درباره بنيان انديشي (۱۱): ملت سازی به روش «جوجه کشی»

ملت سازی به روش «جوجه کشی»

نظريه ناصر پورپيرار مبني بر ملت سازي يهوديان در دو منطقه جغرافيائي که امروزه بر حوزه ايران و ترکيه تطابق دارد، بسيار ضعيف‌تر و بي‌بنيان‌تر از آن است که در بحثهاي بنيان انديشي مطرح شوند. هرچند ايشان معتقدند با ارائه اين نظريه، قوم ترک و قوم فارس و زبان مربوط به آنها به عنوان دست پخت يهوديان رسوا خواهند شد، ولي استدلالات متزلزل و تخيلي ايشان، برعکس، تحکيم موقعيت اين دو زبان، بخصوص در دوره اسلامي را در پي دارد. چون پروسه ملت سازي مورد نظر ايشان بيشتر با دوره‌اي از تاريخ مصادف است که حرکات استعماري اروپائيان کل جهان آن روز را تحت تأثير خود دارد، نظري گذرا بر مهمتري حوادث دوره تکوين استعمار به روشن شدن قضيه کمک شاياني ميکند.

 زمان شناسي استعمار
۱۴۰۲
– امپراطوري اسپانيا جزائر قناري را تسخير و ضميمه قلمرو خود ميکند.
۱۴۱۰ – استفاده از قطب نما در سفرهاي محدود دريائي بين اروپائيان رايج ميشود.
۱۴۱۵ – پرتغال منطقه Ceuta در مراکش را اشغال ميکند.
۱۴۱۹ – پرتغاليها جزيره ماديرا (Madeira) را در اقيانوس اطلس تصرف و مستعمره ميکنند. پيش از اين تاريخ ورود به درياهاي آزاد براي اروپائيان مقدور و قابل تصور نبود و خرافات بسياري در مورد خطرات و هيولاهاي موجود در درياها ذهن اروپائيان را مشغول ميکرد.
۱۴۲۷ – پرتغاليها مجمع الجزاير آزور را تصرف و تبديل به مستعمره ميکنند. هدف هانري پادشاه پرتغال جستجوي راههاي ارتباط بازرگاني بين جهان مديترانه با سواحل غربي آفريقاست که در طول چندين سده صرفا از طريق بيابانهاي صحراي غربي ميسر بود. اين راهها که نويد بخش ثروت و تعداد بيشمار بردگان بود، همواره در سلطه مسلمانان شمال آفريقا بود که رقيب اسپانيا و پرتغال به شمار مي‌آمدند. پادشاه پرتغال اميدوار است که از طريق تأسيس راههاي مستقيم تجارت با آفريقا، مزاحمت مسلمين شمال آفريقا را از ميان بردارد.
۱۴۳۴ – مکتشفين پرتغال بر موانع موجود در دماغه بوخادور مسلط ميشوند و پرتغال انحصار تجارت با متصرفات را به دست مي‌آورد.
۱۴۳۹ - تجارت برده و تحصيل طلا در منطقه‌اي که امروزه سنگال ناميده ميشود، آغاز ميشود و نخستين موسسه استعماري توليد شکر آغاز به کار ميکند.
۱۴۴۱ – اولين محموله بردگان وارد ليسبون پايتخت پرتغال ميشود.
۱۴۵۲ – پاپ برده گرفتن از کفار را مجاز اعلام ميکند.
۱۴۵۳ – ترکان عثماني قسطنطنيه را  فتح ميکنند و به عنوان قدرتي منسجم مانع نفوذ اروپائيان در سرزمينهاي شرقي ميشوند.
۱۴۸۲ – هيئتي به سرپرستي ديوگو چائو با پادشاه کنگو وارد گفتگو ميشود. پرتغاليها يک قلعه نظامي در المينا (Elmina) (المني؟)در کشور غنا بنا ميکنند.
۱۴۸۸ – بارتولومه دياس از سواحلي که امروزه دماغه اميد نيک ناميده ميشود، عبور ميکند و به اروپائيان ثابت ميکند که ورود به حوزه اقيانوس هند از طريق اقيانوس اطلس امکان پذير است.
۱۴۹۲ – اسپانيا که نام قبلي آن کاستيل بود، پس از اتحاد با آراقون، با کمي تأخير نسبت به همسايه نزديک خود پرتغال، اکتشافات خود در اقيانوس اطلس را آغاز ميکند. اسپانيائيها با جديت تمام در صدد تأسيس راههاي جديد تأمين ثروتند و در گام اول سلطان ‌نشين گرانادا را تصرف ميکنند و هيئت دريانوردي کريستف کلمب را با پول و تجهيزات مختلف تأمين ميکنند تا ضمن سفر به طرف غرب و دور زدن از موانع پرتغال نيل به شبه قاره هندوستان را ممکن گرداند.
۱۴۹۴ - دو قدرت اروپائي براي جلوگيري از برخورد منافع نياز به نوعي تفاهم براي تقسيم منافع دارند. مداخله پاپ آلکساندر و تنظيم عهدنامه توردسيلاس (Tordesillas) راه را براي اين تفاهم هموار ميکند. مطابق اين عهدنامه تمام سرزمينهاي غير اروپائي موجود در شرق خطي که 270 ليگ به طرف غرب جزائر دماغه ورده (Verde) قرار دارد  (هر ليگ تقريبا معادل 8/4 کيلومتر)، به پرتغاليها «ميرسد». بدين ترتيب آنان بر آسيا، آفريقا و مناطق شرقي قاره آمريکا (برزيل) حق تسلط پيدا ميکنند. هر آنچه در غرب اين خط قرار داشت، سهم اسپانيا ميشود. بيشتر اين مناطق هنوز ناشناخته بود و بعدها مناطق غربي قاره آمريکا به اضافه جزائر اقيانوس آرام را شامل ميشود.
۱۴۹۸ – واسکو دا گاما اولين پرتغالي است که به عنوان اولين نماينده استعمار پرتغال وار شهر گوا (Goa) در هندوستان ميشود.
۱۴۹۸ – واسکو دا گاما (Vasco da Gama) مکتشف پرتغالي روياي دور زدن قاره آفريقا از طريق دماغه اميد نيک را به واقعيت تبديل ميکند و به هندوستان قدم ميگذارد.
۱۵۰۰ – پدرو آلوارس کابرال (Pedro Alvares Cabral) از طرف پادشاه پرتغال مأمور انجام سفر دريائي به طرف مناطق ناشناخته اقيانوس اطلس ميشود
۱۵۰۰ – کريستف کلمب به جاي رسيدن به آسيا و مشخصا هندوستان، سر از دنياي جديدي در مي‌آورد که همان قاره آمريکاست، منتهي وي آن را هندوستان ميشناسد. دريانورد پرتغالي پدرو آلوارس کابرال وارد منطقه‌اي ميشود که امروزه برزيل ناميده ميشود.
۱۵۱۱ – پرتغاليها بندر ملاکا (Malacca) در اندونزي امروز را اشغال ميکنند.
۱۵۱۵ – تصرف مسقط توسط پرتغاليها
۱۵۱۷ – الجزائر و مصر به قلمرو امپراطوري عثماني محلق ميشود.
۱۵۱۹ – دربار اسپانيا مقدمات سفر دور دنياي گروه ماژرلان را فراهم ميکند. هدف از اين مأموريت کشف جزائر ادويه در غرب بود، تا اين جزائر جزو منابع ثروت اسپانيا قرار گيرد. هيئت اکتشافي از اقيانوس آرام گذشته، وارد جزائر اوديه ميشود و سه سال ديگر که به کشور بازميگردد، نخستين گروه دريانوردي به شمار مي‌آيد که دور کره زمين را درنورديده بود. در مقايسه با پروژه پرتغال براي دور زدن آفريقا از طريق دماغه اميد نيک، مأموريت ماژرلان چندان با ارزش نبود و موفقيت چنداني از لحاظ اهداف استعمارگران نداشت. اما زمينه‌ساز تدوين مسيرهاي دريانوردي براي نيروي استعماري دهه‌هاي متعاقب ميشود.
۱۵۱۹ – پرتغاليها نقاطي را در جنوب ايران را اشغال ميکنند و تنگه هرمز را تحت کنترل خود درمي‌‌آورند.
۱۵۲۱ – بلگراد به تصرف عثمانيها درمي‌آيد.
۱۵۲۱ – کشورگشايان اسپانيا طي نبردهاي متعدد امپراطوري آزتکها را در مکزيک مغلوب ميکنند.
۱۵۲۴- جيواني دا وررازانو (Giovani da Verrazano) نخستين اروپائي است که پايش به ساحل شرقي آنچه امروزه «ايالات متحده آمريکا» شناخته ميشود، رسيده است.
۱۵۲۶ – سلطنت مجارستان به دست امپراطوري عثماني سقوط ميکند.
۱۵۳۲ – اسپانيائيها حکومت اينکاها را در کشور پروي امروزي (Peru) از پا در مي‌آورند. اسپانيا تسلط خود را تحکيم کرده و آغاز به صدور طلا و نقره مينمايد.
۱۵۳۵ – عثمانيها بين‌النهرين را تصرف ميکنند و سيادت خود را بر سواحل جنوبي ايران تثبيت ميکنند.
۱۵۵۰ – مناطق مرکزي آمريکا مورد اکتشاف قرار گرفته است، ليکن تا قرن هجدهم و نوزدهم نيز هنوز مناطق بکر در آمريکا باقي بود.
۱۵۸۰ – فيليپ دوم پادشاه اسپانيا تاج و تخت پرتغال را تصاحب ميکند. موقعيت پرتغال تا بدانجا پيشرفت کرده بود که با ژاپن به تجارت مي‌پرداخت. هدف پرتغاليها آن بود که قلعه‌هائي چند در مستعمرات واقع در نقاط مختلف جهان براي تسلط انحصاري بر تمام مسيرهاي دريائي مشرق زمين به وجود آورند. اين نوع استحکامات در ساحل طلائي، لواندا، موزامبيک، زنگبار، مومباسا، سوکوترا، هرمز، کلکته، گوا، بمبئي، ملاکا، ماکائو و تيمور ساخته شده بود. تلفيق اسپانيا و پرتغال رقباي ديگر را تحريک ميکند و کشورهائي چون هلند، فرانسه و انگلستان ضمن ناديده گرفتن تقسيم‌نامه جهاني پاپ دست به اکتشافات استعماري ميزنند و پايگاههاي چندي به وجود مي‌آورند. نفوذ استعماري پرتغال تضعيف شده است، بمبئي به عنوان هديه عروسي به انگليسيها واگذار ميشود.
۱۶۰۰ – اليزابت اول پادشاه انگلستان مجوز تأسيس کمپاني انگليسي هند شرقي را صادر ميکند.
۱۶۰۲ – تأسيس کمپاني هلندي هند شرقي
۱۶۰۵ – تأسيس بندر پورت رويال به دست استعمارگران فرانسوي در نوا اسکوتيا در کانادا
۱۶۰۷ – نخستين سکونت دائمي انگليسي ها در خاک آمريکاي شمالي در جيمز تاون در ايالت ويرجينيا.
۱۶۰۸ – تثبيت قدرت فرانسه در کِبِک و نامگذاري منطقه بزرگي از کاناداي امروزي به نام «فرانسه نوين» (نوئل فرانس).
۱۶۱۰- ناوگانهاي اروپائي توانائي لازم براي دريانوردي در تمام آبهاي جهان را کسب کرده‌اند و اينک به سمت استراليا متوجه ميشوند.
۱۶۱۲/۱۶۱۵ – پرتغاليها بندر عباس و چند نقطه ديگر در جنوب ايران را اشغال ميکنند.
۱۶۱۵/۱۶۲۲ – شاه عباس به کمک نيروي دريائي سلطنتي بريتانيا و کمپاني انگليسي هند شرقي پرتغاليهارا از سرزمين خود بيرون ميراند.
۱۶۱۹ – جاکارتا به تصرف نيروي دريائي هلند در مي‌آيد
۱۶۱۹ – نخستين محموله برده‌هاي آفريقائي وارد شهر جيمز تاون در ايالت ويرجينيا ميشود.
 

 حراج بردگان

تصوير يک اعلاميه حراج بردگان در چارلستون، کاروليناي جنوبي، سال ۱۷۶۹
در متن اعلاميه چنين آمده است: محموله‌اي شامل ۹۴ برده سياه پوست
سالم و قوي شامل ۳۹ مرد، ۱۵ پسر، ۲۴ زن، و ۱۶دختر که
هم اکنون وارد بندر شده است، به صورت حراج به فروش ميرسد.

۱۶۲۱ – کمپاني هلندي هند غربي تأسيس ميشود و مجوز  بهره‌برداري از تمام مناطق جهان غير از مناطق مربوط به حوزه کمپاني هلندي هند شرقي را به طور انحصاري براي مدت 25 سال کسب ميکند.
۱۶۲۴ – تأسيس مستعمره فرانسوي موسوم به «گينه فرانسه» در سواحل آمريکاي جنوبي
۱۶۵۲ – مستعمره هلندي در کيپ تاون در آفريقاي جنوبي شکل ميگيرد.
۱۶۶۴ – تأسيس کمپاني هند شرقي فرانسه به منظور رقابت تجاري در شرق
۱۶۸۳ – نبرد وين ثابت ميکند که توسعه طلبي عثماني‌ها در اروپا محدود شده است.
 

نیوتن

اسحاق نيوتون، بنيانگذار رياضيات ديفرانسيل و  شارح قوانين حرکت اجسام

 ۱۶۸۴اسحاق نيوتون دانشمند انگليسي نظريه مکانيک (قوانين حرکت اجسام) را به صورت منسجم ارائه ميدهد. اين نقطه عطفي در پيشرفت علوم مهندسي است که تأثير انکار ناپذيري بر روند فعاليت استعمارگران در سرتاسر جهان دارد.
۱۶۹۹ – وحشيگري استعمارگران فرانسه با تأسيس پايگاه استعماري لويزيانا در حوزه رودخانه ميسيسيپي شدت مي‌يابد.

 

جیمز وات

جيمز وات، مخترع اسکاتلندی ماشين بخار

۱۷۶۵جيمز وات مخترع اسکاتلندي طرح ماشين بخار را کامل ميکند. ماشين بخار جيمز وات مبناي مهندسي لازم براي ساخت کشتيهاي مجهز اقيانوس پيما و حمل و نقل با خط آهن را فراهم ميکند که براي توسعه سرمايه‌داري مغرور و سرمست برخاسته از متن دوره استعمار امري حياتي است.
۱۸۱۲ – اشغال مناطق قفقاز به دست روسيه تزاري و عقد معاهده ترکمنچاي که بموجب آن سيادت روسيه بر خان‌نشينهاي نخجوان، ايروان و طالش تثبيت ميشود.
۱۸۳۰ – فرانسه به الجزائر لشگرکشي ميکند و نبردهاي خونيني واقع ميشود و پس از قتل حدود يک سوم جمعيت کشور، آن را به مستعمرات خود ضميمه ميکند.
۱۸۷۱ – جنگهاي فرانسه با پروس پايان مي‌يابد و فرانسه در اثر فراغت از اين کشمکشها مستعمرات جديدي کسب ميکند. از آن جمله است: تونکين (در ويتنام شمالي امروز)، آننام (در ويتنام مرکزي) و بعدها کامبوج و لائوس که مجموعا به مستعمرات فرانسه در هند و چين يا «هند و چين فرانسه» معروف شده است.
۱۸۷۸ – مداخله بريتانيا در افعانستان و ايجاد سلطنت دست نشانه امير عبدالرحمن در آن سرزمين.
۱۹۱۱ – مراکش به تحت الحمايه‌گي فرانسه درمي‌آيد.
۱۹۱۳ – فرانسه مستعمرات جديدي در اقيانوس آرام کسب ميکند که با احتساب کالدونياي جديد و چندين مجمع الجزائر مجموعا به «مستعمرات پولينيزي فرانسه« معروف شده است.
۱۹۱۷ – انقلاب اکتبر در روسيه موجب تضعيف موقتي نفوذ آن کشور در اروپاي شرقي شده است. استعمارگران اروپائي در صدد بهره‌برداري از اين موقعيت هستند و اينک براي اولين بار در مناطق تحت نفوذ امپراطوري روسيه تاخت و تاز ميکنند.
۱۹۲۰ – با شکست امپراطوري عثماني، قدرت فرانسه در بعضي از اراضي قلمرو عثماني مانند سوريه و لبنان جايگزين نفوذ عثماني ميشود. فرانسه همچنين مستعمرات سابق آلمان موسوم به توگو و کامرون را ضبط ميکند.

 

مدخل اصلی قصر سلطنتی دولما باخچا در استانبول

 داستان شکل‌گيري استعمار و سقوط ظاهري آن ادامه دارد. عبارت «سقوط ظاهري» از آن جهت با مسمي است که در دوره جديد با پيشرفت مکانيزمهاي توليد سرمايه‌داري، شکل بهره‌کشي از مردم مستعمرات تغيير کرده و ديگر نياز چنداني براي اشغال سرزمين و تجارت برده و غيره در بين نيست. سرزمينها اينک داوطلبانه نيروهاي استعماري را به همکاري براي بهره برداري از منابع بومي دعوت ميکنند و بوميان مستعمرات سابق داوطلبانه براي فروش نيروي کار خود به کشورهاي متروپل روي مي آورند. دوره استعمار جديد آغاز شده‌است، با قانونمنديها و وحشيگريهاي خاص خودش.

 اما آنچه از اين گزارش براي ما آموزنده است، اين است که در دوره‌اي که استعمارگران در جستجوي طلا و برده و حوزه نفوذ، هيچ سرزميني را بدون شناسنامه باقي نگذاشته‌اند و از سرزمينهاي يخ زده قطب شمال و جنوب، تا خطه زرخيز آمريکا و منطقه بهشت‌آساي استراليا و زلاند نو و وجب به وجب قاره آفريقا و هزاران نقطه ديگر جهان را به مناطق نفوذ خود تبديل کرده‌اند، گويا يهوديان در جغرافيائي متشکل از ايران و ترکيه کنوني با چند هزار کيلومتر طول و عرض، آن هم در بيخ گوش اروپا و سواحل جنوبي درياي سياه و سواحل درياي مديترانه بی هيچ دغدغه‌اي به روش «جوجه‌کشي» مشغول تکثير آدمهائي هستند که بعدا به ترک و فارس معروف خواهند شد، آن هم در شرائطي که خود يهوديان هنوز فاقد کشورند. اما انگيزه اين يهوديان موهوم از اين فعاليت ملت‌سازي عجيب همانا يک چيز است و بس: آنها ميخواهند بر رسوائي ناشي از قتل عام پوريم در قريب به ۲۰۰۰ سال پيش سرپوش بگذارند و از رسوائي نجات پيدا کنند.

حقيقت اين است که استعمارگران تمام سرزمينهاي خالي از سکنه حاصلخيز و داراي منابع را مانند آمريکا، استراليا، زلاند نو، و امثال آن را تصرف کردند و چون آنها را براي زندگي اروپائيان مناسب تشخيص دادند، امواج مهاجرت اروپائيان به آن سرزمينها را تسهيل کردند که آثارش امروزه پيداست. استعمارگران ضمنا تمام سرزمينهاي مسکوني و داراي حکومت  را نيز تصرف کردند و در مورد اداره کردن آنها از دو روش استفاده نمودند: يا در آن سرزمينها حکومتهاي محلي دست نشانده تأسيس کردند و يا از طرف خود برآنجا حاکم گماشتند و آنها را به عنوان ايالتهاي برون‌مرزي خود شناختند. در تمام مناطقي که پاي استعمارگران را به خود نديد، بي‌ترديد بايد به دنبال نيروي بازدارنده‌اي بود که قدرتش از قدرت استعمارگران کمتر نباشد.

آنچه من از تحليل حوادث دوره استعمار درک ميکنم، عبارت از آن است که حکومت صفوي سيادت انگليسي‌ها را پذيرفته و بر ضد پرتغاليها اقدام نموده‌است. استعمارگران انگليسي ابقاي حکومت صفوي براي مشغول نگهداشتن عثماني در جبهه شرق را به مصلحت نزديکتر ديده‌اند و گرنه آنها ايران را خيلي زودتر از هندوستان به مستعمره مستقيم خود تبديل ميکردند.

انگيزه نفي امپراطوري عثماني و حکومت صفوي پورپيرار را برآن داشته است که به اسب تخيل خود همواره ميدان جولان بيشتر و بيشتري بدهد و سناريوهاي غير عملي را يکي بعد از ديگري به خورد خوانندگان بدهد. او وجود چند اثر جعلي در موزه هاي ترکيه‌ را از ميان ده‌ها هزار اثر تاريخي مربوط به دوره عثماني گلچين ميکند و بر اساس آنها با روشي هوچيگرانه نظر ميدهد که عثماني مفهومي توخاليست. قضيه به آن ميماند که ما چند تناقض از بين نوشته‌هاي آقاي پورپيرار پيدا بکنيم (که نمونه ها آن فراوان است) و بر اساس آن چنين حکم غير منصفانه ای بدهيم که تمام نوشته‌هاي ايشان بي‌اساس است.

اما مشکل آنجاست که ما هرچه بر ذهن خود فشار مي آوريم، نميتوانيم درک کنيم که در شرائطي که استعمارگران تا پستوي خانه و حيات خلوت مهاراجه‌هاي  هندي را کشف و اشغال ميکردند و از هيچ ده‌کوره‌اي در عمق جنگلهاي آفريقا غافل نبودند، شعورشان از کشف سرزمينهائي به وسعت چين تا بالکان و سيبري تا هندوستان عاجز بوده است، و حتی بعضا از سرزمينهائی در بيخ گوششان، آن هم سرزمينهائي مرغوب و خالي از سکنه اينقدر غافل بوده اند. در دوره‌اي که رقابت استعمارگران چنان فشرده و فعاليت آنان چنان حريصانه بود که هر حرکت کوچک استعماري در چهارچوب برآيند نيروها و با طرح و برنامه‌ريزي بسيار زيرکانه و شيادانه صورت ميگرفت، چگونه است که آنان سرزمين هائی به اين بزرگي را سخاوتمندانه در اختيار يهوديان قرار داده‌اند تا به فعاليت «جوجه‌کشي» خودشان ادامه دهند، بي آن که کوچکترين منافع استعماري از اين کار متصور باشد؟

درباره بنيان انديشي (١٠): ايراد بني اسرائيلي بر زبان فارسي

ايراد بني اسرائيلي بر زبان فارسي

جناب پورپيرار در مقاله اخيرشان پرده از پديده ظاهرا غير منتظره‌اي برداشته‌اند که مارا به تفکر و تأمل واميدارد و در خصوص منشأ زبان فارسي در ايران سوالاتي را مطرح ميکند.

...اما مي خواهم با مراجعه به مندرجات آن اندک مستندات موجود، در پايان اين بررسي هاي زبان فارسي، از مطلب نيم پنهاني پرده بردارم که هرچند ديدار از آن بسيار ناخوش آيند است، ليکن ريشه مکافات موجود در سطح منطقه را از خاک بيرون خواهد کشيد و در منظر ملل شرق ميانه قرار خواهد داد  (ناصر پورپيرار، مدخلي بر ايران شناسي بدون دروغ و بي نقاب، ۲۱۳)  

ايشان از طريق کتاب «فرزندان استر» نوشته دکتر هومن سرشار، يک يهودي متعصب ايراني ساکن آمريکا، که ترجمه فارسي آن توسط نشر کارنگ منتشر شده است، ما را با پديده ادبيات فارسي- يهودي آشنا ميکنند. اين نوع آثار عبارت از متون ادبي فارسي است که با خط عبري نوشته شده باشد. دقت کنيم که سخن از ترجمه متون فارسي به عبري نيست، بلکه با متون فارسي سر و کار داريم که عينا با حفظ هويت زباني، اين بار با خط عبري بازنويسي شده باشد.

بدين ترتيب برخورد با نمونه‌هاي متعددي از مکتوبات يهودي، که متون فارسي در زمينه هاي گوناگون را با خط عبري ارائه مي دهد، حيراني ويژه اي را در ميان جست و جو گران فرهنگ و ادب شرق ميانه موجب شده است، که ظاهرا و به علتي که با خواست خداوند در دنبال خواهم آورد، مي کوشند به زير ذره بين سئوالات بنيادي برده نشود. (همان)

جناب پورپيرار با استفاده از مندرجات کتاب فرزندان استر نمونه‌هاي خوبي هم از اين نوع مکتوبات يهودي- فارسي ارائه داده‌اند که شامل خسرو و شيرين نظامي و يوسف و زليخاي جامي ميشود. ايشان سپس به طرح چنين سوالي مي‌پردازند که يهوديان چه نيازي به اين نوع ترجمه داشته‌اند. اگر منظور آنها استفاده از ادبيات فارسي در بين يهوديان بوده است، بايستي متون مربوطه را به عبري برگردانند. گويا وجود متن فارسي با خط عبري بي هيچ مجادله‌اي نشانه آن است که زبان فارسي همان زبان يهوديان ايران بوده‌است و آنها در واقع به خط و زبان خود مينوشته‌اند و از قرار معلوم جايگزيني خط عربي به جاي خط عبري در سده‌هاي بسيار اخير روي داده و «يک شيادي ديگر براي گم کردن رد پاي حقيقت است». آنگاه ايشان نتيجه‌گيري ميکنند که:

حالا مي توان دريافت چرا ادبيات منظوم ما اين همه فرمان خوش باشي و ناباوري به روز جزا را، در خود نگه داشته است؟ (همان)

اين دقيقا از همان روشهاي معمول جناب پورپيرار است که به عنوان يک جستجوگر خيلي فعال فاکتهاي بسيار گويائي را کشف ميکنند، ولي به عنوان تحليلگر گاهي متأسفانه نتيجه‌گيريهاي افراطي و غير سالم ميکنند و علاوه بر اين که نتيجه زحمات خود را برباد ميدهند، خوراک تبليغاتي هم براي باستان پرستان عزيز فراهم مي‌آورند. کار ايشان به ماهيگير زحمتکش و فرصت شناسي ميماند که قادر است از قعر اقيانوسها ماهي بگيرد و ليکن طرز طبخ آن را نميداند.

مثلا در خصوص همين رونمائي از متون فارسي- يهودي، در حيرتيم که اين چه استدلالي است و چرا بايد بر اساس اين استدلال، حکمي به آن بزرگي صادر بکنيم و زبان فارسي را که يک سرمايه ملي است، دو دستي به يهوديان ببخشيم، نقشه‌اي که آقاي پورپيرار مدتي است براي فارسي و ترکي کشيده‌اند ولي به نظر من وسائل لازم براي رد اصالت اين دو زبان در بين مسلمين را ندارند.

براي گشودن راز اين نکته و رفع اجمالي سرگشتگي و حيرت، بحث کوتاهي را به دنبال مي‌آوريم تا معلوم شود که يهوديان در بسياري از کشورهائي که در طول تاريخ زيسته‌اند، دست به اين نوع فعاليتهاي ادبي زده‌اند و اگر در هر مورد زبان کشور مورد بحث را به سود يهوديان مصادره کنيم، دچار هرج و مرج عجيبي خواهيم شد. ولي پيشاپيش تذکر دهم که صرفا بر اساس اظهارات هومن سرشار نميتوان يکسره حکم داد که مضمون آن متون معروف به «فارسی- يهودی» فارسي اصيل است، بلکه احتمال زياد دارد که لهجه‌اي از فارسي باشد که بين يهوديان رايج بوده است. هم اکنون در جمهوري آذربايجان يهودياني وجود دارند که به زباني شبيه تاتي سخن ميگويند که از لهجه‌هاي فارسي است.

 ادبيات يهودي- اسپانيولي

زبان يهودي- اسپانيولي زبان يهوديان داراي منشأ اسپانيولي است. اين زبان بعد از طرد يهوديان از اسپانيا و اسکان آنان در امپراطوري عثماني در حوزه آن امپراطوري به تدريج به شکوفائي رسيد. بعضي از يهوديان طرد شده از اسپانيا نيز در شمال آفريقا سکني گزيدند و آنان نيز شکل ديگري از زبان يهودي- اسپانيولي را در آنجا رواج دادند.

يهوديان ساکن اسپانياي مسيحي در قرون وسطي از زبان اسپانيولي ميانه به عنوان زبان روزمره استفاده ميکردند. زبان يهودي- اسپانيولي ظاهرا در همان دوره در اسپانيا شکل گرفته است. يهوديان اسپانيا يک اقليت قومي به شمار مي‌آمدند که از لحاظ باورهاي ديني و آداب و رسوم با اکثريت اهالي آنجا متفاوت بود. زبان آنها تلفيقي از اسپانيولي ميانه، عبري و آرامي بود. آنها حتي برخي از مفردات زبان اسپانياي ميانه را جذب نموده و در زبان خود حفظ نمودند، در حالي که اين عناصر زباني به تدريج از زبان ساکنين اصلي اسپانيا حذف ميشدند.

ادامه اين روند در نهايت منجر به آن شد که يهوديان از شيوه نوشتاري موسوم به آلخاميادو (aljamiado) استفاده نمايند و اين در واقع همان متن اسپانيولي بود که با خط عبري نوشته ميشد.

هنگامي که يهوديان در سال ۱۴۹۲ از اسپانيا رانده شدند، زبان يهودي- اسپانيولي در مسير متفاوتي قرار گرفت و مستقل از زبان اسپانيولي به روند تکاملي خود ادامه داد. زبان مکتوب يهودي- اسپانيولي در قرن ۱۶ از معيارهاي ادبي زبان اسپانيا بهره‌مند بود و ليکن بعد مسافت از اسپانيا و تکوين مستقل آن در طول سده‌هاي بعدي موجب پيدايش تفاوتهاي سبکي در آن زبان گرديد و کلمات بسياري از زبانهاي محلي مانند ترکي، يوناني و کلمات مربوط به زبانهاي بالکان در آن تلفيق شدند. وقتي بخشي از متن يکي از همين کتب را (در هيئت تبديل شده به حروف لاتين) از طريق اينترنت به افراد اسپانيولي زبان ارائه دادم و تقاضاي ترجمه آن به انگليسي را کردم، مشاهده شد که اسپانيائيهاي کنوني قادر به فهم کامل آن هستند ولي اظهار ميداشتند که «متن کمي قديمي به نظر مي‌آيد» وکلمات بسيار کمي هم وجود داشت که برايشان نامفهوم بود، از جمله کلمه Kantes که شناخته نميشد، ولي من از روي قرينه دريافتم که به معناي سرود و ترانه است.

از جنگ جهاني اول تا کنون تمايل زيادي براي استفاده از حروف لاتين به جاي خط عبري مشاهده ميشود و کلمات فرانسوي و ايتاليائي به تدريج جايگزين کلمات ترکي و يوناني ميشود.

در آغاز قرن ۲۱ تعداد متکلمين به اين زبان رو به کاهش بود و اينک حجم تأليفات نيز رفته رفته کمتر و کمتر ميشود و ممکن است سرنوشت  اين زبان به تدريج به نابودي کامل منجر شود. محققين عوامل چندي را در زوال اين زبان موثر ميدانند که از آن جمله پراکندگي متکلمين آن در نقاط مختلف جهان، و تحليل رفتن آنها در بين جماعات ديگر است.

 طرز املاء

زبان يهودي- اسپانيولي با خط عبري نوشته ميشد که بعدها دو نوع سبک خطاطي به نام راشي (Rashi)  و در حالت دست نوشته به نام راسترئو (Rastreo) در آن پديد آمد. آثار مطبوع يا به خط راشي و يا به خط عبري سرراست نوشته ميشد و معمولا فاقد نشانه‌هاي مصوت بود. زبان يهودي- اسپانيولي بتدريج داراي املاي خاصي شد که اجازه ميداد کلمات اسپانيولي به سهولت با نشانه‌هاي عبري نوشته شود و اين املا در اواسط قرن نوزده تثبيت گرديد. در طول قرن بيستم در مورد بسياري از متون يهودي- اسپانيولي خط لاتين بتدريج جايگزين خط عبري گرديده است. اکثرا از زبان يهودي- اسپانيولي به عنوان زبان Ladino نيز نام برده ميشود.

 سبکهاي ادبي

يهوديان اسپانيا زبان عبري را به عنوان زبان علم و دانش و زبان مقدس گرامي ميداشتند، فلذا حجم قابل توجهي از نوشته‌هاي ادبي نه به زبان يهودي- اسپانيولي، بلکه به زبان عبري بود. قبل از خروج از اسپانيا حجم آثار ادبي مکتوب به زبان يهودي- اسپانيولي ناچيز بود، اما وجود بعضي آثار مکتوب در آن دوره به زبان يهودي- اسپانيولي بشرح زير قابل ذکر است:

- Caplas de Yosef (نويسنده گمنام)

- Proverbios Morales نوشته Sem Tob de Carrión

- متون متعدد ديگر موسوم به متون آلخاميادو

-  اثر موسوم به Kharjas  و Taqanot Valladolid که نشانگر تأثير متقابل زبانهاي متعددي است که مورد استفاده يهوديان بود.

- اثري که در باره زنان است موسوم به aljamiado Siddur مشخصا از زبان عبري به زبان يهودي- اسپانيولي ترجمه شده است.

بعد از طرد يهوديان از اسپانيا تعدادي از متون يهودي- اسپانيولي طبع و نشر گرديد که از آن جمله است:

- ترجمه‌هائي از تورات

- کتاب دعاي يهودي موسوم به «ماحزور» و ساير کتابهاي ادعيه مانند حاقّادا و پيرکه آووت

- آثار رباني مانند مئام لوئز

- آثار بديعي و نمايشي

- آثار ادبي عامه فهم شامل ادبيات شعري مانند «رومانساس»، «کوپلاس» و «کانتيگاس»

- کتب معما، حکايت، لطائف و غيره

نشريات جاري به زبان يهودي- اسپانيولي محصول علاقه يهوديان متعصبي است که خود را متعهد به حفظ زبان يهودي- اسپانيولي ميدانند. امروزه مهمترين نشريه به زبان يهودي- اسپانيولي عبارت است از «آکي يروشالام» که اختصاص به مطالعه فرهنگ يهودي- اسپانيولي دارد و در سال ۱۹۷۹ از طرف موشه شائول به عنوان منبعي مکمل براي تأمين برنامه‌هاي راديو اسرائيل به زبان يهودي- اسپانيولي تأسيس شده است. نشريات ديگري نيز در گوشه و کنار عالم  براي حفظ ميراث يهودي- اسپانيولي منتشر ميشوند، از آن جمله نشريه «شالوم» که روزنامه‌اي ترکي- يهودي است و در استانبول منتشر ميشود و يک صفحه از هر شماره خود را به زبان يهودي- اسپانيولي اختصاص ميدهد. نشريه:

Los Muestros: La boz de los sefardim  که به صورت فصلنامه به چند زبان در بروکسل منتشر ميشود، نشريه‌ايست که مقالات آن به موضوعات تاريخ، فرهنگ، زبان، فولکلور، موسيقي و ادبيات اختصاص دارد و به زبانهاي فرانسه، انگليسي، اسپانيولي و يهودي- اسپانيولي ميباشد.

شاعراني هم هستند يا بودند که به زبان يهودي- اسپانيولي شعر سروده‌اند. از آن جمله‌اند:

-  Margalit Matityahu, Matilda Koen-Sarano, Avner Perez در اسرائيل

- Rita Gabbai Simantov در يونان

- Clarisse Nikoidski در فرانسه

- Gloria Ascher در ايالات متحده

در چند نقطه از جهان نيز کانونهاي فرهنگي مختلفي فعاليت دارند که زبان رايج آنها زبان يهودي- اسپانيولي است.

همان طور که گفتيم، زبان يهودي- اسپانيولي مقدار قابل توجهي از مصالح زبان اسپانياي قرون وسطي را در خود حفظ نموده است و علاوه بر آن حاوي مقدار قابل توجهي از مفردات عبري- آرامي است. تأثير زبان عبري را بيشتر از آن طريق ميتوان به اثبات رساند که بعضي اصطلاحات زبان عبري به صورت تحت اللفظي وارد آن شده است. مثلا عبارت El Santo Bendicho El که انعکاسي از عبارت عبري haqadoš barux hu است. هر دو عبارت معناي «خداوند» را ميدهند و معناي تحت اللفظي آن در هر دو زبان چنين است: «ذات باري تعالي». همچنين عبارت: kamino de leche i miel که انعکاسي از عبارت عبري ḥalav udvaš  است و هر دو عبارت به صورت تحت اللفظي به معناي «راه مملو از شير و عسل» بوده و اصطلاحا در معناي «سفر به خير» استعمال ميشود.

 

 

تصوير روي جلد کتاب سرودها، نسخه ونيز، تاريخ نشر: ۱۶۱۹

 

The Song of Songs

تصوير روي جلد کتاب سرودها، نسخه ونيز، که در دوره های بعد به حروف لاتين برگردانده شده است. 

کتاب سرودها يا (The Song of Songs) يکي از شاخصترين متون قديمي به زبان لادينو (يهودي- اسپانيولي) است که نخستين طبع آن در حدود سالهاي ۱۶۰۰در شهر تسالونيکي صورت گرفته است. چنانکه از نامش پيداست، اين اثر حاوي سرودهاي مذهبي است. اين اثر سپس در سال ۱۶۱۹ در ونيز و سپس در سال ۱۶۶۴ در آمستردام نشر گرديده است. طبع ديگر اين اثر مربوط به سال ۱۷۴۴در استانبول است. بين نشرهاي مختلف اين اثر تفاوتهاي چندي به لحاظ املائي و لهجه‌اي وجود دارد. نسخه مطبوع در تسالونيکي مربوط به سال ۱۶۰۰به معني دقيق کلمه لادينو (يهودي- اسپانيولي) است، يعني با حروف عبري و به زبان يهودي- اسپانيولي است. اما در چاپهاي بعدي بعضي بخشها هم با حروف عبري و هم با حروف لاتين ضبط شده و سرودهاي جديدي نيز افزوده شده‌اند. در صفحه پاياني کتاب اين عبارات به چشم ميخورد:

نويسنده و خواننده هر دو مورد عنايت خداوند باشــند. تاريخ کتابت ۲۶ ايـلول ۵۱۶۱ (۱۴۰۱)توسط يهودي اسپانيولي الاصل آبراهام بن حييم بن آبراهام ها- لِوي بن هاسداي سِوي، شماره اثر ۱۶۷ کتابخانه کالج يکپارچه عبري.

 کتاب ديگري که در اين رابطه نياز به معرفي دارد، کتاب قانون‌نامه عثماني است که در سال ۱۸۶۰ از ترکي عثماني به زبان لادينو (يهودي- اسپانيولي) ترجمه شده‌‌است. ظاهرا انگيزه ترجمه اين نخستين کتاب قانون عثماني عبارت از آن بوده است که در آن حقوق فرهنگي و اجتماعي و آزادي مراسم مذهبي براي يهوديان ساکن آن خطه پيش بيني شده بوده است. اصل اين کتاب در سال ۱۸۳۹در قسطنطنيه به زبان ترکي عثماني منتشر شده و به «فرمان تنظيمات» معروف شده است که در تاريخ عثماني مشهور است.

 

Kanunname

تصوير روي جلد کتاب قانون نامه که در سال ۱۸۶۰ از ترکي عثماني به زبان يهودي- اسپانيولي ترجمه شده است. چرا يهوديان اين کتاب را مستقيما به عبري ترجمه نکرده‌اند و به زبان يهودي- اسپانيولي (اسپانيولي با خط عبري) ترجمه کرده‌اند؟ آيا از اين ميتوان نتيجه گرفت گه اسپانيولي زبان مادري يهوديان بوده است؟

 يهوديان اسپانيا که در بخشهاي مختلف آن کشور زندگي ميکردند، لهجه مربوط به منطقه خود را نيز به مواطن جديد خود در عثماني يا آفريقاي شمالي منتقل نمودند، و سپس همزيستي با جمعيتهاي مختلف يهودي و جماعات محلي سبب شد که لهجه‌هاي جداگانه‌اي از اين زبان به وجود آيد که از آن جمله است لهجه شرقي شامل بلگراد، سارايوو، موناستير، بخارست و صوفيا، و لهجه غربي شامل استانبول، ازمير، رودس و تسالونيکي. نمونه‌اي از تفاوت لهجه را در مثال زير ميتوان مشاهده کرد:

- انگليسي: My mother-in-law hates me because I took her son

- فارسي : مادر شوهرم از من نفرت دارد، زيرا پسرش را از او گرفته‌ام.

- اسپانيولي: Mi suegra me aborrece porque (le) tomé a su hijo

- لهجه شرقي: Mi esxueγra me aborrese por ke le tomi a su fizhu

- لهجه غربي : Mi sfuegra me aborrese por ke le tomi a su izho

امروزه کرسي تدريس زبان يهودي- اسپانيولي در چهار دانشگاه اسرائيل داير است.

من فاکتهاي اين نوشته را از چند حوزه اينترنت از جمله از سايت اينترنتي پژوهش زبانهاي يهودي استخراخ نمودم. اما مايل نيستم همه ريزه‌کاريهاي مربوط به زبان يهودي- اسپانيولي را تشريح کنم، زيرا نميخواهم وسيله تبليغاتي براي يهوديان فراهم آورده باشم. اگر خوانندگان گرامي مايل به تحقيق بيشتر روي متون يهودي- اسپانيولي باشند، ميتوانند از طريق google با درج عبارت Ladino texts مطالب فراواني در اين رابطه پيدا کنند.

 

زبان اشکنازي

در اينجا بد نيست نگاه گذرائي هم به ادبيات اشکنازي بيندازيم که از نمونه‌هاي بارز کتابت يک زبان اروپائي با الفباي عبري است. زبان اشکنازي يا Yiddish لهجه‌اي از زبان آلماني است که مورد استفاده يهوديان اشکنازي در چند کشور از جمله آلمان، آمريکا، اسرائيل، روسيه، اوکراين و کشورهاي بسيار ديگر بود. کلمه Yiddish به احتمال قوي کلمه‌اي ترکيبي است و به معناي «آلماني يهودي» است.

از زمان امپراطوري روم يهوديان در خاک آلمان سکني داشتند. در قرن دهم ميلادي به تدريج يک هويت قومي يهودي موسوم به اشکنازي يا »يهوديان آلمان» شکل گرفت. کلمه اشکناز در قرون وسطي به معني «آلمان» بود، هر چند حوزه سکونت اشکنازيها شامل بخشهائي از شمال فرانسه و بعدها شامل بخشهائي از اروپاي شرقي نيز ميشد.

زبان روزمره يهوديان اشکنازي زبان آلماني ميانه متأخر بود که آنرا با الفباي عبري مينوشتند و شامل تعداد قابل توجهي کلمات دخيل و عبارات عبري هم ميشد. در واقع آنها از قرن۱۳ميلادي شروع به استفاده از کتابت عبري براي نوشتن زبان اروپائي‌شان کردند. قديمي‌ترين نمونه‌اي که از زبان اشکنازي با کتابت عبري وجود دارد، يک سرود دوبيتي است که در يک کتاب دعاي يهودي متعلق به سال۱۲۷۲-۱۲۷۳ ميلادي مندرج است

در طول سده‌هاي بعدي زبان يهودي- آلماني بتدريج هويت زبان مستقلي را پيدا کرد که شامل دو لهجه اصلي ميشد و تا جنگ جهاني دوم مورد استعمال بود ولي از آن به بعد رو به افول نهاد.

 

Yiddish dictionary

 صفحه‌اي از لغتنامه اشکنازي، عبري، آلماني، لاتين موسوم به Shemot Devarim که در سال ۱۵۴۲ منتشر شده است.

 براي اطلاعات بيشتر در رابطه با زبان اشکنازي و کتابت عبري آن به سايت ويکيپديا رجوع کنيد و يا هر منبع ديگري را که موثق ميدانيد، مورد مطالعه قرار دهيد. اگر کسي هم ويکيپدياي انگليسي را معتبر نميداند، يادآوري کنم که اينجا صحبت از اعتبار نيست، کما اين که کتاب فرزندان استر نيز که مورد استناد جناب پورپيرار قرار گرفته است، نوشته يک يهودي ايراني متعصب ساکن آمريکاست.

براي آشنائي با ليست جامعي از شعراي اشکنازي اينجا را کليک کنيد. و سايت مفيد ديگري نيز وجود دارد که ميتوانيد از طريق آن اطلاعات جامعي در رابطه با ادبيات اشکنازي به دست آوريد.

چنانکه گفتم، ورود به تفصيل بيشتر را در اين مورد چندان نمي‌پسندم، ولي اگر دوستان احساس ضرورت کنند، اين بحث را بازتر ميکنيم و نشان ميدهيم که دست کم در يک دوجين از زبانهاي زنده دنيا نيز چنين نمونه‌هاي ادبي وجود دارند. اگر هم جناب پورپيرار بر تئوري خود اصرار داشته باشند، لاجرم بايد فعلا زبان اسپانيولي و آلمانی و ترکی را در کنار زبان فارسي به يهوديان ببخشند. و چون زبان پرتغالي و ايتاليائي و فرانسه با يکديگر همريشه‌اند و در واقع واضح‌ترين خويشاوندي زباني بين آنها ديده ميشود، و همچنين از آنجا که زبان آلمانی با زبان هلندی و سوئدی و دانمارکی و نروژی و حتی انگليسی همريشه است، بايد مجموعه آنها را نيز دست‌پخت يهوديان محسوب کرد. آنگاه نوبت به زبانهاي ديگر دنيا خواهد رسيد که داستان ديگري دارد.

مي‌بينيم که مطالعات سالمي را که جناب پورپيرار به منظور افشاگري توطئه‌هاي يهود و کشف حقائق مربوط به تاريخ مردم ممتاز شرق ميانه شروع کرده بودند، در اثر افراطيگري در پردازش داده‌ها، منجر به صدور چه احکام هرج و مرج آلودي ميتواند بشود و ميشود. راستي، اين ايرادهاي بني اسرائيلي مارا به کجا خواهد برد؟ با کدام يک از اين استدلالات لنگ ميتوانيم زبان فارسي و ترکي خود را دور بريزيم و به هويت واقعي خود برسيم که گويا زبانهاي مادري ما در آن هيچ جايگاهي ندارد. طي سده‌هاي طولاني باستان پرستان مهمل‌باف افتخارات جعلي بر دوش زبان فارسي بار کرده بودند و زبان ترکي را هم به مرگ تدريجي در بستر بيماري محکوم کرده بودند. کمر اين هر دو دو زبان معصوم زير بار آن همه مجعولات و تعصبات در حال شکستن بود. اگر عزم بر اصلاح موقعيت زبان است، بايد در جهت خرافات زدائي باشد، نه مصادره زبان. چنانکه طبيب براي معالجه بيمار برسر بالين او حاضر ميشود، نه براي کشتن او. اما روش کنوني آقای پورپيرار بدان ميماند که براي معالجه بيماري، بيمار را از پنجره به خيابان پرت کنيم و ادعا کنيم که از شر بيماري خلاص شده‌ايم. اگر ميخواهيد اصالت زبان فارسي و ترکي را در بين مسلمين و يا به طور کلي انکار کنيد، بسم‌الله، اما نه با ايرادهاي بني اسرائيلي!

درباره بنيان انديشي (۹): توفان نوح، آيت الهي يا انقلاب جوّي؟

توفان نوح: آيت الهي يا انقلاب جوّي؟

آياتي که در رابطه با سيل نوح در قرآن حکيم مسطورند، در سوره‌هاي چندي، از جمله و بيشتر در سوره هود پراکنده‌اند. از مطالعه مجموعه اين آيات چنين برمي‌آيد که خداوند متعال قوم نوح را به علت رويگرداني از دعوت و خودداري از ايمان محکوم به غرق در سيلاب عظيمي فرموده است. در خصوص اين که اين حادثه را بايد سيل بناميم يا توفان يا طوفان، بحث زياد ميتوان کرد. غربي ها سيل گفته اند و ما آن را توفان ناميده‌ايم، بي آن که معناي اين کلمات تطابق لغوي با آنچه در قرآن آمده است، داشته باشد. چنانکه در ذکر آيات مربوطه خواهيم ديد، آب از چشمه‌هاي زمين جوشيده و از آسمان نيز فروباريده است. اين را نه ميتوان سيل ناميد و نه توفان. با اصطلاح رايج امروزي اين حادثه شايد شباهت به نوعي «سونامي» داشته باشد، اما به هر حال «هجوم آب» به منطقه‌اي مسکوني بوده است. شيوه هجوم اين آب معجزه‌آساست و در تعارض با کليه ملاحظات فني، مهندسي و هواشناسي و بيولوژي قرار دارد، به طوريکه هرگز نميتوانيم آن را به عنوان يک انقلاب جوّي ارزيابي کنيم. ما ميتوانيم آنرا صرفا به عنوان مشيت و امر الهي تحليل کنيم، چنانکه خود قرآن حکيم نيز چنين نگرشي بر حادثه دارد که خواهيم ديد.

اما اگر متقاعد شديم که امر و مشيت الهي در کار است، آنگاه ديگر مطالعه توپوگرافي ترکيه و تشخيص کوههائي که بتوانند هنگام هجوم آب چون سدي مانع پراکندگي آن  بشوند و براي زمان کوتاهي دريائي پديد بيايد که نوح عليه السلام بتواند روي آن کشتيراني کند، عبث مينمايد، زيرا جائيکه مشيت الهي در کار است، با خرق عادت و قوانين فيزيکي مواجه هستيم. اگر خاک ترکيه کنوني را با همه معضلاتي که اين نظريه دارد، محل وقوع سيل يا توفان نوح بدانيم و آن عارضه طبيعي را هم که کشتي نوح تشخيص داده‌اند، واقعا به عنوان باقيمانده کشتي نوح باور بکنيم، هنوز با هزاران مشکل فني در خصوص استحکام آن کشتي، تأمين آن حجم وسيع آب در زماني کوتاه و سپس عقب نشيني همان آب، باز هم در زماني بسيار کوتاه به جاهاي ديگر و مديريت و نگهداري و تغذيه آن همه حيوانات متعددات متخاصمات مواجهيم.

از آنجائيکه بيشتر خشکيهاي مسکوني زمين و از جمله ترکيه بالاتر از سطح دريا قراردارند، امکان هجوم آب دريا بدانجا با معيارهاي فني- مهندسي منتفي مينمايد ، مگر اين که جاي ديگري براي وقوع توفان نظير بستر درياي مديترانه يا درياي سياه را در نظر بگيريم و آنها را در گذشته دره‌هاي سرسبز حاوي تمدن انساني در نظر بگيريم و فرض کنيم که آب اقيانوس اطلس از طريق گذرگاه جبل الطارق به بستر مديترانه کنوني يا از طريق تنگه بسفر به بستر درياي سياه امروزي هجوم آورده است.

به عنوان حدس و گمان (و نه حکم قطعي) حتي ميتوان اين حادثه را با راز حضور زبان عربي در صحاري شبه جزيره عربستان از پيش از ظهور اسلام پيوند داد. ميدانيم که زبان عربي در همان حدي که در زمان نزول قرآن در شبه جزيره حضور داشته و قرآن تصريح دارد که به زبان عربي فصيح نازل شده است و تأکيد ميکند که از آن رو به زبان عربي نازل شده است که شايد مردم تفکر کنند، و خود گواهي ميدهد که توده مردم نثر آن را به راحتي ميفهميده‌‌اند، اگر نثر قرآن در زمان ظهور رسول عليه السلام براي مردم شبه جزيره کاملا مفهوم بوده است، در اينجا با يک مشکل جدي مواجه هستيم. اين زبان با آن ظرفيت لغوي و مکانيزمهاي نحوي پيچيده هيچ تناسبي با شيوه معيشت ابتدائي اعراب در آن جغرافياي فقير نداشته است و در آن جغرافيا کاملا بيگانه است. بسياري از زبان شناسان نحوه پيدايش زبان عربي در شبه جزيره را امري مرموز دانسته و بعضا حتي به معجزه نسبت داده‌اند.

ميدانيم که خويشاوندان ان زبان در بين النهرين وجود داشته است (اکدي، بابلي، آشوري و ...) اما هيچ يک به فصاحت و غناي زبان عربي نبوده است. هيچ اثري از زبان عربي در بين النهرين باستاني نيافته‌اند، در حاليکه با توجه به ظرفيتهاي لغوي و مکانيزمهاي پيچيده نحوي موجود در زبان عربي ناگزير از اين فرض هستيم که اين زبان بايستي در بين مردمي داراي تمدني بسيار پيشرفته، دوره‌هاي طولاني تکاملي را طي کرده و بعدها در اثر مهاجرت اجباري به شبه جزيره عربستان رسيده باشد. چه بسا اين مردم در اثر وقوع غضب الهي يا سانحه‌اي محيطي مجبور به ترک مکان بومي خود و پناه جستن در آن واديهاي خشک و بي آب و علف موسوم به شبه جزيره عربستان شده باشند.

از مطلب دور نشويم. گفتيم که به حادثه سيل نوح يا بايد از ديد مشيت الهي نگريست، که در آن صورت تحقيق در باره شرائط مادي مناسب براي وقوع آن حادثه و جستجوي ديوارهاي حائل و تحقيق پيرامون ميزان نمک درياچه‌هاي داخلي ترکيه و امثال آن کاري غير ضرور است. و يا بايد آن حادثه را به عنوان نوعي انقلاب جوّي تحليل کرد که در آن صورت نيز با بينهايت مشکل فني- مهندسي مواجهيم که وجود آن ديوارهاي حائل و آن درياچه‌هاي شور (به فرض اثبات) جزء ناچيزي از آن مشاکل فني را تشکيل ميدهد. 

مثلا اگر قرار است اين مقدار آب از «چشمه‌هاي زمين و آسمان» تأمين شود، چشمه‌هاي زمين و آسمان در هيچ دوره تاريخي قادر نبوده‌اند و نيستند چنان مقداري از آب را با چنان سرعتي بيرون بريزند که کشوري را به دريا تبديل کند. و عقب نشيني آن مقدار آب هم در شرائط طبيعي با آن سرعت، قابل تصور نيست ]و قيل يا أرض إبلعي ماءک و يا سماء أقلعي، و غيض الماء و قُضي الأمر... و گفته شد اي زمين آب خود را فر بر و اي آسمان بس کن از باريدن و آب فروکش کرد و کار پايان يافت (هود:44)[. کشتي چوبي براي دريانوردي در شرائط متلاطم توفان نوح و در هيچ شرائطي مناسب نبوده است. در زمانه ما بزرگترين کشتيهاي چوبي در حدود 100 متر طول دارند و مفاصل آنها بايد به کمک نوارهاي ضخيم آهني تقويت شوند تا کشتي در برخورد با امواج معمولي متلاشي نشود ] و هي تجري بهم في موج کالجبال... و کشتي آنها در ميان موجي شبيه کوهها ميبرد (هود:42)[، با اين حال اين کشتيها امکان بارکشي و مسافرکشي زيادي هم ندارند و پيوسته بايد به کمک پمپ يا به صورت دستي آب جمع شونده در عرشه آن را تخليه کرد.

نگهداري آن همه حيوان که بيشتر آنها با هم متخاصم بوده‌اند، نياز به قفسهاي بزرگ و مساحت غير عادي کشتي داشته و تغذيه آنها نيز امر مديريتي پيچيده‌اي بوده است و نياز به نيروي انساني بزرگي داشته که خود بر سنگيني کشتي مي افزايد.

احْمِلْ فِيهَا مِن كُلٍّ زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ (از هر نر و ماده يک جفت سوار کن) حکايت از آن دارد که همه حيوانات قابل تصور، حد اقل در خاک ترکيه آن زمان، بايد سوار کشتي شده باشند. از اينرو تنوع حيوانات حاضر در کشتي بسيار بالاست و معضلات غير قابل تصوري در اين موضوع متجلي است.

اينها فقط بخشي از معضلات عديده تحليل توفان نوح به عنوان حادثه جوّي است. اما جائيکه قرآن شريف خود راجع به ماهيت مسأله به وضوح سخن گفته است، ما چه نيازي به حدس و گمان داريم؟ همه چيز در قرآن شريف حاکي از آن است که امر و مشيت الهي در کار بوده است. ببينيم قرآن حکيم خود اين حادثه را چگونه شرح ميدهد :

حَتَّى إِذَا جَاء أَمْرُنَا وَفَارَ التَّنُّورُ قُلْنَا احْمِلْ فِيهَا مِن كُلٍّ زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ وَأَهْلَكَ إِلاَّ مَن سَبَقَ عَلَيْهِ الْقَوْلُ وَمَنْ آمَنَ وَمَا آمَنَ مَعَهُ إِلاَّ قَلِيلٌ. تا اينکه فرمان ما آمد و چشمه‌ها فوران کردند. گفتيم از هر نر و ماده يک جفت سوار کشتي کن، و افراد خانواده‌ات همه را (سوار کن) غير از آنان که در موردشان سخن رفته بود و آنان که ايمان آورده‌اند (نيز سوار بشوند)، ليکن غير از عده‌اي کم ايمان نياورده بودند. (هود:10)

در اينجا عبارت «اذا جاء امرنا» بي هيچ شبهه‌اي بر هر مسلمان معتقدي توضيح ميدهد که حادثه‌اي با امر الهي و طبق مشيت او در شرف وقوع است. هنگامي که کافران غرق شده‌اند:

وَقِيلَ يَا أَرْضُ ابْلَعِي مَاءكِ وَيَا سَمَاء أَقْلِعِي وَغِيضَ الْمَاء وَقُضِيَ الأَمْرُ وَاسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِيِّ وَقِيلَ بُعْداً لِّلْقَوْمِ الظَّالِمِينَ. پس گفته شد، اي زمين، آب خود را فروخور و اي آسمان، (باران را) متوقف کن، پس آب دفعتا عقب نشست، و حادثه پايان يافت، و (کشتي) بر کوه جودي نشست و به خطاکاران گفته شد، دور شويد. (هود:44)

سپس ميخوانيم که خداوند لطف و برکت خود را شامل حال نوح عليه السلام و موکب او نموده است و ملتهائي را نيز ذکر ميکند که نخست به نعمت ميرسند و در نهايت به عذاب الهي گرفتار مي‌آيند:

قِيلَ يَا نُوحُ اهْبِطْ بِسَلاَمٍ مِّنَّا وَبَركَاتٍ عَلَيْكَ وَعَلَى أُمَمٍ مِّمَّن مَّعَكَ وَأُمَمٌ سَنُمَتِّعُهُمْ ثُمَّ يَمَسُّهُم مِّنَّا عَذَابٌ أَلِيمٌ. گفته شد اي نوح، در حمايت ما و در سايه برکاتي که بر تو و ملتهاي همراه تو نازل کرديم، از کشتي پياده شو. ملتهائي نيز هستند که به آنها نخست نعمت ميبخشيم و سپس عذاب دردناکي را از سوي خودمان به آنها ميچشانيم. (هود:48)

اين حقيقت را که حضور نوح و همراهان او در کشتي با مشيت خداوند صورت گرفته است، و اين همه ناشي از اعتلاي شخصيتي وي و مومنين بوده است، را به وضوح ميتوان از متن قرآن دريافت کرد:

ذُرِّيَّةَ مَنْ حَمَلْنَا مَعَ نُوحٍ إِنَّهُ كَانَ عَبْدًا شَكُورًا. نسلي که ما همراه نوح (در کشتي) حمل کرديم، بدرستيکه او بنده‌اي شاکر بود. (أسراء:3)

در جاي ديگر خداوند تصريح ميفرمايد که قوم نوح را به علت انکار رسولان غرق نموده است، تا آيتي و نشانه‌اي براي مردم باشد:

وَقَوْمَ نُوحٍ لَّمَّا كَذَّبُوا الرُّسُلَ أَغْرَقْنَاهُمْ وَجَعَلْنَاهُمْ لِلنَّاسِ آيَةً وَأَعْتَدْنَا لِلظَّالِمِينَ عَذَابًا أَلِيمًا. و قوم نوح را، آنگاه که رسولان را انکار کردند، غرق کرديم و آنها را همچون آيتي (درس عبرت، معجزه‌، نشانه قدرت) براي مردم قرار داديم و براي خطاکاران عذابي دردناک آماده کرديم. (فرقان:37)

و اين آيه نيز در تأکيد همان معناست:

سَلَامٌ عَلَى نُوحٍ فِي الْعَالَمِينَ، إِنَّا كَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ، إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُؤْمِنِينَ، ثُمَّ أَغْرَقْنَا الْآخَرِينَ. در بين جهانيان سلام بر نوح باد، چنين است که ما صالحين را پاداش ميدهيم، او از بندگان مومن ماست، سپس ديگران را غرق کرديم. (الصافات:82-79)

فَكَذَّبُوهُ فَأَنجَيْنَاهُ وَالَّذِينَ مَعَهُ فِي الْفُلْكِ وَأَغْرَقْنَا الَّذِينَ كَذَّبُواْ بِآيَاتِنَا إِنَّهُمْ كَانُواْ قَوْماً عَمِينَ. پس او را انکار کردند و ما او و همراهانش را در کشتي نجات داديم و منکرين آياتمان را غرق گردانيديم، آنها قومي نابينا بودند. (الإعراف:64)

من بعيد ميدانم کسي بعد از مطالعة اين آيات باز هم توفان نوح را نوعي از «انقلاب جوّي» شناسائي کند. تعبير «انقلاب جوّي» نه تنها هيچ مسأله‌اي را حل نميکند، بلکه مارا با مسائل لاينحل بسياري هم مواجه ميکند. اينک ما با دو تعبير مبالغه‌آميز از دو حادثه مواجهيم، يکي به نام «پوريم» و ديگري موسوم به «توفان نوح» که جناب پورپيرار آنرا مبنائي براي  توجيه نحوه پيدايش زبان فارسي و ترکي و القای نوپديد بودن آن دو زبان در بين مسلمين قرار ميدهند.

تا جائيکه ما حدس ميزنيم، طرح مطالعاتي ايشان متوجه آن است که پيدايش هويتهاي قومي را حادثه‌اي مجعول شناسائي کرده و همه مسلمين را صرفا با هويت اسلامي شناسائي کنند که از اخلاص ايشان نسبت به دين شريف اسلام حکايت دارد. بي‌ترديد هويت اسلامي رکن اصلي هويت مارا تشکيل ميدهد، اما اولا مسلمين محدود به فارس و ترک نيستند، و اگر هدف، اتحاد مسلمين تحت هويت اسلامي و زبان عربي باشد، بايد در جستجوي پوريمها و توفانهاي ديگري براي نفي هويت قومي صدها قوم و ملت ديگري که به اسلام گرويده‌اند بود. ثانيا مگر ترک و فارس بودن چه تعارضي با هويت اسلامي ما دارد. تعارض هنگامي بروز ميکند که ما از زبان نوعي شريعت و طريقت بسازيم و به اين ترتيب در دامن شرک بغلتيم. تا جائيکه ما ميدانيم، زبان فارسي و ترکي تعارضي با هويت اسلامي ندارد و اگر کساني از مقوله زبان وسيله‌اي براي تقابل با اسلام ساخته‌باشند، يا شاخ و برگهاي بي پايان به زبان فارسي داده باشند تا موقعيت آن را در برابر زبان عربی تقويت کرده باشند، آن اشخاص مجرمند، زبان فارسي يا ترکي مجرم نيست.

در باره بنيان انديشي (٨): دو برداشت مبالغه‌آميز از دو حادثه تاريخي

دو برداشت مبالغه‌آميز از دو حادثه تاريخي

مستند توفان نوح که کوشش بر اثبات غير مسکون بودن خاک ترکيه کنوني از زمان وقوع آن تقريبا تا ظهور استعمار در جهان در اوائل قرن 16 دارد، فکر مرا مشغول داشته است. حادثه توفان نوح را اگر از نقطه نظر مقتضيات فني تحليل کنيم، غير ممکن است و شرح اين حادثه در قرآن شريف صرفا به عنوان حادثه‌اي که با اراده و مشيت خداوند و به شکل معجزه‌گونه اتفاق افتاده است، مطرح است. اگر حادثه مجموعا ماهيت معجزوي دارد، پس چه نيازي به اثبات وجود آن کوههاي محيط بر اقليم ترکيه داريم که گويا قرار است هنگام بروز توفان نوح، چون کاسه‌اي بزرگ نگهدارنده آن همه آب، اعم از شيرين يا شور باشند؟ اگر از حادثه‌اي معجزوي صحبت ميکنيم، نياز به اين مقدمه‌چيني‌ها نداريم، چنانکه در حادثه عبور قوم موسي از دريا نيز آب براي موسي و قومش صرفا به امر و مشيت الهي شکافته شده و همان آب فرعونيان را غرق نموده است.

از اين رو کوشش براي اثبات اين که گويا خاک ترکيه فعلي براي سده‌هاي طولاني خالي از سکنه بوده است، قرين موفقيت نبوده است. اين برداشت صرفا نوعي اغراق در تحليل داده‌هاست و بحثهاي بعدي که بر بستر همين انديشه شکل خواهد گرفت، از جمله نظريه نوپديد بودن زبان ترکي در اين يا آن منطقه، طبيعتا فاقد صلابت لازم خواهد بود. حتي اثبات نوپديد بودن زبان فارسي در اين يا آن خطه با استناد به اين که گويا حادثه پوريم شرق ميانه را در طول دوره‌اي به درازاي بيست قرن به خطه اشباح تبديل کرده است، نيز کوشش موفقي نيست. حادثه پوريم که منشأ توراتي دارد، و فاقد انعکاس قرآني است، به فرض صحت نميتواند سر آغاز آن سناريوئي باشد که استاد پورپيرار قصد ارائه آن را دارند، يعني تخليه مطلق اين دو خطه، يکي در اثر قتل عام پوريم و ديگري در اثر وقوع سيل نوح، و خالي ماندن مطلق آن دو خطه در طول سده‌هاي متمادي و سپس ملت سازي و زبان سازي توسط ايادي استعمار و عوامل يهود در آن دو خطه در اوائل ظهور استعمار جهاني در قرن شانزدهم.

لذا به نظر من جناب پورپيرار با دو برداشت افراطي از دو حادثه تاريخي، که خود بسياري از زواياي تاريک آن را به روشي علمي موشکافي کرده‌اند،  قصد ارائه نظريه‌اي در خصوص پيدايش زبان فارسي و ترکي در شرق ميانه را دارند، و اين به نظر من به ديواري ميماند که خشت اول آن را کج نهاده‌اند، مخصوصا اين که ايشان در کوشش براي اثبات نظريه خود مجبور به صدور احکام عجيب‌تري نيز بوده‌اند، از آن جمله انکار شهر استانبول و کليه ابنيه تاريخي آن و اعلام آن به عنوان شهري نوپديد، انکار مطلق وجود هر نوع آثار معماري دوره عثماني در تمام ترکيه، جائيکه گام به گام با اين نوع آثار مواجه هستيم و از همه عجيب‌تر، رد طغراي سلطان عثماني، که روي تعداد بيشماري از سکه‌ها، بناها، اسناد تاريخي و غيره موجود است، و معرفي آن صرفا به عنوان نمونه‌اي از خطاطي اسلامي، تا بدينوسيله انسجام لازم براي نظريه نوپديد بودن فارسي و ترکي در اين منطقه را تأمين نمايند.

افشاي واژه‌سازي‌هاي افراطي و باسمه‌اي در زبان فارسي که در دهه‌ها و حتي سده‌هاي گذشته جريان داشته است، بحثي نيرومند است و بسيار روشنگرانه خواهد بود و به نظر من حتي به تقويت موقع زبان فارسي کمک خواهد کرد، زيرا زبان فارسي ده‌ها سال است که تحت فشار جعليات مدافعين ناآگاه خود در حال خرد شدن است و رها کردن زبان فارسي از اين همه جعليات و تفاخرهاي دروغين و نشان دادن ظرفيتهاي حقيقي آن، روح تازه‌اي در کالبد آن خواهد دميد. اما کمکي به نوپديد بودن زبان فارسي نخواهد کرد.

بحث نوپديد بودن زبان ترکي از سوي جناب پورپيرار مرا به تعجب بيشتر واداشته است، زيرا ايشان آگاهي چنداني از گنجينه لغات، نحو و تاريخ تکوين اين زبان ندارند. وقتي مسأله الفباي باستاني ترکي موسوم به «الفباي اورخون» در وبلاگ ايشان مطرح شد، ايشان صرفا اعلام کردند که «اين الفبا وجود ندارد» و بس. آيا ميتوان تاريخ زبان قومي به کثرت حدود 300 ميليون نفر را صرفا با اعلام اين که «وجود ندارد» انکار و پرونده آنرا مختومه اعلام کرد؟ البته حکم ايشان متکي بر اين استدلال بود که اگر قوم ترک داراي الفباي باستاني است، پس بايد ابنيه و آثار معماري خودرا نيز نشان دهد که حاکي از شکل گيري زندگي شهري در بين آن قوم در سده‌هاي گذشته باشد.

 

الفبای اورخون

الفبای اورخون

 

يک لوحه باستاني به خط اورخون

يک لوحه باستاني به خط اورخون

مشکل اين است که اگر هم بنائي يا سنگ قبري يا بازاري معرفي شود، بايد از لحاظ قدمت مورد تأييد شخص ايشان قرار بگيرد و گرنه فاقد اعتبار تاريخي خواهد بود. البته من منکر نيستم که ايشان شم بسيار قوي در شناسائي اصلي و جعلي بودن آثار تاريخي دارند، اما مطمئنم وقت آن را نداشته‌اند که آثار به جا مانده از زندگي اجتماعي ترکان در طول سده‌هاي گذشته را مرور کنند، زيرا بسيار مشغول بوده‌اند و مشغله بسيار سازنده‌اي هم بوده است.

با اين حال اگر شخص بي‌بضاعتي مثل بنده قادر به ارائه آن نوع آثار معماري مورد نظر استاد نبوديم يا نباشم، ايشان خود نمونه خوبي معرفي کرده‌اند: رصدخانه الغ بيک در سمرقند، که ايشان آن را به عنوان «رصدخانه‌اي حقيقي متعلق به يک مغول» معرفي کرده‌اند، بگذريم که اختلاط ترک و مغول که بنيانگذار آن يک دانشمند يهودي بنام خواجه رشيد الدين فضل الله همداني در اثر معروف خود موسوم به «جامع التواريخ» است و عجيب است که استاد نيز آن راه عجيب را دنبال کرده و در اين اختلاط عجيب سهمي را ايفا کرده‌اند، اما در معرفي آن رصدخانه به عنوان «رصدخانه‌اي حقيقي» جدي بوده‌اند.

رصدخانه الغ بیک در سمرقند

رصدخانه الغ بيک در سمرقند

مي‌پرسيم اگر درجائي رصدخانه داشته باشيم، آيا نبايد در جستجوي آب انبار و حمام و پل و کاروانسرا و امثال آن نيز باشيم؟ آيا نبايد مترصد کشف آثار مکتوب در باره ستاره شناسي و رياضيات و فيزيک و امثال آن باشيم؟ اگر در خطه‌اي به «رصدخانه‌اي حقيقي» برخورده‌ايم، آيا اين رصدخانه به صورت خلق الساعه به وجود آمده و مثل قارچ از زمين روئيده، يا مبتني بر تاريخ تکوين اجتماعي در سده‌هاي گذشته بوده است؟ و آيا جامعه‌اي که آن رصدخانه در آن شکل گرفته، اعم از اين که سازندگان آن ترک يا مغول بوده‌اند، ميتواند جامعه‌اي بدون حکومت نيرومند با قلمروي قابل قبول باشد؟ تا جائيکه ما ميدانيم، رصدخانه‌ها در هيچ دوره‌اي به دست عوام‌الناس ساخته نميشوند. ساخت اين نوع تأسيسات همواره مستلزم حمايت حکومتي مقتدر و زمينه اجتماعي متکاملي است. اگر چنين است، پس چرا حضور ترکان عثماني در آناتولي در قرن 15 را «ورود چند قاطر سوار ترک» بناميم؟ آيا عجيب نيست که ترکان را در زمان الغ بيگ، نواده تيمور در سمرقند داراي رصدخانه ميدانيم، اما آنها را به فاصله‌ زماني اندک از مواجهه با بيزانس، آن هم بيزانس در حال احتضار در آناتولي ناتوان و عاجز معرفي کرده و آنها را «چند قاطر سوار ترک» مي‌ناميم؟

توليد انديشه کار آساني نيست. و من يکي به نوبه خود اذعان دارم که جناب پورپيرار در طول چند سال گذشته انديشه تاريخي در اين سرزمين و حتي خارج از اين سرزمين را متحول کردند. آرزوي من آن است که از برکات علمي چند هزار صفحه نوشته اخير ايشان به خوبي بهره‌مند شويم ولي بيم آن دارم که در بحثهاي اخير علم با ضد علم تداخل ميکند و به نظر من همه اينها نتيجه دو برداشت مبالغه آميز از دو حادثه پوريم و سيل موسوم به «توفان نوح» است.

در باره بنيان انديشي (٧): تأملي پيرامون «ماملکت ايمانهن» - گفتار سوم

تأملي پيرامون «ماملکت ايمانهن»

برداشت ما از عبارت «ما ملکت ايمانکم» و اشکال صرفي ديگر آن «کنيز» بود. علاوه بر آنکه معناي لفظي مستقيم آن حکايت از مالکيت دارد، آياتي نيز در قرآن وجود دارد که همين مفهوم «کنيز» را اجتناب ناپذير ميکند، چنانکه از طريق آيه زير قانع ميشويم که همسران پيامبر در برابر «ملک يمينشان» ميتوانند بدون حجاب ظاهر شوند و ملک يمين آنها در حد پدر و برادر و ساير منسوبين نزديک برايشان محرم است. طبيعي است که اگر ملک يمين همسران پيامبر را در مفهوم «هر کسي در اطراف آنها» تعبير کنيم، به اين نتيجه گمراه کننده ميرسيم که گويا زنان ياد شده در حضور هر کسي ميتوانند بي حجاب ظاهر شوند و اگر ملک يمين را حتي در مفهوم غلام شناسائي کنيم، نيز اين نتيجه غير عادي حاصل ميشود که همسران پيامبر در برابر آنها مجاز به رفع حجابند و اين در تناقض با آيات ديگر قرآن است که رفع حجاب را در برابر هر کس غير از منسوبين نزديک حرام کرده است. به متن آيه زير توجه کنيم:

لَّا جُنَاحَ عَلَيْهِنَّ فِي آبَائِهِنَّ وَلَا أَبْنَائِهِنَّ وَلَا إِخْوَانِهِنَّ وَلَا أَبْنَاء إِخْوَانِهِنَّ وَلَا أَبْنَاء أَخَوَاتِهِنَّ وَلَا نِسَائِهِنَّ وَلَا مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُهُنَّ وَاتَّقِينَ اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ كَانَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدًا. بر آنها (همسران پيامبر) گناهي نيست که در مقابل پدرانشان و پسرانشان و برادانشان و پسر برادرانشان و پسر خواهرانشان و زنان اطرافشان و ملک يمينشان حجاب خود را بردارند و (آن زنان) از خدا بترسند که خداوند ناظر و شاهد بر همه چيز است. (احزاب:55)

اما اين که چرا قرآن شريف آنرا مباح دانسته و يکسره آن را منسوخ نکرده است، تفکر بر انگيز است. چرا در قرآن شريف زنا يا زنده به گور کردن دختران يا برخي کارهاي ديگر به آن وضوح و صراحت منع شده، اما ملک يمين يکسره لغو نگرديده است؟ اگر «ملک يمين» در مفهوم «کنيز» به عنوان يکي از نهادهاي اجتماعي وجود دارد و مباح است، پس بايد در خصوص نحوه تحصيل «ملک يمين» و انتقال آن به ديگران نيز قواعدي در قرآن کريم موجود باشد، به عبارت ديگر بايد قواعد حاکم بر شيوه خريد و فروش کنيز به وضوح اعلام شود. اما با کمال تعجب مشاهده ميکنيم که در قرآن چنين قوانيني نيست و صرفا از «آزاد کردن کنيز» يا ازدواج نکاحي با وي، که آن هم مسير ديگري براي آزاد شدن کنيز و تبديل وي به شهروند عادي است، سخن مي‌رود. به متن آيه زير توجه کنيم:

وَإِنْ خِفْتُمْ أَلاَّ تُقْسِطُواْ فِي الْيَتَامَى فَانكِحُواْ مَا طَابَ لَكُم مِّنَ النِّسَاء مَثْنَى وَثُلاَثَ وَرُبَاعَ فَإِنْ خِفْتُمْ أَلاَّ تَعْدِلُواْ فَوَاحِدَةً أَوْ مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُكُمْ ذَلِكَ أَدْنَى أَلاَّ تَعُولُواْ. واگر نگران هستيد که نتوانيد در بين دختران يتيم انصاف برقرار کنيد، پس با زناني که مورد پسندتان واقع ميشود، ازدواج کنيد، دو زن، سه زن يا چهار زن و اگر نگران برقراري عدالت هستيد، در آن صورت صرفا يک زن بگيريد و يا با ملک يمينتان (ازدواج کنيد)، اين نزديک ترين راه پرهيز از ستم است. (نساء:3)

در آيه‌اي ديگر نيکي و احسان به ملک يمين در کنار ضرورت عبوديت در برابر خداوند و احتراز از شرک و ضرورت نيکي به پدر و مادر مورد تأکيد قرار گرفته است.

وَاعْبُدُواْ اللّهَ وَلاَ تُشْرِكُواْ بِهِ شَيْئًا وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَانًا وَبِذِي الْقُرْبَى وَالْيَتَامَى وَالْمَسَاكِينِ وَالْجَارِ ذِي الْقُرْبَى وَالْجَارِ الْجُنُبِ وَالصَّاحِبِ بِالجَنبِ وَابْنِ السَّبِيلِ وَمَا مَلَكَتْ أَيْمَانُكُمْ إِنَّ اللّهَ لاَ يُحِبُّ مَن كَانَ مُخْتَالاً فَخُورًا. خدا را بندگي کنيد و هيچ چيز را با او شريک نگردانيد و به پدر و مادر نيکي کنيد و به خويشان و يتيمان، مسکينان، همسايه نزديک، همسايه دور و همنشين و درراه مانده (گدا) و به ملک يمينتان (نيکي کنيد) که خداوند افراد خودبين و مغرور را دوست ندارد. (نساء:36)

استنباط ما اين است که کنيزداري به صورت يک نهاد اجتماعي از دوره جاهليت (جاهليت همواره در مفهوم دوره پيش از تشرف به اسلام به کار خواهد رفت، نه در مفهومي ديگر) باقي مانده و قرآن شريف سعي در الغاي تدريجي آن، نه از طريق صدور مستقيم بخشنامه، بلکه از طريق مکانيزمهاي اقتصادي و اجتماعي حاکم بر جامعه آن روز دارد. واقع بيني حيرت انگيز قرآن نيز در آن است که با توجه به تمايلات فطري بشر و خطر انحرافات اخلاقي متعدد، وجود کنيز را در دوره انتقالي سالمتر ميداند و ميخواهد از امتيازات آن در چهارچوب اخلاقي تعريف شده استفاده کند. هم اينک بعد از گذشت 1400 سال که کنيزداري نه وجود دارد و نه قابل تبليغ است، به جرأت ميتوان ادعا کرد که اگر زنان و دختران منحرف امروزي در جوامع متعدد در موقعيت کنيز بودند، بسيار پسنديده‌تر بود. جامعه از کنيزداري دور شده ولي عوامل ايجاد فحشاء بسي متنوع‌تر و گستاخ‌تر مشغول فعاليت براي کشاندن زنان و دختران به انحراف در مقياس جهاني است. بنابر اين کنيزداري خود هدف نيست، بلکه انتخابي بين بد و بدتر است.

نبايد اين توهم پيش بيايد که گويا مباح بودن کنيز در اسلام راه را براي بي بند و باري و گسترش فحشاء باز کرده است. اسلام خيلي چيزهارا مباح دانسته، اما هرج و مرج و افراط و تفريط را هم به شدت منع کرده است و اگر کسي پاي‌بند اخلاق نباشد، ازدواج عادي را نيز ميتواند به عنوان ابزاري براي شهوتراني صرف مورد استفاده قرار دهد. و ضمنا تأکيد مجدد ضروري است که «کنيز» به معناي برده مورد نظر اروپائيان نيست که همواره برده را در رديف نوعي «کالاي جاندار» شناسائي کرده‌اند. کنيزي که قرآن به ما معرفي ميکند، زني است که در تحت حمايت مالي يک شخص قرار دارد و وي موظف به نيکي و احسان در حق اوست و ازدواج نکاحي با وي نيز مورد تأکيد قرار گفته است و در خصوص خريد و فروش او هيچ حکمي در قرآن مشاهده نميکنيم. قرآن کنيز را به صورت کالاي جاندار معرفي نکرده است، اين فمينيزم لجام گسيخته مدرن نماي امروز است که با شعار دروغين برابري ناممکن زن و مرد در حال تخريب نهاد خانواده و هدايت زنان به سوي انحرافات اخلاقي متعدد و تبديل آنان به کالاهاي جاندار از سوی موسسات مالی است که در پي تحصيل سود مادي از هيچ عمل ضد اخلاقي رويگردان نيستند.

درباره بنيان انديشي (۶): تأملي پيرامون «ماملکت ايمانهن» - گفتار دوم

تأملي پيرامون «ماملکت ايمانهن»

بر من ايراد گرفته‌اند که گويا نوشته‌هاي جناب پورپيرار را بر طبق مصلحت شخصي مورد انتقاد قرار ميدهم و آنجائيکه به مصلحت نيست، سکوت اختيار ميکنم. لذا مجددا تأکيد ميکنم که من هم مثل خيلي از خوانندگان ايشان نزديک ده هزار صفحه مطلب به قلم ايشان خوانده و استفاده‌ها برده‌ام و طبيعتا عملي نيست که در هر بحث انتقادي به تمام آن چند هزار صفحه و مضمون آنها اشاره داشته باشم. ولي براي آن که خوراک تبليغاتي براي هوچيگران متعصب فراهم نکرده باشم، و ضمنا رسم نمک نشناسي باب نکرده باشم، معمولا پيش از ورود به يک بحث انتقادي اشاره گذرائي به مضمون گزيده‌هائي از نظريات ايشان ميکنم. محيط علمي بدون آزادي انتقاد صادقانه وجهه‌اي ندارد. اميد است اين مقدمه کوتاه براي رفع شبهات احتمالي کارساز بوده باشد.

و اما در بحث پيشين تأکيد کرديم که ما بيش و پيش از هرچيز به درک درست معناي آيه 31 سوره مبارکه نور نياز داريم. هرکسي که خود را در اين بنيان انديشي سهيم ميداند و هنوز آن آيه شريفه را مستقيما از متن قرآن کريم مطالعه نکرده‌است، ظلم بيحدي در حق خويشتن روا داشته است و اگر مضمون آن آيه را پيش از آگاهي از مفهوم درست آن بين ديگران هم تبليغ ميکند، مرتکب معصيت هم ميشود. استنباط ما از آيه شريفه اين بود که زنان بايد زينت خود را از همه مردان بپوشانند غير از افراد نزديک و محرم نظير شوهر و پدر و برادر و ساير منسوبين نزديک و همچنين مردان فاقد حس شهوت و اطفال صغير. همچنين زن مجاز است حجاب خود را نزد زنان مسلمان ديگر و ملک يمين خود بردارد و اضافه کرديم که «ملک يمين» زن و مرد صرفا کنيز يا نديمه‌ است و مرد حق همبستري با کنيز خود را دارد. ضمنا ديديم که آيه شريفه تأکيد مطلق بر نزاکت زن در نگاه و مراقبت از حرمت زنانه خود دارد.

ديديم که بر اساس نص صريح قرآن، کنيز مرد بر او حلال است و وي حق برقراري رابطه جنسي با وي را داراست. به مفهوم اين آيه توجه کنيد:

وَالَّذِينَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حَافِظُونَ، إِلَّا عَلَى أَزْوَاجِهِمْ أوْ مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَيْرُ مَلُومِينَ. و آنهائي که (مرداني که) نگهدار فروج خود هستند مگر در برابر همسران و ملک يمينشان که برايشان جاي ملامت نيست. (مومنون:5و6 – معارج:29و30)

اين دو آيه که به همين صورت در سوره مومنون و معارج ذکر شده‌اند، مشخصا اشاره به مردان دارند. اين دو آيه به وضوح حکايت از آن دارند که «ما ملکت ايمانهم» کنيز است. اگر «ماملکت ايمانهم»  در اين آيه در مفهوم «هر کسي در اطراف» به کار رفته بود، ديگر نيازي به تصريح «والذين هم لفروجهم حافظون» در ابتداي آيه ضرورت پيدا نميکرد. ماهيت اين دو آيه مشخصا ايجاد محدوديت و جلوگيري از هرج و مرج در معاشرت جنسي مرد است که آن را محدود به زوجه و کنيز نموده و ارتباط جنسي خارج از اين حيطه را ممنوع کرده است و ضمنا اين تنظيم رابطه صرفا مربوط به مردان است و در خصوص زنان حکم به گونه‌اي ديگر است.

قرآن شريف هرجا نياز به تنظيم روابط اجتماعي زن، بخصوص در رابطه با ازدواج و رفتار جنسي آنان مطرح است، نظير آنچه که در آيه 31 سوره نور مشاهده کرديم، مشخصا از ضمائر تأنيث استفاده کرده و حکم خود را بدون ابهام داده است (يحفظن فروجهن، آبائهن، ابنائهن، ما ملکت ايمانهن...).

ازدواج با ملک يمين که در بعضي آيات قرآن بدان اشاره شده است، به معني «ازدواج با هرکسي در اطراف» نيست. بلکه منظور آن است که کنيز ميتواند بعدا در رديف زنان منکوحه صاحب خودش قرار بگيرد.

اگر اروپائيان کنيز را در رديف بردگان عصر اسپارتاکوس ارزيابي کرده و اين سنت اسلامي را برابر توحش ميدانند، اشکال از نگرش خود آنهاست که ظاهرا در جامعه دموکراتيک زندگي ميکنند و به برابري حقوق زن و مرد به شکل صوري معتقدند ولي در اطراف آنها همواره زنان از آزادي ارتباط سهل با يک شبکه فحشاء به طور کامل برخوردارند و اين امر به وحشيت تعبير نميشود. متأسفانه در عصر موسوم به عصر اينترنت همين شبکه‌هاي فحشاء گستاخانه به منزل شخصي افراد هم رسوخ ميکنند و به دختران جوان و معصوم سيگنال ميدهند که پولدار شدن گويا در يک قدمي آنهاست و اگر با اصطلاح کامپيوتر بيان کنيم:

 just a click away

از سوي ديگر قطع نظر از فريادهاي گوش خراش مبلغين فمينيزم، بيولوژي مرد و زن به گواهي متخصصين علم پزشکي باهمديگر تفاوت فاحش دارد. دوره فعاليت جنسي مرد به طور متوسط بمراتب طولاني‌تر از زن است. يائسگي در زن معمولا بين سنين 40 الي 50 روي ميدهد و وي نسبت به رابطه جنسي بي‌ميل و حتي گاهي دچار اکراه ميشود. درحاليکه در زندگي مرد معمولا چيزي به اسم يائسگي وجود ندارد و بدن او معمولا تا دم مرگ هم به فعاليت هورموني خود ادامه ميدهد. توجه داشته باشيم که اينجا سخن از متوسط هاي آماري است، مواردي که اين حقيقت را نقض ميکنند، قاعده نيستند و استثناء محسوب ميشوند.

با در نظر گرفتن اين دو نوع بيولوژي متفاوت، بايد اعتراف کرد که حکم قرآن در مورد تعدد زوجات با خلقت و طبيعت زن و مرد سازگاري کامل دارد. فمينيزم کور و بينوا از سوي ديگر درست برخلاف طبيعت زن و مرد حکم ميکند.

قرآن خانواده‌اي را ترويج ميکند که پدر در آن رکن اصلي است و اطاعت از او بر همسر و فرزندان واجب است. در جامعه ما و همه جوامع اسلامي، بر عکس جوامع اروپائي، شوهر نسبت به همسر خود غير از رابطه همسري، موقعيتي حمايتگرانه نيز دارد و در عين حال از اعمال ظلم و بيعدالتي نسبت به همسر و فرزندان خود نيز منع شده است. ما نميتوانيم فمينيزم را بدون توجه به طبيعت و سنتهاي زندگي شرقي خود کورکورانه تبليغ کرده و به کمک آن زن و مرد هر دو را خانه خراب کنيم. در جامعه ما فاصله گرفتن بعضي خانواده‌ها از تربيت قرآني منجر به بي ساماني اسف انگيزي شده است. از نقطه‌اي که من نگاه ميکنم، خانواده‌هائي که فرزندان خود را در محيطي اسلامي و با معيارهائي اسلامي تربيت کرده‌اند، حتي اگر خانواده‌هائي نسبتا خرافي هم بوده باشند، محصول کارشان بمراتب با ارزش تر از خانواده‌هاي مدرن‌نما از آب درآمده است.

اما پذيرش نقطه نظر جناب پورپيرار در مورد اين که چون امروزه کنيز منسوخ شده است، پس تعبير «ما ملکت ايمانهم» به کنيز گويا سبب خواهد شد که خصلت جهانشمول قرآن و جاوداني بودن احکام آن زير علامت سوال برود، چندان سهل نيست. شکل زندگي در طول 1400 سال تغيير کرده و امروزه پديده‌اي به نام کنيز در خيلي از جوامع منسوخ شده است. اين نه تنها به معناي تضعيف قرآن نيست، بلکه به معني جاودانگي احکام آن است که در هر دوره‌اي به نسبت شکل زندگي مردم آن دوره قواعد و احکام تنظيم کننده خاص آن دوران را ارائه ميدهد.

 

درباره بنيان انديشي (۵):  تأملي پيرامون «ماملکت ايمانهن» - گفتار اول

 تأملي پيرامون «ماملکت ايمانهن»

بحثهاي جناب پورپيرار در رابطه با قرآن شناسي تحت عنوان «اسلام و شمشير» عليرغم بعضي کاستيها بسيار مفيد و آموزنده بود و اگر مضمون آن بحثها را با تصاويري که تاريخي طبري و امثالهم از سيره پيغمبر ارائه ميدهند، در تقابل قرار دهيم، آنگاه معلوم خواهد شد که چه کار بزرگي انجام گرفته است. منابعي مثل تاريخ طبري و بلعمي با بيان خود پورپيرار «تصوير پيامبر اسلام را بي توجه به دشمن و دوست و قريش و مشرک و غيره به جستجوي کارواني براي غارت دربه در بيابانها نشان ميدهند، که در کمين شکار کارواني از اين چاه آب به چاه آب ديگر ميرود و ماه حرام و مجاز هم نميشناسد!». براي درک پيامهاي سازنده يادداشتهاي موسوم به «اسلام و شمشير» بايد صبورانه به خواندن مجدد قرآن از ديد تحليلي نشست و همچنين گزارشهاي تاريخ طبري و بلعمي و منابع مشابه را نيز به دقت و در تقابل با آيات تسلي بخش قرآن، بازهم به صورت صبورانه خواند، تا سيه روي شود هر که در او غش باشد.

ما که از اين مسير عبور کرديم، گام به گام بر ما آشکارتر شد که قرآن شريف رسالتي جز ابلاغ پيام بر عهده پيامبر نگذاشته است و اينک اظهر من الشمس است که اسلام نه در ايران، نه در خاورميانه، نه در اسپانيا و نه در هيچ جاي ديگر به زور شمشير وارد نشده است و نوشته‌هاي جناب پورپيرار در شکل گيري اين آگاهي تأثيري انکار ناپذير داشت.

همه ما اين تفکرات سنجيده و دشمن شکن را به جان و دل پذيرا شديم و حقيقتا ايمانمان جلاي نويني يافت. ايمان ساکن و ثابت محکوم به فناست، تنها ايمان دائما نوشونده است که زندگي و عقلانيت از آن نشأت ميگيرد. بحثهاي اسلام و شمشير در اين راستا مارا ياري کرد.

اما براي من قضيه هنگامي صعب شد که جناب پرپيرار وقفه کوتاهي در يادداشتهاي جاري اخير خود دادند و گريزي به سلسله يادداشتهاي «اسلام و شمشير» سابق زدند و بحث «ماملکت ايمانکم» را به ميان کشيدند. ظاهرا هدف نويسنده رد وجود روابط کنيزداري و غلامداري در اسلام بود. من عمدا از عبارت «برده‌داري» استفاده نکردم و عبارات «کنيزداري» و «غلامداري» را ترجيح دادم، زيرا در حجاز نه آن روابط توليدي حاکم بر جهان باستان نظير بين‌النهرين، مصر و روم و غيره وجود داشته است که برده‌داري گسترده‌اي را ايجاب کند و نه روابط توليدي کشورهاي استعماري در سده‌هاي اخير نظير هلند و انگلستان در آن متصور بود که براي اداره کشورها و قاره‌هاي جديد الفتح مجبور به صدور برده در مقياس وسيع از افريقا به ممالک آمريکاي شمالي و جاهاي ديگر بودند. در واقع پيش از ورود به بحث بايد محيط و اقليم شبه‌جزيره را درآستانه ظهور اسلام شناخت و روابط ساده و ابتدائي اصناف و طبقات موجود در آن را ارزيابي کرد تا از تصويرسازيهاي مبالغه‌آميز جلوگيري شود. درجامعه ابتدائي شبه جزيره بسا اتفاق مي‌افتاد که مردي کنيزي زنگي را از صاحبش ميخريد و او را زير بال حمايتي خود ميگرفت و بتدريج به جزئي از اعضاي خانواده خود تبديل ميگرد. يک نفر اروپائي کنيز به اين معني را معمولا slave girl ترجمه ميکند که تمام خشونت برده‌داري باستاني و برده‌داري دوره استعمار در آن مستطر است. اين نوع ترجمه‌‌ها از جهل مترجم نسبت به جو اجتماعي کشور مورد بحث حکايت ميکند. اين هم اضافه کنم که من در اوان کودکي در شهر خودم تبريز خانواده‌اي را ميشناختم که ريش سفيد آن سالها پيش کنيزي زنگي از مکه آورده بود. چنين امري در بعضي خانواده‌هاي تمام شهرهاي بزرگ ايران معمول بوده است و هرگز نبايد به معناي برده‌داري از نوع دوره اسپارتاکوس يا «عمو توم» تعبير شود. بايد دانست که معمولا صاحب اين نوع کنيز حق برقراري روابط جنسي با وي را داشته است و پرواضح است که صاحب فرزند نيز ميشده است.

اما مسأله غلام در اين جوامع ابتدائي قدري پيچيده‌تر بود. از آنجا که معمولا کنيز و غلام در درجه نخست براي کمک در کارهاي منزل مورد توجه بود، سرپرست خانواده معمولا تمايلي به آوردن پسري اجنبي بنام غلام به محيط خانواده خود متشکل از همسران و دختران و پسران خود نشان نميداد و لذا غلام بايد بسيار نادرتر از کنيز بوده و ازدواج يا رابطه جنسي با غلام بايد به طور کامل منتفي بوده باشد، مخصوصا که داشتن غلام براي زن، آن هم زن شوهردار قطعا قابل قبول نبود، زيرا علاوه بر اينکه شوهر اجازه اين کار را نميداد، جامعه نيز به اين مسأله با بدبيني کامل مينگريست.

بحث «ملک يمين» با طرح آيه 31 سوره نور آغاز گشت و به نظر من هنوز معناي کامل آن بين خوانندگان هنوز کاملا هضم نشده بود که جناب پورپيرار در يک اقدام بي‌سابقه و غير قابل انتظار اعلام کردند که منظور خداوند از «ما ملکت ايمانکم» در آيه 31 سوره نور همانا يک «دوست و آشنا» يا «هرکسي در اطراف» هست و بس. اگر قضيه به اين ختم ميشد، مشکل چنداني نداشتيم. مشکلات بيشتر من در ادامه بحثها بروز کرد که در ادامه تشريح آيه شريفه چنين نتيجه‌گيري کردند که گويا فروج زن و مرد مسلماني که يکي ملک يمين ديگري است (آلات تناسلي يا عورات به طور کلي) بر يکديگر محرم است. با توجه به مقدمات، اين بدان نتيجه مي‌انجاميد که زن و مرد مسلمان «هر کسي» در اطراف را ميتواند ملک يمين خود بنامد و آنگاه هر دو طرف حق ديدار از فروج يکديگر را دارند که البته محدود به «ديدار» صرف هم نخواهد بود.

من براي هضم اين نکته عجيب و صعب کوششها کردم تا معلوم کنم که آيا در بين عرب عبارت «ما ملکت ايمانکم» معناي مجازي از اين قبيل دارد يا نه و براي اين منظور با خيليها تماس گرفتم و نتيجه نگرفتم. سپس سوال را در يکي از FORUM هاي زبان عربي در اينترنت قرار دادم و اعراب زيادي آن را ديدند و همگي چنين نظري را رد کردند که گويا «ماملکت ايمانکم» يعني «هر کسي در اطراف شما».

پيش از ادامه بحث خوانندگان عزيز را دعوت به مروري بسيار دقيق از متن آيه 31 سوره نور ميکنم، نخست به شکلي که در وبلاگ جناب پورپيرار عنوان شد:

و قل للمؤمنات يغضضن من ابصارهن و يحفظن فروجهن ... الا لبعولتهن او آبائهن او آباء بعولتهن او ابنائهن او ابناء بعولتهن او اخوانهن او بني اخوانهن او نسائهن او ما ملکت ايمانهن... و به زنان ايمان آورده بگو چشم نچرانند و فروج خود را بپوشانند... مگر از شوهر و پدر و پدر شوهر و فرزندان و فرزندان شوهر و برادران و فرزندان برادران و فرزند خواهران و زنان و يا ما ملکت ايمانهن... (نور:۳۱)

اين دقيقا همان متني بود که در وبلاگ جناب پورپيرار از طرف خودشان درج شده بود و همگان نيز ضمن دقت در متن عربي آيه، ترجمه فارسي آن را بي نقص يافتند و به بحثها ادامه دادند. جناب پورپيرار در جواب چندين نفر بر همين معنا تأکيد کردند، و در جائي در بخش نظرات اين نکته را نيز در رابطه با مفهوم آيات 5 و6 سوره مومنون و 29و30 معارج تأکيد کردند که:

يعني آلت تناسلي خود را بپوشانيد. مگر از چند نفري که در آيه مذکور است و موجب ملامت نيست.

غافل از اينکه راز و رمز زيادي در آن شش عدد نقطه‌اي که در متن آيه 31 سوره نور جانشين کلمات شده‌ بودند، وجود داشت و بي اعتنائي به آنها برداشت يک مسلمان از آيه شريفه را چنان وارونه ميکرد که همه ارکان عقائد او درهم ميريخت. اينک که ظاهرا آبها از آسياب افتاده است، نظري دقيق به متن کامل آيه شريفه بيندازيم تا معلوم شود که آيا آن برداشتها صحيح بوده‌اند يا نه:

 

وَقُل لِّلْمُؤْمِنَاتِ يَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصَارِهِنَّ وَيَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ وَلَا يُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ إِلَّا مَا ظَهَرَ مِنْهَا َلْيَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلَى جُيُوبِهِنَّ وَلَا يُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ إِلَّا لِبُعُولَتِهِنَّ أَوْ آبَائِهِنَّ أَوْ آبَاء بُعُولَتِهِنَّ أَوْ أَبْنَائِهِنَّ أَوْ أَبْنَاء بُعُولَتِهِنَّ أَوْ إِخْوَانِهِنَّ أَوْ بَنِي إِخْوَانِهِنَّ أَوْ بَنِي أَخَوَاتِهِنَّ أَوْ نِسَائِهِنَّ أَوْ مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُهُنَّ أَوِ التَّابِعِينَ غَيْرِ أُوْلِي الْإِرْبَةِ مِنَ الرِّجَالِ أَوِ الطِّفْلِ الَّذِينَ لَمْ يَظْهَرُوا عَلَى عَوْرَاتِ النِّسَاء وَلَا يَضْرِبْنَ بِأَرْجُلِهِنَّ لِيُعْلَمَ مَا يُخْفِينَ مِن زِينَتِهِنَّ وَتُوبُوا إِلَى اللَّهِ جَمِيعًا أَيُّهَا الْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ. و به زنان مومنه بگو چشمهارا نگهدارند و فروج خود را حفظ کنند و زينت خود را ننمايانند مگر آن مقدار که قهرا ظاهرا ميشود، و پوشش خود را تا روي سينه پائين آورند و زينت خود را نشان ندهند مگر به همسرانشان يا پدرانشان يا پدرهمسرانشان يا پسرانشان يا پسر همسرانشان يا برادرانشان يا پسر برادرانشان يا پسر خواهرانشان يا  زنان خودي يا ملک يمينشان يا مردان زيردستشان که فاقد شهوتند يا طفلي که از عورات زن چيزي نميداند و پاي خود را طوري بر زمين نکوبند که زينت پنهان آنها آشکار شود و همگي پيش خداوند توبه کنيد تا رستگار شويد (نور:31)

 

اگر اين ترجمه را دقيق يافتيد، چنانکه کوشيده‌ام ترجمه دقيقي باشد، آنگاه چند نکته کاملا مغاير با آنچه در وبلاگ جناب پورپيرار مطرح و مدافعه شد، برايتان آشکار و مسلم خواهد شد:

1 – زن نبايد به نگاه شهوت آلود به کسي نگاه کند.

2 – زن بايد عضو تناسلي خود را محافظت نمايد.

3 – زن نبايد زينت خود را به بيگانگان بنماياند.

4 – زن ميتواند زينت خود را صرفا به افراد نزديک و محرم و همچنين به زنان مسلمان ديگر بنماياند.

5 – زن ميتواند زينت خود را به ملک يمين خود بنماياند.

6 – زن ميتواند زينت خود را به اطفال غير بالغ و مردان زيردست خود که فاقد شهوتند، نشان دهد.

من هرچه کوشيدم، از اين آيه نتواسنتم چنين برداشتي بنمايم که گويا زن ميتواند آلت تناسلي خود را به ملک يمين خود (هر تعريفي که از آن داشته باشيم) ارائه نمايد. و تازه ترديد ندارم که ملک يميني که در اين آيه محرم زن حساب ميشود و زن ميتواند زينت خود را به او نشان دهد، صرفا يکي از نديمه‌هاي اوست، نه غلام و نه نوکر و نه برده و نه هيچ چيز ديگر، زني که کنيز زن ديگر است. اگر باور نميکنيد، دوباره به متن آيه و ترجمه آن رجوع کنيد. مي‌پرسيم، جائيکه زينت را نميتوان نشان داد، آلت تناسلي را چگونه ميتوان نشان داد؟ جائيکه زن مجاز به ارائه زينت خود صرفا به خويشان محرم و اطفال نابالغ و مردان فاقد شهوت است، چگونه مجاز است فرج خود را به «هر کسي در اطراف» نشان دهد؟ چگونه ميتوان تصور کرد که مردي در اطراف وي حضور دارد به نام ملک يمين (چه او را غلام بدانيم چه فردي عادي) به طوري که زن نه تنها مجاز به ارائه زينت خود به اوست، بلکه آلت تناسلي خود را نيز ميتواند به او ارائه دهد، آن هم زن شوهردار! بي هيچ تفسير بيشتر واضح است که حجاب زن و پاکيزگي شخصيت او بر همان مبادي قرآني تکيه دارد که حتي ارائه زينت خود به مردان خارج از محيط خانواده را ممنوع کرده است و اگر در اين آيه صحبت از ارائه زينت به ملک يمين هست، اين ملک يمين چيزي جز يک کنيز نيست. درک ما اين بود و اگر جناب پورپيرار اين برداشت را ناقص و نادرست ميدانند، اميدواريم از راهنمائيهاي خود مارا بي‌نصيب نگذارند.

در نوشته بعدي کوشش خواهم کرد نشان دهم که حکم قرآن در خصوص رابطه مرد با کنيز خود به گونه‌اي ديگر است و وي حق برقراري رابطه جنسي با کنيز خود را داراست.

 

درباره بنيان انديشي (۴): والعصر، إن الإنسان لفي خسر

 گفتيم که پژوهشهاي جناب پورپيرار در سالهاي اخير منجر به شکل گيري دانائي جديدي شد و درخيلي از موارد ديدگاههاي حاکم بر جامعه در زمينه تاريخ و فرهنگ را به کلي زير و رو کرد. اين صرفا تعريف و تعارف نيست. من خود به دفعات در حين ملاقات با جناب پورپيرار خدمتشان گفته‌ام که آثاري که شما نوشته‌ايد و ما در طول سالها خوانده‌ايم، بهترين نمونه استثمار فرد از فرد است، زيرا جنابعالي با صرف انرژي فراوان و مايه گذاشتن از زندگي فردي و سلامت بدني خويش اين همه منابع را زير و رو ميکنيد و دفعتا شخصي مثل بنده ميتواند از ماحصل کار و زحمت فکري بي پايان شما بهره بجويد. احيانا اگر کساني وجود داشته باشند که فکر کنند بنده همين چند روز پيش از راه رسيده‌ام، قطعا اشتباه ميکنند و اگر از خود استاد بپرسند، برايشان آشکار خواهد شد که من از روز نخست کلمه به کلمه آثار استاد را دنبال کرده و در حد ظرفيت خود از آن بهره برده‌ام. در هيچ جائي هم ديده نشده است که نظرات هيچ محققي را دربست بپذيرند. لذا اميدوارم بعضي از دوستان با شتاب زدگي از اين نوشته‌ها برافروخته نشوند و قبل از چسباندن هر نوع برچسبي کمي امان دهند تا من هم نقطه نظراتي را مطرح کنم. در واقع اگر پذيرش بعضي نظرات براي من ثقيل بوده است، به احتمال قوي من يک نفر نيستم و نماينده قشري از خوانندگان محسوب ميشوم.

آنانکه سالهاست سکوتي به عمق و صلابت صخره‌ها را در پيش گرفته‌اند، از طرف همه ما متهم به توطئه سکوت بوده‌اند. کسي هم که بخواهد حضوري انتقادي در اين بحثها داشته باشد، از طرف بسياري مطرود ميشود. ميماند اين که انسان صرفا بايد از موضع تأييد صددرصدي حرف بزند يا خاموشي گزيند! گمان نميکنم چنين سياستي زيبنده وبلاگ استاد پورپيرار باشد، خصوصا که ايشان صاحب قلمان قدر قدرتي را به مبارزه طلبيده‌اند، بنا بر اين از قلم مسکين اينجانب چه واهمه‌اي ميتوانند داشته باشند؟

اين نوشته را با ذکر سوره نفيسي از قرآن به پايان ميبرم که نام و عنوان وبلاگ جناب پورپيرار نيز از آن نشأت گرفته است. کلمه به کلمه آيات آن حاوي جوهر تسلي بخش براي انسان دردمند زمانه ما و همه زمانه‌هاست و فکر ميکنم بايد و ميتواند در اين راه سخت حامي و راهنما و سرمشق همه ما باشد:

والعصر، إن الإنسان لفي خسر، إلا الذين آمنوا و عملوا الصالحات، و تواصوا بالحق، و تواصوا بالصبر.

 

درباره بنيان انديشي (۳): عرب ستيزی از نوع زرين کوب

 شرط صداقت و انصاف آن است که اگر انديشه‌هاي محققي را مورد انتقاد قرار ميدهيم، در درجه نخست نقاط قوت نوشته‌هاي او را نيز، دست کم براي خودمان، بشناسيم و با ديگران نيز در ميان بگذاريم. آقاي پورپيرار از طريق کتابهائي که منتشر کرده‌اند، و در سالهاي اخير از طريق وبلاگشان ارتباطي فعال با خوانندگان و به قول خودشان با دوستان و دشمنان داشته‌اند. بخشي از خوانندگان که نظرات ايشان را بي چون و چرا پذيرفته‌اند، به نظر من نميتوانند بيغرض تلقي شوند. بخشي از منتقدين هم که نظريات ايشان را بي محابا و به صورت کل، يعني به صورت دربست مورد حمله قرار ميدهند، پيغام خود را داده‌اند. آنها ظرفيت پذيرش هيچ تفکر نويني را ندارند. بخشي ديگر که خود را به سکوت زده‌اند و چنين وانمود ميکنند که انديشه‌هاي ايشان ارزش آن را ندارد که حتي در باره‌اش صحبت بشود، نيز پيغام خوبي فرستاده‌اند، آنها از نظريات آقاي پورپيرار مي‌ترسند. در اين ميان کسي که هم بخواهد صادقانه از چيزهائي که آموخته است، صحبت کند و هم فرازهائي از انديشه‌هاي آقاي پورپيرار را مورد انتقاد قرار دهد، در بين اين همه گردان و يلان معرکه دست به کاري دشوار زده است، بخصوص که جناب پورپيرار خيلي انتقاد پذير نيست. ولي اظهر من الشمس است که اين طيف از خوانندگان ضرورترين طيف خوانندگان نظرات آقاي پورپيرار و هر محقق ديگري است. لذا با اشاراتي بر آنچه از تحقيقات آقاي پورپيرار آموخته‌ايم، اين نوشته را ادامه ميدهيم و پيش از هر چيز در بعضي اشارات آقاي دکتر عبدالحسين زرين کوب دقيق ميشويم که کتاب «دو قرن سکوت» ايشان الهام بخش آقاي پورپيرار براي شروع بحثهاي بنيان انديشي بود.

گفتني که آقاي زرين کوب لحن ضد عربي افراطي دارد. اين خصومت در حدي است که هر چه در کتابش فحش و ناسزا نثار آن قوم ميکند، دلش خنک نميشود. فرقي هم بين گذشته و حال آن قوم قائل نيست. اين ناسزاگوئي در حدي است که با هيچ يک از معيارهاي تمدن کنوني انسان سر سازگاري ندارد. هيچ يک از اروپائيان با چنين لحني حتي در باره نازيها سخن نميگويند و هيچ قومي را با چنين ديد نژادپرستانه تحقير نميکنند. زرين کوب ظاهرا حساب رسول اکرم را از قوم عرب جدا کرده است ولي خواهيم ديد که اين يک تعارف رياکارانه است و با آن که از رسول اکرم با عبارت رقيق «محمد(ص)» ياد ميکند، خود را آنجا لوميدهد که موبدان زرتشتي و ذنادقه را، آن هم در سپيده طلوع اسلام در رديف آزادانديشان ارزيابي ميکند. اما سکوتي که زرين کوب از دست آن مينالد، گويا سکوتيست که در اثر ورود عرب و «دين عرب» و تخريب زبان فارسي و افت روحيه غزلسرايان از اين طريق و مخصوصا حضور قرآن که شعر و شاعري را گمراهي و خسران ارزيابي مينمايد، و منع زن و شراب که «ماده غزل» ميتواند باشد، بر فضاي ادبي اين کشور حکم فرما شده است. اين در حالي است که زرين کوب خود يکي از معيارهاي توحش قوم عرب پيش از اسلام را در آن ميبيند که گويا در شعرشان غير از زن و شراب و جنگ «تفکر ديگري وجود نداشته است». زرين کوب ادعا ميکند که رسول عليه السلام ضمن ارسال نامه اي به خسرو ايران وي را به دين خود دعوت کرده و تهديد کرده‌اند که در صورت نپذيرفتن آئين اسلام با وي جنگ خواهند کرد. امروزه ما ميدانيم (و پزوهشهاي آقاي پورپيرار در شکل گيري اين دانائي مارا ياري نموده است) که رسول اکرم نه نامه‌اي خطاب به پادشاه ايران نوشته و نه کسي را به جنگ تهديد نموده‌اند و اين افترائي بيش نيست. اما جسارت آقاي زرين کوب از آن جهت نابخشودني است که رسول اکرم را (هرچند ظاهرا از زبان خسرو، ولي تلويحا نيز از زبان خودش)  يکي از بندگان پادشاه ايران مينامد.  همانطور که خواهيم ديد، زرين کوب در همان فصل آغازين کتاب دو قرن سکوت ضمنا مدعي ميشود که «قرآن از بهشت آمده است». آيا کسي که «پله پله تا ملاقات خدا» را نوشته است، دانشمندي که آن همه شهرت و آوازه به هم زده است، چگونه با اين ناشيگري چنين ادعاي غريبي را مطرح ميکند که گويا قرآن از بهشت آمده است!

از غيبت که بگذريم، ببينيم زرين کوب قوم عرب را به طور خلاصه چگونه معرفي ميکند:

«در آن روزگاران که هيبت و شکوه دولت ساساني سرداران و امپراطوران روم را در پشت دروازه‌هاي قسطنطنيه به بيم و هراس مي‌افکند، عربان نيز مانند ساير مردم «انيران» روي نياز به درگاه خسروان ايران مي آوردند و در بارگاه کسري چون نيازمندان و درماندگان مي‌آمدند و گشاد کار خويش را از آنان مي‌طلبيدند. پيش از اين نيز به درگاه شهرياران ايران جز از در فرمانبرداري درنيامده‌بودند. پيش از اسکندر «بيابان عرب» در زمره سرزمينهائي بود که به داريوش شاهنشاه ايران تعلق داشت... در دوره‌اي که شاپور ذوالأکتاف هنوز از مادر نزاده بود، برخي از آنان به بحرين و درياي فارس به غارت آمده بودند، اما چنانکه در تاريخها آورده‌اند، وقتي شاپور به زاد برآمد، آنها را ادب کرد و به جاي خويش نشاند. در درگاه يزدگرد اول بزرگان حيره چون دست نشاندگان و گماشتگان ايران به شمار مي‌آمدند... در اين بيابانهاي بي آب هولناک خيال انگيز... جز مشتي عرب گرسنه و برهنه، که چون غولان و ديوان همه جا بر سر اندکي آب و مشتي سبزه با يکديگر در جنگ و ستيز بودند، از آدمي نيز در آنجا کس اثر نميديد (دکتر عبدالحسين زرين کوب، دو قرن سکوت، نشر (؟)، ص27)

...و عربان که در اين حدود سکونت داشتند، بارگاه خسروان را در مدائن کعبه نياز و قبله مراد خويش مي‌شمردند و از ستايش شاهنشاه مال و نعمت و فخر و شرف به دست مي‌آوردند... اگر گاه چشمه‌اي کوچک از خاک بيرون مي‌جوشيد و سبزه‌اي پديد مي‌آمد، عرب بيابان نشين با شترها و چادرهاي خويش همانجا فرود مي آمد...عربان که از ديرباز در چنين سرزميني مي‌زيستند، ناچار مردمي وحشي گونه و حريص و مادي مي‌بودند... جز به آنچه شهوات پست انسان را راضي ميکند، نمي‌انديشيدند. از افکار اخلاقي انچه بدان مي‌نازيدند مروت بود و آن نيز جز خودبيني و کينه‌جوئي نبود. شجاعت و آزادگي که در داستانها به آنها نسبت داده‌اند، همان در غارتگري و انتقام جوئي به کار ميرفت، تنها زن و شراب و جنگ بود که در زندگي بدان دل مي‌بستند. (همان، ص 29)

... از وحشي خوئي و درنده طبعي بسا که به قول ابن خلدون سنگي را از بن عمارت برميکندند تا زير ديک بگذارند يا آن که تير سقف را بيرون ميکشيدند تا زير خيمه کنند.

در تاريخها هست که وقتي کمبوجيه پادشاه هخامنشي لشگر به مصر برد، اعراب را واداشت که در باديه براي سپاه او آب تهيه کنند... بدين ترتيب در روزگاران کهن اعراب را شأني و قدري نبود... (همان، ص30)

... اما نفوذ ايران منحصر به حيره نبود، از همه قبائل و طوائف، گردنکشان و بزرگان عرب به درگاه پادشاه ساساني روي نياز مي‌آوردند... مطالعه در تاريخ حيره و يمن نشان ميدهد که ايرانيان در آن روزگار عرب را به هيچ نمي‌گرفته‌اند... (همان، ص 30)

... در نامه اي که (رسول اکرم) به سال ششم يا هفتم هجري نزد پرويز فرستاد، او را به آئين خويش خواند و هم بيم داد که اگر آئين خدا را نپذيرد، با او به جنگ برخواهد خواست. گفته‌اند که پرويز از خشم و نخوت، نامه پيغمبر را پاره کرد و به اذان فرماندار يمن نامه نوشت که اين عرب را بند برنهد و نزد او فرستد. خشم پرويز از اين بود که اين مرد تازي با اين که از بندگان اوست، چگونه جسارت کرده‌است و به او پيغام و نامه‌اي چنين نوشته‌است. پرويز نميدانست که آئين اين عرب جهان را ميگيرد و رسم مخلوق پرستي را برمي‌اندازد (همان، ص 60)

... اين «نژاد برتر» که ميدان فکر و عمل او هرگز از جولانگاه اسبان و شترانش تجاوز نکرده بود، براي اداره کشورهاي وسيعي که به دستش افتاد، نمي‌توانست بکلي از موالي صرف نظر نمايد. ناچار دير يا زود برتري «موالي» را اذعان نمود. (همان، ص 93)

... اما از همان بامداد اسلام، ايراني نفرت و کينه شديد خود را نسبت به دشمنان و باج‌ستانان خود آشکار نمود... هر فتنه و آشوبي که در عالم اسلام رخ داد، ايرانيها در آن عامل عمده بودند.

... در آن روزها که باربد و نکيسا با نواهاي پهلوي و ترانه‌هاي خسرواني در و ديوار کاخ خسروان را در امواج لطف و ذوق فرو ميگرفتند، زبان تازي در کام فرمانروايان صحرا از ريگهاي تفته بيابان نيز خشک تر و بي‌حاصلتر بود... شعرشان توصيف پشک شتر بود و خطبه‌شان تحريک به جنگ. به خلاف ايران که زبان آن سراسر معني و حکمت بود. اندرزنامه‌هاي لطيف و سخنان دلپذير داشتند. کتابهاي ديني و سرودهاي آسماني زمزمه مينمودند. داستانهاي شيرين از پادشاهان گذشته در خداينامه‌ها مي‌سرودند. هر طبقه را زباني و خطي جداگانه بود. در دربار شاهان زبانهاي خوزي و پارسي و دري هر يک جائي و مقامي داشت... (همان، ص113)

نمونه‌هاي اين نوع اشعار را محققان در قطعه‌هاي پهلوي «درخت آسوريک» و «يادگار زريران» و برخي از «پندنامه‌ها» نشان ميدهند... زبان ايران در آن زمان گذشته از شعر، آثار فلسفي و علمي نيز داشت. حتي بعضي از کتابهاي علمي را از يوناني و هندي بدان زبان نقل کرده بودند. زبان اين قوم زبان شعر و ادب و زبان ذوق و خرد بود. زبان قومي بود که از خرد و دانش و فرهنگ و ادب به قدر کفايت بهره داشت. با اين همه اين قوم «که به صد زبان سخن ميگفتند»، وقتي با اعراب مسلمان روبرو گشتند، «آيا چه شنيدند که خاموش شدند؟» (همان، ص 114)

... زبان تازي پيش از آن زبان مردم نيمه وحشي محسوب ميشد و لطف و ظرافتي نداشت. با اين همه، وقتي بانک قرآن  و اذان در فضاي ملک ايران پيچيد، زبان پهلوي در برابر آن فرو ماند و به خاموشي گرائيد. آنچه در اين حادثه زبان ايرانيان را بند آورد، سادگي و عظمت «پيام تازه» بود. و اين پيام تازه، قرآن بود که سخنوران عرب را از اعجاز بيان و عمق معني خويش به سکوت افکنده بود. پس چه عجب که اين پيام شگفت انگيز تازه، در ايران نيز زبان سخنوران را فروبندد و خردهارا به حيرت اندازد. حقيقت اين است که ايرانيان، آنها که دين را به طيب خاطر خويش پذيرفته بودند شور و شوق بيحدي که در اين دين مسلماني تازه مي‌يافتند، چنان آنها را محو و بيخود ميساخت که به شاعري و سخن گوئي وقت خويش به تلف نمي‌آوردند. علي‌الخصوص که اين پيام آسماني نيز شعر و شاعري را ستوده نميداشت و بسياري از شاعران را در شمار گمراهان و زيانکاران مي‌شناخت. آن کسان نيز که از دين عرب و از حکومت او دل‌خوش نبودند، چندان عهد و پيمان در ذمه داشتند که نميتوانستند لب به سخن بگشايند و شکايتي يا اعتراضي کنند. از اينروست که در طي دو قرن، سکوتي سخت ممتد و هراس انگيز بر سراسر تاريخ و زبان ايران سايه افکنده است. و در تمام آن مدت جز فريادهاي کوتاه و وحشت آلود، اما بريده و بي‌دوام از هيچ لبي بيرون نتراويده است و زبان فارسي که در عهد خسروان از شيريني و شيوائي سرشار بوده است، در سراسر اين دو قرن چون زبان گنگان، ناشناس و بي‌اثر مانده است و مدتي دراز گذشته است تا ايراني قفل خموشي را شکسته است و لب به سخن گشوده است. (همان، ص115)

... آنچه از تامل در تاريخ برمي‌آيد اين است که عربان هم از آغاز حال، شايد براي آن که از آسيب زبان ايرانيان در امان بمانند، و آن را همواره چون حربه تيزي در دست مغلوبان خويش نبينند، درصدد برآمدند تا لهجه‌هاي رايج در ايران را از ميان ببرند. آخر اين بيم هم بود که همين زبانها خلقي را بر آنها بشوراند و ملک و حکومت آنان را در بلاد دور افتاده ايران به خطر اندازد... شايد بهانه ديگري که عرب براي مبارزه با زبان و خط ايران داشت، اين نکته بود که خط و زبان مجوس را مانع نشر و رواج قرآن ميشمرد. در واقع از ايرانيان حتي آنهائي که آئين مسلماني پذيرفته بودند، زبان تازي را نمي آموختند و از اينرو بسا که نماز و قرآن را نيز نميتوانستند به تازي بخوانند. نوشته‌اند که «مردمان بخارا به اول اسلام در نماز، قرآن به پارسي خواندندي و عربي نتوانستندي آموختن و چون وقت رکوع شدي، مردي بود در پس ايشان بانگ زدي: بکنيتان کنيت، و چون سجده خواستندي کردي، بانگ کردي نگونيانگوني کنيت». (همان، ص116)

... ايرانيان نامسلمان نيز مجالي و فراغي براي اينگونه سخنان کمتر مي‌يافتند. ستايش زن و شراب نيز که ماده غزل ميتوانست باشد، تجاوزي به حرمت و حرم مسلمانان بود و هرگز مورد اغماض تازيان واقع نميگشت. با اين همه اگر سخناني از اينگونه بوسيله ذنادقه و آزاد انديشان آن روزگار گفته ميشد، از انجمن بيرون نميرفت (همان، ص121)

بدينگونه زبان تازي با پيام تازه‌اي که از بهشت آورده بود و با تيغ آهيخته‌اي که هر مخالفي را به دوزخ بيم ميداد، زبان خسروان و موبدان و اندرزگران و خنياگران کهن را در تنگناي خموشي افکند، (همان، ص123)

 

اين قصه سر دراز دارد، ولي حيرت از آن جهت به اوج خود ميرسد که زرين کوب، که در اين اثر هم به عنوان اديب زبان شناس و هم به صورت مورخ خود را مطرح ميکند، در هر دو زمينه جز  خرافات رسوا رسمي و آئيني ندارد. با آن که معتقد است که قوم ايران به صد زبان سخن ميگفته‌اند و هر طبقه‌اي را خط و زباني جداگانه بوده‌است، در جاي ديگر زبان بوميان سرتاسر ايران را يکسره «دري» ميشناسد و به عنوان تبرک وجود هيچ قوم و قبيله و طائفه غير فارس را در خطه‌اي به آن بزرگي شناسائي نميکند. من اينجا وارد مقوله ترک و فارس نميشوم. تأسفم از آن روست که وي ظهور قرآن را که به زعم او از بهشت آمده است(!)، موجب دلمردگي مردم ايران ارزبابي ميکند و ذنادقه را در رديف آزاد انديشان معرفي ميکند و در سپيده دم طلوع انديشه تابناک اسلام (که وي آن را دين تازي مينامد و ظاهرا خود نيز آن را رياکارانه مي‌ستايد) در حسرت خاموشي زبان خسروان و موبدان و اندرزگران و خنياگران مرثيه مي‌سرايد و خوشحال است از اينکه در صدر اسلام هر جا شورشي بر ضد عرب و اسلام در کار بوده است، ايرانيان در آن دست داشته‌اند، زيرا عرب را «پست ترين مردم» ميشمردند.

بدون ترديد اگر اين خط سير انديشه مبناي تعريف هويت و فرهنگ براي ملتي باشد، در کشاکش تاريخ کار دست آن ملت خواهد داد. با هزار تأسف تأکيد ميکنم که هيچ صفحه‌اي از اين کتاب نيست که از خرافات و انديشه‌هاي نژادپرستانه سرشار نباشد. ورطه خطرناکي که زرين کوب، شايد ناشيانه، شايد عامدانه در آن گرفتار آمده است، تقابل هويت ظاهرا باستاني او با هويت اسلامي است. اين تقابل وي را واداشته است که زبانهاي بومي مفروض و ناشناخته‌اي را با زبان عربي عصر طلوع قرآن مقايسه کند که جز ناشيگري صرف نام ديگري بر آن نميتوان نهاد. کار ناشيانه و نسنجيده ديگر آن است که پيام قرآن را با سخنان خسروان و خنياگران و موبدان و مجوسان مقايسه ميکند. مدافعان هويت هرگز نبايد به چنين تقابلي دل ببندند که نتيجه‌اي جز رسوائي محض ندارد.

پورپيرار از افشاي انديشه‌هاي زرين کوب شروع کرده و امروزه چيزي جز «هويت اسلامي» براي ملل مسلمان قائل نميشود، ولي اين هم افراطيگري ديگريست. زيرا قرآن نفيس وجود اقوام و زبانهاي قومي را به رسميت شناخته و آن را منشأ خير و برکت شناخته است.

وَمِنْ آيَاتِهِ خَلْقُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلَافُ أَلْسِنَتِكُمْ وَأَلْوَانِكُمْ إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَاتٍ  لِّلْعَالِمِينَ. از معجزات اوست آفرينش زمين و آسمانها و تفاوت زبان و رنگ شما، که در آن نشانه‌هاي اعجاز براي عالميان وجود دارد. (الروم:22)

اشتباه بزرگ آنجاست که زبان قومي را به دين و طريقت و ايدئولوژي تبديل کنيم و آن را دربرابر اسلام قرار دهيم و يا براي ابراز اخلاص به اسلام، زبان و هويت قومي را از بيخ و بن منکر شويم.

 

درباره بنيان انديشي (۲): سکوتی به درازای همه اعصار

همه چيز از تحليل کتاب «دو قرن سکوت» تأليف عبدالحسين زرين کوب سرچشمه گرفت، کتابي که صفحات آن از ناسزاگوئي مفرط نسبت به اعراب و تحقير گذشته و حال آنها مملو است، با موضعي نسبتا متعادل نسبت به اسلام و پيامبر گرامي آن. دو قرن سکوت مورد نظر زرين کوب به دوره‌اي اطلاق ميشود که گويا در اثر يورش عرب، حيات فرهنگي ايرانيان به مدت دو قرن به قهقرا رفته است. منتهي پورپيرار اين دو قرن را به دوازده قرن ارتقاء داده و مبدأ آن را نه از ظهور اسلام، بلکه از ظهور هخامنشيان در منطقه ميداند که تا ظهور اسلام دوام يافته و ظهور اسلام در اصل تجديد حيات فرهنگي ملتهاي شرق ميانه بعد از ضربه مهلک هخامنشيان به شمار مي‌آيد.

اين تحليل تا حد زيادي با فاکتهاي تاريخي همخواني داشت. حقيقتا هم ظهور هخامنشيان با محو کامل تمدن درخشان بين النهرين همزمان بود. رد پاي يهوديان در دربار هخامنشي هم آشکارتر از آن است که نياز به استدلال بيشتر داشته باشد. در طول اين تحليل پورپيرار به اين اعتقاد رسيد که در دوره خشيارشا با توطئه خاخامي زيرک به اسم مردخاي و وسوسه‌ها و لونديهاي دختري يهودي بنام استير در مقام شهبانوي ايران تقريبا تمام سکنه نجد ايران به قتل رسيده و اين خطه به مدت بيش از بيست قرن از سکنه خالي مانده و در نتيجه از توليد فرهنگي باز ايستاده است.

اين مقدار را داشته باشيد تا اضافه کنيم که به نظر جناب پورپيرار خطه کنوني ترکيه نيز در اثر حادثه طوفان نوح تا چند قرن پيش خالي از سکنه مانده، آنگاه يهوديان در يک توطئه بي نظير تاريخي در اين دو جغرافيا دست به يک فعاليت بيسابقه ملت سازي زده‌اند و زبان فارسي را در اين خطه و زبان ترکي را در آن خطه به صورت آزمايشگاهي «کِشت» داده و تکثير نموده‌اند. هدف يهوديان از اين ملت سازي که علاوه بر زبان گويا طريقت شيعه و سني را نيز در آن دخالت داده‌اند، ايجاد شکاف و دودسته‌گي در بين مسلمين بوده است. از اين ديدگاه حضور صفويه در ايران و عثماني در ترکيه به شدت زير علامت انکار ميرود و آثار مادي و فرهنگي باقيمانده از آن دو دوره تاريخي نيز ناديده گرفته ميشود.

با آن که برخورد جناب پورپيرار با پديده باستان پرستي و مجعولات تاريخي بسيار پرتوان و همه جانبه بود و تقريبا تمامي تاريخسازيهاي دغلکارانه چندين قرن اخير را با موفقيت افشا و رسوا کردند، ليکن به نظر ميرسد که مبالغه در بعضي ديدگاهها به پيدايش نتيجه‌هاي نه چندان منطقي منجر ميشود. بايد منتظر نوشته‌هاي بعدي ايشان بود تا معلوم شود که اين ملت سازي چگونه و با چه اسلوبي تحقق يافته، ولي پيشاپيش نکاتي را با قطعيت ميتوان مطرح کرد:

- چگونه ميتواند تمامي خطه بزرگ نجد در طول قتل عام پوريم به صورت تمام و کمال از نوع انسان طوري تخليه شود که هيچ قومي يا طايفه‌اي در آن باقي نمانند تا ضمن تکثير، زبان بومي خود را احياي مجدد نمايند.

- حادثه طوفان نوح بنا به محاسبه ايشان در قسمتي از خاک ترکيه فعلي در زماني روي داده است که بعد از استيلاي تمدن يونان و روم و قبل از ظهور اسلام بوده است. ايشان شيوه بروز اين طوفان و مکان جغرافيائي آن و ساير مختصات آن را ظاهرا با دقت مهندسي محاسبه ميکنند، غافل از آن که خود روايت توفان نوح به روايت قرآن حادثه‌اي خارق العاده و مظهري از خشم خداوند براي تنبيه قومي بوده است که دعوت به ايمان را نپذيرفته‌اند. اگر روش روشي مهندسي است، همانطور که ايشان در اثبات محل و زمان توفان و مقدار نمک باقيمانده از توفان در درياچه‌هاي کنوني ترکيه به کار ميبرند، پس به سوالات بي پايان ديگري نيز بايد از ديد مهندسي پاسخ داده شود، مانند مقدار آب مورد نياز براي آن که يک منطقه جغرافيائي به وسعت يک کشور بزرگ تا ارتفاع 1700 متر طوري مملو از آب شيرين يا شور شود که قابل کشتيراني گردد . سپس اين آب که دفعتا به آن خطه وسيع سرازير شده است، دفعتا نيز ناپديد شود تا کشتي نوح در جائي در ارتفاع 1700 متري به گل بنشيند.

لذا نظريه پرورش زبان فارسي و ترکي در دو منطقه به دست يهوديان، آن هم از طريق اعزام چند صد نفر يهودي زبان آموخته در چند صد سال پيش به مناطقي خالي از سکنه غير عملي به نظر ميرسد. زبان سازي در همه کشورها و در همه ادوار جريان داشته است، و اذعان ميکنيم که بعضيها در جعل هويت ما و شاخ و دم دادن به زبان فارسي با ادخال کلمات جعلي در آن ره به افراط پيموده‌اند. حتي اگر فرهنگ نويسي در هند در دو سه قرن گذشته و تدوين دواوين شعر فارسي در ترکيه دوره عثماني را هم فعاليتهائي مشکوک در نظر بگيريم، باز هم در مورد اصالت بومي زبان فارسي و ترکي و لهجه‌هاي گوناگون آن در اين يا آن کشور نميتوانيم ترديد بکنيم.

آقاي پورپيرار در يکي از مقالات اخيرشان از عبارت «ترکي مغولي» استفاده کرده‌اند که به معناي آن است که ايشان خود در دام نظريات جعلي کسي افتاده‌اند که با آن به مبارزه سختي کمر همت بسته بودند. اين شخص همانا خواجه رشيد الدين فضل الله همداني است که در «جامع التواريخ» براي اولين بار ترک و مغول را از يک تيره معرفي ميکند. اين خود نشان ميدهد که جناب پورپيرار شناخت عميقي از زبان ترکي ندارند و به احتمال قوي زبان مغولي را هم نميدانند و چنين وظيفه هم ندارند.

با بضاعت علمي محدود من، نظريه نوساخته بودن زبان فارسي و ترکي در اين يا آن خطه منطقي نمي‌نمايد. و در عين حال براي بازيافت هويت اصيل اسلامي خود که ما نيز بدان علاقه وافري داريم، چه نيازي به انکار ساير لايه‌هاي هويتي داريم؟ هويتهاي قومي صرفا در شکل نژاد پرستانه با هويت اسلامي ما مغايرت و ضديت دارد و در شکل طبيعي و سالم حتي در قرآن نفيس نيز به عنوان منشأ خير و برکت مورد تأييد قرار گرفته است.