قرائن و اشارات (۴۲): يک جهان، يک حقيقت

يک جهان، يک حقيقت

هزاران سال است که انسان آرزوي عمر جاودانه را در سر مي‌پروراند و براي تحقق اين آرزو از هيچ عملي رويگردان نيست. در دوره‌هاي باستاني افسانه‌هاي متعددي در خصوص چشمه‌هاي آب حيات و منابع ديگر براي کسب عمر جاوداني شکل گرفتند. فرهنگهاي ديني برخي ملل باستاني نظير مصر نيز نيل به جاودانگي از طريق طي مراحل معنوي را تبليغ ميکردند. عمر متوسط انسانها در جهان باستان در حدود ۳۵ سال بود، زيرا هيچگونه روشهاي موثر مقابله با بيماريها شناخته شده نبودند. موميائيهائي که از مصر باستان به دست آمده‌اند، به وضوح نشان ميدهند که تقريبا هيچ فرعوني بيش از ۳۵- ۴۰ سال زندگي نکرده و بيشتر آنها در اثر بيماريهاي عفوني، مالاريا و مشکلات تنفسي درگذشته‌اند. اين وضعيت تا چندين دهه پيش با بهبود بسيار جزئي ادامه داشته است. در دهه‌هاي اخير پيشرفت علم پزشکي و ساخت داروهاي متعدد براي مقابله با بيماريها موجب شده است که طول عمر متوسط انسان حدودا بين ۲۵ تا ۳۵ سال افزايش يابد، اما هنوز هم انسان به معناي تلخ کلمه «جوان‌مرگ» ميشود، زيرا به محض وصول به پنجاه سالگي، که قاعدتا سن بلوغ فکري و تمرکز تجارب و اندوخته‌هاي معنوي است، کليه اندامهاي بدن وي توام با مغز و دستگاه عصبي وي وارد سيري انحطاطي ميشوند. اما در اين ميان اميدهاي خوبي نيز وجود دارند.

چندين دهه است که دانشمندان روي سلولهاي بنيادي تحقيق ميکنند. اين سلولها که در بعضي اندامهاي داخلي بدن انسان مانند مغز استخوان، خون محيطي، مغز، عروق خوني، پالپ دندان، کبد، لوز المعده و غيره و همچنين در بدن حيوانات يافت ميشوند، قادرند به سرعت به سلولهاي ديگري تبديل شوند که در ساختار اندامهاي مختلف بدن به کار ميروند. کشت سلولهاي بنيادي و يا عمل پيوند مغز استخوان امروزه جنبه‌اي عملي پيدا کرده است و اميدهاي کاملا واقع‌بينانه‌اي وجود دارد که سير انحطاطي بدن  در آينده بسيار نزديک بتواند از طريق علمي تا حدودي کنترل شود و ضمن افزايش قابل توجه طول عمر انسان، سلامت نسبي وي نيز در طول زندگي طولاني خود تضمين شود. اين انقلاب عظيم در واقع در جريان وقوع است و بدون ترديد به زودي هر کس در محيط اطراف خود نشانه‌هاي آن را ملاحظه خواهد کرد. هر چند اين انقلاب تحول عظيمي در علم پزشکي و در زندگي افراد بشر محسوب ميشود، اما نتائج روان‌شناختي و اجتماعي آن مورد ترديد است. در صورت تحقق پيشرفتهاي علمي مورد توقع، جمعيت همه کشورها در زماني کوتاه به طور قابل ملاحظه‌اي افزايش پيدا کرده و ترکيب جمعيتي آن بسيار سالخورده خواهد بود و مديران اجتماعي مجبور خواهند بود زاد و ولد را به شدت تحت نظارت درآورند و صرفا به زوجهاي معدودي اجازه دهند که تنها يک فرزند در طول عمر به دنيا بياورند. از عواقب اجتماعي ترسناک اين پيشرفت علمي عجيب نيز، ظهور نسلي از انسانهاي شبيه سازي شده و يا انسانهاي برنامه‌ريزي شده خواهد بود. عليرغم اين که برکات اين انقلاب علمي در معالجه بيماريها هم اکنون قابل مشاهده است، در مجموع بدبيني در مورد آينده آن در حدي است که به نظر بسياري از جامعه‌شناسان و حقوقدانان ميتوان آن را با يک فلاکت قريب الوقوع مقايسه کرد. ما در اين بحث وار بحثهاي جامعه‌شناختي نميشويم و فقط نکته‌اي را در خصوص تأثير اين انقلاب علمي بر زندگي شخصي افراد  بشر متذکر ميشويم.

ميدانيم که انسان به معناي زندگي بيش از آب و نان احتياج دارد، حتي اگر خود نداند. جامعه مصرف گراي امروزي، نسل انسان را طوري تربيت ميکند که رفاه و لذائذ مادي را جانشين معناي زندگي بکنند. از اينرو طولاني‌تر کردن عمر انسانهائي که عادت کرده‌اند معناي زندگي را صرفا در مصرف و رفاه ببينند، و هم اکنون نيز به خاطر فقدان معناي موثق زندگي دچار افسردگي نامرئي‌اند، چه دست آوردي ميتواند داشته باشد، جز اين که طول دوره افسردگي آنها را به ميزان چندين دهه افزايش دهد؟ اين بدان ميماند که مراسم عروسي عريض و طويلي با هزينه بسيار بالا و تشريفات گسترده ترتيب داده شود، بي آن که از عشق و محبتي که عامل اصلي خوشبختي زوج مورد نظر است، نشانه‌اي در بين باشد. تمامي پيشرفتهاي علمي و صنعتي صرفا امکانات را بالا ميبرند، ولي نحوه استفاده از اين امکانات و ارتباط دادن آن با خوشبختي انسانها موضوعي کاملا مستقل و متفاوت است که به جهان بيني و تربيت معنوي انسانها مربوط ميشود. انسان از خودش حقيقتي ندارد، حتي اگر فرمانروائي منظومه شمسي و کهکشانهاي دوردست را هم به او ببخشند. گسترش قدرتهاي ظاهري وي بدون ارتقاي معنويت زندگي‌اش، وي را حتي در موقعيت ضعيفتري قرار ميدهد. اين بدان سبب است که انسان از خودش حقيقتي ندارد و صرفا از طريق تمسک به حقيقت مطلق و يگانه ميتواند زندگي خود را معني‌دار کند و روح وي ايمن شود. يک بار ديگر آن سخن حکيمانه را تکرار ميکنيم که «تنها انسان آزاد انساني است که به دست حقيقت آزاد شده باشد، بقيه انسانها صرفا برده‌اند». در واقع وظيفه اصلي دين آن نيست که انسان را به بهشت وارد کند، بلکه دين در درجه نخست ميخواهد بهشت را وارد جهان دروني انسان کند.

از مارکوس اورليوس امپراطور روم و خطيب و فيلسوف مشهور (حدودا ۱۸۰- ۱۲۱ ميلادي) نقل کرده‌اند که در يکي از خطبه‌هاي خود چنين گفته است: يک جهان، يک خدا، يک اصل زندگي، يک قانون، يک حکمت، يک حقيقت. مشابه اين انديشه به ژان ژاک روسو (۱۷۷۸- ۱۷۱۲ ميلادي) منسوب است که گفته است: حقيقت يگانه است، اما دروغ هزار و يک چهره دارد.

 

 

مارکوس اورليوس، امپراطور روم و خطيب و فيلسوف (حدودا ۱۲۱- ۱۸۰ ميلادي): «يک جهان، يک خدا، يک اصل زندگي، يک قانون، يک حکمت، يک حقيقت».

چنانکه شرح آن گذشت، حقيقت مطلق به خودي خود و بدون نياز به استدلال بر ما متجلي ميشود و جلوه‌اي از ذات باري تعالي است (يا مَن دَلَّ علي ذاتِهِ بِذاتِهِ). به قول معروف، خدائي که من بتوانم ثابت کنم، بيشتر به بت شبيه خواهد بود تا به خدا. در واقع کوشش براي ثابت کردن قطعي خدا به کمک استدلال تفاوت چنداني  با تراشيدن بتها ندارد، زيرا انسان در هر دو حالت موجودي را ميستايد که خود آن را آفريده است. لذا چنانکه به دفعات تأکيد کرده‌ايم، کشف حقيقت خداوند به کمک عقل صرفا تا مرز معيني ثمر بخش است و ادامه مسير چنان است که عقل با انگشت سبابه خود بدان اشاره کرده، اما از همراهي خودداري ميکند. آگاهي انسان بر وجود حقيقت مطلق موجب تغيير نگرش او بر جهان اطراف ميشود و شخصيت او را دچار تحول بنيادين ميکند. بدين ترتيب حق و باطل معناي مشخصي پيدا ميکند و انسان بر محدوديت علم و قدرت ادراک خود آگاه ميشود. ارزيابي واقع‌بينانه از ظرفيتهاي عقلي و منزلت خود در اين جهان موجب ميشود که انسان از خداانگاري خود منصرف شود و به ماهيت انساني خود متصل شود و زندگي او در اين جهان و جهان ديگر سرشار از معنا و مقصود شود.

در اين مقال ميخواهيم از خود بپرسيم که مراد از حقيقت مطلق چيست. هر حقيقتي بايد منتقل کننده اطلاعاتي در خصوص امر مجهولي باشد، پس هنگامي که از حقيقت مطلق سخن ميگوئيم، دقيقا چه اطلاعاتي را در مورد کدام امر مجهولي ميخواهيم به ديگران منتقل بکنيم؟ پيش از ورود به اين بحث لازم به تأکيد ميدانيم که بيان و درک حقيقت با خود حقيقت دو موضوع جداگانه را تشکيل ميدهند. حقيقت، حتي اگر بيان و درک نشود، باز هم حقيقت است و وقتي که از بيان حقيقت سخن ميگوئيم، مراد ما آن است که آن را با زباني «انسان‌گونه» معرفي نمائيم، زيرا اصل حقيقت با آنچه که بر ادراک ما متجلي ميشود، يکي نيست. با در نظر داشتن اين نکته ظريف، بحث خود را در خصوص حقيقت مطلق ادامه ميدهيم.

حقيقت مطلق چنان که قبلا بحث کرده‌ايم، قائم به ذات خويش است و محتاج استدلال نيست (يا مَن دَلَّ علي ذاتِهِ بِذاتِهِ). از اينرو اين حقيقت، حقيقتي جامع است و محدوديت نميپذيرد، بدين معني که اگر چنين حقيقتي امر مجهولي را بر ما آشکار ميکند، نميتوان چنين نتيجه گرفت که که در باره امور ديگر سکوت ميکند. اين حقيقت بر همه چيز دلالت ميکند و جان جهان است. براي آشنائي بيشتر با ماهيت مسأله مثالي بياوريم. اگر بگويم که من نويسنده اين وبلاگ هستم، حقيقتي را بيان کرده‌ام، اما نه تمام حقيقت را. حالا اگر بگويم که من، يعني ابراهيم رفرف نويسنده اين وبلاگ هستم، جوانب بيشتري از حقيقت را بيان کرده‌ام. اينک بايد اضافه کنم که اين وبلاگ را با چه انگيزه‌اي مينويسم. اما اگر بخواهم تمام حقيقت را در اين مورد بيان کنم، بايد گريزي به تاريخچه زندگي خود و مطالعاتي که انجام داده‌ام و انجام نداده‌ام و شرائط اجتماعي گذشته و حال و صدها و صدها موضوع ديگر بزنم. اگر دقت کنيم، اين رشته محدوديتي ندارد و تازه دانش من در باره خودم و دانش ديگران در باره من نيز هيچوقت کفايت آن را نخواهند کرد که در باره وبلاگ نويسي من حقيقت جامع را بيان کنند. اما اين صرفا در خصوص چند و چون وبلاگ نويسي من بود. اگر بخواهيم در باره جهان حرف بزنيم، ظاهرا قضيه خيلي طولاني تر از اين حرفهاست. شايد کسي فکر کند که چند نفر متفکر در طول چندين سال ميتوانند با کار دسته‌جمعي خود حقيقت جهان هستي را تدوين کنند. اما چنين نيست، بلکه قضيه طوري است که اگر همه متفکرين در طول همه اعصار نيز مشغول تحقيق و نوشتن باشند، باز هم قادر نخواهند بود حقيقت جهان را به طور جامع بيان کنند و تازه آن مقداري هم که بيان ميکنند، با الفاظي «انسان‌گونه» بيان ميکنند. اين به خاطر بيکرانگي حقيقت مطلق است که در بيان نميگنجد. اگر حقيقت مطلق در بيان ميگنجيد، بيان مرتبه‌اي والاتر از آن مي‌يافت. با در نظر گرفتن اين مقدمات، اينک به يکي از آيات حيرت انگيز قرآن توجه ميکنيم و معناي آن را ميکاويم:

قُل لَّوْ كَانَ الْبَحْرُ مِدَادًا لِّكَلِمَاتِ رَبِّي لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَن تَنفَدَ كَلِمَاتُ رَبِّي وَلَوْ جِئْنَا بِمِثْلِهِ مَدَدًا. بگو اگر دريا مرکّبي براي نوشتن سخنان خداي من بود، قبل از آن که سخنان خداي من تمام شود، دريا تمام ميشد، حتي اگر مرکّب مشابه ديگري را بدان اضافه ميکرديم. (الکهف: ۱۰۹)

ممکن است اين آيه در نظر بعضيها مبالغه آميز جلوه کند، اما اگر صفات بيکران حقيقت مطلق را در نظر بگيريم، متقاعد ميشويم که قرآن نکته فلسفي متيني را بيان ميکند که ذره‌اي مبالغه در آن نيست و بيان چنين اصل فلسفي در جهان باستان نيز سابقه نداشته است. توضيح اين که چرا حقيقت مطلق بي‌نياز از استدلال و خود به خود بر ما متجلي ميشود، در همين بيکرانگي آن است، چنانکه به هر طرف بنگريم، با حقيقت مطلق مواجه خواهيم شد. حتي اگر از آن روي برگردانيم، باز هم با آن روبرو خواهيم شد. به قول ولتر: «همه موجودات حقيقت خداوند را فرياد ميزنند». اين حقيقت مطلق همان ذات باري تعالي است که همه کائنات را پر کرده است و آغاز و پاياني هم ندارد و به عبارت ديگر:

هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ وَهُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ. اوست آغاز و پايان و آشکار و نهان و اوست بر همه چيز آگاه. (الحديد: ۳)

اين بيکرانگي موجب ميشود که اشراف انسان بر جهان هستي در بهترين حالت خود اشرافي نسبي باشد و بخش بزرگتري از رازهاي جهان هستي بر او پوشيده بماند، و وي نتواند به کمک عقل خود درکي نسبتا کامل از حقيقت بيکران جهان هستي به دست آورد. انسان با گستره نامحدود حقيقت مطلق صرفا از طريق نشانه‌ها آگاه ميشود، زيرا گستره آن بي‌پايان است. من در اينجا ياد سخن موريس مترلينگ مي‌افتم که گفته بود: «تنها حمدي که شايسته خداست، آن است که در برابر او بايستيم و اعتراف کنيم که او را نميشناسيم، غير از اين هرچه گفته شود يا کفر است، يا تحقير» و هم او گفته است که خداي هرکس به نسبت مغز او بزرگ است. ممکن است در اين سخنان مبالغه‌اي هم وجود داشته باشد، اما بدون ترديد بنيادي‌ترين گام انسان در شناخت خداوند عبارت است از اعتراف فعالانه او به اين واقعيت است که شناخت وي از خداوند نميتواند محيط بر خداوند باشد. انسان به کمک عقل خود بخشي از اين راه را ميرود، اما بخش ديگر را بايد از طريق شهود طي کند تا به ايمان برسد. انسانها در اين مرحله به دو گروه تقسيم ميشوند، آنان که ايمان دارند، نيازي به دليل ندارند، و براي آنان که ايمان ندارند، هيچ دليلي کارساز نيست. در همين مرحله است که معجزه هم بي‌معني ميشود، زيرا آنهائي که ايمان دارند، معجزه طلب نميکنند و آنهائي که ايمان ندارند، از هيچ معجزه‌اي عبرت نميگيرند. گستره بي‌پايان حقيقت مطلق، انسان را به طور قطع مجبور به تسليم در برابر اين واقعيت ميکند که همواره در جهاني ناشناخته زندگي ميکند، چنانکه از اين آيات درک ميکنيم:

فَلَا أُقْسِمُ بِمَا تُبْصِرُونَ. سوگند به آنچه مي‌بينيد.
وَمَا لَا تُبْصِرُونَ. و آنچه نمي‌بينيد.
إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ. بي‌ترديد اين سخن رسول گرامي است.
وَمَا هُوَ بِقَوْلِ شَاعِرٍ قَلِيلًا مَا تُؤْمِنُونَ. و سخن هيچ شاعري نيست، اما چه اندک است ايمان شما.
وَلَا بِقَوْلِ كَاهِنٍ قَلِيلًا مَا تَذَكَّرُونَ. و سخن هيچ کاهني هم نيست، اما به ندرت به ياد مي‌آوريد.
تَنزِيلٌ مِّن رَّبِّ الْعَالَمِينَ. نازل شده از سوي پروردگار همه جهانهاست. (الحاقة: ۴۳-۳۸)

اين آيات نشانه‌هاي بارزي است از اين واقعيت که فرهنگ ديني جهان باستان به دست شعرا و کاهنيني اداره ميشده است که بايد آنها را همان کاهنين مصري محسوب کرد که شرح نظام ديني و معابد گسترده آنان را در مقالات پيشين آورده بوديم. اما مطلب حساس در اين آيات عبارت است از سوگند خداوند به چيزهائي که انسان مي‌بيند و چيزهائي که نمي‌بيند. آيا اشاره آيات شريفه مذکور بر گستره بي‌پايان حقيقت مطلق و اشراف بسيار محدود انسان بر رازهاي اين جهان نيست؟ ما در جاي- جاي قرآن حکيم شاهد آنيم که گستره بي‌پايان حقيقت و اشراف محدود انسان بر رازهاي اين جهان مورد تأکيد قرار ميگيرد و اين نکته ظريف، ولي دوران‌ساز فلسفي همواره با زباني بسيار «انسان فهم» بر وي شرح داده ميشود. وجه افتراق اسلام با اديان جهان باستان دقيقا در همين آموزش بنيادين فلسفي است. اسلام تصويري فلسفي از جهان هستي ترسيم نموده و گستره بي‌پايان آن و اشراف محدود انسان بر آن را مورد تأکيد قرار داده و سپس آزادسازي روح انسان و تحقق صلح دروني او را مشروط به اعتراف فعالانه بر اين حقيقت کرده است. اين چيزي است که در فرهنگهاي ديني باستاني بي سابقه بوده است و چنانکه پيش از اين نيز گفته‌ايم، نخستين مخاطبين اين پيغام بزرگ ملتهائي بوده‌اند که در طول چندين هزار سال با فرهنگ ديني عريض و طويل مصر پرورش يافته و آمادگي نسبي براي استقبال از امواج دعوت را به دست آورده بودند. اين تمدن باستاني به علت ظرفيت معنوي خود هزاران سال در برابر تهاجمات فرهنگي متعددي مقاومت کرد، اما با ظهور اسلام دچار تحول هويتي بنيادين شد. به قول معروف، يک تمدن موقعي نابود ميشود که خدايانش نابود شوند، خداياني که ديگر قادر به تأمين معنويت جامعه نيستند. به ياد دارم زماني شعري از رابيندرانات تاگور خوانده بودم با اين مضمون: «بتهاي شما بايد کوبيده شود و به گرد و خاک تبديل شود، تا معلوم شود که گرد و خاک خداوند از گرد و خاک بتهاي شما چقدر بزرگتر است». کاملا مشهود است که از منظر قرآن شريف، ارتقاي شخصيت انسان بدون اعتراف وي بر بيکرانگي حقيقت و محدوديت ادراک او غير ممکن شناخته شده است. انسان اگر خود را در جايگاه خدايان قرار دهد، به موجودي عاطل و باطل تبديل ميشود، اما با شناخت بيکرانگي حقيقت و اعتراف بر اشراف محدود خود بر آن، به ماهيت انساني خود متصل ميشود و ضمن اين که روح او آزاد ميشود، قدرتهاي وي نيز رو به فزوني ميگذارد.

وَيَسْأَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي وَمَا أُوتِيتُم مِّن الْعِلْمِ إِلاَّ قَلِيلاً. از تو مي‌پرسند در باره روح، بگو که روح از اموري است که راز آن نزد خداي من است و نصيب شما از علم جز نصيبي اندک نيست. (الإسراء: ۸۵)

اين دقيقا نقطه‌اي است که مرز بين توحيد و شرک را تشکيل ميدهد. اگر انسان به اين اعتراف نايل آيد که دانش او در برابر عظمت حقيقت مطلق در حکم قطره‌اي از درياست، به ماهيت انساني خود متصل شده و به صلح دروني ميرسد. اما اگر در برابر اين واقعيت عناد ورزد و سرکشي کند و خود را در جايگاهي قرار دهد که گوئي جهان در سيطره علم و دانش يا قدرتهاي مادي اوست، به قلمرو شرک گام گذاشته است. انسان بايد به هر حال تکليف خود را با اين مسأله روشن کند. او منابع قدرت خود را تشخيص نميدهد. چنين مي‌انديشد که اگر سرمايه‌هاي مادي گسترده‌اي را در اختيار داشته باشد، در جايگاه امني قرار خواهد گرفت. اگر چنين سرمايه‌هائي را در اختيار گرفت، مي‌انديشد که اگر شيوه‌هاي مديريتي قوي در اختيار داشته باشد، ميتواند قدرات خود را توسعه دهد و چنين نيز ميکند، اما پيوسته خود را در حال تبديل شدن به يک عامل اجرائي بي‌اراده مشاهده ميکند و احساس ميکند که به جاي آن که وي بر اموال سيطره داشته باشد، اموال بر وي سيطره دارد. إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُواْ لَن تُغْنِيَ عَنْهُمْ أَمْوَالُهُمْ وَلاَ أَوْلاَدُهُم مِّنَ اللّهِ شَيْئًا وَأُوْلَئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ. آنهائي که انکار ميکنند، خداوند هيچ نصيبي نه از اموال و نه از فرزندانشان به آنها نخواهد داد و همصحبت آنها آتش است که تا ابديت در آن مکان خواهند داشت (آل عمران: ۱۱۶). براي خروج از اين بحران، ميکوشد از اموال خود بيشتر بهره‌مند شود و بدين سبب الگوهاي مصرفي خاصي را پيشه ميکند که پرخاصيت و گرانبهاست، اما او اينک به مرحله‌اي از سن رسيده است که صحت او به جاي آن که با خوردنيها ارتباط داشته باشد، بيشتر در گرو چيزهائيست که از خوردن آنها امساک ميکند و به قول معروف با کمتر از ۱۰۰۰ کالري در روز سالمتر زندگي ميکند. اينک کم کم درمي‌يابد که استفاده چنداني از اندوخته‌هاي مالي وسيعش متصور نيست، پس به فکر آن است که اموال را بين فرزندان خود تقسيم کند تا پس از مرگ او دچار تشتت و خصومت نشوند و انساني که همواره خداگونه زندگي کرده است، اينک آماده ميشود تا با دست خالي از اين جهان کوچ کند، اعم از اين که ۸۰ ساله است، يا چنانکه در ابتداي مقاله اشاره کرديم، به کمک تکنولوژي سللولهاي بنيادي به ۱۵۰ سالگي يا بيشتر رسيده است. در پايان بحث لازم به تذکر ميدانيم که مراد از نفي ثروت‌پرستي اين نيست که انسان از کار و کوشش منصرف شود و گوشه عزلت گزيند. خير، جهد و کوشش در مسيري منطقي وظيفه انسان در اين جهان است. مقصود از نفي ثروت مادي تأکيد بر اين نکته است که هرگاه انسان ثروت و امکانات مادي خود را در جايگاه حقيقت مطلق بنشاند، که طبيعتا در آن صورت خود را نيز در جايگاه خدايان نشانده است، در طول زندگي دچار خسراني حيرت انگيز و هنگام عزيمت از اين جهان در ورشکستگي مطلق خواهد بود و همين خسران بزرگ نيز از نشانه‌هاي بارز حقيقت مطلق است. لذا مقصود اسلام تربيت انسانهائي است که ضمن جهد و کوشش در مسير سازندگي، بتوانند در تمام طول زندگي همنشين حقيقت مطلق باشند، بي آن که قادر باشند آن را در حوزه تنگ ادراک خود بگنجانند.

قرائن و اشارات (۴۱): حقيقت نسبی و حقيقت مطلق

حقيقت نسبی و حقيقت مطلق

در نوشته‌هاي پيشين اشاره کرديم که نظريه نسبي بودن حقيقت نظري‌اي باطل است و دليل بطلان آن در خود آن نظريه نهفته است. در واقع بطلان اين نظريه به کمک دليل صورت نميگيرد، زيرا هر فردي که از نسبي بودن حقيقت دفاع کند، به محض شروع به سخن، اصرار ميورزد که نه تنها حقيقت نسبي است، بلکه سخن او در باره نسبي بودن حقيقت هم اعتبار نسبي دارد و به اين ترتيب بر وجود حقيقت مطلق صحه ميگذارد. اين که حقيقت مطلق وجود دارد، حکمي است که طرفداران آنرا تأييد ميکنند، اما مخالفينش بر آن صحه ميگذارند و از اينرو تجلي اين حقيقت بر ما و ظهور آن در حوزه انديشه ما بي‌نياز از استدلال است. چنين حقيقتي بايد حقيقت اصيلي باشد که پايه و اساس حقائق ديگر را تشکيل ميدهد.  چنين حقيقتي اصيل است، زيرا قائم به ذات خويش است و موجوديت آن وابسته به منطق و دليل نيست. اگر اثبات حقيقت مطلق نيازمند دليل بود، دليل در جايگاه والاتري نسبت به آن قرار ميگرفت. اهميت اين موضوع در درجه نخست در آن است که اين جهان حق است و هرچند ممکن است اين موضوع از ديد بعضيها امري تفنني باشد، اما با سرنوشت انسان و سعادت وي پيوندي ناگسستني دارد. براي درک اهميت اين مسأله کافي است توجه کنيم که همه انسانها، اعم از انسانهاي خوب و انسانهاي بد، از زندگي تحت لواي پادشاهي که سلطنتش بر باطل استوار شده باشد، رنج ميبرند. کار و کوشش آنها ثمره‌اي ندارد، سعادت خود و فرزندان آنها بازيچه هوا و هوس صاحبان قدرت است. ارزشهاي دروغين جاي ارزشهاي واقعي را گرفته است. ذهن انسانها از اميد به آينده و آرزوهاي متعالي تهي است و شب و روز آنها در تکاپو به دنبال کسب ارزشهاي واهي ميگذرد و همگي در حالتي از پوچي و گمراهي به سر ميبرند که در شعر «آيه‌هاي زميني» اثر ارزنده فروغ فرخزاد به خوبي ترسيم شده است. از اينرو در جهاني که حق است، حتي زندگي کرم هم معني پيدا ميکند، در صورتيکه در جهاني باطل، مقام انسان حتي تا درجه کرم هم تنزل مي‌يابد. پس وجود حقيقت مطلق با کرامت انسان و معناي زندگي او ارتباطي ناگسستني دارد. اين حقيقت تکيه‌گاه روح انسان و مأمن او در طول اين زندگي و جهان آخرت خواهد بود و وي از تمسک به آن احساس آرامش و غرور خواهد کرد و در مسيري پوينده به هستي ثمر بخش خود ادامه خواهد داد. حقيقت مطلق از حوزه فلسفه فراتر ميرود و تمام حوزه‌هاي زندگي بشر مانند زندگي شخصي، خانوادگي، و اجتماعي را از منظر روان‌شناختي، جامعه‌شناختي، اخلاقي، تاريخي، اقتصادي و غيره فرا ميگيرد. مرز اختلافات انسانها با همديگر و جوامع بشري با يکديگر در نهايت امر و در آخرين تحليل عبارت از مرز بين طرفداران و مخالفين حقيقت مطلق خواهد بود که همه اختلافات ديگر شاخه کوچکي از اين اختلاف بزرگ است. آشنائي با حقيقت مطلق و اعتراف فعال و آگاهانه به وجود آن و تسليم در برابر آن، مسير و مصير زندگي هر انساني را متحول خواهد کرد و از وي انساني متفاوت خواهد ساخت و او را به ماهيت انساني خود متصل خواهد کرد.

نگرش اسلام و قرآن حکيم به مسأله حقيقت از اين منظر بوده است. جهان بر حقيقتي مطلق استوار است که از ذات باري تعالي سرچشمه ميگيرد و موجد معيارها و ارزشهاي معنوي مثبتي است که وابستگي به آنها از ضروريات اجتناب ناپذير است. به ديگر سخن، تنها ذاتي که در اساس جهان هستي و در جلوه‌هاي پنهان و پيداي آن جايگاهي ابدي و ازلي دارد و حقيقت مطلق مورد جستجوي ما از آن سرچشمه ميگيرد، ذات باري تعالي است. ببينيم قرآن حکيم اين مضمون را با چه عباراتي بيان ميکند. اين بيان در جامعترين و ساده‌ترين شکل خود در آيه نخستين سوره آل عمران متحقق ميشود:

اللّهُ لا إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ.

هيچ راهي براي ترجمه کلمه «الْقَيُّوم» جز ترجمه به تقريب در اختيار نداريم. بار معنائي اين کلمه به قدري وسيع است که درک صحيح معناي آن در شناخت ذات باري تعالي نقشي تعيين کننده دارد. در واقع دو کلمه اساسي در قرآن حکيم وجود دارند که معراج کلمات محسوب ميشوند و به تنهائي براي لغو تصاوير خدايان کهن و القاي انديشه توحيدي کفايت ميکنند. يکي از آنها کلمه «الصَّمَد» و ديگري «الْقَيُّوم». کلمه «صمد» را بايد به تقريب به مفهوم «علت العلل جهان، حقيقت پايدار و نامتزلزل هستي، بدون آغاز و پايان» و کلمه «الْقَيُّوم» را به مفهوم «تنها سرچشمه پايان ناپذير هستي که قائم به ذات خويش است»، ارزيابي کرد.

کساني که از نسبي بودن حقيقت سخن ميگويند، ضمنا به ناچار از نسبي بودن معيارهاي اخلاقي سخن ميگويند، بدين معني که امري که در يک مورد ظلم محسوب ميشود، ممکن است در شرائط ديگر عين عدل باشد. اما در نگرش قرآن حکيم مرز بين ظلم و عدل و حقيقت و دروغ کاملا مشخص است و اين دو در تعارض جدي با يکديگر قرار ميگيرند.

اما ضمنا ديديم که انسان در هر گام ميتواند به حقيقت مطلق اين جهان نزديکتر و نزديکتر شود، بي آن که به درک کامل آن نايل آيد، زيرا ابزار انسان در اين کار عقل اوست. اگر انسان به کمک عقل خود بتواند حقيقت مطلق اين جهان را درک کند، لابد همه جهان از جمله خويشتن خويش را نيز درک کرده است و اين بدان معني است که جزء محيط بر کل شود و کل در جزء بگنجد، که امري غير ممکن است. از اينرو از منظر قرآن حکيم بخشي از حقيقت جهان بر انسانها آشکار و بخشي ديگر همواره بر او پوشيده است که وي بايد از طريق تعمق در خلقت بر وجود آن آگاه شود و اين به معني درک کامل آن نيست. 

عَالِمُ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ الْكَبِيرُ الْمُتَعَالِ. اوست که بر جهان پنهان و آشکار اشراف دارد و صاحب عظمت و مرتبه والاست. (الرعد: ۹)

عبارت «الْغَيْب وَالشَّهَادَة» در چندين جاي قرآن حکيم تکرار شده و به وضوح نگرش قرآن را در خصوص مرزهاي دانش انسان و تقسيم خصال جهان به پنهان و پيدا مشخص ميکند. به نظر برخي پژوهشگران قرآن، بعضي از خصلتهاي جهان براي هميشه بر انسان پوشيده و ناشناختني است. اما برخي ديگر بر اين باورند که منظور قرآن حکيم از عبارت «الغيب والشهادة» اين نيست که برخي از خصال جهان در کل براي انسان ناشناختني است، بلکه دانش انسان ميتواند گام به گام به درک حقيقت ازلي نزديکتر و نزديکتر شود، اما به علت بي‌پايان بودن خصال جهان، هرگز قادر نخواهد بود اشراف کامل بر جهان داشته باشد و اشراف کامل بر جهان تنها و تنها در قدرت ذات باري تعالي است.

به نظر ما تنها کسي که متقاعد شده است که جهان هستي بسي فراختر از حوزه دانش اوست، ميتواند بر وجود خدا آگاه شود و در نتيجه حيات را معني‌دار و هدف‌دار ارزيابي کند و بخشي از خوشبختي خود را به دست آورد. اعتقاد به اين که جهان در سيطره دانش انسان است، يا روزي چنين خواهد بود، نشانه بارز جهل بوده و عواقب آن جز عقب‌ماندگي و غرور جاهلانه و دور افتادن از علم و دانش نخواهد بود. در گذشته‌اي نه چندان دور انسانها از وجود باکتريها بيخبر بودند، ولي امروزه معلوم شده است که آنها در تمام طبيعت به وفور حضور دارند. در هر قطره از آب و هر جزء خاک ميليونها باکتري وجود دارد، به نحوي که اگر گفته شود که باکتريها، و يا در معناي وسيعتر، ميکرو ارگانيزمها صاحبان اصلي زمين هستند، سخني به گزاف بيان نشده است. آنها در تمام بخشهاي زمين شامل آب و خاک، چشمه‌هاي آب گرم، اقيانوسها، مناطق مرتفع جوّي و اعماق پوسته صخره‌اي زمين و غيره حضور دارند. برخي از آنها در حفظ تعادل حياتي زمين نقش تعيين کننده دارند و برخي ديگر نيز دشمن انسان محسوب ميشوند. ما در طول تمام زندگي به صورت شبانه‌روزي در حال دفاع در برابر آنها هستيم و زندگي خود را از دست آنها نجات ميدهيم. نظام دفاعي گسترده و حيرت انگيز بدن انسان خود حاکي از آن است که باکتريها و ساير موجودات ميکروبيولوژيک چه  سلطه عظيمي بر اين کره خاکي دارند. دانش امروزي انسان در خصوص ميکرو ارگانيزمها موجب شده است که وي در تنازع بقا موقعيت برتري کسب کند، اما شايد هنوز هم در خصوص بسياري از حقائق اين طبيعت در حالت نوعي ساده‌لوحي به سر ميبرد.  اينک چه شده است که انسان دانش خود را جامع تصور ميکند، يا خيال ميکند که روزي اشراف کامل بر رازهاي جهان پيدا خواهد کرد؟ حتي آن بخش از خصال جهان که ظاهرا بر ما آشکار است، صرفا بر حواس ما آشکار است. اين به معناي اشراف واقعي نيست، بلکه نوعي درک «انسان گونه» از حقيقت است. مثلا ما عادت داريم که خدا را «تو» خطاب کنيم و خداوند در قرآن خودش را به صورت «ما» و «من» و «او» معرفي ميکند. اما اينها الفاظ «انسان گونه»اند، الفاظي هستند که براي سهولت امر به کار ميروند، حقيقت امر آن است که خداوند با ضمائر شخصي موصوف نميشود و از آن مبري است.

تکرار ميکنم که کوشش بي‌وقفه انسان براي کشف مجهولات بسيار پرمعني و ضروري است و تفکر و تعقل نيز از بنيادي‌ترين تعليمات قرآني محسوب ميشوند، اما احساس غرور از گسترش اين دانش روز افزون ممکن است به زوال شخصيت انسان بينجامد. اين غرور بايد شکلي اخلاقي به خود بگيرد و انسان بيش و پيش از آن که بر سلطه علمي خود بنازد، بايد بتواند مرزهاي ناپيداي حقيقت مطلق را ستايش کند که راز خصال بي‌پايان جهان را در خود محافظت مينمايد.

در واقع انسان همچنانکه به گسترش علم و دانش خود نياز دارد، شايد به وجود ناشناخته‌هاي اين جهان نياز بيشتري دارد، زيرا جهاني که خصال آن محدود و قابل شناخت کامل باشند، براي جولان روح انسان کفايت نميکند. نامحدود بودن خصال جهان انعکاسي از نامحدود بودن خصال خداوند است که پايه و اساس معناي هستي را تشکيل ميدهند. در قرآن حکيم به وضوح شاهد آن هستيم که کساني که به «غيب» ايمان ندارند و دانش خود را محيط بر جهان اطراف و جهان را محاط در دانش خود ميدانند، جزء گمراهان محسوب ميشوند:

ذَلِكَ الْكِتَابُ لاَ رَيْبَ فِيهِ هُدًى لِّلْمُتَّقِينَ. اين کتابي است که هيچ شبهه‌اي در آن نيست و هدايتي است براي آنان که از خدا پيروي ميکنند.
الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَيُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنفِقُونَ. آنان که بر غيب عقيده دارند و نماز را برگزار ميکنند و از آنچه روزي داده‌ايم ميبخشند. (بقره: ۲- ۳)

در جاي- جاي قرآن حکيم، سخن از صفات خداوند است، که بي‌پايانند، اما در اين ميان، شاهد آنيم که در چندين آيه بر خصلت خداوند به عنوان «عَالِمُ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَة» تأکيد ميشود.

وَهُوَ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ بِالْحَقِّ وَيَوْمَ يَقُولُ كُن فَيَكُونُ قَوْلُهُ الْحَقُّ وَلَهُ الْمُلْكُ يَوْمَ يُنفَخُ فِي الصُّوَرِ عَالِمُ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ وَهُوَ الْحَكِيمُ الْخَبِيرُ. و اوست که آسمانها و زمين را به حق آفريد و هرگاه بگويد «باش»، بي‌درنگ همه چيز صورت هستي مي‌يابد، سخن او حق است، و هنگامي که بر صور دميده شود، سلطنت از آن اوست، او آگاه بر پنهان و پيداست و اوست داناي با خبر. (الانعام: ۷۳)

تقسيم جهان به دو بخش آشکار و نهان، چنانکه از مضمون اين آيه دريافته ميشود، خط مشي تربيتي مهمي براي بشريت محسوب ميشود. ما در پنجاه سال اخير شاهد بوده‌ايم که علم انسان بر جهان اطراف خود و حتي بر جهانهاي دوردست ابعادي حيرت انگيز يافته است. اما در حاليکه ممکن است يک فرد عادي ادعاي اشراف بر بسياري از مسائل را داشته باشد، متخصصين علوم پزشکي و مهندسي که پرچمدار اصلي پيشرفتهاي علمي چند دهه اخير بودند، بيش از آن که شيفته علم و دانش خود باشند، در حيرتند که خواص جهان بي‌پايان است و عمري به طول ابديت هم براي کشف صفات جهان کفايت نميکند. اما مضمون اين آيه احساس آرامشي را در انسان القاء ميکند که بخشي از ايمان است، آنجا که ميفرمايد: «اوست که آسمانها و زمين را برحق آفريد» و چنان که گفتيم، اين مسأله که اساس هستي بر «حق» استوار باشد، نه تنها امري تفنني نيست، بلکه چيزي است که انسان بيش از آب و نان بدان نيازمند است.

با خود مي‌انديشم که اگر اين تقسيم جهان بر آشکار و پنهان در بين نبود، با جهان حقيري سر و کار داشتيم که عرصه را بر روح انسان تنگ و زندگي او را در منجلابي از پوچي غوطه‌ور ميکرد. اگر اين جهان در کليت خود و به صورت کامل براي انسان «آشکار» بود، در آن صورت جهاني بود با مرزهاي محدود فيزيکي و ماهيتي حقير به نحوي که در ادراک محدود انسان بگنجد. آن وقت چگونه ممکن بود چنين جهاني حاوي جوهر گرانبهائي باشد که آن را «حقيقت مطلق» ناميده‌ايم، حقيقتي که بدون کمک گرفتن و ياري خواستن از هيچ چيز حتي دليل و منطق، و صرفا به اعتبار حقانيت فطري و درخشندگي دروني خود بر ما متجلي ميشود.

اين تقسيم جهان بر پنهان و آشکار، چنانکه ديديم، از اعتراف بر حقيقت مطلق و خصال بي‌پايان آن سرچشمه ميگيرد. حقيقت مطلق وجود دارد و صفات آن بي‌پايان است، پس انسان همواره با دانسته‌ها و ندانسته‌ها مواجه است. اما اعتراف بر حقيقت مطلق، در عين حال مفهوم حق و باطل را نيز بر ما آشکار ميکند. حقيقت مطلق وجود دارد، پس هرگز نميتوان از حقيقت نسبي دفاع کرد و از معيارهاي اخلاقي نسبي سخن گفت، بنا بر اين مرز بين حق و باطل مرزي قراردادي نيست، بلکه حتمي است. اگر دقت کنيم، تقسيم جهان بر پنهان و پيدا امري است که شکل گيري مفهوم حق و باطل به موازات آن صورت ميگيرد و هر دو از نتائج «حقيقت مطلق» است. بدين ترتيب کساني که علم خود را محيط بر جهان بدانند، لاجرم حق و باطل را امري نسبي تلقي خواهند کرد. پس به طور خلاصه پذيرش حقيقت مطلق توسط انسان، وي را بر پذيرش دو اصل مهم ديگر سوق ميدهد که با معناي زندگي او ارتباطي ارگانيک دارد و آن اينکه اولا بخشي از صفات جهان براي انسان آشکار و بخش بزرگتري از آن براي وي پوشيده است و دوم اين که در اين جهان، حق و باطل با مرزهاي مشخص وجود دارد که نميتوان از تداخل آنها و از نسبيت متقابل آنها سخن گفت، چنانکه در آيه شريفه زير بدان تأکيد شده است:

وَلاَ تَلْبِسُواْ الْحَقَّ بِالْبَاطِلِ وَتَكْتُمُواْ الْحَقَّ وَأَنتُمْ تَعْلَمُونَ. و حق را به باطل نياميزيد و حق را دانسته پنهان نکنيد. (البقرة: ۴۲)

بدين ترتيب کساني که در برابر حقيقت مطلق تسليم شده‌اند، از نسبي بودن حق و باطل برحذر داشته شده‌اند و پيروي از حدس و گمان در ارزيابي حق و باطل امري مطرود شمرده شده است.

وَمَا يَتَّبِعُ أَكْثَرُهُمْ إِلاَّ ظَنًّا إَنَّ الظَّنَّ لاَ يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئًا إِنَّ اللّهَ عَلَيمٌ بِمَا يَفْعَلُونَ. و بيشتر آنها جز حدس و گمان را پيروي ميکنند، اما حدس و گمان در برابر حق غنائي ندارد، به درستيکه خداوند بر اعمال شما آگاهي دارد. (يونس: ۳۶)

مراد از پيگيري اين فلسفه قرآني آن بود که بر يکي از مکانيزمهاي بسيار موثر شکل دهي بر شخصيت انسان و تربيت معنوي او آگاهي پيدا بکنيم. در طول اين تحليل دريافتيم که اعتراف آگاهانه بر حقيقت مطلق نقطه آغازين پروسه تربيت معنوي انسان را تشکيل ميدهد. اين حقيقت مطلق بي‌نياز از منطق و استدلال و صرفا با حقانيت و درخشندگي دروني خود برما متجلي ميشود و از اينرو مستقل از فعاليت ذهني بشر است. ذهن بشر فقط آن را درک ميکند، اما آن را استنتاج نميکند. درک اين حقيقت و اعتراف بر آن، تحولي بنيادين در شخصيت انسان پديد مي‌آورد و وي به پذيرش اصل نسبي بودن دانش بشر سوق داده ميشود. نيل به اين مرحله، انسان را به پذيرش مرز قطعي بين حق و باطل راهنمائي ميکند. وقتي که انسان با گوشت و پوست و استخوان خود بر اصول فوق اشراف و آگاهي يافت، اين جهان براي وي جايگاهي امن محسوب ميشود و زندگي وي معنا پيدا ميکند. چنين انساني ميداند که در برابر حقيقت مطلق ضعيف است و اراده او چنان وسعتي ندارد تا بتواند مرز بين حق و باطل را تغيير دهد. بدون عبور از اين پروسه تحول فکري، شخصيت انسان از هر نوع اعتلائي محروم ميشود و وي از طريق خود بزرگ انگاري به مرحله پوچي مطلق سوق داده ميشود.

قرائن و اشارات (۴۰): تفکر و ايمان

تفکر و ايمان

ايمان را نميتوان با عقيده همطراز دانست. اين کلمه در بيشتر زبانهاي دنيا به علت فقر لغوي به صورت «عقيده» (belief) و کلمه «مؤمن» نيز به صورت «معتقد» (believer) ترجمه شده است.  Faith نيز کلمه ديگري است که به عنوان معادل «ايمان» مورد استفاده قرار ميگيرد، اما دائره آن بسي محدود است. اين نوع کلمات حد اکثر بر «باور» دلالت ميکنند و چنين مفهومي را منتقل ميکنند که گويا صحت اين يا آن سخن مورد تأييد است. به طور کلي در زبانهاي مختلف جهان کلمه‌اي که از لحاظ بار معنائي با کلمه «ايمان» برابري کند، وجود ندارد. کلمه «ايمان» از ريشه «امن» اشتقاق يافته و از اينرو بر شکل عالي‌تري از اعتقاد دلالت ميکند که به برکت آن انسان ضمن کشف حقيقت، در خود احساس امنيت و آرامش روحي ميکند. اکثريت مردم اين کلمه را در مفهوم «اعتقاد راسخ» به کار ميبرند به نحويکه اگر کسي بگويد «من به صداقت فلاني ايمان دارم»، مرادش اين است که در اين باره به يقين کامل رسيده است، ولي چنانکه خواهيم ديد، «ايمان» با «يقين» نيز متفاوت است و در واقع منزلتي بالاتر از آن دارد. تمامي مثالهائي که زده شد، به درک حقيقت مربوط ميشود، به نحويکه «عقيده» و «يقين» و «ادراک» و امثال آن همگي حکايت از انعکاس حقيقت يا واقعيت يا اشياء خارجي در ذهن آدمي دارند، و اگر دقت کنيم، روش کار ذهن در اين مورد با روش کار کامپيوتر يکي است، به طوريکه اگر اطلاعات کافي در خصوص وقوع يا عدم وقوع امري به کامپيوتر خورانده شود، حالت «يقين» در ذهن آن نيز ايجاد خواهد شد، ولي هرگز نميتوان در مورد کامپيوتر از «ايمان» سخن گفت، زيرا چنانکه گفتيم، «حس امنيت از داشتن يک عقيده» مقوله‌اي روان شناختي است که مخصوص انسان است.

بسياري از دانش آموختگان يا نويسندگان با اين واقعيت مواجه بوده‌اند و هستند که چگونه ممکن است انسان از حل يک مسأله رياضي بغرنج، يا توجيه يک مسأله اجتماعي غامض يا يافتن راه معالجه يک بيماري مبهم يا کشف راز يک جنايت احساس آرامش و آسايش ميکنند و تا زماني که به اين مرحله نرسيده‌اند، از چيز مبهمي رنج ميبرند که خوابشان را آشفته ميکند. اين خصوصيت خصوصيتي انساني است که ريشه در روح وي دارد. مراد قرآن شريف آن بوده است که انسان را مجهز به چنين ايماني بکند. برخيها به سرعت متوسل به چنين مغلطه‌اي ميشوند که گويا «ايمان» همانا خود فريبي است، و تنها اموري حقيقت دارند که عقل بر حقانيت آنها فتوا داده باشد. اين سخن از آن جهت مغلطه است که ايمان را متعارض با عقل معرفي ميکند. مراد از «ايمان» باور داشتن به چيزهاي غير عقلاني نيست، اين ايمان در واقع در سطحي والاتر از عقل قرار دارد. رسيدن به ايمان مستلزم عبور از مسير عقل است، اما اين عبور، صرفا شرطي لازم است، نه کافي. عقل در اين مسير تا مرحله معيني انسان را همراهي ميکند و از آن به بعد وي را تنها ميگذارد. اينک وي بايد به کمک شهود به کشف حقيقت نائل شود و از مرز حيرت عبور کند و به مرحله شيفتگي برسد و آسايش يابد.

پس عليرغم اين که انسان همواره ميتواند به کمک تعقل به حقيقت نزديکتر شود، درک او از حقيقت همواره نسبي بوده و نيل کامل وي به حقيقت، آن هم صرفا از طريق تفکر، امري غير ممکن است. اين بدان معني نيست که حقيقت خود امري نسبي است. عده‌اي از روشنفکران جهان چنين عقيده‌اي را بين خود رايج کرده‌اند که گويا حقيقت نسبي است. اين تفکر بسيار خطرناک بوده و ميتواند پايه‌هاي اخلاق اجتماعي را بشدت متزلزل سازد و جوانان جامعه را طعمه جاه طلبيهاي بي حد و حصر سوداگران کند. از ديد فلسفي صدور چنين حکمي که گويا حقيقت امري نسبي است، غير ممکن است، زيرا صِرف صدور چنين حکمي ايجاب ميکند که به حقيقت مطلقي باور داشته باشيم. اگر حقيقت مطلقي وجود نداشته باشد، حتي نميتوانيم با ديگران وارد مباحثه شويم، چه برسد به اين که بخواهيم راجع به نسبي بودن حقيقت سخن بگوئيم. شخص نسبيت گرائي که ادعا ميکند حقيقت مطلق مطلقا وجود ندارد، خود حکم مطلقي را صادر کرده و مواضع خود را بشدت نقض نموده است. لذا نفي نظريه نسبيت حقيقت در خود آن نظريه نهفته است. نسبيت درک ما از حقيقت به معني نسبي بودن خود حقيقت نيست. در ضمن اگر افراد جاهلي وجود داشته باشند که خود را محق ميدانند، اين نيز به معناي آن نيست که حقيقت را نسبي تلقي بکنيم. همه اينها کاستيهائي است که در انسان وجود دارد، نه در حقيقت. اگر در اين بحث فلسفي اندکي بيشتر دقيق بشويم. ملاحظه ميکنيم که حقيقت مطلق به شکلي رفتار ميکند که انگار نميتوان در مورد وجود يا فقدان آن استدلال کرد. به محض آن که راجع به نسبي بودن حقيقت سخن ميگوئيم، بر مطلق بودن آن اعتراف کرده‌ايم، زيرا اگر حقيقت مطلق وجود نداشته باشد، «سخن گفتن» هم غير ممکن ميشود، چه در باره حقيقت، چه دروغ و چه هر موضوع ديگري. اين حقيقت مطلق که خود را بي‌نياز از استدلال و توضيح بر ما مينماياند، در سرشت جهان نهفته است و در عالي‌ترين تحليل همان ذات واجب الوجود خداوند است. از اين منظر است که ميگوئيم، مسير کشف حقيقت مطلق و ايمان به خداوند مستلزم عبور از مراحل عقلاني است، اما مرحله نهائي آن شهودي است، زيرا اگر عقل بر وجود خداوند حکم دهد، جايگاهي والاتر از خداوند خواهد داشت. فلاسفه گذشته، اعم از اسلامي و غير اسلامي، اکثرا چنين حکمي داده‌اند که گويا درک خداوند يکسره از راه شهود ميسر ميشود و در حوزه ادراک عقل نيست. فلاسفه ماترياليست هم بر اين رأي اصرار ميورزند که اشراف بر ماهيت جهان به طور کلي کار عقل است که گام به گام به راه خود ادامه ميدهد و هر آينه تصوير دقيق‌تري از حقيقت را کشف ميکند. اما انسان براي کشف حقيقت مطلق به طور کلي به طي يک مسير عقلي- شهودي نيازمند است. هر دو مکانيزم تفکر نيز در فطرت او موجود است. عمده کردن عقل در شناخت حقيقت نوعي انحراف است، چنان که عمده کردن شهود نيز انحرافي بزرگتر بوده و ميتواند انسان را به خرافه‌گرائي و افسانه‌بافي سوق دهد. تنها شهودي که به دنبال تفکر عقلی مي‌آيد، قادر است در عبور انسان از شکاف موجود بين حوزه عقل و حوزه حقيقت مطلق کارساز باشد. انسان حقيقت مطلق را در حوزه عقل پيدا نميکند، بلکه آن را در «وادي حيرت» کشف ميکند، اما اين وادي حيرت «دنياي هپروت» نيست، بلکه چنان مرحله متعالي از رشد شخصيتي اوست که براي نيل به آن مسيري چندين هزار ساله را پيموده و از قدرت تفکر عقلی خود نيز تا منتها درجه کارائي آن استفاده کرده و اينک از آن بي‌نياز شده و وارد حوزه تفکر شهودي شده است.

... وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِّنْ عِندِ رَبِّنَا وَمَا يَذَّكَّرُ إِلاَّ أُوْلُواْ الألْبَابِ. آنان که دانش ريشه‌اي دارند، ميگويند، بدان ايمان آورديم، همه آن از سوي خداوند ماست و معناي آن را درک نميکنند مگر صاحبان دانش. (آل عمران: بخشي از آيه ۷)

رَبَّنَا آمَنَّا بِمَا أَنزَلْتَ وَاتَّبَعْنَا الرَّسُولَ فَاكْتُبْنَا مَعَ الشَّاهِدِينَ. خدايا، به آنچه نازل کرده‌اي ايمان آورديم و از فرستاده تو پيروي کرديم، پس ما را از شاهدان قرار بده. (آل عمران: ۵۳)

تحليل اين دو آيه در کنار يکديگر کاملا آشکار ميکند که زمينه ايمان از طريق تفکر و علم آماده ميشود که راه را هموار ميکند براي رسيدن به مرحله‌اي که انسان در رديف «شاهدان» حقيقت قرار ميگيرد.

وَإِذَا سَمِعُواْ مَا أُنزِلَ إِلَى الرَّسُولِ تَرَى أَعْيُنَهُمْ تَفِيضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمَّا عَرَفُواْ مِنَ الْحَقِّ يَقُولُونَ رَبَّنَا آمَنَّا فَاكْتُبْنَا مَعَ الشَّاهِدِينَ. و هنگامي که بشنوند آنچه را که بر رسول نازل شده، مي‌بيني که اشک از چشمانشان سرازير ميشود، زيرا حقيقت را شناخته‌اند، آنگاه ميگويند، خدايا ما ايمان آورديم، پس مارا در رديف شاهدان قرار بده. (المائدة: ۸۳)

من هيچ متن فلسفي يا ادبي را سراغ ندارم که مرحله آشنائي انسان با حقيقت را با چنين زيبائي و شيفتگي توصيف کرده باشد. لذا يک انسان خوشبخت و يک جامعه پويا چنان است که در پويندگي خود هم از مکانيزم عقل استفاده ميکند و هم ذهن شهودي خود را پرورش داده است. مقصود هم رسيدن و «ايمان» آوردن به حقيقتي است که در سايه آن معناي هستي خود را پيدا کند و روح خود را از کابوس  برهاند و «ايمن» شود. بعدها به تفصيل خواهيم ديد که قرآن حکيم نيز در هدايت انسان به سوي حقيقت، هم قابليتهاي عقلي او را به کار ميگيرد و هم بر استعداد شهودي او تأکيد ميکند. مثلا بکرات شاهد آنيم که قرآن شريف انسان را دعوت به تفکر در باره شگفتيهاي خلقت زمين و آسمان و انسان و حيوان و پديده‌هاي ديگر ميکند، اما طرز بيان و فصاحت آيات شريف قرآن نيز طوري است که به نظر ميرسد احساس زيبائي‌شناسي انسان و قابليتهاي شهودي وي را تحريک ميکند. هيچ فردي، چه مسلم و چه غير مسلم، منکر اين نکته نيست که قرآن بياني نفيس دارد که ترکيب آن با سرشت حقيقت مدارانه آيات شريف، شيفتگي انسان متفکر را تا منتهاي سرمستي بالا ميبرد. اگر منظور صرفا بيان حقيقت بود، نيازي به چنين نثر نفيسي نبود.

پس با يک اوسلوب روان‌شناختي سر و کار داريم که نه تنها ميخواهد حقيقت را به انسان تلقين کند، بلکه روح وي را نيز آسوده سازد. آرامش روحي انسان در همه ادوار و ازمنه در درجه نخست از طريق شناخت خداوند قادر متعال و تعيين تکليف خود با جهان آخرت متحقق ميشده است. هر انساني، چه ابتدائي، چه متکامل، پيش از تعيين تکليف با اين دو مسأله مهم، در رنج و عذابي بي‌پايان و آشفتگي روحي غير قابل توصيفي به سر ميبرد. انسان تنها حيواني است که در مورد مرگ ادراکي آشکار دارد و حقيقت انکار ناپذير مرگ خود و عزيزانش، امنيت دروني او را مشوش ميسازد. لذا نيل به موازنت رواني متضمن تعريفي مطمئن براي معناي مرگ است. در واقع انسانها به درک معناي مرگ بيش از درک معناي زندگي احتياج دارند.

قطع ارتباط با خداوند يا اعتقاد به خدايان انسان‌گونه صرفا امري تفنني نيست، تبعات اين حادثه تمام زندگي خود شخص و اطرافيان او را به نحوي انکار ناپذير متأثر ميسازد. براي روشن شدن مسأله به آيه‌اي از قرآن حکيم توجه ميکنيم:

وَلَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ أُوْلَئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ. و مانند کساني نباشيد که خدا را فراموش کردند و خدا کاري کرد که آنها خودشان را فراموش کردند. خطاکاران همانها هستند. (الحشر: ۱۹)

دقت کنيم که «فراموش کردن خود» در اينجا به عنوان بزرگترين رنج براي بشريت توصيف شده است که از فراموش کردن خدا نتيجه ميشود. چرا چنين است؟ اگر هر يک از شما با يک بيمار آلزايمري سر و کار داشته است، بر اين واقعيت هراس انگيز آگاه است که «فراموش کردن خود» چه فاجعه‌ايست. انسان نزديکان و خويشان خود را نميشناسد، سن خود را نميداند، اطلاع ندارد که پدر و مادر او زنده‌اند، يا سالها پيش وفات کرده‌اند، اگر تمام ثرت جهان را در جيب لباس او قرار دهيد، قادر نيست در خصوص استفاده از آن تصميم عاقلانه‌اي بگيرد، ميخواهد از خانه بيرون برود، بي آن که راه بازگشت را بداند و ممکن است از همان سر کوچه منزل خود مسير بي بازگشتي را در پيش بگيرد و سر از ناکجاآباد دربياورد. او نه تنها خود را فراموش کرده است، بلکه کلمه «فراموشي» را نيز فراموش کرده است، از اينرو حتي نميداند که خود را فراموش کرده است. آيا ظلمتي از اين تيره‌تر سراغ داريم؟ آيا صرفا بيماران آلزايمري دچار چنين وضع اسف‌باري‌اند؟ فراموش کردن خدا قطعا گمراهي بزرگي است، اما مضمون آيه فوق مارا از آتش جهنم يا از زقوم يا حميم و قساق نميترساند، بلکه از فاجعه‌اي بزرگتر مي‌آگاهاند، که همانا «فراموش کردن خود» است. هر روز با انسانهاي متعددي سر و کار داريم که به علت ضلالتي که در آن فرورفته‌اند، در حال انجام دادن کارهائي مضر و اقداماتي خطرناک و اخذ تصميماتي جاهلانه براي خود و خانواده‌اند و حتي از دارائي و ثروت خود به ضرر خويشتن استفاده ميکنند. شايد بيمار آلزايمري اين سعادت را دارد که اطرافيانش ميتوانند به او کمک کنند و او را در کارهاي روزمره يا حفظ اموال خود ياري دهند و از گم شدن او جلوگيري به عمل آورند. اما کسي که در اثر قطع ارتباط با خدا دچار «نسيان نفس» شده است، از چنين امتيازاتي نيز بي بهره است و دائما در عمق بيشتري از «نسيان» فرو ميرود و از تشخيص عوامل موثر در رفاه فکري و معنوي خود عاجزتر و عاجزتر ميشود. فرصت ندارد با دوستانش معاشرت کند، يا دست مستمندي را بگيرد، يا براي همسر خود هديه‌اي بخرد، يا ساعتي را در سايه درختي ضمن شنيدن صداي شرشر آب به تفکر بپردازد يا صفحه‌اي کتاب بخواند. قلب او که مدتي‌است ضربان نا منظمي دارد، نياز به معاينه پزشکي دارد، اما مسأله را پشت گوش مي‌اندازد. در کسب درآمد سررشته نسبتا خوبي دارد، زنگ تلفن موبايل او يک دقيقه هم ساکت نميشود و همواره در حال رتق و فتق امور مالي مهمي است، اما در تمام عمرش قادر نبوده است شخص جواني را راهنمائي معنوي کند يا شخص افسرده‌اي را به نشاط و شادابي بازگرداند. تمام امکانات مادي را براي فرزندانش فراهم کرده است، اما حتي يک بار مثل يک همفکر با آنها گفتگو نکرده است و در روزگار پيري و در بستر احتضار هم شايد هيچ يک از فرزندانش بر بالين او حاضر نخواهند بود. شايد بعضيها او را آدم خودخواهي ارزيابي ميکنند، اما چگونه ميتوان او را خودخواه ناميد، درحاليکه وي بيش از ديگران، در حق خود ظلم ميکند؟ در حقيقت وضعيت اکثريت ثروتمندان عالم شبيه به احوال کودکاني است که نه نيارهاي خود را خوب ميشناسند و نه بر محيط اطراف خود اشراف دارند، و همواره ناخرسندند از اين که چرا پدر و مادرشان به آنها اجازه نميدهند که هر روز به جاي ناهار و شام شکلات و پفک بخورند!

جوامع امروز به خصوص جوامع صنعتي غرب، از کمک رساني و تصحيح مسير زندگي اين نوع اشخاص ناتوانند، زيرا مجموعه ساختار جامعه بر اساس کار و توليد و کسب درآمد بنا شده است، و رنجهاي معنوي نامرئي انسانها به حوزه مسائل شخصي آنها رانده ميشود و او در نهايت در بين جمعيت تنهاست، زيرا تنهائي انساني را که از خود و طبيعت خود بيگانه شده است، با هيچ وسيله‌اي نميتوان از بين برد. انساني که با حقيقت انسيتي ولو اندک ندارد، و طبيعت خود را نميشناسد، و بر شهوات خود سلطه ندارد، هنوز در مرتبه انساني قرار نگرفته است. انسان با درک و پذيرش حقيقت و اشراف بر طبيعت خويشتن و سلطه بر آن، به واقعيت انساني خود متصل ميشود.

چرا بريدن از حقيقت عواقب چنين تلخي دارد؟ چرا مصريان باستان نسبت به فاصله گرفتن روح انسان از حقيقت، آن همه وسواس نشان ميدادند و قلب او را در ترازوي بزرگي در بارگاه خدايان در مقابل وزنه‌اي به سنگيني يک پَر، که نشانه حقيقت بود، توزين ميکردند؟ چرا آنها خوشبختي انسان در اين جهان و جهان ديگر را در مناسبات او نسبت به حقيقت جستجو ميکردند؟

ضرورت تمسک انسان به حقيقت از تفنن و سرگرمي و تجمل نمي‌زايد، بلکه با خوشبختي او پيوندي ناگسستني دارد. آزادترين انسان کسي است که به دست حقيقت آزاد شده باشد، ديگر انسانها هنوز برده‌اند. هر انساني بايد بکوشد همان انساني باشد که واقعا هست و از بهترين نوع آن نيز باشد، اما شايد مشکل اصلي ما آن است که دائما ميکوشيم انساني ديگر باشيم، انساني که با طبيعت ما بيگانه است. من هرگاه به اشخاصي که سگ نگاه ميدارند و آن حيوان را براي تفرج و تحرک به خيابانها مي‌آورند، خيره ميشوم و هنگامي که آن حيوان را با  اسمي آنچناني‌ که برايش انتخاب کرده‌اند، صدا ميزنند، از خود ميپرسم که آيا اين انسانها واقعا نياز به سگداري دارند، همانگونه که اروپائيان دارند، يا اين که به صورت تصنعي ميکوشند از طريق سگداري متجدد جلوه کنند. در واقع اگر دقت کنيم، بخش بزرگي از کوشش و تلاش انسانها در جهان امروز براي آن است که هر چيزي نه به صورتي که هست، بلکه به صورتي متفاوت جلوه کند، بي آن که اين تفاوت ريشه در ماهيت داشته باشد. آيا کسي که زندگي حقيقي ندارد و از طبيعت خود تجريد شده است، ميتواند به حقيقت برسد؟ امانوئل کانت معتقد بود که صِرف يک دروغ براي دور شدن انسان از انسانيت کفايت ميکند و ارسطو نيز چنين عقيده‌اي داشته است که گويا زماني را که انسان در جستجوي حقيقت صرف نکرده است، نميتوان در شمار عمر او به حساب آورد. اما اگر هم سخنان نغزي از اين دست را مخصوص فلاسفه بدانيم که «دوز» آن براي انسانهاي عادي کمي بالاست، بايد با کمال تأسف اعتراف کنيم که جهان امروز به کمک شبکه‌هاي گسترده مطبوعاتي و تلويزيوني فضائي آکنده از دروغ بي‌پايان براي زندگي روزمره بشريت فراهم آورده‌اند و انسانها را در جوامعي ظاهرا متمدن و در چهارچوب ساختاري موسوم به دموکراسي به بردگاني ترحم انگيز تبديل کرده‌اند و اينک نيز به کمک اينترنت، اشياء حقيقي را به مرگ محکوم کرده و از هر چيزي نوع «مجازي» آن را به ميدان مي‌آورند، مانند دوست مجازي، دشمن مجازي، پزشک مجازي، طفل مجازي و ... اين دروغ بزرگ حتي تا حوزه خوراک و پوشاک انسانها هم  نفوذ کرده است، شيري که از پستان هيچ گاوي دوشيده نشده، پيراهني که الياف آن نه از گياه و نه از حيوان به دست آمده، بارانهائي که از هيچ ابري نباريده، صداي شرشر آبي که از هيچ جريان آبي مترنم نشده و... اينها همه به خاطر آن است که انسان را چنان عادت داده‌اند که لذت مجازي را به جاي لذت حقيقي ميپذيرد و صورت را به جاي ماهيت قبول ميکند.

در واقع خود فريبي ميتواند سرچشمه موقتي براي لذت باشد. ضمنا در حاليکه معني لذت با خوشبختي متفاوت است، اکثريت انسانها لذت را به همان معناي خوشبختي تعبير ميکنند و هنگامي به تفاوت فاحش آن دو پي ميبرند که ديگر دير شده است. طبيعت فريب و دروغ طوري است که از منافذ تنگ هم عبور ميکند، اما حقيقت، به علت بزرگي آن، ممکن است در دروازه‌هاي بزرگ تاريخ هم گير کند و در طول هزاران سال نتواند وارد عرصه زندگي شود. لذا در جهاني که همه نيروها بسيج شده‌اند تا از انسان موجودي متفاوت با خودش بسازند، مراقبت از خويشتن خويش بزرگترين هنر است.

يُجَادِلُونَكَ فِي الْحَقِّ بَعْدَمَا تَبَيَّنَ كَأَنَّمَا يُسَاقُونَ إِلَى الْمَوْتِ وَهُمْ يَنظُرُونَ. با آن که همه چيز آشکار شد، هنوز هم در باره حقيقت با تو مجادله ميکنند و اين بدان ميماند که آنها را با چشمان باز به سوي مرگ ميبرند. (الانفال: ۶)

اين آيه حيرت انگيز به خوبي بيان ميکند که انساني که از حقيقت تجريد شده است، مانند حيواني است که با چشمان باز به طرف مذبح برده ميشود، بي آن که از عاقبت کار خود اطلاع داشته باشد. آيا هنوز هم ترديد داريم که حقيقت بزرگترين ثروت انسان و بي اطلاعي از آن نيز بزرگترين فقر انسان محسوب ميشود؟

ما به دفعات در باره رمز انتشار سريع اسلام سخن گفته‌ايم و پيش زمينه‌هاي تاريخي آن را نيز تشريح کرده‌ايم و تأکيد کرده‌ايم که تمدنهاي باستاني مصر و بين‌النهرين پيش زمينه تربيتي و اخلاقي لازم براي پذيرش اسلام را در طول چندين هزار سال به تدريج فراهم کرده‌بودند و اين مهم را از طريق وضع معيارهاي اخلاقي محکم و تدوين تصوير پيچيده‌اي از جهان آخرت به ثمر رسانده بودند که هرچند با حقيقت فاصله داشت، اما در شکل دهي به ذهنيتي حقيقت‌گرا و جلب انسان به صداقت و راستي بسيار موفق بود. اينک ميخواهيم با شرح يک نکته ظريف روان‌شناختي، رمز ديگري از رموز انتشار سريع اسلام را بگشائيم. همه ما در باره دستگاه موسوم به «دروغ سنج» چيزهائي شنيده‌ايم. اين دستگاه با ثبت امواج و سيگنالهاي الکتريکي منتشره در بدن، به خوبي قادر است مشت حرفه‌اي‌ترين دروغگوها را باز کند. علت اين امر در يک نکته ظريف روان‌شناختي نهفته است که به موجب آن دروغ موجب ميشود که انسان اعتماد به نفس خود را از دست بدهد، در حاليکه حقيقت سرچشمه جسارت است. آيا کساني که در دهه‌هاي نخستين هجرت اسلام آوردند، دچار هيچ تغيير روحي و شخصيتي نشدند؟ به نظر ما ملتهائي که در شبه جزيره و شمال آفريقا به اسلام گرويدند، دچار يک تحول روحي بنيادي شدند و سرچشمه حقيقت جوشاني که در اسلام متجلي بود، جسارت آنها را چنان متعالي کرد که توانستند در مدتي کوتاه، نه از طريق اشغال و سرکوب، بلکه از طريق انتقال موثر پيام اسلام، قلمرو اين طريقت نوبنياد را تا اقصي نقاط جهان متمدن آن روز گسترش دهند.