فيزيک و فلسفه در دوره شکوفائي تمدن يونان، شاخه‌هاي مستقلي از دانش محسوب نميشدند، بلکه حوزه واحدي از معرفت را تمثيل ميکردند. مفهوم فلسفه در جهان باستان تقريبا همه شاخه‌هاي دانش را در بر ميگرفت. سقراط نخستين کسي بود که هويت نسبتا مستقلي به فلسفه داد. اين سخن معروف که «تنها چيزي که ميدانم، عبارت از آن است که چيزي نميدانم» منسوب به سقراط است، اما رد پاي اين تفکر را در خرد چيني و در سنت کنفوسيوسي نيز ميتوان پيدا کرد. دوره بعدي در فلسفه اروپا که با سنت آگوستين (قرن چهارم ميلادي) شروع ميشود، به قرون وسطي مربوط است. در اين دوره با سلطه فکر مسحيت بر فلسفه مواجهيم و اکثر فلاسفه از کشيشان‌اند. دوره رنساس در فلسفه اروپا که متعاقب آن فرا ميرسد، براي نخستين بار حکايت از ورود روشنفکران غير ديني به حوزه فلسفه دارد. ايمانوئل کانت که يکي از برجسته‌ترين نمايندگان اين دوره است، در اثر فلسفي درخشان خود موسوم به «نقد خرد ناب» (۱۷۸۷) سعي در تلفيق ابزارهاي عقلي با فرايند تجربه ميکند و ارتباط خرد ناب با واقعيت را در مرکز توجه قرار ميدهد. و نهايتا با دوره مدرن در فلسفه اروپا مواجهيم که افرادي نظير اراسموس، فرانسيس بيکن، نيکولو ماکياولي و گاليلئو گاليله از پرچمداران آن هستند. همچنين ميتوان از ديويد هيوم (۱۷۸۶- ۱۷۱۱) بعنوان يکي از برجسته‌ترين نمايندگان فلسفه اروپا در دوره مدرن نام برد. ديويد هيوم باتفاق توماس هابز سعي در تلفيق اراده آزاد با نظريه جبر فيزيکي دارد. اين تفکر تحت تأثير نوآوريهائي شکل گرفته بود که توسط اسحاق نيوتون در حوزه فيزيک تحقق مي‌يافت. اما دوره معاصر با دوره مدرن در فلسفه اروپا متفاوت است و خطوط فکري مخصوص به خود را دارد. اما محروميت از ابزارهاي لازم براي کاوش تار و پود واقعيت و تکيه بر تفکر ناب، مشخصه عمده اين دوره را نيز تشکيل ميدهد.

پيگيري سير تکوين فلسفه در سده‌هاي متمادي نشان ميدهد که اين دانش دائما در تلاش براي ورود به حوزه تجربه بوده، اما از ابزارهاي عملي لازم براي اين کار محروم بوده است و در نتيجه سنگيني آن عمدتا در حوزه کلام تجلي ميکرده است. در دوره تمدن اسلامي نيز که ارتباط تنگاتنگي با علم و فلسفه يونان باستان داشت، وضعيت کم و بيش بهمين منوال بود. تنها در آغاز دوره استعمار و بدنبال آن، دوره انقلاب صنعتي اروپا بود که علم فيزيک ابزارهاي لازم براي کاوش حوزه‌هاي نويني از واقعيت را کسب ميکند که اين امر در سرنوشت فلسفه نيز موثر واقع ميگردد.

ما در اينجا قصد ورود به حوزه تاريخ فلسفه نداريم، و دست آوردهاي فلسفه در حوزه معرفت را نيز نميتوانيم ناديده بگيريم، اما نميتوانيم از تأکيد روي اين نکته صرف نظر بکنيم که سير فلسفه در طول بيش از دو هزار سال در حالت تجريد  از علم فيزيک را صرفا ميتوان دوره طفوليت آن به حساب آورد، دوره‌اي که اين علم تقريبا از همه ابزارهاي لازم براي کند و کاو در تار و پود واقعيت محروم بوده و صرفا با اتکا به قدرت تفکر و تعقل ناب سعي در تبيين اسرار کائنات ميکرده است. در اينجا به ياد خاطره سينوهه، پزشک آخناتون، فرعون مصر در کتاب معروف ميکا وولتاري افتادم که طب مصر را با طب بابل مقايسه کرده بود. ميدانيم که طب در مصر باستان از پيشرفت نسبي برخوردار بوده است و جراحي نيز امري معمول بوده است. در بابل نيز پيشرفت زيادي در اين علم وجود داشت. سينوهه هنگامي که به بابل ميرسد و با محافل پزشکي آنجا ارتباط برقرار ميکند، متوجه ميشود که اطباء بابل هفته‌ها و ماهها در باره وضعيت يک بيمار به سخن گفتن صرف ميپردازند، اما دست به هيچ کار عملي نميزنند. او متوجه ميشود که روش مصري از چه پويايي بالاتري برخوردار است، زيرا هنگامي که نياز به معالجه يک بيمار محسوس باشد، بلافاصله تجويز داروهاي مختلف شروع ميشود و در صورت لزوم، چاقوي جراحي نيز به کار گرفته ميشود. روش فلسفه در دو هزار سال گذشته نيز بي‌شباهت به سخن گفتن بي‌وقفه در باره ارواح خبيثه موجود درون بدن بيمار، بدون داشتن کوچکترين امکان عملي براي کند و کاو در بدن او بمنظور کشف عوامل بيماري نبوده است.

به جرأت ميتوان گفت که مجموعه رسالات فلسفي در طول دو هزار سال گذشته در باره مقوله زمان به اندازه يک هزارم آنچه که علم فيزيک در ۵۰ سال اخير در همين باره کشف و وصف کرده‌است، ارزش ندارد، و همين امر در خصوص مقولات ديگري نظير مکان، حرکت، عليت، آغاز هستي و سير تکوين آن و صدها مقوله ديگر مصداق دارد.

اينک به نظر ميرسد که فيزيکدانان عرصه را بر فلاسفه تنگ کرده‌اند. استفن هاوکينگ اخيرا اعلام داشت که به نظر او عصر فلسفه به پايان رسيده است و فيزيک جاي آن را گرفته است. لائورنس کرائوس، يکي ديگر از پيشتازان فيزيک جديد، اخيرا در کتاب خود تحت عنوان «پيدايش کائنات از هيچ» عنوان کرده است که فلسفه و اديان از عهده پاسخگوئي به بنيادي‌ترين پرسشهاي انسان در خصوص معناي زندگي برنيامده و در گشودن راز هستي ناکام مانده‌اند. از سوي ديگر، ديويد آلبرت، يکي از صاحب‌نظران برجسته در حوزه فلسفه علم نيز اظهار داشته است که نظريه پيدايش جهان از درون نيستي که توسط لائورنس کرائوس عنوان شده است، خرافاتي بيش نيست و اين نظريه هرگز قادر نبوده است تا توضيحي قانع کننده در خصوص پيدايش کائنات از عدم مطلق ارائه بدهد. هر يک از اين ديدگاهها در جاي خود شايسته بررسي است، اما يک چيز مسلم است و آن اينکه، دوره حيات مستقل فلسفه مطمئنا سر آمده است و اين علم بدون ارتباط فعال با علم فيزيک قادر به هيچ نوع روشنگري در رموز کائنات و معناي هستي نميباشد. اينک ديگر هيچ فيلسوفي قادر به ارائه هيچ نظريه نويني در باره حقيقت هستي نيست، مگر آن که اشراف نسبتا جامعي بر علم فيزيک معاصر داشته باشد و اين صرفا شرطي لازم است، نه کافي.

اشراف علمي بر نظريه بيگ بنگ متعارف، نظريه کيهان شناسي تورمي، نظريه کيهان شناسي تناوبي، نظريه تارهاي مرتعش و ام- تئوري چيزي نيست که يک فيلسوف بمنظور کمترين اظهار نظر در باره حقيقت هستي، خود را از آن بي‌نياز بداند. اما مسائلي که در فصل مشترک فيزيک و فلسفه قرار دارند، متعددند که از آن جمله ميتوان از مسأله عدم، پيدايش هستي از نيستي، زمان و مکان، عليت، شعور، مسأله جبر و اختيار، مسأله آنتروپي و عملکرد آن در موجود زنده، مرز بين ماده زنده و بيجان، ماهيت تفکر، و مسأله آشکار و نهان نام برد.

اما اگر بخواهيم در صدد حل برخي از مسائل فلسفي بکمک علم فيزيک برآئيم، از چه مسائلي بايد آغاز کنيم؟ هنگامي که اينشتين مسأله «نسبيت همزماني» را مطرح کرد، برخيها آن را صرفا نوعي تفنن و سرگرمي فيزيکي تلقي کردند، اما واقعيت اين است که نظريه مذکور حاوي پيام فلسفي بسيار مهمي نيز بود، و آن اينکه، مسأله همزماني واقعيتي مستقل از ذهن نبوده و پديده‌اي است که در ذهن مشاهده‌گر شکل ميگيرد. حوادثي که به نظر يک ناظر ممکن است همزمان جلوه کنند، چه بسا از ديد ناظري ديگر داراي اختلاف زماني باشند و برعکس. اگر قضيه صرفا به همين محدود بود، مشکل چنداني نداشتيم. مشکل آنجا نمايان ميشود که ارتباط حوادث در بستر زمان چگونه تفسير ميشود؟

برايان گرين در کتاب «تار و پود جهان هستي» يک مسابقه فرضي را شرح ميدهد که تشخيص عادلانه بودن يا غير عادلانه بودن نتيجه اعلام شده آن، بدليل مداخله عوامل نسبيتي غير ممکن است:

فرض کنيد که عمرو و زيد در حالي که تپانچه خود را به دست دارند، در دو انتهاي يک واگون متحرک و طولاني قطار روبري هم ايستاده‌اند. دو نفر داور نيز حضور دارند که يکي از آنها سوار بر قطار است و ديگري روي سکوي راه‌آهن ايستاده است. براي اين که مبارزه کاملا عادلانه باشد، همه افراد ذينفع توافق کرده‌اند که قانون سه مرحله‌اي مبارزه را کنار بگذارند و به جاي آن، هر يک از دو مبارزه کننده هنگامي اجازه شليک داشته باشد که مقدار کمي باروتي که در فاصله مساوي از دو مبارزه کننده، در وسط واگن قرار داده شده است، منفجر بشود. داور نخست جرقه را ميزند و منتظر ميماند. باروت منفجر ميشود و عمرو و زيد هر دو شليک ميکنند. چون باروت در فاصله مساوي از دو مبارزه کننده قرار دارد، داور اطمينان دارد که نور حاصل از انفجار آن بطور همزمان به آن دو ميرسد. از اينرو وي پرچم سبز را بالا مي آورد و اعلام ميکند که تخلفي در کار نيست. اما داور ديگري که روي سکوي ايستگاه ايستاده است، اعلام تخلف ميکند و ادعا ميکند که نور حاصل از انفجار باروت به عمرو سريعتر رسيده است تا به زيد. او چنين استدلال ميکند که چون قطار به جلو حرکت ميکرده است، پس عمرو به طرف منبع نور در حرکت بوده ولي زيد در حال دور شدن از آن بوده است، از اينرو نور زمان کمتري لازم داشته است تا به عمرو برسد، پس، بنظر او، اين مسابقه غير عادلانه است.

 اگر عوامل نسبيتي موجب شوند که تشخيص عدالت غير ممکن بشود، و هر دو طرف دعوا از حقانيت يکساني برخوردار باشند، تکليف موازين اخلاقي چه ميشود؟ اگر «نسبيت همزماني» تا درجه‌اي باشد که تقدم زماني علت نسبت به معلول نيز مخدوش بشود، در آن صورت برد فلسفي و اخلاقي نظريه مذکور بسيار وسيع‌تر خواهد شد. مثلا «دفاع از نفس» در همه فرهنگها مقبوليت اخلاقي دارد، اما اين مسأله وابسته به آن است که شخصي از طرف شخص ديگري در معرض حمله قرار بگيرد و عمل دفاع از نفس لحظه‌اي بعد از مشاهده نشانه‌هاي تعرض آغاز بشود. اگر موقعيتي را در نظر بگيريم که بعلت نسبيت زماني، تشخيص تقدم علت بر معلول غير ممکن باشد  و يا حتي معلول از لحاظ زماني مقدم بر علت باشد، در آن صورت ممکن است که دفاع از نفس حتي در حکم نوعي عمل تعرضي ارزيابي شود که جرم نيز شناخته ميشود. آيا ممکن است که در اثر تداخل عوامل فيزيکي، وضعيتي به وجود بيايد که تشخيص حق از باطل غير ممکن بشود؟ آيا اصل علت و معلول پشتوانه وجود مرز مشخص بين حق و باطل است؟ آيا مخدوش شدن رابطه زماني علت و معلول (اگر واقعيت داشته باشد) مرز بين حق و باطل را نيز مخدوش ميکند.آيا اگر حوادث آينده بر حوادث گذشته تأثير داشته باشند، يعني اصل علت و معلول وارونه بشود، تکليف حق و حقيقت چه خواهد شد. آيا جهت يکسويه زمان پشتوانه حقيقت است؟اينها مسائل کم اهميتي نيستند و بخوبي نشان ميدهند که فيزيک به جايگاهي رسيده است که شايد بتواند تکليف بسياري از مسائل باستاني فلسفه را يکسره کند.

مسأله نسبيت همزماني منجر به عدم تشخيص گذشته از آينده، و در نتيجه مخدوش شدن مفهوم «اکنون» نيز ميشود. در نسبيت خاص، ناظريني که نسبت به همديگر داراي سرعتي نسبي باشند، در خصوص اينکه کدام حوادث در گذشته روي داده‌اند و کدام حوادث در آينده روي خواهند داد، ممکن است اتفاق نظر نداشته باشند. ماهيت گذشته طوري است که همگان آنرا واقعيتي مسلم و لايتغير مي‌شناسند و آينده را نيز مفهومي ذهني تلقي ميکنند که هنوز روي نداده است. اگر مرز بين گذشته و آينده جنبه نسبي داشته باشد، پس مرز بين واقعيت و مجاز نيز تا حدودي مخدوش خواهد بود.

در اينجا قصد آن را نداريم که محيط بحث را با مثالهائي اشباع کنيم که نشان دهنده تداخل بين مسائل فيزيکي و مسائل فلسفي‌اند. همين قدر ميدانيم که نمونه‌ها بسيار فراوانند و هريک سرنخ مهمي است که بکمک آن ميتوانيم مسائل فلسفي را در روشنائي جديدي بکاويم.