تفکر و شعر (۱۴) : لودلول بل نمقی، رنجهای ايوب

رنجهاي ايوب

در قرآن کريم اشارات محدودي در خصوص ايوب وجود دارد. از فحواي آياتي که در باره ايوب سخن ميگويند، در مي‌يابيم که او اولا در رديف پيامبران خدا بود، و ثانيا در عين معصوم بودن، به دست شيطان دچار رنج و عذاب بي‌پاياني شده بود.

وَأَيُّوبَ إِذْ نَادَى رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الضُّرُّ وَأَنتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ. و هنگامي که ايوب خداي خود را صدا زد و گفت که خدايا من گرفتار عذابم و تو مهربان‌ترين هستي. (انبياء: ۸۳)

وَاذْكُرْ عَبْدَنَا أَيُّوبَ إِذْ نَادَى رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الشَّيْطَانُ بِنُصْبٍ وَعَذَاب. و بنده ما ايوب را به خاطر بياور که خداي خود را خواند و گفت که خدايا، شيطان مرا دچار رنج و عذاب بي‌پاياني کرده است. (ص: ۴۱)

سپس ايوب به امر خداوند پاي خود را بر زمين ميزند و چشمه‌اي نمايان ميشود تا ايوب خود را در آن بشويد و از آب آن بياشامد تا شادابي حاصل کند. او به خاطر صبر و تحمل عظيم خود مورد مرحمت خداوند قرار ميگيرد و خير و برکت به زندگي او برميگردد.

اما گزارش تورات و به دنبال آن انجيل از ماجراي ايوب جنبه کاملا متفاوتي دارد. چنانکه از کتاب ايوب از اسفار تورات برمي‌آيد، ايوب شهروندی منزه از شهر «اوز» واقع در شمال شرق کنعان است که خداوند او را در عين معصوميت به رنج و عذاب بي‌پاياني محکوم ميکند و ضمن بازي کردن با انسانيت و علو طبع او، وي را تا سرحد زندگي مانند کرمها و حشرات پائين مي‌آورد و بعد از آن که شخصيت او را به طور کامل محو ميکند، و او از کفرگوئي خودداري ميکند، درهاي رحمت را مجددا به روي او باز ميکند. رنجهاي ايوب که بخش مهمي از فلسفه ديني يهوديت و به دنبال آن، مسيحيت را تشکيل ميدهد، بر اساس اين باور شکل گرفته است که با آن که خداوند از تقوي و معصوميت بنده خود ايوب اطمينان داشت و شيطان را از او برحذر ميداشت، گرفتار فريبي شد که شيطان طراحي کرده بود. شيطان به خداوند تلقين ميکند که علت تقوي و پاکيزگي ايوب همانا رفاه و سلامت اوست و اگر از اين دو نعمت محروم شود، کفرگوئي خواهد کرد و بدين ترتيب، خداوند حمايت خود را از ايوب سلب ميکند و وي را، ضمن محروم کردن از خانواده و فرزندان خود، در چنگال فقر و بيماري رها ميکند تا شخصيت او را مورد آزمايش قرار دهد.

براي عبور از اين امتحان الهي، نخست تمامي دارائي ايوب به باد فنا ميرود. ۵۰۰ رأس گاو و ۵۰۰ رأس الاغ او توسط سابئين به يغما ميرود. ۷۰۰۰ رأس گوسفند متعلق به او طعمه حريقي ميشود که از آسمان توسط خداوند نازل ميشود. ۳۰۰۰ رأس شتر متعلق به او توسط کلدانيان دزديده ميشود و خانه او در اثر توفاني که از طرف خداوند فرستاده ميشود، ويران ميگردد و تمام افراد خانواده او هلاک ميشوند. ايوب کفر گوئي نميکند و سر خود را ميتراشد و لباسهاي خود را پاره ميکند و فرياد ميزند: «از شکم مادر خود برهنه آمدم و برهنه هم از اين جهان ميروم. خداوند عطا کرد و خداوند گرفت، حمد و ستايش بر او باد». آنگاه شيطان با اذن خداوند پوست تن او را مبتلا به جذام ميکند و وي در حالي که در ميانه خاکسترها زندگي ميکند، با سفالهاي شکسته زخمهاي خون آلود خود را ميخاراند.

ياران قديمي او در خرابه به ديدن او مي‌آيند و او را در رنج و عذابي بي‌پايان مشاهده ميکنند، اما نميتوانند چيزي بگويند. بعد از گذشت چندين روز بالاخره ايوب لب به سخن ميگشايد و بر روزي که به دنيا آمده است، لعنت ميفرستد. او هرگاه از خداي خود سوال ميکند که با آن که مرد متقي و نيک نفسي است، چرا بايد از طرف خداوند محکوم به چنين عذابي بشود، اين جواب را ميشنود که نظام آفرينش بسيار پيچيده‌تر از آن است که ايوب درک ميکند و او چاره‌اي جز سوختن و ساختن ندارد. بندگان و آفريدگان خدا حق پرسش در باره حقانيت احکام او را ندارند و عدالت او را نميتوانند زير علامت سوال ببرند. خداوند هيچ وظيفه‌اي ندارد که بندگان خود را در باره اين نوع مسائل مجاب کند.

 

 

 

رنجهای ايوب، اثر نقاش اروپائی موسوم به "رِپين"، چنانکه ملاحظه ميشود، ياران ايوب در کنار او هستند، اما حرف نميزنند. تصوير در طبيعتی کاملا اروپائی ترسيم شده است، تا رنجهای او را کمرنگتر نشان دهند، خاکستر را هم در تصوير نميتوان ملاحظه کرد!

 

 

در هر نظام مبتني بر اخلاق، همواره اتهامات مجرم را بر او تفهيم ميکنند و شخصي که محکوم به عذاب شده است، حق دارد علت اين محکوميت را جويا شود و هرگز نميتوان چنين حقي را از او دريغ کرد، مخصوصا اگر، نظام اخلاقي مربوطه ماهيت پداگوژيک و تربيتي نيز داشته باشد. در داستان ايوب به روايت تورات، نه تنها انسان از حق پرسش در باره علت شکنجه‌هاي روحي و جسمي خود محروم است، بلکه متماديا به او يادآوري ميشود که حق پرسش در باره حکمت مشي الهي منتفي است. سپس خداوند يادآوري ميکند که قويتر از رعد و توفان است و توانائي آن را دارد که يک نهنگ را با قلاب ماهيگيري از آب بگيرد!

درست است که رنجهاي ايوب به پايان ميرسند و سلامت و مکنت و بضاعت او به وي باز ميگردد، و وي صاحب خانواده و خانه و کاشانه ميشود، اما دست آوردهاي شيطان بسيار بيشتر از ايوب است. در واقع اينجا به جاي اين که يک مسأله فلسفي و تربيتي در باره پيرايش انسان در ميان باشد، با يک نوع عناد و لجبازي بين شيطان و خدا سر و کار داريم که مرد پاک سرشت و معصومي نيز قرباني اين لجبازي ميشود. علاوه بر اين، انساني که با بدني زخمي مدتي طولاني در ميان خاکسترها زندگي کرده باشد، در اثر تداوم زندگي در ميانه نجاست، ضمن ابتلا به انواع بيماريهاي عفوني و روحي، نه تنها به خدا نزديکتر نميشود، بلکه از خوي انساني يک انسان معمولي نيز محروم ميشود.

گفتيم که روايت تورات در باره ايوب بسيار متفاوت است از آنچه به اختصار در قرآن حکيم آمده و در همين اختصار نيز به وضوح بيان گرديده است که ايوب يکي از پيامبران خدا بود و اين که او سختيهاي زيادي کشيد و در نهايت به عزت و مکنت سابق خود بازگشت. روايت تورات از ايوب کتاب مفصلي در حدود ۳۵ فصل را به خود اختصاص ميدهد که سرتاسر آن مملو از گفتگوهاي بين ايوب و خداوند است که در طول تمامي اين گفتگوها، ايوب ميکوشد هدف خداوند را از رنج و آزار بي‌پايان خود کشف کند، و بداند که چرا از مهر پدري يتيم شده است، اما از خداوند همواره جوابهاي آمرانه و تحکم آميز ميشنود. ايوب ضمن اين که بر معصوميت و نيک نفسي خود اعتماد دارد، در عين حال ميکوشد تا در مسير کفرگوئي و رويگرداني از خداوند نيفتد، اما از اصل قضيه خبر ندارد و نميداند که تمام اين ماجراها مربوط به نوعي لجبازي و عناد بين خداوند و شيطان است.

اگر روايت تورات از ايوب را روايتي سمبوليک نيز فرض کنيم، و مثلا آن را تمثيل کننده رنجهاي بني اسرائيل در دوره اسارت در مصر يا بابل فرض کنيم، بايد در پي آن باشيم که اين افسانه عريض و طويل، که نه جنبه پداگوژيک دارد و نه به مفهوم يکتاپرستي خدمت ميکند، از چه مسيري وارد اسفار تورات شده است.

تورات موجود را، به استثناي بخشهاي محدودي از آن، حتي خود يهوديان کتابي آسماني نميدانند و تقريبا تمامي آن را نوشته شده از سوي رهبران روحاني يهوديت در سده‌هاي متفاوت به شمار مي‌آورند. ما طي مقالات گذشته نشان داده‌ايم که بيشتر فولکلور و فرهنگ باستاني يهوديان برگرفته از دو منبع مصر و بابل است که حتي مفهوم يکتاپرستي، تقويم باستاني، رسم الخط و غيره را شامل ميشود. ريشه‌هاي داستان رنجهاي ايوب را نيز در يکي از افسانه‌هاي بابلي موسوم به Ludlul Bêl nêmeqi  (من خداي عقل را حمد خواهم گفت) مشاهده ميکنيم که آن نيز داستان رنج و عذاب مردي متقي و معصوم به نام «شوبشي مشره شاققان» است و او نيز حکمت و علت رنج و عذاب خود در عين معصوميت را جويا ميشود و هر آينه با سکوت خدايان مواجه ميشود. اين داستان را منشور بر کتيبه‌اي متعلق به کتابخانه آشور بانيپال (سده هفتم قبل از ميلاد) در نينوا يافته‌اند و گويا نسخه‌هاي متعددي از آن وجود داشته است و بعدها نيز نسخه‌هاي ديگري از آن را در جاهاي ديگر نيز يافته‌اند که از آن جمله اثر به دست آمده از منطقه سلطان تپه در ترکيه را ميتوان نام برد.

درک حکمت رنجهاي ايوب در چهارچوب روايت بابلي آن آسانتر ميشود، زيرا اينک با جامعه‌اي چندخدائي و نيمه بت‌پرست سر و کار داريم و رفتار بي‌رويه خدايان با مفاهيم يکتاپرستي در تعارض قرار نميگيرد. به عبارت ديگر، در حاليکه در خيلي از محافل داستان لودلول بل نمقي را «ايوب بابلي» قلمداد ميکنند، ما عکس قضيه را صادق ميدانيم و روايت ايوب را شکل يهودي آن روايت بابلي مي شناسيم. اينک نظري بر بخشهائي از شکايتنامه «لودلول بل نمقي»:

خداي من هرگز دستم را نگرفت، تا مرا نجات دهد،
الهه من هرگز در کنارم ننشست، تا مرا مورد مرحمت قرار دهد،
گور من در انتظار بود و مراسم تدفين من آماده،
همه ميگفتند: «چقدر پريشان است او!»،
اما من اميد به روزي بسته‌ام که،
خود و خانواده‌ام در سايه مرحمت خداي خورشيد خواهم بود.
...
با من به مانند شخصي تبهکار رفتار ميکنند،
جرأت نگاه کردن به نور را ندارم،
قايق من شکسته است،
و من درون آبها سرگردان.
توفاني سرکش همواره قصد واژگون کردن مرا دارد،
يقينا از اوامر خدايان سرپيچي کرده‌ام.

ساحل چقدر دور است،
قايق من به صخره‌ها برخورده است،
من با مرگ فاصله‌اي ندارم،
خداي من مرا از خوشبختي محروم کرد،
او مرا به فراموشي سپرد.

من در تنگه‌هاي مهيبي گرفتار بودم،
مانند مرغي در قفس،
نميتوانستم تصميم بگيرم،
سخنان من مغشوش و سرسري بود،
سخناني که خود بر زبان آورده‌ام، را درک نميکنم،
بيماري مرا از پاي درآورده است،
سلامتم مخدوش شده، زيبائيم مسخ شده است،
استعداد و بخت و اقبال من کجاست؟

خانواده‌ام مرا ترک گفته‌اند،
من در مکان ماتمزده خود واژگونه افتاده‌ام،
رفيقان همه از من رويگردانند،
من از حدود خدايان عدول کردم و اينک عذاب ميکشم،
به جاي نان، غصه و اندوه ميخورم،
به جاي عصاره درخشان جو، آب ديدگان خود را مينوشم،
هرچه مينوشم، در کام من تلخ است،
به جاي لباس، ننگ معصيت بر تنم پيچيده شده،
مانند شغال ماتمزده‌اي شده‌ام،
چهره شاد و تابناک من مانند ظلمت شده است،
چه ميدانم، اي کاش کسي مرا دلداري دهد.
همه اعضاي تنم بيمار و مخدوش است،
...
چه کسي از قصد خدايان در آسمانها خبر دارد؟
خدايان تا کنون به چه کسي ابديت بخشيده‌اند؟
چه ميدانم من، نميدانم چه گناهي مرتکب شده‌ام،
به من بگويند که نادانسته چه گناهاني را مرتکب شده‌ام.

در حسرتم که آبهای زلال خدايان بر دستهای من جاری شوند،
آنگاه به زيارت خدايان خواهم رفت.
به من  نگاه کنيد خدايان، سخنان مرا بشنويد!
از گريه‌هاي غريبانه من غافل نباشيد.
خداي سرگشته من، به من نگاه کن!
الهه خشمگين من، دعاي مرا بپذير!
دعاي مرا بپذير و بگذار ذهنت آرام شود.
خداي بخشنده من، مردوک مهربان.

هر چيز گنه‌آلودي که ميشنوي، بنده خود را طرد ميکني،
خداي من، ببخش و رحم کن،
تقصيرات مرا ببخش، بگذار گناهان من فراموش شود،
بگذار زنجيرهاي من آزاد شوند،
بگذار هفت توفان رنجهاي مرا زايل کنند،
ميخواهم گناهان خود را به زمين بريزم، تا پرنده‌اي آنها را به آسمان ببرد،
ميخواهم ماهيان غصه‌هاي مرا با خود ببرند و جريان آب آنها را زايل گرداند،
ميخواهم حيوانات دشت آنها را از من بربايند،
ميخواهم آب رودها مرا شستشو دهد،
بگذار مانند يک رشته طلائي درخشان شوم،
تا مانند گذشته در نظر تو ارزشي مانند ارزش گوهر لوليمتو داشته باشم،
که از سنگ المشو ساخته شده است.
پليدي‌يم را از من دور کن، زندگي‌يم را نجات بده،
من نگهبان حياط بارگاه تو خواهم بود و همواره نزديک محفل مقدس تو باقي خواهم ماند.

مرا از پليدي نجات بده، تنها توئي که ميتواني مرا نجات بدهي.
نگرشي به من بده، تا بتوانم روياي خوبي داشته باشم،
اي کاش روياي شيريني داشته باشم، اي کاش روياي مطمئني داشته باشم.
بگذار مامو، خداي روياها، همواره در ذهن من بماند،
بگذار وارد اساقيل، معبد خدايان و صحن حيات آن بشوم،
مرا به دست انسانهاي مهربان امانت کن، مردوک مهربان!

ميخواهم عظمت تو را بستايم،
ميخواهم قدرت خدائي ترا بپرستم،
هموطنان من عظمت ترا بر زبان آورند،
انسانها ترا در برابر خدايان ستايش گويند!

ترجمه‌هاي عموما تفاوتهائي را نشان ميدهند که بعضي از تفاوتها به مضمون و برخي به سبک مربوط ميشود، اما احساس در سرتاسر شعر بسيار غني است، به طوريکه اين شعر را ميتوان شاهکار ادبي جهان باستان ناميد:

چهره من غم انگيز بود،
آنها عضلات گردنم را فشردند،
و سينه‌ام را مورد ضرب قرار دادند،
بر روي شکم من آتش روشن کردند،
روده‌هاي مرا تکانيدند،
ريه‌هاي مرا مسموم کردند،
و اعضاي بدنم را از کار انداختند،
بدن افراشته مرا مانند ديواري سرنگون کردند،
و بر روي صورتم به زمين انداختند،
چشمانم مينگريست، اما نميديد،
گوشهايم باز بود، اما چيزي نمي‌شنيد،
پاهايم حرکت را فراموش کردند،
دامي را در دهان من نصب کردند،
و مهره‌اي بر دهان من فرو کردند،
گوشتهايم تحليل رفت،
پوست و استخوان شدم،
تمام شب در ميان نجاست خوابيدم،
و در مدفوع خود غوطه‌ور بودم.
خداي من به نجات من نيامد،
الهه من در کنار من ننشست،
اما اميد من آن است که خداي خورشيد،
روزي من و خانواده مرا مورد مرحمت قرار دهد.

نه ايوب و نه نويسنده سطور «لودلول بل نمقي» عليرغم رنج بي‌پايان و غير موجه، به خدايان کفر نگفته‌اند و شايد تنها از خلقت خود ناراضي بوده‌اند و نفرين به روزي فرستاده‌اند که از مادر زاده شده بودند. اما در لحظه ای از لحظات نيز دچار اين شبهه شده‌اند که شايد شادي و خوشبختي انسانها با خوشبختي خدايان در تعارض افتاده است و آنچه که انسانها را خوشبخت ميکند، مورد غضب خدايان قرار ميگيرد. اما چنانکه ديديم، داستان بابلي «لودلول بل نمقي» واقع‌بينانه‌تر است، زيرا در جهاني اتفاق مي‌افتد که انسانها خداي واقعي خود را کشف نکرده بودند و خود به خود «يتيم» محسوب ميشدند. ضمنا اين شهروند باستاني بابل که شرح رنجهاي خود را بعد از گذشت هزاران سال به گوش ما ميرساند، به مسائل بسيار واقع بينانه‌اي اشاره ميکند که حاکي از رئاليست بودن اوست. اما در داستان ايوب به روايت تورات، همه چيز غير واقع بينانه است. چطور ممکن است ايوب و سه تن از ياران او که در روزگار مصيبت به ديدار او آمده‌اند، هفت شبانه‌روز در ميانه تلي از خاکستر در کنار او بنشينند و در اين ميان نه نيازي به خورد و خوراک باشد و نه صحبت از خواب و بيداري بشود و يا نياز به رفع حاجتهاي طبيعي در ميان باشد؟ ايوب در چنين وضع نحيفي که قاعدتا به حالت اغما بايد شبيه باشد، با خداي خود سخن ميگويد که طول اين سخنها حدود ۳۵ فصل از کتاب ايوب را تشکيل ميدهد!  در يک کلام، داستان ايوب که ظاهرا به رابطه خدائي واحد و مهربان با يکي از بندگان نيک نفس خود مرتبط ميشود، با فلسفه دروني يک دين تک خدائي به طور مطلق تعارض دارد.

هدف ما آن بود که در پي سلسله مقالاتي که به آشنائي با اسناد ادبي نادر اختصاص داده شده‌اند، با اين اثر ادبي بين‌النهرين نيز آشنا بشويم. اگر غم انگيز بود، از خوانندگان عذر ميخواهم و در آستانه سال نو براي همگان آرزوي شادي و شادکامي ميکنم.

تفکر و شعر (۱۳) : ديميتريوس واروس، تصويری متفاوت از يونان

ديميتريس واروس

هر وقت سخن از فرهنگ و تمدن يونان به ميان مي‌آيد، اين تصور شکل ميگيرد که مردم معاصر يونان نيز به مانند افلاطون و ارسطو همواره به تفکر فلسفي مشغولند و افرادي از اجتماع هم مشغول تماشاي نمايشهاي مشهور اوديپ اثر سوفوکل در سالنهاي تئاتر باستاني بوده و ديگران نيز مشغول تحقيق در باره قوانين فيزيک و مکانيک و تدوين قضاياي رياضي‌اند، چنانکه در يونان باستان در بين نخبگان مرسوم بوده است. اما واقعيات موجود با تاريخ افسانه‌اي يونان باستان تفاوتهاي فاحشي دارد.

اين کشور از حدود سال ۱۶۸ پيش از ميلاد به اشغال امپراطوري رم در آمد که ضمنا ورود مسيحيت و الغاء نظام ديني يونان باستان محصول آن دوره است. بعد از افول امپراطوري رم نيز اين کشور در سلطه بيزانس و نهايتا در سلطه امپراطوري عثماني بود که اين سلطه تا حدود سال ۱۸۲۰ ادامه داشت. اما استقلال از عثماني را خود يونانيها کسب نکردند، بلکه اين اروپائيان، به خصوص نيروهاي نظامي بريتانيا بود که اين کار را محقق کرد. آنگاه بعد از آن که استقلال يونان را تأمين کردند، نظام پادشاهي را در آن برقرار نمودند و نخستين پادشاهان هم غير يوناني بودند، مانند اولين پادشاه، موسوم به اوتو که اهل باوارياي آلمان بود و پادشاه دوم، موسوم به جورج يکم که اهل دانمارک بود! در زمان اتو سه حزب سياسي در يونان فعاليت ميکرد که عبارت بودند از حزب انگلستان، حزب فرانسه و حزب روسيه! لذا بايد کشوري را به تصور درآوريم که عليرغم قدرت نظامي و سابقه فرهنگي در عهد باستان، به مدتي بيش از بيست قرن (!) در اشغال به سر برده است و مردم آن «در سرزمين خود مثل بيگانگان راه رفته‌اند».

در اينجا تصميم نداريم تا در باره تاريخ يونان در دوره باستان يا دوره‌هاي بعدي وارد بحث طولاني بشويم، اما صرفا ميکوشيم تا خواننده را با واقعياتي آشنا بکنيم که جامعه يونان معاصر را، عليرغم عضويت آن در اتحاديه اروپا و استفاده از پول مشترک اروپائي، هم از بعد صنعتي و هم از بعد فرهنگي و اجتماعي در رديف ضعيفترين کشورهاي جهان سوم و يا حتي ضعيفتر از برخي از آنها قرار ميدهد.  ديميتريس واروس شاعر معاصر يوناني در اين باره ميگويد: «ما مردمي هستيم که معارف بسياري را براي جهانيان به ارمغان آورديم، اما ديگران از هوش و ذکاوت بيشتري برخوردار بودند و دست به عمل زدند». او ميگويد: «بعد از گذشت ۴۰۰۰ سال ما تازه توانسته‌ايم از دست اين تئوري بنيادي خود خلاص شويم که گويا در جهان دو نوع ملت زندگي ميکند: يونانيها و بربرها»!

علم و فلسفه يونان باستان بي‌ترديد جايگاه ويژه‌اي در تمام تاريخ دارد و ما با کمال حيرت شاهديم که حد اقل بخشهائي از اين علم در جهان معاصر، هم معتبر حساب ميشود و هم مبناي بسياري از ساز و کارهاي مهندسي است. هندسه اقليدس هنوز هم علمي معتبر و نافذ محسوب ميشود، نظريه ارشميدس در مورد اجسام شناور به تمامي مصداق دارد که در زمانه ما، نه صرفا به عنوان عنصري از تاريخ علم، بلکه به عنوان علم معاصر در مدارس تدريس ميشود. در فلسفه نيز وضعيت به همين منوال است. آثار تئاتري يونان باستان امروزه نيز در صحنه‌ها اجرا ميشود. اما حقيقت غم انگيزي نيز وجود دارد که بايد بدان اعتراف کرد. به نظر ميرسد که حفظ و اعتلاي تمامي علم يونان باستان به دست مسلمين و به کمک زبان عربي صورت گرفته و استفاده کاربردي از آن نيز صرفا همزمان با انقلاب صنعتي در اروپا، به دست اروپائيان يا همان مردمان «بربر» تحقق يافته است. ديميتريس واروس در اين باره ميگويد: «نياکان ما مردمان بي‌قراري بودند و به همين دليل مجموعه‌اي از نظريات پيچيده‌اي را ابداع کردند که هيچ کس قادر نبوده است به طور کامل هضم کند و ارزش عملي واقعي آن را درک کند. به همين دليل تا کنون ملتها نتوانسته‌اند کلمه «تئوري» را به زبان خود ترجمه کنند. به طور خلاصه ما ملتي هستيم که علوم بسياري را براي جهانيان به ارمغان آورديم، اما ديگران زيرکانه‌تر از ما عمل کردند و به موقع دست به کار شدند».

ديميتريس واروس شاعر، طنز نويس، و روزنامه نگار برجسته و شهير يوناني در سال ۱۹۴۹ در جزيره خيوس در يونان به دنيا آمد. وي تحصيلات روزنامه‌نگاري را در لندن به پايان رساند و بعدها سردبير چندين جريده يوناني بوده و در حال حاضر هم در سمت مدير چاپ و انتشارات الکترونيک يک موسسه انتشاراتي انجام وظيفه ميکند که هفت نشريه ماهيانه را منتشر مينمايد. او در ضمن شاعري تواناست که سبک شعر امروزي خاص خود را دارد. تا کنون چهار دفتر شعر از وي به نامهاي فرون (Φρύνη)، تيراسيا (Θηρασία)، آندرومدا (Ανδρομέδα) و بيگانه منتشر شده است و اشعار او به زبان انگليسي نيز ترجمه شده‌اند. يکي از اشعار کتاب «تيراسيا» توسط يانيس مارکوپولوس آهنگساز معروف يونان با موسيقي تلفيق شده و به صورت جهاني منتشر شده است. او در ضمن عکاس چيره‌دستي است و عکاسي را نوعي شعر بدون کلام ميداند و اميدوار است که روزي «آن عکس کامل» را کشف کند. مجموعه‌اي از طنزهاي او نيز تحت عنوان «بيهوده سعي نکنيد ما را سازماندهي کنيد، ما يوناني هستيم!» به صورت کتاب منتشر شده است.

 

 

 

 

 

 

 

 

عکس روي جلد کتاب «ما يوناني هستيم».

 

 

 

 

ديميتريس واروس ملت يونان را به صورت ملتي آواره تصوير ميکند که در سرزمين خود مثل بيگانگان راه ميروند و درد دل خود را چنين به زبان مي‌آورد:

 من در اين سفر با شما نخواهم بود،
در همينجا ميمانم،
بر فراز صخره حماسي عقابها،
بي‌اراده، اما درخشان.

درختان پرتقال کامپوس را نظاره ميکنم،
و خانه‌هاي ساخته شده از سنگهاي سرخ،
سرزمين فتح شده نياکانم را،
که در افقها به رنگ سرخ‌فامي جلوه ميکند،
از «تسسمه» و فراتر از آن.

صمغ درختان اليمپوس را ميجوم،
که با دستهاي شما جمع آوري شده‌اند.
از شراب آريوسيوس مست ميشوم،
که از انگورهائي فراهم آمده است که،
شماها با پاهاي خود له کرده‌ايد.

من در همينجا ميمانم،
تا سرزمين شما را به شما پس بدهم،
سرزميني که قرنها بر روي آن،
همچون بيگانگان راه رفته‌ايد. (ديميتريس واروس)

بخش توريزم تنها بخشي از اقتصاد يونان است که در طول سده‌ها و بخصوص در قرن بيستم حائز اهميت بوده است، اما مردم يونان در جريان اين اقتصاد توريستي که شاهرگ حياتي کشور محسوب ميشود، نه نماينده متفکرين و نخبگان يونان باستان بودند، و نه در کنار مردم جوامع صنعتي اروپا حرفي براي گفتن داشتند، بلکه نقش آنها در اين بازار مکاره، چيزي جز نقش راننده و گارسون و آبدارچي نبوده است. در واقع کشور يونان، غير از دوره باستان که رهبري فرهنگي و معنوي جهان را بر عهده داشته و از قدرت نفوذ سياسي و نظامي نيز برخوردار بوده است، در ساير دوره‌ها يا بر اساس ملاحظاتي خاص، و يا با پرداخت سوبسيدهاي عظيم توسط اروپائيان، در کنار خانواده کشورهاي اروپائي حفظ شده است. «ملاحظات خاص» که در اينجا مذکور افتاد، همانا رقابت براي تصاحب ميراث فرهنگي يونان باستان بود، که اروپائيان در دوره استعمار، در بحبوحه تعريف هويت اروپائي و آزاد کردن آن از هويت يهودي، به شدت بدان نيازمند بودند و عليرغم عدم تجانس زباني، زبان يوناني را در رديف زبانهاي اروپائي قرار دادند و ملت آن را نيز بخشي از خود شناختند. اما حفظ آن در کنار خانواده کشورهاي اروپائي بسيار پرهزينه بود که هم اينک نيز اروپائيان (که به عبارت يوناني «بربر» محسوب ميشوند) مجبور به تحمل اين هزينه‌اند و با پرداخت ديون سنگيني که هيچ اميدي به بازپرداخت آن وجود ندارد، نوميدانه ميکوشند تا يونان را از ورشکستگي کامل نجات بدهند.

خدايان!
در حالي که ما در اينجا ايستاده‌ايم،
اين بربرها باز هم به چه کارهائي در سرزمين من دست ميزنند!

شماها به مانند مدلهاي برهنه‌اي از توريستها،
و من به مانند تنديس برهنه‌اي با دستان شکسته. (ديميتريس واروس)

 شايان ذکر است که در بيشتر ادبيات يونان باستان ملتهاي يوناني با عبارت «بربر» مورد استناد قرار ميگيرند. کلمه «بربر» يا «بارباروس» خود يک کلمه يوناني است و در اصل به معناي «بيگانه» است، و به طور کلي مفهوم ملتهائي را ادا ميکند که به زباني غير از «يوناني» تکلم ميکنند. در چهارچوب اين تعريف، حتي بسياري از اقوام داخل يونان و يا مجاور يونان مانند «مقدوني» ها نيز بربر محسوب ميشدند و اقوام ساکن خاک اصلي يونان، بخصوص ساکن آتن (اعم از برده يا شهروند آزاد) جزء «اقوام هلني» محسوب ميشدند. اما به مرور زمان، مفهوم «بربر» که در تقابل با  «هلني» قرار ميگيرفت، معاني جديدي کسب کرد که از آن جمله معنا و مفهوم «عقب ماندگي»، «توحش»، «بي‌فرهنگي» و نظائر آن را تداعي ميکرد.

در اين ميان با پديده‌اي به نام دموکراسي يونان و نظام پارلماني آن سر و کار داريم که نميدانيم ماهيت آن چيست. اما ديميتريس واروس در اين باره نظر خوبي دارد، او ميگويد: «دموکراسي دوره مابعد مدرنيته (پست مدرن) آزادي بيان کامل را به ما ميدهد، اما آزادي تفکر را سلب ميکند».

 

 

ديميتريس واروس

او در کتاب «ما يوناني هستيم» تصوير واقع‌بينانه‌اي از ذهنيت امروز يوناني و طرز زندگي آنها ارائه ميدهد که ممکن است بيشتر مردم خلاف آن را معتقد باشند. به عبارت ديگر، در حالي که ممکن است ما يونانيان امروز را ملتي مانند ساير ملتهاي اروپائي ارزيابي کنيم، يعني با نظم و انضباط اجتماعي و سازمان مديريتي پيشرفته، وي تصويري از طرز زندگي مردم شهري ارائه ميدهد که کاملا جهان سومي است. او شهرونداني را وصف ميکند که در حين رانندگي در جاده‌ها بر حسب خواست لحظه‌اي خود به راست و چپ ميپيچند، گوئي که به تنهائي در آن جاده رانندگي ميکنند، و محال است که يک فاصله ۵۰ متري را بين دو خط موازي رانندگي کنند، يا اتومبيل خود را از محل پارک خود به نحوي خارج ميکنند که «گوئي تنها خودشان در جهان حضور دارند»! راننده‌ها معمولا دست چپ خود را از پنجره اتومبيل به بيرون آويزان ميکنند و غالبا ساعت مچي درشتي را به نمايش ميگذارند. کمربند ايمني براي آنها بي‌معناست، و چنين باور طنز آميزي وجود دارد که گويا «سينه يوناني‌ها با يوغ بيگانه است». خانمها به جاي آن که در منزل آرايش کنند، در پشت فرمان آرايش ميکنند و عمدتا در حين اين کار است که از آينه اتومبيل استفاده ميکنند.

تلفنهاي موبايل فراوانند، و در حالي که اروپائيان به نسبت احتياج خود انتخاب مدل ميکنند، يونانيان مدلهائي را انتخاب ميکنند که اصلا قادر به استفاده از بيشتر قابليتهاي آن نيستند.

اگر بيمارستان يکي از قصبات کوچک نياز به کاغذ توالت داشته باشد، نخست تقاضانامه آن را به مديريت اجرائي امور بهداشتي منطقه ارائه ميدهند که از آنجا به وزارت بهداشت و درمان ابلاغ ميشود. در اينجا تقاضاي مذکور با مقررات مطابقت داده ميشود و سپس کميته ويژه کنترل هزينه‌ها دست به کار ميشود. اگر تقاضاي خريد بلامانع تشخيص داده شد، تقاضا تسليم دبيرخانه اصلي ميشود تا از آن طريق به دست وزير بهداشت برسد. دفتر وزير بعد از ملاحظه اين تقاضانامه آن را به شورائي مرکب از سه نفر ابلاغ ميکند که وظيفه نظردهي در باره آن را بر عهده دارد. اين شوراي سه نفره به دستور اداره تدارکات تعيين ميگردد و اگر همه چيز مرتب باشد، شوراي مذکور اقلام درخواستي را بعد از تأييد اداره حسابداري از طريق مناقصه از فروشندگان ميخرد. سپس تصميم گيري از طريق مکانيزم پيچيده‌اي در خصوص نحوه حمل کالا به بيمارستان انجام ميگيرد و بعد از رسيدن کالا به مقصد، يکي از پزشکان بيمارستان مأمور تحويل گرفتن آن کالا ميشود. اما اگر اين داستان کسالت آور است، خوانندگان نبايد زياد ناراحت شوند، زيرا تمام اين تشريفات و کاغذبازيها جنبه خيالي داشت، و واقعيت امر از اينها بسيار پيچيده‌تر است.

ديميتريس واروس سپس به زبان طنز به تشريح وضع حکومت و انتخابات و احزاب ميپردازد و تصوير مضحکي را ارائه ميدهد که حقيقتا عبرت انگيز است. او از ژورناليستهاي بيسوادي سخن ميگويد که حتي قادر نيستند يک اس ام اس چند سطري را براي دوست دختر خود بنويسند، و با اين حال به عنوان کارشناس مسائل سياسي در تلويزيون و مطبوعات به کار مشغولند و هر زمان داد سخن ميدهند.

در يونان سطح سواد خواندن و نوشتن بسيار پائين است ولي علاقه زيادي براي نوشتن شعار روي ديوارها و خواندن اين شعارها وجود دارد که بعضا روزنامه‌ها هم از آن عقب ميمانند. بعضي از شعاراتي که روي در و ديوار شهر مشاهده ميشود:

زمان وجود ندارد، تنها ساعتهاي مچي هستند که وجود دارند.
تلويزيونهاي رنگي براي شهرونداني با زندگي سياه و سفيد.
عينک آفتابي خود را فراموش نکنيد، آينده خيلي درخشان است!

من با جهانگردي در اينترنت آشنا شدم که چنين مينويسد: «يونان سرزميني رويائي است، اما بروکراسي آن به کابوس ميماند، بخصوص اگر به زبان يوناني هم غيرآشنا باشيد، ممکن است شما را در ادارات چنان آواره کنند که از فرط عصبانيت موهاي سر خود را چنگ بزنيد. من تأکيد ميکنم که هيچگونه سند اصلي مانند گذرنامه و امثال آن را به هيچ اداره‌اي تسليم نکنيد. به جاي اين کار، بايد از سند مذکور فتوکپي تهيه بکنيد و آن را در نزديکترين اداره پليس ممهور به مهر «رونوشت برابر اصل» بنمائيد، و همين فتوکپي را به نهادهاي مربوطه تسليم کنيد».

استيو ارل مدير يک موسسه صنعتي کانادا در سال ۲۰۰۳ با اميد گسترش فعاليتهاي خود در کشوري با طبيعت زيبا و آفتاب درخشان به يونان سفر کرد. اما ۵ سال بعد دست از پا درازتر به موطن خود بازگشت و معتقد بود که بروکراسي حکومتي طرحهاي او را نقش بر آب کرده است. او ميخواست يک شرکت هواپيمائي بين جزائر را در يونان داير کند، اما در کار خود ناکام ماند. او ميگويد: «طرحهاي من قرباني اينرسي شدند، يونان يک حقيقت تلخ است». سرنوشت اين شرکت هواپيمائي بين جزائر که هيچ وقت تحقق نيافت، به خوبي توضيح ميدهد که چرا يونان امروزه از پرداخت ديون خود عاجز مانده و چرا خانم آنگلا مرکل صدر اعظم آلمان به رهبران يونان توصيه ميکند که به جاي فعاليت به عنوان يک کشور صنعتي اروپائي، به کار «جزيره فروشي» مشغول شود!

بروکراسي همواره با فساد اداري توام است. تعداد مديراني که همسران خود را در پستهاي حساس به کار ميگمارند، بسيار زياد است. مديراني هستند که ده‌ها هزار دلار بابت نصب پرده اتاقشان صورتحساب ارائه ميدهند. در حدود ۲۰ درصد از تجارت خارجي کشور از طريق بازار سياه و به صورت نامحسوس انجام ميگيرد. به قول يکي از مفسرين اقتصادي، بروکراسي و فساد اداري کشور يونان را عملا در جرگه کشورهاي جهان سوم قرار داده است. اما با اين حکم نميتوان به راحتي موافقت کرد، زيرا کشورهاي جهان سومي مانند مالزي وجود دارند که رشد اقتصادي و صنعتي آنها شاخصهائي بسيار بهتر از يونان را نشان ميدهند. در جريان سمينار اقتصاد جهاني که اخيرا در کشور سويس برگزار شد، ضمن تحليل آمارها مسجل شد که قدرت رقابت يونان در بازار جهاني از کشورهائي مانند رواندا، ال سالوادور، ناميبيا و قزاقستان عقب تر است.

بعضيها نظر داده‌اند که بروکراسي کم سابقه يونان بازمانده دوره بيزانس و عثماني است، اما کشورهاي متعددي تحت سلطه امپراطوري رم و بيزانس بوده‌اند که امروزه پيشاهنگ ديناميزم صنعتي جهان محسوب ميشوند. ضمنا بازمانده امپراطوري عثماني نيز که کشور ترکيه معاصر است، وضعيت اقتصادي و صنعتي بسيار درخشان‌تري نسبت به يونان و بعضي کشورهاي ديگر اروپائي دارد.

مشهور است که کشورهاي جهان سوم هنگامي که ميخواهند رسم يا تکنولوژي يا اسلوبي را از غرب اخذ کنند، ناگزير بايد ابتدا آن را مسخ کنند و به شکل خنده‌داري دربياورند تا بتوانند آن را وارد زندگي خود کنند. اما اگر ميخواهيم اين تئوري را باور کنيم، مثال يونان بهترين نمونه است، آن هم به عنوان يک کشور اروپائي با سابقه طولاني در علم و فلسفه و مهندسي.

مرور کوتاه ما بر حيات معاصر يونان بيشتر ناشي از انگيزه شناخت شخصيت و آثار ديميتروس واروس، شاعر و نويسنده و روزنامه‌نگار تواناي معاصر يونان بود که نقل بخشهائي از کتاب طنز او موسوم به «ما يوناني هستيم» و بعضي از اشعار اجتماعي او در اين کار مارا ياري کرد. از آنجا که او شاعري تواناست و شايد شناخت نسبي از شخصيت و آثار او دريچه‌اي را پيش روي ما ميگشايد تا با جو ادبي و شعري امروز يونان آشنا بشويم، بي‌مناسبت نميدانم که دو شعر ديگر او را مورد توجه قرار دهيم. نخستين اين دو شعر به مقوله عشق اختصاص دارد که به نظر ميرسد، از بدبيني شاعر نسبت به مقوله عشق حکايت دارد. اما شعر دوم تحت عنوان «بازهاي ذهني» شعر تفکر برانگيزي است که ظاهرا از تعامل ذهن با نيروي ناشناخته‌اي سخن ميگويد، و در طول شعر از تشخيص اين مسأله عاجر ميمانيم که اين نيرو چيست و از چه نقطه مکاني ما را مورد خطاب قرار ميدهد. شايد شاعر با خوانندگان خود سخن ميگويد، و شايد هم روح شاعرانه خود شاعر است که شخصيت او را مورد خطاب قرار ميدهد.

پرسش در باره عشق
عشق چگونه خود را نمايان ميسازد،
با دو سيلابي که کلمه‌اي را به وجود مي آورند،
و اين کلمه زباني مرده را از نو زنده ميسازد.

عشق خود را چگونه رها ميسازد؟
با سياره‌اي که با تمام بزرگي خود در اين اتاق جاي ميگيرد،
اتاقي که به تمام کائنات گسترده ميشود.

عشق چگونه زنده ميماند؟
تمام زندگي من در لحظه‌اي جاي ميگيرد،
لحظه‌اي که به ابديت تبديل ميشود.

عشق جستجوي چشمه‌هاي «رون» در تاريکي شب است.
...
آتش و عرق صورت از چشمه‌هاي آرزو فواره ميزنند،
و نشانه‌هاي نسيان از چاههاي وحشت نمايان ميشوند.

عشق بيماري ذهن است،
که جلوه‌اي از توهم را فراميخواند،
بدنها را به لرزه درمي‌آورد،
و روياها را خون آلود ميکند.

شب هنگام ديو تنهائي از پله‌ها بالا ميخزد،
تا مارا نابود کند.

چشمان خود را به درياچه ژنو بدوز،
خنده‌هاي خود را به اين آذر افشانيها پيوند بده،
هنگامي که شبهاي تو بي‌انتها شدند،
آنگاه مرا به ياد خواهي آورد. (ديميتريس واروس)

 

بازيهاي ذهن
من آبشاري در صحرا هستم،
باراني از ابرهاي ناپيدا،
کودکي مشهور که هنوز متولد نشده است،
تجربه اصراري که براي تو ناآشناست.

من مغز تو را با بازيهاي ذهن مشغول ميکنم،
هنگامي که کليدها را ميزني،
و دريا را به ياد مي‌آوري،
من همچون خاطره‌اي ناآشنا از راه ميرسم،
هنگامي که به ساعتت نگاه ميکني،
و ميبيني که دير شده است،
تو مرا همچون وهمي سيال حس ميکني.

من مغز تو را با بازيهاي ذهن مشغول ميکنم،
من در پشت چشمان تو لانه کرده‌ام،
من در روياهاي تو گسترده ميشوم،
تو در همه آرزوهاي خود به من برخورد ميکني،
در تمامي کساني که از چشمان تو غايبند.

من مغز تو را با بازيهاي ذهن مشغول ميکنم،
من در نقاطي ايستاده‌ام که رسيدن بدان براي تو ممکن نيست،
من در مکانهائي جاي دارم که براي تو غير قابل حصول است،
اما من همانم که تو همواره در انتظارشي،
من همانم که زندگي تو را دوام ميبخشم.

من مغز تو را با بازيهاي ذهن مشغول ميکنم،
اما سوگند ميخورم که اين نوعي سرگرمي نيست،
من در چنگال تنهائي گرفتارم،
زيرا من جسم ندارم،
و تو که جسم داري،
آن را از من دريغ ميکني. (ديميتريس واروس)

 

ذهن اوْيونلاري
صحرالارداکي شلاله منم،
بوُلودسوز گؤيلرين ياغيشي منم،
حالا دوْغماميش، شؤهرتلي بير اوُشاق.
سنه تانيش اوْلمايان بير عيناد تجروبه‌سي.

سنين بئينيني ذهن اوْيونلاري ايله ايلنديريرم،
آچارلاري چاخاندا سن،
دنيزلري خاطيرلاياندا،
ياد بير خاطيره کيمي قارشينا چيخان منم،
ساعاتا باخديغين زامان،
زامانين کئچديگيني گؤردوگون آندا،
مني بير آخيشقان قارالتي اوْلاراق حيس ائديرسن.

سنين بئينيني ذهن اوْيونلاري ايله ايلنديريرم،
گؤزلري‌نين آرخاسيندا يوُوا سالميشام،
سنين رؤيالارينا ياييلميشام،
بوتون دوُيغولاريندا منيمله قارشيلاشيرسان،
سندن آيري اوْلان توٍم اينسانلاردا.

سنين بئينيني ذهن اوْيونلاري ايله ايلنديريرم،
سنه ال چاتماز اوْلان يئرلرده دايانميشام من،
سنين آياغين چاتمايان يئرلرده يئر آلميشام من،
آنجاق من هر زامان سنين گؤزله‌ديگين بير وارليغام،
سنين حياتيني سوردورن منم.

سنين بئينيني ذهن اوْيونلاري ايله ايلنديريرم،
آنجاق آند ايچيرم که بوُ بير ايلنجه دئييل،
من يالقيزليغين جايناغينا دوشموشم،
اوْنا گؤره کي، منيم جيسميم يوْخ،
سنينسه جيسمين وار آنجاق،
اوْنو مندن اسيرگرسن. (ديميتريس واروس)

۱ – دکتر ميخائيل باکائوکاس پتوخيون، نژاد پرستي در يونان باستان، دانشگاه پيرائوس، يونان
۲ – ديميتريس واروس، لطفا سعي نکنيد مارا تغيير دهيد، ما يوناني هستيم.