همه چيز از تحليل کتاب «دو قرن سکوت» تأليف عبدالحسين زرين کوب سرچشمه گرفت، کتابي که صفحات آن از ناسزاگوئي مفرط نسبت به اعراب و تحقير گذشته و حال آنها مملو است، با موضعي نسبتا متعادل نسبت به اسلام و پيامبر گرامي آن. دو قرن سکوت مورد نظر زرين کوب به دوره‌اي اطلاق ميشود که گويا در اثر يورش عرب، حيات فرهنگي ايرانيان به مدت دو قرن به قهقرا رفته است. منتهي پورپيرار اين دو قرن را به دوازده قرن ارتقاء داده و مبدأ آن را نه از ظهور اسلام، بلکه از ظهور هخامنشيان در منطقه ميداند که تا ظهور اسلام دوام يافته و ظهور اسلام در اصل تجديد حيات فرهنگي ملتهاي شرق ميانه بعد از ضربه مهلک هخامنشيان به شمار مي‌آيد.

اين تحليل تا حد زيادي با فاکتهاي تاريخي همخواني داشت. حقيقتا هم ظهور هخامنشيان با محو کامل تمدن درخشان بين النهرين همزمان بود. رد پاي يهوديان در دربار هخامنشي هم آشکارتر از آن است که نياز به استدلال بيشتر داشته باشد. در طول اين تحليل پورپيرار به اين اعتقاد رسيد که در دوره خشيارشا با توطئه خاخامي زيرک به اسم مردخاي و وسوسه‌ها و لونديهاي دختري يهودي بنام استير در مقام شهبانوي ايران تقريبا تمام سکنه نجد ايران به قتل رسيده و اين خطه به مدت بيش از بيست قرن از سکنه خالي مانده و در نتيجه از توليد فرهنگي باز ايستاده است.

اين مقدار را داشته باشيد تا اضافه کنيم که به نظر جناب پورپيرار خطه کنوني ترکيه نيز در اثر حادثه طوفان نوح تا چند قرن پيش خالي از سکنه مانده، آنگاه يهوديان در يک توطئه بي نظير تاريخي در اين دو جغرافيا دست به يک فعاليت بيسابقه ملت سازي زده‌اند و زبان فارسي را در اين خطه و زبان ترکي را در آن خطه به صورت آزمايشگاهي «کِشت» داده و تکثير نموده‌اند. هدف يهوديان از اين ملت سازي که علاوه بر زبان گويا طريقت شيعه و سني را نيز در آن دخالت داده‌اند، ايجاد شکاف و دودسته‌گي در بين مسلمين بوده است. از اين ديدگاه حضور صفويه در ايران و عثماني در ترکيه به شدت زير علامت انکار ميرود و آثار مادي و فرهنگي باقيمانده از آن دو دوره تاريخي نيز ناديده گرفته ميشود.

با آن که برخورد جناب پورپيرار با پديده باستان پرستي و مجعولات تاريخي بسيار پرتوان و همه جانبه بود و تقريبا تمامي تاريخسازيهاي دغلکارانه چندين قرن اخير را با موفقيت افشا و رسوا کردند، ليکن به نظر ميرسد که مبالغه در بعضي ديدگاهها به پيدايش نتيجه‌هاي نه چندان منطقي منجر ميشود. بايد منتظر نوشته‌هاي بعدي ايشان بود تا معلوم شود که اين ملت سازي چگونه و با چه اسلوبي تحقق يافته، ولي پيشاپيش نکاتي را با قطعيت ميتوان مطرح کرد:

- چگونه ميتواند تمامي خطه بزرگ نجد در طول قتل عام پوريم به صورت تمام و کمال از نوع انسان طوري تخليه شود که هيچ قومي يا طايفه‌اي در آن باقي نمانند تا ضمن تکثير، زبان بومي خود را احياي مجدد نمايند.

- حادثه طوفان نوح بنا به محاسبه ايشان در قسمتي از خاک ترکيه فعلي در زماني روي داده است که بعد از استيلاي تمدن يونان و روم و قبل از ظهور اسلام بوده است. ايشان شيوه بروز اين طوفان و مکان جغرافيائي آن و ساير مختصات آن را ظاهرا با دقت مهندسي محاسبه ميکنند، غافل از آن که خود روايت توفان نوح به روايت قرآن حادثه‌اي خارق العاده و مظهري از خشم خداوند براي تنبيه قومي بوده است که دعوت به ايمان را نپذيرفته‌اند. اگر روش روشي مهندسي است، همانطور که ايشان در اثبات محل و زمان توفان و مقدار نمک باقيمانده از توفان در درياچه‌هاي کنوني ترکيه به کار ميبرند، پس به سوالات بي پايان ديگري نيز بايد از ديد مهندسي پاسخ داده شود، مانند مقدار آب مورد نياز براي آن که يک منطقه جغرافيائي به وسعت يک کشور بزرگ تا ارتفاع 1700 متر طوري مملو از آب شيرين يا شور شود که قابل کشتيراني گردد . سپس اين آب که دفعتا به آن خطه وسيع سرازير شده است، دفعتا نيز ناپديد شود تا کشتي نوح در جائي در ارتفاع 1700 متري به گل بنشيند.

لذا نظريه پرورش زبان فارسي و ترکي در دو منطقه به دست يهوديان، آن هم از طريق اعزام چند صد نفر يهودي زبان آموخته در چند صد سال پيش به مناطقي خالي از سکنه غير عملي به نظر ميرسد. زبان سازي در همه کشورها و در همه ادوار جريان داشته است، و اذعان ميکنيم که بعضيها در جعل هويت ما و شاخ و دم دادن به زبان فارسي با ادخال کلمات جعلي در آن ره به افراط پيموده‌اند. حتي اگر فرهنگ نويسي در هند در دو سه قرن گذشته و تدوين دواوين شعر فارسي در ترکيه دوره عثماني را هم فعاليتهائي مشکوک در نظر بگيريم، باز هم در مورد اصالت بومي زبان فارسي و ترکي و لهجه‌هاي گوناگون آن در اين يا آن کشور نميتوانيم ترديد بکنيم.

آقاي پورپيرار در يکي از مقالات اخيرشان از عبارت «ترکي مغولي» استفاده کرده‌اند که به معناي آن است که ايشان خود در دام نظريات جعلي کسي افتاده‌اند که با آن به مبارزه سختي کمر همت بسته بودند. اين شخص همانا خواجه رشيد الدين فضل الله همداني است که در «جامع التواريخ» براي اولين بار ترک و مغول را از يک تيره معرفي ميکند. اين خود نشان ميدهد که جناب پورپيرار شناخت عميقي از زبان ترکي ندارند و به احتمال قوي زبان مغولي را هم نميدانند و چنين وظيفه هم ندارند.

با بضاعت علمي محدود من، نظريه نوساخته بودن زبان فارسي و ترکي در اين يا آن خطه منطقي نمي‌نمايد. و در عين حال براي بازيافت هويت اصيل اسلامي خود که ما نيز بدان علاقه وافري داريم، چه نيازي به انکار ساير لايه‌هاي هويتي داريم؟ هويتهاي قومي صرفا در شکل نژاد پرستانه با هويت اسلامي ما مغايرت و ضديت دارد و در شکل طبيعي و سالم حتي در قرآن نفيس نيز به عنوان منشأ خير و برکت مورد تأييد قرار گرفته است.