تفکر و شعر (۴) : ملاقات با روح انسان

قرنهاست که انسان در انديشه ملاقات با روح است. آشنائي با اين پديده عجيب، که ظاهرا تمام راز و رمز حيات را تشکيل ميدهد و آن را از ممات متمايز ميکند، همواره بزرگترين آرزوي بشر بوده است. برخيها آن را به صورت موجودي لطيف و سيال به تصور درآورده‌اند که گويا هنگام مرگ از بدن جدا ميشود و در فضا به حرکت در‌مي‌آيد. روح مهربان و روح خبيث نيز وارد تخيلات انسان شده و قصه‌ها و افسانه‌هاي متعددي را موجب شده است. تصوير «شبح» نيز بعضي وقتها با تصوير «روح» تداخل ميکند. يونانيان آن را ψυχή (پسوخه (با سکون پ)) ميناميدند که ظاهرا مفهوم «دميدن» و «خنک کردن» را بيان ميکند و از اينرو شايد برگرفته از جهان‌بيني مصر باستان باشد که سرچشمه نيروي زندگي را در نفَس خدايان ميديدند و طبيعتا آن را جاوداني محسوب ميکردند. دانشمنداني ادعا کرده‌اند که روح داراي جرمي در حدد ۲۱ گرم بوده، برخي ديگر نيز جرمي در حدود ۴ گرم را به آن اختصاص داده و در جهت اثبات نظريه خود دست به «آزمايشهاي روح‌سنجي» زده‌اند. اينان کوشيده‌اند وزن يک موجود زنده و تغييرات آن را در جريان مرگ به دقت زير نظر بگيرند و اکثرا نيز کاهش معيني در وزن را ثبت کرده ولي قادر به تفکيک عوامل موثر در کاهش وزن و تعيين دقيق وزن روح نبوده‌اند، زيرا به هنگام مرگ، تغييرات در بدن و ميزان تعامل آن با محيط به قدري متنوع و متغير است که تشخيص اين که اين کاهش وزن تا چه حدي ناشي از «پرواز روح» و تا چه حدي ناشي از عوامل ديگر است، غير ممکن مينمايد. در واقع «عوامل ديگر» بسيار محسوس‌تر و ملموس‌تر از خروج روح است و اصولا سخن گفتن از «وزن و جرم روح» بيشتر به ياوه‌سرائي شبيه است. عده بيشماري نيز ادعاي مشاهده ارواح را نموده و برخيها نيز تصاويري از روح را ارائه داده‌اند که گويا بر آنها ظاهر شده است! چندين و چند نفر ديگر نيز تصاويري از روح را که به کمک دوربين تلفنهاي موبايل ثبت شده است، ارائه داده و مدعي مواجهه با انواع روحها شده‌اند. اما پرسيدني است که آيا اين همه جنبه هياهو دارد، يا اين که حقيقتا پاي ارواح در ميان است. اگر دقت کنيم، مستندات تمامي مدعيان ملاقات با ارواح همواره متکي بر «منابع ديگران» است و هيچ يک از آنها حقيقتا خود در هيچ تجربه ملاقات با هيچ روحي شرکت نکرده است. آنها حتي ارواح را به «ارواح مهربان» و «ارواح خبيث» تقسيم بندي ميکنند، و يا در باره «جرم روح» که مقدار آن را بين ۴ گرم تا ۲۵ گرم متغير ميدانند، بحث ميکنند، بي آن که خود حتي يک بار با هيچ روحي اعم از مهربان يا خبيث برخوردي داشته باشند. اينک که در قرن بيست و يکم افراد بيشماري از قشر تحصيل کرده و يا عوام در باره روح و حضور آن در بين مردم و ثبت آن به وسيله دوربين تلفنهاي موبايل و غيره داد سخن ميدهند، ذهن ما متوجه قرآن شريف ميشود که موضع بي‌بديل آن در باره روح اوج علمي‌نگري را در ۱۴ قرن پيش نشان ميدهد. ۱۴ قرن پيش که شبه جزيره غرق در بت پرستي بود و اديان کشورهاي اروپائي نيز در غلاف ضخيمي از خرافات پيچيده بود، فريب دادن مردم با مقوله روح امري بسيار سهل بوده است، با اين حال قرآن شريف در آن زمانه مغشوش موضعي را بيان کرده است که به وضوح خط بطلان بر تمام کج انديشيهاي تمامي زمانه‌ها ميکشد:

وَيَسْأَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي وَمَا أُوتِيتُم مِّن الْعِلْمِ إِلاَّ قَلِيلاً. و از تو ميپرسند در باره روح، بگو روح از امور خداي من است و به شما صرفا مقدار ناچيزي از علم داده شده است (الإسراء: ۸۵).

اين آيه شريفه به وضوح بيان ميدارد که نه تنها نميتوان با روح ملاقات کرد، بلکه حتي پيدا کردن علم در باره آن غير ممکن است. يعني تنها علمي که در باره روح ميتوان داشت، عبارت از آن است که در باره آن هيچ علمي نميتوان داشت. چرا قرآن شريف در باره روح چنين مانيفست قطعي و صريحي را بيان داشته است؟ اين مانيفست را بايد قطعا يک معجزه به حساب آورد، چه از نظر کساني که قرآن را دست نوشته انسان ميدانند و چه از نظر کساني که آن را نازل شده از سوي خداوند ارزيابي ميکنند، زيرا در هر دوحالت شاهد آنيم که برخلاف همه منابع باستاني و معاصر که انديشه‌هاي خرافي در باره روح را ترويج ميکردند و ميکنند، ۱۴۰۰ سال پيش در جامعه‌اي بدوي حکمي به ميان آمده است که ذهن انسان را از بار اين همه دروغ و خرافات آزاد ميکرده است. ما طي مقالات «طيف گم شده» مدعي شده بوديم که موجود زنده صرفا از موجود زنده زاده ميشود و ساختن موجود زنده از مصالح بيجان به دست بشر را غير ممکن ارزيابي کرده بوديم. اگر وجه افتراق موجود زنده از مصالح بيجان را همان روح بدانيم، در آن صورت بايد گفت، روح در همان مسيرهاي نامکشوف و ابعاد ناشناخته‌اي جاري است که موجود زنده از طريق آن با کائنات يا جان جهان در ارتباط است. تمامي افسانه‌هائي که در گوشه و کنار عالم در باره روح و وزن و جرم و اندازه آن و مشاهده آن و فيلمبرداري از آن به کمک تلفنهاي موبايل و امثال آن عنوان ميشود، کوششي است براي مسکوت گذاشتن يا کم اهميت جلوه دادن موضع بي‌بديل قرآن شريف، که نه تنها در زمان نزول آن از منزلت علمي و فلسفي غير قابل وصفي برخوردار بوده است، بلکه در قرن حاضر نيز که قرن تحقيقات علمي و اکتشافات و اختراعات خيره‌کننده است، نيز با همان درخشندگي و حتي درخشندگي بيشتر چشمهارا خيره ميکند. اما اگر روح تا اين حد از دايره مشاهده و تفکر مستقيم ما به دور است، براي مشاهده غير مستقيم آن راههاي معقولي وجود دارد. من قصد ارائه تلسکوپ يا ميکروسکوپ الکتروني يا روشي ديگر براي ثبت امواج روح را ندارم، اما به نظر من، براي مشاهده غير مستقيم آن ميتوان به يک حشره نگاه کرد يا در حرکات يک موجود زنده ديگر دقيق شد و يا ذهن خود را مورد مطالعه قرار داد که دمي از فعاليت فارغ نيست. راه ديگر براي مشاهده غير مستقيم روح نيز عبارت از آن است که در يک قطعه موسيقي عميق يا يک قطعه شعر نزيه دقيق بشويم. بي‌ترديد يک شعر خوب منعکس کننده فراز و نشيبهاي روح سراينده آن در مسيرهاي نامکشوف و ابعاد ناشناخته است. در عصر ما که کامپيوترها قادر به تقليد بسياري از کارهاي انسان و حتي بخشي از فعاليتهاي ذهني او هستند، به جرأت ميتوان ادعا کرد که هيچ کامپيوتري، قطع نظر از درجه پيشرفت و عمق تکنولوژي آن، قادر به تقليد فعاليت هنري انسان نيست، زيرا فاقد روح است. يکي از سياستمداران سرشناس جهان در باره شعر اظهار نظري کرده است که نه با موقعيت او تناسب دارد و نه با قدرت و سلطه طلبي کشورش، اما اين سخن به قدري عميق است که نميتوان از ذکر آن منصرف شد: هنگامي که قدرت، مارا دچار غرور ميکند، شعر محدودرتهاي ما را يادآوري ميکند، هنگامي که قدرت، مارا دچار تنگ نظري ميکند، شعر وسعت حيات را يادآوري ميکند، هنگامي که قدرت، مارا دچار فساد ميکند، شعر به زلال کردن شخصيت ما ميکوشد. (جان اف. کندي) شايد اين ضريب نفوذ بالاي شعر بدان سبب است که شعر مسيري است که بين روح سراينده و روح شنونده آن برقرار ميشود و جرياني از تفکر سيال از اين مسير ناپيدا عبور ميکند که لايه‌هاي عميق روحي عاشق را به اعماق روح عاشق ديگري متصل ميکند. همانطور که پيش از اين نيز مذکور افتاد، طرح اين مقدمه‌ها به منظور تجليل از شعر خودم نيست، زيرا شاعر خود نميتواند و نبايد مستقيما در باره شعر خود اظهاراتي از اين دست بکند. يک کلمه سخن تعريف آميز يا سخن انتقادي خواننده در باره شعر هر شاعري، به يک ميليون کلمه تمجيد آميز شاعر از خودش برتري دارد. با اين حال تحليلهائي که معمولا مي‌آورم، مارا اندکي از خشک بودن مجلس ميرهاند. اينک شعر انتخابي من براي اين مجلس:

سارا
(با الهام از ترانه مردمی آذربايجان موسوم به "آپاردی سئللر سارانی):

گونش دوْغوب، ايشيق سئلي ياييلميشدي،
مله‌يه‌رک کؤنلومده‌کي قوْيون- قوُزو سورولري،
ياشيل موُغان چؤللرينه دوْلوشاندا.
شئه دوُيغولار ايچريمده توْپلاشاراق،
سوْنسور بوُلود سوٍروسونه چئوريليردي.

آيدين سوُلار دوُمانليقدا،
بوُلاقلارين سينه‌سيندن چاغلاييردي.
«ايستي چؤرک برکتدير» - دئيه قيزلار،
آلوْولارين ايشيلتيسي اوزلرينده رقص ائده‌رک،
تنديرلره جاوان دوُيغو- دوشونجه‌لر ياپيردي.

سارا جاوان دوُيغو بوُداقلاريندا،
توُفانلارا توُش گله‌جک بير يئتيشکن سالخيم ايدي.
سارا چيلغين ياغمورلاري آتلاياجاق،
چاتيب- گلن بير سعادت چاغي ايدي.

سارا بير تک آشيب- داشان سئللرده‌کي گلين يوْخ،
گلينلرين بير چوْخونون سعادتي،
دوشوب قوُدوز سئللره، محو اوْلوردو.

بوُ سئللرين اؤته‌سينده،
سعادتين سلطنتي باشلانيردي.

عشق بيردي،
عشقه آنجاق صداقتين،
مين بير- ايکي چتين يوْلو وار ايدي. (فروردين ۱۳۷۸)

سارا:
خورشيد برآمده بود و سيلي از نور،
زمان و مکان را فرا گرفته بود،
در آن هنگام که گله‌هاي اميد و آرزو،
به  دشت سبز مغان روي مي‌آوردند.

احساسات سبز در اندرون من متراکم ميگشت،
و به گله‌هاي بي پايان ابرها تبديل ميشد.
آبهاي زلال در فضاهاي مه آلود،
از چشمه‌ها ميتراويد.

دختران دشت،
«نان داغ نشانه برکت است»، را باور داشتند،
و با بازتابي از رقص شعله‌ها در چهره‌شان،
احساسات و تفکرات جوان خود را،
به قلب داغ تنور پيوند ميزند.

سارا خوشه‌ رسيده‌اي بود که،
بر شاخه‌هاي احساسات سبز،
در انتظار توفان نشسته بود.

سارا همان دوران سعادتي بود که،
بارانهاي سيل آسا در کمينش بودند.

سارا تنها آن عروس تيره بختي نبود که،
سيلهاي خروشان سرنوشت او را رقم زده بود،
خوشبختي عروسان بسياري،
بازيچه سيلهاي خروشان بود.

در آن سوي اين سيلها بود که،
سلطنت سعادتها آغاز ميشد،
عشق، يگانه بود،
اما صداقت عشق بود که،
هزار و يک آزمون دشوار را ميطلبيد. (فروردين ۱۳۷۸)

تفکر و شعر (۳) : علی آقا واحد، شاعر غزل

گفته‌اند که شعر ترکيبي از عقيده و احساس است، اما اگر احساس بعضي وقتها به تمامي بيان ميشود، عقيده همواره دچار ايهام است. اگر عقيده آشکارا بيان شود، شعر از شعريت دور ميشود و به مرامنامه حزبي تبديل ميشود. بعضي از شعرا را «شاعر تفکر» لقب داده‌اند، مانند فضولي، خيام، جلال الدين رومي و غيره، زيرا بيان عقيده در آثار اين نوع شعرا جلوه‌اي نسبتا آشکار دارد و شيوه بيان شاعرانه صرفا نوعي تزيين لفظي است. برخيها را نيز شاعر احساس معرفي کرده‌اند، مانند سعدي در غزليات عاشقانه‌اش.

علي آقا واحد (۱۳۴۴- ۱۲۷۴ هجري شمسي) شاعر آذربايجاني، به تمام معني شاعر احساس و غزلهاي عاشقانه است. شيوه بيان او طوري است که گوئي استاد روانشناسي مسائل عاطفي است و تمام پيچ و خمهاي روح انسان را در عبور از مسيرهاي عشق و عمدتا عشق زميني به خوبي ميداند. او را ادامه دهنده راه فضولي دانسته‌اند، اما تفاوتهاي ماهوي آشکاري در سبک وي وجود دارد که او را از فضولي متمايز ميکند.

به قول يکي از حکما، همه ما شاعر جوان مرگ شده‌اي در درون داريم. هر نوجواني همچون شکوفه‌اي که در باغ آرزوها شکفته است، زماني با تمام وجود شيفته رازهاي شعر ميشود، اما به سرعت از اين مرحله عبور ميکند و به حل مشکلات عملي زندگي خود مشغول شده و در دامن روزمره‌گي مي‌غلطد. اما از قرار معلوم سرنوشت گاهي تصميم ميگيرد براي جلوگيري از جوان مرگ شدن شاعر دروني ما، خود ما را به مرگ تدريجي محکوم کند، تا شاعر دروني ما زنده بماند. گفته‌اند که براي شاعر شدن يا قطره‌اي عشق و يا يک دريا غم ضرورت دارد. اما عشق زميني ناپايدار است و خطر تباه شدن دارد، از اينرو قدرت حيات بخشيدن به شاعريت شاعر را ندارد. اين نوع عشق نميتواند و نبايد جايگاه عشق الهي را در روح آدمي اشغال کند.

وَمَنْ أَضَلُّ مِمَّن يَدْعُو مِن دُونِ اللَّهِ مَن لَّا يَسْتَجِيبُ لَهُ إِلَى يَومِ الْقِيَامَةِ وَهُمْ عَن دُعَائِهِمْ غَافِلُونَ. و چه کسي گمراه‌تر از کسي است که غير از خدا، ديگري را فراميخواند که تا روز قيامت به او جواب نميدهد و اينها خود نيز از فراخوان خود غافلند. (احقاف: ۵).

عشق زميني هرگز به جايگاه پرستش نميرسد، زيرا مگر انسان ميتواند اميد و آرزوهاي خود را به انساني ديگر متکي کند که مثل خود او ناپايدار است و قدرت بخشيدن گناه را ندارد. آيه شريفه فوق حقيقتا تکان دهنده است. به راستي، چه ضلالتي از اين بزرگتر که خدايي را به کمک بطلبيم که قادر به پاسخگوئي به ما نيست. هنگامي که انسان به ناتواني و بيهودگي بتهائي که پرستيده است، پي ميبرد، کاخ آرزوهاي او فرو ميريزند. از اين مرحله به بعد، دوران متفاوتي در زندگي او شروع ميشود که سرآغاز پروسه شاعر شدن اوست. البته من عشق و وفاداری همسران را نفی نميکنم و آنرا چيز باارزشی ميدانم، اما تأکيد ميکنم که انسان نميتواند تکيه گاه انسان باشد.

بررسي شرح حال شعراي مشهور جهان، از جمله شعراي مأنوس خودمان، حاکي از آن است که به جاي آن يک قطره عشق، همواره همان درياي غم نصيب آنان ميشود و در واقع جسم و روح شاعر به عنوان ماده سوختي براي گرم نگاه داشتن اجاق هنر مورد استفاده قرار ميگيرد. هوراس، شاعر رومي، که شرح حال مختصر او را در مقاله پيشين خوانده‌ايم، سخني دارد به اين مضمون که گويا «شعرائي که تنها آب ميخورند، کمتر شعر دلنواز مي‌سرايند». اما اين سخن را من بعد از گذشت قريب ۲۰۰۰ سال، از هوراس نمي‌پذيرم، زيرا اين شراب نيست که هنرمند را مي‌سازد، بلکه بار سنگين تراژدي عشق و  تلخکامي شاعر است که کودک شاعر را در درون جسم نحيف وي زنده نگاه ميدارد و به بلوغ ميرساند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مجسمه علی آقا واحد در باکو

 

 

واحد از اين مسير سخت به تنهائي گذشت و شاعر ابديت شد. مُقامات آذربايجان با شعر واحد عجين شد و تلفيق هنر موسيقي با هنر شعر به سطحي نوين ارتقاء يافت.

 سن زولفونو آچ، تؤک اوزونه، شانه‌سي مندن،
زنجيري نيشان وئر منه، ديوانه‌سي مندن.
سن عاشيقي يانديرماغا من يانماغا ماييل،
سن شمعيني گؤستر منه، پروانه‌سي مندن.
زولفون قدري عاشيق اوْلان وار سنه اي گول،
سن سؤيله اوْ مجنولاري، افسانه‌سي مندن.
سرمست گؤزون فيتنه، لبين نشئه‌لي باده،
ايچدير منه اوْل باده‌ني، پيمانه‌سي مندن.
سن نازيله گول کي، صدفين قيمتي آرتسين،
گؤز ياشي کيمي اينجيسي، دوردانه‌سي مندن.
هردن گؤتور اوزدن گؤزليم افعي زولفو،
چک ظاهيره گنجينه‌ني، ويرانه‌سي مندن.
واحيد، مئيي ترک ائتمک اوچون پير موُغانين،
رنجيده اوْلوب بير نئچه مستانه‌سي مندن.

 زلف بگشا و در عارضت بريز، شانه‌اش از من،
زنجير را نشانم بده، ديوانه‌اش با من.
تو مايل سوزاندن عاشق و من مايل به سوختن،
شمع را بنما، پروانه‌اش با من.
عاشقانت به تعداد تارهاي زلفت، اي گل،
تو از آن مجنونها نام ببر، افسانه‌اش با من.
چشم سرمست تو فتنه و لبت باده پر از نشئه،
آن باده را به من بنوشان، پيمانه‌اش با من.
به ناز بخند تا قيمت صدف آشکار شود،
گوهر و دردانه آن از جنس اشگ چشم، تا بخواهي از من.
گاهي هم اي زيباروي من، افعي زلف را از صورت خود کنار بزن،
گنجينه را ظاهر کن، ويرانه‌اش با من.
واحد، به خاطر ترک مي بود که رنجيده شدند،
چندين و چند باده‌نوش سرمست پير مغان از من
.

دقت کنيم که اينجا به هيچ وجه تفنن با جلوه‌هاي يار و لفاظي شاعرانه در بين نيست. شاعر رابطه عاطفي يکطرفه و ظالمانه‌اي را کشف کرده و آن را به صورت هنرمندانه‌اي بسط داده است، به اين ترتيب که در برابر هرچه ستم يار و يا رفتارهاي دلربايانه اوست، شاعر حاضر نيست از ايمان خود دست بکشد و در برابر هر رفتاري از اين نوع، با يک هديه شاعرانه عجيب به او پاسخ ميدهد. قافيه و رديف شعر بسيار قوي است و تقريبا بيشتر بار معنائي و مضمون شاعرانه را حمل ميکند. اما دقت کنيم که دلداده‌اي که در شعر مورد خطاب است، دلداده‌اي از دست رفته است که اينک به تدريج عشق معبود در جان شاعر جاي معبود زميني را ميگيرد. آتش گدازه‌اي که در اين شعر جاري است، چندان دير نمي‌پائيد، يا اصلا به وجود نمي‌آمد، اگر ايام به کام شاعر بود. اين صرف فروريختن کاخ آرزوهاست که شاعر را از خواب دوران بيدار کرده است.

برخيها تابلوي نقاشي را شعر صامت و شعر را تابلوي نقاشي گويا معرفي کرده‌اند، ما نيز در نمونه شعري که از واحد ارائه داديم، شاهديم که شاعر با مصالح سخن تابلوهاي رنگارنگي را آفريده است. واحد را نميتوان با ارائه يک غزل معرفي کرد. آنان که با شعر واحد مأنوسند، عمري را با او گذرانده‌اند و غزلهاي پر احساس او را در فضاهاي موسيقائي مُقامات ميشناسند.

اما دوستان بسياري ايراد گرفته بودند که چرا در مقاله گذشته از مرگ سخن گفتيم. اينک درخواست اين دوستان را با ارائه غزلي ديگرگونه از خودم اجابت مينمايم. غزل حکايت از آن دارد که دختران ترسا دست اندر کار آموزش راز و رمزهاي دلبري به بتي  نوشکفته‌اند که ميرود تا مشهور زمانه شود. من ترجمه‌اي را ارائه کردم، اما همواره متوجه آن بوده‌ام که ترجمه اشعار خودم از سرايش آنها سخت‌تر است. اما اگر دوست جواني همتي بکند و ترجمه ديگري را ارائه کند، سپاسگزارش خواهم بود:

بير نئچه ترسا قيزي گؤدوم سنه ساز اؤيرديرلر،
شوُر ايچينده تيترشن صوت ايله آواز اؤيرديرلر.
جئيرانين سوْنسوز ياشيلليقلاردا سئيران اتئديگيندن،
بحث ائدرکن سنده‌کي شوُخ گؤزلره ناز اؤيرديرلر.
آندي، گؤز ياشلاريني، ايلقاري بير آيت سانيرلار،
بير سني بوُ ماجرالرده هوسباز اؤيرديرلر.
گؤيلرين سوْنسوزلوغوندا يوکلسيشدن بحث ائديرلر،
گنج بير ترلانه ماويلرده پرواز اؤيرديرلر.
«اينصاف ائيله، خوش سؤز ايله جومله اينسانلاري ديندير،
بوُ گؤزلليک بير کسه عالمده قالماز» - اؤيرديرلر.
آل بوُ مشعل، بوُ جسارت، بوُ سنين پارلاق کيتابين،
ديل دوشونمز طيفله پيغمبرلر اعجاز اؤيرديرلر.
دينله رفرف، کؤنلون ايلهام ايله دوْلموشکن ملکلر،
کلمه- کلمه آيه تفسير ائيله‌ييب، راز اؤيديرلر.  (آذر ۱۳۷۹)

دختران ترسا را ديدم که ترا ساز مي‌آموزند،
با صوتي مملو از لرزشهاي شور، ترا آواز مي‌آموزند.
از جولان آهو در دشتهاي سرسبز بيکران نکته‌ها ميگويند،
چشمان فريبنده ترا ناز مي‌آموزند.
سوگند و اشگ و عهد و پيمان را آيت ميدانند،
تنها ترا در اين ماجرا هوسباز مي‌آموزند.
سخن از اوج گرفتن در پهنه آسمان ميگويند،
به ترلان نو شکفته‌اي پرواز در افقهاي آبي را مي‌آموزند.
حکمتِ: «انصاف ميکن، انسانها را با لحني نيکو به گفتگو بخوان،
اين زيبائي براي کسي در جهان باقي نمي‌ماند» - را تفهيم ميکنند.
اين مشعلي براي تو، و اين هم جسارت و اين هم کتابي درخشان،
تو گوئي که پيامبران به طفل بي‌زباني اعجاز مي‌آموزند.
حاليا گوش کن رفرف، در زمانه‌اي که قلبت مالامال از الهامات است،
فرشتگان خدا چگونه کلمه- کلمه آيه تفسير ميکنند و نکته مي‌آموزند.  (آذر ۱۳۷۹)