تفکر و شعر (۱۴) : لودلول بل نمقی، رنجهای ايوب
رنجهاي ايوب
در قرآن کريم اشارات محدودي در خصوص ايوب وجود دارد. از فحواي آياتي که در باره ايوب سخن ميگويند، در مييابيم که او اولا در رديف پيامبران خدا بود، و ثانيا در عين معصوم بودن، به دست شيطان دچار رنج و عذاب بيپاياني شده بود.
وَأَيُّوبَ إِذْ نَادَى رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الضُّرُّ وَأَنتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ. و هنگامي که ايوب خداي خود را صدا زد و گفت که خدايا من گرفتار عذابم و تو مهربانترين هستي. (انبياء: ۸۳)
وَاذْكُرْ عَبْدَنَا أَيُّوبَ إِذْ نَادَى رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الشَّيْطَانُ بِنُصْبٍ وَعَذَاب. و بنده ما ايوب را به خاطر بياور که خداي خود را خواند و گفت که خدايا، شيطان مرا دچار رنج و عذاب بيپاياني کرده است. (ص: ۴۱)
سپس ايوب به امر خداوند پاي خود را بر زمين ميزند و چشمهاي نمايان ميشود تا ايوب خود را در آن بشويد و از آب آن بياشامد تا شادابي حاصل کند. او به خاطر صبر و تحمل عظيم خود مورد مرحمت خداوند قرار ميگيرد و خير و برکت به زندگي او برميگردد.
اما گزارش تورات و به دنبال آن انجيل از ماجراي ايوب جنبه کاملا متفاوتي دارد. چنانکه از کتاب ايوب از اسفار تورات برميآيد، ايوب شهروندی منزه از شهر «اوز» واقع در شمال شرق کنعان است که خداوند او را در عين معصوميت به رنج و عذاب بيپاياني محکوم ميکند و ضمن بازي کردن با انسانيت و علو طبع او، وي را تا سرحد زندگي مانند کرمها و حشرات پائين ميآورد و بعد از آن که شخصيت او را به طور کامل محو ميکند، و او از کفرگوئي خودداري ميکند، درهاي رحمت را مجددا به روي او باز ميکند. رنجهاي ايوب که بخش مهمي از فلسفه ديني يهوديت و به دنبال آن، مسيحيت را تشکيل ميدهد، بر اساس اين باور شکل گرفته است که با آن که خداوند از تقوي و معصوميت بنده خود ايوب اطمينان داشت و شيطان را از او برحذر ميداشت، گرفتار فريبي شد که شيطان طراحي کرده بود. شيطان به خداوند تلقين ميکند که علت تقوي و پاکيزگي ايوب همانا رفاه و سلامت اوست و اگر از اين دو نعمت محروم شود، کفرگوئي خواهد کرد و بدين ترتيب، خداوند حمايت خود را از ايوب سلب ميکند و وي را، ضمن محروم کردن از خانواده و فرزندان خود، در چنگال فقر و بيماري رها ميکند تا شخصيت او را مورد آزمايش قرار دهد.
براي عبور از اين امتحان الهي، نخست تمامي دارائي ايوب به باد فنا ميرود. ۵۰۰ رأس گاو و ۵۰۰ رأس الاغ او توسط سابئين به يغما ميرود. ۷۰۰۰ رأس گوسفند متعلق به او طعمه حريقي ميشود که از آسمان توسط خداوند نازل ميشود. ۳۰۰۰ رأس شتر متعلق به او توسط کلدانيان دزديده ميشود و خانه او در اثر توفاني که از طرف خداوند فرستاده ميشود، ويران ميگردد و تمام افراد خانواده او هلاک ميشوند. ايوب کفر گوئي نميکند و سر خود را ميتراشد و لباسهاي خود را پاره ميکند و فرياد ميزند: «از شکم مادر خود برهنه آمدم و برهنه هم از اين جهان ميروم. خداوند عطا کرد و خداوند گرفت، حمد و ستايش بر او باد». آنگاه شيطان با اذن خداوند پوست تن او را مبتلا به جذام ميکند و وي در حالي که در ميانه خاکسترها زندگي ميکند، با سفالهاي شکسته زخمهاي خون آلود خود را ميخاراند.
ياران قديمي او در خرابه به ديدن او ميآيند و او را در رنج و عذابي بيپايان مشاهده ميکنند، اما نميتوانند چيزي بگويند. بعد از گذشت چندين روز بالاخره ايوب لب به سخن ميگشايد و بر روزي که به دنيا آمده است، لعنت ميفرستد. او هرگاه از خداي خود سوال ميکند که با آن که مرد متقي و نيک نفسي است، چرا بايد از طرف خداوند محکوم به چنين عذابي بشود، اين جواب را ميشنود که نظام آفرينش بسيار پيچيدهتر از آن است که ايوب درک ميکند و او چارهاي جز سوختن و ساختن ندارد. بندگان و آفريدگان خدا حق پرسش در باره حقانيت احکام او را ندارند و عدالت او را نميتوانند زير علامت سوال ببرند. خداوند هيچ وظيفهاي ندارد که بندگان خود را در باره اين نوع مسائل مجاب کند.

رنجهای ايوب، اثر نقاش اروپائی موسوم به "رِپين"، چنانکه ملاحظه ميشود، ياران ايوب در کنار او هستند، اما حرف نميزنند. تصوير در طبيعتی کاملا اروپائی ترسيم شده است، تا رنجهای او را کمرنگتر نشان دهند، خاکستر را هم در تصوير نميتوان ملاحظه کرد!
در هر نظام مبتني بر اخلاق، همواره اتهامات مجرم را بر او تفهيم ميکنند و شخصي که محکوم به عذاب شده است، حق دارد علت اين محکوميت را جويا شود و هرگز نميتوان چنين حقي را از او دريغ کرد، مخصوصا اگر، نظام اخلاقي مربوطه ماهيت پداگوژيک و تربيتي نيز داشته باشد. در داستان ايوب به روايت تورات، نه تنها انسان از حق پرسش در باره علت شکنجههاي روحي و جسمي خود محروم است، بلکه متماديا به او يادآوري ميشود که حق پرسش در باره حکمت مشي الهي منتفي است. سپس خداوند يادآوري ميکند که قويتر از رعد و توفان است و توانائي آن را دارد که يک نهنگ را با قلاب ماهيگيري از آب بگيرد!
درست است که رنجهاي ايوب به پايان ميرسند و سلامت و مکنت و بضاعت او به وي باز ميگردد، و وي صاحب خانواده و خانه و کاشانه ميشود، اما دست آوردهاي شيطان بسيار بيشتر از ايوب است. در واقع اينجا به جاي اين که يک مسأله فلسفي و تربيتي در باره پيرايش انسان در ميان باشد، با يک نوع عناد و لجبازي بين شيطان و خدا سر و کار داريم که مرد پاک سرشت و معصومي نيز قرباني اين لجبازي ميشود. علاوه بر اين، انساني که با بدني زخمي مدتي طولاني در ميان خاکسترها زندگي کرده باشد، در اثر تداوم زندگي در ميانه نجاست، ضمن ابتلا به انواع بيماريهاي عفوني و روحي، نه تنها به خدا نزديکتر نميشود، بلکه از خوي انساني يک انسان معمولي نيز محروم ميشود.
گفتيم که روايت تورات در باره ايوب بسيار متفاوت است از آنچه به اختصار در قرآن حکيم آمده و در همين اختصار نيز به وضوح بيان گرديده است که ايوب يکي از پيامبران خدا بود و اين که او سختيهاي زيادي کشيد و در نهايت به عزت و مکنت سابق خود بازگشت. روايت تورات از ايوب کتاب مفصلي در حدود ۳۵ فصل را به خود اختصاص ميدهد که سرتاسر آن مملو از گفتگوهاي بين ايوب و خداوند است که در طول تمامي اين گفتگوها، ايوب ميکوشد هدف خداوند را از رنج و آزار بيپايان خود کشف کند، و بداند که چرا از مهر پدري يتيم شده است، اما از خداوند همواره جوابهاي آمرانه و تحکم آميز ميشنود. ايوب ضمن اين که بر معصوميت و نيک نفسي خود اعتماد دارد، در عين حال ميکوشد تا در مسير کفرگوئي و رويگرداني از خداوند نيفتد، اما از اصل قضيه خبر ندارد و نميداند که تمام اين ماجراها مربوط به نوعي لجبازي و عناد بين خداوند و شيطان است.
اگر روايت تورات از ايوب را روايتي سمبوليک نيز فرض کنيم، و مثلا آن را تمثيل کننده رنجهاي بني اسرائيل در دوره اسارت در مصر يا بابل فرض کنيم، بايد در پي آن باشيم که اين افسانه عريض و طويل، که نه جنبه پداگوژيک دارد و نه به مفهوم يکتاپرستي خدمت ميکند، از چه مسيري وارد اسفار تورات شده است.
تورات موجود را، به استثناي بخشهاي محدودي از آن، حتي خود يهوديان کتابي آسماني نميدانند و تقريبا تمامي آن را نوشته شده از سوي رهبران روحاني يهوديت در سدههاي متفاوت به شمار ميآورند. ما طي مقالات گذشته نشان دادهايم که بيشتر فولکلور و فرهنگ باستاني يهوديان برگرفته از دو منبع مصر و بابل است که حتي مفهوم يکتاپرستي، تقويم باستاني، رسم الخط و غيره را شامل ميشود. ريشههاي داستان رنجهاي ايوب را نيز در يکي از افسانههاي بابلي موسوم به Ludlul Bêl nêmeqi (من خداي عقل را حمد خواهم گفت) مشاهده ميکنيم که آن نيز داستان رنج و عذاب مردي متقي و معصوم به نام «شوبشي مشره شاققان» است و او نيز حکمت و علت رنج و عذاب خود در عين معصوميت را جويا ميشود و هر آينه با سکوت خدايان مواجه ميشود. اين داستان را منشور بر کتيبهاي متعلق به کتابخانه آشور بانيپال (سده هفتم قبل از ميلاد) در نينوا يافتهاند و گويا نسخههاي متعددي از آن وجود داشته است و بعدها نيز نسخههاي ديگري از آن را در جاهاي ديگر نيز يافتهاند که از آن جمله اثر به دست آمده از منطقه سلطان تپه در ترکيه را ميتوان نام برد.
درک حکمت رنجهاي ايوب در چهارچوب روايت بابلي آن آسانتر ميشود، زيرا اينک با جامعهاي چندخدائي و نيمه بتپرست سر و کار داريم و رفتار بيرويه خدايان با مفاهيم يکتاپرستي در تعارض قرار نميگيرد. به عبارت ديگر، در حاليکه در خيلي از محافل داستان لودلول بل نمقي را «ايوب بابلي» قلمداد ميکنند، ما عکس قضيه را صادق ميدانيم و روايت ايوب را شکل يهودي آن روايت بابلي مي شناسيم. اينک نظري بر بخشهائي از شکايتنامه «لودلول بل نمقي»:
خداي من هرگز دستم را نگرفت، تا مرا نجات دهد،
الهه من هرگز در کنارم ننشست، تا مرا مورد مرحمت قرار دهد،
گور من در انتظار بود و مراسم تدفين من آماده،
همه ميگفتند: «چقدر پريشان است او!»،
اما من اميد به روزي بستهام که،
خود و خانوادهام در سايه مرحمت خداي خورشيد خواهم بود.
...
با من به مانند شخصي تبهکار رفتار ميکنند،
جرأت نگاه کردن به نور را ندارم،
قايق من شکسته است،
و من درون آبها سرگردان.
توفاني سرکش همواره قصد واژگون کردن مرا دارد،
يقينا از اوامر خدايان سرپيچي کردهام.ساحل چقدر دور است،
قايق من به صخرهها برخورده است،
من با مرگ فاصلهاي ندارم،
خداي من مرا از خوشبختي محروم کرد،
او مرا به فراموشي سپرد.من در تنگههاي مهيبي گرفتار بودم،
مانند مرغي در قفس،
نميتوانستم تصميم بگيرم،
سخنان من مغشوش و سرسري بود،
سخناني که خود بر زبان آوردهام، را درک نميکنم،
بيماري مرا از پاي درآورده است،
سلامتم مخدوش شده، زيبائيم مسخ شده است،
استعداد و بخت و اقبال من کجاست؟خانوادهام مرا ترک گفتهاند،
من در مکان ماتمزده خود واژگونه افتادهام،
رفيقان همه از من رويگردانند،
من از حدود خدايان عدول کردم و اينک عذاب ميکشم،
به جاي نان، غصه و اندوه ميخورم،
به جاي عصاره درخشان جو، آب ديدگان خود را مينوشم،
هرچه مينوشم، در کام من تلخ است،
به جاي لباس، ننگ معصيت بر تنم پيچيده شده،
مانند شغال ماتمزدهاي شدهام،
چهره شاد و تابناک من مانند ظلمت شده است،
چه ميدانم، اي کاش کسي مرا دلداري دهد.
همه اعضاي تنم بيمار و مخدوش است،
...
چه کسي از قصد خدايان در آسمانها خبر دارد؟
خدايان تا کنون به چه کسي ابديت بخشيدهاند؟
چه ميدانم من، نميدانم چه گناهي مرتکب شدهام،
به من بگويند که نادانسته چه گناهاني را مرتکب شدهام.در حسرتم که آبهای زلال خدايان بر دستهای من جاری شوند،
آنگاه به زيارت خدايان خواهم رفت.
به من نگاه کنيد خدايان، سخنان مرا بشنويد!
از گريههاي غريبانه من غافل نباشيد.
خداي سرگشته من، به من نگاه کن!
الهه خشمگين من، دعاي مرا بپذير!
دعاي مرا بپذير و بگذار ذهنت آرام شود.
خداي بخشنده من، مردوک مهربان.هر چيز گنهآلودي که ميشنوي، بنده خود را طرد ميکني،
خداي من، ببخش و رحم کن،
تقصيرات مرا ببخش، بگذار گناهان من فراموش شود،
بگذار زنجيرهاي من آزاد شوند،
بگذار هفت توفان رنجهاي مرا زايل کنند،
ميخواهم گناهان خود را به زمين بريزم، تا پرندهاي آنها را به آسمان ببرد،
ميخواهم ماهيان غصههاي مرا با خود ببرند و جريان آب آنها را زايل گرداند،
ميخواهم حيوانات دشت آنها را از من بربايند،
ميخواهم آب رودها مرا شستشو دهد،
بگذار مانند يک رشته طلائي درخشان شوم،
تا مانند گذشته در نظر تو ارزشي مانند ارزش گوهر لوليمتو داشته باشم،
که از سنگ المشو ساخته شده است.
پليدييم را از من دور کن، زندگييم را نجات بده،
من نگهبان حياط بارگاه تو خواهم بود و همواره نزديک محفل مقدس تو باقي خواهم ماند.مرا از پليدي نجات بده، تنها توئي که ميتواني مرا نجات بدهي.
نگرشي به من بده، تا بتوانم روياي خوبي داشته باشم،
اي کاش روياي شيريني داشته باشم، اي کاش روياي مطمئني داشته باشم.
بگذار مامو، خداي روياها، همواره در ذهن من بماند،
بگذار وارد اساقيل، معبد خدايان و صحن حيات آن بشوم،
مرا به دست انسانهاي مهربان امانت کن، مردوک مهربان!ميخواهم عظمت تو را بستايم،
ميخواهم قدرت خدائي ترا بپرستم،
هموطنان من عظمت ترا بر زبان آورند،
انسانها ترا در برابر خدايان ستايش گويند!
ترجمههاي عموما تفاوتهائي را نشان ميدهند که بعضي از تفاوتها به مضمون و برخي به سبک مربوط ميشود، اما احساس در سرتاسر شعر بسيار غني است، به طوريکه اين شعر را ميتوان شاهکار ادبي جهان باستان ناميد:
چهره من غم انگيز بود،
آنها عضلات گردنم را فشردند،
و سينهام را مورد ضرب قرار دادند،
بر روي شکم من آتش روشن کردند،
رودههاي مرا تکانيدند،
ريههاي مرا مسموم کردند،
و اعضاي بدنم را از کار انداختند،
بدن افراشته مرا مانند ديواري سرنگون کردند،
و بر روي صورتم به زمين انداختند،
چشمانم مينگريست، اما نميديد،
گوشهايم باز بود، اما چيزي نميشنيد،
پاهايم حرکت را فراموش کردند،
دامي را در دهان من نصب کردند،
و مهرهاي بر دهان من فرو کردند،
گوشتهايم تحليل رفت،
پوست و استخوان شدم،
تمام شب در ميان نجاست خوابيدم،
و در مدفوع خود غوطهور بودم.
خداي من به نجات من نيامد،
الهه من در کنار من ننشست،
اما اميد من آن است که خداي خورشيد،
روزي من و خانواده مرا مورد مرحمت قرار دهد.
نه ايوب و نه نويسنده سطور «لودلول بل نمقي» عليرغم رنج بيپايان و غير موجه، به خدايان کفر نگفتهاند و شايد تنها از خلقت خود ناراضي بودهاند و نفرين به روزي فرستادهاند که از مادر زاده شده بودند. اما در لحظه ای از لحظات نيز دچار اين شبهه شدهاند که شايد شادي و خوشبختي انسانها با خوشبختي خدايان در تعارض افتاده است و آنچه که انسانها را خوشبخت ميکند، مورد غضب خدايان قرار ميگيرد. اما چنانکه ديديم، داستان بابلي «لودلول بل نمقي» واقعبينانهتر است، زيرا در جهاني اتفاق ميافتد که انسانها خداي واقعي خود را کشف نکرده بودند و خود به خود «يتيم» محسوب ميشدند. ضمنا اين شهروند باستاني بابل که شرح رنجهاي خود را بعد از گذشت هزاران سال به گوش ما ميرساند، به مسائل بسيار واقع بينانهاي اشاره ميکند که حاکي از رئاليست بودن اوست. اما در داستان ايوب به روايت تورات، همه چيز غير واقع بينانه است. چطور ممکن است ايوب و سه تن از ياران او که در روزگار مصيبت به ديدار او آمدهاند، هفت شبانهروز در ميانه تلي از خاکستر در کنار او بنشينند و در اين ميان نه نيازي به خورد و خوراک باشد و نه صحبت از خواب و بيداري بشود و يا نياز به رفع حاجتهاي طبيعي در ميان باشد؟ ايوب در چنين وضع نحيفي که قاعدتا به حالت اغما بايد شبيه باشد، با خداي خود سخن ميگويد که طول اين سخنها حدود ۳۵ فصل از کتاب ايوب را تشکيل ميدهد! در يک کلام، داستان ايوب که ظاهرا به رابطه خدائي واحد و مهربان با يکي از بندگان نيک نفس خود مرتبط ميشود، با فلسفه دروني يک دين تک خدائي به طور مطلق تعارض دارد.
هدف ما آن بود که در پي سلسله مقالاتي که به آشنائي با اسناد ادبي نادر اختصاص داده شدهاند، با اين اثر ادبي بينالنهرين نيز آشنا بشويم. اگر غم انگيز بود، از خوانندگان عذر ميخواهم و در آستانه سال نو براي همگان آرزوي شادي و شادکامي ميکنم.


جهان بينی در پرتو علم نوين، بين النهرين گهواره تمدن، قرآن: رستاخيز فرهنگي مشرق زمين، ، هويت و رابطه آن با زندگي فرهنگي و اجتماعي، زبان: انعکاس طرز زندگي و گذشته ملتها، مسیرهای تکوین، طیف گم شده (حقیقت انسان و حقیقت خدا)