تفکر و شعر (۶) : شارل بودولر، شکوفه های شرّ

شارل بودولر

در اين مقاله به معرفي شاعري ميپردازيم که با دنياي فکري ما کاملا بيگانه است و يا ما با دنياي فکري او بيگانه‌ايم. از اينرو پيشاپيش لازم به تأکيد ميدانم که مقصود از اين معرفي، نه تأييد و تصديق همه انديشه‌هاي او، بلکه آشنائي با نظام فکري او و معرفي يک دنياي فکري کاملا مغاير و متفاوت با سليقه‌هاي مأنوس ماست. انگيزه هر نوع نقد ادبي طبيعتا آشنائي با نقاط روشن و تاريک آثار ادبي است، و هر منتقد ادبي بايد ظرفيت روياروئي با طرز تفکرهاي نامأنوس را داشته باشد، زيرا برخورد انديشه‌هاست که ابعاد نامکشوف تفکر را بر ما آشکار ميکند.

شارل بودولر (Charles Baudelaire) (۱۸۶۷- ۱۸۲۱)، شاعري فرانسوي، که قصد آشنائي با دنياي فکري او را داريم، خود در اين مورد ميگويد: همفکر بودن انسانها ناشي از نوعي سوء تفاهم است، اگر انسانها واقعا همديگر را درک ميکردند، هرگز همفکر نميشدند. او شاعر، نويسنده، منتقد هنري و مترجم معروف آثار ادگار آلن پو به زبان فرانسه است. شارل بودولر سرخوردگيهاي متعددي در زندگي داشت که مهمترين آنها، مرگ پدر در سنين نوجواني او و ازدواج مجدد مادر او بود. او زندگي خصوصي بي سر و ساماني داشت، در زندگي عشقي شکست خورده بود و  و ولخرجي و اعتياد و بعضي انحرافات اخلاقي به ارکان زندگي او تبديل شده بود و مرگ زودرس او به دنبال بيماريهاي سخت  و التهابات گوناگون جسمي و عصبي از نشانه‌هاي بارز بي‌سر و ساماني مطلق او در زندگي بود.

 

 

شارل بودولر (۱۸۶۷- ۱۸۲۱) شاعر، نويسنده و منتقد فرانسوی

بدون ترديد شخصيت او در جريان تکوين سرمايه‌داري فرانسه، به موازات زايش مدرنيته و تأثير آن بر طرز زندگي انسانها شکل گرفته بود، به همين دليل او نخستين کسي بود که مدرنيته و ابتذال را همعرض دانسته و عليه آن هشدار داده بود. او معتقد بود که هر چيز زيبا و اصيل محصول تفکر و تعقل است. به عنوان يک شاعر و منتقد هنري حق با او بوده است که گفته است: هميشه سعي کن شاعر باشي، حتي در نثر. با اين حکم او هم ميتوان تا حدودي موافق بود که گفته است: هر انسان سالم ميتواند دو روز بدون غذا زندگي کند، اما بدون شعر هرگز. او به عنوان شاعري که سبک اختصاصي خود را بنيان نهاده و نقطه عطفي در ادبيات فرانسه به شمار ميرود، شاعر را به نحو جالبي تصوير ميکند و وجه تمايز او را نشان ميدهد: شاعر اين امتياز را دارد که در آن واحد ميتواند به انتخاب خود هم خود باشد و هم ديگري. البته اگر گفته او را تعميم دهيم، ميتوان پذيرفت که در دنياي ما هر کس در بهترين صورت ميتواند فقط خود باشد، اما هنرمند داراي اين رسالت است که ميتواند و بايد در آن واحد هم خود باشد و هم ديگري. ديگران نيز از اين امتياز و قابليت برخوردارند، مانند روحانيون، سياستمداران مقتدر، مديران برجسته و حتي والدينهاي موفق، اما همه اينها هنگامي که قادرند قشر مقابل را درک کنند و دنيا را از ديد آنها نگاه کنند، در واقع شخصيت‌شان به شاعر نزديکتر ميشود.

اما دنياي فکري او به خاطر اين سخنان نغز نيست که با ما بيگانه است. بيشتر ادعاهاي فلسفي او در زمانه خود و در زمانه ما جسورانه و جنجالي بوده‌اند و هستند. او جسورانه اعلام کرده است که: شر و گناه براي انسان امري طبيعي است و به صورت خود به خودي صورت ميگيرد، اما خير و فضيلت است که نياز به زحمت دارد و محصول هنر است. او واقعيت و طبيعت را منبع الهام ضعيفي براي شاعر و هنرمند ميداند و معتقد است که الهامات شاعرانه عمدتا از روح شاعر برميخيزند. ما در بحثهاي پيشين خود مستدل داشته‌ايم که در شعر ميتوان روح را به طور غير مستقيم مشاهده کرد، اما ضمنا تأکيد کرده‌ايم که روح شاعر در تعامل با محيط زندگي است که به بلوغ ميرسد و به منبع الهامات خود متصل ميشود.

شارل بودولر را ميتوان در سبک شاعرانه و قدرت او در استفاده از قابليتهاي زبان مورد تمجيد قرار داد. او نخستين شاعري بود که در کنار شعر موزون، ضمن لغو قواعد وزن، اشعاري نثرگونه آفريد و مفهوم امروزي «شعر نو» يا «شعر آزاد» را تحقق بخشيد. البته به نظر من «شعر نو» تاريخ کهني دارد و به هيچ وجه نميتوان آن را سبکي «نو» به حساب آورد، که اين موضوع در جاي خود مورد مطالعه قرار خواهد گرفت.

عقايد فلسفي شارل بودولر نيز به عنوان عصيان عليه سنت و تکان دادن جو روشنفکري آن دوره در فرانسه و اروپا حائز اهميت است، اما دوران‌ساز نيست. به عنوان منتقد ادبي بر پروسه ادبي زمانه خود اشراف داشته و جامعه نويسندگان آن دوره در فرانسه از تيغ تنقيد او مصون نبوده و لحن گفتار بي‌تعارف او بر روند شکل‌گيري ادبيات تأثير داشته است، اما بايد افزود که اين عقايد فلسفي نه تنها سيستم فلسفي منسجمي را تشکيل نميدهند، بلکه محصول يک دوره انتقالي در تاريخ تکوين نوعي سرمايه‌داري بسيار جدي و هدفدار در فرانسه است و ناپيوستگي و عصيانگري صرف از مشخصات بارز آن به شمار ميرود. عمده‌ترين محور اين عصيان همانا قائل شدن جايگاه ويژه براي شر و خصلت بزهکاري انسان است که آن را با طبيعت انسان سازگار ميداند، اما اضافه ميکند که کسب فضيلت و داشتن خصلت نيکو مستلزم شنا کردن در خلاف جهت جريان آب است. او جستجوي اهداف موذيانه و بزهکاري را جزئي از سرشت طبيعي انسان معرفي ميکند،  اما من تا جائي که در آثار او دقيق شده‌ام، با آن که شيطان را تقديس ميکند، مشاهده نکرده‌ام که تبهکاري را نوعي فلسفه زندگي و غايت مطلوب معرفي کند.

شارل بودولر همانند ويکتور هوگو در دوره‌اي زندگي ميکرد که روشنفکران چپ درفرانسه و آلمان فعاليت ايدئولوژيک نيرومندي را پيش ميبردند و در انديشه تغيير شکل زندگي انسانها بودند که تا حدودي هم به اين هدف نائل آمدند. او عليرغم شرکت در انقلاب سال ۱۸۴۸ فرانسه، تکليف خود را با اين جريان روشن نکرده بود و به اين دليل با اصلي‌ترين جريان روشنفکري زمانه خويش بيگانه بود. اشراف بر جريانهاي فکري هر دوره و تحليل انتقادي آن از ملزمات هر متفکري است. شارل بودولر با اصلي‌ترين جريانهاي روشنفکري زمانه خود بيگانه بود و کليسا نيز نتوانسته بود معنويات او را غنا ببخشد، بنا بر اين، او را در زمانه‌اي بسيار حساس در حال آوارگي فکري مشاهده ميکنيم و با اين حال، شاعر و نويسنده‌ايست فعال، هم به لحاظ کمي و هم به لحاظ کيفي. او با محافل بسيار محدودي از روشنفکران صرف، رابطه فکري و محفلي داشت و آنارشيزم را تنها راه خروج از بحران زندگي ميدانست. او ميگفت: اگر شاعر صرفا به دنبال هدف اخلاقي باشد، نيروي شاعرانه خود را هدر داده است.

با آن که آنارشيزم جايگاه چنداني در کشف حقيقت ندارد، و نميتواند راه و رسم زندگي ما را تعيين کند، اما در اين گفته شارل بودولر دقيق شويم که گفته است: همفکر بودن انسانها ناشي از نوعي سوء تفاهم است، اگر آنها واقعا همديگر را درک کنند، هرگز همفکر نميشوند. اين تنها بازي با کلمات نيست، نوعي حقيقت نيز در آن وجود دارد. اين پديده را در تمام عرصه‌هاي زندگي ميتوانيم به راحتي مشاهده بکنيم. هر کس ضمن همزيستي با همسر، شريک شغلي، فرزند، دوستان محفلي و يا حتي همکيشان خود شاهد اين قضيه ميشود و بعد از يک دوره تفاهم ظاهري، با گذشت زمان تضادهائي را نيز کشف ميکند و بر سستي باورهاي گذشته خود واقف ميشود و دست کم در ارزيابيهاي خود اندکي تجديد نظر ميکند. حتي همفکري انسان با خودش نيز محصول نوعي سوء تفاهم است، زيرا با گذشت زمان، ممکن است انسان عقايد گذشته خود را انکار کند و در روشهاي زندگي خود تجديد نظر نمايد. لذا حکم آنارشيستي شارل بودولر را با اندکي تلطيف ميتوانيم بپذيريم، به اين ترتيب که: همفکري انسانها در بستري از تفاهم و سوء تفاهم شکل ميگيرد، و اگر انسانها همديگر را کاملا درک کنند، همفکري کامل آنها غير ممکن ميشود.

او در باره زندگي ديدگاه ديگري نيز دارد که درک صحيح آن براي ما حائز اهميت است. او گفته است: اينک هنگام مستي و سرخوشي است، براي اين که به برده بيچاره زمان تبديل نشوي، تا ميتواني مستي و سرخوشي کن، سرخوشي از باده، سرخوشي از شعر يا سرخوشي از فضيلت، هر طور که بخواهي.

اما يک حکم واقع بينانه او را جدا بايد مورد توجه قرار دهيم. او گفته است: از چند چيز بايد احتياط کرد، توده مردم، عرف و عادت، احساسات مردم، الهامات شاعرانه و بديهيات. اينک شعر معروف او در باره «زيبائي» را مرور ميکنيم:

زيبائي

گؤزلم من، فاني اينسانلار،
قايالارين رؤياسينا بنزه‌ين کؤکسوم منيم،
ائله بير قايا کي گميلرينيز،
اوْرالارا چارپاراق، داغيلمادادير،
شاعيرلرين سئوگي ايلهاميني اوْياتماق اوچون يارانميشدير،
ماده‌نين ابديليگي و سوکوتو قدر ابدي و ساکيت بير سئوگي.

گؤيلرده سلطنت قوُرموش اوْلان،
بير افسانه‌وي ابوالهول کيمي،
قارا بنزه‌ين اورکلري سوْنالارين آغليغينا جالاشديران منم.
خطلري پوْزان هر حرکته نيفرت ائدرم،
نه آغلارام، نه گولرم.
ان مغرور هئيکللردن ايلهام آلديغيم دوُروشلاريم قارشيسيندا،
شاعيرلر چاشيب- قالير،
و اؤز حياتيني حيرت ايچينده کئچيرمگه چاليشير.

من بوُ يازيق سئونلره غلبه چالمالي،
گؤزلريمسه، ايري، پارلاق گؤزلريم،
عکس ائتديگي هر شئيي،
داها دا گؤزللشديرمگي باجاران،
صاف گوزگولري تمثيل ائدن گؤزلر.

- شارل بودولر

مجموعه شعر معروف او موسوم به «شکوفه‌هاي شر» (Les Fleur de mal) به محض انتشار در ماه ژوئن سال ۱۸۵۷ به جرم نقض شئون اخلاقي و توهين به مقدسات توقيف گرديد و سپس ضمن حذف تعدادي از قطعات شعري مندرج در آن، تجديد چاپ شد. اين مجموعه، ضمن اين که قطعات بسيار درخشاني را شامل ميشود، حاوي قطعات مهملي مانند «مناجات با شيطان» است که به هذيانهاي شبانه يک روح بيمار شباهت دارد. با اين حال، مجموعه مجموعه‌اي تفکر برانگيز است.

ناقوس معيوب

در شبهاي سرد زمستان،
در کنار آتشي که ميرقصد و دود ميکند،
چه شيرين و چه تلخ است،
گوش فرادادن به صداي خاطرات دور دست،
که با ضربات ناقوس از فضاهاي مه‌آلود،
به گوش ميرسند.

خوشا ناقوس کهنه‌اي،
که همچنان با آواز بي خدشه‌اي،
انسانها را به عبادت فراميخواند.
همچنان کهنه سربازي که از جايگاه خود نظاره‌گر است.

اما روح من معيوب است و قرباني دلتنگي،
اي بسا که او فضاهاي اين شب تيره را،
با آوازهاي معيوب خود اشباع ميکند،
آوازهائي که ضجه‌هاي مرگ مردي زخمي را به ياد مي‌آورد،
مردي زخمي که در ميان انبوهي از مردگان،
و دريائي از خون،
از يادها رفته است،
و در ميان تلاشهاي نوميدانه‌اش،
بيحرکت ميميرد.

- شارل بودولر

«ناقوس معيوب» شارل بودولر، روح مرا لرزاند، به خصوص آنجا که قلب خود را به ناقوس معيوبي تشبيه ميکند که ياراي فراخواندن کسي را ندارد (اما قلب من معيوب است و قرباني دلتنگي). آزردگي او را در زندگي لمس کردم و سرگشتگي روح حساس او را در آن دوران پر اغتشاش عميقا درک کردم و دريافتم که روح شکننده او در ماجرای زندگی آسيب ديده است. يک بار ديگر متقاعد شدم که شاعر براي شاعر شدن يا به يک قطره عشق، و يا دريائي از غم نيازمند است و اکثرا به جاي آن يک قطره، آن دريا نصيب او ميشود. جنبه حيرت انگيز زندگي شارل بودولر در آن است که روح آزرده و آرزوهاي بر باد رفته‌اش او را از پاي درنياورده و حضور نيرومند او در پروسه ادبي در تمام طول زندگي تداوم داشته است.

اما براي خروج از اين دلتنگي تصميم گرفتم خواننده را همراه خود به گردش در باغ بيگانه‌اي دعوت کنم. حضور در اين باغ بيگانه در فروردين ماه امسال در سفري به چين امکان پذير گرديد. رسيدن به اين مکان عجيب و حيرت انگيز خود حکايت زيبائي دارد که به تعريفش مي‌ارزد.

در باره محله قديمي و افسانه‌اي «هه فانگ» در شهر کوانگجو چيزهاي زيادي شنيده بودم، لذا به محض ورود به شهر کوانگجو قصد عزيمت بدانجا را کرديم. به علت بعد مسافت (حدود يک ساعت با اتومبيل) تصميم نداشتيم از تاکسي استفاده کنيم. از اينرو در خارج از هتل مشغول پرس و جو از شهروندان بوديم که به هيچوجه انگليسي نميدانستند. حتي تلفظ نام اشخاص يا اماکن چيني گاهي مشکل ساز است، زيرا ممکن است تفاوتهاي نامحسوس در تلفظ موجب نارسائي کامل بشود و در اين موارد، تنها چاره عبارت از آن است که نام مکان با رسم الخط چيني به شهروندان يا به راننده تاکسي نشان داده شود. مرد جواني که آدرس را به او نشان دادم، به زبان اشاره فهماند که ميتواند ما را با اتومبيل خود به آنجا برساند، فقط کافي است اندکي صبر کنيم، تا شستشوي اتومبيل او کامل شود. متوجه شديم که اتومبيل گرانبهاي او در کنار خيابان در حال شسته شدن است. وقتي به زبان اشاره پرسيدم که تا آنجا چقدر راه است، فکر کرد که در باره پول صحبت ميکنم و با تأکيد اشاره کرد که از ما پول نخواهد گرفت. با کمي بي اعتمادي سوار اتومبيل مدرن او شديم، اما هنوز باور نداشتيم که اين فقط نوعي لطف و بزرگواري است. اتومبيل در خيابانهاي زيباي شهر به پيش ميرفت و من با همسرم روشهاي خروج از موقعيتهاي خطرناک را بررسي ميکرديم. در اين ميان راننده اتومبيل را در کنار خيابان متوقف کرد و به طرف صندوق عقب اتومبيل رفت و بي اعتمادي ما صد چندان شد. ناگهان متوجه شديم که دو بطري آب براي ما آورده است گه روي آنها حروف زيباي چيني منقوش بود. اين اقدام او بدان خاطر بود که گويا ميخواست از بطري که قبلا دم دست او قرار داشت، آب بخورد، اما نميتوانست بدون آن که به ما آب تعارف بکند، از آن آب بخورد! نهايتا بعد از حدود يک ساعت رانندگي در خيابانهاي نسبتا شلوغ شهر در مقابل دروازه محله‌اي باستاني توقف کرد و گفت: «هه فانگ!».

منظره‌ای از محله هه‌فانگ در شهر کوانگجو در غرب چين

 

هه فانگ، باشقا حکايه

اوزونتو دئييل، حسرت دالغاسي دئييل،
سئوگيلي بير آنانين قوُجاغيندا اوْلماق دوُيغوسوندايام، هه فانگ!
سايسيز فانارلار،
ايتکين ديلکلردن اوْلوشان بير گؤي قوُرشاغي،
يوْلدان اؤتن اينسانلارين هاي- کويو ايچينده دوُيولان،
دؤزومسوز سئوگيليلرين آياق سسلري،
ترنّوملو سولارين دوُمدورو آخينتيسي،
دوُمدورو، عئيني ايله گؤزومدن يوُوارلانميش سئوينج دالغاسي کيمي.

 اوزونتو دئييل، حسرت دالغاسي دئييل،
اوُزاق يوْللاردان گلميش،
ايلهام و سئوينج يوکو داشي‌يان، بير شاعيرين دوُيغولاري،
آمان تانريم، بوُ ايچ- ايچه ائيوانلار، سوْنسوز دالانلار،
قلبيمده‌کي دوُيغو- دوشونجه‌لرين دوْلانباج يوْللارينا بنزه‌يير!

کيم ماهني اوْخودو؟
آمان تانريم، نه قدر ياد، نه قدر تانيش!

 باشقا آدديم، باشقا حکايه،
اي اؤزگه عطيرلرين دالغاسي،
اي اؤزگه بيتکيلرين باخچاسي،
اي اسکي بوُلاقلارين ياد ترنّوملري!

ياناش، اللريمي الينه آل،
سوْنسوز سئوينج ياغيشلاريما باخ،
ياناش!
سئوگيلي بير آنانين قوُجاغيندان اوْلماق دوُيغوسوندايام، هه فانگ

کوانقجو، فروردين ۱۳۹۰

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مجسمه بودا در مدخل محله هه‌فانگ در کوانگجو 

 

 

 

 

هه فانگ، گامي ديگر، حکايتي ديگر

نه تشويشم، نه موج حسرت،
اينک که چون مادري مهربان در آغوشم گرفته‌اي، هه فانگ!
اين فانوسهاي بيشمار،
رنگين کمان آرزوهاي کم شده،
صداي گامهاي عشاق بيقرار در ميان همهمه رهگذران،
جريان زلال آبهاي مترنم،
زلال چون قطره اشک شوقي که بر گونه من غلطيده است.

نه تشويشم، نه موج حسرت،
شاعري آمده از راههاي دور،
با کوله باري از شوق و الهام.
آه اين غرفه‌هاي تودرتو و دالانهاي بي‌پايان،
چه قدر شبيه غرفه‌هاي احساس و دالانهاي اندوه قلب من است!

چه کسي آواز ميخواند؟ لحني چنين بيگانه، اما چنين آشنا!
گامي ديگر، حکايتي ديگر،
اي عطر ناشناخته، اي باغ گياهان نامآنوس، اي ترنم ناآشناي چشمه‌هاي باستاني،
نزديکتر بيا، و دستم را بگير،
باران شوق بي‌پايانم را نظاره کن، هه فانگ!

کوانگچو، فروردين ۱۳۹۰

 

تفکر و شعر (۵) : مايا آنجلو، در حسرت خواب

مايا آنجلو

مارگرت آن جانسون (مايا آنجلو) شاعر و نويسنده آمريکائي در چهارم آوريل ۱۹۲۸ در سن لوئي در ولايت ميسوري چشم به جهان گشود. او يکي از معروفترين نويسندگان زن سياهپوست آمريکائي محسوب شده است. اثر شش جلدي او که به شرح حال خود اختصاص دارد، بيشترين شهرت نويسندگي را براي او به ارمغان آورد که مروري بر دوره کودکي و نوجواني اوست. نخستين جلد اين اثر شش جلدي موسوم به «ميدانم چرا مرغان قفس آواز ميخوانند» (۱۹۶۹)، از بيشترين معروفيت برخوردار است و به شرح حوادث زندگي او در ۱۷ سال نخستين زندگي‌اش اختصاص دارد. اين اثر براي او شهرت جهاني به همراه داشت و به خاطر آن کانديداي جايزه ملي بهترين کتاب آمريکا شد. او در طول نويسندگي خود بيش از ۳۰ جايزه افتخاري را کسب کرد و در سال ۱۹۷۱ به خاطر کتاب شعر جديدش موسوم به «پيش از مرگ جرعه‌اي آب خنک ميخواهم»، موفق به اخذ جايزه پوليتزر گرديد. مايا آنجلو در پايان دهه ۱۹۵۰ عضو اتحاديه نويسندگان هارلم بود. او در اين دوره در جنبش حقوق شهروندان فعاليت ميکرد و يکي از هماهنگ کنندگان کنفرانسهاي دکتر مارتين لوتر کينگ بود. او از سال ۱۹۹۱ در دانشگاه ويک فارست در وينستون سيلم در کاروليناي شمالي تدريس ميکرد و مقام استادي مادام العمر اين دانشگاه در زمينه مطالعات تاريخ آمريکا را داراست. مايا آنجلو از سال ۱۹۹۰ به بعد به طور متوسط ساليانه ۸۰ سخنراني انجام داده است. در سال ۱۹۹۳ در مراسم آغاز رياست جمهوري بيل کلينتون با خواندن شعر «ضربان صبح» به ايراد سخنراني پرداخت. مايا آنجلو در سال ۱۹۹۵ رکورد جديدي را به خود اختصاص داد، زيرا آثار او به مدت دو سال متوالي در ليست پرفروش‌ترين کتابهاي مجله نيويورک تايمز در زمينه ادبيات غير داستاني باقي مانده بود. شعر «ضربان صبح» بسيار تفکر برانگيز است. تصاوير زنده‌اي که شاعر در اين شعر موفق به خلق آنها شده است، در اوج زيبائي و غناي فلسفي است. او از صخره‌اي سخن ميگويد که انسان را دعوت ميکند تا با ايستادن بر فراز آن به تماشاي کائنات نايل شود، اما ناتوان است از اين که سايه‌اي براي آسودن انسان در اختيار او بگذارد. بي‌ترديد مايا آنجلو در اين شعر، که به مناسبت آغاز فعاليت يک زمامدار آمريکائي قرائت ميشد، و بخصوص در تمثيل صخره، جامعه آمريکا را از ديد فلسفي و انتقادي معرفي ميکرد. انتشار کتاب «ميدانم چرا مرغان قفس آواز ميخوانند» موجب شد که او به عنوان بنيان‌گذار سبکي نوين در نوشتن شرح حال شخصي شناخته شود و نخستين زن سياه‌پوست آمريکائي بود که به شکل علني در باره حوادث زندگي شخصي خود سخن ميگفت. او به عنوان مدافع حقوق سياهان و به ويژه حقوق زنان سياه‌پوست مقام برجسته‌اي را داراست. آثار او عمدتا به طرح مسائل هويت، خانواده و نقد نژاد پرستي اختصاص دارد و در مقياس جهاني به عنوان مواد درسي مدارس و دانشگاهها مورد استفاده قرار ميگيرد. برخي از آثار جنجالي او در مدارس آمريکائي ممنوع التدريس بوده و از کتابخانه‌ها نيز حذف شده‌اند. در اين مقاله به معرفي چند شعر از مايا آنجلو مي‌پردازم که ظاهرا همگي به ناکامي در عشق مربوط ميشود، و ميتوان حدس زد که شاعر ضربه‌هاي عاطفي غير قابل وصفي را در زندگي شاهد بوده است. در نخستين شعر کوتاهي که از مايا آنجلو معرفي ميکنم، ميخواهم نظر خواننده را به بار عاطفي شعر جلب کنم و به قدرت بي‌نظيري که شاعر در روان‌شناسي اين رابطه به کار مي‌برد:

فريب

دستت را به من بده،
تا در آن سوي خشم شاعرانه،
پيشاپيش تو راه روم،
يا از پشت سر تو بيايم.
سخنان فريبنده را براي ديگران نگاهدار،
بگذار احساس پايان يافتن عشق، نصيب ديگران شود،
تنها دستت را به من بده!

آلدانيش

اليني منه وئر کي،
بوُ شعر اؤفکه‌سي‌نين اؤته‌سينده،
اؤنونجه گئديم، يا آرخانجا گليم،
دادلي سؤزلري باشقالارينا ساخلا،
سئوگي‌نين بيتمه‌سي‌نين دوُيغوسو،
اؤزگه‌لره نصيب اوْلسون،
منه آنجاق اليني وئر، اليني.

بخشي از زيبائي شعر مايا آنجلو محصول زبان شعري خاصي است که خود او بنيانگذاري کرده و با زبان انگليسي مورد استفاده سياهان آمريکائي مربوط است. در اينجا از انتقال اين جنبه شعري مايا آنجلو عاجزيم. اما يک صفت ويژه ديگر شعر مايا آنجلو در آن است که او شعر را با بياني غير متکلف و عاميانه‌ آغاز ميکند و بتدريج خواننده را در جوي صميمي از سخن آشنا و مأنوس شناور ميکند. آنگاه هنگامي که روح خواننده به آرامش و صميميت عادت کرد، ضربه ادبي و عاطفي به طور ناگهاني وارد ميشود و شعر به هدف خود ميرسد. اين تکنيک شعري دقيقا مخالف سبکي است که ميکوشد از ابتدا باشکوه جلوه کند و از بدو امر بياني شاعرانه و متکلف را بنيان ميگذارد.

در حسرت خواب

بعضي شبها خواب به من ناز ميکند،
مانند معشوقي مغرور و بيگانه،
هر چه ميکوشم، تا قلب او را به سوي خود جلب کنم، بيفايده است،
مانند غروري که زخم برداشته است،
با عذابي حتي بيشتر.

 

 يوُخو حسرتي

ائله گئجه‌لر وار کي،
يوُخو منه ناز ائله‌يير،
مغرور و اؤزگه،
اوْنو اؤز طرفيمه چکمک اوٍچون،
هرهانسي حيله‌ني ايشلديرمسه،
ايشه يارامير،
عئيني ايله يارالانميش غورور کيمي،
بلکه ده بير آز داها آجيناجاقلي.

 

 

 

 

 تصوير روی جلد کتاب "ميدانم چرا مرغان قفس آواز ميخوانند"، اثر مايا آنجلو

 

شعر ديگري که مايا آنجلو، احتمالا در شبي مرموز و مالامال از تنهائي سروده است، و احتمالا شبي بوده است که سراسر به بيداري و تفکر گذشته، شعري است که مارا با ضربه «تنهائي» آشنا ميکند، اما نه تنهائي عادي، بلکه تنهائي مايا آنجلو، شاعري با شخصيت اجتماعي، که صدها سخنراني ايراد کرده و در دهها محفل شرکت فعالانه داشته است. او در اين شب ضمن سير و سلوکي طولاني در لايه‌هاي عميق روح انسان با حقائق هولناکي آشنا شده است. او در جستجوي مسکني مألوف براي روح ناآرام خود تمامي دقائق طولاني آن شب دردناک را کاويده است، مسکني که روح آزرده‌اش بتواند در آنجا آرام گيرد، مسکني که در آنجا «آب معناي عطش و نان معناي سنگ» را نداشته باشد. او که شخصيتي بسيار اجتماعي داشته و دارد و صدها سخنراني ايراد کرده و در دهها محفل شرکت داشته است، در آن شب اعترافي غم انگيز و دردناک بر تنهائي انسان دارد. درد و غم مايا آنجلو و تنهائي او در اين شب را با هيچ معياري نميتوان سنجيد، زيرا او در اثر ضربه‌اي که از ماهيت آن بيخبريم، نه مانند چوبي نازک و لطيف، بلکه بمثابه ستوني عظيم و پر صلابت و با صدائي مهيب شکسته است.

 

يالنيزليق

دون گئجه دوٍشونجه‌لر ايچينده،
روُحوما يوُوا آختارارکن،
ائله بير يوُوا کي،
اوْرادا سوُيون آنلامي عطش، چؤرگينسه آنلامي داش دئييل،
بير شئيي آنلاديم،
ظنيمجه ده يانيلماميشام:
بوُ حياتي باشا ووُرماق هئچ کيمسه‌يه، آمّا هئچ کيمسه‌يه،
تک‌باشينا اوْلاسي دئييل.
تک‌باشينا هئچ کيمسه‌يه، اصلا اوْلاسي دئييل.
ميليونرلر وار، فايدالانا بيلمه‌ديگي اتک- اتک پوُللاري،
قادينلاري اوًلوم ملگي کيمي سفيللنير،
اوُشاقلاري‌نين ديلينده کدرلي ماهنيلار،
داش اورکلريني يوُمشاتماق اوچون،
باهالي دوْکتورلارا باش ووُرمادا،
آما هئچ کيمسه‌يه، هئچ کيمسه‌يه،
تک‌باشينا اوْلاسي دئييل.

ياخيندان دينله‌ييرسنسه،
اورک سؤزومو سؤيلرم:
قارا بوُلودلار توْپلاشمادادير،
فيرتينالار قوْپاجاق،
اينسان نسلي آجي‌يير،
اينيلتيلري چاتير قوُلاغيما،
چونکي هئچ کيمسه‌يه، آما هئچ کيمسه‌يه،
تک‌باشينا اوْلاسي دئييل.

در اين مجلس اشعار متعددي از مايا آنجلو مترنم شد، مايا آنجلو شاعر، نويسنده، استاد دانشگاه، هنرپيشه و يک فعال سياسي بود. من بيشتر اشعار او را دوست دارم و اين اشعار بيواسطه به قلب من راه مي‌يابند و چنين مي‌انديشم که بسياري از شاعران دهه پنجاه کشورمان، دهه‌اي که شاهد ظهور سبکهاي نوين در شعر بود، از مايا آنجلو تأثير پذيرفته بودند و شايد فروغ فرخزاد هم از اين احتمال به دور نبود. شعر «حسرت خواب» مايا آنجلو براي من يک ضربه عاطفي استثنائي بود و خود نيز شعري در اين زمينه دارم که معرفي آن بي‌مناسبت نخواهد بود، با عذر تقصير از خوانندگان فارسي زبان از اين که فرصت ترجمه اين شعر به فارسي مهيا نگرديد. اما مختصر اين که: شاعر در ظلمت شب در رختخواب خود ساعتها دست و پا ميزند، مدام به خود ميپيچد، گاهي همراه کاروان روياها ميشود، گاهي هم شهر به شهر در افقها گردش ميکند، زمان ميگذرد، ستاره غروب ميکند، اما چشمهايش تسليم خواب نميشود، زيرا تمناهائي که از سينه او سر برمي‌آورند، امان نميدهند. شاعر در ظلمت شب به تدريج به يک قلعه خواب آلوده تبديل ميشود. در پنجره اتاقش گاهي ستاره‌اي و گاهي اجاغي برافروخته و سپس خاموش ميشود. امواج خواب مانند جريانهاي نحيف آب به سوي او جاري ميشوند. ناگهان سوداهائي که شاعر در روياهاي خود پرورانده است، ميلرزند و مانند خوشه‌اي فرو ميريزند، روياهاي شاعر نقش بر آب ميشوند، زيرا رعد و برق و غوغاهائي که از افقها سر برمي‌آورند، مانع از تحقق روياهايش ميشوند. قلعه‌اي که شاعر از آن سخن ميگفت، به دست دشمن تسخير ميشود و ديوارهاي بلند آن فرو ميريزند، گلّه‌هاي خواب آلوده روياها در دشتهاي خاکستري شب پراکنده ميشوند، اشباح از فراز سر شاعر عبور ميکنند، زمان ميگذرد، ستاره غروب ميکند، اما چشمهاي شاعر تسليم خواب نميشوند، زيرا فريادهائي که از درون او سر برمي آورند، ته‌مانده‌هاي کاروان خواب را بر باد ميدهند...

 

يوُخو حسرتي

ياتاغيمدا چابالاديم،
هئي قيوريلديم، هئي آچيلديم،
گاه قوْشولدوم رؤيالارين کروانينا،
شهر- شهر اوفوقلرده گزينديم،
زامان کئچدي، اوُلدوز سؤندو،
اوُيومادي گؤزلريم،
سينه‌م اوستدن باش قالديران تمنالار قوْيمادي.

قارانليقدا ياواش- ياواش،
مورگوله‌ين بير قالايا چئوريليرديم،
پنجره‌مده گاه بير اوُلدوز، گاه بير اوْجاق،
آليشيردي، سؤنوردو.
اوُيقولاريم زينه سوُلار کيمي آخيب گليردي.
اوُيغولاردا بسله‌ديگيم اوْ سئودالار سيلکه‌لنيب- تؤکولدو.
رؤيالاريم باش توُتمادي،
ايلديريملار، گوُرولتولار،
اوفوقلردن باش قالديران اوْ قؤوغالار قوْيمادي.

قالام دوشدو دوشمنلره،
اوُجاليقدان ديوارلاريم آغنادي،
رؤيالارين مورگوله‌ين قوُزولاري- قوْيونلاري،
بوْز چوًللره داغيلدي.
باشيم اوستدن قارالتيلار سوْووشدو،
زامان کئچدي، اوُلدوز سؤندو،
آمان تانريم، اوُيومادي گؤزلريم،
ايچريمدن چيغيريشان، موعمّالار قوْيمادي.
(تهران، آذر ۱۳۷۴)