قرائن و اشارات (۳۹): اخلاق در مصر باستان

اخلاق در مصر باستان

عبور از سنت به مدرنيته پروسه‌اي پيچيده و تحولي عظيم ار زندگي هر ملتي است. اين گذار به معني نفي زيرساخت سنتي جامعه به طور مطلق و ناگهاني نيست، بلکه نوعي ارتقاي هويت است که انطباق با شرائط نوين زندگي از طريق آن، ضمن حراست از بنيادهاي اخلاقي و معيارهاي تربيتي و ميراث فرهنگي متحقق ميشود. مراحل مختلف تطور تاريخي هر ملتي با همديگر ارتباط ارگانيک دارد و نو از درون کهنه زاده ميشود و چنانکه پيش از اين بحث کرده‌ايم، حتي انديشه توحيد به معناي گسترده آن ضرورتا از درون مرحله‌اي شرک آلود ظهور ميکند. به ديگر سخن، مدرنيته بدون ارتباط ارگانيک با مبادي فرهنگي و اخلاقي و گذشته تاريخي ملتها مفهومي ميان‌تهي است.

در جامعه معاصر، مفهوم مدرنيته دچار تحريفات جبران ناپذيري شده است، به طوريکه صِرف عصيان عليه سنتها و رويگرداني از آنها به مفهوم مدرنيته تلقي ميشود. به عنوان مثال، در زمانه ما انواع گوناگون مواد مصرفي با بسته‌بنديهاي متنوع و انوع لوازم خانگي جديد و دستگاههائي نظير تلفن موبايل و کامپيوتر و تلويزيونهاي داراي صفحه گسترده وجود دارد که اکثريت مردم صِرف برخورداري از آنها را نشانه مدرنيته ميدانند. خانمها در گذشته رختها را با دست ميشستند و اينک آنها را با ماشينهاي لباسشوئي مجهز به پروسسور هوشمند ميشويند، آيا ميتوان قبول کرد که صِرف اين تغيير روش زندگي به معناي مدرنيته است؟ بسياري از مردم در تاکسي و اتوبوس و هواپيما و حتي مسجد و کلاس درس از طريق تلفنهاي موبايل خود با ديگران تماس ميگيرند و چه بسا به نظر خودشان کارهاي مهمي را هم انجام ميدهند و صرفا به خاطر استفاده از اين ابزار، خود را «مدرن» محسوب ميکنند، زيرا خود را در مقايسه با پدرانشان که از تلفن مغناطيسي و چرتکه استفاده ميکردند، متفاوت ارزيابي ميکنند. آيا نميتوان خانم مسني را مثال زد که رخت را همواره با دست شسته است، به طوريکه اين خانم مسن مدرن‌تر از خانمهاي جواني باشد که رخت را به کمک ماشينهاي لباسشوئي مدرن ميشويند؟ و آيا ممکن است مردي که حساب و کتاب خود را جز چرتکه با وسيله ديگري انجام نداده است، مدرن‌تر از مردي باشد که اين کار را به کمک يک کمپيوتر لپ تاپ از طراز کاملا جديد انجام ميدهد؟ بي‌ترديد چنين حالاتي به وفور يافت ميشوند، اما درک عمومي متأسفانه بر اين مبني شکل گرفته است که صِرف استفاده از مواد مصرفي و لوازم خانگي جديد و اتومبيلهاي گران قيمت به معناي مدرنيته است. اين موضوع، انحراف اخلاقي خطرناکي محسوب ميشود، زيرا کسي که لباس خود را از مارک معروفي انتخاب کرده و آن را به قيمت گراني خريداري کرده است، صرفا به اين دليل و نه بيشتر، خود را برتر از ديگران ارزيابي ميکند و حقوق و امتيازاتي را براي خود قائل ميشود. هيچ پدري را سراغ نداريم که به فرزند خود نصيحت کند و به وي يادآور شود که مثلا اتومبيل «ماکسيما»ي متعلق به خانواده آنها و يا مسافرتهاي خارج از کشورشان نشانه برتري شخصيت آنها نيست، و اين که ممکن است افرادي باشند با شخصيت‌ والاتر از آنها، در حاليکه اتومبيلشان يک پيکان فرسوده است يا کلا فاقد اتومبيلند و هرگز مسافرتي هم به خارج نداشته‌اند. اما برعکس اين ماجرا همواره روي ميدهد. يک ضرب المثل روسي ميگويد: هر شخصي را به نسبت لباسش مورد استقبال قرار ميدهند و به نسبت عقلش بدرقه ميکنند، اما شايد در زمانه ما تجمل به نحو نسنجيده‌اي نشانه برتري شخصيت تلقي ميشود که بايد به اصلاح آن برخاست و در درجه نخست هم بايد از خود و خانواده شروع کرد.

بدون اين که بخواهيم اکثريت جوانان موقر و باشخصيت اين جامعه را ناديده بگيريم، بايد تأکيد کنيم که امروزه تربيت تجريد شده از تعليمات اسلامي، هرچند در مقياس محدود، موجب ظهور نسل خودخواهي شده است که علاوه بر آن که امکانات مادي، اعتماد به نفس کاذبي را براي آنها به ارمغان آورده است، بلکه حتي از تحقير اصحاب علم و فضيلت و تقوي نيز ابائي ندارند. البته اينها بيش از آن که مقصر باشند، قرباني‌اند و حتي ممکن است در روياروئي با واقعيات و مشکلات زندگي دچار تزلزلات روحي و ناتوانيهائي شخصيتي حادي هم بشوند و در پيدا کردن راه خروج از بحرانهاي زندگي دربمانند.

اگر دقت کنيم، تفاخر به خوراک و پوشاک و زرق و برق زندگي به عنوان بارزترين نشانه انحطاط اخلاقي، در طريقت متعالي اسلام مورد مذمت قرار گرفته و مسلمين دعوت به تواضع و کمک به همنوعان و کسب علم و تفکر پيرامون راز خلقت شده‌اند. انسان حتي در مقداري نيست که به زميني که بر روي آن راه ميرود، فخر بفروشد و اعتلاي انسان، صرفا از طريق آگاهي نسبت به ناتواني خود در برابر خالق و خلقت متحقق ميشود.

نشانه‌ها حاکي از آن است که خود پسندي در مصر باستان امري بسيار نکوهيده محسوب ميشد و انسان به طور پيوسته متعهد و ملزم به وظائف اخلاقي بود که در سايه آن بتواند مسير آخرت خود را هموار سازد. هرچند تصوير مبالغه‌آميز از اوضاع و احوال جهان آخرت و تعدد خدايان و اعتقاد به وجود انسانهاي خدا گونه و خدايان انسان‌گونه چنان بود که موجب ميشد تا فرهنگ مصر باستان از تفکر توحيدي مسافت بعيدي داشته باشد، اما وجود معيارهاي اخلاقي محکم موجب ثبات خانواده و جامعه و  در نتيجه موجب موازنت تاريخي جامعه براي مدتي بيش از ۵ هزار سال و مقاومت موثر در برابر تهاجم فرهنگي نيرومند بيگانگان گرديد. تحقيقات نشان ميدهد که معنويت حاکم بر جامعه مصر باستان که از مرزهاي آن فراتر رفته و سرتاسر شمال آفريقا و بين النهرين و اقليمهاي شمالي مديترانه را نيز فرا گرفته بود، ذهنيت انسانها را در وضعيتي قرار داده بود که آمادگي کامل براي  پذيرش تعليمات متعالي اسلام را داشتند و در واقع راز گسترش برق آساي طريقت اسلام در بخش بزرگي از جهان در همان چند دهه نخستين بعد از وفات پيغمبر، که بهت و حيرت بسياري از محققين را برانگيخته و برخي ديگر را به سفسطه بافي در خصوص قداره کشي عرب براي ترويج اسلام واداشته، غير از معجزه کلامي و نظام اخلاقي متوازن قرآن و ويژگيهاي شخصيتي پيامبر، در همين نکته ظريف نهفته است. ملل شمال آفريقا، بين‌النهرين و بخشهائي از ملتهاي اروپائي ساکن اقليمهاي مديترانه، به علت داشتن پيش زمينه تربيتي و معنوي ناشي از فرهنگ مصر باستان به سرعت شيفته تعليمات انسان‌ساز اسلام شدند و مانند آجرهاي تشنه‌اي که به سرعت آب را به درون خويش ميکشند، از چشمه زلال اسلام سيراب شدند. اين انتشار سريع در عين حال به سرعت به رستاخيز علمي نيز منجر شد. رستاخيز علمي جوامع اسلامي در سده‌هاي نخستين ظهور اسلام را نيز، علاوه بر خصلت خود اسلام که دعوت به تفکر جزء تفکيک ناپذير آن است، و ظرفيتهاي علمي و فلسفي زبان عربي، بايد در سايه پيش زمينه علمي فراهم آمده در جامعه مصر باستان و شمال آفريقا توضيح داد. اين امر در اسلام شناسي چنان پر اهميت است که گوئي نسل انسان، پيشاپيش با تدبير و برنامه‌اي مشخص در طول چندين هزار سال در يک آزمايشگاه اجتماعي در محيط فرهنگي خاصي تربيت شده تا آمادگي پذيرش تعليمات متعالي اسلام را به دست آورد. جامعه‌اي که در مقابل لشگرکشي اسکندر مقدوني و سلطه چندين صدساله جانشينان وي مقاومت فرهنگي ميکند و تعليمات مسيحي دست‌پخت امپراطوري روم را پس ميزند، ناگهان در مقابل امواج دعوت سر تسليم فرود مي‌آورد و به تمامي تغيير هويت ميدهد. آيا حيرت انگيز نيست؟ آيا اين همه دقت و قدرت تفکيک در انتخاب دين طبيعي و تشخيص آن از دين غير طبيعي ميتواند صرفا امري تصادفي باشد؟ به نظر ما هيچ خصلت تصادفي در اين حادثه تاريخي وجود ندارد. مصر دوران بسيار طويلي از خداشناسي مبتني بر خدايان متعدد را پشت سر گذاشته بود و انديشه توحيدي و مسير جهان آخرت را نيز به طور نطفه‌اي و مکتوم در بطن خود پرورانده بود و به هيچ وجه شيفته جاذبه ادياني که خدايان انسان‌گونه و انسانهاي خداگونه را تبليغ ميکردند، مانند هلنيزم و آئين يهودي و مسيحيت مبتني بر تثليث، نميگرديد، زيرا خود فراختر از آنها بود و تمامي آنها معنويات خود را از معابد مصري اخذ کرده بودند.

دانشمندان متعددي سرچشمه فرمانهاي دهگانه يهوديان را کاويده‌اند و عقيده غالب آن است که اصول اخلاقي دهگانه‌اي که در بين يهود به نام «ده فرمان» مشهور است، ريشه در مصر باستان و دقيقا در کتاب اموات دارد. مضمون بعضي از اين فرامين به روايت يهوديان چنين است: به موجب فرمان اول پرستش هر خدائي غير از «يهوه» معصيت تلقي ميشود. به موجب فرمان دوم، چنانکه شخصي غير از يهوه خداي ديگري را بپرستد و يا مرتکب بت‌پرستي شود، خود و فرزندان و نوادگان وي مورد غضب يهوه قرار خواهند گرفت. فرمان سوم تأکيد دارد که استفاده نابجا از نام خداوند ممنوع است. فرمان چهارم ناظر بر تقدس روز شنبه است. فرمان پنجم تأکيد بر احترام بر پدر و مادر دارد. فرمان ششم منع آدم کشي و فرمان هفتم منع عمل زناست. فرمان هشتم منع دزدي است و فرمان نهم بر منع شهادت دروغ تأکيد دارد. به موجب فرمان دهم چشم طمع دوختن بر زن همسايه و ساير اشياء خانه وي حرام است. چنانکه گفتيم بسياري از مورخين باستان شناس را عقيده بر آن است که يهوديان اين فرامين دهگانه را از مصر تقليد کرده‌اند، زيرا در فصل ۱۲۵ کتاب اموات مصر باستان، دقيقا در پاپيروس موسوم به «پاپيروس آني» نکاتي ذکر شده است که شباهت موکدي بر فرامين دهگانه دارد، با اين تفاوت که معيارهاي تشخيص صواب از ناصواب در مصر باستان بسيار گسترده‌تر از اينهاست. در فصل مذکور از کتاب اموات، ليستي از معيارهاي اخلاقي ذکر شده است که هر انساني براي ورود به جهان آخرت بايد سوگند بخورد که در جهان فاني بدانها التزام داشته است. اکثر اين سوگندها مربوط به گناهاني است که مطابق فرض، انسان در اين جهان از آنها تبري جسته است، به عنوان مثال: من خدارا انکار نکرده‌ام، من يتيمي را نيازرده‌ام، من دزدي نکرده‌ام، من مرتکب عمل قتل نشده‌ام، من در ترازو تقلب نکرده‌ام و امثال آن. مضمون اين معيارهاي اخلاقي را در مقاله پيشين از نظر گذرانديم. اما اگر اين مضامين کتاب اموات را با مضامين تورات در سفر خروج، فصل ۲۰، عبارات ۲-۱۷ مقايسه کنيم، شباهت عجيبي را ملاحظه خواهيم کرد و ناچار از قبول اين فرضيه خواهيم شد که معيارهاي اخلاقي مضبوط در تورات کنوني برگرفته از فرهنگ مصر باستان است ولي متأسفانه اعمال ناصواب متعددي نيز وجود دارند که در تورات مشروع شناخته شده‌اند که قتل عام پوريم و قتل عام سفراي حسن نيت اقوام همسايه از طريق حيله و مجبور کردن آنها به عمل ختنه براي ابراز حسن نيت‌شان و سپس شبيخون زدن به آنها و کشتن دسته‌جمعي آنها از نمونه‌هاي بارز است.

چنانکه ميدانيم به موجب باورهاي ديني مصريان، قلب هر انساني در جهان آخرت در حضور خدايان در ترازوي مقدسي توزين ميشد و در صورتيکه وزن آن سبکتر از پَر (به عنوان مظهر حقيقت) بود، آن شخص اجازه ورود به جهان ابدي را کسب ميکرد. بي‌ترديد مصريان کشف کرده بودند که قلب انسان با گذشت سن بزرگتر و سنگين‌تر ميشود و چنين تصور ميکردند که اين تغيير وزن در اثر ارتکاب گناهان به وقوع مي‌پيوندد.

ظهور اسلام، در عين حال که حال و هواي معنوي اين جهان را تغيير داد، اوضاع و احوال جهان آخرت را نيز به شکلي ترسيم ميکرد که مصريان بيش از هر ملتي بر جلوه‌هاي روان‌شناختي آن واقف بودند. مصرياني که مسير پر درد و رنج بعد از مرگ جزئي بنيادين از آموزشهاي ديني‌شان بود و همواره ميپنداشتند که بعد از مرگ، در حاليکه روح و شخصيت‌شان، بريده از جسم موميائي‌شان، در جهان‌هاي مختلف سرگردانند، بايد از مسيري طولاني مملو از ارواح و اشباح و حيوانات وحشي عبور کنند و به پايگاه عدل برسند تا قلب آنها در بارگاه اوزيريس در ترازوي بزرگ مورد توزين قرار گيرد و در صورت اثبات تقوي و سلامت نفسشان به رفاه در جهان آخرت واصل شوند، وقتي با تصاوير قرآن در خصوص قيامت مواجه ميگرديدند، با چنان معنويت واقع‌گرايانه‌اي برخورد ميکردند که انگار گمشده خود را از ماوراي هزاره‌هاي دوردست يافته‌اند.

حال و هواي قيامت در قرآن شريف به اشکال گوناگون تصوير و ترسيم شده‌است. بعضي از آيات از رعب و وحشت عرصات محشر سخن ميگويند و طبيعتا از نامه عمل و اندازه‌گيري و توزين و سنجش، اما آيات ديگري نيز هستند که سعي در القاي اعتماد به نفس و آرامش روحي به کساني دارند که توشه‌اي براي آخرت خود اندوخته‌اند. کساني که آيات اخطار آميز قرآن شريف در خصوص قيامت را «تهديد آميز» ارزيابي ميکنند، توجه ندارند که اين حقيقت برگرفته از حقيقت زندگي در همين جهان است. همگان شاهد آن هستيم که کساني که با تقوا و پرهيزکاري و تمسک به نوع‌دوستي و نيکوکاري و کسب علم و فضيلت زندگي ميکنند، در مجموع بر عکس اشخاص دنياپرست و مادي‌گرا و جهل زده، در همين زندگي از آرامش و آسايش فکري برخوردارند، در حاليکه گروه ديگر همواره در حال مواجهه با اضطرابهاي شديد و گلاويز شدن با کششهاي رواني و فشارهاي عصبي و تضادهاي دروني‌اند و در واقع درون آتش زندگي ميکنند.

برخلاف آنچه که مبلغين تئوري گسترش زورمدارانه اسلام شايع کرده‌اند، پيام اسلام در گوش ملتهاي صدر اسلام و به خصوص مصريان و اقوام تمام سرزمينهائي که با تفکر ديني باستاني آن تربيت شده بودند، صدائي کاملا آشنا بود که از صدها سال پيش مشتاق شنيدن آن بودند. يکي از مهمترين نشانه‌هاي اين الفت، همانا فلسفه حيات و مرگ در طريقت نوين بود که زمينه براي جذب آن، با در نظر گرفتن پيش زمينه تربيتي مصر باستان که ذکر شد، از قبل کاملا فراهم شده بود. اسلام معناي زندگي را در تدارک براي رفاه آخرت از طريق تقوي و نيکوکاري و کسب فضيلت و احتراز از دروغ و ظلم و غيره ميدانست و اين امر در شعور ناخودآگاه ملتهاي حوزه مديترانه در آن روزگار امري مأنوس بود و جايگاه ويژه‌اي داشت.

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ مَا لَكُمْ إِذَا قِيلَ لَكُمُ انفِرُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ اثَّاقَلْتُمْ إِلَى الأَرْضِ أَرَضِيتُم بِالْحَيَاةِ الدُّنْيَا مِنَ الآخِرَةِ فَمَا مَتَاعُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا فِي الآخِرَةِ إِلاَّ قَلِيلٌ اي ايمان آورندگان، شما را چه ميشود که هنگامي که گفته ميشود در راه خدا حرکت کنيد، به زمين ميچسبيد، آيا زندگي دنيا را بر آخرت ترجيح ميدهيد، اما متاع اين جهان در آخرت خيلي ناچيز است. (توبه، ۳۸)

آشنائي بيشتر با اوضاع و احوال روز قيامت به روايت قرآن، بسيار عبرت انگيز است. در مطالعه اين موضوع بايد در نظر داشته باشيم که تصاوير رستاخيز و عرصات محشر و شيوه سنجش اعمال و پاداش‌دهي و مجازات همگي در شرائطي بيان ميگرديد که ملتهاي گوناگون آن روزگار در باورهاي خود کم و بيش تصاوير خامي از آن را داشتند، اما جزئيات اين بخش از زندگي انسان و سلوک وي در طريق آخرت و نيل وي به بارگاه خدايان و قرار گرفتن در معرض آزمونهاي متعدد در هيچ فرهنگي به اندازه فرهنگ مصر باستان با دقت و وسواس و آن هم براي مدتي بيش از ۵۰۰۰ سال پيگيري نشده بود و اسلام قصد متحول کردن اين تصوير را داشت.

عَمَّ يَتَسَاءلُونَ (در باره چه چيزي مشاجره ميکنند؟)
عَنِ النَّبَإِ الْعَظِيمِ (در باره خبري بزرگ.)
الَّذِي هُمْ فِيهِ مُخْتَلِفُونَ (که در باره آن اختلاف نظر دارند.)
كَلَّا سَيَعْلَمُونَ (به اين زودي نخواهند دانست.)
ثُمَّ كَلَّا سَيَعْلَمُونَ (نه، به اين زودي نخواهند دانست.)
(نبأ، آيات ۵-۱)

آيا اين آيات در ذهن مصرياني که پيش زمينه ذهني حضور در بارگاه اوزيريس براي توزين شخصيتشان را داشتند، چگونه انعکاس مي‌يافت؟ من که اينک چندين هفته است در باره مصر باستان مينويسم و ذهنم سرشار از فضاهاي جهان آخرت به روايت مصريان است، از اين آيات سرمست ميشوم و صلابت اين آيات قلب مرا سوراخ ميکند و مرا در نور غليظي غوطه‌ور ميسازد.

إِنَّ يَوْمَ الْفَصْلِ كَانَ مِيقَاتًا (بتحقيق روز رسيدگي به حسابها موعود بوده است).
يَوْمَ يُنفَخُ فِي الصُّورِ فَتَأْتُونَ أَفْوَاجًا (روزي که در صور دميده ميشود و همه دسته دسته سرميرسند.)
وَفُتِحَتِ السَّمَاء فَكَانَتْ أَبْوَابًا (و آسمان به شکل دروازه‌هائي گشوده ميشود.)
وَسُيِّرَتِ الْجِبَالُ فَكَانَتْ سَرَابًا (و کوهها به حرکت درآورده ميشوند و همچون سراب ميشوند.)
إِنَّ جَهَنَّمَ كَانَتْ مِرْصَادًا (به درستي که جهنم کمينگاهي بوده است.)
لِلْطَّاغِينَ مَآبًا (براي طغيانگران منزلي نهائي.)
لَابِثِينَ فِيهَا أَحْقَابًا (که براي زمانهاي طولاني در آن سکونت کنند.)
لَّا يَذُوقُونَ فِيهَا بَرْدًا وَلَا شَرَابًا (در آنجا نه چيز خنکي به کامشان خواهد رسيد و نه هيچ نوشيدني.)
إِلَّا حَمِيمًا وَغَسَّاقًا (مگر مايعي گرم و خونابه.)
جَزَاء وِفَاقًا (پاداشي مناسب،)
إِنَّهُمْ كَانُوا لَا يَرْجُونَ حِسَابًا (آنها توقع حساب را نداشتند.)
كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا كِذَّابًا (و آيات ما را همواره انکار کردند.)
وَكُلَّ شَيْءٍ أَحْصَيْنَاهُ كِتَابًا (اما ما همه چيز را محاسبه و ضبط کرده‌ايم.)
فَذُوقُوا فَلَن نَّزِيدَكُمْ إِلَّا عَذَابًا (پس بچشيد، که چيزي غير از رنج و عذاب حاصلتان نخواهد شد.)
(نبأ، آيات ۲۱-۳۰)

ذهن آخرت‌گراي مصري که به سمبلها عادت کرده است، اين آيات را به گوش جان ميشنيد و از آنها الهام ميگرفت. به صلابت و قدرت سمبليک آن دو آيه يک بار ديگر بينديشيد:

 وَفُتِحَتِ السَّمَاء فَكَانَتْ أَبْوَابًا. وَسُيِّرَتِ الْجِبَالُ فَكَانَتْ سَرَابًا.

ذهني که تربيت معنوي چندهزار ساله او، قابليت تحسين‌انگيزي براي زندگي در کنار سمبلها را به وي ارزاني داشته بود، اين دو آيه را با هيچ اثر ادبي و با هيچ روايت سمبليک ديگر همطراز قرار نميداد و خود را براي هميشه غرق در معنويت آن مي‌ديد. اما اين ذهن در عين حال از لابه‌لاي اين آيه‌ها با چيزي نانوشته آشنا ميشد: در حالي که احوال زمين و زمان و کوه و آسمان و جويهاي آب گرم و خونابه‌هاي جهنم در کمال قدرت ادبي براي او تشريح ميشود، هيچ نشانه‌اي از صورت و قامت و ترکيب ظاهري خدائي که با وي سخن ميگويد، در ميان نيست، چه به صورت انسان، چه به صورت حيوان، چه با ماسک، چه بدون ماسک. اين نيز اولين نشانه‌هاي گوهر درخشان توحيد است که بيان آن در جهان باستان به هيچ صورتي سابقه نداشته و وسيله بيان آن نيز موجود نبوده است و اينجا نيز صرفا بدون بيان، وارد حوزه ادراک ميشود، چنانکه با دريافت طنين دو آيه زير:

كُلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَانٍ، وَيَبْقَى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلَالِ وَالْإِكْرَامِ (الرحمن، ۲۶:۲۷)

غرق در فصاحت خدشه ناپذير آن ميشويم و دفعتا درمي‌يابيم که سخن از تغيير نظام پيچيده خدايان متعدد مصري و خصلت انسان‌گونه خدايان و خصلت خداگونه انسانهاست. به جرأت ميتوان گفت که ذهن پرورش يافته در نظام ديني معابد مصري با دريافت اين پيام دچار تحول بنيادي ميشد و شخصيت نويني پيدا ميکرد و اشراف او به راز خلقت و فلسفه حيات و مرگ وسيع‌تر ميشد. درک عظمت و غناي اين دو آيه، بدون آگاهي از پيش زمينه موجود در اجتماعات آن روزگار و بدون روان‌شناسي انساني که خدايان متعددي وي را از لحظه تولد تا ابديت در اين جهان و آن جهان همراهي ميکردند، غير ممکن است. ما عادت کرده‌ايم که آيات قرآن شريف را در محيطي تجريد شده از شرائط، ارزيابي کنيم، در حاليکه توجه به معناي آنها در اوضاع و احوال تاريخي حاکم در زمان نزول آنها و گفتمانهاي رايج آن روزگار است که بيش از پيش ضرورت دارد.

إِنَّ لِلْمُتَّقِينَ مَفَازًا (البته که براي پرهيزکاران کاميابي هست).
حَدَائِقَ وَأَعْنَابًا (باغها و انواع انگورها)،
وَكَوَاعِبَ أَتْرَابًا (مصاحباني همسن و سال)،
وَكَأْسًا دِهَاقًا (و جامهاي لبريز)،
لَّا يَسْمَعُونَ فِيهَا لَغْوًا وَلَا كِذَّابًا (نه سخن ناروا در آن ميشنوند و نه دروغ)،
جَزَاء مِّن رَّبِّكَ عَطَاء حِسَابًا (پاداشي از طرف خدايت و بخششي سنجيده).
 (نبأ، آيات ۳۱-۳۶)

معيارهاي لذت و رفاه در جهان آخرت که در مورد پرهيزکاران ذکر ميشود، متنوعند. در کنار باغ و انگور و مصاحبان همسن و سال و جامهاي لبريز، ضمنا با وعده ديگري مواجه ميشويم که بسيار تفکر برانگيز است و آن اين که «هيچ نشاني از سخن ناروا و دروغ نخواهد بود». اين چه نوع لذت و رفاهي است که قرآن شريف مومنين را به کمک آن تشويق به کردار درست ميفرمايد؟ طبيعت انسان طوري است که همواره نسبت به نعماتي از قبيل باغ و انگور و همنشين موافق و امثال آن شيفتگي نشان ميدهد. اما آيه شريفه:

 لَّا يَسْمَعُونَ فِيهَا لَغْوًا وَلَا كِذَّابًا

ما را با روانشناسي متفاوتي از انسان آشنا ميکند، انساني که زيستن در محيطي عاري از دروغ و سرشار از گفتگوهاي معني‌دار و سنجيده و عاري از دروغ را با بزرگترين لذتهاي جسماني برابر و از آنها برتر ميداند. آيا چنين انساني خود به خود و در يک جامعه مبتدي و عقب مانده پديد مي‌آيد. معيارهائي از قبيل باغ مصفا و غذاهاي لذيذ و نوشيدنيهاي گوارا و زنان زيبا و همسن و سال و امثال آن را همه درک ميکنند و بدان شيفتگي نشان ميدهند، اعم از مومن و جاهل. اما اگر خطاب قرآن شريف به کساني بوده است که محيط عاري از سخنان لغو و دروغ را با بالاترين لذائذ جسماني برابر و از آن برتر ميدانستند، اين جماعت ميبايست لاجرم بخش بزرگي از مسير هدايت را قبلا طي کرده باشند. ما در بخشهاي ديگري از قرآن نيز با اشارات مشابهي مواجهيم:

لَا يَسْمَعُونَ فِيهَا لَغْوًا وَلَا تَأْثِيمًا، إِلَّا قِيلًا سَلَامًا سَلَامًا (الواقعه، ۲۵-۲۶)

در سوره مبارکه الواقعه نخست با انواع نعماتي که نيکوکاران را بدانها پاداش خواهند داد، آشنا ميشويم، مانند اين که مومنين بر تختهاي زر اندود تکيه خواهند داد و به صورت «متقابل» خواهند نشست و جوانان جاوداني (ولدان مخلدون) با قدح و جام مملو از نوشيدنيهاي گوارا دور سر آنها خواهند گرديد، نوشيدنيهائي که نه سردرد مي‌آورند و نه مسموم ميسازند، و ميوه و گوشت پرنده و حوران درشت چشم همانند لؤلؤ مکنون. آنگاه سخن از لذت ديگري به ميان مي‌آيد که شايد برتر از همه اينهاست و آن اين که در آنجا «سخن لغوي شنيده نخواهد شد و همه در صلح و صفا باهم سخن خواهند گفت».

قرآن شريف طبيعتا اقشار مختلفي از جماعات و جمعيتهاي گوناگون آن روزگار و همه روزگاران را مورد خطاب قرار داده است. به نظر ما تشخيص اين که در صدر اسلام چه نوع ملتهائي و با چه تفکري مورد خطاب قرآن شريف بوده است، يک نکته کليدي در درک تاريخ اسلام است. نشانه‌هاي موجود حاکي از آن است که روي سخن قرآن نفيس صرفا با اقوامي فرورفته در جاهليت مطلق نبوده است، بلکه پيغام خود را در درجه نخست متوجه اقشار و اقوامي فرموده است که چندين هزار سال تاريخ فرهنگ را پشت سر گذاشته بودند، اما هنوز به تفکر توحيدي تمام عيار نايل نشده بودند و از اين رو روح آنها به طور کامل از بردگي و بندگي آزاد نشده بود. پذيرش پيغمبر گرامي در مدينه با آغوش باز نشانه ديگري از اين مسأله است. همه مورخين نوشته‌اند که اهالي مدينه به پيامبر نامه نوشته و از وي براي اقامت در شهرشان دعوت به عمل آورده بودند. در حالي که دوره اول زندگي پيامبر و دعوت او به ايمان در مکه سرتاسر با آزار و اذيت وي همراه بوده است، چگونه ممکن است اهالي شهري در فاصله نه چندان دوري از مکه، استقبالي کاملا متفاوت و صميمي با وي داشته باشد و ضمن دعوت از وي براي اقامت در شهرشان، طريقت او را نيز بدون عناد و مقاومت بپذيرند؟ براي درک بهتر اين مطلب، به يک نکته مهم قرآني توجه ميکنيم:

آياتي که با عبارت «يا ايها الذين آمنوا» شروع ميشوند، در قرآن نسبتا زيادند. اين نوع آيات از يک نظر اهميت خاصي دارند و آن اين که در اين نوع آيات، مستقيما بر انجام يا عدم انجام کارهائي تأکيد شده و از اين منظر حاوي بيشتر معيارهاي اخلاقي مورد نظرقرآن شريف‌اند. حيرت انگيز است که در هيچ يک از سوره‌هاي اوليه، نشاني از اين نوع آيات نيست. در واقع اين نوع آيات بيشتر در سوره‌هاي متأخر قرآن شريف قابل مشاهده‌اند. اگر مقصود قرآن، همه ايمان آورندگان در طول اعصار آتي بود، قاعدتا مي‌بايست در اکثر سوره‌هاي قرآن به نحوي نسبتا يکنواخت مشاهده ميگرديد. اما تمرکز اين نوع آيات، مشخصا در سوره های متعلق به دوره بعد از هجرت، نميتواند امري کم اهميت تلقي شود و بايستي با يک پديده تاريخي در ارتباط بوده باشد که همانا عبارت از افزايش ناگهاني تعداد اسلام آورندگان بعد از هجرت پيامبر به مدينه است.

به نظر ما جو فرهنگي مدينه در زمان هجرت پيامبر تفاوتهاي بزرگي با جو فرهنگي مکه داشته است. به علت تمرکز زياد بتها در مکه و سلطه آنها بر فضاي معنوي شهر، ميزان حضور مهاجران دگرانديش در مکه در زمان ظهور اسلام و قبل از آن ناچيز بوده است. اما تمرکز اين نوع مهاجرين در يثرب در همان زمان، ابعادي چشمگير داشت. حدس قريب به يقين آن است که بيشتر اين مهاجرين را شهروندان مصري تشکيل ميدادند که با معابد مصري اختلاف سليقه داشتند و يا ديدگاههاي ديني متفاوتي را تبليغ ميکردند. معيارهاي اخلاقي حاکم بر جامعه مصر بسيار محکم و انعطاف ناپذير بود و لذا اين نوع دگرانديشان هيچ راهي غير از جلاي وطن و اقامت در نقاط دوردست نداشتند. يهوديان هم جزء دگرانديشان مصر بودند که هم صاحب کتاب بودند و هم انديشه‌اي نيمه توحيدي را تبليغ ميکردند. اين نوع دگرانديشان ترجيح ميدادند به مناطقي از جهان مهاجرت کنند که از فشار عوامل ديني و سياسي مصون باشند. سرزمين حجاز با جمعيت بسيار کم، بدون تشکيلات ديني متمرکز و قدرت سياسي منسجم از اين منظر جاذبه خاصي براي آنان داشت و از آن ميان يثرب (بعدها: مدينه النبي) که از مکه و فشارهاي عقيدتي شرک‌آلود آن نسبتا به دور بود و امکانات مناسبي هم براي تجارت و فعاليتهاي بازرگاني داشت، جايگاهي اختصاصي داشت. لذا مهاجرين مصري عصاره انديشه‌هاي ديني مصر و معيارهاي اخلاقي آن را، ولو با شکلي متفاوت از صدها سال پيش با خود به اين شهر آورده و جوّ فرهنگي متفاوتي را بر آنجا حاکم کرده بودند. از اين لحاظ، اهالي اين شهر تربيت و پپيش زمينه لازم براي قبول پيام توحيدي اسلام را به ميزان بسيار بالاتري دارا بودند. با ورود پيامبر به اين شهر، جو آن دچار تغييرات بنيادي شد. اکثريت آن شامل تعداد زيادي از يهوديان دعوت حق را پذيرفتند، اما بخشي از يهوديان نيز مقاومت کردند، زيرا منتظر پيامبري از تبار يهودي بودند. نوع سومي از پذيرش هم وجود داشت که بعدها بدان نام «مارانيزم» اطلاق شد و آن عبارت از پذيرش ظاهري اسلام ضمن التزام مخفيانه به باورهاي يهودي در زندگي خصوصي بود که حتي بعدها بعضي فقهاي يهودي مانند «مايمونيدس» (قرطبه، اسپانيا، ۱۱۳۷- ۱۲۰۴ ميلادي) وجاهت شرعي نيز براي آن تدوين کردند.

به طور خلاصه اولين دريافت کنندگان پيام توحيدي اسلام، بت پرستان شرک‌زده حجاز نبودند، بلکه اهالي يثرب بودند که قشر روشنفکري آن چکيده چندين هزار سال تربيت معنوي مصر را باخود داشتند. اين امر در درک چگونگي انتشار سريع اسلام جنبه کليدي دارد. حتي ادامه انتشار برق‌آساي اسلام در دهه‌هاي نخستين هجرت در شمال آفريقا و شبه جزيره ايبري، که موضوع تحقيق پژوهشگران متعددي در طول تاريخ بوده است، غالبا بدون عنايت به پيش زمينه فرهنگي در شمال آفريقا و آسياي صغير و شبه جزيره ايبري در اروپا صورت گرفته و به نتائج نادرست ختم شده‌است. در حاليکه اين مسأله تاريخي مهم و کليدي را بايد در چهارچوب جامعه‌شناسي جوامع فرهنگي اقليمهاي مديترانه در زمان ظهور اسلام تحليل بکنيم که نحوه شکل گيري و ديناميزم اقليمي موثر در آن و نحوه تطور آن را در سلسله مقالات گذشته به طور نسبي کاويده‌ايم. در نوشته‌هاي بعدي در باره اين مهمترين مسأله تاريخي اسلام به بحث بيشتري خواهيم پرداخت، اما در اينجا فقط چنين جمع‌بندي ميکنيم که انتشار سريع اسلام در درجه نخست ناشي از اين سه عامل بنيادي بوده است:

۱ – معجزه کلامي و نظام اخلاقي متوازن قرآن
۲ – شخصيت استثنائي پيامبر
۳ – پيش زمينه تربيت ديني و تسلط معيارهاي محکم اخلاقي در مصر باستان.

منابع مورد استفاده:
بي‌ترديد در تهيه اين مقاله و مقالات بعدي در درجه نخست از متن شريف قرآن بهره‌مند شده‌ايم و ان‌شاء الله خواهيم شد، اما رديف‌بندي قرآن شريف در کنار کتابهاي ديگر را امري مقبول نميشناسيم. برخي کتب مورد استفاده نويسنده در تهيه اين مقاله عبارتند از:

۱ – کتاب اموات مصر باستان، ترجمه به انگليسي از: ارنست آلفرد واليس باج (۱۸۹۵)
۲ – برايان برائون: حکمت مصر باستان (۱۹۲۳)

قرائن و اشارات (۳۸): ميراث مسروقه

ميراث مسروقه

پيش از ادامه بحث در باره خاستگاه تمدن يونان باستان، از يک سوء تفاهم تاريخي پرده برميداريم که بدون اشراف بر آن، آشنائي با مطالب اين نوشته‌ها مخدوش خواهد بود. آنچه کشورهاي شرقي از کلمه «يونان» استنباط ميکنند، با درک سايرين متفاوت است. کشور يونان در خود يونان Hellas (سرزمين خورشيد) و در بعضي از کشورهاي غربي Greece ناميده شده است. اما استنباط غربيها از کلمه «يونان» عبارت است از قبائلي با هويت کم و بيش هلني که در آسياي صغير و در سواحل مديترانه‌اي کشور ترکيه کنوني سکونت داشتند که شهرهاي تاريخي اِفِسوس و ميلِتوس در سواحل ترکيه کنوني آثار بازمانده از آنهاست. «يونانيان» حتي ممکن است همان هيت‌هائي باشند با هويت کاملا غير هلني، که به علت اعتلاف با هلاس بر عليه مصر و قدرت امپراطوري هخامنشي، نام «يونان»، آن هم بر سبيل تصادف بر آنها اطلاق شده است و شايد منظور و مراد پادشاهان هخامنشي از «يونان» در سنگ نوشته‌هاي پرسپوليس نيز همين اقوام غير هلني و هيتهاي ساکن آسياي صغير بوده باشد. مراد اين است که کلمه امروزي «يونان» چه در معناي کشور باستاني هلاس و چه در معناي کشوري که امروزه Greece ناميده ميشود، کاملا بي‌مسمي است و استفاده از آن موجب هرج و مرج علمي ميشود. اما از آنجا که تغيير اين شيوه نامگذاري در قدرت نويسنده اين سطور نيست، در اين نوشته براي احتراز از خطا، کلمه «يونان» را در همان معناي رايج استعمال ميکنيم و هرگاه مراد ما اقوام هلني يا غير هلني و يا هيتهاي ساکن آسياي ميانه باشد، از آنها به عنوان «يونها» نام ميبريم که معادل The Ionians بوده و همه مورخين معناي واحدي را از آن استنباط ميکنند اما بعد.

پيش از اين گفتيم که به نظر ما نظريه «ميراث مسروقه» بيشتر به يک تئوري افراطي شبيه است و به نظر ميرسد که تئوري جذب علم و فلسفه مصر باستان و ارتقاي بيشتر آن در يونان از وجاهت علمي بيشتري بهره‌مند باشد. با اين حال مروري بر انديشه‌هاي طرفداران اين نظريه خالي از فايده نخواهد بود. کتاب «ميراث مسروقه» جورج جيمز که در سال ۱۹۵۴ منتشر شد، بيشتر نقطه نظرهاي طرفداران اين تئوري را شرح داده است. به نظر اين مورخ، فلسفه رمزي مصر چندين سده قبل از آن که به آتن برسد، به کشورهاي ديگر رسيده بود. تاريخ با نشانه‌هاي مبرهن به ما مي‌آموزد که فيثاغورث (حدودا ۴۹۵- ۵۷۰ قبل از ميلاد)، پس از اخذ تحصيلات خود در مصر به سرزمين مادري خود يعني جزيره يوناني «ساموس» برميگردد و نظام فکري و عقيدتي خود را در آنجا براي مدتي کوتاه تبليغ ميکند و سپس در سال ۵۴۰ قبل از ميلاد به شهر کروتون در جنوب ايتاليا مهاجرت ميکند. تعليمات وي در اين شهر موجب جار و جنجال زيادي ميشود و وي نهايتا از اين کشور تبعيد ميشود. او که در رياضيات، فلسفه و موسيقي بنيانگذار نظريات نويني بود، انجمني سربسته براي مطالعه رياضيات به وجود آورده بود که به نوعي انجمن اخوت شبيه بود، سنتي که مبناي تشکيل انجمنهاي موسوم به اخوت در سده‌هاي گوناگون شد و انجمن فراماسونري نيز از اين الگو مستثنا نبود. سنت محافل سربسته ريشه در معابد مصر باستان داشت، زيرا به نظر کاهنين مصري، دانش رمزي و إلهيات در صلاحيت همگان نبود و افراد بعد از عبور از آزمونهاي دقيق و احراز صلاحيت، اجازه رفت و آمد به اين نوع محافل را داشتند. فيثاغورث نيز مانند همه متقاضيان تحصيل علم بايد از سوي کاهنين پذيرش ميگرفت. به نوشته ديوگنس (ديوژن) بين پوليکراتس حاکم ساموس و آماسيس پادشاه مصر مودت و دوستي حاکم بود و پوليکراتس توصيه‌نامه‌اي در باره فيثاغورث به آماسيس داده بود که در ورود او به محافل علمي مصر موثر واقع شد. فيثاغورث آنگاه مجبور به انجام آزمونهاي متعددي شد و حتي وي را مجبور به انجام عمل ختنه نمودند (که ريشه‌اي مصري دارد) تا نهايتا دريچه علم اصرار انگيز کاهنين بر روي او گشوده شد و بر دانش طب و معرفت ديني و هندسه اشراف پيدا کرد. مورخين گذشته مانند پلوتارک گواهي داده‌اند که وي خاصيت مثلث قائم‌الزاويه و علم موسيقي را از کاهنين مصري آموخته بود.


مجسمه سنگي فيثاغورث در موزه رم

همچنين تالس (حدودا ۵۴۶- ۶۲۴ قبل از ميلاد) و آناکسيماندر و آناکسيمنس که هرسه از يونهاي آسياي صغير بودند، علوم خود را از مصريان اخذ کردند، زيرا آسياي صغير در آن دوره پايگاه نيرومندي براي مدارس فلسفه رمزي مصر محسوب ميشد. تالس در آنجا مدتي را تحت نظر کاهنين مصري به کسب معرفت و آگاهي از نظام فکري رمز آلود معابد مصري گذراند. وي در اين مدت به آموزش نجوم، محاسبات ارضي، مهندسي و الهيات پرداخت. گفته ميشود که او نخستين بار اين حکم را داده است که «سرشت همه چيز از آب است». همچنين گزنوفانس (۵۷۶ قبل از ميلاد)، پارمنيدس، زنو و مليسوس از يونهاي آسياي صغير بودند که از آنجا به «اِلِئا» در ايتاليا مهاجرت کردند و تعليماتي که از مدارس رمزي مصر در آسياي صغير کسب کرده بودند، را در آنجا اشاعه دادند.

بر همين منوال تاريخ گواهي ميدهد که هراکليتوس (۵۳۰ قبل از ميلاد)، ايمپدوکلس، آناکساگوراس و دموکريتوس از يونهاي آسياي صغير بودند و با علم فيزيک مشغول بودند. به اين ترتيب ملاحظه ميکنيم که پيشگامان اصلي علم و فلسفه يونان بعد از اخذ دانش خود از مکاتب فلسفي مصر در آسياي صغير به سرزمين يونان وارد ميشوند و شروع به بسط دانش خود ميکنند، برخي از آنان نيز به مناطقي در ايتاليا کوچ ميکنند. پس تاريخ گواهي ميدهد که چندين سده قبل آنکه يونانيان با علم و فلسفه مصر آشنا شوند، کشورهاي مجاور مصر با آن آشنا شده بودند. آتنيها در حدود سال ۳۹۹ قبل از ميلاد سقراط را به مرگ محکوم ميکنند و موجب ميشوند که ارسطو و افلاطون نيز از ترس جانشان از آتن به مناطق ديگري فرار کنند. اين نشان ميدهد که در آن تاريخ علم و فلسفه براي آتنيها ناشناخته بود و آن را با سحر و جادو همطراز ميدانستند. به جرأت ميتوان گفت که علم و فلسفه مصر باستان صدها سال قبل از آن که در يونان اشاعه يابد، در ايتاليا و آسياي صغير شناخته شده بود و تا ورود اسکندر به مصر، دسترسي مستقيم يونان به دانش مصري امکان پذير نبوده است.

خود يونها و ايتاليائيها هيچ ادعائي بر بنيانگذاري فلسفه نداشته‌اند، زيرا به خوبي وقوف داشتند که زادگاه آن مصر است. اما بعد از مرگ ارسطو، شاگردان وي اقدام به جمع آوري و نشر آراء فلسفي کردند که در آن دوره با کلمه «سوفيا» به معناي عقل و دانش شناخته ميشد و بدان نام فلسفه يوناني دادند، با آن که يونان بدوا نسبت بدان برخوردي خصمانه داشته است. مراد از اين بحث اثبات اين نکته است که فلسفه رمزي مصر نخست به سرزمين يونها و سپس به ايتاليا و از آنجا به يونان سرايت کرده است. در واقع از فاصله بين تالس تا ارسطو (۶۴۰- ۳۲۲ قبل از ميلاد) سرزمين يونها به هيچ وجه جزء قلمرو يونان نبوده، بلکه تابع مصر بوده است.

نکته ديگري که طرفداران نظريه «ميراث مسروقه» بر آن استناد ميکنند، عبارت از ابهام مطلق در اصل و نسب پيشگامان فلسفه يونان است. گذشته و اصل و نسب تقريبا همه پيشگامان فلسفه يونان از تالس تا ارسطو در هاله ضخيمي از ابهام قرار دارد و هيچ مورخي از خاستگاه آنان اطلاع حتي نيمه واضحي ندارد. از سوي ديگر فاصله زماني بين تالس تا ارسطو که قاعدتا بايد دوران تکوين علم و فلسفه بوده باشد، دوره‌اي بسيار آشوب زده در تاريخ يونان است که با برخورد و رقابت دولت- شهرهاي متعدد همزمان بود.

همچنانکه کشورهاي پيشرفته در زمانه ما از سرتاسر جهان جذب دانشجو ميکنند، مصر باستان نيز کعبه آمال تمام مشتاقان علم و معرفت بود، ليکن ورود به محافل علم و معرفت در مصر باستان منوط به احراز بعضي صلاحيتهاي شخصيتي و اخلاقي از سوي متقاضيان بود. تنها بعد از احراز اين صلاحيتها و عبور موفقيت آميز از آزمايشهاي شخصيتي اعمال شده از طرف کاهنين بود که شخص متقاضي اجازه ورود به محافل علمي را کسب ميکرد.

نشانه‌هاي متعددي از وجود يک نظام گزينشي دقيق براي ورود به محافل علمي در مصر باستان دردست است، اما سخن در اين باره را با روايتي ديگرگونه آغاز ميکنيم. سرتاسر داستان اپراي ني سحر آميز اثر وولفگانگ آمادئوس موتزارت (۱۷۵۶- ۱۷۹۱) آکنده از حال و هواي مصر باستان است. داستان اين اپراي حيرت انگيز که حدودا به دوره رامسس يکم مربوط ميشود، در معبد ايزيس در شهر ممفيس روي ميدهد. اين داستان توسط يکي از دوستان نزديک موتزارت به نام «امانوئل شيکاندر» (۱۷۵۱- ۱۸۱۲) تدوين شده بود. وي بعد از مسافرت به کشورهاي شرقي و مصر، اقدام به طبع مجموعه‌اي از داستانهاي پريان نمود که براي محافل اشرافي اتريش جنبه‌اي تفنني داشت. هرچند اثر شيکاندر مبتني بر تحقيقات علمي نبوده و ترکيبي از مشاهدات خود از مناطق باستاني مصر و تخيلات شخصي اوست، اما وجود عناصر نيرومندي از تفکر مصر باستان در آن به وضوح قابل مشاهده است، که عبارتند از عبور از آزماشهاي شخصيتي براي کسب اطمينان از تزکيه نفس، کسب آگاهي بر ارزش سکوت و توانائي استفاده از آن، و نظائر آن. «ني سحر آميز» نيز به طور سمبوليک عبارت از يک آلت موسيقي است که دميدن در آن، دلدادگان را در عبور موفقيت آميز از آب و آتش ياري ميدهد و آنها را از خطرات بالقوه محافظت ميکند. اين دلدادگان در حالت نااميدي و در حالتي که همه نيروهاي جامعه حکم بر جدائي آنها ميدهند، از آزمايش شخصيتي عبور ميکنند و ني سحر آميز در واقع صداي خدايان يا صداي تعليمات عقلاني آنان است که در اوج نااميدي به ياري درماندگان مي‌آيد. الهه شب که نماينده نيروهاي سيه‌دل است، اصرار بر اداره زندگي از طريق اعمال زور و تعصب و کينه‌ورزي دارد و شايد سمبلي از سلطه کليساي واتيکان در دوره موتزارت بود. نقطه مقابل او «ساراسترو» يک کاهن خردمند مصري، مرد مدبري که با استناد به قواعد عقلي و با درايت و احترام بر طبيعت اشياء حکم ميراند. او توسط نويسنده داستان، «کاهن بزرگ معبد عقل» ناميده شده است. تريبت انسان و عبور وي از مرحله هرج و مرج و خرافات و نيل به رهائي فکري و نهايتا تبديل جهان به قلمرو يک سلطنت مقدس و ساختن انسانهاي خداگونه از موجودات فاني، محور اصلي داستان ني سحر آميز را تشکيل ميدهد. اين عناصر رمز آلود از داستان تعالي انسان و دور شدن او از موجودي ذليل مملو از احساسات خودخواهانه و نيل او به مرحله خداگونه از طريق تزکيه نفس و تقوي سرنخهائي از معرفت رمز آلود مصر باستان را تشکيل ميدهد که شيفتگان معرفت در جهان باستان براي کسب فيض از آن، خانه و کاشانه خود را ترک ميگفتند و رو به سوي سرزمين خدايان مينهادند تا سر بر آستان معابد رمز آلود آن بسايند. آنها به خوبي ميدانستند که معرفت سرچشمه قدرت است، اما اين قدرت قدرتي مادي و خودخواهانه نبود، قدرتي بود که نجات انسان از ابتذال و خودخواهي را براي خود هدف قرار ميداد، قدرتي بود که آماج آن در درجه نخست سلطه انسان بر نفس خويش بود. موتزارت اين اثر را در پايان عمر کوتاه ۳۵ ساله خود تدوين نموده است و مانند بسياري از آثار وي، حکايت از نبوغ بيمانند وي دارد. به طور کلي منبع الهامات موتزارت و نحوه کار آهنگسازي غير عادي وي در هاله‌اي از ابهام قرار دارد.


وولفگانگ آمادئوس موتزارت (۱۷۵۶- ۱۷۹۱)، آهنگساز نابغه اتريشي که منبع الهامات موسيقائي وي در هاله‌اي از ابهام قرار دارد.

به مکالمه‌اي بين کاهن بزرگ «ساراسترو» و کاهنين ديگر پيرامون کمک به تامينو شاهزاده سرگرداني که ميخواهد از طريق عشق و خرد به رستگاري برسد، دقت ميکنيم:

ساراسترو: اي خدمتگزاران سوگند خورده اوزيريس و ايزيس. با قلبي زلال به آگاهي شما ميرسانم که اجلاس امروز ما يکي از مهمترين اجلاسهاي همه زمانهاست. تامينو که يک شاهزاده است، اينک بر پشت دروازه‌هاي شمالي معبد ما به انتظار نشسته است. او ميخواهد نقاب تاريکي را از چهره‌اش بزدايد و بر روشنائي خدايان نايل شود. حمايت از اين جوان با فضيلت و دادن دست ياري به او وظيفه امروزي ماست.يکي از کاهنين: آيا او صاحب فضيلت است؟ساراسترو: صاحب فضيلت است.يکي ديگر از کاهنين: آيا او هنر سکوت را ميداند.ساراسترو: هنر سکوت را ميداند.يکي ديگر از کاهنين: آيا او مردي نيکوکار است.ساراسترو: مردي نيکوکار است. او را مردي لايق بدانيد و از من پيروي کنيد. ساراسترو با عنايت به احساس واحد قلبهايمان به نام بشريت از شما تشکر ميکند. يکي از کاهنين: ساراسترو، اي کاهن بزرگ، ما همواره خرد و دانش تو را تحسين کرده‌ايم، اما اجازه بده در سخن گفتن آزاد باشم. آيا تامينو به تنهائي چگونه از عهده آزمايشهاي سخت برخواهد آمد، ممکن است اراده او تضعيف شود، آخر او يک شاهزاده است.ساراسترو: نه، او بيش از اينهاست، او يک انسان است.

بعد از اين مکالمه، تامينو را به درون حياط مقدم معبد مي‌آورند تا او را براي ورود به تالارهاي معبد آماده کنند. نجات تامينو و وصال او، چنانکه گفتيم، از طريق کسب فضيلت و سلطه بر هنر سکوت و عبور از مراحل سخت آزمايشهاي شخصيتي، شامل عبور از آب و آتش متحقق ميشود و در پايان، صداي غرش رعد شنيده ميشود و ناگهان تمامي سالن نمايش به يک خورشيد تبديل ميشود که کاهنين در آن ايستاده‌اند. اينک شاهد همصدائي کاهنين متعددي هستيم که چنين ميخوانند:

درود بر شما خدمتگزاران سوگند خورده،
شماها از منازل شب عبور کرديد،

درود بر شما اي اوزيريس و ايزيس،

قدرت زيبائي و عقل اينک پيروز شده است،

و تاج درخشاني بر فراز سر آن ميدرخشد.

بي ترديد موتزارت آهنگسازي نابغه بود و امانوئل شيکاندر نيز عناصر اين داستان عجيب تحول انسان و سير او در مسير کسب فضيلت را به خوبي به رشته تحرير درآورده بود، اما اپراي ني سحر آميز صرفا محصول کار موتزارت و شيکاندر نبود، حضور کاهنين مصر باستان و عقل و دانش گرانبهاي آنها در سرتاسر اين اپرا به وضوح قابل مشاهده است. گفته شده است که هم موتزارت و هم شيکاندر هر دو عضو تشکيلات «فراماسون» بوده‌اند و حتي بين آن دو عهد اخوت برقرار بوده است. ورود به اين بحث که ماهيت اين تشکيلات در گذشته و حال چه بوده است، از حوصله بحث ما خارج است، ما با انسانهاي نابغه‌اي سر و کار داريم که در اوج قدرت کليساي واتيکان، سلطه حقيقت و عقل را به جاي زور و تعصب تبليغ ميکنند. امانوئل شيکاندر انديشه‌هاي محوري داستان ني سحر آميز را از طريق تحقيقات علمي کشف نکرده بود و شايد آنها را صرفا از فولکلور مصر قرن هجدهم استنباط کرده بود، اما اين انديشه‌ها به طرز عجيبي با يافته‌هاي باستان شناسان و با متون گسترده کتاب اموات و ساير متون باستاني مصر مطابقت دارد. انسانها به شرط تزکيه نفس و دارا بودن فضيلت و تسلط بر هنر سکوت ميتوانستند به درون ديوارهاي بلند معابد عقل راه يابند و در آنجا نور حقيقت را ببينند و رموز خدايان بر آنها گشوده شود. شايد تامينو مثالي از تمامي روشنفکران جهان باستان مانند تالس، فيثاغورث، اقليدس و ديگران است که پس از احراز صلاحيت، توانسته‌اند به تالارهاي دروني معابد مصر راه يابند تا در آنجا با علم و فلسفه، يعني نور حقيقت و خرد خدايان آشنا شوند.

از بررسي آنچه گذشت، ميتوانيم چنين نتيجه بگيريم که معابد مصر باستان و علوم رمزي آنها و کاهنين دانشمند آنها زمينه را براي تفکر علمي و فلسفي يونان باستان فراهم کردند. گفتيم که کاهنين مصر سلطه خدشه ناپذيري بر فلسفه رمزي مصري داشتند و براي تعليم و اشاعه آن، نظام متشکلي از مدارس ديني را ايجاد کرده بودند که پايگاههاي آن محدود به مصر نميشد، بلکه کشورهاي مجاور را نيز در بر ميگرفت. در مناطقي از جهان باستان تشکيلات آموزشي مربوط به فلسفه رمزي مصر فعاليت داشته است که بايد معبد ديديما در سرزمين يونها، مکتب اقليدس در مگارا، محفل فيثاغورث در کروتونا، معبد اورفه در دلفي و محفل افلاطون و ارسطو را از ستارگان درخشان اين صورت فلکي دانست که تشکيلاتي منسجم براي تعليم و اشاعه دانش رمزي مصر در درون مرزهاي آن و در بيرون آنها را تشکيل ميداد. لذا دانش رمزي مصر بر جهان آن روزگار حکومت ميکرد.

اين تقدس و غناي فکري موجب شد که مصر به کعبه آمال و زيارتگاه رندان جهان آن روز تبديل شود. اشغال مصر توسط اسکندر مقدوني نه تنها ضربه‌اي بر نظام ديني و تشکيلات آموزشي معابد مصر محسوب نميشد، بلکه در حکم گشايش دروازه‌هاي علم و جهان بيني مصر به روي يونانيان بود و در مجموع موجد هيچ عقده‌ تاريخي نگرديد. اما تسلط امپراطوري روم بر مصر و تبليغ مسيحيت به طرزي خصمانه صورت ميگرفت و امحاي جهان بيني ديني و فرهنگ مصري را براي خود هدف قرار داده بود. اما عليرغم مخالفت امپراطوري با فعاليت معابد مصري در قرن چهارم ميلادي، وجدان و تفکر شهروندان مصري از باورهاي باستاني خود تجريد نگرديد.

پرنده با سر انسان از تابوت «توتانخامون»، موزه ملي مصر، قاهره. ممکن است اين سمبول، نسخه متفاوتي از سمبول «خورشيد» بالدار مصري باشد که در جاي- جاي مصر قابل مشاهده است.

سمبول خورشيد بالدار مصر باستان که در مکانهاي گوناگون و بر مهر پادشاهان، مدخل معابد و قصرهاي شاهي و جدار تابوتها و مکانهاي متعدد ديگر قابل مشاهده است. برخي باستان‌شناسان را عقيده بر آن است که اين نشانه از کسوف کامل خورشيد الهام گرفته شده است، زيرا در حالت کسوف کامل، پرتوهاي خورشيد در مسير خاصي در اطراف آن پراکنده ميشوند که اصطلاحا «کورونا» ناميده ميشود و شباهت زيادي به يک پرنده غول آسا با هويت کيهاني دارد. اين نشانه که سرچشمه‌اي مصري دارد، در سرتاسر بين النهرين و سواحل مديترانه به اشکال گوناگون کاربرد داشت.

مقاومت فرهنگي مصر باستان در برابر نيروهاي مهاجم نشان ميدهد که عليرغم قدرت نظامي و سياسي امپراطوري روم چه در دوره مسيحيت و چه قبل از آن، ايجاد تغيير هويتي و فرهنگي در جامعه مصر و به عبارت ديگر تهاجم فرهنگي بر آن کار بسيار سختي بوده است. علت اين امر عبارت از آن است که معنويت جامعه مصر بسيار فراتر از معنويت نيروهاي مهاجم بود. اگرچه هم يونان و هم امپراطوري روم از تفکر مصري تأثير پذيرفته بودند، اما فاقد آن معنويت پرمحتوائي بودند که در نظام فکري مصر وجود داشت. خدايان يوناني و رومي که افتباسي از خدايان مصري بودند، صرفا عبارت از خدايان اساطيري و تفنني بودند و نقش چنداني در تنظيم معنويات جامعه و حکم بر معيارهاي اخلاقي و ارائه فلسفه حيات و فلسفه مرگ نداشتند، در حاليکه هر يک از خدايان مصري جزئي تفکيک ناپذير از نظام فکري و ديني منسجمي بودند که هر انساني را از بدو تولد تا لحظه مرگ و از لحظه مرگ تا ابديت همراهي ميکردند و بر معنويات او تأثير ميگذاشتند. تربيت معنوي جامعه مصر در واقع به درجه‌اي رشد کرده بود که حتي يک بار در دوره فرعون موسوم به ايخناتون (سلسله هجدهم، حدود ۱۳۰۰ قبل از ميلاد) تا يک قدمي تفکر توحيدي پيش رفته بود. آثار به جاي مانده به طور مستند بر ما ثابت ميکند که اين فرعون به خدايان مرسوم مصر پشت کرده و براي نخستين بار در تاريخ پرستش خداي يگانه را تبليغ کرد و مورد غضب کاهنين مصري قرار گرفت. جنگهاي داخلي خونيني درگرفت و در نتيجه نظام فکري ايخناتون ديري نپائيد و خدايان رايج مصري تسلط معنوي خود را بازيافتند. تنها با ظهور اسلام بود که فرهنگ و هويت باستاني مصر يکسره دچار تغييرات بنيادي گرديد که بررسي علل و اسباب آن در برنامه کار ما قرار دارد.

منابع استفاده شده:
۱ –
خانم آمليا ادواردز (۱۸۳۱- ۱۸۹۲): منشأ مصري هنرهاي تزئيني يونان
۲ – کتاب اموات مصر باستان، ترجمه به انگليسي از: ارنست آلفرد واليس باج (۱۸۹۵)
۳ – ارنست آلفرد واليس باج: ادبيات مصر باستان (۱۹۱۴)
۴ – برايان برائون: حکمت مصر باستان (۱۹۲۳)
۵ – جورج جيمز: ميراث مسروقه (۱۹۵۴)
۶ –
کوامه نانتامبو، استاد دانشگاه ايالتي کنت آمريکا: نقش مصر باستان در تاريخ اروپا (۲۰۰۱)

قرائن و اشارات (۳۷): خاستگاه واقعی تمدن اروپا

خاستگاه واقعی تمدن اروپا

در بررسي خاستگاه تمدن باستان ناگزير از روياروئي با يک مسأله جدي هستيم و آن اين که رشد انديشه فلسفي و علمي يونان باستان و همچنين آئينهاي ديني آن مسبوق به سابقه چنداني نيست. رشد تفکر علمي و فلسفي محصول ثبات اجتماعي طولاني است که عوامل متعددي در تحقق آن موثرند و از جمله قدرت متمرکز سياسي از پيش شرطهاي اصلي آن است. اگر شروع فعاليتهاي فلسفي يونان باستان را با در نظر گرفتن دوره موسوم به «دوره ما قبل سقراط»، قرن ششم پيش از ميلاد بدانيم که با زمانه سقراط و افلاطون تقريبا ۲۰۰ سال فاصله دارد، پس در يک دوره زماني کوتاه ۲۰۰ ساله شاهد شکل گيري و رشد غول آساي مکاتب فلسفي و علمي در کشوري هستيم که از سابقه يک قدرت متمرکز سياسي طولاني و تقريبا هر نوع سابقه فعاليتهاي علمي و فلسفي محروم است. در واقع دوره‌اي که عصر شکوفائي فلسفه يونان نام گرفته است، دوره برخوردها و رقابتهاي شديد دولت-شهرهاي متعدد يوناني است که شرائط چندان مساعدي براي فعاليتهاي علمي در آن متصور نيست. آيا فعاليتهاي فلسفي و علمي در اين حجم در کشوري مثل يونان با وضعيت سياسي لرزان و بدون سابقه فعاليتهاي علمي، بيشتر قابل تصور است، يا در کشوري مانند مصر باستان، که از قريب ۴۰۰۰ سال پيش از شروع جامعه فرهنگي يونان داراي قدرت سياسي متمرکز و فعاليتهاي فرهنگي و علمي غير قابل انکار است؟ شبکه گسترده معابد مصري و کاهنين اداره کننده آنها از قريب ۴۵۰۰ سال قبل از دوره اسکندر مقدوني در تکاپوي علمي و فلسفي بي‌وقفه‌اي براي توجيه معناي زندگي در اين جهان و جهان آخرت، تأمين شرائط لازم براي اعتلاي فکري و فضيلت انسان در اين جهان به منظور آسان نمودن سفر به ديار آخرت و نيل به زندگي جاوداني بوده‌اند. معيارهاي اخلاقي محکمي بر اين جامعه حاکم بوده است و هدف از آنها، همانطور که اشاره شد، ايجاد هارموني در فکر و روح انسان و کسب دانش و فضيلت و انجام کارهاي نيک و پرهيز از کارهاي ناپسند به منظور تأمين رضايت خدايان و انجام سفري موفقيت‌آميز از مسيري بسيار خطرناک به سوي درگاه خداي موسوم به اوزيريس بود تا کارنامه زندگي آنها در «ترازوي بزرگ» مورد توزين قرار گيرد. اين فرهنگ و قدرت سياسي مبتني بر آن قريب به ۴۵۰۰ سال در ميانه انواع خطرات فرهنگي و نظامي دوام آورد و حتي ورود اسکندر مقدوني و سيطره وي و جانشينان وي بر مصر به مدت چندين سده نتوانست رسم زندگي و آئينهاي ديني را تغيير دهد. دوره تسلط امپراطوري روم نيز نتوانست حيات فرهنگي مصر را تغيير دهد و اين کشور هويت فرهنگي خود را در چنين شرائط غير متعارفي حفظ کرد و فقط با ورود اسلام تغيير يافت. از اينرو انديشه تولد مکاتب فلسفي در يونان باستان به طور قطعي منتفي است. همچنانکه ظهور انديشه علمي و فلسفي در يونان باستان مسبوق به سابقه طبيعي نبود، ادامه اين فعاليت نيز چندان پايدار و باثبات نمي‌نمايد. با توجه به اين دو نکته اساسي، بعضي از مورخين، چنين نظر داده‌اند که انديشه علمي و فلسفي يونان به صورت يکپارچه از مصر سرقت شده است و آن را يکسره و بدون تعارف «ميراث مسروقه» نامگذاري کرده‌اند، اما ممکن است اين تفکر تفکري افراطي باشد. عاقلانه‌تر است که جامعه يونان باستان را جامعه‌اي با فرهنگ پويا و متکامل شناسائي کنيم که در يک دوره معين شروع به آشنائي با فلسفه و علم و آئينهاي ديني مصر باستان کرده و در حد وسيعي از آن بهره‌مند شده و ضمن جذب و هضم عناصر متعددي از آن، در ارتقاي آن نيز سهم بزرگي ايفا نموده است.

پيش از اين ديديم که در جامعه مصر باستان معنوياتي حکمفرما بود که بر اساس خدايان متعدد انسان گونه و انسانهاي خدا گونه شکل گرفته بود. اما اين نظام ديني به ظاهر شرک آلود مبتني بر باورهائي بود که جامعه مصر باستان و دستگاه حکومتي و وجدان انسانهاي عادي را به شدت به معيارهاي اخلاقي وابسته ميکرد. محور اصلي تفکر ديني رفاه شخص متوفي در جهان آخرت بود. انسان متوفي براي رسيدن به قلمرو آخرت و حضور در برابر اوزيريس، خداي جهان ديگر، ميبايست از مسيري بسيار خطرناک و ناامن عبور کند. اين مسير هولناک سرزميني بود مملو از خدايان، شياطين، موجودات خصم آلود، ارواح خبيثه و ارواح مهربان، همچنين مارها، اژدهاها، غولها، حيوانات وحشي و غيره و انسان متوفي براي محافظت خود در اين مسير هولناک علاوه بر تسلط بر سحر و جادو و اوراد طلسم شکن، ميبايست در اين جهان از خصال حميده و راستگوئي و رفتار درست برخوردار بوده و داراي فضيلت و دانش باشد و ضمنا بتواند سخنان حکمت آميز را به زبان بياورد تا در مسير آخرت بتواند به کمک آنها از حمايت خدايان برخوردار شود و عبور وي از مسيرهاي خطرناک عبوري آسان باشد.

 

 

خانواده اوزيريس، خداي جهان آخرت. در سمت راست اوزيريس همسر وي ايزيس و در سمت چپ وي فرزند آنها به نام هوروس ايستاده‌اند. (موزه لوور پاريس)

اين باورهاي ديني سرچشمه مجموعه‌اي از نوشته‌هاي ديني بسيار گسترده‌اي گرديد که امروزه «کتاب اموات» ناميده ميشود. ما براي مطالعه کتاب اموات که طبيعتا اصل آن به خط هيروگليف است، متوسل به ترجمه انگليسي آن توسط يکي از برجسته‌ترين مصرشناسان قرن نوزدهم به نام ارنست آلفرد واليس باج (Ernest Alfred Wallis Budge) شديم. اين مستشرق معروف و مصرشناس سخت کوش انگليسي (۱۹۳۴- ۱۸۵۷) که سالها مقام ارشدي در موزه بريتانيا داشته است، در بحبوحه تکوين باستان‌شناسي غرض آلود غربي، خط فکري متفاوتي را دنبال ميکرد و با بسياري از همقطاران خود مخالفتهاي جدي داشت. وي ضمن مطالعه دقيق اديان مصري، به اين نتيجه رسيده بود که اين اديان برگرفته از هيچ فرهنگ خارجي نبوده و خدايان معروف به ايزيس و اوزيريس محصول تفکرات ديني اقوام بومي بخشهاي شمالي و شرقي قاره آفريقاست. انديشه‌اي که در زمان وي توسط بعضي از همقطاران وي تبليغ ميشد و از خوي نژاد پرستي نشأت ميگرفت، حاکي از آن بود که گويا فرهنگ ديني مصر باستان در ادوار ما قبل تاريخ توسط خاندانهاي سلطنتي معيني از قفقاز به اين خطه آورده شده و اين مهاجران ضمن سيطره بر ناحيه مصر و اختلاط با آنها موجب تغيير نژاد آنها نيز شده‌اند. باج هرگز از مخالفت خود با اين نظريه جعلي دست نکشيد و اديان مصري را همواره به عنوان محصول طبيعي و بومي خود قاره آفريقا ارزيابي کرد که نه تنها جهان خارج در تکوين آن بي‌تأثير بوده، بلکه اين اديان مصري بوده‌اند که بر تفکر معنوي اروپائيان تأثيرات انکارناپذير گذاشتند. ترجمه و نشر کتاب اموات مصر باستان توسط باج حادثه‌اي بسيار مهم تلقي گرديد و موجب تحسين مستشرقين بسياري قرار گرفت. اين کتاب به دفعات مورد تجديد چاپ قرار گرفته و منبع بسيار مهمي براي شناخت انديشه‌هاي ديني مصر باستان محسوب ميشود.

 

صحنه توزين قلب هونه‌فر (منشي و نويسنده در دوره سلسله نوزدهم) در جهان آخرت بر روي پاپيروسي منسوب به حدود ۱۳۷۵ قبل از ميلاد. در کفه سمت چپ ترازو قلب هونه‌فر قرار دارد و در کفه ديگر يک «پَر» که حقيقت را تمثيل ميکند. خداي شغال‌گونه‌اي که مشغول توزين است، «آنوبيس» نام دارد و به امور مردگان از جمله فن موميائي نظارت دارد. خداي ديگري که سري شبيه به سر لک لک دارد، موسوم به «توث» که ضمنا منشي خدايان است (سمت راست تصوير)، مشغول ثبت نتائج توزين است. اگر قلب هونه‌فر سبک تر از پر باشد، اجازه ورود به جهان آخرت را خواهد يافت و گرنه هونه‌فر توسط حيوان لاشخور با سر شبيه به تمساح بلعيده خواهد شد. بدن اين حيوان لاشخور که «آموت» نام دارد، متشکل است از تمساح، شير و اسب آبي. تصاويري از اين نوع در کتاب اموات فراوانند.

باج در سال ۱۹۲۴ از سمت خود در موزه بريتانيا کناره‌گيري کرد ولي آثار علمي خود را يکي بعد از ديگري، تا پايان عمر خود در سال ۱۹۳۴ منتشر نمود. ميتوان با اطمينان نسبي گفت که دانش مصرشناسي شفاف‌تر از دانش بين‌النهرين است و به آن درجه دچار مخفي‌کاري مستشرقين غرض‌آلود نشده است و شايد کوششهاي علمي مستشرقيني نظير واليس باج در اين امر موثر بوده است. مثلا زبان مصر باستان با متون متنوع و گرامر و دوره‌بنديهاي گسترده آن امروزه براي علاقه‌مندان تحقيق به سهولت قابل دسترسي است و بدون ترديد زباني صياغي، عمدتا مبتني بر ريشه ثلاثي است، در صورتيکه جزئيات برخي از زبانهاي بين‌النهرين مانند عيلامي، بابلي و سومري هنوز هم در احتکار و کنترل دانشگاههاي غربي است که منابع اصلي آن را به طور انحصاري در اختيار دارند.

متون کتاب اموات به اشکال گوناگون در گور شخص متوفي يا تابوت وي نوشته ميشد و يا به بر روي پاپيروس مکتوب ميشد و در موميائي وي قرار داده ميشد. طلا و ثروت مادي در مسير آخرت کاربرد چنداني نداشتند و از اينرو سلاطين و فراعنه نيز نه تنها از ضرورت طي طريق به سوي جهان آخرت مستثني نبودند، بلکه براي مسير آخرت آنها تدارکات معنوي وسيعتري ضروري مينمود. در جهان آخرت معيارهاي مشخصي براي سنجش اعمال انسان به کار ميرفت و شرط رسيدن به زندگي ابدي و توام با رفاه در جهان ديگر، همانا شرافت و زندگي توام با درستکاري و عدالت در اين جهان بود. در بخشي از کتاب اموات با متني آشنا ميشويم که به موجب آن شخص متوفي در تالار بزرگ قضاوت حضور پيدا ميکند تا قلب او در حضور جمع بزرگي از خدايان از جمله اوزيريس در «ترازوي بزرگ» مورد توزين قرار بگيرد. فلسفه اين توزين قلب شايد آن بوده است که در باور مصريان باستان قلب نماينده Ka بوده است که کليه خصوصيات شخصي وي در آن مستطر بود. در بخش ديگري از کتاب اموات با متني آشنا ميشويم که شخص متوفي را در حضور خدايان در «تالار حقيقت» نشان ميدهد. شخص متوفي اين اوراد را ميخواند:

«اينک به بارگاه تو رسيده‌ام، با توشه‌اي از حقيقت، من با شرّ مخالف بوده‌ام، به انسانها بدي نکرده‌ام، به خانواده خود ظلم نکرده‌ام، هيچگاه عمل نيک را فداي عمل زشت نکرده‌ام، با افراد شرور معاشرت نداشته‌ام، هيچگاه نکوشيده‌ام حقي اضافي بر خود قائل شوم، هرگز نکوشيده‌ام بر خود منزلت و مقام بالا قائل شوم، به خدمتگزاران خود ظلم نکرده‌ام، هيچوقت شخص گرفتاري را فريب نداده‌ام، مخالف خواست خدايان عمل نکرده‌ام، اجازه نداده‌ام هيچ کسي گرسنه برود، موجب نشده‌ام کسي به گريه بيفتد، کسي را به قتل نرسانده‌ام و کسي را مجبور نکرده‌ام به خواست من دست به جنايت بزند، هيچ کسي را عذاب نداده‌ام، از هيچ معبدي دزدي نکرده‌ام... هيچ وقت زنا نکرده‌ام، در مکانهاي مقدس کاري ناشايست انجام نداده‌ام، کم فروشي نکرده‌ام، زمين کسي را غصب نکرده‌ام، به مزرعه همسايگان خود تجاوز نکرده‌ام، در وزنه‌هاي ترازو تقلب نکرده‌ام و شاخکهاي ترازو را منحرف نکرده‌ام، هيچ کودکي را از شير محروم نکرده‌ام، هرگز گلّه‌اي را به زور از چراگاه خود نرانده‌ام، هرگز پرندگان معابد را شکار نکرده‌ام، هرگز به صيد ماهي با استفاده از طعمه ماهي از همان نوع مبادرت نکرده‌ام، هرگز آب را در زماني که بايد جريان مي‌يافت، قطع نکرده‌ام، هرگز مجراي آب را تخريب نکرده‌ام، هيچ آتشي را که روشن بودنش واجب بود خاموش نکرده‌ام، هيچگاه زمان تقديم قرباني را تغيير نداده‌ام، هيچگاه گله‌اي را از اراضي خدايان نرانده‌ام، هيچگاه مظاهر قدرت خدا را منکر نشده‌ام، من پاک و معصومم». (کتاب اموات، فصل ۱۲۵)

متن ديگري از کتاب اموات در شناسائي باورهاي مصر باستان در رابطه با مرگ و جهان آخرت و کوشش براي نيل به زندگي ابدي از طريق اعمال نيک بسيار آموزنده است:

«حمد و ثنا برتو باد، خداي بزرگ من اوزيريس، تو با ياران خود زندگي ميکني و نپوسيدي، تو تبديل به کرمها نشدي، تو ضايع نشدي و فساد نيافتي و به سنگ تبديل نشدي. من خِپِرا هستم (خدائي که تمثيل کننده نيروهائي بود که طلوع و غروب خورشيد را اداره ميکردند)، ياران من نيز زندگي ابدي خواهند داشت، من پوسيده نخواهم شد و به سنگ تبديل نخواهم شد و به کرمها مبدل نخواهم گشت، من زنده خواهم بود و شکوفا خواهم شد، همواره در آسايش از خواب بيدار خواهم شد و به سنگ تبديل نخواهم شد، اعضاي دروني من نخواهند مرد، چشمان من پوسيده نخواهند شد، چهره من مسخ نخواهد شد، گوشهاي من شنوائي خود را از دست نخواهند داد، سر من از گردن جدا نخواهد شد، زبان من بريده نخواهد شد، موهاي من بريده نخواهد شد، ابروان مرا نخواهند زدود، جسم من در روي زمين باقي خواهد بود». (کتاب اموات، فصول ۱۵۴ و ۱۷۵)

بررسي ليست گناهاني که شخص متوفي ميکوشد خود را از آنها مبري نشان بدهد، حکايت از وجود معيارهاي بسيار دقيقي از راه صواب و ناصواب و به عبارت ديگر معيارهاي اخلاقي سنجيده‌اي در جامعه باستاني مصر دارد. شايد باورکردني نباشد، ولي يکي از رموز بقاي طولاني جامعه مصر باستان و غلبه آن بر انواع خطرات از جمله خطر نظامي، خشکسالي، وبا و امثال آن را بايد در همين تشخيص صواب از ناصواب و باور محکم به جهان آخرت و ضرورت سنجش اعمال و پاداش نيکوکاران و خسران بزهکاران و نظائر آن جستجو کرد. به عبارت ديگر وجود معيارهاي محکم اخلاقي موجب بقاي اين تمدن باستاني به مدتي بيش از ۴۰۰۰ سال در شرائطي آشوب زده بوده است.

باور مصريان بر سختيها و مصائبي که در مسير راه آخرت در انتظار آنها بود، آنان را وادار ميکرد که در جهان کنوني از طريق انجام کارهاي صواب و پرهيز از ناصواب و کسب فضيلت، طي طريق سخت و خطرناک بعد از مرگ تا وصول به درگاه خداي بزرگ اوزيريس را آسان نمايند و در آنجا کارنامه آنها مورد آزمايش و قلب آنها مورد توزين قرار بگيرد. معيارهاي اخلاقي محکمي از اين باورها سرچشمه ميگرفت که سرچشمه ثبات جامعه مصر و قدرت دفاع از نفس آن براي مدت چندين هزاره بود. اما جمعيتي که در  خصوص مسير جهان آخرت چنين باورهاي پيچيده و بغرنجي داشت، بايستي در خصوص آفرينش جهان نيز باورهاي بنياديني داشته باشد. مطالعه افسانه‌هاي آفرينش در مصر باستان صرفا براي سرگرمي نيست، تحقيق در سير تکوين ذهنيت انسان در خصوص آفرينش جهان پيش از نيل به تفکر توحيدي اهميت علمي بزرگي را داراست. کتاب اموات در باره اين موضوع نيز اطلاعات با ارزشي را در اختيار محقق ميگذارد. در يکي از پاپيروسهاي مصر باستان که در موزه بريتانيا نگهداري ميشود، شرح حال خداي خورشيد موسوم به «را» و دشمن او يعني خداي ظلمت موسوم به «آپِپ» مسطور است. آپپ هر روز در کمين خورشيد نشسته است و همواره سعي دارد از طلوع آن جلوگيري کند و با او ستيز کند و وي را از بين ببرد. هنگامي که خورشيد بر فراز مکاني ميرسد که آپپ در آنجا کمين کرده است، نخست طلسمي را بر روي آن مي‌اندازد که او را ناتوان ميسازد، آنگاه پرتوهاي آتشين خود را برروي ديو مي‌اندازد که او را خشک ميکند و آتش خدا او را به طور کامل فروميبرد. کاهنين در معبد «آمن- را» وردي را تکرار ميکردند که گويا خداي خورشيد را در شکست دادن آپپ ياري ميکرد و مجسمه مومي ديو تاريکي را در آتش مخصوصي ميسوزاندند، بر او لعنت ميفرستادند و آن را زير پا له ميکردند. فرض بر اين بوده است که اين اوراد همچنين ابرها را کنار بزنند، مه را دور بکنند و بر رعد و برق غلبه کنند و به خداي خورشيد کمک کنند که بر اين جهان طلوع کند و در آسماني صاف و بدون ابر بدرخشد. همه نيروهاي تاريکي متحدين آپپ بودند. بعضي از اورادي که در اين پاپيروس مسطورند، از نحوه پيدايش خداي روشنائي «را» و غلبه او بر ديو تاريکي «آپپ» از زبان خدائي موسوم به «نِبِرچِر» که خداي قادر متعال است، نقل شده است. مفهوم «نبرچر» خداي قادر متعال به قدري وسيع است که مسيحيات قبطي آن را عملا در مفهوم خداي مسيح به کار مي‌برند، چنانکه اعراب مسيحي نيز لفظ «الله» را در مفهوم خداي مسيحيت مورد استناد قرار ميدهند. نبرچر ميگويد:

«من خالق هر چيزي هستم که هستي يافته است، من خود را از ماده اوليه آفريدم، من خود را از ماده‌اي سرشتم که در زمان اوليه موجود بود (از ماده ازلي سرشتم). در آن زمان چيزي جز ماده اوليه گِل مانند موسوم به «نو» وجود نداشت، ولي اين ماده حاوي جوهر هر چيزي بود که بعدا هستي يافت. نه زميني وجود داشت و نه آسماني و خدا جائي براي ايستادن نمي‌يافت. در واقع چيزي جز خدا وجود نداشت. او تنها بود. او نخست با اداي نام خود به عنوان کلمه‌اي محتشم، خويشتن را آفريد. با اداي اين اسم، شکل ظاهري آن متجلي شد. او آنگاه کلمه پر قدرت ديگري را ادا کرد و با اين کار روح او موسوم به «با» به وجود آمد و با قلب و ذهن او «آب» پيوند يافت. او پيش از آفرينش هر مخلوقي نخست در باره شکل ظاهري آن تصميم گرفت، آنگاه همان مخلوق به محض اداي اسمش در زمين يا آسمان ظاهر گشت».

آنگاه نبرچر به خلق خدايان ديگر ميپردازد و «را» يا خداي خورشيد را هم به عنوان «چشم» نبرچر از همان ماده «گِلي» اوليه و نور تابيده بر ماده آبکي آن مي‌آفريند. در دوره معيني چشم نبرچر دچار عارضه‌اي ميشود و تار ميگردد و براي مدتي از نورافشاني بر زمين ناتوان ميشود. اين دوره ظلمت البته با شب معادل است. خداوند براي مقابله با آثار اين تاريکي، چشم ديگري را خلق ميکند به نام «ماه» و آن را در آسمان قرار ميدهد، به طوريکه چشم بزرگ بر روز سلطنت کند و چشم کوچک بر شب. زن و مرد از قطره اشکي آفريده ميشوند که از چشم «خپرا» خداي خورشيد روي تنش سرازير شده بود. آنگاه شاهد خلقت گياهان و درختان در اثر تابش نور ماه بر زمين هستيم و با اطلاعاتي در خصوص خلقت چرندگان و خزندگان آشنا ميشويم. اين افسانه خلقت از لحاظ زيباشناسي، زبان رمزي و فلسفي بسيار حائز اهميت است. اين که انسان از «اشک خدايان» آفريده شده باشد، قوي‌ترين استعاره ادبي جهان باستان است. «خلقت موجودات از ماده ازلي حاوي جوهر همه مخلوقات در زماني ازلي» بي‌ترديد فلسفه جهان‌شمولي است که چندين هزاره قبل از پيدايش مکاتب فلسفي يونان وجود داشته است. آفرينش مخلوقات جهان از طريق ذکر نام آنها اشاره به اصالت اسم و تقدس کلمه در جهان دارد که هم در تورات يهوديان با آن مواجهيم و هم در فلسفه يونان. جدال نور و تاريکي نيز بسيار تأمل برانگيز است، اما مهمتر از همه آن که در ميانه اين نظام ظاهرا شرک آلود خدايان انسان‌گونه و انسانهاي خداگونه، خدائي مشاهده ميشود که خصوصيات ذات باري تعالي در آن مستطر است. در هيچ يک از فرهنگهاي باستاني اعم از قديم يا غير قديم، تئوري آفرينش تا اين درجه تکامل يافته‌اي را مشاهده نميکنيم.

در کنار ادبيات گسترده ديني که در مصر باستان شکل گرفته بود، شاهد مجموعه ديگري از نوشته‌هائي هستيم که شباهت زيادي به «کتاب امثال» تورات دارد که اختصاص به کلمات حکمت آميز سليمان دارد. هر محقق يا خواننده‌اي با بررسي اين انديشه‌هاي فلسفي با منشأ مصر باستان، متقاعد ميشود که چيزي به نام «حکمت يهودي» به آن صورت که تبليغ ميشود، وجود ندارد و هر آنچه هست، چيزي جز نسخه‌برداري از روي ادبيات فلسفي مصر باستان نيست. اين نوشته‌هاي فلسفي به منظور آموزش و هدايت جوانان اشراف زاده و درباري بود تا از خدا بترسند، بر پادشاه احترام بگذارند، وظائف خود را به نحو احسن انجام دهند، يک زندگي مبتني بر معيارهاي محکم اخلاقي داشته باشند، روابط منطقي با اشخاص ديگر داشته باشند، روابط خانوادگي را غني‌تر سازند و نسبت به همسايگان خود اعم از غني يا فقير رفتاري شايسته داشته باشند. قديمي‌ترين کتاب اندرزنامه مصري تعلق به «پتا هِتِپ» والي شهر ممفيس دارد که ضمنا يکي از مشاورين ارشد فرعون «آسسا» از سلسله پنجم در حدود ۳۵۰۰ قبل از ميلاد دارد. اثر او تقريبا به شکل کامل به صورت پاپيروس باقي مانده است که در موزه بريتانيا و موزه ملي پاريس نگهداري ميشود. نصيحتهاي او هم اينک در کتب درسي در مدارس مصر تدريس ميشود. بعضي از اين نصائح چنين‌اند:

- به دانش خود مغرور مشو، همچنانکه با شخص دانا گفتگو ميکني، با افراد بيسواد هم گفتگو کن.
- هرکس بخواهد با مرعوب کردن مردم به نان و نوائي برسد، گرسنه ميماند.
- اگر در منزل شخصي والاتر از خودت مهمان شدي، هر آنچه به تو تقديم کردند، بخور و آن را رد نکن. به آن طعام نگاه کن، اما خيلي از نزديک و خيلي پيوسته نگاه نکن.
- هنگامي که طرف مقابل سخن ميگويد، سخن او را قطع نکن، زيرا ممکن است مخالفت کند، هنگامي سخن بگو که از تو درخواست ميکند، به اين ترتيب احتمال موافقت او بيشتر است.
- هنگامي که رساندن پيغام يک شخص محترم به شخص محترم ديگري به تو محول شده است، آن پيام را با دقت منتقل کن، تا باعث سوء تفاهم بين دو شخص محترم نشوي.
- زميني را که خداي بزرگ به تو عطا کرده است، شخم بزن. در حضور همسايگان پرخوري نکن.
- رئيس قبيله‌اي که افراد قبيله به او احترام بگذارند و از او تبعيت کنند، به مقام خدائي ميرسد.
- اطاعت از مرد دانا و تواضع در برابر او رضايت خدارا تأمين ميکند.
- همواره سخت کوش باش و بيش از آنچه از تو خواسته شده است، کار کن. وقتي را که ميتواني صرف کار کني، تلف مکن. هر کس نتواند وقت خود را به نحو صحيح مورد استفاده قرار دهد، آدم منفوري است.
- کار موجب تجمع ثروت ميشود و بيکاري موجب از بين رفتن ثروت ميشود.
- اگرمرد عاقلي هستي، پسري را تربيت کن که مورد رضايت خدا باشد.
- اگر مرد عاقلي هستي، آقاي خانه خودت باش. زن خود را حتما دوست داشته باش و به او غذاي فراوان بده و پشتيبان او باش، اينها داروي شفابخش تن اوست. بر بدن او را روغن گياه التيام بخش بمال و تا زنده‌اي او را شادمان کن. او مزرعه توست، و به زحمت صاحب خود پاداش ميدهد. با او به خشونت سخن مگو، زيرا تشويق بهتر از تنبيه او را به وظيفه خود آشنا ميکند. نيازهاي او را تأمين کن و توقعات او را به جا بياور، و دقت کن که به کجا خيره ميشود. اين رفتاري است که او را در خانه نگاه ميدارد، اگر گامهائي که به طرف تو برميدارد را طرد بکني، خود را نابود کرده‌اي. او را در آغوش بگير و با اسامي عاشقانه صدايش بزن و با او رفتاري عاشقانه داشته باش.
- با افراد زير دست خود به بهترين نحو رفتار کن، زيرا اين وظيفه کساني است که مورد مرحمت خدا قرار گرفته‌اند.
- اگر مرد فقيري بوده‌اي که به مقام بالا و سرپرستي شهر رسيده‌اي، در فکر آن مباش که از موقعيت خود بهترين استفاده را ببري. در مورد غلات سختگيري نکن، زيرا تو صرفا ناظر غذائي هستي که خدا داده است.
- بسيار فکر کن، و اگر روش گفتگو با مردان متشخص را نميداني، دهان خود را بسته نگهدار. با بزرگتر خود موافق باش و هرچه او ميگويد عمل کن، آنگاه او به مستمعين خواهد گفت: «اين پسر من است».

اينها نمونه نصايحي بود که به فرزندان افراد متشخص و شبه خدايان مربوط ميشد و ارتباط چنداني با اخلاق روزمره در رابطه با مسائل عملي نداشت. در پاپيروس موسوم به «آمال و انديشه‌هاي کاتب آني» (موزه ملي مصر، قاهره) چنين ميخوانيم:

- عيد خداي خود را در موقع خودش برگزار کن، خداوند از کساني که اين قانون را زير پا ميگذارند، غضبناک است. بعد از تقديم قرباني به خداي خود شهادت بده.
- فرصت را غنيمت شمار، به دست آوردن فرصتي ديگر آرزوي بيهوده‌اي است.
- با شخص مست معاشرت نکن، حتي اگر خويشاوندي با او براي تو افتخاري باشد.
- اگر با زني در کوچه مواجه شدي که در شهر خود شناخته شده نيست، از او احتياط کن. به دنبال او و زنان مثل او نرو و در فکر آشنائي با او مباش، او مثل گرداب تندي است که انتهاي آن ناپيداست.
- با عوام معاشرت نکن، تا بدنام نشوي.
- سر و صداي بلند زيبنده درگاه خدا نيست، با قلبي مخلص عبادت کن، اما صداي خود را پائين بياور.
- در مقابل پدر و مادرت که در گور خفته‌اند، آب بگذار، هر وقت از خانه بيرون ميروي اين کار را بکن. در آن صورت پسران تو نيز همين کار را در حق تو خواهند کرد.
- به آبجوخانه نرو، زيرا ممکن است حرفهاي نسنجيده‌اي از دهانت بيرون بيايد و تورا در حال مست به داخل کوچه بيندازند و دوستان تو مشاهده کنند که تو حتي از يک طفل هم عاجزتر شده‌اي.
- هنگامي که پيک مرگ به سراغ تو مي‌آيد، آمادگي داشته باش. تو فرصت سخن گفتن نخواهي داشت و مرعوب خواهي بود. نگو که هنوز جوانم، زيرا تو از اجل آگاهي نداري. مرگ در عين حال هم به سراغ طفل در سينه مادرش مي‌آيد و هم به سراغ شخص سالخورده.
- در حضور کسي که ايستاده است، منشين، به خصوص در حضور افراد مسن، حتي اگر مقام تو بالاتر از او باشد.
- اگر در راهي طي طريق ميکني که با دستهاي خودت ساخته‌اي، به مقصد خواهي رسيد.
- اين است آنچه مردم در باره‌اش بايد صحبت کنند: مسئولين عاليرتبه در باره قانون، زنان در باره شوهرانشان، و هرکس در باره امور خودش.
- با مهمان سخن نسنجيده مگو، يک حرف نسنجيده که در حالت پرحرفي گفته‌ باشي، ممکن است روزي خانه تو را ويران کند.
- اگر با کتاب آشنا هستي، آنها را ازبر کن، در آن صورت سخنان تو پرمعني‌تر خواهند شد.
- نابودي هر کس در گرو زبان اوست، هستي خود را برباد مده.
- قلب هر مردي مانند انبار غله ايست که از انواع پاسخها مملو است. انواع خوب آنها را انتخاب کن و مورد استفاده قرار بده و انواع بد را به دقت نگهداري کن.
- در حضور شخصي ديگر نان نخور، مگر آن که نان را به او هم تعارف کني.
- من به تو مادري عطا کردم که با زحمت زياد و بدون کمک من تو را زائيد. براي مدت سه سال زحمت زيادي کشيد تا به تو شير بدهد... هنگامي که به مدرسه رفتي تا آموزش ببيني، او هر روز از منزل براي معلم تو نان و آبجو آورد. تو اکنون بزرگ شده‌اي و همسر و براي خودت خانه‌اي داري. به کودک خود توجه کن و او را همانطور بزرگ کن که مادرت تو را بزرگ کرده است.
- به دنبال زن نرو و اجازه نده بر قلب تو حکومت کند.
- با مردي که خشمگين است، دهن به دهن مشو. فقط از او دور شو. با کسي که با تو به صورت غضبناک سخن گفته است، به نرمي سخن بگو، زيرا سخن نرم دواي قلب اوست.

اينها نمونه‌هائي از نصايح و سخنان حکمت آميز کاهنين مصر باستان است که تحقيق در حجم کامل آنها نياز به زماني طولاني دارد. هر محقق و خواننده‌اي ضمن مرور اين گنجينه سخنان حکمت آميز که هر يک بمثابه گوهر درخشاني بر تارک تاريخ ميدرخشد، به اين نتيجه ميرسد که سخنان حکمت آميز سليمان در کتاب امثال تورات و ساير اسفار آن استنساخي از حکمت مصر باستان است، بل حتي کل دست آوردهاي عقلي جهان مديترانه در روزگار باستان شاخه‌هاي درخت تنومندي بوده‌اند که تنه اصلي آن ريشه در مصر داشته است.

 منابع استفاده شده:
۱ –
خانم آمليا ادواردز (۱۸۳۱- ۱۸۹۲): منشأ مصري هنرهاي تزئيني يونان
۲ – کتاب اموات مصر باستان، ترجمه به انگليسي از: ارنست آلفرد واليس باج (۱۸۹۵)
۳ – ارنست آلفرد واليس باج: ادبيات مصر باستان (۱۹۱۴)
۴ – برايان برائون: حکمت مصر باستان (۱۹۲۳)
۵ – جورج جيمز: ميراث مسروقه (۱۹۵۴)
۶ –
کوامه نانتامبو، استاد دانشگاه ايالتي کنت آمريکا: نقش مصر باستان در تاريخ اروپا (۲۰۰۱)

قرائن و اشارات (۳۶): هويت سازی اروپائيان

هويت سازی اروپائيان

تحريف حقائق تاريخي و شستشوي مغزي ملتهاي جهان در طول تاريخ پيوسته جريان داشته است، اما دو جريان عمده در اين ماجرا به وضوع قابل تفکيک و تشخيص است. يکي از اين دو جريان عمده عوام فريبي مربوط به يهوديان است که به مدت قريب ۲۵۰۰ سال در شکل دهي مغرضانه به تفکر روشنفکران و جماعت عامي نقش فعالي داشته است. اين جريان به قدري فعال بوده است که حتي ذهنيت اروپائيان را از دوره امپراطوري رم تا بحبوحه دوره استعمار و حتي تا به امروز تحت نفوذ خود داشته و دارد. تقريبا تمامي تفکر اروپائيان در هر زمينه‌اي اعم از تاريخ، جغرافيا، علم الحياة، زبان شناسي و غيره از گذشته‌هاي دور تا به امروز تحت تأثير آموزشهاي مجعول يهوديان و تحريفات توراتي آنان بوده است. اروپائيان هرگز نتوانسته‌اند و نخواهند توانست خود را از توهمات برخاسته از آموزشهاي تحريف شده تورات نظير توفان نوح، برج بابل و امثال آن برهانند. داستان توفان نوح (به روايت تحريف شده تورات) ايجاب ميکند که نژاد تمام انسانهاي کنوني به يهود متصل شود و روايت برج بابل نيز قرنها مردم اروپا و دانشمندان زبان‌شناس را وادار به قبول اين نظريه جعلي کرده بود که ريشه تمام زبانهاي جهان، عبري است. در کنار اين بدآموزيهاي ضد علمي، يهوديان همواره در تبليغ اين تفکر مجعول کوشا بوده‌اند که گويا تمدنهاي باستاني ناشي از حضور يهوديان بوده است، به نحوي که مثلا تمدن مصر و شاخه‌هاي مختلف علوم و فنون و معماري آن را بايد دست‌پخت يهوديان دانست. کساني که فيلم هاليوودي ده فرمان را ديده‌اند به ياد دارند که شخصيت حضرت موسي را در آن فيلم به صورت يک معمار توانا و يک مهندس تمام عيار ارائه ميدهند که در ساختن شهرهاي مصري و بناي اهرام، مشغول محاسبات مهندسي و تنظيمات ساختاري است، روايتي که نه در قرآن و نه حتي در تورات آمده است. همچنين تمدن بابل را که يکي از درخشان‌ترين تمدنهاي علمي جهان باستان بود، ناشي از حضور يهوديان در آن ديار به شمار مي‌آورند. و از آنجائي که تمدن يونان از آثار و برکات تمدن مصر و بابل بهره‌ور بوده است، اين خط استدلالي يهوديان موجب ميشود که تمدن يونان را نيز ظاهرا مديون يهوديان بشناسيم. ضمنا چون تمدن يونان سرآغاز و بستر اصلي تمدن اروپائي معرفي شده است، لاجرم بايد تمدن معاصر اروپائي و آمريکائي را نيز شاخه‌اي از تمدن يهودي به شمار آوريم.

اروپاي استعمارگر که تا اوائل قرن نوزدهم در دام اين فريبکاريهاي شيادانه بود، ناگهان بر بحران هويتي خود آگاه ميشود و براي رهائي از چنگ اين باورهاي تحقير آميز در باره اصل و نسب خود، دست به ابداع تئوريهاي مخالف ميزند تا تصوير به ظاهر معقولتري از تاريخ اروپائيان را فراهم آورد که ضمن عدم وابستگي تاريخي و نژادي به يهوديان، به تمدن‌هاي باستاني مصر و بين‌النهرين نيز وابستگي کمتري داشته باشد. به عبارت ديگر اروپا ميل به حرکت از وابستگي کامل به سوي وارستگي کامل دارد، اما خود را از تحقق اين آرزو بسيار بعيد و ناتوان مي‌بيند، زيرا تا خرخره در اسطوره‌هاي يهودي غوطه‌ور است. اروپا علاوه بر بنيادهاي زباني و نژادي خود که بر طبق باورهاي مجعول ريشه در زبان و نژاد قوم يهود دارد، در حوزه دين نيز خود را زائده‌اي از يهود مشاهده ميکند، زيرا مسيحيت حاکم بر وجدان اروپائيان، مکتب فکري پيامبري با تبار يهودي معرفي ميشود. اصطلاحات مجعول «عهد قديم» و «عهد جديد» خود حکايت از آن دارند که اروپائيان مجبور بوده‌اند و هستند تا دنياي معنوي خود را نيز ادامه طبيعي معنويات يهود بشناسند. و اگر اسامي خاص اروپائيان را نيز در نظر بگيريم که بيشترشان ريشه يهودي داشتند و دارند، آنگاه ميتوانيم به ابعاد بحران هويتي و حرص هويت جوئي روشنفکران اروپائي در بحبوحه دوره استعمار و قدرت‌يابي آن آگاه بشويم.

هويت‌سازي اروپائيان در آغاز قرن نوزدهم با دقت و وسواس زيادي انجام گرفت تا استقلال نسبي نژاد اروپائي در آن رعايت شود. اروپائيان در واقع هويت خاصي براي خود کشف نکرده‌اند، بلکه از طريق نفي هويتهاي ناخواسته و ناخوش‌آيند به اين هدف نزديک شده‌اند. هويت همواره دو بعد دارد که يکي از آن دو ايجابي است (من کيستم) و دومي سلبي است (من کي نيستم). لذا اروپائيان در درجه اول با روش سلبي به حل مسأله پرداخته‌اند. سلب هويت يهودي‌مآبانه از خود، که مرحله اول اين فعاليت هويت جوئي را تشکيل ميداد، کار چندان مشکلي نبود، زيرا انتساب زبان و تبار و تاريخ اروپائيان و ديگران به يهود صرفا بر افسانه و اسطوره و دروغ مبتني بود. اما بخش ديگر اين فعاليت سلبي که مربوط به انکار نقش تمدن مصر و بين النهرين در شکل دهي به تمدن يونان و از آن طريق به تمدن دوره امپراطوري رم و تمام اروپاي معاصر ميشود، براي اروپائيان کار دشواري بود و هست. ارتباط فرهنگ باستاني يونان با فرهنگهاي مصر و بين‌النهرين آشکارتر از آن بود که بتوان روي آن پرده کشيد. از طرف ديگر درخشندگي تمدن باستاني يونان نيز بسيار بيشتر و فريبنده‌تر از آن بود که بتوان نسبت به آن ابراز بي‌اعتنائي کرد. پيشگامان استعمار در آغاز قرن نوزدهم با انجام دو تقلب وقيحانه هويت لرزاني براي خود دست و پاکردند. يکي از آن دو تقلب عبارت از تصاحب و پذيرش زبان يوناني به عنوان عضوي از خانواده زبانهاي اروپائي براي تأمين پل ارتباط تاريخي خود با آن فرهنگ درخشان بود. ما به طور مبسوط و با ارائه ادله زبان‌شناختي انکارناپذير نشان داده‌ايم که خويشاوندي زبان يوناني با زبانهاي اروپائي توهمي بيش نيست. تقلب ديگر که تا به امروز نيز جريان دارد، عبارت از تسلط بر آثار فرهنگي و اسناد تاريخي مصر و بين‌النهرين و مخفي نگهداشتن بخشهاي حساس آن به منظور انکار يا کمرنگ کردن تأثير تمدن بين‌النهرين و آفريقا بر تمدن باستاني يونان بود.

اصل ماجرا، اما چيز ديگري است. تاريخ فرهنگ و علم اروپا تا بيخ و بن مديون فرهنگ ملتهاي شمال آفريقا و بين‌النهرين است. در واقع فرهنگ و علم بين‌النهرين و مصر از طريق تعاملهاي تاريخي به يونان سرايت کرده و موجب شکل‌گيري و تکوين تمدن فرهنگي و علمي يونان شده و سپس از طريق مسلمين از يونان اخذ شده و ضمن غني سازي بيشتر، در دوره تسلط امپراطوري روم به اروپائيان منتقل شده و مبناي تحولات مهندسي و تکنيکي سده‌هاي بعدي را فراهم آورده است. اروپائيان در واقع تا شروع دوره استعمار در تکوين اين تمدن علمي فاقد نقش بوده‌اند و صرفا در دوره استعمار بتدريج موفق به استفاده و غني‌سازي اين علم شده‌اند.

امروزه هويت جامعه غربي عمدتا بر روبناي علمي و صنعتي آن استوار است، و به خصوص در ايالات متحده آمريکا از آنجا که حس سيادت صنعتي، مالي و سياسي بر جهان، حس غرور ملي را به خوبي ارضاء ميکند، مبارزه براي هويت شکل گذشته خود را تا حدودي از دست داده است، ولي هنوز هم تصور اين که تمدن علمي امروز جهان ريشه در ملتهاي شرقي و مخصوصا ملتهاي بين‌النهرين و شمال آفريقا داشته باشد، براي غربيان امري بسيار ثقيل و غير قابل قبول است. لذا «نظارت» بر تاريخ گذشته در صدر جدول اعمال قرار دارد و در اين بين انکار تعامل تاريخي بين مصر و يونان از اهميت بيشتري برخوردار است.

کتابهاي تاريخي چنين تبليغ ميکنند که گويا تمدن مصر که قريب به ۲۰۰۰ سال متقدم بر تمدن يونان بوده است، در مقايسه با پيشرفتهاي علمي و فرهنگي يونان باستان در وضعيت «ابتدائي» بوده است. با آنکه عده زيادي از فضلاي يونان باستان به مصر سفر کرده‌اند، هيچگونه گزارشي از سفر دريائي مصريان باستان به يونان موجود نيست. اين در حالي است که مصر نيز به عنوان يک قدرت سياسي برجسته در ساحل درياي مديترانه، از ظرفيت حمل و نقل و تجارت در اطراف درياي مديترانه در حد فنيقيها و اهالي جزيره کرت و بلکه بيشتر از آنها برخوردار بوده است. در حوزه فلسفه نيز بسط ناآگاهي به همين منوال در جريان است. هم افلاطون و هم فيثاغورث که هر دو از ارکان فلسفه يونان باستان بوده‌اند، اذعان داشته‌اند که اين دانش و معرفت را در مصر کسب نموده‌اند. بسياري از فلاسفه يونان باستان چندين سال در مصر به تحصيل پرداخته، آنگاه به عنوان «نخستين فلاسفه يونان» به آن خطه باز گشته‌اند. تالس تصريح کرده است که کاهنين مصر منبع موثقي براي فلسفه و معرفت بوده‌اند. افلاطون بعد از مرگ سقراط عازم مصر شد و ۱۳ سال در آنجا تحت ارشاد يک کاهن مصري موسوم به «سخنوفيس» در هليوپوليس (قاهره) به تحصيل علم پرداخت. استرابون نيز مدتي در مصر بوده است و در محل تحصيل و تلمذ افلاطون حضور پيدا کرده بود. در مجموع فلاسفه يونان باستان در بيان اين که علوم خود را از منشأ مصري به دست آورده باشند، هيچگونه محافظه‌کاري نشان نداده‌اند، اما مورخين معاصر با اين سليقه آنان موافقت ندارند. اما نشانه‌هاي انتقال تدريجي فلسفه و جهان بيني مصر باستان به يونان متعددند. مثلا افلاطون بر اين باور بود که روح انسان و حيوان بعد از مرگ به حيات خود ادامه ميدهد. چنانکه خواهيم ديد، اين عقيده‌ و عقايد متعدد ديگر در خصوص سرنوشت جسم و جان بعد از مرگ ريشه مصري داشته و در يونان ناشناخته بود. يونانيان بر اين باور بودند که مرگ پايان هرچيز است.

اما افسانه‌هاي خود يونان منبع بسيار مفيدي براي شناسائي تاريخ تعامل مصر و يونان به زبان رمز و استعاره  است که ميتوان و بايد از آن بهره جست. بر طبق بسياري از اين افسانه‌ها، مصريان نخستين ساکنين يونان بودند و به عبارت ديگر «نخستين يونانيان» از مصر بوده‌اند. در بعضي از اين افسانه‌ها پايه‌گذاري شهر آتن به مصريان نسبت داده شده است و الهه آتنا در واقع چهره ديگري از يک الهه مصري بنام «نيث» بود.

چندين فرعون مصر ادعاي حکمراني بر «هائونه‌بوت» را داشته‌اند که معناي لفظي آن «قلمرو ماوراء جزائر» است. در واقع يونان از منظر مصر در آن سوي جزائر اژه قرار دارد. دلائل متقني در دست است حاکي از آن که يونان عمده‌ترين منبع تأمين طلا براي مصر بوده است و معابد مخفي و نه توي مصر که تحت سلطه آهنين کاهنين بوده و هر از چند گاهي نيز بين کاهنين مذکور و فراعنه مصر تضادي بر سر نحوه استفاده از اين ثروت بروز ميکرده است، آکنده از طلاي يوناني بوده است. کاهنين مصر چندين بار بر سر مالکيت و نحوه اداره ثروت عظيم طلاي معابد با فراعنه درافتاده‌اند و فراعنه حتي مجبور به شورانيدن توده مردم عليه کاهنين ثروت اندوز بوده‌اند. شکل‌گيري اديان مصري تا حد زيادي با مسأله انباشت طلا، عمدتا از منبع يوناني مرتبط بوده است. کاهنين در تکاپوي هميشگي خود براي تأمين طلا و تبديل آن به ثروت اختصاصي در اطراف درياي مديترانه و بخصوص مجمع الجزاير يونان در رفت و آمد بوده‌اند و براي تأمين مصونيت اين ثروت، تبديل آن به مجسمه خدايان يا ثروت مقدس معابد نه توي مصر موثرترين تدبير بوده است، معابدي که ورود به آن حتي براي فرعون غير ممکن و خروج از آن براي شخصي که فاقد نقشه کانالهاي تودرتوي آن بوده باشد، از آن هم غير ممکن‌تر بوده است و سرنوشت او همانند سرنوشت دهها کاهن يا سياستمدار يا نظامي خيره‌سر چنان بود که در دالانهاي بي‌پايان اين معابد چندين ماه آواره  شوند و جسد پوسيده آنان زينت‌بخش کريدورهاي تاريک و خوفناک اين معابد بشود.

کاهنين مسلط بر معابد بزرگ که به نام خداوند بر ثروت طلاي مصر فرمانروائي ميکردند، در عين حال مجهز به آگاهيهاي بنيادين در خصوص علم نجوم (براي پيش بيني خسوف و کسوف) بودند که سرچشمه علوم ديگر نيز محسوب ميشد. کاهنين ثروت پرست مصر از خسوف و کسوف براي ايجاد رعب و وحشت از خشم خدايان در دل مردم عامي استفاده کرده، ضمن اين که آنها را نسبت به مقام ممتاز خودشان نزد خدايان متقاعد ميکردند، اطاعت بي قيد و شرط آنها را نيز تضمين مينمودند. ضمنا، اين روشي بود که به کمک آن ميتوانستند هراز چندگاه در برابر فرعون نيز علم مخالفت برافرازند و ضمن برخورداري از حمايت مردم، دستگاه حکومتي را وادار به تبعيت از خودشان بنمايند. برخي از اين کاهنين که به خانواده‌هاي اشرافي نيز منسوب بودند، گاهي مورد خشم بي‌پايان فرعون قرار ميگرفتند و مجبور به ترک خانه و ديار خود ميشدند و روي به «قلمرو آن سوي جزائر» مينهادند و همين معاشرتها بتدريج موجب انتقال علم و افسانه مصري به يونان ميشد.

کلمه «مصر» ظاهرا ريشه در زبانهاي صياغي قديم دارد و معناي آن چندان روشن نيست و ممکن است صرفا به معناي «شهر» و «پايتخت» و امثال آن باشد. اين نام در تورات همواره به صورت «ميزرائيم» (ظاهرا در وجه تثنيه به معناي «دو مصر»، احتمالا مصر عليا و مصر سفلا) و در قرآن شريف به صورت «مصر» آمده است. احتمال اين که اين کلمه از منشأ غير صياغي باشد، نيز منتفي نيست، اما نياز به تحقيق دارد. ملتهاي غربي مصر را به نام Egypt ميشناسند. اين کلمه از طريق يونان باستان به جهانيان معرفي شده است.  اهالي شهر ممفيس در مصر باستان غير از خدايان متعدد، خدائي به نام Ptah را ميپرستيدند که رب النوع آفرينش بود. هر چند خلق موجودات جاندار و و غير جاندار به اين رب النوع نسبت داده شده است، اما يک چيز قطعي است و آن اين که اين رب النوع خالق نام کشوري بوده است که امروزه «مصر» شناخته ميشود. اگر دقت کنيم، نام اين رب‌النوع به اختصار در انتهاي کلمه Egypt شنيده ميشود و در واقع به حيات خود در کلمه ادامه ميدهد. شهر ممفيس داراي نام ديگري نيز بوده است به صورت hut-ka-ptah (معبد روح پتا). يونانيان اين کلمه را از مصر اخذ کردند و آن را به روش يوناني محرف کردند تا به شکل Aguptos در آيد و ضمنا مفهوم آن را نيز گسترش دادند و آن را به کل کشور مصر اطلاق کردند. تحريف بعدي روي اين کلمه در دوره امپراطوري روم صورت گرفت که تلفظ آن را به Aegyptus تغيير داد. لازم به يادآوري است که مصريان باستان کشور خود را Kemet ميناميدند که به معناي «سرزمين سياه» است. برخي از زبان شناسان را عقيده بر آن است که همين کلمه ريشه کلمه «کيميا» را تشکيل ميدهد و حکايت از آن دارد که کيمياگري در دوره باستان به مفهوم «علم مصر» شناخته ميشده است. کلمه «کيميا» و مشابهات آن از قبيل «شيمي» و غيره نيز از طريق زبان يوناني به جهانيان شناسانده شده است، اما وجود اين کلمه مصري باستان در زبان يوناني باستان شاخص ديگري از ارتباطات فرهنگي و تاريخي آن دو کشور در ازمنه گذشته است.

در تاريخ، پيش از آن که خود يونان در باره خود سخن بگويد، ما با نام اين کشور و ملت در نوشته‌هاي باستاني مصر مواجه ميشويم. در قديمي‌ترين اين نوشته‌ها که به زمان «سانخارا» فرمانرواي طبس يعني حدود ۲۵ قرن قبل از ميلاد مربوط ميشود، از مردم يونان تحت عنوان اقوام «هانِبو» (يک کلمه اصيل مصر باستان به معناي سواحل و جزائر) نام برده شده است. از بررسي بيشتر اين نوشته‌ها که به فرمان فراعنه مقتدر بر ديوار معابد منقوش است، حقيقت بزرگي را کشف ميکنيم و آن اينکه صدها سال پيش از تسلط اسکندر مقدوني بر مصر، يک اسکندر مصري بر بيشتر اقليمهاي مديترانه، از جمله بر يونان سيطره يافته است. اين فرعون مقتدر «توتم سوم» نام داشته و در حدود ۱۳۰۰ سال پيش از ميلاد سلطنت ميکرده است. به فرمان او کتيبه‌اي در معبد بزرگ مسطور است که در آن از ۶۲۸ ملت شکست خورده از جمله از يونان تحت عنوان «مردم جزائر داناي» نام ميبرد. برخوردهاي نظامي متعدد ديگري نيز در دوره رامسس دوم بين مصر و اقوام اروپائي (عمدتا يوناني) روي داده است که شامل اقوام هلني ساکن مجمع الجزائر يونان و آسياي صغير ميشده و جنگ مشهور با هيت‌ها نيز متعلق به اين دوره است. هرچند اين برخوردها بر سر سيادت بر اقليمهاي مديترانه روي ميداده، اما زمينه را براي روياروئي فرهنگي اقوام يوناني با تمدن گسترده و با سابقه مصر فراهم مي‌آورده است. از همين روست که نخستين آثار معماري و صنايع دستي يوناني در واقع تقليدي از هنر مصر است.

ايمهوتپ معمار مشهور مصر باستان در زماني به قدمت ۲۶۰۰ سال پيش از ميلاد، از ستونهائي استفاده کرده بود که سطح آنها را تراش ميدادند، تا انواع تزئينات معماري را منعکس سازد. اين معمار بزرگ در دوره سلطنت فرعون معروف به «Djoser» از سلسله سوم فراعنه مصر به عنوان معمار و مهندس و پزشک شخصي فرعون و مشاور سياسي وي جايگاه ويژه‌اي داشت. مرکز فعاليت او شهر ممفيس بود و کم کم به عنوان شاعر و فيلسوف نيز شهرت يافته بود. گفته ميشود که وي روش آماده سازي تومار پاپيروس را ابداع کرده بود. وي طراح و معمار يکي از اهرام پلکاني مصر بود که در مجاورت شهر سقّاره در مصر باقي است. همچنين گفته ميشود که وي نخستين معماري بود که استفاده از ستون در بناها را متداول کرده بود. ايمهوتپ بنيانگذار علم طب نيز شناخته شده است و يک رساله پزشکي به وي منسوب است که ماهيتي تماما تخصصي دارد و از تفکر جادوئي کاملا مبري است. در پاپيروس مشهور به «ادوين اسميت» مشاهدات وي در حوزه آناتوميک، شيوه‌هاي معالجه و مداوا و بهبود امراض متعدد مسطور است. تاريخ کتابت اين پاپيروس، البته، حدود ۱۷۰۰ قبل از ميلاد است، ولي ظاهرا از روي سندي باستاني‌تر استنساخ شده است و انتساب محتويات آن به ايمهوتپ نيز بر فرض و گمان استوار است. حتي اگر در مورد شخصيت علمي ايمهوتپ مبالغه هم صورت گرفته باشد، در رشد علمي و هنري جامعه مصر در قرن ۲۶ قبل از ميلاد، يعني زمانه ايمهوتپ نميتوان ترديد کرد. دائرة المعارف بريتانيکا تصريح ميکند: «اسناد مکتوب مصري و يوناني حاکي از آن است که ايمهوتپ در دوره باستان از شهرت بالائي برخوردار بوده است. با گذشت قرون شهرت او بيشتر و بيشتر شد و و در دوره شکوفائي يونان معابد ايمهوتپ مرکز تعليم و آموزشهاي پزشکي را تشکيل ميدادند». بسياري از محققين احوال ايمهوتپ بر اين باور قطعي رسيده‌اند که وي نخستين پزشک شناخته شده جهان باستان است. کتيبه‌اي در مصر عليا وجود دارد که از دوره بطلميوس باقي است و حکايت از حدوث يک خشکسالي هفت ساله در مصر در زمانه ايمهوتپ دارد. چنين باوري در مصر باستان وجود داشته است که ارتباط ايمهوتپ با خداي موسوم به «خنوم» موجب بالا آمدن سطح آب رود نيل و رفع خشکسالي شده است. اين باورها نشان ميدهد که ايمهوتپ در نظر مصريان به مرحله نيمه‌خدائي نائل بوده است. در همينجا ياوآوري کنيم که در باورهاي ديني مصريان انسانها بر دوگروه تقسيم ميشدند، انسانهاي فاني و انسانهاي ابدي. مرز مشخص و انکار ناپذيري بين اين دو وجود داشت. انسان فاني حتي حق نگاه کردن به انسان ابدي را نداشت و از جمله ديدن چهره فرعون براي قاطبه اهالي مصر ممنوع بود. اما در مواردي استثنائي انسانهاي فاني به مرحله انسانهاي ابدي ارتقا مي يافتند که در مورد ايمهوتپ نيز مصداق داشت. رد پاي اين تقسيم بندي انسانها به فاني و غير فاني را نيز که منشأ مصري دارد، در يونان ملاحظه ميکنيم.

 

 

مجسمه ايمهوتپ، کاهن، معمار، پزشک، مهندس و سياستمدار مصر باستان در موزه لوور پاريس (سلسله سوم، حدود ۲۶۰۰ قبل از ميلاد)

 

نشانه‌هاي متعددي براي اثبات خط سير هنرهاي تزئيني و اساليب معماري از مصر باستان به يونان وجود دارد، ولي به عنوان يک مثال درخشان ميتوان از تزئينات مقبره «بني حسن» واقع در ساحل رود نيل نام برد که صدها سال مقدم بر يونان يعني در دوره سلسله دوازدهم فراعنه، نقش و نگارهاي تزئيناتي سرستونهاي معابد يوناني با طرحهاي مارپيچ و گل و بوته را به نمايش ميگذارد.

باور مصريان باستان بر اين بوده است که هر انسان زنده داراي يک جسم، يک روح، يک عقل، يک اسم، يک سايه و يک عنصر ديگري موسوم به Ka که ميتوان آن را به «نيروي زندگي» و عنصر ديگري موسوم به Ba است که ميتوان آن را به «رمز هويت شخصي» تعبير کرد. وقتي انسان ميميرد، هر يک از عناصر فوق سرنوشت متفاوتي را دنبال ميکنند. جسم موميائي ميشود، نيروي زندگي يا Ka در کنار جسم موميائي شده در مزار باقي ميماند. عقل انسان به سوي سرچشمه فناناپذير حيات و روشنائي پرواز ميکند. نام و سايه انسان جهت اتحاد مجدد با وي در عالم ابدي در انتظار باقي ميمانند. اما هويت شخصي يا Ba که در معابد و کتاب اموات معمولا به شکل عقابي با سر انسان ترسيم شده است، دائما بين اين جهان و جهان ديگر در رفت و آمد است و هر از گاهي به موميائي خود سر ميزند و به او آرامش و آسايش ميبخشد.

معبد پوسيدون در ايتاليا، نمونه‌اي از هنر معماري اوليه يونان معروف به دوره «دوريک»

انديشه ديدار متوالي روح از جسم در مصر باستان داراي ريشه عميقي است و بکرات در کتاب باستاني موسوم به «کتاب اموات» ترسيم شده است. يونانيان افسانه Ba را از مصر اخذ کرده بودند و چون نسبت به مأموريت دقيق آن آگاهي کامل نداشتند، ماهيت آن را به «پرنده پيام آور خدايان» تبديل کرده و همچنان به شکل يک پرنده با سر انسان ترسيم نموده‌اند. بعدها حتي اين پرنده با سر انسان ماهيت «حوري دريائي» را کسب کرده است که در تزئينات متعدد يوناني قابل مشاهده است.

 

مقايسه عناصر تزئيني در هنر مصر باستان و انعکاس آن در هنر يونان. ۱ - نقش مارپيچ و گل و بوته و ساير تزئينات معماري در سقف مقبره بني حسن از قرن ۱۸ قبل از ميلاد. ۲ – نقش مارپيچ و گل لوتوس در معماري ما قبل تاريخ يونان. ۳ – نماي مدخل مقبره بني حسن در مصر متعلق به دوره سلسله دوازدهم فراعنه (حدود قرن ۱۸ قبل از ميلاد). ۴ – معبد توتم سوم از سلسله هجدهم فراعنه مصر. ۵ – نقش جسد موميائي يک شخص و تصوير روح شخصيتي او (موسوم به Ba) به صورت عقابي با سر انسان، به روايت کتاب باستاني مصر موسوم به «کتاب اموات». ۶ – نقش پرنده با سر انسان در صنايع دستي يونان باستان که آشکارا برگرفته از تصوير Ba است، منتهي با مأموريتي متفاوت. ۷ – نقش پرنده با سر انسان که در دوره‌هاي بعدي هنر يونان ماهيت حوري دريائي کسب کرده است. ۸ – سمبول Ka يا رمز حيات در باور مصريان باستان که به صورت انساني با دو دست بر فرق  سر او ترسيم ميشود. تصوير ارواح يا خدايان متعدد که اشيائي از قبيل شاخ حيوان يا دو دست انسان و خورشيد و امثال آن را بر سر دارند، ريشه عميقي در مصر دارد و تصوير مرد بالدار پاسارگاد نيز ممکن است برگرفته از ميتولوژي مصر باشد. ۹ – تصوير ديگري از Ba يا رمز هويت شخصي در باور مصر باستان به صورت پرنده‌اي با سر انسان. بيشتر تصاوير از روي کتاب با ارزش خانم آمليا ادواردز برداشته شده است.

مقصود از قرائن و اشاراتي که در اين مقاله سعي در ارائه آنها داشتيم و به ياري خداوند، آن را به صورت يک پروژه تحقيقي ادامه خواهيم داد، عبارت از آن است که ريشه‌هاي تمدن در جهان باستان را شناسائي کنيم و نحوه ورود علم و فرهنگ بين النهرين و مصر به يونان را رديابي کنيم و بخصوص مخالفت خود را با اين افسانه يهودي ساخته ابراز کنيم که گويا يهوديان نقشي در داد و ستدهاي فرهنگي جهان باستان، آن هم گويا در دوره اسارت‌شان در مصر و بابل ايفا کرده‌اند. اگر آنها پيامبر معصوم خدارا مهندس اهرام مصر معرفي ميکنند، بي آن که زمينه شکل گيري دانش جهان باستان را که گويا خود بنيانگذار آن بوده‌اند، نشان بدهند، اين امر نه تنها تکريمي بر پيامبر خدا محسوب نميشود، بلکه حتي نوعي سوء استفاده از نام و اعتبار پيامبر خدا براي تحريف تاريخ است که امري ناپسند محسوب ميشود. ما مسير داد و ستدهاي فرهنگي جهان باستان را با قرائن و اشارات مشخصي رديابي ميکنيم. اين قرائن و اشارات همگي مادي و ملموس و متکي بر اسناد واقعي‌اند و ضمنا پيوستگي حوادث نيز در آنها به صورت آشکار ملاحظه ميشود. ما در ادامه اين مطالعه به بررسي اين واقعيت خواهيم پرداخت که آنچه پيش از اين در باره ديناميزم اقليمي مديترانه نوشتيم و آنچه اينک در باره داد و ستدهاي فرهنگي جهان باستان در اطراف درياي مديترانه مينويسيم، امري تفنني نيست، بلکه سرگذشت تمدن بشري است که در طول چندين هزار سال در شرف استحاله و شکل‌گيري بوده و همين پروسه عجيب و باور نکردني اما حقيقي بوده است که موجب غناي فرهنگي اقليمهاي مديترانه شده و بر سرنوشت بشر تأثير انکار ناپذير گذاشته است. اديان بين النهرين، مصر و يونان، هرچند جنبه شرک آلود داشتند، اما با شرک احمقانه و لاابالي‌گري مبتذل تفاوت فاحش داشتند. تعداد زيادي خدايان انسان‌گونه و انسانهاي خداگونه وجود داشتند که روابط اجتماعي پيچيده‌اي را حول انسان تنيده بودند. انسان در زندگي روزمره، در روابط اقتصادي، در اداره شهوت خود و در بسياري امور ديگر تحت قيادت همين خدايان انسان گونه و انسانهاي خداگونه در نوعي اسارت به سر ميبرد. نيل به تفکر توحيدي به منظور آزادسازي روح اسير انسان از تعلقات مبهم و بي‌پايه، نياز به عبور از مراحلي بسيار رنج‌آلود داشت. آري، توحيد بايد از درون شرک متولد ميشد، امانه شرک لااباليگرانه و مبتذل، بلکه شرکي که ذهن فعال انسان از دورن آن و از طريق تجربه آن به انديشه توحيدي نائل ميشد. ما در سير تحولات تاريخي چندين هزارساله در اقليمهاي مديترانه معنا و مقصود مي‌بينيم و رنج چندين هزارساله بشر در مسير شرک آلودش را بيهوده و بيهدف ارزيابي نميکنيم. در ادامه اين بررسي خواهيم ديد که چگونه ميتوانيم انتشار سريع اسلام در حوزه مديترانه، اعم از شمال و جنوب آن را در پرتو يافته‌هايمان توضيح بدهيم، حادثه‌اي که در طول تاريخ همه محققين را متحير کرده است.

منابع استفاده شده:
۱ –
خانم آمليا ادواردز (۱۸۳۱- ۱۸۹۲): منشأ مصري هنرهاي تزئيني يونان
۲ – کتاب اموات مصر باستان، ترجمه به انگليسي از: واليس باج
۳ – ويکيپدياي انگليسي: معماري دوريک
۴ – ويکيپدياي انگليسي: ايمهوتپ