هويل بر اساس ۶۵/۷ مگاالکترونولت، و آن هم با دقتي نسبتا بالا، ميتوانست تأمين کننده همان «تنظيم دقيق» به شمار آيد که براي توليد کربن در مرکز ستارههاي غول پيکر ضرورت داشت. اين تشديد پديدهاي بود که علم بدان نياز داشت، اما کسي از واقعيت آن مطمئن نبود. اما اين پديده بعدها توسط ويلي فائولر در انستيتيوي تکنولوژي کاليفرنيا به روش تجربي مورد اثبات قرار گرفت که منجر به اعطاي جايزه نوبل فيزيک به وي شد و تئوري توليد کربن و ساير عناصر سنگين در مرکز ستارگان غول پيکر مقبوليت قطعي يافت. چنانکه گفتيم، اين فرايند در شرائطي روي ميدهد که درجه حرارت در حدود ۱۰۰ ميليون درجه کلوين بوده و غلظت کافي از اتمهاي هليوم نيز موجود باشد. چنين شرائطي در مرکز بعضي ستارگان با جرم ۶/۰ تا ۱۰ برابر جرم خورشيد به وجود ميآيد که مانند کورهاي براي اشتعال هستهاي عمل ميکنند و از هستههاي هليوم اتمهاي کربن توليد ميکنند.
۴۳ سال بعد از کشفيات هويل و فائولر يعني در سال ۲۰۰۰، سه دانشمند فيزيک موسوم به Oberhummer و Csoto و Schlattl در مورد اين سوال که پروسه آلفا از چه مقدار حساسيت برخوردار است و تا چه ميزان ميتوان به fine tune بودن آن عقيده داشت، دست به تحقيق زدند. مهمترين نيروي طبيعي که در اين فرايند دخيل است، يک نيروي هستهاي است که در اصطلاح محافل فيزيک بدان «نيروي شديد هستهاي » يا strong nuclear force گفته ميشود که يکي از چهار نيروي طبيعت شمرده ميشود. سوال اين بود که چه ميزان تغيير در مقدار اين نيرو ميتوانست بر سرنوشت اتم کربن و ساير اتمهاي حياتي تأثير بگذارد. اين دانشمندان با بررسيهاي خود ثابت کردند که اگر مقدار اين نيرو صرفا به ميزان ۴/۰ درصد (۴ در هزار) با مقدار شناخته شده آن متفاوت بود، شکلگيري حيات مبتني بر کربن در جهان به طور مطلق منتفي ميگرديد. اين حساسيت به قدر کافي بالاست تا بتوانيم از وجود يک مکانيزم آنتروپيک سخن بگوئيم.
![]()
فرد هويل ستارهشناس شناس انگليسي (۲۰۰۱-۱۹۱۵) که در سال ۱۹۴۶ پروسه توليد کربن در ستارگان از طريق پروسه سه جانبه آلفا بر اساس فرضيه تشديد را پيش بيني کرد که بعدها از طريق تجربي مورد تأييد قرار گرفت. وي در واقع پديدهاي را کشف کرده بود که گوئي با دقت بينظيري به نفع اتم کربن و تکوين موجود زنده طراحي شده بود. وي که تا آن هنگام خود را يک «آتئيست» معرفي ميکرد، از کشف چنين تقارني حيرت زده شد و نتوانست خود را قانع کند که چنين مطابقت کاملي ميتواند صرفا به دست نيروهاي کور طبيعي برقرار شده باشد و لذا به خدا ايمان آورد. يادآوري ميکنيم که اصل آنتروپيک در آن دوره هنوز مطرح نشده بود. وي ضمنا مخالف نظريه بيگ بنگ بود، اما جالب توجه است که اصطلاح «بيگ بنگ» را خود وي ابداع نموده است. وي اين اصطلاح را در ۲۸ مارس سال ۱۹۴۹ در حين مصاحبه با راديوي بيبيسي به زبان آورد که متعاقب آن در محافل علمي تثبيت شد. گفته ميشود که ممکن است وي اين اصطلاح را با انگيزه تحقيرآميز به زبان آورده بود.
اما آنچه در مورد توليد اتم کربن در جهان و حساسيت آن در برابر مقدار ثوابت گفته شد، در مورد بسياري از پديدههاي دخيل در تکوين حيات نيز مصداق دارد. تأثير اين ثوابت در فرمولهاي فيزيکي طوري است که تغيير جزئي در مقدار آنها ممکن است به يکي از چند تغيير وسيع در صفات جهان منجر شود، و تکوين حيات را غير ممکن سازد. بعضي از اين پيامدهاي «نامطلوب» چنيناند:
۱ – ناپايداري ساختمان همه اتمها غير از اتم هيدروژن، که اين امر منجر به اشباع جهان از اتم هيدروژن و فقدان کليه عناصر ديگر ميشود.
۲ – فقدان شرائط مساعد براي توليد اتم کربن که در شکلگيري حيات نقش محوري دارد.
۳ – فقدان ميل ترکيبي عناصر طبيعي
۴ – کاهش قابل ملاحظه سن جهان که فرصت تکوين حيات را بسيار محدود ميکند.
۵ – عدم تشکيل ستارگان، سيارات، منظومههاي شمسي و کهکشانها
۶ – وجود تشعشع زياد و جلوگيري از تکوين موجودات زنده
در ادامه بحث خود پيرامون تکوين عناصر طبيعي بايد نکته ديگري را نيز متذکر بشويم. براي اين که کربن به صورت محمل حيات در سيارات ديگر مورد استفاده قرا بگيرد، ضرورتا بايد توسط ستارگاني که در مرحله «سوپرنوا» قرار ميگيرند، به اقصي نقاط کائنات پراکنده شود. سوپرنواها ستارگاني هستند که تحت تأثير انرژي دروني خود وارد فاز انفجاري ميشوند و در مدت کوتاهي در حد چندين هفته چنان تشعشاتي از خود بروز ميدهند که گاهي مجموعه انرژي متشعشع از آنها بالغ بر يا بيشتر از تشعشعات يک کهکشان ميشود. مثلا ممکن است تشعشعات يک سوپرنوا در طول انفجار چند هفتهاي خود، از مجموع تشعشعات خورشيد در طول تمام عمر خود بيشتر باشد. بيشتر مواد موجود در ستاره سوپرنوا در اثر اين انفجار مهيب با سرعتي در حد ۳۰۰۰۰ کيلومتر در ثانيه (يعني حدود يک دهم سرعت نور) به اطراف پراکنده ميشود. سوپرنوا حادثهاي بسيار نادر است. در کهکشاني به بزرگي راه شيري حاوي حدود ۱۰۰ ميليارد ستاره، تقريبا هر ۵۰ سال يک سوپرنوا روي ميدهد و يکي از راههاي موثر ارسال عناصر سنگين به اقصي نقاط عالم شمرده ميشود. سوپرنوا بعد از طي دوره انفجاري نسبتا کوتاه ولي پيچيده خود معمولا يک »حفره سياه» و يا در حالاتي ديگر يک ستاره نوتروني از خود باقي ميگذارد. بنابر اين سوپرنواها مسئول اصلي توليد و انتشار عناصر سنگين در سرتاسر کائنات محسوب ميشوند. اما چنانکه گفتيم، سوپرنوا حادثه بسيار نادري است. براي ظهور نخستين ستارگان بعد از حادثه بيگ بنگ، زماني در حدود ۲ ميليارد سال ضروري بود. سپس زماني در حدود ۱۰ ميليارد سال ديگر نيز ضروري بود تا نخستين سوپرنوا روي دهد. از اين رو عمر جهان بايد به قدر کافي طولاني باشد (حد اقل ۱۲ ميليارد سال)، تا پروسه توليد و انتشار عناصر سنگين تحقق يابد. تازه بعد از آن نيز به زماني در حدود چند ميليارد سال ديگر نيز نياز داشتيم تا ستارگاني شبيه به خورشيد تکوين يابند. براي اين که عمر جهان به قدر کافي طولاني باشد، اما ضمنا از حدي طولانيتر هم نباشد، بسياري از ثوابت بايستي در حد تعريف شدهاي «تنظيم دقيق» شده باشند. بعضي از دانشمندان حساسيت اين «تنظيم شدگي» را در حد بسيار حيرت انگيزي محاسبه کردهاند. مثلا گفته ميشود که سرعت انبساط اوليه جهان بعد از شروع بيگ بنگ ميبايست با دقت
۱ جزء در ۱۰۵۵ جزء
تنظيم شده باشد تا جهان بعد از شروع بيگ بنگ مجددا در خود ريزش نکند و ضمنا انبساط افراطي نيز پيدا نکند. هر يک از اين دو حالت به لغو کامل احتمال بروز «شرائط مساعد حيات» ميانجاميد. استيون واينبرگ (۱۹۳۹) فيزيکدان آمريکائي و برنده جايزه نوبل فيزيک طي مقالهاي در مجله سايينتيفيک امريکن ضمن اشاره به بعضي از تنظيمات آنتروپيک در ثوابت طبيعت، به نکتهاي در خصوص «انرژي خلأ» اشاره ميکند که حيرت انگيز است (بحث پيرامون انرژي خلأ را به فرصتي ديگر موکول ميکنيم). به نظر وي مقدار اين انرژي از دقتي در حد ۱۲۰ رقم بعد از مميز برخوردار است و اگر آخرين رقم اعشاري اين کميت به اندازه يک واحد متفاوت باشد، چنان تأثيري بر حادثه بيگ بنگ و رفتار متعاقب جهان خواهد داشت که تکوين حيات براي هميشه منتفي خواهد شد. به نظر وي در چنين صورتي يکي از دو حادثه نامطلوب واقع ميشد. يا جهان يک سيکل کامل انبساط و انقباض را طي ميکرد و پيش از آن که حيات فرصت ظهور پيدا کند، کاملا در خود فروميريخت، و يا دچار چنان انبساط سريعي ميشد که کهکشانها و ستارگان فرصت تکوين پيدا نميکردند. اين بدان معني است که در اين مورد با دقتي در حد
يک جزء در ۱۰۱۲۰جزء
مواجهيم. بعضي از دانشمندان اين نوع محاسبات و حساسيتهائي در اين مقياس را غير معقول توصيف ميکنند، اما هنوز هم به fine tune بودن جهان اعتقاد دارند، زيرا مطالعه مجموعه عواملي که تثبيت و تنظيم دقيق مقدار آنها براي ظهور شرائط مناسب حيات ضرورت دارند، نشان ميدهد که اگر ظهور اين شرائط مناسب را صرفا ناشي از تصادف و شانس بدانيم، احتمال چنين شانسي معادل يک تريليونيم يک تريليونيم يک درصد است. از آنجا که وجود حدود يک تريليون کهکشان در جهان تخمين زده شده است و هر کهکشان حدودا حاوي ۱۰۰ ميليارد ستاره است، پس حتي يک سياره در تمام کائنات نميتواند از شانس نسبي براي تبديل شدن به گاهواره حيات برخوردار باشد.
اما مطالعات آنتروپيک کاملا آشکار ميکند که از شروع بيگ بنگ به بعد، تمامي رويدادها با تنظيم مساعدي به پيش ميروند و يکي بعد از ديگري امکان ظهور شرائط مناسب حيات را تقويت ميکنند تا در زماني در حد ۱۲ ميليارد سال ظهور نخستين موجود زنده تک سلولي عملي شود، حادثهاي که با اندکي انحراف در ثوابت جهان ميتوانست به طور ابدي منتفي بشود.
اصل آنتروپيک با نظريه بيگ بنگ ارتباط ارگانيک دارد، زيرا بسياري از حوادثي که در ضمن حادثه بيگ بنگ روي داده است، حتي هنگامي که سن جهان هنوز به ۱ ثانيه هم نرسيده بود، از تنظيم بسيار دقيق آنتروپيک تبعيت ميکرده است. همانطور که نظريه آنتروپيک تخيل نيست و بر تئوريهاي موثق فيزيکي استوار است، نظريه بيگ بنگ نيز به هيچ وجه بر تخيل استوار نيست، بلکه بر اساس نظريات موثق فيزيکي و شواهد مطمئن بنا شده است. اکثريت مردم در خصوص بيگ بنگ دچار انواع توهمات غير واقعي هستند که بايد از آنها اهتراز نمود. مثلا در منابع متعدد از اين حادثه تحت عنوان «انفجار» يا «انفجار بزرگ» ياد ميشود. اين تصور کاملا نادرست است، بيگ بنگ انفجار نبود، بلکه انبساطي بود که بعد از حدود ۱۴ ميليارد سال هنوز هم ادامه دارد. کج انديشي ديگر در مورد بيگ بنگ عبارت از آن است که تصور کنيم کل جهان به صورت يک توپ فشرده در نقطهاي از فضا قرار داشته است. در واقع قبل از شروع بيگ بنگ، خود فضا و زمان وجود نداشته است، بلکه زمان و فضا نيز محصول حادثه بيگ بنگ محسوب ميشوند و تاريخ زمان و فضا با تاريخ ماده پيوند خورده است. از اينرو مفهوم جرم و انرژي نيز در هالهاي از ابهام فرو ميرود و حتي سخن گفتن از «آغاز» هم به امري پيچيده مبدل ميشود. هيچ کس نميداند که قبل از بيگ بنگ چه وضعي حاکم بوده است و اصلا اصطلاح «قبل از بيگ بنگ» اصطلاحي بسيار مبهم شمرده ميشود. اما مشاهداتي که بر تئوري بيگ بنگ صحه ميگذارند متعددند، از جمله:
۱ – به نظر ميرسد که همه کهکشانها با سرعتي متناسب با فاصله آنها در حالت گريز از همديگرند. واقعيت اين پديده که به «قانون هابل» معروف است، از مطالعه طيف کهکشانها مورد تأييد قرار ميگيرد که تمايل نسبي به طرف «قرمز» از خود نشان ميدهند.
۲ – بنا بر تئوري بيگ بنگ، جهان در ابتدا از درجه حرارت بسيار بالائي در حد يک ميليارد درجه کلوين برخوردار بوده است که حتي موجب ميشده است تا حرکت حرارتي ذرات قابل مقايسه با سرعت نور و در نتيجه تابع قوانين نسبيت باشد. اين درجه حرارت با ادامه انبساط جهان شروع به کاهش کرد و در مرحله معيني، در حدود چند صدهزار سال بعد از شروع بيگ بنگ فعل و انفعالات معيني روي داد که موجب بروز طيف معيني از تشعشعات مايکروويو گرديد. فيزيکدانها از مفهومي موسوم به «درجه حرارت تشعشع» استفاده ميکنند. طبق محاسبات، تشعشع مايکروويو اوليه، به فرض صحت نظريه بيگ بنگ، اينک بايد در جهان به صورت يکنواخت پراکنده بوده و ضمن «خنک شدن» به حدود ۷/۲ درجه کلوين رسيده باشد. درجه حرارت تشعشع يک مفهوم قراردادي است که با فرض اين که تشعشع مذکور از يک جسم سياه با دماي خاصي ساطع شده باشد، بدان اطلاق ميشود. لذا بايد بتوان بقاياي اين تشعشعات را به نحوي از انحاء در جهان مشاهده کرد. در سال ۱۹۶۵ کيهانشناسان مشهور آرنولد پنزياس و رابرت ويلسون اين تشعشع زمينهاي را با شاخص ۷۲۵/۲ درجه کلوين کشف و ضبط کرده و به خاطر اين کشف تقريبا تصادفي، جايزه نوبل فيزيک را به خود اختصاص دادند. اين کشف يکي از شواهد بسيار نيرومند در جهت تأييد نظريه بيگ بنگ بود و صحت آن را قطعي کرد.
۳ – فراواني نسبي عناصر سبک مانند هليوم و هيدروژن در جهان که در فاز اوليه بيگ بنگ توليد شدهاند، با تئوري بيگ بنگ سازگاري بسيار بالائي دارد.
حادثه بيگ بنگ حادثهاي «منفرد» شمرده ميشود، بدين معني که سخن از زمان و فضا و ماده و انرژي و قوانين فيزيکي مقدم بر اين حادثه خالي از موضوعيت است. حوادثي که در طول اين سناريو به وقوع پيوسته است، مانند توليد بخش اعظم اتمهاي هليوم موجود در کائنات، را نميتوان در هيچ کارخانهاي تقليد کرد. با اين حال سير حوادث بعد از شروع بيگ بنگ يکي بعد از ديگري، يعني از همان لحظهاي که سن جهان هنوز از
۱۰-۴۳ ثانيه
تجاوز نکرده بود، تا کنون که جهان سني در حدود ۱۴ ميليارد سال دارد، در مسيري مشخصا «آنتروپيک» سير کرده است. هنگامي که تک تک اين حوادث را مطالعه ميکنيم، بر ماهيت آنتروپيک آنها واقف ميشويم، اما آنچه بسيار مهمتر است، آن است که مجموعه حوادث آنتروپيک که به صورت متوالي روي ميدادهاند، ماهيت هارمونيک بسيار بالائي به سير تکوين جهان ميدادهاند که سرشتي آشکارا «آنتروپيک» دارد و گوئي نوعي سناريو در جريان بوده است تا جهان در نهايت و بعد از گذشت زماني در حدود ۱۲ ميليارد سال نخستين موجود زنده تک سلولي را فراهم آورد و متعاقب آن با گذشت زماني در حد يکي دو ميليارد سال ظهور موجودات هوشمند نيز امکان پذير بشود.
مجموعه ثوابت و تأثير تغييرات جزئي آنها در رفتار جهان به صورت خيلي منسجم در مقالهای(۵) از دکتر هيو راس (Hugh Ross) فيزيکداني که گرايشهاي مذهبي نيرومندي دارد، تشريح شده است که ديدگاه نسبتا جامعي براي فهم مسأله ميگشايد.
متأسفانه در خصوص اصل آنتروپيک امکان آزمايش و نتيجهگيري در حد صفر است و دانشمندان صرفا با تکيه بر مدلهاي کيهانشناسي و نظريات معتبر علمي مانند مکانيک کوانتوم ميتوانند رفتار جهان را، در صورت متفاوت بودن بعضي از ثوابت جهاني، به نحو مجازي شبيهسازي نمايند. با آن که انسان توانسته است کميتهاي عجيبي مانند سرعت نور را مورد سنجش قرار دهد و تئوري پيچيدهاي مانند نسبيت عام را مورد آزمايش و تصديق قرار دهد، ذرات اوليه بسيار غير عادي را توليد و مطالعه نمايد، و در خصوص بيگ بنگ شواهد عملي فراهم نمايد، اما در خصوص اصل آنتروپيک راهي جز محاسبه و شبيهسازي رياضي در اختيار ندارد. اگر ميتوانستيم در اين مورد دست به آزمايشي بزنيم، ميبايست جهان را با روش ناشناختهاي به حدود ۱۴ ميليارد سال پيش برميگردانديم و آنگاه مقدار ثوابت را با روشي ناشناختهتر تغيير ميداديم و جهان را براي انجام يک بيگ بنگ در وضعيت آماده قرار ميداديم. مهمترين تنظيمي که بايد در اين مرحله انجام ميداديم، عبارت از سرعت انبساط اوليه بود، زيرا اين عامل در تاريخ متعاقب جهان نقشي تعيين کننده داشته است. هنوز نميدانيم که در حين انجام اين آزمايش تخيلي عجيب، خود ما از چه نقطهاي ميتوانستيم نظارهگر حوادث باشيم. آنگاه بايد در هنگام شروع بيگ بنگ با دقت بر حوادث نظاره ميکرديم و سنجشهاي متعددي را اجرا ميکرديم تا رفتار جهان را، مخصوصا از هنگامي که سن آن هنوز از
۱۰-۴۳ ثانيه
فراتر نرفته بود و متعاقب آن در زماني در حدود يک ميکروثانيه تا حدود سه دقيقه بعد از شروع بيگ بنگ ثبت نمائيم، زيرا در اين فاصله زماني کوتاه بسياري حوادث تعيين کننده روي داده است که بر تاريخ تکوين بعدي جهان اثر قطعي گذاشته است. سپس ميبايست سنجشهاي خود را در طول حدود ۱۲ ميليارد سال ادامه ميداديم، و مخصوصا تعداد زيادي سوپرنوا را رصد ميکرديم تا اطمينان حاصل کنيم که آيا کربن و ساير عناصر سنگينتر از هيدروژن و هليوم تواسنتهاند به قدر کافي توليد و در جهان منتشر شوند يا نه و در ادامه آن اطمينان حاصل کنيم که آيا نخستين موجود زنده تک سلولي ظهور کرده است يا خير؟ سپس به ادامه آزمايشها و مشاهدات علمي خود براي چند ميليارد سال ديگر نيز نياز داشتيم تا مطمئن شويم که آيا موجود زنده هوشمند و مرکبي نظير انسان ميتواند ظهور بکند يا خير. ما در طول اين آزمايش خيالي چنين فرض کرديم که خود از نقطهاي فرضي شاهد حوادث هستيم. اما نبايد فراموش کنيم که خود ما نيز در طول اين سناريو ساخته ميشويم و صرفا از آن مرحله به بعد است که ميتوانيم تاحدودي بر حوادث نظاره بکنيم.اصل آنتروپيک ضمنا مورد توجه فيزيکداناني نيز قرار گرفته است که گرايشهاي مسيحي دارند و در اين بين تعداد قابل توجه دانشمندان يهودي را نيز نبايد ناديده گرفت (تعداد دانشمندان يهودي در علم فيزيک بسيار زياد است). من نميخواهم بلافاصله تئوري توطئه را پيش بکشم و حضور اين يا آن خط مذهبي در بحث آنتروپيک نيز، هر يک با انگيزه خاص خود، در ماهيت مسأله تأثيري ندارد، زيرا اين نظريه بر پايههاي علمي محکمي استوار است. ديدگاه توحيدي قرآن حکيم با انجيل و تورات موجود کاملا متفاوت و بسيار متعالي است، با اين حال ما هرگز نبايد به دنبال اين نظريه باشيم که قرآن حکيم را سرچشمه علومي نظير علم پزشکي، مکانيک کوانتوم يا هر علم ديگري بشناسيم. قرآن کتاب هدايت و رستگاري است و جهان بيني مومنين را به سوي حقيقت مطلق معطوف ميکند. اما اشارات حيرت انگيزي در آن وجود دارد که آشکارا بر اصل آنتروپيک صحه ميگذارند:
الَّذِي لَهُ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلَمْ يَتَّخِذْ وَلَدًا وَلَمْ يَكُن لَّهُ شَرِيكٌ فِي الْمُلْكِ وَخَلَقَ كُلَّ شَيْءٍ فَقَدَّرَهُ تَقْدِيرًا. که او را است سلطنت آسمانها و زمين و پسري ندارد و کسي شريک سلطنت او نيست و همه چيز را آفريد و ميزان و تناسب را در خلقت خود برقرار کرد. (الفرقان: ۲)
... وَكُلُّ شَيْءٍ عِندَهُ بِمِقْدَارٍ. و نزد او هر چيزي را اندازه و مقداري است. (الرعد: ۸)
إِنَّا كُلَّ شَيْءٍ خَلَقْنَاهُ بِقَدَرٍ. ما همه چيز را به مقدار و تناسب آفريديم. (القمر: ۴۹)
... قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِكُلِّ شَيْءٍ قَدْرًا. خداوند براي هر چيزي مقدار قرار داده است. (الطلاق: ۳)
الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ طِبَاقًا مَّا تَرَى فِي خَلْقِ الرَّحْمَنِ مِن تَفَاوُتٍ فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَرَى مِن فُطُورٍ. که هفت آسمان را بر روي يکديگر آفريد، هيچ تضادي در خلقت او نميبيني، پس ديده را بگردان، آيا هيچگونه کاستي ميبيني؟ (الملک: ۳)
يَا أَيُّهَا الْإِنسَانُ مَا غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْكَرِيمِ. الَّذِي خَلَقَكَ فَسَوَّاكَ فَعَدَلَكَ. اي انسان، چه چيزي تو را نسبت به خدايت مغرور کرد، خدائي که تو را آفريد و به تو تناسب داد و در تو اعتدال قرار داد. (الانفطار: ۷-۶)
سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ الْأَعْلَى. الَّذِي خَلَقَ فَسَوَّى. وَالَّذِي قَدَّرَ فَهَدَى. حمد و ثنا بر نام خداي بزرگ تو باد، که آفريد و تناسب داد و مقدار داد و هدايت نمود. (الاعلي: ۱-۳)
خلاصه و نتيجه:
اصل آنتروپيک به هيچ وجه محصول تخيل نيست. مطالعه و محاسبه فرايندهاي متعدد فيزيکي به روش تخصصي همواره بر اعتبار و سنديت اين اصل مهم صحه گذاشته است. اگر دقت کنيم، اين اصل نوعي هماهنگي بين سختهنجاري و نرم هنجاري جهان يا «هارموني بين کل و جزء» را به نمايش ميگذارد که در مقاله پيشين آن را به قدر کافي، و عمدتا در رابطه با اتم کربن، مورد مداقه قرار داديم. به عبارت ديگر از اتم کربن گرفته تا کائنات، با تصويري از هارموني بين کل و جزء يا تناسب بين سختهنجاري و نرمهنجاري مواجهيم که ظهور و تکوين حيات ارتباطي سيستماتيک با آن دارد. آن چه به عنوان اصل آنتروپيک مطرح است، در واقع گوياي آن است که اگر ثوابت جهاني انحراف ناچيزي با مقادير شناخته شده ميداشتند، جهان به يکي از دو سمت انحرافي پرتاب ميشد: در يک حالت (مثلا در صورت انبساط بيش از حد) هژموني افراطي جزء بر کل حاکم ميگشت و در حالت ديگر (مثلا در صورت انبساط کمتر از ميزان شناخته شده) با وضعيتي مواجه بوديم که به منزله هژموني بيش از حد کل بر جزء بود. صرفا توازن بين سختهنجاري و نرمهنجاري در طرز تکوين جهان بعد از شروع بيگ بنگ بود که ظهور شرائط مساعد حيات را تضمين نموده است. اين توازن توازني از نوع شکننده بوده است و به نظر ميرسد که به شکل هدايت شده به اجرا درآمده است.
منابع مورد استفاده:
۱ – اصل کيهانشناسي انسانمحور، جان بارو، فرانک تيپلر، نشر دانشگاه آکسفورد، ۱۹۹۶
۲ – گرايش آنتروپيک، رابرت نوزيک، استاد دانشگاه هاروارد، انتشارات روتلج، ۲۰۰۲
۳ – دائره المعارف ويکيپديا، اصل آنتروپيک
۴ – ذهن جديد امپراطور، راجر پنروز، انتشارات دانشگاه آکسفورد ۱۹۹۹
۵ - نشانههائي از جهان برنامهريزي شده، دکتر هيو راس
۶ - عنصر ششم، لِن سالِن، دپارتمان تکنولوژي و فيزيک، دانشگاه برگن
۷ – ويژگي پيشبينيهاي آنتروپيک، نقدي پيرامون فرضيه فرد هويل در خصوص رزونانس کربن، هِلگه کراگ، دانشکده علوم دانشگاه آرهوس، دانمارک
هارمونی کل و جزء
ديديم که فرهنگ علمي و مهندسي طبيعت گراي امروزي اصرار بر آن دارد که گويا موجود زنده ضمن طي يک مسير تکاملي طولاني، صرفا از ماده بيجان حادث شده است. از ديدگاه فرهنگ علمي طبيعتگرا، ماده بيجان به برکت ظرفيت تکاملي خود رفته رفته به صورت خود به خودي داراي سازمان مرکب و پيچيدهاي شده و بعد از طي مسيرهاي تکاملي طولاني، به سطحي از پيچيدگي و سازمان داخلي رسيده است که به تدريج خواص موجود زنده را دارا شده است. بر مبناي اين نظريه، رويدادهاي اوليهاي که در تکوين مواد ارگانيک از مواد ساده موثر بودند، عمدتا جنبه تصادفي با درجه احتمال بسيار پائين را دارا بودند و با اين حال به علت گذشت فاصله زماني طولاني، تکوين مواد آلي پيچيده از مصالح ساده امکان پذير شده است. محاسبات علمي مبتني بر معيارهاي رايج همين فرهنگ طبيعتگرا نشان ميدهد که احتمال ظهور ماده زنده اوليه از مواد بيجان در يک سال برابر است با عدد يک تقسيم بر يک عدد چهل هزار رقمي! و از قرار معلوم چون زماني بسيار طولاني بر کره زمين گذشته است، پديدهاي که احتمال ظهورش تا اين حد ضعيف بوده است، توانسته است امکان ظهور پيدا کند. اما اگر مسأله گذشت زمان طولاني در حد چند ميليارد سال را نيز در معادلات دخالت بدهيم، باز هم احتمال تکوين نخستين سلول زنده از ماده بيجان بسيار کمتر از آن است که چيزي شبيه به ديوار چين يا يک سوپر کامپيوتر بتواند در طول سه يا چهار ميليارد سال خود به خود به وجود آيد.
ضمنا در مقالههاي پيشين ديديم که عليرغم بودجههاي تحقيقاتي ميليارد دلاري و حمايتهاي سياسي وسيع، امکان توليد مولکولهاي بنيادين حيات يعني پروتئينها از مواد شميائي ساده هنوز هم قابل تصور نيست و توليد مصنوعي سلول زنده از مواد واقعا بيجان از آن هم غير محتملتر است. اين اصل که ماده زنده صرفا از ماده زنده حاصل ميشود، در طول چندين هزار سال تاريخ مهندسي جوامع انساني هرگز نقض نشده است و در دنياي امروز نيز عليرغم ظرفيتهاي علمي و مهندسي حيرت انگيزش همچنان به عنوان اصلي موثق پابرجاست. امروزه موفقيتهاي علمي و مهندسي بشر در ساخت تجهيزات پيچيده مهندسي در سطحي حيرت انگيز و در زمينه ساخت سلول زنده يا اجزاء آن مانند پروتئين در سطح صفر مطلق است.
فرهنگ علمي طبيعتگرا دچار آفت بزرگي است که ميتوان آن را «جزءگرائي» ناميد. علم امروز گرايش عجيبي به تجزيهگرائي دارد، بدين معني که دائما سعي ميکند کل را به اجزاء تقسيم کند و چنين ميانديشد که با مطالعه رفتار و قانونمديهاي حاکم بر اجزاء ميتوان رفتار کل را تحليل کرد. انديشه تجزيهگرائي بر اين باور استوار است که کل با مجموعه اجزاء خود برابر است و بررسي رفتار کل از طريق مطالعه اجزاء آن امکان پذير است. از اين منظر اجزاء بر کل سيطره دارند و ضمن اين که هژموني خود را بر آن تحميل ميکنند، نوعي جبر از پائين به بالا، يعني از جزء به کل اعمال ميشود. اين بدان معناست که ميتوان مثلا رفتار انسان را صرفا با مطالعه سلولهاي تشکيل دهنده بدن وي و رفتار سلول را با مطالعه مولکولهاي تشکيل دهنده آن بررسي کرد. به اين ترتيب رفتار انسان را بايد تابع قيودي دانست که از طرف سلولها بر وي تحميل ميشود. از آنجا که سلول نيز از اجزاء ريزتري مانند مولکولهاي پروتئين تشکيل ميشود، پس خود تحت قيودي است که از طرف مولکولهاي مذکور بر آن تحميل ميشود و به اين ترتيب به ريزترين ساختار ماده ميرسيم که قاعدتا بايستي کمينگاه اراده را نيز (به فرض وجود) در آنجا جستجو کرد. تجزيهگرائي مکتبي متکي بر نفي اراده انسان است، اين «کوشش براي نفي اراده انسان» ظاهرا چندان هم مسير آساني نيست، زيرا هر قدر به ساختار ماده بسيط و بيجان و ذرات اوليه نزديکتر ميشويم، رفتارهاي کوانتيک مشهودتر ميشوند و لذا ما را از تفکر جبري دور ميکنند. هرچند رفتار ذرات اوليه از منظر فيزيک کوانتوم مبتني بر عدم حتميت بوده و مقيد در مدار جبريت نيست، اما نميتوان اين را معادل اراده دانست. نفي جبريت در يک سيستم به يکي از دو مفهوم ميانجامد: يا سيستم ماهيتي آنارشيستي دارد و يا از اراده برخوردار است. به عبارت ديگر ورود به حوزه ذرات اوليه رفتار انسان را از قيود جبري تا حدودی آزاد ميکند، اما در اثبات اراده ناتوان است. يعني سيستم ارادي قطعا تا درجه معيني از قيود جبريت رهاست، اما هر سيستمي که از قيود جبريت رها شده باشد، نميتواند سيستمي ارادي محسوب شود. پس به طور خلاصه عکس جبر همواره اختيار نيست. عکس جبر در سيستمهاي بيجان صرفا نوعي عدم حتميت در رفتار و يا نوعي آنارشيزم بوده و به هيچ وجه به معناي اختيار نيست. اما عکس جبر در موجودات زنده هوشمند ميتواند نوعي اراده تلقي شود که چنانکه خواهيم ديد، از تعامل جزء و کل و هارموني بين آن دو حاصل ميشود و درجه و ميزان کارائي آن با درجه رشد قواي دماغي و طرز تفکر و جهان بيني در ارتباط است.
گرايش ديگري در علم وجود دارد که بر اهميت و هژموني «کل» تکيه دارد و چنين ميانديشد که کل بسي فراتر از مجموعه اجزاي خود بوده و جبريت از کل به جزء و يا از بالا به پائين اعمال ميشود. اين طرز تفکر، ضمن اين که حاوي رگههاي نيرومندي از حقيقت بوده و در توجيه رفتار سيستمهاي جاندار و بيجان کارائي بسيار بالاتري را داراست، چنانکه به مسير افراط بلغزد، بازهم دچار تناقض ميشود. طبيعي است که هر چه ماده پيچيدهتر و مرکبتر ميشود، قوانين جديدي وارد صحنه ميشوند که در مورد ماده بسيط يا وجود نداشتند يا مشهود نبودند. عبور از جزء به کل صرفا جنبه کمي ندارد، بلکه در اين مورد با تغييراتي در سازمان دروني ماده مواجهيم. اگر تجمع ذراتي موسوم به پروتون، الکترون و نوترون موجب پيدايش اتم کربن ميشود، ما نميتوانيم اتم کربن را برابر با مجموعه ذرات ياد شده بينگاريم. اگر ذرات ياد شده بدون هيچ نظم و ترتيب خاصي در مجاورت هم قرار گرفته بودند، شايد ميتوانستيم آن مجموعه را به تقريب برابر با مجموعه اجزاء بدانيم. اما اتم کربن عبارت است از مجموعه همان اجزاء به اضافه کيفيتي جديد که در اجزاء وجود نداشت. اين کيفيت جديد عبارت است از سازمان داخلي اتم کربن که نوعي آلگوريتم است. هژموني کل بر اجزاء موجب جلوگيري از تلاشي خودبهخودي سيستم شده و بر حفظ هويت آن اصرار ميکند و از اينرو نوعي از جبريت را بر سيستم تحميل ميکند که ميتوان آن را «جبر هويتي» ناميد که کم و بيش در مورد همه سيستمها قابل مشاهده است. مثلا اتم کربن همواره ترجيح ميدهد که به صورت اتم کربن با سازمان داخلي و آلگوريتم خاص خودش باقي بماند، هرچند بعضي نيروها ميتوانند آن را متلاشي کرده و هويت آن را تغيير دهند. جبر هويتي در مورد موجودات بيجان در حد اقل ممکن قرار دارد، زيرا آنها در مقابل نيروهاي تغيير دهنده مقاومت کمتري نشان ميدهند و تحت تأثير نيروهاي معيني دچار انحطاط و تلاشي ميشوند. موجودات زنده، حتي سادهترين نوع آن يعني موجود زنده تک سلولي از استعدادهائي مانند تغذيه و توليد مثل و نظام دفاعي برخوردارند که صيانت از نفس را براي آنها امکانپذير ميکند و موجب ميشود که در برابر نيروهاي تغيير دهنده مقاومت بيشتري از خود نشان دهند. اين بدان معناست که موجود زنده مذکور در جهت صيانت از هويت خود بر مکانيزمهاي موثرتري متکي است که از تشکل آن به صورت يک «کل» و دارا بودن آلگوريتم دروني و ساختار هدفمند ناشي ميشود. لذا هژموني «کل» به منزله تشديد «جبر هويتي» است که «سخت هنجاري» (specificity) نيز ناميده ميشود.
با آنکه اصرار بر حفظ هويت از ارکان بيولوژيک هر موجود زنده است، اما بايد دانست که موجودات زنده کنوني در طول تاريخ تکامل طولاني خود، نميتوانستند صرفا با اتکاي مطلق بر حفظ هويت خود در عرصه بقا بمانند. بقاي تمامي موجودات زنده در طول تاريخ تکامل طولاني خود، ضمنا به برکت انعطاف و قابليت سازگاري با شرائط محيطي و قدرت پاسخ دهي موثر آنها امکان پذير گرديده است که خاصيت «نرم هنجاري» (plasticity) نيز ناميده ميشود. لذا موجود زنده در گذرگاه بسيار باريکي حرکت ميکند که هر دو طرف آن پرتگاه است و بايد تعادل خود را همواره بين دو خصيصه محافظت نمايد که عبارتند از حفظ هويت و قدرت سازگاري. بر هم خوردن توازن بين اين دو خصيصه يعني سخت هنجاري و نرم هنجاري بيترديد موجب انحطاط موجود زنده خواهد شد. به ديگر سخن، ادامه حيات منوط به برقراري توازن حساسي بين سختهنجاري و نرمهنجاري است.
ميدانيم که حيات با محوريت اتم کربن و بر مبنای آب شکل گرفته است و اين عنصر در ساختمان تمامي مواد آلي عنصري مرکزي است. آنچه باعث شده است که کربن مبناي حيات قرار گيرد، وجود چند ويژگي عمده در ساختمان اتمي آن است. اين عنصر داراي چهار الکترون آزاد است که به کمک آنها ميتواند با عناصر متعددي مانند اکسيژن، هيدروژن، نيتروژن و غيره ترکيب شده، انواع مولکولهاي فعال در ساختمان سلول زنده را فراهم آورد. علاوه بر اين، مقدار انرژي لازم براي ايجاد اين پيوندها و يا شکستن آنها دقيقا در حدي است که امکان تشکيل مولکولهائي را فراهم ميآورد که هم پايدار و هم فعالند. خاصيت ايجاد پيوند الکتروني بين اتمهاي متوالي کربن موجب ميشود که تشکيل مولکولهاي زنجيرهاي طولاني امکانپذير شود. پايدار بودن اين ترکيبات موجب پيدايش خاصـيـت «سخت هنجاري» (specificity) ميشود و در عين حال فعال بودن اين ترکيبات موجب پيدايش خـاصـيـت «نرم هنجاري» (plasticity) است. سخت هنجاري براي تشکيل و حفظ هـويت ضروري است. آنچه باعث توليد مثل سلول ميشود، سختهنجاري آن است. همين سختهنجاري است که موجب ميشود تا درخت سيب همواره ميوه سيب را توليد کند و درخت خرمالو ميوه خرمالو را. اما سختهنجاري يا هويت ساختاري براي دوام بقاي موجود زنده کافي نيست. اين موجود بايد بتواند با محيط نيز وارد فعل و انفعال شود و بدون تخريب هويت خود بتواند به مبادله ماده و اطلاعات با آن بپردازد و خود را با تغييرات شرائط زندگي وفق دهد. توازن بين سختهنجاري و نرمهنجاري امري حساس در تکوين و تکامل حيات است. هيچ عنصر ديگري از عناصر طبيعي به اندازه اتم کربن قادر به تأمين اين توازن نبوده و به اندازه آن استعداد شرکت در فرمولهاي آلي و در نتيجه قرار گرفتن در شالوده حيات را ندارد. لذا توازن بين سخت هنجاري و نرم هنجاري از همان خشت بنيادين حيات يعني اتم کربن شروع ميشود.
ماده به شدت ساختار پذير است و اين ساختار پيوسته رو به اعتلاست. علت ساختارپذيري بيپايان ماده در اين نکته نهفته است که هر ترکيب مادي، مانند آنچه در مورد اتم کربن ديديم، داراي حالتهاي «تعادل نسبي» است که تشکيل آلگوريتمهاي پايدار را امکان پذير ميکند. ميزي شبيه ميز بيليارد با تعدادي سوراخ در نقاط مختلف آن را در نظر بگيريم و بازيکناني را تصور کنيم که با ضربات مناسبي سعي ميکنند توپهاي کوچکي را به سمت سوراخهاي مذکور هدايت کنند. طبيعي است که توپها بعد از دقايقي درون سوراخها قرار خواهند گرفت و در آنجا تعادل نسبي خواهند داشت، به طوري که اگر بازيکنان از ادامه بازي منصرف شوند، اين توپها آرايش مکاني خود را براي هميشه حفظ خواهند کرد. حال اگر عمق حفرهها بسيار ناچيز باشد، رسيدن به هر نوع آرايش مکاني پايدار توپها غير ممکن ميشود، زيرا توپها به محض ورود به يکي از حفرهها به راحتي از آن خارج ميشوند. اگر دقت کنيم، در چنين وضعيتي رفتار سيستم صرفا انعکاس رفتار اجزاء آن است و کل هيچ هژموني خاصي بر اجزاء ندارد. اما اگر عمق حفرهها به طور نسبي زياد باشد، توپها بعد از گذشت زمان معيني در حفرهها قرار خواهند گرفت و هر نوع آرايش مکاني توپها جنبهاي پايدار خواهد داشت. هنگامي که چنين حالتي از تعادل تحقق يافت، کل به طور مطلق بر اجزاء حاکم است و سيستم در تعادلي مرگ آلود تثبيت شده است. لذا حالتهاي تعادل بسيار پايدار (سخت هنجار) و بسيار ناپايدار (نرم هنجار) هر دو براي تکوين ساختار فعال نامساعد است و آنچه واقعا با ارزش است، وجود توازني ظريف بين سختهنجاري و نرمهنجاري است. در چنين حالتي کل و اجزاء آن در ارتباط متقابل متوازني قرار دارند و تشکيل يک سيستم فعال را ميدهند، به نحوي که، کل در عين حال که بر اجزاء هژموني دارد و هويت سيستم را پاسداري ميکند، اجزاء نيز آزادي حرکت نسبي دارند و ارتباطات سيستم با محيط اطراف و استعداد ترکيب پذيري آن را تأمين مينمايند. عنصري مثل کربن به خاطر دارا بودن چنين خاصيتي لياقت قرار گرفتن در مبناي حيات را پيدا کرده است، زيرا پيوندهاي آن با عناصر مجاور نه تعادلي سست است که به راحتي از هم بپاشد و هويت ترکيب را زايل گرداند، و نه تعادلي سخت و مرگآلود است که هويت ترکيب را تا ابد تثبيت کند و ترکيبپذيري آن را به طور قطعي منتفي نمايد. اتم سيليکون که آن هم مثل کربن چهار ظرفيتي است و همسايه نزديک کربن در جدول عناصر است، از اين استعداد بيبهره است، زيرا پيوندهائي که با عناصر ديگر به وجود ميآورد، اندکي محکمتر از پيوندهاي کربن است، و ترکيبات آن نميتوانند فعاليتهاي ارگانيک در سطح ترکيبات کربن را داشته باشند. به عبارت ديگر، اتم کربن مثال خوبي از اعتدال بين سختهنجاري و نرمهنجاري و توازن بين کل و جزء است که براي تکوين ماده زنده ضرورت بنيادي دارد. اين توازن باعث ميشود که ماده ارگانيک استعداد پذيرش ساختارهاي پيچيده را پيدا کند که به شکلگيري آلگوريتمهاي حيات ميانجامد.
اين توازن عجيب و ظريف بين سخت هنجاري و نرم هنجاري اتم کربن چنان ميدان وسيعي براي تجلي حيات گشوده است که دانشمندان معتقدند که شکلگيري حيات در هر کجاي ديگر جهان نيز صرفا ميتواند بر مبناي اتم کربن صورت عملي بيابد. يکي از بنيادي ترين فعل و انفعالات حياتي که همه کره زمين را احاطه ميکند، موسوم به سيکل کربن، با محوريت اتم کربن صورت ميگيرد که به ياري آن، يک کارخانه بزرگ بيوشيميائي طبيعي براي توليد مواد ارگانيک در طبيعت به کار خود ادامه ميدهد. گياهان گاز بياکسيد کربن موجود در جوّ را جذب نموده و به کمک اشعه خورشيد موفق به ساختن مواد قندي ميشوند. اين فرايند به «فتوسنتز» معروف است. حيوانات ضمن تغذيه از گياهان، قند موجود در آنها را ميسوزانند و مجددا گاز بياکسيد کربن را به محيط وارد ميکنند و به اين ترتيب سيکل کربن کامل ميشود. مطالعه تمام خصائص سيکل کربن علمي به گستردگي علم حيات به طور کلي است و لازم به يادآوري است که سيکل کربن مکانيزمي است که استفاده از انرژي خورشيد براي همه جانداران را امکانپذير ميکند. تمامي انواع انرژي مورد استفاده بشر مانند انرژي ذغال و نفت و الکتريسيته و غيره با سيکل کربن پيوندي ارگانيک دارد و اين فرايند که در سرتاسر کره ارض جريان دارد، فرايندي کوانتيک محسوب ميشود.
اما ذرات تشکيل دهنده اتم کربن اگر به صورت بيقاعده و بدون سازمان دروني در مجاورت همديگر قرار ميگرفتند، نميتوانستند مبنائي براي تکوين حيات باشند. تکوين حيات حول اتم کربن به برکت سازمان دروني آن امکان پذير شده است. لذا کيفيت نوخاسته در اتم کربن، که در مجموعه اجزاء آن وجود ندارد، خود به تنهائي چنان اهميتي دارد که تاريخ جهان با آن عجين شده است. تا کنون بيش از ۱۰ ميليون ترکيب مستقل کربن به صورت مولکولهاي ارگانيک شناخته شدهاند و اين صرفا بخش بسيار کوچکي از مجموع انواع ترکيبات کربن است که به لحاظ تئوريک امکانپذير شمرده ميشود. اگر بخواهيم ارزش و منزلت اتم کربن را صرفا با استناد به اجزاء تشکيل دهنده آن تحليل بکنيم، هيچوقت نميتوانيم از ظرفيت بالقوه آن براي کمک به تکوين حيات باخبر شويم.
گفتيم که هژموني بيش از حد کل بر اجزاء موجب تثبيت هويت سيستم و عدام انعطاف آن ميشود، به نحوي که سيستم قادر نيست از طريق اجزاء خود با محيط رابطه برقرار کرده و با آن وارد تعامل شود. اين بدان معني است که سيستم هويت ماشيني پيدا کرده و فاقد اراده است. تسلط افراطي کل بر جزء در حکم انجمادي بيجان است که به موجب آن سيستم قادر به انجام هيچ فعل و انفعالي نيست و در نتيجه افزايشي نيز در آنتروپي آن مشاهده نميشود. از سوي ديگر هژموني افراطي اجزاء بر کل نيز موجب ميشود که هويت تضعيف شود و اجزاء از آزادي حرکت بيشتري برخوردار بشوند و ضمن اين که هرج و مرج بر سيستم غالب ميشود، سيستم نميتواند در تعامل با محيط به صورت هوشمندانه عمل کند. اگر چنين سيستمي قادر به انجام فعل و انفعالات ضعيفي هم باشد، با افزايش قابل ملاحظه آنتروپي همراه است که آن را از خصلت موجود زنده دور ميکند. اگر کودک شما در پذيرش توصيههاي شما بيش از حد لجبازي نشان دهد، بيترديد آينده او شما را نگران ميکند. اما اگر همين کودک هر حرفي را به راحتي و بيچون و چرا بپذيرد، در چنين حالتي نيز نگران پيشرفت او خواهيد شد. در حالت اول هويت کودک در مقابل تغييرات به شدت مقاومت ميکند و با سختهنجاري مايل است در وضع موجود باقي بماند. در حالت دوم نيز هويت از هژموني ضعيفي برخوردار است و کودک با نرمهنجاري در برابر هر تغييري به سهولت تسليم ميشود. رشد متوازن کودک و ظهور نيروهاي بالقوه او در گرو توازن بين سختهنجاري و نرمهنجاري اوست که به معناي توازن بين کل و اجزاء است. تکوين شخصيت انسان و ظهور اراده او ارتباط تنگاتنگي با توازن بين کل و جزء دارد. اين توازن شرط لازم براي ظهور اراده است، بيآن که شرط کافي براي آن شمرده شود.
متفکرين جهان باستان همواره متوجه بودهاند که تلفيق قدرت و هارموني معجزه ميآفريند. مارکوس اورليوس متفکر و زمامدار اهل روم در سده دوم ميلادي معتقد بود که هر کس با خودش هارموني داشته باشد، با کائنات هارموني خواهد داشت. به نظر کنفوسيوس، اگر روح انسان نوراني باشد، به زيبائي رسيده است، و اگر به زيبائي رسيد، به هارموني نايل ميشود، هارموني در خانواده موجب نظم اجتماعي است و نظم اجتماعي زير بناي صلح در جهان است. اين کاملا بديهي است که انساني که نيروهاي دروني او به نحوي سازمان يافته باشند که هماهنگي کاملي بين کل و جزء در وي متحقق شده باشد، از قدرت مديريتي بالائي در مورد خود و ديگران برخوردار خواهد بود که بيترديد از تجليات اراده است.
در گذشته و حال، بسياري بر چنين باوري بودهاند که گويا هارموني عبارت از آن است که همه انسانها يک حرف را بزنند، همه سازهاي موسيقي يک ملودي را ايفا کنند و به طور کلي، اجزاء سيستم همگي به هم شبيه باشند. اما حقيقت امر آن است که آن نوع هارموني موجد قدرت و زاينده معجزه حيات نيست. آن چه باعث ميشود تا کل از مجموعه اجزاء خودش بسي فراتر برود و ارزش بسيار بالاتري را توليد کند، هارموني بين اجزاء متفاوتي است که چنان سازماندهي شده باشند که بتوانند وظيفه معيني را به نحو احسن اجرا کنند، چنانکه در مورد سلول زنده مشاهده ميشود. آنچه به نام «کاهش آنتروپي در سيستمهاي جاندار» از آن سخن ميگوئيم، ارتباط تنگاتنگي با هماهنگي بين کل و جزء دارد که شکل عاليتر اين هماهنگي در «اراده» متجلي ميشود. ماده هنگامي که به اين درجه از سازماهدهي و هماهنگي دروني رسيد، نه تنها قادر به حفظ سازماندهي و هماهنگي دروني خود بوده، بلکه پيوسته در حال ارتقاء دادن اين هماهنگي است.
منابع استفاده شده:
۱ – ريشههاي هوش در درون سلول، برايان فورد، مجله نيو سايينتيست
۲ – دائرة المعارف ويکيپديا: تجزيهگرائي
۳ – آنتروپي و قانون دوم ترموديناميک، فرانک لامبرت، استاد کالج اکسيدنتال لوس آنجلس
۴ - نشانههاي رفتار کوانتيک در فتوسنتز، گرگوري انگل استاد دانشکده شيمي دانشگاه برکلي کاليفرنيا
۵ – نورون، سيناپس، پتانسيل عمل و انتقال دهندههاي عصبي، مقاله علمي منتشره در سايت Consortium on Cognitive Science Instruction (CCSI)
۶ – مغز به مثابه يک سيستم، پروفسور استيون رز، ترجمه دکتر احمد محيط، ابراهيم رفرف، نشر قطره، تهران ۱۳۶۸
اراده انسان و علم ازلی خداوند
فرهنگ علمي طبيعتگراي امروزين به مسأله جبر از طريق استناد به «قابل پيش بيني بودن» نزديک ميشود و سعي دارد از اين منظر رفتار انسان را در چهارچوب جبر محدود کند. بشر عادت کرده است که هر چيزي را که قابل پيش بيني باشد، جبري بنامد و منظورش هم آن است که براي او قابل پيش بيني باشد. اگر اين حکم در مورد رفتار دستگاههاي ساخت بشر به طور نسبي مصداق داشته باشد، قابليت پيش بيني رفتار انسان توسط انسان توقعي بسيار نسنجيده است. در اينجا با اين مشکل مواجهيم که عنصر پيش بيني کننده و پيش بيني شونده هر دو يکي است. از اينرو قابليت پيش بيني رفتار انسان توسط انسان در تحليل نهائي امري غير ممکن است. حتي در مورد پيش بيني امور ساده عيني نيز رسيدن به قطعيت مطلق غير ممکن است. اين نوع پيشبينيها به جاي آن که متوجه آينده باشد، ملهم از گذشته است، يعني چون حادثه معيني مانند طلوع خورشيد در گذشته به دفعات متعدد روي داده است، پس اطمينان نسبي وجود دارد که فردا نيز طلوع کند، در حالي که هيچ کس نميتواند در باره طلوع خورشيد در روز بعد نظر قطعي بدهد. هر کس ميداند که کامپيوتر او با هر بار فشار دادن دگمه خاصي روشن شده و پس از طي مرحله خاصي آماده دريافت دستورات ميشود، اما هيچکس نميتواند با قاطعيت بگويد که کامپيوتر او دفعه بعد نيز با فشار دادن دگمه مربوطه چنين رفتار خواهد کرد. به طور قطع هيچ حادثهاي در معناي مطلق کلمه براي انسان قابل پيشبيني نيست و نخواهد بود. چنين باوري کبر محض است. لذا تمامي تمهيداتي که به منظور نفي اراده انسان و محدود کردن رفتار وي در چهارچوب قوانين علت و معلول فيزيکي صورت ميگيرد، ناکارآمد است. واضحترين مصداق اين کج انديشي در آنجاست که فرهنگ علمي طبيعتگراي معاصر سعي دارد رفتار انسان را به طور کامل در چهارچوب قوانين علت و معلول محدود کند، در حالي که رفتار ذرات اوليه را، چنانکه در فيزيک کوانتوم مرسوم است، از سلطه مطلق قوانين علت و معلول خارج ميکنند و «قابل پيش بيني بودن» رفتار ذرات اوليه را از قطعيت مبري ميدانند.
البته انسان در مقايسه با ذرات اوليه موجودي «ماکروسکوپيک» است و حرکات او را نميتوان صرفا در حوزه فيزيک کوانتوم تحليل کرد، اما در مغز و دستگاه عصبي وي و در فعاليت «سيناپسها» تعداد بيشماري از رويدادهاي کوانتيک روي ميدهد. سيناپسها ساختارهائي در سلولهاي عصبياند که انتقال علائم الکتريکي يا شيميائي بين دو سلول عصبي مجاور به کمک آنها و از طريق فعل و انفعالات الکتروشيميائي و بيوشيميائي پيچيده صورت ميگيرد. تعداد نورونها يا سلولهاي عصبي در مغز انسان يکصد ميليارد عدد برآورد شده است. هر يک از نورونها را بايد در حکم کامپيوتري در نظر گرفت که به کمک صدها سيناپس با کامپيوترهاي مشابه خود در ارتباط بوده و پيوسته در حال مبادله اطلاعات با آنها به روش ديجيتال ميباشد. دانشمندان تراز اول جهان اينک تقريبا متقاعد شدهاند که شيوه نگهداري اطلاعات در ذهن که مانند هر نظام ديجيتال بر مبناي صفر و يک شکل گرفته است، مبتني بر «اسپين» ذرات اوليه است که پديدهاي کاملا کوانتيک است. به عبارت ديگر، اسپين، کوچکترين واحد اطلاعاتي غير قابل تجزيه در ذهن را تشکيل ميدهد. اگر چنين باشد، بايد نتيجه گرفت که کمينگاه حيات يا عمقيترين پايگاه آن در مرز حساس بين ذره و انرژي قرار دارد که در واقع منتها اليه ساختار دروني ماده است. ورود به اين حوزه از انديشه، عليرغم آن که براي درک ماهيت حيات شرطي ضروري است، اما فعلا در حوصله بحث ما نيست. اما تأکيد روي اين نکته ضروري است که بيشتر فعل و انفعالات مربوط به مغز و دستگاه عصبي انسان ماهيتي کوانتيک دارند و از اين رو محصور کردن رفتار انسان در چهارچوب قوانين علت و معلول از مشروعيت چنداني برخوردار نيست.
تنها گره واقعي در مسأله جبر و اختيار همانا مسأله علم ازلي و اراده خداوند و تعارض آن با اراده و اختيار بشر است. اين مهمترين عرصه بروز تناقض جبر و اختيار به شمار ميآيد و تصميمگيري در باره آن، جهانبيني انسان را به طور کامل متحول ميکند. ما در نوشتههاي قبلي، اين مسأله را از جنبههاي گوناگون کاويديم و از بعضي باورهاي نسنجيده در باره اين مسأله پرده برداشتيم. تمامي استدلالهاي ما پيرامون اين مسأله مبتني و متکي بر «حقيقت مطلق» بود که چنان که ديديم، به خودي خود و بدون استناد به هيچ دليلي بر ما متجلي ميشود. در واقع آن چيزي که بدون نياز به هيچ دليلي بر ما متجلي ميشود و خود مقامي بالاتر از دليل دارد و محيط بر آن است، «مطلق بودن حقيقت» است. ديديم که هر کس به محض آغاز صحبت در باره نسبي بودن حقيقت، بر مطلق بودن حقيقت صحه ميگذارد. لذا مطلق بودن حقيقت امري است که هم موافقين و هم مخالفين آن بر آن صحه ميگذارند، لذا بينياز از استدلال است. پس نخستين و بنياديترين حقيقت همانا مطلق بودن حقيقت است. اين حقيقت بنيادين را «حقيقت مطلق» ناميديم. سپس دريافتيم که حقيقت مطلق بيحد و مرز و بيکران و قائم به ذات است، زيرا به هيچ چيزي حتي به دليل تکيه ندارد و از اين رو از جلوههاي خداوند است. و اينک ادامه سخن.
کند و کاو شخصي من پيرامون مسأله جبر و اختيار سالهاي متمادي طول کشيد و در اين مدت خود را با طرز تفکر علماي متعدد اين رشته مأنوس کردم، اما به قناعت فلسفي نرسيدم. هنگامي که آثار متفکرين مختلف را در باره اين موضوع حياتي ميخواندم، آنها را سرگشتهتر از خودم ميديدم. قاطعيت قرآن حکيم در معرفي انسان به عنوان موجودي صاحب اراده و مسئول نميتوانست از ديد من امري تصادفي تلقي شود. اما چگونه ايمان بياورم، چگونه آسوده شوم؟ از چندين سال پيش کوشيدم تا پاسخ قانع کننده اين مسأله را در پرتو فلسفه رياضي جستجو کنم و هر چه در اين راه جلوتر ميروم، حيرت من از اين که قرآن حکيم با چه قاطعيتي، آن هم در آن زمانه مغشوش، چنين مانيفست درخشاني را عنوان کرده است، افزونتر و افزونتر ميشود. اينک بار ديگر قانع ميشوم که مخاطبين اصلي قرآن حکيم، نه جوامع ابتدائي شبهجزيره، بلکه جوامع متکامل اقليمهاي اطراف مديترانه بوده است که نطفه تفکر توحيدي را در طول چندين هزار سال در فرهنگ پوياي خود پرورانده بودند، اما هنوز به آن درجه کمال در تفکر توحيدي نايل نيامده بودند.
رياضيات علمي بسيار بنيادي است که زير بناي همه علوم ديگر را تشکيل ميدهد، اما اين علم باستاني در عين حال زمينه ورود مساعدي را به حوزه فلسفه تشکيل ميدهد. رئاليزمي که از مطالعه اين علم در شعور انسان شکل ميگيرد، بهترين آمادگي براي ورود به مسائل صعب فلسفي را فراهم ميآورد. بنياديترين مسائل فلسفي در حوزه رياضيات درک ميشوند و بي ترديد تحول فکري انسان نيز در طول هزاران سال از اين علم تأثير پذيرفته است. شايد يکي از جاذبههاي بسيار مهم اين دانش، از قطعيت آن سرچشمه ميگيرد، که آن هم در واقع نوعي تسليم است. ممکن است بعضي از ابزارها و مکانيزمهاي رياضي ساخته و پرداخته ذهن انسان باشند، به نحوي که ممکن است برخي از ابزارهاي رياضي که در فرهنگ علمي معاصر رايجاند، در فرهنگهاي ديگر اصلا شناخته نشوند و يا به جاي آنها ابزارهاي رياضي ديگري ابداع شوند. اما بسياري از مفاهيم و مکانيزمهاي رياضي جنبهاي واقعي و عيني دارند، به نحوي که هر موجود هوشمندي در هر کجاي جهان دير يا زود اجبارا همان مکانيزمها را کشف خواهد کرد.
يکي از مفاهيم بنيادي رياضيات عدد است که مستقل از ذهن و در سرشت جهان حضور گسترده دارد. نخستين شبهه در اين مورد که نياز به اجابت دارد، عبارت از آن است که آيا اعداد جايگاهي در سرشت واقعي جهان دارند، يا صرفا ابزار کار ذهن انسان به شمار ميروند. اين بحث بسيار طولاني است، اما مختصر آن که اعداد و روابط دروني آنها در سرشت واقعي جهان جايگاه دارند. در واقع خواص اعداد با صفات جهان پيوندي ناگسستني دارد و انکار واقعيت عيني اعداد به انکار صفات جهان و خود جهان منجر ميشود. انسان در چنين مرحلهاي از انکار، خود به خود و ناخواسته در مجادلهاي بين طرفداران دو انديشه وارد ميشود: ذهني بودن صفات جهان و عيني بودن آنها. اين بدان معني است که او بالاجبار بر وجود اختلاف و تفاوت اعتراف کرده است. اعتراف بر تعدد و اختلاف در واقع اعتراف به فطري بودن عدد در ساختار جهان است. اعداد نه تنها جزء فطرت بنيادين جهانند، بلکه از نشانههاي بارز حقيقت مطلقند که کائنات را پر کرده است.
حوزه اعداد داراي خواص متعددي است، که از آن جمله ترکيب پذيري آنهاست. تمامي اعداد را ميتوان به صورت دلخواه به کمک اعمال بنيادين رياضي با همديگر ترکيب کرد. مثلا به هر عددي ميتوان عدد ديگري را اضافه نمود، بي آن که در مرحلهاي از مراحل با عددي مواجه بشويم که از جمع پذيري با اعداد ديگر امتناع ورزد. از اين رو حوزه اعداد حوزهاي نامسدود و بيپايان است. بدين ترتيب، با مطالعه خواص اعداد معمولي به مقوله بينهايت ميرسيم. يعني اگر کسي صرفا به وجود عدد «يک» و خاصيت ترکيب پذيري آن با خودش قائل باشد، همه اعداد، از جمله «بينهايت» را کشف خواهد کرد.
مفهوم «بينهايت» يک مفهوم تفنني نيست. امروزه هر تحصيل کرده رشته رياضي و گرايشهاي وابسته به آن، در محاسبات خود به صورتي خيلي محسوس و ضروري از مفهوم «بينهايت» استفاده ميکند و خواص رياضي جهان اطراف ما از صفات «بينهايت» مستقل نيست. طبيعي است که «بينهايت» چون در ادامه زنجيرهاي از اعداد مطرح ميشود، خود از تيره اعداد است، اما ويژگيهاي آن طوري است که ذهن آدمي در مواجهه با آن دچار نوعي تناقض ميشود. يکي از اين تناقضها عبارت از آن است که اگر عددي را بر بينهايت اضافه يا از آن کم کنيم، نتيجه باز هم بينهايت خواهد بود. مثلا اگر از يک ليوان آب به اندازه يک قاشق کم کنيم، مقدار آب باقيمانده در ليوان مشخصا با مقدار اوليه آن متفاوت است. اما اگر از آب اقيانوس يک قاشق برداريم، تغيير محسوسي در مقدار آب اقيانوس به وجود نخواهد آمد و اگر اقيانوس بيپاياني را در نظر بگيريم و يک قاشق از آب آن را برداريم، باقيمانده آب اقيانوس باز هم بينهايت خواهد بود. حتي اگر بينهايت بار و هر بار يک قاشق آب از آن اقيانوس بيکران برداريم، باز هم آنچه باقي ميماند، اقيانوس بيکراني است. نسبتها نيز در مورد بينهايت در هم ميريزد. اگر عددي را چند برابر کنيم، عدد متفاوتي خواهيم داشت که با عدد اصلي برابر نيست، اما اگر بينهايت را در عددي ضرب کنيم، نتيجه باز هم بينهايت بوده و با بينهايت قبلي برابر است. نبايد تعجب کرد که در رياضيات، تعداد نقطههاي موجود روي هر پاره خطي همواره بينهايت است، اعم از اين که طول آن کم يا زياد باشد. به مثال ديگري توجه کنيم. ميدانيم که از هر دو عدد صحيح متوالي يکي زوج است، اما بايد دانست که تعداد اعداد زوج و تعداد اعداد فرد و تعداد کل اعداد همه با هم برابرند. هر کميت معيني در برابر کميتهاي معين ديگر نسبت ملموسی دارد، اما نسبت همه اين کميتها، قطع نظر از بزرگي يا کوچکي آنها، در برابر بينهايت برابر با صفر است. همچنانکه اعداد نشانهاي از صفات جهانند، گستردگي و تنوع خواص اعداد و رابطه دروني آنها نيز نشانهاي بارز از گستردگي صفات جهان است.
اينک به خواص حقيقت مطلق و بيکران برميگرديم. گفتيم که حقيقت مطلق که از ذات باري تعالي سرچشمه ميگيرد، هيچگونه حد و مرز زماني و مکاني نميشناسد. علم خداوند که محيط بر جهان است و جنبه ازلي و ابدي دارد، نيز در محدوديت زمان و مکان نميگنجد. وقتي که از تقدم علم خداوند سخن ميگوئيم، صرفا زباني «انسانگونه» به کار ميبريم، و گرنه تقدم و تأخر در ذات باري تعالي راه ندارد، لذا تنها سخني که رواست، آن است که علم خداوند مانند حقيقت مطلق محيط بر تمامي زمانها و تمامي مکانها و تمامي پديدههاست، چنانکه قرآن حکيم به زباني انسانگونه بر ما بيان ميدارد:
وَلِلّهِ الْمَشْرِقُ وَالْمَغْرِبُ فَأَيْنَمَا تُوَلُّواْ فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ إِنَّ اللّهَ وَاسِعٌ عَلِيمٌ. و مشرق و مغرب از آن خداست، پس به هر طرف که روي آوريد، با صورت خداوند مواجه خواهيد شد، بيترديد خداوند داراي وسعت و علم بيکران است. (البقره: ۱۱۵)
إِنَّ اللَّهَ عَالِمُ غَيْبِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ إِنَّهُ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ. به درستيکه خداوند بر اسرار آسمانها و زمين آگاهي دارد و بيترديد او بر آنچه در دلها ميگذرد، آگاه است. (فاطر: ۳۸)
وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ وَنَعْلَمُ مَا تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ. و ما انسان را آفريديم و ميدانيم که نفس او چه سوداهائي دارد و ما به او از رگ گردن نزديکتريم. (ق: ۱۶)
لذا چنانکه ديديم، اراده انسان که نوعي آزادي عمل محدود به شمار ميآيد، مانند خود انسان فاقد حقيقت ذاتي است، و صرفا به برکت تسليم در برابر حقيقت مطلق شکل ميگيرد. بايد دقت کنيم که تسليم هنگامي به معني بردگي است که در مقابل نيروهاي دروغ باشد. اين نوع تسليم نقض کامل اراده انسان است. اما تسليم در برابر حقيقت مطلق، آغاز حريت انسان و افزايش قدرتهاي معنوي و مادي او و ظهور ميداني براي فعاليت اراده اوست. آنچه که در قرآن حکيم تحت عنوان «عبد» به دفعات مطرح ميشود، چيزي جز همين تسليم در برابر حقيقت مطلق نيست که سرچشمه حريت و اراده انسان است.
اين اراده انساني ظاهرا بخشي از علم ازلي و محيطي خداوند را ميکاهد، اما نکته حساس اينجاست که نتيجه اين کاهش باز هم بيکرانگي است، درست همانطور که در مورد کميتهاي بينهايت ملاحظه کرده بوديم. در حقيقت امر، اراده نسبي انسان و مسئوليت اخلاقي وي نه تنها هيچ تناقضي با علم محيطي خداوند ندارد، بلکه نشانهاي از بيکرانگي علم و اراده خداوند است. علم و اراده انسان در رابطه با محيط اطراف خود ملموس است، اما در برابر حقيقت مطلق و اراده بيکران خداوند در حد صفر است، درست همانطور که در مورد نسبت بين کميتهاي معين و بينهايت ملاحظه کرده بوديم. آشنائي با اين نسبتها و انطباق دقيق آن با موازين قرآن نفيس حيرت ما را مضاعف ميکند، زيرا اينک درمييابيم که چرا قرآن حکيم از سوئي اراده و علم خداوند و سلطه او بر حيات بشر را بيکران معرفي ميکند و از سوي ديگر انسان را نيز موجودي مسئول و صاحب اراده شناسائي ميکند. هنگامي که اين تناقض از ميان برميخيزد و اراده نسبي انسان بدون تناقض با علم محيطي خداوند مسجل ميشود، انسان گام ديگري به فطرت انساني خود نزديکتر ميشود. او اينک صاحب اراده و مسئوليت است، اما مغرور نيست. او اينک آدرس خود را در کائنات بهتر ميشناسد و درک ميکند که چرا قرآن حکيم در آيات متعدد، هم بر قدرت بيپايان خداوند و هم بر مسئوليتهاي اخلاقي انسان تأکيد ميفرمايد. اعتراف به بيکرانگي حقيقت مطلق نه تنها انسان را خلع سلاح نميکند و روح وي را به بند نميکشد، بلکه اين اعتراف نقطه آغازين حريت نسبي او و شروع مسئوليتهاي اخلاقي اوست. کليد فهم بسياري از آيات شريف قرآن نيز در همين نکته نهفته است، زيرا ما در جاي- جاي قرآن حکيم با آياتي مواجهيم که انسان را متعهد به انجام تکاليف اخلاقي متعددي ميکند و از سوي ديگر ناظر اين نکته هستيم که هدايت يا عدم هدايت انسانها به دست خداست. قرآن حکيم حيوانات و افراد نابالغ و يا مهجورالعقل را مسئول و مکلف نميشناسد، اما در جاي- جاي آن تأکيد ميشود که انسان اراده لازم براي رويکرد به کارهاي صواب و تصحيح مسير زندگي خود را داراست و از اينرو موجود مسئولي به شمار ميآيد. اما اين اراده انساني همانند علم انساني در برابر حقيقت مطلق ناچيز است و همان مقدار ناچيز نيز صرفا در اثر اعتراف فعالانه بر بيکرانگي حقيقت مطلق متحقق ميشود. لذا انسان بايد کوشش خود را صرفا براي تحقق اهداف منطقي مصروف کند، نه هر هدفي و به خصوص نه هدفهاي خودخواهانه، زيرا نيل به همه چيز در حوزه اقتدارات انسان نيست. اين شعار که گويا اگر انسان «اراده» کند، هيچ هدفي غير ممکن نيست، يا شعاريست تجارتي، يا فکري است که از ذهن کساني تراوش کرده است که ميخواهند انسان را در جايگاه خدايان قرار دهند. ما اينک ميدانيم که هرگاه انسان خود را در جايگاه خدايان قرار دهد، به جاي آن که قدرتهاي وي فزوني يابد، به برده تبديل ميشود و عجز کامل او نمايان ميگردد. لذا ما شعار «قابل حصول بودن هر هدفي به شرط وجود اراده و تصميم» را کاملا نفي ميکنيم و آن را از نشانههاي بارز کفر به حساب ميآوريم.
آگاهي انسان بر وجود اراده خود و کشف نسبت آن با اراده خداوند و درک او مبني بر عدم تناقض بين اراده خود و اراده محيطي خداوند آغاز مرحله تربيتي جديدي براي انسان است. هنگامي که انسان «مقدار» خود را بشناسد، از اهداف «خداگونه» دست ميکشد و در عين حال به موجودي عاطل نيز تبديل نميشود، زيرا خود را صاحب اراده و موجود مسئولي ميشناسد. او اينک ميتواند از نقطهاي مرتفع بر خود و جهان اطراف خود بنگرد و از چنان قدرتي برخوردار است که خود و افراد زير دست خود را در مسير حقيقت هدايت کند. ما بحث خود را از حقيقت مطلق و تسليم در برابر آن شروع کرديم و بعد از طي مسيري طولاني به مقوله حريت انسان رسيديم. اينک يک بار ديگر تکرار ميکنيم که انسان آزاد صرفا کسي است که به دست حقيقت آزاد شده است و باقيمانده انسانها صرفا بَرده محسوب ميشوند. ما گفتنيها را در باره جبر و اختيار گفتهايم و اينک خود را از تناقض آزاد ميبينيم. از اين رو در مقالات بعدي خود ميتوانيم گامهاي مطمئنتري را برداريم که بإذن الله چنين خواهيم کرد.