تفکر و شعر (۶) : شارل بودولر، شکوفه های شرّ
شارل بودولر
در اين مقاله به معرفي شاعري ميپردازيم که با دنياي فکري ما کاملا بيگانه است و يا ما با دنياي فکري او بيگانهايم. از اينرو پيشاپيش لازم به تأکيد ميدانم که مقصود از اين معرفي، نه تأييد و تصديق همه انديشههاي او، بلکه آشنائي با نظام فکري او و معرفي يک دنياي فکري کاملا مغاير و متفاوت با سليقههاي مأنوس ماست. انگيزه هر نوع نقد ادبي طبيعتا آشنائي با نقاط روشن و تاريک آثار ادبي است، و هر منتقد ادبي بايد ظرفيت روياروئي با طرز تفکرهاي نامأنوس را داشته باشد، زيرا برخورد انديشههاست که ابعاد نامکشوف تفکر را بر ما آشکار ميکند.
شارل بودولر (Charles Baudelaire) (۱۸۶۷- ۱۸۲۱)، شاعري فرانسوي، که قصد آشنائي با دنياي فکري او را داريم، خود در اين مورد ميگويد: همفکر بودن انسانها ناشي از نوعي سوء تفاهم است، اگر انسانها واقعا همديگر را درک ميکردند، هرگز همفکر نميشدند. او شاعر، نويسنده، منتقد هنري و مترجم معروف آثار ادگار آلن پو به زبان فرانسه است. شارل بودولر سرخوردگيهاي متعددي در زندگي داشت که مهمترين آنها، مرگ پدر در سنين نوجواني او و ازدواج مجدد مادر او بود. او زندگي خصوصي بي سر و ساماني داشت، در زندگي عشقي شکست خورده بود و و ولخرجي و اعتياد و بعضي انحرافات اخلاقي به ارکان زندگي او تبديل شده بود و مرگ زودرس او به دنبال بيماريهاي سخت و التهابات گوناگون جسمي و عصبي از نشانههاي بارز بيسر و ساماني مطلق او در زندگي بود.
![]()
شارل بودولر (۱۸۶۷- ۱۸۲۱) شاعر، نويسنده و منتقد فرانسوی
بدون ترديد شخصيت او در جريان تکوين سرمايهداري فرانسه، به موازات زايش مدرنيته و تأثير آن بر طرز زندگي انسانها شکل گرفته بود، به همين دليل او نخستين کسي بود که مدرنيته و ابتذال را همعرض دانسته و عليه آن هشدار داده بود. او معتقد بود که هر چيز زيبا و اصيل محصول تفکر و تعقل است. به عنوان يک شاعر و منتقد هنري حق با او بوده است که گفته است: هميشه سعي کن شاعر باشي، حتي در نثر. با اين حکم او هم ميتوان تا حدودي موافق بود که گفته است: هر انسان سالم ميتواند دو روز بدون غذا زندگي کند، اما بدون شعر هرگز. او به عنوان شاعري که سبک اختصاصي خود را بنيان نهاده و نقطه عطفي در ادبيات فرانسه به شمار ميرود، شاعر را به نحو جالبي تصوير ميکند و وجه تمايز او را نشان ميدهد: شاعر اين امتياز را دارد که در آن واحد ميتواند به انتخاب خود هم خود باشد و هم ديگري. البته اگر گفته او را تعميم دهيم، ميتوان پذيرفت که در دنياي ما هر کس در بهترين صورت ميتواند فقط خود باشد، اما هنرمند داراي اين رسالت است که ميتواند و بايد در آن واحد هم خود باشد و هم ديگري. ديگران نيز از اين امتياز و قابليت برخوردارند، مانند روحانيون، سياستمداران مقتدر، مديران برجسته و حتي والدينهاي موفق، اما همه اينها هنگامي که قادرند قشر مقابل را درک کنند و دنيا را از ديد آنها نگاه کنند، در واقع شخصيتشان به شاعر نزديکتر ميشود.
اما دنياي فکري او به خاطر اين سخنان نغز نيست که با ما بيگانه است. بيشتر ادعاهاي فلسفي او در زمانه خود و در زمانه ما جسورانه و جنجالي بودهاند و هستند. او جسورانه اعلام کرده است که: شر و گناه براي انسان امري طبيعي است و به صورت خود به خودي صورت ميگيرد، اما خير و فضيلت است که نياز به زحمت دارد و محصول هنر است. او واقعيت و طبيعت را منبع الهام ضعيفي براي شاعر و هنرمند ميداند و معتقد است که الهامات شاعرانه عمدتا از روح شاعر برميخيزند. ما در بحثهاي پيشين خود مستدل داشتهايم که در شعر ميتوان روح را به طور غير مستقيم مشاهده کرد، اما ضمنا تأکيد کردهايم که روح شاعر در تعامل با محيط زندگي است که به بلوغ ميرسد و به منبع الهامات خود متصل ميشود.
شارل بودولر را ميتوان در سبک شاعرانه و قدرت او در استفاده از قابليتهاي زبان مورد تمجيد قرار داد. او نخستين شاعري بود که در کنار شعر موزون، ضمن لغو قواعد وزن، اشعاري نثرگونه آفريد و مفهوم امروزي «شعر نو» يا «شعر آزاد» را تحقق بخشيد. البته به نظر من «شعر نو» تاريخ کهني دارد و به هيچ وجه نميتوان آن را سبکي «نو» به حساب آورد، که اين موضوع در جاي خود مورد مطالعه قرار خواهد گرفت.
عقايد فلسفي شارل بودولر نيز به عنوان عصيان عليه سنت و تکان دادن جو روشنفکري آن دوره در فرانسه و اروپا حائز اهميت است، اما دورانساز نيست. به عنوان منتقد ادبي بر پروسه ادبي زمانه خود اشراف داشته و جامعه نويسندگان آن دوره در فرانسه از تيغ تنقيد او مصون نبوده و لحن گفتار بيتعارف او بر روند شکلگيري ادبيات تأثير داشته است، اما بايد افزود که اين عقايد فلسفي نه تنها سيستم فلسفي منسجمي را تشکيل نميدهند، بلکه محصول يک دوره انتقالي در تاريخ تکوين نوعي سرمايهداري بسيار جدي و هدفدار در فرانسه است و ناپيوستگي و عصيانگري صرف از مشخصات بارز آن به شمار ميرود. عمدهترين محور اين عصيان همانا قائل شدن جايگاه ويژه براي شر و خصلت بزهکاري انسان است که آن را با طبيعت انسان سازگار ميداند، اما اضافه ميکند که کسب فضيلت و داشتن خصلت نيکو مستلزم شنا کردن در خلاف جهت جريان آب است. او جستجوي اهداف موذيانه و بزهکاري را جزئي از سرشت طبيعي انسان معرفي ميکند، اما من تا جائي که در آثار او دقيق شدهام، با آن که شيطان را تقديس ميکند، مشاهده نکردهام که تبهکاري را نوعي فلسفه زندگي و غايت مطلوب معرفي کند.
شارل بودولر همانند ويکتور هوگو در دورهاي زندگي ميکرد که روشنفکران چپ درفرانسه و آلمان فعاليت ايدئولوژيک نيرومندي را پيش ميبردند و در انديشه تغيير شکل زندگي انسانها بودند که تا حدودي هم به اين هدف نائل آمدند. او عليرغم شرکت در انقلاب سال ۱۸۴۸ فرانسه، تکليف خود را با اين جريان روشن نکرده بود و به اين دليل با اصليترين جريان روشنفکري زمانه خويش بيگانه بود. اشراف بر جريانهاي فکري هر دوره و تحليل انتقادي آن از ملزمات هر متفکري است. شارل بودولر با اصليترين جريانهاي روشنفکري زمانه خود بيگانه بود و کليسا نيز نتوانسته بود معنويات او را غنا ببخشد، بنا بر اين، او را در زمانهاي بسيار حساس در حال آوارگي فکري مشاهده ميکنيم و با اين حال، شاعر و نويسندهايست فعال، هم به لحاظ کمي و هم به لحاظ کيفي. او با محافل بسيار محدودي از روشنفکران صرف، رابطه فکري و محفلي داشت و آنارشيزم را تنها راه خروج از بحران زندگي ميدانست. او ميگفت: اگر شاعر صرفا به دنبال هدف اخلاقي باشد، نيروي شاعرانه خود را هدر داده است.
با آن که آنارشيزم جايگاه چنداني در کشف حقيقت ندارد، و نميتواند راه و رسم زندگي ما را تعيين کند، اما در اين گفته شارل بودولر دقيق شويم که گفته است: همفکر بودن انسانها ناشي از نوعي سوء تفاهم است، اگر آنها واقعا همديگر را درک کنند، هرگز همفکر نميشوند. اين تنها بازي با کلمات نيست، نوعي حقيقت نيز در آن وجود دارد. اين پديده را در تمام عرصههاي زندگي ميتوانيم به راحتي مشاهده بکنيم. هر کس ضمن همزيستي با همسر، شريک شغلي، فرزند، دوستان محفلي و يا حتي همکيشان خود شاهد اين قضيه ميشود و بعد از يک دوره تفاهم ظاهري، با گذشت زمان تضادهائي را نيز کشف ميکند و بر سستي باورهاي گذشته خود واقف ميشود و دست کم در ارزيابيهاي خود اندکي تجديد نظر ميکند. حتي همفکري انسان با خودش نيز محصول نوعي سوء تفاهم است، زيرا با گذشت زمان، ممکن است انسان عقايد گذشته خود را انکار کند و در روشهاي زندگي خود تجديد نظر نمايد. لذا حکم آنارشيستي شارل بودولر را با اندکي تلطيف ميتوانيم بپذيريم، به اين ترتيب که: همفکري انسانها در بستري از تفاهم و سوء تفاهم شکل ميگيرد، و اگر انسانها همديگر را کاملا درک کنند، همفکري کامل آنها غير ممکن ميشود.
او در باره زندگي ديدگاه ديگري نيز دارد که درک صحيح آن براي ما حائز اهميت است. او گفته است: اينک هنگام مستي و سرخوشي است، براي اين که به برده بيچاره زمان تبديل نشوي، تا ميتواني مستي و سرخوشي کن، سرخوشي از باده، سرخوشي از شعر يا سرخوشي از فضيلت، هر طور که بخواهي.
اما يک حکم واقع بينانه او را جدا بايد مورد توجه قرار دهيم. او گفته است: از چند چيز بايد احتياط کرد، توده مردم، عرف و عادت، احساسات مردم، الهامات شاعرانه و بديهيات. اينک شعر معروف او در باره «زيبائي» را مرور ميکنيم:
زيبائي
گؤزلم من، فاني اينسانلار،
قايالارين رؤياسينا بنزهين کؤکسوم منيم،
ائله بير قايا کي گميلرينيز،
اوْرالارا چارپاراق، داغيلمادادير،
شاعيرلرين سئوگي ايلهاميني اوْياتماق اوچون يارانميشدير،
مادهنين ابديليگي و سوکوتو قدر ابدي و ساکيت بير سئوگي.گؤيلرده سلطنت قوُرموش اوْلان،
بير افسانهوي ابوالهول کيمي،
قارا بنزهين اورکلري سوْنالارين آغليغينا جالاشديران منم.
خطلري پوْزان هر حرکته نيفرت ائدرم،
نه آغلارام، نه گولرم.
ان مغرور هئيکللردن ايلهام آلديغيم دوُروشلاريم قارشيسيندا،
شاعيرلر چاشيب- قالير،
و اؤز حياتيني حيرت ايچينده کئچيرمگه چاليشير.من بوُ يازيق سئونلره غلبه چالمالي،
گؤزلريمسه، ايري، پارلاق گؤزلريم،
عکس ائتديگي هر شئيي،
داها دا گؤزللشديرمگي باجاران،
صاف گوزگولري تمثيل ائدن گؤزلر.- شارل بودولر
مجموعه شعر معروف او موسوم به «شکوفههاي شر» (Les Fleur de mal) به محض انتشار در ماه ژوئن سال ۱۸۵۷ به جرم نقض شئون اخلاقي و توهين به مقدسات توقيف گرديد و سپس ضمن حذف تعدادي از قطعات شعري مندرج در آن، تجديد چاپ شد. اين مجموعه، ضمن اين که قطعات بسيار درخشاني را شامل ميشود، حاوي قطعات مهملي مانند «مناجات با شيطان» است که به هذيانهاي شبانه يک روح بيمار شباهت دارد. با اين حال، مجموعه مجموعهاي تفکر برانگيز است.
ناقوس معيوب
در شبهاي سرد زمستان،
در کنار آتشي که ميرقصد و دود ميکند،
چه شيرين و چه تلخ است،
گوش فرادادن به صداي خاطرات دور دست،
که با ضربات ناقوس از فضاهاي مهآلود،
به گوش ميرسند.خوشا ناقوس کهنهاي،
که همچنان با آواز بي خدشهاي،
انسانها را به عبادت فراميخواند.
همچنان کهنه سربازي که از جايگاه خود نظارهگر است.اما روح من معيوب است و قرباني دلتنگي،
اي بسا که او فضاهاي اين شب تيره را،
با آوازهاي معيوب خود اشباع ميکند،
آوازهائي که ضجههاي مرگ مردي زخمي را به ياد ميآورد،
مردي زخمي که در ميان انبوهي از مردگان،
و دريائي از خون،
از يادها رفته است،
و در ميان تلاشهاي نوميدانهاش،
بيحرکت ميميرد.- شارل بودولر
«ناقوس معيوب» شارل بودولر، روح مرا لرزاند، به خصوص آنجا که قلب خود را به ناقوس معيوبي تشبيه ميکند که ياراي فراخواندن کسي را ندارد (اما قلب من معيوب است و قرباني دلتنگي). آزردگي او را در زندگي لمس کردم و سرگشتگي روح حساس او را در آن دوران پر اغتشاش عميقا درک کردم و دريافتم که روح شکننده او در ماجرای زندگی آسيب ديده است. يک بار ديگر متقاعد شدم که شاعر براي شاعر شدن يا به يک قطره عشق، و يا دريائي از غم نيازمند است و اکثرا به جاي آن يک قطره، آن دريا نصيب او ميشود. جنبه حيرت انگيز زندگي شارل بودولر در آن است که روح آزرده و آرزوهاي بر باد رفتهاش او را از پاي درنياورده و حضور نيرومند او در پروسه ادبي در تمام طول زندگي تداوم داشته است.
اما براي خروج از اين دلتنگي تصميم گرفتم خواننده را همراه خود به گردش در باغ بيگانهاي دعوت کنم. حضور در اين باغ بيگانه در فروردين ماه امسال در سفري به چين امکان پذير گرديد. رسيدن به اين مکان عجيب و حيرت انگيز خود حکايت زيبائي دارد که به تعريفش ميارزد.
در باره محله قديمي و افسانهاي «هه فانگ» در شهر کوانگجو چيزهاي زيادي شنيده بودم، لذا به محض ورود به شهر کوانگجو قصد عزيمت بدانجا را کرديم. به علت بعد مسافت (حدود يک ساعت با اتومبيل) تصميم نداشتيم از تاکسي استفاده کنيم. از اينرو در خارج از هتل مشغول پرس و جو از شهروندان بوديم که به هيچوجه انگليسي نميدانستند. حتي تلفظ نام اشخاص يا اماکن چيني گاهي مشکل ساز است، زيرا ممکن است تفاوتهاي نامحسوس در تلفظ موجب نارسائي کامل بشود و در اين موارد، تنها چاره عبارت از آن است که نام مکان با رسم الخط چيني به شهروندان يا به راننده تاکسي نشان داده شود. مرد جواني که آدرس را به او نشان دادم، به زبان اشاره فهماند که ميتواند ما را با اتومبيل خود به آنجا برساند، فقط کافي است اندکي صبر کنيم، تا شستشوي اتومبيل او کامل شود. متوجه شديم که اتومبيل گرانبهاي او در کنار خيابان در حال شسته شدن است. وقتي به زبان اشاره پرسيدم که تا آنجا چقدر راه است، فکر کرد که در باره پول صحبت ميکنم و با تأکيد اشاره کرد که از ما پول نخواهد گرفت. با کمي بي اعتمادي سوار اتومبيل مدرن او شديم، اما هنوز باور نداشتيم که اين فقط نوعي لطف و بزرگواري است. اتومبيل در خيابانهاي زيباي شهر به پيش ميرفت و من با همسرم روشهاي خروج از موقعيتهاي خطرناک را بررسي ميکرديم. در اين ميان راننده اتومبيل را در کنار خيابان متوقف کرد و به طرف صندوق عقب اتومبيل رفت و بي اعتمادي ما صد چندان شد. ناگهان متوجه شديم که دو بطري آب براي ما آورده است گه روي آنها حروف زيباي چيني منقوش بود. اين اقدام او بدان خاطر بود که گويا ميخواست از بطري که قبلا دم دست او قرار داشت، آب بخورد، اما نميتوانست بدون آن که به ما آب تعارف بکند، از آن آب بخورد! نهايتا بعد از حدود يک ساعت رانندگي در خيابانهاي نسبتا شلوغ شهر در مقابل دروازه محلهاي باستاني توقف کرد و گفت: «هه فانگ!».

منظرهای از محله ههفانگ در شهر کوانگجو در غرب چين
هه فانگ، باشقا حکايه
اوزونتو دئييل، حسرت دالغاسي دئييل،
سئوگيلي بير آنانين قوُجاغيندا اوْلماق دوُيغوسوندايام، هه فانگ!
سايسيز فانارلار،
ايتکين ديلکلردن اوْلوشان بير گؤي قوُرشاغي،
يوْلدان اؤتن اينسانلارين هاي- کويو ايچينده دوُيولان،
دؤزومسوز سئوگيليلرين آياق سسلري،
ترنّوملو سولارين دوُمدورو آخينتيسي،
دوُمدورو، عئيني ايله گؤزومدن يوُوارلانميش سئوينج دالغاسي کيمي.اوزونتو دئييل، حسرت دالغاسي دئييل،
اوُزاق يوْللاردان گلميش،
ايلهام و سئوينج يوکو داشييان، بير شاعيرين دوُيغولاري،
آمان تانريم، بوُ ايچ- ايچه ائيوانلار، سوْنسوز دالانلار،
قلبيمدهکي دوُيغو- دوشونجهلرين دوْلانباج يوْللارينا بنزهيير!کيم ماهني اوْخودو؟
آمان تانريم، نه قدر ياد، نه قدر تانيش!باشقا آدديم، باشقا حکايه،
اي اؤزگه عطيرلرين دالغاسي،
اي اؤزگه بيتکيلرين باخچاسي،
اي اسکي بوُلاقلارين ياد ترنّوملري!ياناش، اللريمي الينه آل،
سوْنسوز سئوينج ياغيشلاريما باخ،
ياناش!
سئوگيلي بير آنانين قوُجاغيندان اوْلماق دوُيغوسوندايام، هه فانگکوانقجو، فروردين ۱۳۹۰

مجسمه بودا در مدخل محله ههفانگ در کوانگجو
هه فانگ، گامي ديگر، حکايتي ديگر
نه تشويشم، نه موج حسرت،
اينک که چون مادري مهربان در آغوشم گرفتهاي، هه فانگ!
اين فانوسهاي بيشمار،
رنگين کمان آرزوهاي کم شده،
صداي گامهاي عشاق بيقرار در ميان همهمه رهگذران،
جريان زلال آبهاي مترنم،
زلال چون قطره اشک شوقي که بر گونه من غلطيده است.نه تشويشم، نه موج حسرت،
شاعري آمده از راههاي دور،
با کوله باري از شوق و الهام.
آه اين غرفههاي تودرتو و دالانهاي بيپايان،
چه قدر شبيه غرفههاي احساس و دالانهاي اندوه قلب من است!چه کسي آواز ميخواند؟ لحني چنين بيگانه، اما چنين آشنا!
گامي ديگر، حکايتي ديگر،
اي عطر ناشناخته، اي باغ گياهان نامآنوس، اي ترنم ناآشناي چشمههاي باستاني،
نزديکتر بيا، و دستم را بگير،
باران شوق بيپايانم را نظاره کن، هه فانگ!کوانگچو، فروردين ۱۳۹۰

جهان بينی در پرتو علم نوين، بين النهرين گهواره تمدن، قرآن: رستاخيز فرهنگي مشرق زمين، ، هويت و رابطه آن با زندگي فرهنگي و اجتماعي، زبان: انعکاس طرز زندگي و گذشته ملتها، مسیرهای تکوین، طیف گم شده (حقیقت انسان و حقیقت خدا)