قرائن و اشارات (۴۵): خاستگاه اراده انسان
خاستگاه اراده انسان
در بحثهاي پيشين عنوان کرديم که تکوين در سرشت خلقت و جزء بنيادين آن است. خداوند کائنات را به صورت «کائن» آفريده است، و معناي آن چنين است که کليه موجودات، در حال «شدن» وجود دارند، نه در حالت «بودن». اگر جهان به صورت تصويري ثابت و ائدهآل آفريده شده بود، چنين خلقتي ماهيتي استاتيک داشت، نه ديناميک. چنين جهاني فاقد زمان بود، و حتي مشاهده کردن آن غير ممکن بود، زيرا «مشاهده» خود امري است که در «زمان» اتفاق ميافتد. از اينرو چنين خلقتي فاقد حرکت و روح بود. اگر موقعيت انسان را در چنين خلقتي تحليل کنيم، چنين نتيجه خواهيم گرفت که انسان در چهارچوب چنين خلقتي محکوم به جبر مطلق بود، زيرا هستي او صرفا در چهارچوب تصويري استاتيک و بيحرکت قابل تصور بود. در چنين جهاني سخن گفتن از حق و باطل نيز بيمعنا بود، زيرا اراده انسان هنگامي معنا پيدا ميکند که مرز معيني بين حق و باطل وجود داشته باشد. بيکرانگي حقيقت مطلق «زمان» را نيز احاطه ميکند، پس «خلقت بيزمان» خلقتي است بريده از حقيقت. اينها شاخصهاي روشني از حضور انسان در متن اين خلقتند، اما نه حضوري استاتيک و تصويرگونه، بلکه بمثابه «کائني» متحرک و فعال که ضمن تسليم در برابر حقيقت بيکران، از اراده نسبي هم بهرهمند است. پيش از اين بر ما معلوم شد که کساني که علم ازلي و اراده خداوند را مانع اراده انسان ارزيابي کردهاند، به راه خطا رفتهاند. همچنين دريافتيم که نه تنها علم ازلي و اراده خداوند تضادي با اراده انسان ندارد، بلکه همان اراده نسبي و محدودي که انسان از آن برخوردار است، نيز ناشي از تسليم در برابر حقيقت مطلق و پذيرش جايگاه واقعي انسان در برابر قدرت لايزال خداوند است. نيز اشاره کرديم که در جهاني که مرز مشخصي بين حق و باطل وجود نداشته باشد، صحبت از اراده انسان بيهوده است، زيرا زير پاي انسان در چنين شرائطي همواره خالي است و وي در هر گامي که برميدارد، زمين ميخورد. مجموعه اين ملاحظات جملگي بيان يک نکته است و آن اين که «اراده از تسليم سرچشمه ميگيرد». ممکن است بعضي از دوستان ما را متهم به تناقض گوئي کنند، ولي ما منظور خود را بدون کم و کاست و بدون تعارف بيان کردهايم: اراده از تسليم ناشي ميشود، تسليمي سالم و عاقلانه در برابر حقيقت بيکران. کساني که اراده انساني را آزادي بي قيد و شرط براي ترويج هرج و مرج معرفي ميکنند، نه اراده را ميشناسند و نه درکي از آزادي دارند. اين نکته حساس را با مثالهاي متعددي ميتوان توضيح داد. بيترديد پزشکي که روي قلب من عمل جراحي انجام ميدهد، نسبت به قلب من از خود من محرمتر است و طبعا در برخورد با آن از اراده بيشتري برخوردار است، زيرا وي حقائق علمي مربوط به کارديولوژي را پذيرفته است. بخش بزرگي از قدرت وي همچنين ناشي از آن است که وي حقيقت باکتريها و ميکروارگانيزمها را پذيرفته است و تدابير لازم براي مقابله با نفوذ ميکروارگانيزمها را به کار ميبرد. اگر او در برابر حقيقت ميکروارگانيزمها عناد نشان دهد، قدرت او به صفر مطلق تنزل خواهد کرد. فضانورداني که به کرانههاي منظومه شمسي سفر کردهاند، در برابر حقيقت «جاذبه عمومي» تسليم شدهاند. اگر آنها در برابر اين حقيقت عناد ميورزيدند، نميتوانستند جاي دوري بروند و سفينه آنها در همان دقائق اوليه پرتاب، دچار حريق ميشد. در واقع سخن فرانسيس بيکن مبني بر اين که معرفت سرچشمه قدرت است، نياز به تصحيح جزئي دارد، زيرا تنها معرفت نيست که قدرت انسان را افزايش ميدهد، بلکه تسليم آگاهانه و شعورمندانه در برابر حقيقت است که چنين قدرتي را براي انسان فراهم مي آورد. تسليم شعورمندانه در برابر حقيقت به منزله بردگي نيست، بلکه نخستين گام در جهت آزادي شخصيت انسان است. هر کس با يک بيمار آلزايمري سر و کار داشته باشد يا مدتي از او مراقبت کرده باشد، به خوبي واقف است که با پيشروي بيماري، شخص مبتلا به تدريج حافظه و قدرت قضاوت خود را از دست ميدهد و نميتواند بين درست و نادرست، بين حقيقت و دروغ و بين صواب و ناصواب تفاوت قائل شود. تشخيص اين مسائل بر عهده اطرافيان بيمار است. اين نوع بيماري نمونهاي تجربي از وضعيت ذهني انساني است که در برابر حقيقت عناد ميورزد و به موازات همين عناد، به تدريج به زندگي گياهي نزديکتر و نزديکتر ميشود. ديگر کسي او را نه صاحب اراده ميشناسد و نه موجودي مکلف. بيماري شيزوفرني نيز نمونه ديگري از حالت ذهن انساني است که شخص مبتلا به آن حقائق جهان خارج را با توهمات ذهني خود ميآميزد و اصواتي را ميشنود و تصاويري را مشاهده ميکند که حقيقت خارجي ندارند. چنين شخص بيماري دچار هولناکترين اضطرابهاست و از در و ديوار و محيط پيرامون خود و حتي از دستهاي خود ميترسد و به معناي کامل کلمه فاقد امنيت روحي است. او از تعامل با اطرافيان و با محيط خود ناتوان است و ديگران نيز از او هراسناکند. ما اين مثالها را به منظور کمک به مضمون بحثمان انتخاب کردهايم و گرنه قصد مقايسه بيماران با گمراهان و مشرکين را نداريم و مقصود ما تأکيد روي اضطراباتي است که در صورت بيگانگي انسان با حقيقت در انتظار انسان خواهد بود.
ما درجهاني زندگي ميکنيم که نيروهاي متعددي ميکوشند از ما عنصر ديگري غير از آنچه که هستيم بسازند و مارا با حقيقت خودمان بيگانه کنند، بي آن که قصد ارتقاي شخصيت ما در ميان باشد. در چنين جهاني هر کس بتواند در برابر اين نيروها مقاومت کند و خود را دقيقا به شکلي ارائه دهد که واقعا هست، از يکي از بزرگترين آزمايشهاي زندگي سربلند بيرون آمده و در نتيجه اعتصام به حقيقت به منبع بزرگي از جسارت دست يافته است، يعني چنين انساني به جاي آن که در برابر نيروهاي تزوير و ريا تسليم شود، در برابر حقيقت خويش تسليم شده و از اينرو مهمترين گام را در جهت اداره شخصيت خود برداشته است که جلوهاي از همان اراده است. به ديگر سخن، مهمترين وظيفه انسان امروز عبارت از آن است که يا چنان بنمايد که هست، يا چنان باشد که مينمايد، اما با کمال تأسف با ميليونها انسان سر و کار داريم که ميکوشند غير از آن چيزي جلوه کنند که واقعا هستند. اين است علت اصلي زندگي پر اضطراب ميليونها انساني که به جاي شيفتگي در برابر حقيقت و کسب جسارت از ايمان، هستي خود را هر آينه زير پاي ارزشهاي دروغين قرباني ميکنند.
چرا بايد در برابر حقيقت تسليم بشويم؟ بارها گفتهايم که تسليم در برابر حقيقت نقطه آغازين آزادي ما است. تنها انسان آزاد انساني است که به دست حقيقت آزاد شده باشد، باقيمانده انسانها صرفا بَردهاند. ما با حقيقت خوشبخت ميشويم، نه با لذت. نيروهاي بيشماري در جهان امروز ميکوشند لذت را جانشين خوشبختي کنند و چنين تلقين ميکنند که گويا انسان خوشبخت کسي است که بيشترين امکان بهرهمندي از لذائذ مادي را داراست. اين منتهاي عوام فريبي و بزرگترين انحراف اخلاقي بشر است. لذت و درد هر دو مکانيزمهائي هستند که براي صيانت نفس موجود زنده ضرورت دارند، اما معناي زندگي را تشکيل نميدهند. لذت ممکن است حتي ريشه در خود فريبي داشته باشد، اما خوشبختي هميشه از حقيقت سرچشمه ميگيرد. پس سرآغاز خوشبختي انسان خضوع و تسليم در برابر حقيقت جهان است:
كَلَّا لَا تُطِعْهُ وَاسْجُدْ وَاقْتَرِبْ. زنهار، از او پيروي مکن، به سجده بيفت و تقرب جوي. (العلق: ۱۹)
پس ما بايد قدرت اراده خود را نه در فضائي مبهم و در چهارچوبي نامعين، بلکه در رابطه انسان و حقيقت جستجو بکنيم و موضعگيري انسان در برابر حقيقت را سرچشمه اراده شناسائي بکنيم. هنگامي که چنين آمادگي ذهني فراهم آمده باشد، اراده لازم براي بحث پيرامون اراده خود را نيز به طور نسبي به دست ميآوريم، زيرا به ابزار لغوي لازم کم و بيش مجهز خواهيم بود و با مخاطرات احتمالي در بيان صفات خداوند نيز آشنائي نسبي خواهيم داشت. چنان که ديديم، آنان که در نتيجه استعمال مقياسهاي نادرست، چنين ميانديشيدند که انسان فاقد اراده است و گويا اگر اين انسان مي نخورد، علم خدا جهل بود، نه تنها منکر اراده انسان، بلکه منکر اراده خداوند بودند. پيروان اين تفکر در واقع خود را به صورت ارادي محکوم به جبر ميکردند، ولي ما اينک آموختهايم که عکس قضيه صادق است، يعني انسان به صورت جبري محکوم به داشتن اراده است و از اينرو موجود مسئولي به شمار ميآيد. دانستيم که يکي از انحرافات بزرگ در برخورد با اين مسأله آن است که يا علم و اراده خداوند را «انسانگونه» معرفي بکنيم، و يا علم و اراده انسان را «خداگونه» ارزيابي کنيم. ما پي برديم که کوشش براي ادراک حقيقت مطلق از طريق عقل نه تنها روشي نادرست است، بلکه اين عادت ناپسند به منزله نوعي کبر و تفويض منزلت خداگونه به انسان است که موجب تحليل رفتن قدرت وي خواهد شد.
وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ عِندَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَرٍ مَّعْلُومٍ. هيچ چيزي وجود ندارد، مگر آن که خزائن آن نزد ما موجود باشد، و آن را نازل نميکنيم مگر به مقدار معين. (الحجر: ۲۱)
کاملا واضح است که انسان نه خود اشياء و پديدهها، بلکه صرفا بعضي نشانههاي محدود آن را ميبيند و درک ميکند. حتي شناخت انسان از خويشتن نيز صرفا بر اساس نشانههاي محدود صورت ميگيرد. اصل انسان خزانه بيپاياني نزد خداوند است و مراد از تربيت قرآني ما اتصال ما به آن خزانه بيکران است. ما جيره خود را درقطره ميجوئيم، اما قرآن ميخواهد ما را با سهم حقيقي خود در ابعاد درياها آشنا کند و خندهدار اين که در همان موجوديت قطرهاي خود داعيه درک جهان بيکران را داريم.
اينها مروري بود بر کج انديشيهاي رايج در باره اراده و مسأله باستاني جبر و اختيار. شايد اينک بخشي از ابرهاي تيره کنار رفتهاند و وسائل لغوي لازم براي گفتگو پيرامون مسأله جبر و اختيار را کم و بيش در اختيار داريم. اينک ميتوانيم گامي ديگر در حل مسأله باستاني جبر و اختيار برداريم و اين راز ظاهرا ناگشودني را براي خود بگشائيم که چرا قرآن حکيم ضمن تأکيد بر علم ازلي و اراده بيکران خداوند، در عين حال انسان را نيز صاحب اراده و داراي مسئوليت شناسائي ميکند. ما چنين ميانديشيم که تناقض بين جبر و اختيار را ما کشف کردهايم، اما قرآن حکيم خود اين مسأله را به واضحترين شکل ممکن بيان کرده است:
وَقَالَ الَّذِينَ أَشْرَكُواْ لَوْ شَاء اللّهُ مَا عَبَدْنَا مِن دُونِهِ مِن شَيْءٍ نَّحْنُ وَلا آبَاؤُنَا وَلاَ حَرَّمْنَا مِن دُونِهِ مِن شَيْءٍ كَذَلِكَ فَعَلَ الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ فَهَلْ عَلَى الرُّسُلِ إِلاَّ الْبَلاغُ الْمُبِينُ. آنان که شرک ورزيدند، گفتند که اگر خدا ميخواست، ما چيزي غير از او را نميپرستيديم، نه ما و نه پدران ما، و برخلاف خواست او چيزي را بر خود حرام نميکرديم. پيشينيان آنها نيز همين کار را کرده بودند، پس آيا رسولان جز ابلاغ آشکار وظيفهاي دارند؟ (النحل: ۳۵)
قرآن حکيم اشياء و جنبندگان را نه موجودات مکلفي معرفي ميکند، نه صاحبان حقوق. حتي ملائکه موجودات فاقد اراده شناسائي ميشوند و طبيعتا از گناه نيز مصونند:
وَلِلّهِ يَسْجُدُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الأَرْضِ مِن دَآبَّةٍ وَالْمَلآئِكَةُ وَهُمْ لاَ يَسْتَكْبِرُونَ. يَخَافُونَ رَبَّهُم مِّن فَوْقِهِمْ وَيَفْعَلُونَ مَا يُؤْمَرُونَ. هرچه در آسمان و در زمين از فرشتگان و جنبندگان هست، همگي خدارا سجده ميکنند و کبر نميورزند، آنها از خدايشان که بر آنها سيطره دارد ميترسند و به آنچه امر شدهاند، عمل ميکنند. (النحل: ۵۰-۴۹)
سر نخ بسيار روشني است. انسان به برکت نيروي ارادهاش به مرتبه انساني رسيده است، و ظاهرا همين نيروي اراده نيز ممکن است او را به ورطه گناه بکشاند. در هر صورت اگر ارادهاي در کار نباشد، سخن گفتن از گناه نيز بيمعناست. در واقع اراده به آزادي نسبي انسان در انتخاب اطلاق ميشود و اين انتخاب ممکن است انتخاب بين صواب و ناصواب باشد و يا حتي بين دو امر صواب و يا دو امر ناصواب. طرز رفتار گياهان و جانوران و تعامل آنها با همديگر و با محيط آشکارا تحت سيطره جبر است. آنها تحت تأثير نيروهاي خارجي و يا غرائز دروني همواره الگوي معيني از رفتارها را از خود بروز ميدهند که قابل پيشبيني است. تأمين غذا، مقابله با خطر و مواجهه با جنس مخالف و ساير رفتارهاي آنها همواره بر اساس الگوي ثابتي صورت ميگيرد. اگر در رفتار آنها عنصر غير قابل پيشبيني هم وجود داشته باشد، اکثرا ناشي از محدوديت علم ماست، به طوري که اگر بر همه نيروهاي موثر بر موجود زنده اشراف داشته باشيم، همواره رفتار بعدي آن را ميتوانيم پيشبيني کنيم. اگر هم نتوانيم رفتار آنرا پيش بيني کنيم، اين مطلقا بدان معنا نيست که آن جانور داراي نيروي اراده است. رفتار ماشيني همواره قابل پيشبيني است، اما رفتارهاي ديگري در طبيعت وجود دارند که غير قابل پيشبينياند، بيآن که اين امر به معناي اراده باشد. مثلا فيزيک کوانتوم چندين دهه است که به صورت قاطع اثبات کرده است که رفتار ذرات اوليه همواره در حوزهاي از ابهام قرار دارد. اين ابهام و عدم حتميت ناشي از ضعف دستگاههاي اندازهگيري و عدم دقت آنها نيست، بلکه در ذات طبيعت وجود دارد، به نحوي که هرگز نميتوان با اختراع دستگاههاي سنجش دقيقتر به اين ابهام و ايهام فائق آمد. با اين حال نميتوان گفت که ذرات اوليه داراي ارادهاند. به طور خلاصه اراده موجب ميشود که رفتار انسان تا حدي غير قابل پيش بيني باشد، اما هر امر غير قابل پيش بيني به معناي اراده نيست.
سخن از اراده تنها در مورد موجودات زنده با دستگاه عصبي متکامل و قدرت تفکر و تعقل معني پيدا ميکند. هر چه مغز و دستگاه عصبي موجود زنده متکاملتر و جامعتر باشد، عناصر بيشتري از اراده در رفتارهاي او مشهود است. ممکن است جبريون و تقدير گرايان چنين حکمي را مطرح کنند که انسان در ظاهر داراي دستگاه عصبي متکامل و قدرت تفکر پيشرفته است، اما در واقع تمام اعمال و رفتار وي مانند اعمال و رفتار مورچه و زنبور عسل تحت تأثير عوامل محيطي و غرائز دروني تابع الگوئي ثابت است و اراده او نيز جنبه صوري دارد. اگر جبريون و تقدير گرايان رفتارهاي انسان را از لحاظ ماهيتي همطراز با مورچه و زنبور عسل ارزيابي ميکنند، پس چنين موجودي نميتواند در باره محيط اطراف و در باره خود و خداوند تصوراتي فراتر از تصورات مورچه و زنبور عسل و امثال آن داشته باشد. چنين موجودي بايد همانند سنگ و مورچه تابع موقعيت خود و تسليم سرنوشت خود باشد و از تسليم خود هم اطلاعي نداشته باشد. بين حقوق و تکاليف اين نوع موجودات بياراده توازن کامل و هارمونيک وجود دارد. چنين موجودي نميتواند و نبايد در باره جبر و اختيار و سرنوشت جهان اعلام موضع کند و علم ازلي خداوند را به محک بکشد. هرگز نميتوان پذيرفت که انسان در ارزيابي تکاليف خود خويشتن را در حد سنگ و مورچه و زنبور عسل ارزيابي کند، اما هنگامي که سخن از حقوق و اختيارات ميرود، چنان پر مدعا باشد که خود را شايسته سيطره بر عالم بداند و حتي خداي خود را به محاکمه بکشاند. اگر انسان در مرتبهاي است که در باره علم ازلي خداوند و احاطه فراگير او بر جهان اظهار نظر ميکند، اين خود بهترين نشانه آن است که انسان مذکور از مرتبه سنگ و مورچه و زنبور عسل ميليونها فرسخ فاصله گرفته است. حال اگر چنين انساني در رابطه با تکاليف و مسئوليتهاي خود، خويشتن را در حد سنگ و مورچه و زنبور عسل معرفي کند، آيا توازني بين سخنان وي وجود دارد؟ چگونه ممکن است بين حقوق و تکاليف اين همه اختلاف فاحش وجود داشته باشد؟ بيترديد کج انديشي آشکاري در اينجا در کار است که کِبري علني است. اگر ميخواهيم موقعيت خود در اين جهان را در حد زنبور عسل ارزيابي کنيم، اين ارزيابي بايد هم حقوق و هم تکاليف مارا شامل شود. در آن صورت در باره رازهاي خلقت حد اکثر ميتوانيم سخنان زنبورگونه به زبان بياوريم، نه اين که در باره علم ازلي خداوند و رابطه آن با اراده انسان فلسفهبافي کنيم! در واقع صِرف ورود انسان به بحث جبر و اختيار براي اثبات اراده انسان کفايت ميکند. اين اراده، هم موجب ميشود که وي مرتکب گناه شود و هم ميتواند به کمک آن از گناه تبري جويد، زيرا گناه فقط در مورد موجودات صاحب اراده معني دارد.
پس به طور کلي، اراده عبارت است از آزادي نسبي انسان در انتخاب و اگر دقت کنيم، اراده هنگامي معنا پيدا ميکند که مرز مشخصي بين صواب و ناصواب وجود داشته باشد. برخي از امور صواب و ناصواب صرفا در رابطه با انسان معنا پيدا ميکنند، مانند اين که مثلا فلان غذا براي انسان مفيد است يا مضر. چنين اموري ممکن است حتي نسبي هم باشند، مانند آن که مثلا غذائي براي يک شخص مفيد و همان غذا براي شخصي ديگر مضر باشد. اما بحث ما پيرامون اراده صرفا به امور نسبي محدود نميشود، بلکه مراد ما عبارت است از حق و باطل در مقياس جهانشمول، با مرزي مشخص که لا يتغير است، چه انسان وجود داشته باشد، چه نداشته باشد، چه هر موجود هوشمند ديگري غير از انسان در کائنات حضور داشته باشد. انسان در چهارچوب مجموعه اين شرائط صاحب اراده شناخته ميشود، نه در شرائط استاتيک و نه در شرائطي که حق و باطل تعريف روشني نداشته باشد. اما چنان که گفتيم، حق و باطل از مظاهر حقيقت مطلق است. پس آن حقيقت مطلقي که کائنات را پر کرده است، نه تنها انسان را به برده بيارادهاي تبديل نميکند، بلکه همين اراده نسبي انسان که از آن سخن ميگوئيم، خود به برکت تسليم در برابر همان حقيقت مطلق متحقق ميشود. اگر جهاني را تصور کنيم که هيچ مخلوق صاحب ارادهاي در آن حضور نداشته باشد و همه مخلوقات حد اکثر در منزلت سنگ و مورچه و زنبور عسل باشند، محدوديت آشکاري را در خلقت ملاحظه خواهيم کرد و نميتوانيم حقيقت مطلق را در آن جهان مفروض مشاهده کنيم، زيرا حقيقت مطلق محدوديت پذير نيست. لذا نفي اراده انسان به نفي حقيقت منجر ميشود و نفي حقيقت به نفي خداوند، و هنگامي که خداوند را منکر شويم، ديگر از کدام علم ازلي او صحبت ميکنيم که مثلا اگر مي نخوريم، آن علم قرار است به جهل تبديل شود؟
پس نفي اراده انسان به نفي خداوند ميانجامد. اين درست نقطه مقابل طرز تفکر جبريون و تقدير گرايان است که بر اساس آن يا خداوند داراي اراده است، يا انسان. به نظر آنها اگر اراده و علم ازلي خداوند را بپذيريم، بايد انسان را فاقد اراده شناسائي کنيم و اگر بخواهيم انسان را صاحب اراده نسبي بدانيم، بايد خدا را همراه علم ازلي و اراده بيکرانش منکر شويم. اما بحثهاي ما مارا به نتيجه معکوس رهنمون شدهاند. ما اينک قانع شدهايم که اراده انسان و اراده خداوند متزامنا وجود دارند و نفي يکي از آنها به منزله نفي ديگري است. راه نسبتا درازي را طي کردهايم و اينک در نقطهاي ايستادهايم که ميتوانيم موقعيت خود را بهتر بسنجيم و از اراده خود سخن بگوئيم، بي آن که اين امر شبههاي در باره اراده خداوند در ما القاء کند. از اراده خود سخن ميگوئيم، اما در عين حال آن را محصول نوعي تسليم ميدانيم. خود را موجودي ميشناسيم مکلف و مسئول که اراده و اختياراتش بايد با تکاليفش تناسب داشته باشد. اگر به اين نقطه رسيدهايم، اينک جسارت مواجهه با طرفداران آن عصيان تاريخي را داريم که به بهانه مقدر بودن گناه، انسان را تشويق به گناه ميکردند. ما منزلت انسان را از منزلت سنگ و مورچه و زنبور عسل تفکيک کردهايم و او را در مسير چنان حياتي تجسم ميکنيم که همنشيني با حقيقت موجب اعتلاي روزافزون شخصيت او خواهد شد. او به دست حقيقت آزاد خواهد شد و از بردگان فاصله خواهد گرفت. به جاي آن که خداوند را سد بزرگي در برابر آزادي و اراده خود تصور کنيم، اينک آزادي و اراده خود را قطرهاي از اراده خداوند ميشناسيم. با سرنوشت تاريک وداع کردهايم و پيوند با حقيقت موجب ايمني روح ما شده است. از يافتههاي خود خوشحاليم، ولي دچار غرور نيستيم:
يَمُنُّونَ عَلَيْكَ أَنْ أَسْلَمُوا قُل لَّا تَمُنُّوا عَلَيَّ إِسْلَامَكُم بَلِ اللَّهُ يَمُنُّ عَلَيْكُمْ أَنْ هَدَاكُمْ لِلْإِيمَانِ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ. بر تو منت مينهند که اسلام آوردهاند. بگو به خاطر اسلام خويش بر من منت ننهيد، اين خداست که بر شما منت مينهد که شما را به ايمان رهنمون شده است، اگر بر حقيقت اشراف داريد. (الحجرات: ۱۷)
مجموعه بحثهائي که پيرامون مسأله جبر و اختيار دنبال کرديم، مارا به طور نسبي متقاعد کرد. اما حجت ديگري از سلاله حقيقت وجود دارد که در اين راه دست ما را خواهد گرفت و مارا به طور مضاعف متقاعد خواهد کرد که نه تنها علم و اشراف ازلي و بيکران خداوند بر جهان مانع اراده انسان نيست، بلکه همين اراده نسبي انسان که از آن سخن ميگوئيم، به برکت همان حقيقت مطلق و تسليم در برابر آن متحقق ميشود، به نحوي که انشاءالله خواهيم ديد.
جهان بينی در پرتو علم نوين، بين النهرين گهواره تمدن، قرآن: رستاخيز فرهنگي مشرق زمين، ، هويت و رابطه آن با زندگي فرهنگي و اجتماعي، زبان: انعکاس طرز زندگي و گذشته ملتها، مسیرهای تکوین، طیف گم شده (حقیقت انسان و حقیقت خدا)