قرائن و اشارات (۴۵): خاستگاه اراده انسان

خاستگاه اراده انسان

در بحثهاي پيشين عنوان کرديم که تکوين در سرشت خلقت و جزء بنيادين آن است. خداوند کائنات را به صورت «کائن» آفريده است، و معناي آن چنين است که کليه موجودات، در حال «شدن» وجود دارند، نه در حالت «بودن». اگر جهان به صورت تصويري ثابت و ائده‌آل آفريده شده بود، چنين خلقتي ماهيتي استاتيک داشت، نه ديناميک. چنين جهاني فاقد زمان بود، و حتي مشاهده کردن آن غير ممکن بود، زيرا «مشاهده» خود امري است که در «زمان» اتفاق مي‌افتد. از اينرو چنين خلقتي فاقد حرکت و روح بود. اگر موقعيت انسان را در چنين خلقتي تحليل کنيم، چنين نتيجه خواهيم گرفت که انسان در چهارچوب چنين خلقتي محکوم به جبر مطلق بود، زيرا هستي او صرفا در چهارچوب تصويري استاتيک و بي‌حرکت قابل تصور بود. در چنين جهاني سخن گفتن از حق و باطل نيز بي‌معنا بود، زيرا اراده انسان هنگامي معنا پيدا ميکند که مرز معيني بين حق و باطل وجود داشته باشد. بيکرانگي حقيقت مطلق «زمان» را نيز احاطه ميکند، پس «خلقت بي‌زمان» خلقتي است بريده از حقيقت. اينها شاخصهاي روشني از حضور انسان در متن اين خلقتند، اما نه حضوري استاتيک و تصويرگونه، بلکه بمثابه «کائني» متحرک و فعال که ضمن تسليم در برابر حقيقت بيکران، از اراده نسبي هم بهره‌مند است. پيش از اين بر ما معلوم شد که کساني که علم ازلي و اراده خداوند را مانع اراده انسان ارزيابي کرده‌اند، به راه خطا رفته‌اند. همچنين دريافتيم که نه تنها علم ازلي و اراده خداوند تضادي با اراده انسان ندارد، بلکه همان اراده نسبي و محدودي که انسان از آن برخوردار است، نيز ناشي از تسليم در برابر حقيقت مطلق و پذيرش جايگاه واقعي انسان در برابر قدرت لايزال خداوند است. نيز اشاره کرديم که در جهاني که مرز مشخصي بين حق و باطل وجود نداشته باشد، صحبت از اراده انسان بيهوده است، زيرا زير پاي انسان در چنين شرائطي همواره خالي است و وي در هر گامي که برميدارد، زمين ميخورد. مجموعه اين ملاحظات جملگي بيان يک نکته است و آن اين که «اراده از تسليم سرچشمه ميگيرد». ممکن است بعضي از دوستان ما را متهم به تناقض گوئي کنند، ولي ما منظور خود را بدون کم و کاست و بدون تعارف بيان کرده‌ايم: اراده از تسليم ناشي ميشود، تسليمي سالم و عاقلانه در برابر حقيقت بيکران. کساني که اراده انساني را آزادي بي قيد و شرط براي ترويج هرج و مرج معرفي ميکنند، نه اراده را مي‌شناسند و نه درکي از آزادي دارند. اين نکته حساس را با مثالهاي متعددي ميتوان توضيح داد. بي‌ترديد پزشکي که روي قلب من عمل جراحي انجام ميدهد، نسبت به قلب من از خود من محرم‌تر است و طبعا در برخورد با آن از اراده بيشتري برخوردار است، زيرا وي حقائق علمي مربوط به کارديولوژي را پذيرفته است. بخش بزرگي از قدرت وي همچنين ناشي از آن است که وي حقيقت باکتريها و ميکروارگانيزمها را پذيرفته است و تدابير لازم براي مقابله با نفوذ ميکروارگانيزمها را به کار ميبرد. اگر او در برابر حقيقت ميکروارگانيزمها عناد نشان دهد، قدرت او به صفر مطلق تنزل خواهد کرد. فضانورداني که به کرانه‌هاي منظومه شمسي سفر کرده‌اند، در برابر حقيقت «جاذبه عمومي» تسليم شده‌اند. اگر آنها در برابر اين حقيقت عناد ميورزيدند، نميتوانستند جاي دوري بروند و سفينه آنها در همان دقائق اوليه پرتاب، دچار حريق ميشد. در واقع سخن فرانسيس بيکن مبني بر اين که معرفت سرچشمه قدرت است، نياز به تصحيح جزئي دارد، زيرا تنها معرفت نيست که قدرت انسان را افزايش ميدهد، بلکه تسليم آگاهانه و شعورمندانه در برابر حقيقت است که چنين قدرتي را براي انسان فراهم مي آورد. تسليم شعورمندانه در برابر حقيقت به منزله بردگي نيست، بلکه نخستين گام در جهت آزادي شخصيت انسان است. هر کس با يک بيمار آلزايمري سر و کار داشته باشد يا مدتي از او مراقبت کرده باشد، به خوبي واقف است که با پيشروي بيماري، شخص مبتلا به تدريج حافظه و قدرت قضاوت خود را از دست ميدهد و نميتواند بين درست و نادرست، بين حقيقت و دروغ و بين صواب و ناصواب تفاوت قائل شود. تشخيص اين مسائل بر عهده اطرافيان بيمار است. اين نوع بيماري نمونه‌اي تجربي از وضعيت ذهني انساني است که در برابر حقيقت عناد ميورزد و به موازات همين عناد، به تدريج به زندگي گياهي نزديکتر و نزديکتر ميشود. ديگر کسي او را نه صاحب اراده مي‌شناسد و نه موجودي مکلف. بيماري شيزوفرني نيز نمونه ديگري از حالت ذهن انساني است که شخص مبتلا به آن حقائق جهان خارج را با توهمات ذهني خود مي‌آميزد و اصواتي را ميشنود و تصاويري را مشاهده ميکند که حقيقت خارجي ندارند. چنين شخص بيماري دچار هولناکترين اضطرابهاست و از در و ديوار و محيط پيرامون خود و حتي از دستهاي خود ميترسد و به معناي کامل کلمه فاقد امنيت روحي است. او از تعامل با اطرافيان و با محيط خود ناتوان است و ديگران نيز از او هراسناکند. ما اين مثالها را به منظور کمک به مضمون بحثمان انتخاب کرده‌ايم و گرنه قصد مقايسه بيماران با گمراهان و مشرکين را نداريم و مقصود ما تأکيد روي اضطراباتي است که در صورت بيگانگي انسان با حقيقت در انتظار انسان خواهد بود.

ما درجهاني زندگي ميکنيم که نيروهاي متعددي ميکوشند از ما عنصر ديگري غير از آنچه که هستيم بسازند و مارا با حقيقت خودمان بيگانه کنند، بي آن که قصد ارتقاي شخصيت ما در ميان باشد. در چنين جهاني هر کس بتواند در برابر اين نيروها مقاومت کند و خود را دقيقا به شکلي ارائه دهد که واقعا هست، از يکي از بزرگترين آزمايشهاي زندگي سربلند بيرون آمده و در نتيجه اعتصام به حقيقت به منبع بزرگي از جسارت دست يافته است، يعني چنين انساني به جاي آن که در برابر نيروهاي تزوير و ريا تسليم شود، در برابر حقيقت خويش تسليم شده و از اينرو مهمترين گام را در جهت اداره شخصيت خود برداشته است که جلوه‌اي از همان اراده است. به ديگر سخن، مهمترين وظيفه انسان امروز عبارت از آن است که يا چنان بنمايد که هست، يا چنان باشد که مينمايد، اما با کمال تأسف با ميليونها انسان سر و کار داريم که ميکوشند غير از آن چيزي جلوه کنند که واقعا هستند. اين است علت اصلي زندگي پر اضطراب ميليونها انساني که به جاي شيفتگي در برابر حقيقت و کسب جسارت از ايمان، هستي خود را هر آينه زير پاي ارزشهاي دروغين قرباني ميکنند.

چرا بايد در برابر حقيقت تسليم بشويم؟ بارها گفته‌ايم که تسليم در برابر حقيقت نقطه آغازين آزادي ما است. تنها انسان آزاد انساني است که به دست حقيقت آزاد شده باشد، باقيمانده انسانها صرفا بَرده‌اند. ما با حقيقت خوشبخت ميشويم، نه با لذت. نيروهاي بيشماري در جهان امروز ميکوشند لذت را جانشين خوشبختي کنند و چنين تلقين ميکنند که گويا انسان خوشبخت کسي است که بيشترين امکان بهره‌مندي از لذائذ مادي را داراست. اين منتهاي عوام فريبي و بزرگترين انحراف اخلاقي بشر است. لذت و درد هر دو مکانيزمهائي هستند که براي صيانت نفس موجود زنده ضرورت دارند، اما معناي زندگي را تشکيل نميدهند. لذت ممکن است حتي ريشه در خود فريبي داشته باشد، اما خوشبختي هميشه از حقيقت سرچشمه ميگيرد. پس سرآغاز خوشبختي انسان خضوع و تسليم در برابر حقيقت جهان است:

كَلَّا لَا تُطِعْهُ وَاسْجُدْ وَاقْتَرِبْ. زنهار، از او پيروي مکن، به سجده بيفت و تقرب جوي. (العلق: ۱۹)

پس ما بايد قدرت اراده خود را نه در فضائي مبهم و در چهارچوبي نامعين، بلکه در رابطه انسان و حقيقت جستجو بکنيم و موضع‌گيري انسان در برابر حقيقت را سرچشمه اراده شناسائي بکنيم. هنگامي که چنين آمادگي ذهني فراهم آمده باشد، اراده لازم براي بحث پيرامون اراده خود را نيز به طور نسبي به دست مي‌آوريم، زيرا به ابزار لغوي لازم کم و بيش مجهز خواهيم بود و با مخاطرات احتمالي در بيان صفات خداوند نيز آشنائي نسبي خواهيم داشت. چنان که ديديم، آنان که در نتيجه استعمال مقياسهاي نادرست، چنين مي‌انديشيدند که انسان فاقد اراده است و گويا اگر اين انسان مي نخورد، علم خدا جهل بود، نه تنها منکر اراده انسان، بلکه منکر اراده خداوند بودند. پيروان اين تفکر در واقع خود را به صورت ارادي محکوم به جبر ميکردند، ولي ما اينک آموخته‌ايم که عکس قضيه صادق است، يعني انسان به صورت جبري محکوم به داشتن اراده است و از اينرو موجود مسئولي به شمار مي‌آيد. دانستيم که يکي از انحرافات بزرگ در برخورد با اين مسأله آن است که يا علم و اراده خداوند را «انسان‌گونه» معرفي بکنيم، و يا علم و اراده انسان را «خداگونه» ارزيابي کنيم. ما پي برديم که کوشش براي ادراک حقيقت مطلق از طريق عقل نه تنها روشي نادرست است، بلکه اين عادت ناپسند به منزله نوعي کبر و تفويض منزلت خداگونه به انسان است که موجب تحليل رفتن قدرت وي خواهد شد.

وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ عِندَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَرٍ مَّعْلُومٍ. هيچ چيزي وجود ندارد، مگر آن که خزائن آن نزد ما موجود باشد، و آن را نازل نميکنيم مگر به مقدار معين. (الحجر: ۲۱)

کاملا واضح است که انسان نه خود اشياء و پديده‌ها، بلکه صرفا بعضي نشانه‌هاي محدود آن را ميبيند و درک ميکند. حتي شناخت انسان از خويشتن نيز صرفا بر اساس نشانه‌هاي محدود صورت ميگيرد. اصل انسان خزانه بي‌پاياني نزد خداوند است و مراد از تربيت قرآني ما اتصال ما به آن خزانه بيکران است. ما جيره خود را درقطره ميجوئيم، اما قرآن ميخواهد ما را با سهم حقيقي خود در ابعاد درياها آشنا کند و خنده‌دار اين که در همان موجوديت قطره‌اي خود داعيه درک جهان بيکران را داريم.

اينها مروري بود بر کج انديشيهاي رايج در باره اراده و مسأله باستاني جبر و اختيار. شايد اينک بخشي از ابرهاي تيره کنار رفته‌اند و وسائل لغوي لازم براي گفتگو پيرامون مسأله جبر و اختيار را کم و بيش در اختيار داريم. اينک ميتوانيم گامي ديگر در حل مسأله باستاني جبر و اختيار برداريم و اين راز ظاهرا ناگشودني را براي خود بگشائيم که چرا قرآن حکيم ضمن تأکيد بر علم ازلي و اراده بيکران خداوند، در عين حال انسان را نيز صاحب اراده و داراي مسئوليت شناسائي ميکند. ما چنين مي‌انديشيم که تناقض بين جبر و اختيار را ما کشف کرده‌ايم، اما قرآن حکيم خود اين مسأله را به واضح‌ترين شکل ممکن بيان کرده است:

وَقَالَ الَّذِينَ أَشْرَكُواْ لَوْ شَاء اللّهُ مَا عَبَدْنَا مِن دُونِهِ مِن شَيْءٍ نَّحْنُ وَلا آبَاؤُنَا وَلاَ حَرَّمْنَا مِن دُونِهِ مِن شَيْءٍ كَذَلِكَ فَعَلَ الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ فَهَلْ عَلَى الرُّسُلِ إِلاَّ الْبَلاغُ الْمُبِينُ. آنان که شرک ورزيدند، گفتند که اگر خدا ميخواست، ما چيزي غير از او را نمي‌پرستيديم، نه ما و نه پدران ما، و برخلاف خواست او چيزي را بر خود حرام نميکرديم. پيشينيان آنها نيز همين کار را کرده بودند، پس آيا رسولان جز ابلاغ آشکار وظيفه‌اي دارند؟ (النحل: ۳۵)

قرآن حکيم اشياء و جنبندگان را نه موجودات مکلفي معرفي ميکند، نه صاحبان حقوق. حتي ملائکه موجودات فاقد اراده شناسائي ميشوند و طبيعتا از گناه نيز مصونند:

وَلِلّهِ يَسْجُدُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الأَرْضِ مِن دَآبَّةٍ وَالْمَلآئِكَةُ وَهُمْ لاَ يَسْتَكْبِرُونَ. يَخَافُونَ رَبَّهُم مِّن فَوْقِهِمْ وَيَفْعَلُونَ مَا يُؤْمَرُونَ. هرچه در آسمان و در زمين از فرشتگان و جنبندگان هست، همگي خدارا سجده ميکنند و کبر نميورزند، آنها از خدايشان که بر آنها سيطره دارد ميترسند و به آنچه امر شده‌اند، عمل ميکنند. (النحل: ۵۰-۴۹)

سر نخ بسيار روشني است. انسان به برکت نيروي اراده‌اش به مرتبه انساني رسيده است، و ظاهرا همين نيروي اراده نيز ممکن است او را به ورطه گناه بکشاند. در هر صورت اگر اراده‌اي در کار نباشد، سخن گفتن از گناه نيز بي‌معناست. در واقع اراده به آزادي نسبي انسان در انتخاب اطلاق ميشود و اين انتخاب ممکن است انتخاب بين صواب و ناصواب باشد و يا حتي بين دو امر صواب و يا دو امر ناصواب. طرز رفتار گياهان و جانوران و تعامل آنها با همديگر و با محيط آشکارا تحت سيطره جبر است. آنها تحت تأثير نيروهاي خارجي و يا غرائز دروني همواره الگوي معيني از رفتارها را از خود بروز ميدهند که قابل پيش‌بيني است. تأمين غذا، مقابله با خطر و مواجهه با جنس مخالف و ساير رفتارهاي آنها همواره بر اساس الگوي ثابتي صورت ميگيرد. اگر در رفتار آنها عنصر غير قابل پيش‌بيني هم وجود داشته باشد، اکثرا ناشي از محدوديت علم ماست، به طوري که اگر بر همه نيروهاي موثر بر موجود زنده اشراف داشته باشيم، همواره رفتار بعدي آن را ميتوانيم پيش‌بيني کنيم. اگر هم نتوانيم رفتار آنرا پيش بيني کنيم، اين مطلقا بدان معنا نيست که آن جانور داراي نيروي اراده است. رفتار ماشيني همواره قابل پيش‌بيني است، اما رفتارهاي ديگري در طبيعت وجود دارند که غير قابل پيش‌بيني‌اند، بي‌آن که اين امر به معناي اراده باشد. مثلا فيزيک کوانتوم چندين دهه است که به صورت قاطع اثبات کرده است که رفتار ذرات اوليه همواره در حوزه‌اي از ابهام قرار دارد. اين ابهام و عدم حتميت ناشي از ضعف دستگاههاي اندازه‌گيري و عدم دقت آنها نيست، بلکه در ذات طبيعت وجود دارد، به نحوي که هرگز نميتوان با اختراع دستگاههاي سنجش دقيق‌تر به اين ابهام و ايهام فائق آمد. با اين حال نميتوان گفت که ذرات اوليه داراي اراده‌اند. به طور خلاصه اراده موجب ميشود که رفتار انسان تا حدي غير قابل پيش بيني باشد، اما هر امر غير قابل پيش بيني به معناي اراده نيست.

سخن از اراده تنها در مورد موجودات زنده با دستگاه عصبي متکامل و قدرت تفکر و تعقل معني پيدا ميکند. هر چه مغز و دستگاه عصبي موجود زنده متکامل‌تر و جامعتر باشد، عناصر بيشتري از اراده در رفتارهاي او مشهود است. ممکن است جبريون و تقدير گرايان چنين حکمي را مطرح کنند که انسان در ظاهر داراي دستگاه عصبي متکامل و قدرت تفکر پيشرفته است، اما در واقع تمام اعمال و رفتار وي مانند اعمال و رفتار مورچه و زنبور عسل تحت تأثير عوامل محيطي و غرائز دروني تابع الگوئي ثابت است و اراده او نيز جنبه صوري دارد. اگر جبريون و تقدير گرايان رفتارهاي انسان را از لحاظ ماهيتي همطراز با مورچه و زنبور عسل ارزيابي ميکنند، پس چنين موجودي نميتواند در باره محيط اطراف و در باره خود و خداوند تصوراتي فراتر از تصورات مورچه و زنبور عسل و امثال آن داشته باشد. چنين موجودي بايد همانند سنگ و مورچه تابع موقعيت خود و تسليم سرنوشت خود باشد و از تسليم خود هم اطلاعي نداشته باشد. بين حقوق و تکاليف اين نوع موجودات بي‌اراده توازن کامل و هارمونيک وجود دارد. چنين موجودي نميتواند و نبايد در باره جبر و اختيار و سرنوشت جهان اعلام موضع کند و علم ازلي خداوند را به محک بکشد. هرگز نميتوان پذيرفت که انسان در ارزيابي تکاليف خود خويشتن را در حد سنگ و مورچه و زنبور عسل ارزيابي کند، اما هنگامي که سخن از حقوق و اختيارات ميرود، چنان پر مدعا باشد که خود را شايسته سيطره بر عالم بداند و حتي خداي خود را به محاکمه بکشاند. اگر انسان در مرتبه‌اي است که در باره علم ازلي خداوند و احاطه فراگير او بر جهان اظهار نظر ميکند، اين خود بهترين نشانه آن است که انسان مذکور از مرتبه سنگ و مورچه و زنبور عسل ميليونها فرسخ فاصله گرفته است. حال اگر چنين انساني در رابطه با تکاليف و مسئوليتهاي خود، خويشتن را در حد سنگ و مورچه و زنبور عسل معرفي کند، آيا توازني بين سخنان وي وجود دارد؟ چگونه ممکن است بين حقوق و تکاليف اين همه اختلاف فاحش وجود داشته باشد؟ بي‌ترديد کج انديشي آشکاري در اينجا در کار است که کِبري علني است. اگر ميخواهيم موقعيت خود در اين جهان را در حد زنبور عسل ارزيابي کنيم، اين ارزيابي بايد هم حقوق و هم تکاليف مارا شامل شود. در آن صورت در باره رازهاي خلقت حد اکثر ميتوانيم سخنان زنبورگونه به زبان بياوريم، نه اين که در باره علم ازلي خداوند و رابطه آن با اراده انسان فلسفه‌بافي کنيم! در واقع صِرف ورود انسان به بحث جبر و اختيار براي اثبات اراده انسان کفايت ميکند. اين اراده، هم موجب ميشود که وي مرتکب گناه شود و هم ميتواند به کمک آن از گناه تبري جويد، زيرا گناه فقط در مورد موجودات صاحب اراده معني دارد.

پس به طور کلي، اراده عبارت است از آزادي نسبي انسان در انتخاب و اگر دقت کنيم، اراده هنگامي معنا پيدا ميکند که مرز مشخصي بين صواب و ناصواب وجود داشته باشد. برخي از امور صواب و ناصواب صرفا در رابطه با انسان معنا پيدا ميکنند، مانند اين که مثلا فلان غذا براي انسان مفيد است يا مضر. چنين اموري ممکن است حتي نسبي هم باشند، مانند آن که مثلا غذائي براي يک شخص مفيد و همان غذا براي شخصي ديگر مضر باشد. اما بحث ما پيرامون اراده صرفا به امور نسبي محدود نميشود، بلکه مراد ما عبارت است از حق و باطل در مقياس جهان‌شمول، با مرزي مشخص که لا يتغير است، چه انسان وجود داشته باشد، چه نداشته باشد، چه هر موجود هوشمند ديگري غير از انسان در کائنات حضور داشته باشد. انسان در چهارچوب مجموعه اين شرائط صاحب اراده شناخته ميشود، نه در شرائط استاتيک و نه در شرائطي که حق و باطل تعريف روشني نداشته باشد. اما چنان که گفتيم، حق و باطل از مظاهر حقيقت مطلق است. پس آن حقيقت مطلقي که کائنات را پر کرده است، نه تنها انسان را به برده بي‌اراده‌اي تبديل نميکند، بلکه همين اراده نسبي انسان که از آن سخن ميگوئيم، خود به برکت تسليم در برابر همان حقيقت مطلق متحقق ميشود. اگر جهاني را تصور کنيم که هيچ مخلوق صاحب اراده‌اي در آن حضور نداشته باشد و همه مخلوقات حد اکثر در منزلت سنگ و مورچه و زنبور عسل باشند، محدوديت آشکاري را در خلقت ملاحظه خواهيم کرد و نميتوانيم حقيقت مطلق را در آن جهان مفروض مشاهده کنيم، زيرا حقيقت مطلق محدوديت پذير نيست. لذا نفي اراده انسان به نفي حقيقت منجر ميشود و نفي حقيقت به نفي خداوند، و هنگامي که خداوند را منکر شويم، ديگر از کدام علم ازلي او صحبت ميکنيم که مثلا اگر مي نخوريم، آن علم قرار است به جهل تبديل شود؟

پس نفي اراده انسان به نفي خداوند مي‌انجامد. اين درست نقطه مقابل طرز تفکر جبريون و تقدير گرايان است که بر اساس آن يا خداوند داراي اراده است، يا انسان. به نظر آنها اگر اراده و علم ازلي خداوند را بپذيريم، بايد انسان را فاقد اراده شناسائي کنيم و اگر بخواهيم انسان را صاحب اراده نسبي بدانيم، بايد خدا را همراه علم ازلي و اراده بيکرانش منکر شويم. اما بحثهاي ما مارا به نتيجه معکوس رهنمون شده‌اند. ما اينک قانع شده‌ايم که اراده انسان و اراده خداوند متزامنا وجود دارند و نفي يکي از آنها به منزله نفي ديگري است. راه نسبتا درازي را طي کرده‌ايم و اينک در نقطه‌اي ايستاده‌ايم که ميتوانيم موقعيت خود را بهتر بسنجيم و از اراده خود سخن بگوئيم، بي آن که اين امر شبهه‌اي در باره اراده خداوند در ما القاء کند. از اراده خود سخن ميگوئيم، اما در عين حال آن را محصول نوعي تسليم ميدانيم. خود را موجودي مي‌شناسيم مکلف و مسئول که اراده و اختياراتش بايد با تکاليفش تناسب داشته باشد. اگر به اين نقطه رسيده‌ايم، اينک جسارت مواجهه با طرفداران آن عصيان تاريخي را داريم که به بهانه مقدر بودن گناه، انسان را تشويق به گناه ميکردند. ما منزلت انسان را از منزلت سنگ و مورچه و زنبور عسل تفکيک کرده‌ايم و او را در مسير چنان حياتي تجسم ميکنيم که همنشيني با حقيقت موجب اعتلاي روزافزون شخصيت او خواهد شد. او به دست حقيقت آزاد خواهد شد و از بردگان فاصله خواهد گرفت. به جاي آن که خداوند را سد بزرگي در برابر آزادي و اراده خود تصور کنيم، اينک آزادي و اراده خود را قطره‌اي از اراده خداوند مي‌شناسيم. با سرنوشت تاريک وداع کرده‌ايم و پيوند با حقيقت موجب ايمني روح ما شده است. از يافته‌هاي خود خوشحاليم، ولي دچار غرور نيستيم:

يَمُنُّونَ عَلَيْكَ أَنْ أَسْلَمُوا قُل لَّا تَمُنُّوا عَلَيَّ إِسْلَامَكُم بَلِ اللَّهُ يَمُنُّ عَلَيْكُمْ أَنْ هَدَاكُمْ لِلْإِيمَانِ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ. بر تو منت مينهند که اسلام آورده‌اند. بگو به خاطر اسلام خويش بر من منت ننهيد، اين خداست که بر شما منت مينهد که شما را به ايمان رهنمون شده است، اگر بر حقيقت اشراف داريد. (الحجرات: ۱۷)

مجموعه بحثهائي که پيرامون مسأله جبر و اختيار دنبال کرديم، مارا به طور نسبي متقاعد کرد. اما حجت ديگري از سلاله حقيقت وجود دارد که در اين راه دست ما را خواهد گرفت و مارا به طور مضاعف متقاعد خواهد کرد که نه تنها علم و اشراف ازلي و بيکران خداوند بر جهان مانع اراده انسان نيست، بلکه همين اراده نسبي انسان که از آن سخن ميگوئيم، به برکت همان حقيقت مطلق و تسليم در برابر آن متحقق ميشود، به نحوي که ان‌شاءالله خواهيم ديد.

قرائن و اشارات (۴۴): حقيقت انسان و حقيقت خدا

حقيقت انسان و حقيقت خدا

در مقاله پيشين مروري بر آيات متعدد قرآن حکيم داشتيم که به موجب آنها، انسان از سوئي صاحب اراده و اختيار و از اينرو داراي مسئوليت اخلاقي محسوب ميشود و از سوي ديگر به موجب همين آيات اراده خداوند محيط بر تمام جهان هستي است، به نحوي که حرکت هر موجودي در حوزه اراده و علم ازلي او صورت ميگيرد. اين تناقض ظاهري موجب شده است که اکثريت محققين مسأله جبر و اختيار در کار خود دچار سرگشتگي بشوند و در واقع هيچ کاري جز تکرار صورت مسأله در طول تاريخ نداشته‌اند. علت اصلي اين سرگشتگي تاريخي نيز در اين نکته نهفته است که کليه متفکريني که تا به حال با اين مسأله مشغول بوده‌اند، همواره علم و اراده خداوند را علم و اراده‌اي «انسان‌گونه» تصور کرده‌اند و از اينرو با اولين گامي که در جهت حل اين مسأله برداشته‌اند، به بن بست رسيده‌اند. کساني که علم ازلي خداوند را مانع اراده انسان ميدانند و به قول عمر خيام چنين مي‌انديشند که اگر مي نخورند، علم خدا جهل بود، در يک ناآگاهي مرکب به سر ميبرند. آنها علم ازلي خداوند را نوع گسترده‌تري از علم انساني ارزيابي ميکنند. اگر علم ازلي خداوند را در اين شکل بپذيريم، چنين علمي بيش از آن که مانع حرکت و اراده آزاد انسان باشد، در درجه نخست خلل بزرگي در اراده خداوند ايجاد ميکند، زيرا در آن صورت خداوند نيز مجبور به حرکت جبري در مسيري است که علم ازلي خود او نقض نشود. ملاحظه ميکنيم که ما حتي در نسبت دادن علم به خداوند، تحت تأثير برداشتهاي ذهن انساني خود، دچار چه مشکلاتي هستيم. طرز مقايسه علم انسان با علم خداوند بر اين مبني که مثلا علم خدا نامحدود و علم انسان محدود است، خود مقايسه‌اي بي‌اساس و نسنجيده است، زيرا در اين نوع مقايسه، ماهيت علم خدا و علم انسان مشابه هم ارزيابي ميشود که گويا تفاوت آنها صرفا در «مقدار» است. مقايسه اراده انسان با اراده خداوند هم، به همين ترتيب، مقايسه‌اي بسيار نسنجيده و متکبرانه است و نشانه آن است که انسان هنوز در برابر خالق به تواضع حقيقي نرسيده است. لذا نخستين وظيفه انسان در اين راستا، خروج از اين «کبر» است.

وقتي که از اين کبر رها بشويم، آنگاه ميتوانيم بر مسئوليت خود وقوفي نسبي داشته باشيم. چنانکه ديديم، «ما هنوز آن قدر دانا نيستيم که خداوند را دانا معرفي بکنيم» و همين عدم کفايت ذاتي ما موجب ميشود که به محض آن که خداوند را داراي علم ازلي معرفي ميکنيم، مشکلات عديدي، هم براي خود و هم براي خداوند ايجاد ميکنيم(!) و در واقع با اين کار ضن اين که خود را فاقد اراده و مسئوليت ارزيابي ميکنيم، اراده خداوند را نيز زايل ميگردانيم. آنگاه عده‌اي براي رهائي از اين مشکل و بازگرداندن اراده و مسئوليت به انسان، ميکوشند اراده و علم خداوند را منکر شوند و به اين ترتيب حقيقت مطلق را منکر ميشوند و حقيقت انسان را زايل ميکنند. اينک آنها باز هم انسان را به برده تبديل کرده‌اند، برده‌اي که اين بار به طور مطلق از اراده و مسئوليت بي‌بهره است، زيرا از حقيقت محروم است. اين چه رازي است که موجب ميشود قبول علم ازلي خداوند و انکار آن هر دو به بردگي انسان منجر ميشود؟ نتيجه استدلالات ما در هر دو حالت به نفي اراده انسان و تصديق بردگي وي منجر ميشود. در اينجا نکته ظريفي وجود دارد که بدون توجه به آن نميتوانيم موفقيتي در ادامه اين بحث داشته باشيم. بايد ببينيم چه تناقضي در استدلال ما وجود دارد که ما را در اين حلقه معيوب گرفتار ميکند. هنگامي که انسان در باره علم محيطي و اراده مطلق خداوند و در نتيجه فقدان اراده خود آغاز کلام ميکند، کار خود را با گام متناقضي شروع کرده است. همين آغاز کلام و استدلال در مورد اراده خدا و اراده انسان به طور ذاتي حاوي نوعي اعتراف به اراده انسان است. چنين انساني که با استدلال خود ميکوشد اراده خدا را مسجل کند، خود نيز ضرورتا بايد داراي قدرت اراده باشد. انساني که فاقد اراده باشد، مانند جمادات يا حيوانات فاقد عقل، اصلا نميتواند به اين مقوله ورود کند. از اين رو، صِرف شروع سخن در باره اراده خدا و اراده انسان، اعتراف به اراده انسان است و انسان بايد تا پايان استدلال به اين اعتراف پايبند باشد. اگر دوستان ايراد نگيرند، ميخواهم تأکيد کنم که ما از چنان اراده‌اي برخوردار نيستيم که در باره عدم اراده خود سخن بگوئيم. اين کار صرفا نشدني است. اگر انسان بتواند از اين طريق ثابت کند که فاقد اراده است، در واقع به صورت ارادي خود را محکوم به جبر کرده است، که نوعي نقض غرض است. اما به نظر ما عکس قضيه صادق است، يعني انسان به صورت جبري محکوم به داشتن اراده است. اگر انسان خود را در رديف جماد و حيوان قرار دهد، در آنصورت نه اراده‌اي خواهد داشت و نه ميتواند در باره اراده خود سخن بگويد. همين که ما در باره وجود يا فقدان اراده خود سخن ميگوئيم، نخستين نشانه آن است که از اراده نسبي برخورداريم، منتها بايد بتوانيم حدود و ثغور آن را بشناسيم و از همطراز قرار دادن آن با اراده خداوند پرهيز کنيم. انسان صرفا هنگامي تبديل به برده کامل ميشود که خود را در جايگاه خدايان قرار ميدهد و هنگامي که به جايگاه انساني خود برميگردد و در برابر حقيقت مطلق خضوع ميکند، قدرت او افزايش مي‌يابد و ميتواند با تشخيص صواب از ناصواب در مسير حرکت خود تصميم‌گيري کند. اراده صِرف معنا ندارد. اراده هنگامي معنا پيدا ميکند که معياري براي تشخيص صواب از ناصواب وجود داشته باشد. جمادات و حيوانات درکي از حق و باطل ندارند، از اينرو نه صاحب اراده محسوب ميشوند و نه مسئوليتي بر آنها متصور است. هنگامي که انسان هم در برابر حقيقت گردن‌کشي کند، قادر به تشخيص صواب از ناصواب نخواهد بود و به اين ترتيب به مرحله جماد و حيوان تنزل خواهد کرد، که در آن صورت سخن گفتن از اراده بيهوده است.

پيش از اين گفته‌ايم که انسان از خودش حقيقتي ندارد و صرفا به برکت تسليم در برابر حقيقت مطلق است که زندگي او معنا پيدا ميکند. حالا مگر ميتوان اين معنا و حقيقت زندگي بشر را با حقيقت خداوند مقايسه کرد و از مقياس آن دو در برابر همديگر سخن گفت؟ چنين سخني جز ياوه‌سرائي نخواهد بود، زيرا تفاوت آن دو حقيقت صرفا در مقدار نيست. آن دو حقيقت را همانقدر ميتوانيم با هم مقايسه کنيم که خالق و مخلوق را ميتوانيم مقايسه کنيم. مقايسه صفات خداوند با هر مقوله ديگري در حکم «تحديد» آنها و يا «تعريف» آنهاست، که اين امر مستلزم خروج انسان از منزلت انساني خود و تفويض منزلت خداگونه به خود است. درست است که ما در خصوص صفات خداوند با الفاظ «انسان‌گونه» خود سخن ميگوئيم، و قرآن شريف نيز با همين الفاظ به ما خطاب ميکند، اما هر از چند وقت بايد به خود يادآوري کنيم که هرگاه که در باره صفات خداوند سخن ميگوئيم، به کار پر مسئوليتي دست زده‌ايم که حتي از نتائج آن آگاهي کافي نداريم. مثلا حتي اعتراف به بزرگي خدا کاري بسيار پر مسئوليت است، زيرا ما ضمن اين کار به نوعي مقايسه و تحديد و تعريف متوصل ميشويم که خداوند از آنها بي‌نياز است. در واقع ما براي سخن گفتن در باره خداوند مصالح بسيار محدودي در اختيار داريم. سخن گفتن ما در خصوص صفات خداوند همواره تحت تأثير شديد ماهيت الفاظ انساني ما دچار نوعي نارسائي درمان‌ناپذير ميشود. ما بتدريج بايد ياد بگيريم که در هر گفتار ما در باره صفات خداوند دامي براي انحراف فکري نهفته است و در هر گامي بايد دقت و وسواس داشته باشيم تا در اين دام خطرناک گرفتار نشويم. اين مسأله ممکن است در رابطه ساده انسان با خداوند خلل چنداني ايجاد نکند، اما هنگامي که وارد مدار استدلالات فلسفي در باره خداوند و صفات او ميشويم، مسأله به قدري حساس ميشود که هر زمان ممکن است اصل حقيقت در ميان ابر غليظ ناشي از ذهنيت انساني ما مخدوش بشود.

شايد بتوانيم بعضي از اين خطاها را با دقت بيشتر در ترکيب عبارات و معاني آنها به طور نسبي حذف بکنيم، اما عبور از برخي موانع ديگر براي انسان غير ممکن است. مثلا رابطه گذشته و حال براي انسان امري محقق و جبري است. براي انسان گذشته گذشته است و دخل و تصرف در آن غير ممکن است. از اين منظر انسان به طول کامل در چنگال جبر زماني قرار ميگيرد، زيرا هيچ تسلطي بر گذشته خود ندارد. اما خداوند که از بعد زمان مبري است، اراده خود را به طور کامل بر گذشته و حال و آينده اعمال ميکند. اين که چنين تسلطي بر گذشته و حال و آينده چگونه عملي ميشود، هرگز براي ما قابل فهم نخواهد بود و ما مجبوريم آن را صرفا از طريق تجريد و استقراء و ساير روشهاي منطقي بر خود بقبولانيم، بي آن که ذهن ما بتواند کاملا با آن مأنوس شود. از اين منظر بعضا حتي ممکن است شناخت يک شخص عامي از خداوند به مراتب صادقانه‌تر و صميمي‌تر از يک فيلسوف باشد که همواره به خطا سعي ميکند خود را با خداوند مقايسه کند و اقتدارات انسان را مقياس کوچکتري از اقتدارات خداوند محسوب کند که نوعي «کبر» است.

بنابر اين، پيش شرط ورود به مسأله علم و اراده انسان عبارت از اعتراف فعالانه ما به اين نکته است که مقصود ما از علم و اراده انسان، نوع کوچکتر و محدودتري از علم و اراده خداوند نيست، بلکه اينجا سخن از مقوله ديگري است. اراده انسان، همانطور که قرآن حکيم بيان داشته است، مشتق از اراده خداست، اما نوع کوچکتر آن نيست و از اينرو نه ميتواند ناقض اراده خداوند باشد و نه محدود کننده آن. اين نخستين ابزار علمي ما در حل تناقض جبر و اختيار خواهد بود.

با داشتن اين آمادگي، اينک ميتوانيم اين مسأله را مورد توجه قرار دهيم که هر يک از صفات جهان به نحوي در حوزه اعداد انعکاس دارد و به عبارت ديگر هر يک از صفات جهان نوعي بيان کمّي دارد و از اينرو «معدود» است. در اينجا وارد مقوله معضل ديگري ميشويم و آن اين که خداوند و صفات او «معدود» نيست، زيرا معدود بودن نوعي وابستگي است. حتي هنگامي که از وحدت خداوند سخن ميگوئيم، بايد بدانيم که اين وحدت وحدتي غير معدود است. خو گرفتن با اين مفهوم که خداوند يگانه است و در عين حال معدود نيست، براي بحث ما ضرورت تام دارد، هرچند هضم آن در حوزه تفکر انسان‌گونه ما مشکل است و ما در باره اعداد و جايگاه آنها در متن و بطن کليه پديده‌ها بحث گسترده‌تري خواهيم داشت و نشان خواهيم داد که هر موجودي مقيد بر صفاتي است که همگي ضرورتا جنبه کمي دارند و از اينرو به صورت جبري «معدود»اند، اما خداوند و صفات او از اين محدوديت مبري است. بخشي از نخستين خطبه نهج‌البلاغه اختصاص به شرح صفات خداوند دارد که موجز و حيرت انگيز است:

أَوَّلُ الدِّينِ مَعْرِفَتُهُ، وَكَمَالُ مَعْرِفَتِهِ التَّصْديقُ بِهِ، وَكَمَالُ التَّصْدِيقِ بِهِ تَوْحِيدُهُ، وَكَمَالُ تَوْحِيدِهِ الاِْخْلاصُ لَهُ، وَكَمَالُ الاِْخْلاصِ لَهُ نَفْيُ الصِّفَاتِ عَنْهُ، لِشَهَادَةِ كُلِّ صِفَة أَنَّها غَيْرُ المَوْصُوفِ، وَشَهَادَةِ كُلِّ مَوْصُوف أَنَّهُ غَيْرُ الصِّفَةِ، فَمَنْ وَصَفَ اللهَ سُبْحَانَهُ فَقَدْ قَرَنَهُ، وَمَنْ قَرَنَهُ فَقَدْ ثَنَّاهُ،وَمَنْ ثَنَّاهُ فَقَد جَزَّأَهُ، وَمَنْ جَزَّأَهُ فَقَدْ جَهِلَهُ، [وَمَنْ جَهِلَهُ فَقَدْ أشَارَ إِلَيْهِ، ]وَمَنْ أشَارَ إِلَيْهِ فَقَدْ حَدَّهُ، وَمَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّهُ، وَمَنْ قَالَ: «فِيمَ» فَقَدْ ضَمَّنَهُ، وَمَنْ قَالَ: «عَلاَمَ؟» فَقَدْ أَخْلَى مِنُهُ.
كائِنٌ لاَ عَنْ حَدَث، مَوْجُودٌ لاَ عَنْ عَدَم، مَعَ كُلِّ شَيْء لاَ بِمُقَارَنَة، وَغَيْرُ كُلِّ شيء لا بِمُزَايَلَة، فَاعِلٌ لا بِمَعْنَى الْحَرَكَاتِ وَالاْلةِ، بَصِيرٌ إذْ لاَ مَنْظُورَ إلَيْهِ مِنْ خَلْقِهِ، مُتَوَحِّدٌ إذْ لاَ سَكَنَ يَسْتَأْنِسُ بهِ وَلاَ يَسْتوْحِشُ لِفَقْدِهِ
.
اساس دين، شناخت خداوند است و كمال شناخت او تصديق به وجود اوست و كمال تصديق به وجود او، يكتا و يگانه دانستن اوست و كمال اعتقاد به يكتايى و يگانگى او داشتن اخلاص به اوست و کمال اخلاص به او نفي صفات از اوست، زيرا هر صفتي گواه بر آن است که غير از موصوف است و هر موصوفي گواه بر آن است که غير از صفت است. هركس خداوند سبحان را به صفتى وصف كند، او را با چيزي مقايسه کرده و هر كه او را با چيزي مقايسه کند، دو چيزش پنداشته و هر كه دو چيزش پندارد، چنان است كه به اجزايش تقسيم كرده و هر كه به اجزايش تقسيم كند، درباره او دچار جهل شده است و هر که بر او اشارت كند، محدودش پنداشته و هر كه محدودش پندارد، او را معدود پنداشته و هر كه گويد كه خدا در چيست، خدا را درون چيزى قرار داده و هر كه گويد كه خدا بر روى چيزى جاى دارد، ديگر جايها را از وجود او تهى كرده است. خداوند همواره بوده است بي آن که حادث شود و موجود است، نه آنسان كه از عدم به وجود آمده باشد، با هر چيزى هست، ولى نه به گونه‏اى كه همنشين و نزديك او باشد، بيگانه با هر چيزى است، ولى نه بدان سان كه از او دور باشد...

هرکس تفکر فلسفي يا طريق عوامانه خاص خود را در باره خداوند دارد که «طريقي براي وصول به خداوند» است، اما نثري که در متن خطبه مذکور وجود دارد، با آن درجه تجريد فلسفي که مشاهده کرديم، به خودي خود حيرت انگيز است. کاملا مشهود است که منظور آن بوده است که انسان از عادتهاي فکري روزمره‌اش دور شود و شيوه‌هاي ادراک انسان‌گونه او خلع شود، تا راهي ولو باريک براي وصول به خداوند فراهم شود. به عبارت ديگر عادتهاي فکري انسان‌گونه ما اکثرا مانع اصلي در راه شناخت خداوند است. از طريق اين خطبه عجيب فلسفي به خوبي با بعضي دامهائي که بر سر راه انسان در شناخت خداوند نهفته است، آشنائي پيدا ميکنيم، ولي مخاطراتي که يک متفکر با آنها مواجه است، خيلي بيشتر از اينهاست. اين بدان معني نيست که خداوند از ذهن انسان اين همه به دور است. اين ما هستيم که مسير نيل به شناخت خداوند را بر خود صعب ميکنيم، زيرا ميکوشيم او را صرفا به کمک ابزار محدودي به نام «عقل انساني» درک کنيم و ميدانيم که اين ابزار صرفا تا نقطه معيني کارساز است. کوشش براي شناخت خداوند به کمک عقل محض «کبر مطلق» است، زيرا انسان با اين کار مقام و منزلتي غير واقعي و مبالغه‌آميز براي عقل خود قائل ميشود و براي خود جايگاهي «خداگونه» منظور ميدارد. وقتي که خود را از اين نوع عادات کبريائي فلسفي آزاد کنيم و جايگاه واقعي خود را در نظام خلقت دريابيم، صورت مسأله خودبه خود تغيير خواهد کرد و نگرش ما به مسأله شکل ديگري به خود خواهد گرفت. ما اين مقالات را به حل مسأله بنيادي جبر و اختيار اختصاص داده‌ايم و نکاتي که تا کنون مطرح شد، صرفا نوعي تدارک ذهني و کسب ابزار لغوي لازم براي ورود به مسأله و احتراز از مخاطرات فلسفي بود. در ادامه اين بحث، کوشش خود در جهت حل تناقض تاريخي مربوط به جبر و اختيار را پي خواهيم گرفت.

قرائن و اشارات (۴۳): جبر و اختيار از منظر قرآن حکيم

جبر و اختيار از منظر قرآن حکيم

جبر و اختيار از مسائل بنيادين فلسفي است که همه متفکرين عالم را در طول هزاران سال به خود مشغول داشته است. شبهه در خصوص اراده و آزادي فطري انسان در انجام کارهاي متعددي که در طول زندگي از او سر ميزند، از دو منبع سرچشمه ميگيرد. ديدگاههاي علم فيزيک و مکانيک يکي از سرچشمه‌هاي مهم اين شبهه است که با طرح نظام قانونمند علت و معلول مدلول ميدارد که گويا حرکت هيچ ذره‌اي در اين جهان از قيد روابط علي و قوانين جهاني مکانيک مستثني نيست و از اينرو تفويض اختيار به انسان در واقع در حکم خلل در اين نظام قانونمند است. اين شبهه از سوي مطلق گراياني مطرح ميشود که ميخواهند تمام اعمال و رفتار و عواطف و تفکر و ساير فعاليتهاي ذهني انسان را صرفا با قوانين اهرمها توجيه کنند! مکانيک نيوتوني و دنباله طبيعي آن يعني تئوري نسبيت احاطه نسبتا کاملي بر رفتار جرم و حرکت و انرژي دارند، اما کساني که نظريات علمي نيوتون و اينشتين را بر رفتار و عواطف و تفکر اطلاق ميکنند، نه احاطه‌اي بر آن نظريات علمي دارند و نه عواطف انسان را ميشناسند. با اين حال اکنون چندين دهه است که فيزيک کوانتم بر مبناي عدم حتميت در رفتارهاي حرکتي ذرات اوليه شکل گرفته است و لذا سخن گفتن از جبريت مکانيکي در اعمال و رفتار انسان ديگر بيمورد است.  اما سرچشمه اصلي شبهه در مورد اراده انسان، که قدمت بسيار بيشتري دارد،  از اعتقاد بر وجود خداوند ناشي ميشود که ذات او مقدم بر جهان آفرينش و علم او محيط بر حوادث اين عالم است، لذا اراده انسان گويا با مشي الهي تناقض آشکار دارد و انسان در اعمال و کردار خود همواره مجبور به پيروي مطلق از علم ازلي الهي است.

هيچ يک از مکاتب فکري در جهان اسلام که روياروئي با اين مسأله را براي خود هدف قرار داده‌اند، به حل مسأله به نحو مقتضي نايل نيامده‌اند. اکثريت آنها به ناچار يا اراده انسان را قرباني کرده‌اند تا علم ازلي خدا محفوظ بماند، يا علم ازلي خدا را مورد سوال قرار داده‌اند تا اراده انسان تثبيت شود. در جاي- جاي قرآن حکيم با آياتي مواجه ميشويم که انسان را به خاطر اعمال خوب يا بد مورد نکوهش قرار ميدهند و عقوبت و پاداش را مطرح ميکنند و در عين حال آيات ديگري که علم خداوند را محيط بر جهان و حتي هدايت انسان را وابسته به مشي الهي معرفي ميکنند. معيار عمومي در سرتاسر قرآن چنين است که نيل به ايمان از طريق «اِنذار»، دعوت و تفکر و شهود صورت ميگيرد، اما ايمان پايان راه نيست، زيرا از آن پس نيز انسان نياز به هدايت دارد که وابسته به اراده خداوند است. يعني در متن قرآن حکيم به دفعات با تذکراتي مواجهيم مبني بر اين که خداوند هرکسي را که اراده کند، هدايت ميکند و اگر اراده کند، گمراه ميکند، ولي کفار و منکرين را هيچوقت هدايت نميکند. اين بدان معني است که درهاي هدايت به روي منکرين بسته است، اما کسي که ايمان آورده است، اگر در تشخيص حق از باطل دچار اختلاف و شبهه بشود، خداوند او را به طرف حقيقت راهنمائي ميکند. دقت روي کلمه «هدايت» بسيار ضروري است، زيرا منظور قرآن حکيم از اين کلمه عمدتا عبارت است از هدايت در طول مسير ايمان، و ندرتا ممکن است اين کلمه در معناي هدايت از کفر به سوي ايمان به کار رفته باشد:

... فَهَدَى اللّهُ الَّذِينَ آمَنُواْ لِمَا اخْتَلَفُواْ فِيهِ مِنَ الْحَقِّ بِإِذْنِهِ وَاللّهُ يَهْدِي مَن يَشَاء إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ. و خداوند ايمان آورندگان را در آنچه در مورد حق با هم اختلاف داشتند، هدايت کرد و خداوند هر کسي را بخواهد به راه مستقيم هدايت ميکند. (البقرة: ۲۱۳)
كَيْفَ يَهْدِي اللّهُ قَوْمًا كَفَرُواْ بَعْدَ إِيمَانِهِمْ وَشَهِدُواْ أَنَّ الرَّسُولَ حَقٌّ وَجَاءهُمُ الْبَيِّنَاتُ وَاللّهُ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ.
خداوند چگونه هدايت کند قومي را که کافر شدند بعد از آن که ايمان آورده بودند و شهادت داده بودند بر حقانيت رسول و نشانه‌هاي حق بر آنها ظاهر شده بود؟ خداوند ظالمان را هدايت نميکند.
(آل عمران: ۸۳)

از مضمون اين دو آيه و آيات ديگر چنين بر‌مي‌آيد که منظور از هدايت، هدايت از کفر به سوي ايمان نيست، بلکه هدايت يکي از مظاهر اراده خداوند است که به برکت آن شخصي که ايمان آورده است، در مسير تشخيص حق از باطل همواره مورد راهنمائي قرار ميگيرد. حتي جائي که سخن از خروج انسان از ظلمت با راهنمائي خداوند و ورود وي به حوزه نور مورد نظر است، باز هم مقصود کساني است که قبلا به ايمان دست يافته‌اند ولي بعد از نيل به ايمان نيز همواره نيازمند هدايت خداوند براي خروج از ظلمت و ورود به حوزه نورند. در جاي- جاي قرآن با آياتي مواجهيم با اين مضمون که: وَاللّهُ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ. و اين آشکارا نشان ميدهد که هدايت مرحله‌اي است که  بعد از ايمان شروع ميشود.

فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُواْ بِاللّهِ وَاعْتَصَمُواْ بِهِ فَسَيُدْخِلُهُمْ فِي رَحْمَةٍ مِّنْهُ وَفَضْلٍ وَيَهْدِيهِمْ إِلَيْهِ صِرَاطًا مُّسْتَقِيمًا. اما آنان که ايمان آوردند و به (رشته خدا) چنگ انداختند، خداوند رحمت و فضل خود را شامل آنان خواهد کرد و آنهارا از طريق مسيري که مستقيم است، به سوي خود هدايت خواهد کرد. (النساء: ۱۷۵)

ترکيب نحوي آيه فوق و عبارت «صراطا مستقيما» به وضوح نشان ميدهد که مقصود هدايت به طرف صراط مستقيم نيست، بلکه هدايت در امتداد صراط مستقيم است. آشکارترين اشاره به شيوه هدايت و اين که هدايت در دست خداوند است و اين که هدايت شامل کساني ميشود که قبلا به زينت ايمان آراسته شده‌اند، در آيه شريفه زير متبلور است:

إِنَّ الَّذِينَ آمَنُواْ وَعَمِلُواْ الصَّالِحَاتِ يَهْدِيهِمْ رَبُّهُمْ بِإِيمَانِهِمْ تَجْرِي مِن تَحْتِهِمُ الأَنْهَارُ فِي جَنَّاتِ النَّعِيمِ. آنان که ايمان آوردند و کارهاي صالح انجام دادند، خدايشان آنها را با عنايت به ايمانشان هدايت ميکند و آنها در جنتهاي پرنعمت زندگي خواهند کرد، در حالي که رودها از زير جايگاه آنها روان است. (يونس: ۹)

مراد ما از تأکيد روي اين نکته تشريح اين مسأله است که در ايدئولوژي قرآن، کافرين و ظالمين و فاسقين به طور صريح از هدايت محروم شده‌اند، اما ايمان آورندگان از اين نعمت برخوردار ميشوند و آن هم به صورت جبري، يعني يک شخص مؤمن نبايد از خداي خود طلبکار باشد، بلکه تعيين اين که چه کسي شايستگي هدايت شدن را دارد يا ندارد، در دست خداوند است. آيا اين معيار تربيتي بي‌نظيري نيست؟ حساسيت ما روي کلمه «هدايت» از آن جهت است که اينجا مشخصا سخن از هدايت افرادي ميرود که قبلا به ايمان مجهز شده‌اند. اما مگر نزول قرآن صرفا براي هدايت مومنين بوده است؟ قرآن در درجه نخست براي خروج انسان از تفکر شرک آلود و انکارآميز و ورود وي به حوزه ايمان نازل شده است، چنانکه ميفرمايد:

إِنَّ هَذِهِ تَذْكِرَةٌ فَمَن شَاء اتَّخَذَ إِلَى رَبِّهِ سَبِيلًا. وَمَا تَشَاؤُونَ إِلَّا أَن يَشَاء اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ كَانَ عَلِيمًا حَكِيمًا. به درستي که اين (آيات) عبرتي است و هر کس بخواهد، راهي به سوي خداي خود اختيار کند. و شما نميخواهيد، مگر آن که خدا بخواهد، قطعا خدا عالم و صاحب حکم است. (ألإنسان: ۳۰- ۲۹)

از مضمون آيات به وضوح در‌مي‌يابيم که قرآن پند و تذکري است که به کمک آن هر کس اراده کند، ميتواند از تاريکي کفر بدر آيد و به حوزه پرنور ايمان واصل شود. اما ضمنا اين تذکر هم به همان وضوح و تأکيد در مضمون آيات وجود دارد که چيزي را که خدا اراده نکرده است، انسان نميتواند اراده کند، حتي اگر مقصود آن باشد که انسان از کفر دست بردارد و به ايمان نايل شود. ظاهر قضيه متناقض است، اما حتي کساني که قرآن را نوشته دست بشر ميدانند، به خوبي آگاهند که احکام قرآن بسيار سنجيده و منسجم است. هرگز نميتوان تصور کرد که اين نکته حساس، يعني اراده انسان و رابطه آن با اراده خداوند در قرآن به نحوي نسنجيده تدوين شده باشد. قرآن حکيم در دو آيه متوالي فوق به وضوح بر انسان يادآوري ميفرمايد که از نشانه‌هاي خداوند درس بگيرد و راهي به سوي خداوند «اتخاذ» کند، و از سوي ديگر همين «اتخاذ طريق» نيز به طور کامل ناشي از اراده انسان نيست، بلکه انسان چيزي را ميتواند اراده کند که خداوند اراده کرده است. اگر چنين است، پس آن مسئوليت‌خواهي گسترده و آن عقوبتهاي حادي که در جاي- جاي قرآن تذکر داده ميشود، چه لزومي دارد؟

تا اينجا اين مقدارش بر ما مسلم شده است که در قرآن شريف «هدايت» مختص ايمان آورندگان است، اما در خصوص منکرين روش عمومي بر تذکر و «انذار» است که در مجموع به معني «پند و نصيحت»، «هشدار دادن»، «با خبر کردن از عواقب شوم» و نظائر آن تعبير ميشود:

يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِنَّا أَرْسَلْنَاكَ شَاهِدًا وَمُبَشِّرًا وَنَذِيرًا. اي پيامبر، ما ترا به عنوان شاهد و بشارت دهنده و هشدار دهنده فرستاديم. (الاحزاب: ۴۵)
وَسَوَاء عَلَيْهِمْ أَأَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لاَ يُؤْمِنُونَ. براي آنها يکسان است، چه به آنها هشدار بدهي، چه ندهي، در هر حال ايمان نمي‌آورند. (يس: ۱۰)
تَبَارَكَ الَّذِي نَزَّلَ الْفُرْقَانَ عَلَى عَبْدِهِ لِيَكُونَ لِلْعَالَمِينَ نَذِيرًا. گرامي آن که اين حجت را به بنده خود نازل کرد تا عبرتي براي جهانيان باشد. (الفرقان: ۱). هيچ روش مناسبي براي ترجمه کلمه «تبارک» و مشتقات آن مانند «مبارک» و «برکت» و امثال آن سراغ نداريم، از اينرو اگر کلمه «گرامي» در ترجمه فوق حاوي بار معنائي متناسبي نيست، از خوانندگان عذر ميخواهيم. ما کلماتي مانند «فرخنده» و «خجسته» و يا کلمه ترکي «قوتلو» و کلمه انگليسي blessed را مورد آزمايش قرار داديم، اما آنها را معادل مناسبي براي کلمه «تبارک» نيافتيم.

اينک با وظيفه سنگين و هراس انگيزي مواجهيم: توضيح مسأله مربوط به اراده خداوند و رابطه آن با آزادي نسبي بشر در انتخاب خير و شر و مسئوليت اخلاقي وي که بدون حل آن، درک پيام قرآن ممکن است با مشکلات جدي مواجه شود. ما سلسله بحثهاي کنوني را از مدخل «حقيقت مطلق» شروع کرديم و توضيح کليه مسائل و شبهات موجود را از همين مدخل پي ميگيريم. روش ما علاوه بر استدلال منطقي، به مراجعه بر سير حوادث واقعي و تحليل آنها و استنتاج نتائج مناسب از آنها متکي است. اين بدان معني است که ما پديده‌ها را در حالت «بودن» مطالعه نميکنيم، بلکه موجوديت آنها در حالت «تکويني» مورد علاقه ماست، آن هم در ارتباط فعال با ساير پديده‌ها، زيرا خلقت امري استاتيک نيست، بلکه تکويني است. بسياري پرسيده‌اند که چرا خداوند همه چيز را به صورت کامل و بي‌عيب و نقص و در اوج کمال نيافريده است و چرا انسان مجبور به طي اين همه راه پر مشقت براي اعتلاي شخصيت خود از طريق ايمان است. پاسخ آن است که، خلقتي که تبديل و تحول در مضمون آن نباشد و صرفا محدود به تصوير نهائي جهاني ايده‌آل باشد، خلقتي است استاتيک که فاقد بعد زمان است. چنين خلقتي به علت فقدان عنصر حرکتي نميتواند شامل حيات و زاينده حيات باشد و از اينرو با حقيقت مطلق بيگانه است. خلقت بالذات شامل حرکت است. حقيقت مطلق مانند گوهري نيست که براي ابد در صندوقچه‌اي نگهداري شده باشد. حقيقت مطلق همواره در حال خلق مجدد اين جهان است و ظهور نو از بطن کهنه به برکت آن صورت ميگيرد.

مطالعه پديده‌ها در مسير تکويني از ضرورترين الگوهاي تحقيقي است و انحرافات متعددي در طرز تفکر انسان وجود دارد که از طرز نگاه وي بر جهاني استاتيک و بيحرکت ناشي ميشود. مثلا ما در مورد بيکرانگي حقيقت مطلق و اين که حقيقت مطلق چه مطلبي را در مورد کدام امر مجهول بر ما آشکار ميکند، به مثال وبلاگ نويسي من متوسل شديم و دريافتيم که من قادر نيستم در طول چندين سال همه جوانب اين مسأله را طوري تشريح کنم که همه حقائق را در مورد حادثه وبلاگ نويسي خودم گفته باشم. سپس از اين مثال به احوال جهان گذار کرديم و بر ما مسلم گشت که همه متفکرين عالم در طول همه اعصار با کار دسته‌جمعي خود نميتوانند احوال عالم را که همان «حقيقت مطلق» يا جان جهان است، بيان بکنند. در آن مرحله که بيکرانگي حقيقت مطلق بر ما آشکار گشت، به راحتي دريافتيم که علم انسان نميتواند محيط بر جهان باشد و اين علم در بهترين صورت، حادثه کوچکي در سير حوادث بي‌پايان اين جهان محسوب ميشود. بنا بر اين بخش بزرگي از رازهاي جهان همواره بر وي پوشيده خواهد بود. سپس از اين نقطه انطلاق به مسير خود ادامه داديم و دريافتيم که تسليم در برابر حقيقت مطلق موجب اتصال انسان به فطرت انساني خود و ايمن شدن روح وي و افزايش قدرتهاي وي خواهد بود، زيرا انسان آزاد صرفا انساني است که به دست حقيقت آزاد شده است، باقيمانده انسانها هنوز بَرده‌اند.

درک ما از مسأله جبر و اختيار نيز از اين منظر شکل ميگيرد. ما به ياري خدا مستدل خواهيم کرد که نه تنها اراده انسان ناقض علم ازلي خداوند نيست، بلکه اين اراده انساني وابستگي تام به حقيقت مطلق و بيکرانگي آن دارد. به عبارت ديگر نفي حقيقت مطلق و علم ازلي خداوند نه تنها انسان را صاحب اراده نميکند، بلکه او را به برده‌اي ابدي تبديل ميکند. اگر قرار باشد انسان داراي اراده‌اي هرچند نسبي بوده و در کارهاي خود از آزادي عمل نسبي برخوردار باشد، اين اراده و آزادي بايد سرچشمه‌اي داشته باشد. آنهائي که اعتقاد به وجود خداوند را ناقض اراده بشر ميدانند، در درجه اول بايد توجه کنند که نفي وجود خداوند نيز آنان را به اراده آزاد متصل نميکند. نفي خداوند به منزله انکار حقيقت مطلق و ترسيم تصويري از جهان هستي است که هيچ حقيقتي در آن پايدار نبوده و هيچ معيار اخلاقي ثابتي براي تشخيص صواب از ناصواب وجود ندارد. انسان در چنين جهاني در هر گامي که برميدارد، زمين ميخورد، و به هر سو که رو مي‌آورد، با مانع مواجه ميشود، هيچ چيزي براي او قابل پيش بيني نيست، کاري که امروز ممکن مينمايد، فردا غير ممکن ميشود و انسان در راه منزل خود نيز گمراه ميشود. آيا انسان در چنين جهاني ميتواند صاحب اراده و حريت باشد؟ لذا آن چيزي که با اراده آزاد انسان تداخل ميکند، وجود خداوند نيست، بلکه سرکشي و عصيان انسان در برابر حقيقت مطلق جهان است که وي را بدانجا سوق ميدهد که خود را در جايگاه خدايان قرار دهد و خود را به برده تبديل کند. با اين حال هنگامي که در حوزه شناخت حقيقت مطلق گام ميگذاريم، تکليف خود را بايد با اين تناقض روشن کنيم. اين چه تناقضي است که صدها و هزاران سال ذهن متفکرين عالم و حتي اشخاص عادي را به خود مشغول داشته است؟ اگر انسان در اين زندگي داراي وظائف و تعهدات اخلاقي معيني است، چنانکه در قرآن شريف بدان تأکيد شده است، پس بايد از اراده نسبي و آزادي عمل هرچند محدودي برخوردار باشد. اما او ضمنا در طول اعمال و کردار خود مجبور به حرکت در مسيري است که علم ازلي خداوند نقض نشود.

به ياد دارم که اين مسأله ذهن مرا از سنين نوجواني به خود مشغول داشت و در همان دورانِ شيفتگي و سرمستي اقدام به خواندن کتابهاي موجود پيرامون اين مسأله کردم. اما تاکنون که قريب ۴۵ سال از آن مبدأ ميگذرد، هرگز پاسخ سوال خود را نيافته بودم و اين مسأله بغرنج عقيدتي همواره روح مرا در تکاپو ميداشته است، اما اينک احساس ميکنم که دوران رنج به پايان رسيده است و با حل ريشه‌اي اين مسأله، به نحوي که علم ازلي خداوند و اراده نسبي انسان در تعارض با يکديگر قرار نگيرند، و حتي اراده نسبي انسان ثمره‌ گرانبهاي درخت حقيقت مطلق باشد، اميد نيل به آسايش را حس ميکنم. در مقاله بعدي باذن الله تعالي به شرح اين معضل بزرگ فکري و نحوه استيلا بر آن خواهيم پرداخت.