تفکر و شعر (۸) : محمد فضولی، یا من بسط الارض و اجری الافلاک

محمد فضولي

محمد فضولي (تولد: کربلا ۸۶۸- ۸۵۸، وفات: کربلا يا بغداد ۹۳۴) شاعر پرآوازه آذربايجاني، صاحب منزلتي استثنائي در شعر کلاسيک ترکي آذربايجاني و همچنين شعر فارسي و عربي است. در مورد تحصيلات او اطلاعات بسيار کمي در دست داريم، اما از آثار او به سهولت دريافته ميشود که تسلط همه جانبه‌اي بر علوم زمانه خود و عرفان داشته و زبانهان ترکي، فارسي و عربي را در حد اکمل ميدانسته است. شعر او آميزه‌اي از عالي‌ترين استعارات ادبي با تفکر عارفانه است و شعراي پيش از زمانه خود را به خوبي دريافته بوده است و بر اکثريت شعراي بعد از خود نيز تأثيري قطعي داشته است. سرتاسر آثار او را مالامال از نوعي عشق آسماني مي‌بينيم که بي هيچ ايهامي از عشقهاي زميني قابل تفکيک است. حتي جائيکه ميگويد: «خوْشدور ارمک اوْل بدن وصلينه پيراهن کيمي، گه ال اؤپمک آستين تک، گه آياق دامن کيمي» (چه خوش است وصال آن بدن به مانند پيراهني، که گاهي همچون آستين دستت را ببوسم، و گاهي همچون دامن پايت را) باز هم با نوعي عشق افلاطوني سر و کار داريم.

تسلط بي بديل او بر امکانات زبانهاي متعدد، منشأ استعداد غريب او در بيانهاي عاطفي است، که نمونه کامل و حيرت انگيز آن را در قصيده ترکي موسوم به «سو قصيده‌سي» (قصيده آب) ميتوان شاهد بود که در مدح رسول اکرم است. فضولي بي هيچ تعصبي، آميزه‌اي غني از زبانهاي ترکي، فارسي و عربي را به کار ميگيرد و اجازه نميدهد که سره نويسي بر غناي فلسفي غلبه کند. گفتني است که او عاشق خاندان علي (ع) بود و فاجعه کربلا در آثار او انعکاس خاصي دارد.

يا من علت بتربته رتبة النجف،
تو در شاهواري و خاک نجف صدف.
(اي آن که رتبه نجف با تربت تو فزوني گرفت، تو در شاهواري و خاک نجف صدف).

 در باره شخصيت و آثار او تا کنون صدها کتاب و مقاله و رساله دکترا نوشته شده و سال ۱۹۹۶ به منظور تجليل از شخصيت اين اديب و فيلسوف برجسته، از طرف يونسکو سال فضولي اعلام شده است.

گفتيم که بخش مهمي از قدرت بيان فضولي مرهون تسلط عميق او بر سه زبان ادبي آن روزگار، يعني ترکي، فارسي و عربي است. نسل شاعران سه زبانه جايگاه ويژه‌اي در ادبيات دوره اسلامي دارد و شعرائي که بر اين سه زبان تسلط کافي نداشته‌اند، اکثرا از نعمت تفکر عمقي نيز، که از ملزومات بنيادين شعر غنائي است، محروم بوده‌اند. از طريق تحليل شعري ميتوان به راحتي ثابت کرد که حافظ نيز از سردمداران نسل شاعران سه‌زبانه بوده است، چنانکه گفته است: «يکي است ترکي و تازي در اين معامله حافظ، حديث عشق بيان کن بدان زبان که تو داني». چنين مينمايد که در آن دوره و همه دوره‌هاي اسلامي، تعيين تکليف با زبان عربي نقطه عطفي در مسير رشد و تکامل فکري هر شاعر و متفکري بوده است و هيچ متفکري نميتوانسته است بدون تعيين تکليف با اين مسأله جايگاه واقعي خود را در پروسه تکوين فرهنگي جامعه پيدا کند. در محافلي که جهان را به اهورائي و اهريمني تقسيم ميکنند و طبيعتا زبان عربي را نيز به حوزه اهريمني منسوب مينمايند، هضم اين نکته بسيار مشکل است، ولي بي هيچ تعارفي بايد اعلان داشت که عدم تسلط بر زبان عربي براي يک روشنفکر اسلامي همانا در حکم «غبن فاحش» است. من در محفلي از اين نکته سخن ميگفتم و تأکيد ميکردم که عدم تسلط بر زبان عربي براي يک اديب نوعي «غبن فاحش» است و بلافاصله يکي از حاضرين که وکيل حقوقي بود، افزود: «بل افحش»! يادآوري کنم که در متون حقوقي اکثرا عبارتي به کار ميرود بدين مضمون: «اسقاط کافه خيارات از جمله خيار غبن ولو فاحش بل افحش»! و منظور آن است که طرفين قرارداد حق قسخ قرارداد را به سبب مغبونيت از خود ساقط مينمايند، اعم از مغبونيتي عادي، مغبونيتي فاحش و يا بدتر از آن. اما متأسفانه کم نيستند روشنفکر نماياني که حضور زبان عربي در زبانهاي فارسي و ترکي را نوعي «بدبختي و فلاکت» محسوب ميکنند، در حالي که در هيچ گونه فعاليت علمي و فرهنگي از آن بي‌نياز نيستند. اما ابن‌سيناها، خوارزميها و فضوليها اين مسآله را براي خود جسورانه حل کردند و افقهاي علم و فرهنگ را پيش روي خود گشودند. در همين مقطع، مايلم رباعي زيبائي را که به زبان عربي در تجليل خالق يکتا سروده است، به عنوان عالي‌ترين نشانه‌ لحن زيبا و لوندي شاعرانه او به خوانندگان عرضه نمايم:

يا من بَسَطَ الارضَ و اجري الافلاک،
ادراکُ کمالِهِ کمالُ الادراک،
في الارض و في السماء لا ربَّ سواک،
ما نعبدُ، يا واحدُ، الا اياک.
(اي آن که زمين را گستراندي و افلاک را به حرکت درآوردي،
اي آن که ادراک کمال او نشانه کمال ادراک است،
در زمين و آسمان خدائي جز تو نيست،
غير از تو، اي يگانه، بر هيچ کس عبارت نميکنيم.)

همانطور که گفتيم، عشق مضمون اصلي اشعار فضولي است، اما ماهيت و نوع اين عشق نياز به تعمق دارد. همين قدر بايد دانست که درک او از عشق، عشق توأم با جفا است، نه عشق ناب و راحت طلبانه.

عشق ايميش هر نه وار عالمده، علم بير قيل و قال ايميش آنجاق.
(هر آنچه در عالم هست، عشق است و علم چيزي بيش از قيل و قال نيست).

با آن که ما در مقالات قبلي خود رابطه عقل و ايمان را به شکل ديگرگونه‌اي تعريف کرده‌ايم و مستدل داشته‌ايم که راه ايمان بايد پيشاپيش توسط عقل هموار شده باشد، اما حکم فضولي را که يکي از خطوط بنيادين تفکر متصوفين است، مبني بر اين که «عقل قيل و قالي بيش نيست و هر آنچه هست، همانا عشق است»، ما را به وادي تفکر فراميخواند، زيرا او خود با علوم عقلي مأنوس و بلکه در آنها ماهر بود و اثري مانند «مطلع الإعتقاد» دارد که حاوي بحثهاي فلسفي است و نشان ميدهد که او آثار حکماي يونان را خوانده بوده است. لذا تکوين شخصيت او بي‌ترديد ارتباط تنگاتنگي با تعامل عقل و ايمان داشت.

همانطور که گفتيم، در باره شخصيت و آثار او صدها اثر و رساله نوشته شده است و منابع متنوعي براي مطالعه در احوال و آثار فضولي موجود است، از اين رو در اين مقاله از روش شرح حال نويسي اندکي فاصله ميگيريم و ميکوشيم تصويري از ديدگاههاي فلسفي فضولي در تعامل با شرائط زمانه را ارائه دهيم.

نخستين نکته قابل تعمق، عدم حضور عامدانه فضولي در محفلهاي فرهنگي و محيطهاي آموزشي کشورمان، حتي به عنوان يک شاعر برجسته فارسي سرا، يا يک متصوف برجسته در دوره پهلوي است. تا قبل از فراپاشي اتحاد شوروي، فضولي در محافل ادبي کشورمان به دليل مرموزي تقريبا ناشناخته بود. عليرغم آن که آثار فارسي اين شاعر برجسته از بسياري از شعراي همعصر يا اعصار قبلي و بعدي غني‌تر است، به نظر ميرسد که دستگاههاي فرهنگي دوره پهلوي به صورت کاملا هوشيارانه‌اي موقعيت اين شاعر پرآوازه را شناسائي کرده و به علت وزنه خاص اين شاعر در شعر ترکي، که دست کمي از جايگاه حافظ در شعر فارسي و شکسپير در شعر انگليسي ندارد، يک توطئه سکوت سنجيده را براي مدتي در حدود شش دهه به اجرا گذاشته بودند، تا جائي که حتي نخستين چاپ ديوان فارسي فضولي نيز در ترکيه صورت گرفت که يک رساله توام با تحليل انتقادي به قلم خانم حسيبه مازي اوغلو بود (حسيبه مازلي اوغلو، ديوان فارسي محمد فضولي، آنکارا ۱۹۶۲). من تا حدود ۲۰ سال پيش هيچ يک از اساتيد ادبيات فارسي را سراغ نداشتم که نام فضولي را شنيده باشد و بعد از کوشش زياد، تنها با يک نفر از اساتيد ادبيات فارسي آشنا شدم که در اين باره مطلع بود و او هم کسي جز دکتر محمدرضا شفيعي کدکني نبود. در آذربايجان هم، عليرغم اين که تقريبا هر کس با نام «مايکل جکسون» به خوبي آشنا بود، لفظ «محمد فضولي» لفظي کاملا نامأنوس مينمود و تنها تعدادي از روشنفکران با آن مأنوس بودند. محمد فتحي، ناشر ديوان ترکي فضولي (ديوان ترکي فضولي، تصحيح و تدوين ميرصالح حسيني، انتشارات فتحي، تهران ۱۳۷۱) در مقدمه اثر مينويسد: «با وجود آن که مدتهاست با چاپ و انتشار کتاب سر و کار دارم، و عمري در اين راه صرف کرده‌ام، با تأسف بايد اقرار کنم نه تنها فضولي را نمي‌شناختم، بلکه اصلا اسمي نيز از او نشنيده بودم».

سعيد نفيسي به منظور دسترسي به نسخه‌هاي خطي باکو و جمع آوري اطلاعات براي اثر تحقيقي خود موسوم به «بابک خرمدين» به باکو سفر کرد. وحيد دستگردي نيز براي تحقيق پيرامون آثار نظامي گنجوي دست به چنين سفري زد. ملک الشعراء بهار نيز در سال ۱۳۶۴ سفري فرهنگي به باکو داشت. محققين و ادباي ديگري نيز کم و بيش با محيطهاي فرهنگي باکو در دوره شوروي در تماس بودند. تمامي اين رجال فرهنگي در محيط فرهنگي باکو حضور مي‌يافتند و  با پديده فضولي و اهميت او در محيط فرهنگي آن ديار آشنا ميشدند، اما همگي نه تنها از درک منزلت فضولي به عنوان شاعري ترکي‌سرا سر باز ميزدند، بلکه از شناسائي او به عنوان يک شاعر تواناي فارسي‌سرا نيز به خاطر مصلحت چشم پوشي کردند و در واقع عطاي او را به لقايش بخشيدند. در مقاله ارزشمندي به قلم دوست دانشمند من دکتر آيواز طاها تحت عنوان جستاري درباره‌ي غيبت محمد فضولي از ادبيات معاصر آذربايجان  نيز ميخوانيم که اين توطئه سکوت دقيقا به علت جايگاه ويژه فضولي در شعر ترکي بوده است که دستگاه حکومتي پهلوي به نحوي سنجيده و مرموز آن را به اجرا ميگذاشت. 

 

 

مجسمه فضولي در يکي از ميادين شهر باکو

فضولي نه تنها خود شاعري برجسته بود، بلکه سردسته کارواني از شعراي به نام بود که در سده‌هاي بعدي راه ادبي او را پي گرفتند و کاخ پرشکوهي را پي نهادند. اما اين سکوت ادبي، چنانکه اشاره رفت، پروسه‌ايست که با شروع دوره پهلوي و تسلط فرهنگ تک بعدي بر کشورمان مسيري کاملا موازي را طي کرده بود.

نشانه‌هائي در دست است که نام  فضولي پيش از دوره پهلوي در کشورمان نام کاملا مأنوسي بوده و آثار او در بين مردم ترک زبان آذربايجان عموميت داشته است. در مقاله‌اي که چندين سال پيش به قلم دکتر حميد نطقي در مجله وارليق به چاپ رسيد، مرحوم دکتر نطقي به خوبي مستدل داشته بود که آثار فضولي پيش از آن که در باکو و ترکيه چاپ شود، چندين بار به صورت چاپ سنگي در تبريز به زيور چاپ آراسته بوده است که اين امر به طرز واضحي حکايتگر نفوذ ادبي فضولي در بين محافل ادبي آذربايجان و توده مردم بوده است. منظومه ليلي و مجنون فضولي مبناي اپرائي به همين نام بود که آهنگساز نامدار آذربايجان عزير حاجي بيگلي در سال ۱۹۰۸ با چيره دستي کامل آن را پديد آورد و اين اثر در همان سال در شهر باکو به اجرا درآمد که نخستين اپراي جهان اسلام لقب گرفته است. هنگامي که بعد از فراپاشي شوروي، نام فضولي در اثر گسترش تماس با محافل ادبي جمهوري آذربايجان بر سر زبانها افتاد، و حتي در سال ۱۳۷۴ کنگره بزرگداشت محمد فضولي برگزار شد، باز هم بسياري از اساتيد ادبيات فارسي اهميت او را منکر شدند و در بهترين صورت، او را شاعري عثماني شناسائي کردند و آثار فارسي او را نيز جزء آثار فارسي درجه دو دوره عثماني به شمار آوردند. اما مطالعه يکي دو غزل فارسي فضولي هر اهل فني را کاملا متقاعد ميکند که مقام و منزلت ادبي او بسيار بالاتر از بسياري از ادباي درجه دو و درجه سه‌اي است که کتابهاي درسي دوره پهلوي را اشباع کرده بودند.

باز خونبار است مژگانم، نميدانم چرا،
اضطرابي هست در جانم، نميدانم چرا.
عالمي بر حال من حيران و من بر حال خود،
مانده‌ام حيران که حيرانم، نميدانم چرا.
روزگاري شد که بدحال و پريشانم ولي،
بس که بد حال و پريشانم، نميدانم چرا.
يار ميدانم که ميداند دواي درد من،
ليک ميگويد نميدانم، نميدانم چرا.
ني وصالم ميرهاند از مصيبت، ني فراق،
در همه اوقات گريانم، نميدانم چرا.
نيست کاري کايد از من، هر طرف بي اختيار،
ميدواند چرخ گردانم، نميدانم چرا.
درد خود را گرچه ميدانم، فضولي، مهلک است،
فارغ از تدبير درمانم، نميدانم چرا.

 مختصر آن که پنهانکاري دوره پهلوي در رابطه با زندگي و آثار فضولي را بايد يکي از سنجيده‌ترين و هوشمندانه‌ترين دسيسه‌هاي فرهنگي محسوب داشت، غافل از اين که خورشيد همواره پشت ابرها مخفي نميماند.

فضولي به تمام معني شاعر تفکر است، اما مانند حافظ رند نيست. کلام خود را بي‌ابهام و با صراحت بيان ميدارد و فلسفه خاص خود را عرضه ميکند که با روش شاعرانه قدرتمند و بي بديل خود آن را بيان ميدارد. گفتيم که عشق در تفکر فضولي جنبه‌اي محوري دارد، اما نه عشق ناب و بي دردسر و عافيت طلبانه، بلکه عشقي که بايد در کنار آن به جفاي معشوق نيز ساخت و از اينجا مقوله «غم» وارد تفکر فضولي ميشود و باز هم جنبه محوري پيدا ميکند. وجود غم لذت غمخواري را مطرح ميکند و بزرگترين غم نيز عبارت از آن است که هيچ غمخواري در جهان يافته نميشود:

اي فضولي، سهلدير هر غم کي غمخواري اوْلا،
غم بوُدور کيم منده مين غم وار، بير غمخوار يوْخ.
(اي فضولي، اگر غمخوار باشد، هر غمي آسان ميشود، اما غم اصلي آن است که من هزاران غم دارم در حاليکه يک غمخوار ندارم).

اهميت جايگاه غم را در شکل گيري شخصيت انسان و تکوين آن و اعتلاي آن در کلمه به کلمه اشعار او ميتوان دريافت، چه در مثال اين رباعي ناب ترکي:

هر ديل کي اسير غم- هيجران اوْلماز،
شايسته- ذؤوق- وصل- جانان اوْلماز،
هر درد کي وار، وار درماني ولي،
بيدردلرين دردينه درمان اوْلماز.
(هر دل که اسير غم هجران نيست، و هر دل که شايسته ذوق وصل جانان نيست، هر دردي را درماني هست، اما درد بيدردها را درماني نيست)

و چه در مثال اين غزل صيقل خورده و آراسته فارسي:

نه همين قد من از بار غم دور خم است،
خمي قامت گردون هم از اين بار غم است.
ز سرور دل ما بي المان را چه خبر،
پرده‌دار حرم ذوق نهاني الم است.
پاي در راه بلا نه که تقرب يابي،
حاصل رنج سفر لذت طوف حرم است.
عمر چون ميگذرد، بي اثر ذوق مباش،
فرصت لذت ادراک بلا مغتنم است.
سير صحراي جنون کن که ز غم باز رهي،
غم ايام در آن باديه بسيار کم است.
به دل از خار جفا مي شکفد غنچه مهر،
چمن آراي محبت گل جور و ستم است.
پر ز درد است و الم دائره ملک وجود،
منزل راحت و آرام فضولي عدم است.

فضولي در ملک غم مسکن گزيده است، اما اين غم حاصل درماندگي و افسردگي از فراق يک معشوق زميني يا يک محروميت عادي نيست، غمي است فلسفي که به کمک آن بايد به شناخت جهان برخاست. فضولي اين درياي غم را با عباراتي نظير گنج غم، شهر بلا، قيامت ماجراسي، ملک ملامت، جسمي که آشيانه پرندگان درد است، و امثال آن بيان ميکند و در يکي از غزلهايش نيز با بيان جانسوزي ميگويد: «بير اوْجاغيز بيز کي سوزاندير در و ديواريميز» (اجاقي هستيم که در و ديوار ما شعله‌ور است) و حتي قدرت استعاره را گاهي تا بدانجا ميرساند که ميگويد: «فلکلر ياندي آهيمدان» (افلاک از آه من شعله‌ور شد).

راستي را اگر اين همه درد و سوز و گداز ناشي از فرقت يک معشوق زميني نيست، پس فضولي در آتش کدام عشق شعله‌ور است و دمادم از کدامين درد مينالد؟ دريافت من از مسأله چنين است که فضولي رابطه با خالق را که از مسير عشق و ايمان متجلي ميشود، دقيقا به صورت مسيري پر تلاطم و راهي پر پيچ و خم ترسيم ميکند. او جفاي دمادم معشوق را نشانه وفا ميداند و در جائي هم ميگويد:

دئديم عشاقه جؤور ائتمه، دئدي اوْل خوبلر شاهي،
سياست اوْلمايينجا عشق مولکونده نيظام اوْلماز.
(گفتم به عشاق ستم مکن و آن پادشاه خوبان پاسخ داد: اگر سياست نباشد، نظمي در ملک عشق نخواهد بود).

اين درياي غم که حاصل دوري معشوق است و «دوري معشوق» را نيز ميتوانيم به مفهوم «گسستگي از حقيقت مطلق» تعبير کنيم، رنجي فلسفي است که از مسير آن ميتوان جلوه آن حقيقت گم شده را دريافت، زيرا که «صفاي وصل قدرين هيجر ايله بيمار اوْلاندان سوْر» (ارزش و قدر و قيمت وصل جانان را بايد از کسي پرسيد که بيمار هجر باشد و بر آتش هجران سوخته باشد) و اگر اين جدائي به مفهوم گسستگي از حقيقت جهان باشد، در آن صورت عبارت «فلکلر ياندي آهيمدان» ديگر مبالغه‌گونه جلوه نخواهد کرد.

اگر دقت کنيم، اين همان ديدگاه قرآن حکيم است. موضع قرآن حکيم چنين نيست که «ايمان بياور و من بعد در رفاه و عافيت زندگي کن». اگر چنين بود، با جهاني ايستا سر و کار داشتيم و رابطه با خالق نيز به يک رابطه «بده و بستان» پيش پا افتاده مبدل ميشد، ضمن اين که ايمان هم به مفهومي ميان تهي تبديل ميگرديد. عشق و ايمان راه رشد وارستگان است و رابطه با خالق پيوسته از طريق عبور از آزمونهاي سخت جلا پيدا ميکند و شخصيت انسان به اعتلا ميرسد که اين همان «ايمان دائما نو شونده است»:

وَلَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِّنَ الْخَوفْ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِّنَ الأَمَوَالِ وَالأنفُسِ وَالثَّمَرَاتِ وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ. و ما شما را خواهيم آزمود با خوف و گرسنگي و تنگ دستي و محروميت از ميوه‌ها، پس به صبر کنندگان بشارت ده. (بقره:۱۵۵)

 در اينجا مناسب ميدانم، غزلي را که سالها پيش در شأن فضولي سروده بودم به خوانندگان گرامي تقديم بدارم:

اوْ چاغلارين سسي سارسيلمادان مودام اوُجالير،
آخار سوُلارجا تراوتلي بير موُغام اوُجالير.
درينليگينده دوُروب تاريخين، نه خوش دانيشير،
يوزونده سئوگي گولرکن، الينده جام اوُجالير.
سسينده، سانکي، بوتون کائينات ويرد اوْخويور،
سوکوت قافيله‌سيندن غفيل کلام اوُجالير.
سؤزونده بير چاغيريش لحني وار موناجاته،
بوُ هانسي سئحرلي سسدير، نه‌دن مودام اوُجالير؟
الينده لؤوحه ملکلر کؤچور زمانه‌ميزه،
قارانليغين سينه‌سيندن نه ايزديحام اوُجالير!
فلکده فيرتينا وار سانکي، دائيم اوُلدوز آخير،
بوُلودلو گؤينده باخيرسان، مه- تمام اوُجالير.
دوشندن اوْل دلي سئودايه عافيت اوُمماز،
دوْداقلاريندا بوتون عالمه سلام اوُجالير.
ائلين ديلينده غزل يازدي، لؤوحه‌لر دوزدو،
اوْدور کي، شؤهرتي هر گون ائدير دوام، اوُجالير. (تهران ۱۳۷۳)

تفکر و شعر (۷) : سزار والِخو، پيک سياه

سزار والِخو

بيشتر خوانندگان شايد از طريق اين سايت با شعر مايا آنجلو آشنا شدند و اشتياق خود را به آشنائي بيشتر با اشعار پر احساس اين بانوي پر فضيلت و مبارز نشان دادند، تا جائي که با ارسال پيغامهاي متعدد خواستار ترجمه اشعار او به وسيله من شدند که موجب افتخار من است و در عين حال چشم اندازي از يک پروژه ادبي سخت و پيچيده را پيش روي من ميگشايد.

شايد روزي به اين هدف نزديک بشويم و دنياي دروني مايا آنجلو را بهتر بشناسيم، اما مسيري که اين وبلاگ در حال حاضر ميپيمايد، از جنبه ديگري نيز حائز اهميت است. اگر با روال حاضر بتوانيم به نشر مقالات تحليلي در باره شعراي معروف جهان و نمونه آثار آنها ادامه دهيم، ميتوانيم اميدوار باشيم که بعد از گذشت چند ماه، مجموعه قابل ارائه‌اي در دست خواهيم داشت که قادر است تصويري از بهترين نمونه‌هاي شعر جهان از ازمنه باستاني تا زمانه حاضر را ارائه دهد. ما در اين کاوش ضمنا سعي ميکنم چهره‌هاي سرشناسي را معرفي کنيم که در کشور ما کم و بيش ناشناخته‌اند و يا آثارشان در کشور ما کمتر شناخته شده است. به دلايلي چند، از بسط بيش از حد شرح حال شعرا خودداري ميکنيم و بيشتر به معرفي برخي از آثار آنها ميپردازيم. نويسنده در عصر اينترنت واقعا با موقعيت پيچيده‌اي مواجه است و روال کار او نيز نيازمند تغييرات بنيادي است. زيرا مثلا در حالي که هر خواننده‌اي ميتواند در ظرف چند ثانيه اطلاعات نامحدودي را در باره شرح زندگي مايا آنجلو «دائونلود» کند، چه ضرورت و چه فايده‌اي دارد که نويسنده‌ روي اين نوع مطالب توقف کند؟ اگر چنين است، پس اصلا تکليف نويسنده در عصر اينترنت چيست؟ اگر با وجود دريائي از اطلاعات در باره هر موضوعي، باز هم ميخواهيم در باره آن موضوع قلم فرسائي بکنيم، وظيفه ما به عنوان نويسنده چيست و خواننده به چه چيزي بايد دلگرم باشد؟

با در نظر گرفتن اين ملاحظات، من شخصا عقيده دارم که اطلاعات از نوع «handbook» ارزش قلم فرسائي ندارد، و اگر اصرار بر اين کار داشته باشيم، در بهترين صورت توانسته‌ايم به عنوان يک مترجم متوسط مطرح باشيم. البته مترجمين نيز حق به گردن ما دارند، اما اگر دقت کنيم، يک مترجم خوب صرفا به کسي اطلاق نميشود که مطلبي را از يک زبان به زباني ديگر منتقل ميکند، اين کار را کم و بيش ماشين نيز انجام ميدهد. به نظر من، يک مترجم خوب، مثلا مترجمي که بخواهد اشعار مايا آنجلو را ترجمه کند، خود نيز بايد از لحاظ احساسي به مايا آنجلو نزديک باشد و بتواند کشف معاني کند. ميگويند روزگاري يکي از منتقدين فرانسوي مطلبي را در يکي از روزنامه‌ها در باره يکي از مقالات فلسفي جديد الانتشار هگل به چاپ رسانده بود.  هگل بعد از خواندن آن مقاله گفته بود که تازه فهميده است که «مطلب از چه قرار است»!

چنانکه گفتيم، مسيري که اينک مي‌پيمائيم، ما را به يک آنتولوژي جديد از شعراي معروف جهان رهنمون خواهد شد که به نظر من قابل اعتنا خواهد بود. لذا بي آن که از فکر ترجمه اشعار مايا آنجلو منصرف شده باشيم، سعي در ادامه راهي ميکنيم که آغاز کرده‌ايم و کم و بيش مورد تشويق خوانندگان نيز بوده است. به عبارت ديگر، بنشينم و صبر پيش گيرم، دنباله کار خويش گيرم.

از ميان شعرائي که جايگاه مهمي دارند، اما در کشور ما کم و بيش ناشناخته‌اند، ميتوان از سزار والِخو (Cesar Vallejo) نام برد. سزار والِخو در سال ۱۸۹۲ در دهکده‌اي واقع در سلسله جبال آند در پرو به دنيا آمد و آخرين فرزند از ۱۱ فرزند خانواده بود. او در رشته ادبيات اسپانيائي به تحصيل پرداخت اما به سبب فقر مادي مجبور به ترک موقتي تحصيل و کار در يک مزرعه نيشکر شد و در همانجا با طرز زندگي پرزحمت کارگران کشاورزي آشنا گرديد که در سبک ادبي و جهان بيني او تأثير به سزائي داشت. او در سال ۱۹۱۵ موفق به اخذ درجه ليسانس در رشته ادبيات اسپانيائي گرديد و سپس به شهر ليما منتقل گرديد. وي در شهر ليما ضمن ادامه تحصيل به تدريس در مدرسه مشغول شد و اولين مجموعه شعري خود تحت عنوان «پيک سياه» (Los Heraldos Negros) را سرود که در سال ۱۹۱۹ منتشر گرديد. او از لحاظ سبک ادبي تحت تأثير يکي از همفکران خود يعني مانوئل گنزالس پرادا (Manuel González Prada) بود که مدتی پيش وفات يافته بود. از اين به بعد زندگي او با فراز و نشيبهاي متعددي، چه در زندگي شخصي و چه در زندگي اجتماعي همراه بود. در تشکيل خانواده دچار مشکل شد و شغل خود را از دست داد و سپس به علت فعاليتهاي سياسي مورد تعقيب قرار گرفت و براي مدتي بيش از سه ماه در زندان به سر برد. آنگاه در سال ۱۹۲۳ به اروپا رفت و تا زمان مرگش يعني ۱۹۳۸ در آنجا اقامت داشت.

 

 

 

سزار والِخو (۱۹۳۸- ۱۸۹۲)

زندگي او در پاريس با فعاليتهاي سياسي توام بود و به علت ارتباط با جريانهاي چپ، چندين بار نيز در رابطه با فعاليتهاي فرهنگي به اتحاد جماهير شوروي سفر کرد. فعاليتهاي ادبي او در طول دوره اقامتش در پاريس بسيار پربار بود و مقالات او در مطبوعات مختلف اروپا، از جمله اسپانيا، ايتاليا، فرانسه، اتحاد شوروي و آمريکاي لاتين متماديا چاپ ميشد.

سزار آبراهام والخو مندوزا به اين ترتيب از يک شاعر اهل پرو، تبديل به يک شاعر و دراماتورگ و منتقد ادبي در مقياس جهاني شد. او تنها سه دفتر شعر در طول زندگيش منتشر ساخت اما در محافل ادبي، اعم از کشورهاي سوسياليستي يا اروپاي غربي يا آمريکاي لاتين به عنوان يکي از برجسته‌ترين شخصيتهاي ادبي جهان به حساب مي‌آمد و حتي او را بعد از دانته مهمترين شاعر جهاني لقب دادند. انتشارات دانشگاه کاليفرنيا مجموعه کامل شعرهاي او را توأم با ترجمه انگليسي به چاپ رساند.

شرح حال سزار والخو نيز مانند مايا آنجلو درس مهمي را به ما مي‌آموزد: فعاليت ادبي صرفا در حوزه شعر نميتواند چندان ثمر بخش باشد. شخصيتهاي ادبي که موجب تحولات بزرگ فرهنگي در مقياس جهاني شده‌اند، در چندين رشته وابسته مانند شعر، رمان، نقد ادبي، فعاليت تئاتري، ادبيات غير داستاني و امثال آن، فعاليت گسترده داشته‌اند. به عبارت ديگر شعر بدون تماس گسترده با مظاهر گوناگون زندگي نميتواند به درجه کمال و پختگي برسد.

تکنيک ادبي سزار والخو، غير از آن که مهارت بي‌نظيري در استفاده از ظرفيتهاي زبان اسپانيولي دارد، و ما از کشف کامل آن عاجزيم، بر تحريک عواطف از طريق چنگ زدن به لايه‌هاي عميق روح انسان متکي است. او نيز مانند هر شاعر تواناي ديگري، در درجه نخست روانشناس است و قادر است با توصيف تعارضهاي دروني روح انسان، در پيش زمينه‌اي که از روابط اجتماعي نشأت ميگيرد، به شعريت خاص خود نايل شود. عليرغم ارتباط عميق سزار والخو با نهضتهاي چپ معاصر خودش، او را نميتوان شاعري تک بعدي به حساب آورد و به همين دليل، غير از کشورهاي سوسياليستي، در کشورهاي غربي نيز شخصيتي صاحب نفوذ ادبي محسوب گرديده است. اينک مروري بر يکي از اشعار او:

 

آغ داش اوسته قارا داش

پاريسده اؤله‌جگيمي بيليرم، شيديرغي ياغيشلار ايچينده،
اوْ گونو اينديدن خاطيرلاييرام.
پاريسده اؤله‌جگيمي بيليرم - بوُ مني قايغيلانديرمير-
بير جومعه آخشاميندا، عئيني ايله بوُ گونکو کيمي، پائيز مؤوسيمينده.

شوبهه‌سيز کي، جومعه آخشامي، اوْنا گؤره کي،
بوُ گون، جومعه آخشامي، من بوُ ميصراعلاري يازارکن،
يالانلاردان اوز دؤندرميشم.

هئچ زامان بوُ گونکو قدر دؤنوب،
يالقيزليق يوْللاريما اوز توُتماميشام.
سزار والخو اؤلوب، سؤيله‌يه‌جکلر.
هامي اوْنون اوستونه گليب، اوْنو ووُردولار،
تاخسيري يوْخکن.

اوْنو ديه‌نک و قامچي ايله دؤيدولر،
شاهيددير جومعه آخشاميلار،
شاهيددير اوْغولموش سوموکلر،
شاهيددير يالقيزليق، ياغيش،
شاهيددير جاده‌لر...

- سزار والِخو

 

سنگ سياه برروي سنگ سفيد

ميدانم که در پاريس خواهم مرد،
در يک روز باراني،
که مانند خاطره‌اي بر ذهن من نقش بسته است.

ميدانم که در پاريس خواهم مرد، نگران نيستم،
در يک روز پنجشنبه، درست مانند امروز، در فصل پائيز،
بله، در يک روز پنجشنبه،
زيرا که امروز پنجشنبه است،
و من در حين نوشتن اين جملات،
دروغ را محکوم ميکنم.

هرگز همانند امروز،
چهره بر نتافتم و روي به تنهائي نگذاشتم.

خواهند گفت که سزار والخو مرده است،
همگان بر سر او ريختند،
او معصوم بود ولي،
او را به ضرب  چماق و تازيانه از پاي درآوردند،
و همه پنجشنبه‌ها شهادت خواهند داد،
همچنين استخوانهاي خرد شده،
و تنهائي من شهادت خواهد داد،
همچنين بارانها،
همچنين جاده‌ها.

- سزار والِخو

 

دريغ است که اين مجلس را ترک کنيم، بي آن که مروري بر شعر «پيک سياه» سزار والخو داشته باشيم، زيرا اين شعر نيز از ظرفيت عاطفي بسيار بالائي برخوردار است. او زباني بي تکلف به کار ميبرد و در عين حال قادر است صداهائي که از اعماق روح انسان سرچشمه ميگيرند را به گوش ما برساند:

 

قارا ائلچيلر

حياتدا ضربه‌لر وار، سارسينتيلار وار... نه بيليم!
تانري‌نين غضبي کيمي.
بوُ سارسينتيلاردان اؤنجه سانکي،
عذابلارين گيزلي زوْققولتولاري،
روُحوموزون درين قاتلارينا يوْل آچير... نه بيليم!

ائله سارسينتيلار کي،
أن مؤحکم اينسانلارين صيفتيني جيرماقلايير،
أن گوجلو اينسانلارين بئليني بوکور،
بربر دؤيوشچولري کيمي،
اؤلومون قارا ائلچيلري کيمي. 

روُحوموزدا ياشاتديغيميز بير مسيح درينلره ييخيلير،
طالعين لعنتينه گلميش باشقا بير قهرمان اوزو اوسته دوشور،
معصوم چؤرگيميز يانيب کول اوْلور،
روُحوموزدا ياشاتديغيميز بير مسيح درينلره ييخيلير،
اينسان ايسه... بوُ يازيق اينسان،
سيغال اوُمدوغو زامان،
چاشقين گؤزلري حئيرت ايچينده،
ساغينا- سوْلونا باخمادا،
حيات تجروبه‌لري محو اوْلموش.
بئله‌دير سارسينتيلار، بئله‌دير... نه بيليم!

- سزار والِخو

 

پيک سياه

زندگي پر از ضربه‌هاست... چه ميدانم!
ضربه‌هائي که به غضب خدايان ميمانند،
گوئي پيش از شروع اين ضربه‌ها،
عذابهاي نامرئي در لايه‌هاي عميق روحمان جاري ميشود... چه ميدانم! 

ضربه‌هائي که چنگ بر چهره قويترين انسانها مي‌اندازد،
و کمر قوي‌ترين انسانها را خم ميکند،
همانند هجوم بربرها،
همانند پيک سياه مرگ.

آنگاه، مسيح معصومي که در روح خود پرورده‌ايم،
به اعماق سقوط ميکند،
قهرماني که به لعنت سرنوشت دچار شده است، بر زمين ميغلطد،
ناني که نشانه برکت بود، خاکستر ميشود،
مسيح معصومي به اعماق سقوط ميکند. 

آنگاه انسان بيچاره،
در عصر اميد نوازشها،
در حيرت نوميدانه خود به چپ و راست مينگرد،
با تجربه‌هائی که محو شده اند.
بله، ضربه‌هائي هست... چه ميدانم.

- سزار والِخو

 

اينک بر طبق عادت، و با اجازه سزار والخو و همه خوانندگان شعري از خودم با عنوان «رومانس» را تقديم خوانندگان ميکنم و ميکوشم جوّ مجلس را نيز اندکي تلطيف نمايم:

 

روْمانس

گونش دوْغور، گونش باتير،
عؤمور گئچير، گون کئچير،
ايللر اؤتور تلسيک. 

ياز آرديندان ياي گلير،
پاييز اؤتور، قيش اوْلور،
ايللر اؤتور تلسيک.

هئچ بيلميرم نه زامان،
سنين معصوم گؤزلرين،
گؤزللشدي بوُ قدر،
بوتون ائللر ايچينده،
آلقيشلارا توُش گلدين.

هئچ بيلميرم نه زامان،
بوْيا چاتدي بوُ ايستک،
گؤزلرينه ووُرولدوم.
هئچ بيلميرم نه زامان،
گوُمانلاري آتلاديق،
گونشلي ساحيللرده،
ايناملارا قوْووشدوق.

هئچ بيلميرم نه زامان،
آرزولاريم باشلادي،
بير يانان نفس کيمي،
دوشدوم سئودا اوْدونا،
صاباحلاري سسله‌ديم،
حقيقتي اؤزله‌ديم،
اللرينه توُش گلديم.

واخت اوْلدو کي، آختارديم،
سنين شوُخ گؤزلريني،
گئجه‌لرده آليشان،
اوُلدوزلار جرگه‌سينده.

عشقه دوشموش بوُ کؤنول،
سنه کؤنول وئرنده،
ظولمتلرين ايچيندن،
ايشيق سئلي باشلادي.

هئچ بيلميرم نه زامان،
سسله‌ديلر آديمي،
منه بوُتا وئرديلر،
ماوي بوْيا ايچينده،
مني شاعير سانديلار.

هئچ بيلميرم نه زامان،
ابديت باشلادي.
تکجه اوْنو بيليرم،
عؤمورکئچير، گون کئچير،
ايللر اؤتور تلسيک،
من دوشورم هر زامان،
سيناقلاردان سيناغا،
حياتي دوشونرکن.

قوْي بوُ ايستک، بوُ ديلک،
توکنمه‌سين، سؤنمه‌سين،
اينسان اؤز ايلقاريندان،
ساپينماسين، دؤنمه‌سين.

تهران، دي ۱۳۸۲