قرائن و اشارات (۴۲): يک جهان، يک حقيقت
يک جهان، يک حقيقت
هزاران سال است که انسان آرزوي عمر جاودانه را در سر ميپروراند و براي تحقق اين آرزو از هيچ عملي رويگردان نيست. در دورههاي باستاني افسانههاي متعددي در خصوص چشمههاي آب حيات و منابع ديگر براي کسب عمر جاوداني شکل گرفتند. فرهنگهاي ديني برخي ملل باستاني نظير مصر نيز نيل به جاودانگي از طريق طي مراحل معنوي را تبليغ ميکردند. عمر متوسط انسانها در جهان باستان در حدود ۳۵ سال بود، زيرا هيچگونه روشهاي موثر مقابله با بيماريها شناخته شده نبودند. موميائيهائي که از مصر باستان به دست آمدهاند، به وضوح نشان ميدهند که تقريبا هيچ فرعوني بيش از ۳۵- ۴۰ سال زندگي نکرده و بيشتر آنها در اثر بيماريهاي عفوني، مالاريا و مشکلات تنفسي درگذشتهاند. اين وضعيت تا چندين دهه پيش با بهبود بسيار جزئي ادامه داشته است. در دهههاي اخير پيشرفت علم پزشکي و ساخت داروهاي متعدد براي مقابله با بيماريها موجب شده است که طول عمر متوسط انسان حدودا بين ۲۵ تا ۳۵ سال افزايش يابد، اما هنوز هم انسان به معناي تلخ کلمه «جوانمرگ» ميشود، زيرا به محض وصول به پنجاه سالگي، که قاعدتا سن بلوغ فکري و تمرکز تجارب و اندوختههاي معنوي است، کليه اندامهاي بدن وي توام با مغز و دستگاه عصبي وي وارد سيري انحطاطي ميشوند. اما در اين ميان اميدهاي خوبي نيز وجود دارند.
چندين دهه است که دانشمندان روي سلولهاي بنيادي تحقيق ميکنند. اين سلولها که در بعضي اندامهاي داخلي بدن انسان مانند مغز استخوان، خون محيطي، مغز، عروق خوني، پالپ دندان، کبد، لوز المعده و غيره و همچنين در بدن حيوانات يافت ميشوند، قادرند به سرعت به سلولهاي ديگري تبديل شوند که در ساختار اندامهاي مختلف بدن به کار ميروند. کشت سلولهاي بنيادي و يا عمل پيوند مغز استخوان امروزه جنبهاي عملي پيدا کرده است و اميدهاي کاملا واقعبينانهاي وجود دارد که سير انحطاطي بدن در آينده بسيار نزديک بتواند از طريق علمي تا حدودي کنترل شود و ضمن افزايش قابل توجه طول عمر انسان، سلامت نسبي وي نيز در طول زندگي طولاني خود تضمين شود. اين انقلاب عظيم در واقع در جريان وقوع است و بدون ترديد به زودي هر کس در محيط اطراف خود نشانههاي آن را ملاحظه خواهد کرد. هر چند اين انقلاب تحول عظيمي در علم پزشکي و در زندگي افراد بشر محسوب ميشود، اما نتائج روانشناختي و اجتماعي آن مورد ترديد است. در صورت تحقق پيشرفتهاي علمي مورد توقع، جمعيت همه کشورها در زماني کوتاه به طور قابل ملاحظهاي افزايش پيدا کرده و ترکيب جمعيتي آن بسيار سالخورده خواهد بود و مديران اجتماعي مجبور خواهند بود زاد و ولد را به شدت تحت نظارت درآورند و صرفا به زوجهاي معدودي اجازه دهند که تنها يک فرزند در طول عمر به دنيا بياورند. از عواقب اجتماعي ترسناک اين پيشرفت علمي عجيب نيز، ظهور نسلي از انسانهاي شبيه سازي شده و يا انسانهاي برنامهريزي شده خواهد بود. عليرغم اين که برکات اين انقلاب علمي در معالجه بيماريها هم اکنون قابل مشاهده است، در مجموع بدبيني در مورد آينده آن در حدي است که به نظر بسياري از جامعهشناسان و حقوقدانان ميتوان آن را با يک فلاکت قريب الوقوع مقايسه کرد. ما در اين بحث وار بحثهاي جامعهشناختي نميشويم و فقط نکتهاي را در خصوص تأثير اين انقلاب علمي بر زندگي شخصي افراد بشر متذکر ميشويم.
ميدانيم که انسان به معناي زندگي بيش از آب و نان احتياج دارد، حتي اگر خود نداند. جامعه مصرف گراي امروزي، نسل انسان را طوري تربيت ميکند که رفاه و لذائذ مادي را جانشين معناي زندگي بکنند. از اينرو طولانيتر کردن عمر انسانهائي که عادت کردهاند معناي زندگي را صرفا در مصرف و رفاه ببينند، و هم اکنون نيز به خاطر فقدان معناي موثق زندگي دچار افسردگي نامرئياند، چه دست آوردي ميتواند داشته باشد، جز اين که طول دوره افسردگي آنها را به ميزان چندين دهه افزايش دهد؟ اين بدان ميماند که مراسم عروسي عريض و طويلي با هزينه بسيار بالا و تشريفات گسترده ترتيب داده شود، بي آن که از عشق و محبتي که عامل اصلي خوشبختي زوج مورد نظر است، نشانهاي در بين باشد. تمامي پيشرفتهاي علمي و صنعتي صرفا امکانات را بالا ميبرند، ولي نحوه استفاده از اين امکانات و ارتباط دادن آن با خوشبختي انسانها موضوعي کاملا مستقل و متفاوت است که به جهان بيني و تربيت معنوي انسانها مربوط ميشود. انسان از خودش حقيقتي ندارد، حتي اگر فرمانروائي منظومه شمسي و کهکشانهاي دوردست را هم به او ببخشند. گسترش قدرتهاي ظاهري وي بدون ارتقاي معنويت زندگياش، وي را حتي در موقعيت ضعيفتري قرار ميدهد. اين بدان سبب است که انسان از خودش حقيقتي ندارد و صرفا از طريق تمسک به حقيقت مطلق و يگانه ميتواند زندگي خود را معنيدار کند و روح وي ايمن شود. يک بار ديگر آن سخن حکيمانه را تکرار ميکنيم که «تنها انسان آزاد انساني است که به دست حقيقت آزاد شده باشد، بقيه انسانها صرفا بردهاند». در واقع وظيفه اصلي دين آن نيست که انسان را به بهشت وارد کند، بلکه دين در درجه نخست ميخواهد بهشت را وارد جهان دروني انسان کند.
از مارکوس اورليوس امپراطور روم و خطيب و فيلسوف مشهور (حدودا ۱۸۰- ۱۲۱ ميلادي) نقل کردهاند که در يکي از خطبههاي خود چنين گفته است: يک جهان، يک خدا، يک اصل زندگي، يک قانون، يک حکمت، يک حقيقت. مشابه اين انديشه به ژان ژاک روسو (۱۷۷۸- ۱۷۱۲ ميلادي) منسوب است که گفته است: حقيقت يگانه است، اما دروغ هزار و يک چهره دارد.
مارکوس اورليوس، امپراطور روم و خطيب و فيلسوف (حدودا ۱۲۱- ۱۸۰ ميلادي): «يک جهان، يک خدا، يک اصل زندگي، يک قانون، يک حکمت، يک حقيقت».
چنانکه شرح آن گذشت، حقيقت مطلق به خودي خود و بدون نياز به استدلال بر ما متجلي ميشود و جلوهاي از ذات باري تعالي است (يا مَن دَلَّ علي ذاتِهِ بِذاتِهِ). به قول معروف، خدائي که من بتوانم ثابت کنم، بيشتر به بت شبيه خواهد بود تا به خدا. در واقع کوشش براي ثابت کردن قطعي خدا به کمک استدلال تفاوت چنداني با تراشيدن بتها ندارد، زيرا انسان در هر دو حالت موجودي را ميستايد که خود آن را آفريده است. لذا چنانکه به دفعات تأکيد کردهايم، کشف حقيقت خداوند به کمک عقل صرفا تا مرز معيني ثمر بخش است و ادامه مسير چنان است که عقل با انگشت سبابه خود بدان اشاره کرده، اما از همراهي خودداري ميکند. آگاهي انسان بر وجود حقيقت مطلق موجب تغيير نگرش او بر جهان اطراف ميشود و شخصيت او را دچار تحول بنيادين ميکند. بدين ترتيب حق و باطل معناي مشخصي پيدا ميکند و انسان بر محدوديت علم و قدرت ادراک خود آگاه ميشود. ارزيابي واقعبينانه از ظرفيتهاي عقلي و منزلت خود در اين جهان موجب ميشود که انسان از خداانگاري خود منصرف شود و به ماهيت انساني خود متصل شود و زندگي او در اين جهان و جهان ديگر سرشار از معنا و مقصود شود.
در اين مقال ميخواهيم از خود بپرسيم که مراد از حقيقت مطلق چيست. هر حقيقتي بايد منتقل کننده اطلاعاتي در خصوص امر مجهولي باشد، پس هنگامي که از حقيقت مطلق سخن ميگوئيم، دقيقا چه اطلاعاتي را در مورد کدام امر مجهولي ميخواهيم به ديگران منتقل بکنيم؟ پيش از ورود به اين بحث لازم به تأکيد ميدانيم که بيان و درک حقيقت با خود حقيقت دو موضوع جداگانه را تشکيل ميدهند. حقيقت، حتي اگر بيان و درک نشود، باز هم حقيقت است و وقتي که از بيان حقيقت سخن ميگوئيم، مراد ما آن است که آن را با زباني «انسانگونه» معرفي نمائيم، زيرا اصل حقيقت با آنچه که بر ادراک ما متجلي ميشود، يکي نيست. با در نظر داشتن اين نکته ظريف، بحث خود را در خصوص حقيقت مطلق ادامه ميدهيم.
حقيقت مطلق چنان که قبلا بحث کردهايم، قائم به ذات خويش است و محتاج استدلال نيست (يا مَن دَلَّ علي ذاتِهِ بِذاتِهِ). از اينرو اين حقيقت، حقيقتي جامع است و محدوديت نميپذيرد، بدين معني که اگر چنين حقيقتي امر مجهولي را بر ما آشکار ميکند، نميتوان چنين نتيجه گرفت که که در باره امور ديگر سکوت ميکند. اين حقيقت بر همه چيز دلالت ميکند و جان جهان است. براي آشنائي بيشتر با ماهيت مسأله مثالي بياوريم. اگر بگويم که من نويسنده اين وبلاگ هستم، حقيقتي را بيان کردهام، اما نه تمام حقيقت را. حالا اگر بگويم که من، يعني ابراهيم رفرف نويسنده اين وبلاگ هستم، جوانب بيشتري از حقيقت را بيان کردهام. اينک بايد اضافه کنم که اين وبلاگ را با چه انگيزهاي مينويسم. اما اگر بخواهم تمام حقيقت را در اين مورد بيان کنم، بايد گريزي به تاريخچه زندگي خود و مطالعاتي که انجام دادهام و انجام ندادهام و شرائط اجتماعي گذشته و حال و صدها و صدها موضوع ديگر بزنم. اگر دقت کنيم، اين رشته محدوديتي ندارد و تازه دانش من در باره خودم و دانش ديگران در باره من نيز هيچوقت کفايت آن را نخواهند کرد که در باره وبلاگ نويسي من حقيقت جامع را بيان کنند. اما اين صرفا در خصوص چند و چون وبلاگ نويسي من بود. اگر بخواهيم در باره جهان حرف بزنيم، ظاهرا قضيه خيلي طولاني تر از اين حرفهاست. شايد کسي فکر کند که چند نفر متفکر در طول چندين سال ميتوانند با کار دستهجمعي خود حقيقت جهان هستي را تدوين کنند. اما چنين نيست، بلکه قضيه طوري است که اگر همه متفکرين در طول همه اعصار نيز مشغول تحقيق و نوشتن باشند، باز هم قادر نخواهند بود حقيقت جهان را به طور جامع بيان کنند و تازه آن مقداري هم که بيان ميکنند، با الفاظي «انسانگونه» بيان ميکنند. اين به خاطر بيکرانگي حقيقت مطلق است که در بيان نميگنجد. اگر حقيقت مطلق در بيان ميگنجيد، بيان مرتبهاي والاتر از آن مييافت. با در نظر گرفتن اين مقدمات، اينک به يکي از آيات حيرت انگيز قرآن توجه ميکنيم و معناي آن را ميکاويم:
قُل لَّوْ كَانَ الْبَحْرُ مِدَادًا لِّكَلِمَاتِ رَبِّي لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَن تَنفَدَ كَلِمَاتُ رَبِّي وَلَوْ جِئْنَا بِمِثْلِهِ مَدَدًا. بگو اگر دريا مرکّبي براي نوشتن سخنان خداي من بود، قبل از آن که سخنان خداي من تمام شود، دريا تمام ميشد، حتي اگر مرکّب مشابه ديگري را بدان اضافه ميکرديم. (الکهف: ۱۰۹)
ممکن است اين آيه در نظر بعضيها مبالغه آميز جلوه کند، اما اگر صفات بيکران حقيقت مطلق را در نظر بگيريم، متقاعد ميشويم که قرآن نکته فلسفي متيني را بيان ميکند که ذرهاي مبالغه در آن نيست و بيان چنين اصل فلسفي در جهان باستان نيز سابقه نداشته است. توضيح اين که چرا حقيقت مطلق بينياز از استدلال و خود به خود بر ما متجلي ميشود، در همين بيکرانگي آن است، چنانکه به هر طرف بنگريم، با حقيقت مطلق مواجه خواهيم شد. حتي اگر از آن روي برگردانيم، باز هم با آن روبرو خواهيم شد. به قول ولتر: «همه موجودات حقيقت خداوند را فرياد ميزنند». اين حقيقت مطلق همان ذات باري تعالي است که همه کائنات را پر کرده است و آغاز و پاياني هم ندارد و به عبارت ديگر:
هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ وَهُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ. اوست آغاز و پايان و آشکار و نهان و اوست بر همه چيز آگاه. (الحديد: ۳)
اين بيکرانگي موجب ميشود که اشراف انسان بر جهان هستي در بهترين حالت خود اشرافي نسبي باشد و بخش بزرگتري از رازهاي جهان هستي بر او پوشيده بماند، و وي نتواند به کمک عقل خود درکي نسبتا کامل از حقيقت بيکران جهان هستي به دست آورد. انسان با گستره نامحدود حقيقت مطلق صرفا از طريق نشانهها آگاه ميشود، زيرا گستره آن بيپايان است. من در اينجا ياد سخن موريس مترلينگ ميافتم که گفته بود: «تنها حمدي که شايسته خداست، آن است که در برابر او بايستيم و اعتراف کنيم که او را نميشناسيم، غير از اين هرچه گفته شود يا کفر است، يا تحقير» و هم او گفته است که خداي هرکس به نسبت مغز او بزرگ است. ممکن است در اين سخنان مبالغهاي هم وجود داشته باشد، اما بدون ترديد بنياديترين گام انسان در شناخت خداوند عبارت است از اعتراف فعالانه او به اين واقعيت است که شناخت وي از خداوند نميتواند محيط بر خداوند باشد. انسان به کمک عقل خود بخشي از اين راه را ميرود، اما بخش ديگر را بايد از طريق شهود طي کند تا به ايمان برسد. انسانها در اين مرحله به دو گروه تقسيم ميشوند، آنان که ايمان دارند، نيازي به دليل ندارند، و براي آنان که ايمان ندارند، هيچ دليلي کارساز نيست. در همين مرحله است که معجزه هم بيمعني ميشود، زيرا آنهائي که ايمان دارند، معجزه طلب نميکنند و آنهائي که ايمان ندارند، از هيچ معجزهاي عبرت نميگيرند. گستره بيپايان حقيقت مطلق، انسان را به طور قطع مجبور به تسليم در برابر اين واقعيت ميکند که همواره در جهاني ناشناخته زندگي ميکند، چنانکه از اين آيات درک ميکنيم:
فَلَا أُقْسِمُ بِمَا تُبْصِرُونَ. سوگند به آنچه ميبينيد.
وَمَا لَا تُبْصِرُونَ. و آنچه نميبينيد.
إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ. بيترديد اين سخن رسول گرامي است.
وَمَا هُوَ بِقَوْلِ شَاعِرٍ قَلِيلًا مَا تُؤْمِنُونَ. و سخن هيچ شاعري نيست، اما چه اندک است ايمان شما.
وَلَا بِقَوْلِ كَاهِنٍ قَلِيلًا مَا تَذَكَّرُونَ. و سخن هيچ کاهني هم نيست، اما به ندرت به ياد ميآوريد.
تَنزِيلٌ مِّن رَّبِّ الْعَالَمِينَ. نازل شده از سوي پروردگار همه جهانهاست. (الحاقة: ۴۳-۳۸)
اين آيات نشانههاي بارزي است از اين واقعيت که فرهنگ ديني جهان باستان به دست شعرا و کاهنيني اداره ميشده است که بايد آنها را همان کاهنين مصري محسوب کرد که شرح نظام ديني و معابد گسترده آنان را در مقالات پيشين آورده بوديم. اما مطلب حساس در اين آيات عبارت است از سوگند خداوند به چيزهائي که انسان ميبيند و چيزهائي که نميبيند. آيا اشاره آيات شريفه مذکور بر گستره بيپايان حقيقت مطلق و اشراف بسيار محدود انسان بر رازهاي اين جهان نيست؟ ما در جاي- جاي قرآن حکيم شاهد آنيم که گستره بيپايان حقيقت و اشراف محدود انسان بر رازهاي اين جهان مورد تأکيد قرار ميگيرد و اين نکته ظريف، ولي دورانساز فلسفي همواره با زباني بسيار «انسان فهم» بر وي شرح داده ميشود. وجه افتراق اسلام با اديان جهان باستان دقيقا در همين آموزش بنيادين فلسفي است. اسلام تصويري فلسفي از جهان هستي ترسيم نموده و گستره بيپايان آن و اشراف محدود انسان بر آن را مورد تأکيد قرار داده و سپس آزادسازي روح انسان و تحقق صلح دروني او را مشروط به اعتراف فعالانه بر اين حقيقت کرده است. اين چيزي است که در فرهنگهاي ديني باستاني بي سابقه بوده است و چنانکه پيش از اين نيز گفتهايم، نخستين مخاطبين اين پيغام بزرگ ملتهائي بودهاند که در طول چندين هزار سال با فرهنگ ديني عريض و طويل مصر پرورش يافته و آمادگي نسبي براي استقبال از امواج دعوت را به دست آورده بودند. اين تمدن باستاني به علت ظرفيت معنوي خود هزاران سال در برابر تهاجمات فرهنگي متعددي مقاومت کرد، اما با ظهور اسلام دچار تحول هويتي بنيادين شد. به قول معروف، يک تمدن موقعي نابود ميشود که خدايانش نابود شوند، خداياني که ديگر قادر به تأمين معنويت جامعه نيستند. به ياد دارم زماني شعري از رابيندرانات تاگور خوانده بودم با اين مضمون: «بتهاي شما بايد کوبيده شود و به گرد و خاک تبديل شود، تا معلوم شود که گرد و خاک خداوند از گرد و خاک بتهاي شما چقدر بزرگتر است». کاملا مشهود است که از منظر قرآن شريف، ارتقاي شخصيت انسان بدون اعتراف وي بر بيکرانگي حقيقت و محدوديت ادراک او غير ممکن شناخته شده است. انسان اگر خود را در جايگاه خدايان قرار دهد، به موجودي عاطل و باطل تبديل ميشود، اما با شناخت بيکرانگي حقيقت و اعتراف بر اشراف محدود خود بر آن، به ماهيت انساني خود متصل ميشود و ضمن اين که روح او آزاد ميشود، قدرتهاي وي نيز رو به فزوني ميگذارد.
وَيَسْأَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي وَمَا أُوتِيتُم مِّن الْعِلْمِ إِلاَّ قَلِيلاً. از تو ميپرسند در باره روح، بگو که روح از اموري است که راز آن نزد خداي من است و نصيب شما از علم جز نصيبي اندک نيست. (الإسراء: ۸۵)
اين دقيقا نقطهاي است که مرز بين توحيد و شرک را تشکيل ميدهد. اگر انسان به اين اعتراف نايل آيد که دانش او در برابر عظمت حقيقت مطلق در حکم قطرهاي از درياست، به ماهيت انساني خود متصل شده و به صلح دروني ميرسد. اما اگر در برابر اين واقعيت عناد ورزد و سرکشي کند و خود را در جايگاهي قرار دهد که گوئي جهان در سيطره علم و دانش يا قدرتهاي مادي اوست، به قلمرو شرک گام گذاشته است. انسان بايد به هر حال تکليف خود را با اين مسأله روشن کند. او منابع قدرت خود را تشخيص نميدهد. چنين ميانديشد که اگر سرمايههاي مادي گستردهاي را در اختيار داشته باشد، در جايگاه امني قرار خواهد گرفت. اگر چنين سرمايههائي را در اختيار گرفت، ميانديشد که اگر شيوههاي مديريتي قوي در اختيار داشته باشد، ميتواند قدرات خود را توسعه دهد و چنين نيز ميکند، اما پيوسته خود را در حال تبديل شدن به يک عامل اجرائي بياراده مشاهده ميکند و احساس ميکند که به جاي آن که وي بر اموال سيطره داشته باشد، اموال بر وي سيطره دارد. إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُواْ لَن تُغْنِيَ عَنْهُمْ أَمْوَالُهُمْ وَلاَ أَوْلاَدُهُم مِّنَ اللّهِ شَيْئًا وَأُوْلَئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ. آنهائي که انکار ميکنند، خداوند هيچ نصيبي نه از اموال و نه از فرزندانشان به آنها نخواهد داد و همصحبت آنها آتش است که تا ابديت در آن مکان خواهند داشت (آل عمران: ۱۱۶). براي خروج از اين بحران، ميکوشد از اموال خود بيشتر بهرهمند شود و بدين سبب الگوهاي مصرفي خاصي را پيشه ميکند که پرخاصيت و گرانبهاست، اما او اينک به مرحلهاي از سن رسيده است که صحت او به جاي آن که با خوردنيها ارتباط داشته باشد، بيشتر در گرو چيزهائيست که از خوردن آنها امساک ميکند و به قول معروف با کمتر از ۱۰۰۰ کالري در روز سالمتر زندگي ميکند. اينک کم کم درمييابد که استفاده چنداني از اندوختههاي مالي وسيعش متصور نيست، پس به فکر آن است که اموال را بين فرزندان خود تقسيم کند تا پس از مرگ او دچار تشتت و خصومت نشوند و انساني که همواره خداگونه زندگي کرده است، اينک آماده ميشود تا با دست خالي از اين جهان کوچ کند، اعم از اين که ۸۰ ساله است، يا چنانکه در ابتداي مقاله اشاره کرديم، به کمک تکنولوژي سللولهاي بنيادي به ۱۵۰ سالگي يا بيشتر رسيده است. در پايان بحث لازم به تذکر ميدانيم که مراد از نفي ثروتپرستي اين نيست که انسان از کار و کوشش منصرف شود و گوشه عزلت گزيند. خير، جهد و کوشش در مسيري منطقي وظيفه انسان در اين جهان است. مقصود از نفي ثروت مادي تأکيد بر اين نکته است که هرگاه انسان ثروت و امکانات مادي خود را در جايگاه حقيقت مطلق بنشاند، که طبيعتا در آن صورت خود را نيز در جايگاه خدايان نشانده است، در طول زندگي دچار خسراني حيرت انگيز و هنگام عزيمت از اين جهان در ورشکستگي مطلق خواهد بود و همين خسران بزرگ نيز از نشانههاي بارز حقيقت مطلق است. لذا مقصود اسلام تربيت انسانهائي است که ضمن جهد و کوشش در مسير سازندگي، بتوانند در تمام طول زندگي همنشين حقيقت مطلق باشند، بي آن که قادر باشند آن را در حوزه تنگ ادراک خود بگنجانند.
جهان بينی در پرتو علم نوين، بين النهرين گهواره تمدن، قرآن: رستاخيز فرهنگي مشرق زمين، ، هويت و رابطه آن با زندگي فرهنگي و اجتماعي، زبان: انعکاس طرز زندگي و گذشته ملتها، مسیرهای تکوین، طیف گم شده (حقیقت انسان و حقیقت خدا)