شرط صداقت و انصاف آن است که اگر انديشه‌هاي محققي را مورد انتقاد قرار ميدهيم، در درجه نخست نقاط قوت نوشته‌هاي او را نيز، دست کم براي خودمان، بشناسيم و با ديگران نيز در ميان بگذاريم. آقاي پورپيرار از طريق کتابهائي که منتشر کرده‌اند، و در سالهاي اخير از طريق وبلاگشان ارتباطي فعال با خوانندگان و به قول خودشان با دوستان و دشمنان داشته‌اند. بخشي از خوانندگان که نظرات ايشان را بي چون و چرا پذيرفته‌اند، به نظر من نميتوانند بيغرض تلقي شوند. بخشي از منتقدين هم که نظريات ايشان را بي محابا و به صورت کل، يعني به صورت دربست مورد حمله قرار ميدهند، پيغام خود را داده‌اند. آنها ظرفيت پذيرش هيچ تفکر نويني را ندارند. بخشي ديگر که خود را به سکوت زده‌اند و چنين وانمود ميکنند که انديشه‌هاي ايشان ارزش آن را ندارد که حتي در باره‌اش صحبت بشود، نيز پيغام خوبي فرستاده‌اند، آنها از نظريات آقاي پورپيرار مي‌ترسند. در اين ميان کسي که هم بخواهد صادقانه از چيزهائي که آموخته است، صحبت کند و هم فرازهائي از انديشه‌هاي آقاي پورپيرار را مورد انتقاد قرار دهد، در بين اين همه گردان و يلان معرکه دست به کاري دشوار زده است، بخصوص که جناب پورپيرار خيلي انتقاد پذير نيست. ولي اظهر من الشمس است که اين طيف از خوانندگان ضرورترين طيف خوانندگان نظرات آقاي پورپيرار و هر محقق ديگري است. لذا با اشاراتي بر آنچه از تحقيقات آقاي پورپيرار آموخته‌ايم، اين نوشته را ادامه ميدهيم و پيش از هر چيز در بعضي اشارات آقاي دکتر عبدالحسين زرين کوب دقيق ميشويم که کتاب «دو قرن سکوت» ايشان الهام بخش آقاي پورپيرار براي شروع بحثهاي بنيان انديشي بود.

گفتني که آقاي زرين کوب لحن ضد عربي افراطي دارد. اين خصومت در حدي است که هر چه در کتابش فحش و ناسزا نثار آن قوم ميکند، دلش خنک نميشود. فرقي هم بين گذشته و حال آن قوم قائل نيست. اين ناسزاگوئي در حدي است که با هيچ يک از معيارهاي تمدن کنوني انسان سر سازگاري ندارد. هيچ يک از اروپائيان با چنين لحني حتي در باره نازيها سخن نميگويند و هيچ قومي را با چنين ديد نژادپرستانه تحقير نميکنند. زرين کوب ظاهرا حساب رسول اکرم را از قوم عرب جدا کرده است ولي خواهيم ديد که اين يک تعارف رياکارانه است و با آن که از رسول اکرم با عبارت رقيق «محمد(ص)» ياد ميکند، خود را آنجا لوميدهد که موبدان زرتشتي و ذنادقه را، آن هم در سپيده طلوع اسلام در رديف آزادانديشان ارزيابي ميکند. اما سکوتي که زرين کوب از دست آن مينالد، گويا سکوتيست که در اثر ورود عرب و «دين عرب» و تخريب زبان فارسي و افت روحيه غزلسرايان از اين طريق و مخصوصا حضور قرآن که شعر و شاعري را گمراهي و خسران ارزيابي مينمايد، و منع زن و شراب که «ماده غزل» ميتواند باشد، بر فضاي ادبي اين کشور حکم فرما شده است. اين در حالي است که زرين کوب خود يکي از معيارهاي توحش قوم عرب پيش از اسلام را در آن ميبيند که گويا در شعرشان غير از زن و شراب و جنگ «تفکر ديگري وجود نداشته است». زرين کوب ادعا ميکند که رسول عليه السلام ضمن ارسال نامه اي به خسرو ايران وي را به دين خود دعوت کرده و تهديد کرده‌اند که در صورت نپذيرفتن آئين اسلام با وي جنگ خواهند کرد. امروزه ما ميدانيم (و پزوهشهاي آقاي پورپيرار در شکل گيري اين دانائي مارا ياري نموده است) که رسول اکرم نه نامه‌اي خطاب به پادشاه ايران نوشته و نه کسي را به جنگ تهديد نموده‌اند و اين افترائي بيش نيست. اما جسارت آقاي زرين کوب از آن جهت نابخشودني است که رسول اکرم را (هرچند ظاهرا از زبان خسرو، ولي تلويحا نيز از زبان خودش)  يکي از بندگان پادشاه ايران مينامد.  همانطور که خواهيم ديد، زرين کوب در همان فصل آغازين کتاب دو قرن سکوت ضمنا مدعي ميشود که «قرآن از بهشت آمده است». آيا کسي که «پله پله تا ملاقات خدا» را نوشته است، دانشمندي که آن همه شهرت و آوازه به هم زده است، چگونه با اين ناشيگري چنين ادعاي غريبي را مطرح ميکند که گويا قرآن از بهشت آمده است!

از غيبت که بگذريم، ببينيم زرين کوب قوم عرب را به طور خلاصه چگونه معرفي ميکند:

«در آن روزگاران که هيبت و شکوه دولت ساساني سرداران و امپراطوران روم را در پشت دروازه‌هاي قسطنطنيه به بيم و هراس مي‌افکند، عربان نيز مانند ساير مردم «انيران» روي نياز به درگاه خسروان ايران مي آوردند و در بارگاه کسري چون نيازمندان و درماندگان مي‌آمدند و گشاد کار خويش را از آنان مي‌طلبيدند. پيش از اين نيز به درگاه شهرياران ايران جز از در فرمانبرداري درنيامده‌بودند. پيش از اسکندر «بيابان عرب» در زمره سرزمينهائي بود که به داريوش شاهنشاه ايران تعلق داشت... در دوره‌اي که شاپور ذوالأکتاف هنوز از مادر نزاده بود، برخي از آنان به بحرين و درياي فارس به غارت آمده بودند، اما چنانکه در تاريخها آورده‌اند، وقتي شاپور به زاد برآمد، آنها را ادب کرد و به جاي خويش نشاند. در درگاه يزدگرد اول بزرگان حيره چون دست نشاندگان و گماشتگان ايران به شمار مي‌آمدند... در اين بيابانهاي بي آب هولناک خيال انگيز... جز مشتي عرب گرسنه و برهنه، که چون غولان و ديوان همه جا بر سر اندکي آب و مشتي سبزه با يکديگر در جنگ و ستيز بودند، از آدمي نيز در آنجا کس اثر نميديد (دکتر عبدالحسين زرين کوب، دو قرن سکوت، نشر (؟)، ص27)

...و عربان که در اين حدود سکونت داشتند، بارگاه خسروان را در مدائن کعبه نياز و قبله مراد خويش مي‌شمردند و از ستايش شاهنشاه مال و نعمت و فخر و شرف به دست مي‌آوردند... اگر گاه چشمه‌اي کوچک از خاک بيرون مي‌جوشيد و سبزه‌اي پديد مي‌آمد، عرب بيابان نشين با شترها و چادرهاي خويش همانجا فرود مي آمد...عربان که از ديرباز در چنين سرزميني مي‌زيستند، ناچار مردمي وحشي گونه و حريص و مادي مي‌بودند... جز به آنچه شهوات پست انسان را راضي ميکند، نمي‌انديشيدند. از افکار اخلاقي انچه بدان مي‌نازيدند مروت بود و آن نيز جز خودبيني و کينه‌جوئي نبود. شجاعت و آزادگي که در داستانها به آنها نسبت داده‌اند، همان در غارتگري و انتقام جوئي به کار ميرفت، تنها زن و شراب و جنگ بود که در زندگي بدان دل مي‌بستند. (همان، ص 29)

... از وحشي خوئي و درنده طبعي بسا که به قول ابن خلدون سنگي را از بن عمارت برميکندند تا زير ديک بگذارند يا آن که تير سقف را بيرون ميکشيدند تا زير خيمه کنند.

در تاريخها هست که وقتي کمبوجيه پادشاه هخامنشي لشگر به مصر برد، اعراب را واداشت که در باديه براي سپاه او آب تهيه کنند... بدين ترتيب در روزگاران کهن اعراب را شأني و قدري نبود... (همان، ص30)

... اما نفوذ ايران منحصر به حيره نبود، از همه قبائل و طوائف، گردنکشان و بزرگان عرب به درگاه پادشاه ساساني روي نياز مي‌آوردند... مطالعه در تاريخ حيره و يمن نشان ميدهد که ايرانيان در آن روزگار عرب را به هيچ نمي‌گرفته‌اند... (همان، ص 30)

... در نامه اي که (رسول اکرم) به سال ششم يا هفتم هجري نزد پرويز فرستاد، او را به آئين خويش خواند و هم بيم داد که اگر آئين خدا را نپذيرد، با او به جنگ برخواهد خواست. گفته‌اند که پرويز از خشم و نخوت، نامه پيغمبر را پاره کرد و به اذان فرماندار يمن نامه نوشت که اين عرب را بند برنهد و نزد او فرستد. خشم پرويز از اين بود که اين مرد تازي با اين که از بندگان اوست، چگونه جسارت کرده‌است و به او پيغام و نامه‌اي چنين نوشته‌است. پرويز نميدانست که آئين اين عرب جهان را ميگيرد و رسم مخلوق پرستي را برمي‌اندازد (همان، ص 60)

... اين «نژاد برتر» که ميدان فکر و عمل او هرگز از جولانگاه اسبان و شترانش تجاوز نکرده بود، براي اداره کشورهاي وسيعي که به دستش افتاد، نمي‌توانست بکلي از موالي صرف نظر نمايد. ناچار دير يا زود برتري «موالي» را اذعان نمود. (همان، ص 93)

... اما از همان بامداد اسلام، ايراني نفرت و کينه شديد خود را نسبت به دشمنان و باج‌ستانان خود آشکار نمود... هر فتنه و آشوبي که در عالم اسلام رخ داد، ايرانيها در آن عامل عمده بودند.

... در آن روزها که باربد و نکيسا با نواهاي پهلوي و ترانه‌هاي خسرواني در و ديوار کاخ خسروان را در امواج لطف و ذوق فرو ميگرفتند، زبان تازي در کام فرمانروايان صحرا از ريگهاي تفته بيابان نيز خشک تر و بي‌حاصلتر بود... شعرشان توصيف پشک شتر بود و خطبه‌شان تحريک به جنگ. به خلاف ايران که زبان آن سراسر معني و حکمت بود. اندرزنامه‌هاي لطيف و سخنان دلپذير داشتند. کتابهاي ديني و سرودهاي آسماني زمزمه مينمودند. داستانهاي شيرين از پادشاهان گذشته در خداينامه‌ها مي‌سرودند. هر طبقه را زباني و خطي جداگانه بود. در دربار شاهان زبانهاي خوزي و پارسي و دري هر يک جائي و مقامي داشت... (همان، ص113)

نمونه‌هاي اين نوع اشعار را محققان در قطعه‌هاي پهلوي «درخت آسوريک» و «يادگار زريران» و برخي از «پندنامه‌ها» نشان ميدهند... زبان ايران در آن زمان گذشته از شعر، آثار فلسفي و علمي نيز داشت. حتي بعضي از کتابهاي علمي را از يوناني و هندي بدان زبان نقل کرده بودند. زبان اين قوم زبان شعر و ادب و زبان ذوق و خرد بود. زبان قومي بود که از خرد و دانش و فرهنگ و ادب به قدر کفايت بهره داشت. با اين همه اين قوم «که به صد زبان سخن ميگفتند»، وقتي با اعراب مسلمان روبرو گشتند، «آيا چه شنيدند که خاموش شدند؟» (همان، ص 114)

... زبان تازي پيش از آن زبان مردم نيمه وحشي محسوب ميشد و لطف و ظرافتي نداشت. با اين همه، وقتي بانک قرآن  و اذان در فضاي ملک ايران پيچيد، زبان پهلوي در برابر آن فرو ماند و به خاموشي گرائيد. آنچه در اين حادثه زبان ايرانيان را بند آورد، سادگي و عظمت «پيام تازه» بود. و اين پيام تازه، قرآن بود که سخنوران عرب را از اعجاز بيان و عمق معني خويش به سکوت افکنده بود. پس چه عجب که اين پيام شگفت انگيز تازه، در ايران نيز زبان سخنوران را فروبندد و خردهارا به حيرت اندازد. حقيقت اين است که ايرانيان، آنها که دين را به طيب خاطر خويش پذيرفته بودند شور و شوق بيحدي که در اين دين مسلماني تازه مي‌يافتند، چنان آنها را محو و بيخود ميساخت که به شاعري و سخن گوئي وقت خويش به تلف نمي‌آوردند. علي‌الخصوص که اين پيام آسماني نيز شعر و شاعري را ستوده نميداشت و بسياري از شاعران را در شمار گمراهان و زيانکاران مي‌شناخت. آن کسان نيز که از دين عرب و از حکومت او دل‌خوش نبودند، چندان عهد و پيمان در ذمه داشتند که نميتوانستند لب به سخن بگشايند و شکايتي يا اعتراضي کنند. از اينروست که در طي دو قرن، سکوتي سخت ممتد و هراس انگيز بر سراسر تاريخ و زبان ايران سايه افکنده است. و در تمام آن مدت جز فريادهاي کوتاه و وحشت آلود، اما بريده و بي‌دوام از هيچ لبي بيرون نتراويده است و زبان فارسي که در عهد خسروان از شيريني و شيوائي سرشار بوده است، در سراسر اين دو قرن چون زبان گنگان، ناشناس و بي‌اثر مانده است و مدتي دراز گذشته است تا ايراني قفل خموشي را شکسته است و لب به سخن گشوده است. (همان، ص115)

... آنچه از تامل در تاريخ برمي‌آيد اين است که عربان هم از آغاز حال، شايد براي آن که از آسيب زبان ايرانيان در امان بمانند، و آن را همواره چون حربه تيزي در دست مغلوبان خويش نبينند، درصدد برآمدند تا لهجه‌هاي رايج در ايران را از ميان ببرند. آخر اين بيم هم بود که همين زبانها خلقي را بر آنها بشوراند و ملک و حکومت آنان را در بلاد دور افتاده ايران به خطر اندازد... شايد بهانه ديگري که عرب براي مبارزه با زبان و خط ايران داشت، اين نکته بود که خط و زبان مجوس را مانع نشر و رواج قرآن ميشمرد. در واقع از ايرانيان حتي آنهائي که آئين مسلماني پذيرفته بودند، زبان تازي را نمي آموختند و از اينرو بسا که نماز و قرآن را نيز نميتوانستند به تازي بخوانند. نوشته‌اند که «مردمان بخارا به اول اسلام در نماز، قرآن به پارسي خواندندي و عربي نتوانستندي آموختن و چون وقت رکوع شدي، مردي بود در پس ايشان بانگ زدي: بکنيتان کنيت، و چون سجده خواستندي کردي، بانگ کردي نگونيانگوني کنيت». (همان، ص116)

... ايرانيان نامسلمان نيز مجالي و فراغي براي اينگونه سخنان کمتر مي‌يافتند. ستايش زن و شراب نيز که ماده غزل ميتوانست باشد، تجاوزي به حرمت و حرم مسلمانان بود و هرگز مورد اغماض تازيان واقع نميگشت. با اين همه اگر سخناني از اينگونه بوسيله ذنادقه و آزاد انديشان آن روزگار گفته ميشد، از انجمن بيرون نميرفت (همان، ص121)

بدينگونه زبان تازي با پيام تازه‌اي که از بهشت آورده بود و با تيغ آهيخته‌اي که هر مخالفي را به دوزخ بيم ميداد، زبان خسروان و موبدان و اندرزگران و خنياگران کهن را در تنگناي خموشي افکند، (همان، ص123)

 

اين قصه سر دراز دارد، ولي حيرت از آن جهت به اوج خود ميرسد که زرين کوب، که در اين اثر هم به عنوان اديب زبان شناس و هم به صورت مورخ خود را مطرح ميکند، در هر دو زمينه جز  خرافات رسوا رسمي و آئيني ندارد. با آن که معتقد است که قوم ايران به صد زبان سخن ميگفته‌اند و هر طبقه‌اي را خط و زباني جداگانه بوده‌است، در جاي ديگر زبان بوميان سرتاسر ايران را يکسره «دري» ميشناسد و به عنوان تبرک وجود هيچ قوم و قبيله و طائفه غير فارس را در خطه‌اي به آن بزرگي شناسائي نميکند. من اينجا وارد مقوله ترک و فارس نميشوم. تأسفم از آن روست که وي ظهور قرآن را که به زعم او از بهشت آمده است(!)، موجب دلمردگي مردم ايران ارزبابي ميکند و ذنادقه را در رديف آزاد انديشان معرفي ميکند و در سپيده دم طلوع انديشه تابناک اسلام (که وي آن را دين تازي مينامد و ظاهرا خود نيز آن را رياکارانه مي‌ستايد) در حسرت خاموشي زبان خسروان و موبدان و اندرزگران و خنياگران مرثيه مي‌سرايد و خوشحال است از اينکه در صدر اسلام هر جا شورشي بر ضد عرب و اسلام در کار بوده است، ايرانيان در آن دست داشته‌اند، زيرا عرب را «پست ترين مردم» ميشمردند.

بدون ترديد اگر اين خط سير انديشه مبناي تعريف هويت و فرهنگ براي ملتي باشد، در کشاکش تاريخ کار دست آن ملت خواهد داد. با هزار تأسف تأکيد ميکنم که هيچ صفحه‌اي از اين کتاب نيست که از خرافات و انديشه‌هاي نژادپرستانه سرشار نباشد. ورطه خطرناکي که زرين کوب، شايد ناشيانه، شايد عامدانه در آن گرفتار آمده است، تقابل هويت ظاهرا باستاني او با هويت اسلامي است. اين تقابل وي را واداشته است که زبانهاي بومي مفروض و ناشناخته‌اي را با زبان عربي عصر طلوع قرآن مقايسه کند که جز ناشيگري صرف نام ديگري بر آن نميتوان نهاد. کار ناشيانه و نسنجيده ديگر آن است که پيام قرآن را با سخنان خسروان و خنياگران و موبدان و مجوسان مقايسه ميکند. مدافعان هويت هرگز نبايد به چنين تقابلي دل ببندند که نتيجه‌اي جز رسوائي محض ندارد.

پورپيرار از افشاي انديشه‌هاي زرين کوب شروع کرده و امروزه چيزي جز «هويت اسلامي» براي ملل مسلمان قائل نميشود، ولي اين هم افراطيگري ديگريست. زيرا قرآن نفيس وجود اقوام و زبانهاي قومي را به رسميت شناخته و آن را منشأ خير و برکت شناخته است.

وَمِنْ آيَاتِهِ خَلْقُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلَافُ أَلْسِنَتِكُمْ وَأَلْوَانِكُمْ إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَاتٍ  لِّلْعَالِمِينَ. از معجزات اوست آفرينش زمين و آسمانها و تفاوت زبان و رنگ شما، که در آن نشانه‌هاي اعجاز براي عالميان وجود دارد. (الروم:22)

اشتباه بزرگ آنجاست که زبان قومي را به دين و طريقت و ايدئولوژي تبديل کنيم و آن را دربرابر اسلام قرار دهيم و يا براي ابراز اخلاص به اسلام، زبان و هويت قومي را از بيخ و بن منکر شويم.