پيش از اين خوانديم:
ساختار نوروني مغز انسان
در باره اصل آنتروپيک
هارموني کل و جزء
اراده انسان و علم ازلي خداوند
حيات فقط از حيات ميزايد
نگاهي بر نظريه مکانيک کوانتوم
شعور در آئينه مکانيک کوانتوم
لينک کامل مقالات اين وبلاگ
ساختار فراکتال جهان هستي
طي مطالبي که پيش از اين در باره مکانيک کوانتوم و ارتباط آن با شعور عنوان کرديم، با بعضي از پديدههاي کوانتيک در طبيعت و در سرشت انسان آشنا شديم. دريافتيم که شعور پديدهاي کوانتيک است که در ساختارهاي درون سلولهاي عصبي موسوم به «ميکروتوبولها» تحقق مييابد. ضمنا با بعضي پديدههاي کوانتيک نيز آشنا شديم که با جهان مأنوس ما و فيزيک کلاسيک مغايرت دارند که پديده «سوپرپوزيسيون» و «وابستگي کوانتيک» از آن جمله بود. پديده سوپرپوزيسيون به اجمال عبارت از حضور همزمان ذره در وضعيتهاي متعدد است که نمودي از آن را از طريق آزمايش مشهور «يانگ» مشاهده کرديم. در اين آزمايش به نظر ميرسيد که هر فوتون منفرد به طور همزمان از هر دو شيار عبور کرده است. اين به معناي حضور همزمان يک ذره در نقاط مختلف مکاني است. پديده ديگر يا «وابستگي کوانتيک» به طور خلاصه به رفتار ذراتي مربوط ميشود که بعد از تعامل با همديگر و بعد از آن که در مسيرهاي متفاوت از همديگر دور ميشوند، طوري رفتار ميکنند که گوئي به همديگر وابستگي دارند و رفتار همديگر را به نحوي تقليد ميکنند. اين رفتار عجيب ظاهرا حاکي از آن است که دو ذره وابسته عليرغم بعد مسافت ميتوانند از طريق مسيرهائي نامرئي با يکديگر در ارتباط باشند. ماهيت اين ارتباط طوري است که گوئي تأثيرات فيزيکي با سرعتي بسيار بالاتر از سرعت نور بين آن دو منتشر ميشوند که اين امر درتناقض با يکي از اصول بنيادين نظريه نسبيت اينشتين قرار دارد. پژوهشگراني که پديده وابستگي کوانتيک را کاويدهاند، معتقدند که اين وابستگي پديدهاي غير قابل انکار بوده و حتي دو ذره وابسته در دو سوي کهکشان ممکن است اين وابستگي را به طور مطمئني حفظ بکنند، که به نظر نوعي مبالغهگوئي ميآيد، زيرا امکان تجربه و آزمايش براي آن قابل تصور نيست. پديده سوپرپوزيسيون و وابستگي کوانتيک هر دو اعجاب مارا برميانگيزند و ادراک ما را دچار نوعي سرگشتگي ميکنند و جهان مأنوس ما را در هالهاي از ابهام و ناباوري فروميبرند، اما هر حکمي را نيز نبايد به آساني پذيرفت.
مکانيک کوانتوم بيش از آن که به «چراها» بپردازد، با مشاهدات و نتيجهگيريها سر و کار دارد و از همين مجراست که همه محافل علمي از قدرت اين علم در توضيح بسياري از پديدههاي فيزيکي در شگفتند. مکانيک کوانتوم اعتبار خود را از مسير اعتراضها و عصيانهاي بيشمار، آن هم از سوي کساني مانند آلبرت اينشتين کسب کرده است و اين اعتبار را در درجه اول مديون آن بوده است که جهان مارا به خوبي توضيح ميدهد و البته با هر توضيح، حيرت ما را صد چندان ميکند و سوالات بيشتري را برمي انگيزد. سوپرپوزيسيون و وابستگي کوانتيک از بنياديتري و کليديترين پديدههائي است که در حوزه مکانيک کوانتوم مطرحند و ظاهرا با يکديگر نيز ارتباطي ارگانيک دارند. اولي حاکي از آن است که يک ذره ميتواند در آن واحد در نقاط گوناگوني حضور داشته باشد و دومي نيز دلالت بر آن دارد که دو ذره، عليرغم بعد مسافتشان، طوري رفتار ميکنند که گوئي يک ذرهاند.
ذهن عادي ما از آن جهت در درک اين مسأله سرگشته و حيرت زده ميشود که نميداند تکليف مکان در اين ماجرا چيست. اگر مکان يک پديده واقعي است، بايد بتواند سدي در برابر يک ذره ايجاد بکند به نحوي که آن ذره نتواند در آن واحد در دو نقطه از مکان حضور داشته باشد. مکان همچنين بايد بتواند سدي در بين ذرات مجزا ايجاد نمايد به نحوي که آن دو ذره نتوانند عليرغم بعد مسافت با يکديگر در تعامل آني قرار بگيرند. ظاهرا چنين مينمايد که فهم دو پديده سوپرپوزيسيون و وابستگي کوانتيک، صرفا از طريق انکار مکان عملي باشد. اگر براي يک لحظه فرض کنيم که مکان وجود ندارد و يا اثرات طبيعي آن روي اشياء زايل شده است، به نحوي که بعد مسافت ديگر سدي بين اشياء محسوب نميشود، در آن صورت مسأله سوپرپوزيسيون و وابستگي کوانتيک به حوزه ادراک ما نزديکتر ميشود، زيرا هنگامي که مسافت سدي بين اشياء ايجاد نکند، حضور همزمان يک ذره در چند نقطه امري عادي جلوه ميکند. در واقع در چنين حالتي پديده «چند مکاني» به صورت پديده «لامکاني» تفسير خواهد شد. مسأله وابستگي کوانتيک ذرات نيز به امري عادي تبديل ميشود، زيرا با انکار مسافت، وجود ارتباط بين دو ذره مجزا قابل فهم است و در واقع بعد مسافت بين آن دو عين «مجاورت» خواهد بود. اما مگر ميتوان حقيقتي آشکار مثل مکان را ناديده گرفت؟ شما اگر در جايي کاري داشته باشيد، يا بايد شخصا به آنجا برويد و يا کسي را براي انجام آن کار اعزام نمائيد. بعد مسافت گاهي مانع از انجام به موقع کارها ميشود. آمبولانسي که آژير کشان در حرکت است، در واقع ميخواهد به بعد مکاني و زماني غلبه کند و بيمار را در زماني معين در مکاني مشخص حاضر نمايد تا زندگي او را نجات دهند. چگونه ميتوانيم واقعيت زمان و مکان را ناديده بگيريم؟ آيا مشاهداتي عملي وجود دارند که بر نفي مکان دلالت بکنند؟ نظريهپردازان مکانيک کوانتوم در تفسير اين مسأله راههاي گوناگون و بعضا متضادي را برگزيدهاند. موضع يک گروه حاکي از آن است که ذرات از طريق مسيرهائي غير از زمان و مکان در مجاورت و اتصال با همديگر قرار دارند و گروهي ديگر نيز بر آنند که آنچه بر ما به صورت ذرات وابسته متجلي ميشود، در واقع شئي واحدي است که در شعور ما انعکاسي مضاعف دارد.
ديويد بوم (David Bohm) استاد دانشگاه لندن ظاهرا از همين منظر به مسأله نگاه ميکند. وي اين مسأله را با مثالي خوب اما گمراه کننده توضيح ميدهد. آکواريومي را در نظر بگيريد که يک ماهي در آن قرار دارد. فرض کنيد که ديدن اين آکواريوم به طور مستقيم براي شما غير مقدور است و شما از طريق دو دوربين تلويزنوني بر آن اشراف داريد. يکي از دوربينها تصوير مقابل و ديگري تصوير جانبي را به شما مخابره ميکند. هنگامي که شما به اين دو تصوير خيره ميشويد، ممکن است تصور کنيد که با تصوير دو ماهي مختلف سر و کار داريد، زيرا در هر حال دو تصوير با همديگر تفاوتهائي دارند. اما با ادامه مشاهده تصاوير، نهايتا متوجه ميشويد که بين حرکت آن دو ماهي رابطهاي حاکم است. هرگاه يکي از دو ماهي به يک طرف ميچرخد، ماهي ديگر نيز چرخشي را انجام ميدهد. هرگاه يکي از آنها رو به شما قرار گرفته باشد، ديگري به طرف جانب قرار ميگيرد. اگر شما نسبت به ماهيت ماهي آگاهي نداشته باشيد، ممکن است حتي فرض کنيد که آن دو ماهي داراي ارتباطات مرموزي هستند و حرکات همديگر را تقليد ميکنند. به نظر ديويد بوم وضعيت ذرات وابسته نيز دقيقا همينطور است. اين مثال را در ذهن داشته باشيد تا قضيه را از منظر ديگري نيز مورد بررسي قرار بدهيم.

ديويد بوم (۱۹۹۲- ۱۹۱۷) استاد فيزيک کوانتوم، ذرات وابسته کوانتيک را تصاوير تکراري ذره واحدي ميداند.
شخص مبتلا به انحراف چشم همواره اشياء را مضاعف و در مکانهاي غير واقعي ميبيند. او تنها از طريق عکس العمل اشخاص ديگر به خطاي خود پي ميبرد و متوجه ميشود که واقعيت ممکن است با تصوير واقعيت بسيار متفاوت باشد. در مورد ذرات وابسته نيز، شايد به خاطر سرشت انسانيمان است که آن دو را در مکانهاي متعدد و به صورت دو واقعيت جداگانه مشاهده ميکنيم. سپس با اين تناقض ظاهري مواجه ميشويم که تأثيرات فيزيکي بايستي بين دو ذره مذکور با سرعتي بيش از سرعت نور در حال انتشار باشند. اين تناقض ميتواند ذهن ما را تصحيح کند و ما را به اين حقيقت رهنمون شود که شايد واقعيت ريشههاي عميقتري داشته باشد که ما قادر به مشاهده دقيق آن نيستيم. مقصود آن است که دو ذره مذکور ممکن است در اصل ذره واحدي بوده و يا مانند اجزاء يک هولوگرام که همگي بر چيز واحدي دلالت ميکنند، انعکاس شيء واحدي در شعور ما باشند.
امروزه هر کسي با پديده موسوم به «هولوگرام» آشناست. تصاوير موسوم به هولوگرام روي بسياري از کالاها و بر روي اسکناسها و کارتهاي اعتباري و ديسکهاي فشرده و غيره به وفور مشاهده ميشود. براي تهيه يک هولوگرام از يک جسم، نخست بايد آن را در معرض يک پرتو ليزري قرار داد. پرتوي که به اين ترتيب از روي جسم منعکس ميشود، مجددا با پرتو ليزري ديگري برخورد داده ميشود و تصويري از تداخل آنها به وجود ميآيد که روي يک فيلم ضبط ميشود. تصوير ظاهر شده اين فيلم چيزي جز طرح نامفهومي از نوارهاي تاريک و روشن نيست که هولوگرام ناميده ميشود. حال اگر پرتو ليزري ديگري بر اين هولوگرام تابانيده شود، يک تصوير سه بعدي از جسم اوليه ظاهر ميشود. سه بعدي بودن آن به خودي خود چندان مهم نيست. چيز بس مهمتر عبارت از آن است که اگر هولوگرام را از وسط نصف کنيم و در معرض پرتو ليزري قرار دهيم، هر يک از دو نيمه تصوير به تنهائي قادر است تصوير سه بعدي جسم اوليه را نشان بدهد. حتي اگر تصاوير نصف شده را مجددا نصف کنيم و در معرض پرتو ليزري قرار دهيم، باز هم تصوير کاملي از جسم اوليه خواهيم داشت. بر عکس تصاوير معمولي که هر بخش از آنها اطلاعات محدودي را ارائه ميدهند، هر يک از اجزاء هولوگرام تمامي اطلاعات را به طور کامل در بر دارد. در اينجا با پديدهاي مواجه ميشويم که به موجب آن «کل» به تمامي در اجزاء مکتوم است. اين امر به قدر کافي حيرت انگيز است، اما حيرت انگيزتر اين که، اين پديده نوعي پديده «چند مکاني» و حتي «لامکاني» است، به نحوي که اطلاعات مورد نظر ما در محدوديت مکان قرار ندارد، بلکه در همه نقاط آن به طور يکسان حضور دارد. اين امر ممکن است تجزيه گرايان را کمي ناراحت کند، زيرا آنها عادت دارند که براي مطالعه هر چيزي، آن را به اجزاء تقسيم کنند و از طريق مطالعه اجزاء به خواص کل پي ببرند. حال اگر سيستمي به روش هولوگرافيک ساخته شده باشد، کوشش براي تجزيه آن به اجزاء بيفايده خواهد بود، زيرا از طريق اين تجزيه هرگز از کل خارج نميشويم و به اجزاء واقعي نميرسيم. مثال هولوگرام نمونه خوبي از شباهت کل به جزء است، اما برخي نظريه پردازان با استناد به آن دست به مبالغهگوئي ميزنند و ادعا ميکنند که گويا جهان هستي چيزي جز يک توهم و يک تصوير هولوگرافيک نيست و واقعيت عيني وجود ندارد. پيروان انديشه «جهان هولوگرافيک» واقعيت عيني را انکار ميکنند و ادعا ميکنند که صرفا يک تصوير هولوگرافيک وسيع وجود دارد که سرتاسر کائنات را پر کرده است. بنا بر اين، ضمن اعتراف به اهميت هولوگرام، نميتوانيم آن را الگوي مناسبي براي ساختار کائنات شناسائي کنيم و بر اساس آن نظريهاي ابداع کنيم که ما را بر وحدت وجود راهنمون شود. براي شناخت ساختار جهان هستي به پديده ديگري متوسل ميشويم:
اگر تصويري به صورت فايل کامپيوتري به شما داده شود، ميتوانيد به کمک يک برنامه مناسب آن را به اندازه دلخواه بزرگ بکنيد، تا اجزاء تصوير را بهتر ببينيد. هر چه تصوير را بزرگتر بکنيد، ميتوانيد اجزاء کوچکتر تصوير را مشاهده کنيد که درجه وضوح آن رفته رفته کمتر و کمتر ميشود. حال تصويري را در نظر بگيريد که هرچه بزرگتر بکنيد، باز هم با چيزي شبيه به تصوير اصلي مواجه ميشويد. به عبارت ديگر اگر بخش کوچکي از اين تصوير را جدا کرده و آن را بزرگ نمائيم، تصوير اوليه را در آن بازخواهيم شناخت. چنين تصويري که در رياضيات اصطلاحا بدان «فراکتال» ميگويند، از لحاظ هندسي امکان پذير بوده و کاربردهاي متعددي دارد. در طبيعت نيز پديدههاي گوناگوني وجود دارند که بر اساس هندسه فراکتال شکل گرفتهاند. مثلا شبکه رگها و مويرگهاي و سلسله اعصاب بدن انسان ساختاري به شدت فراکتال دارد. شکل هندسي برگ بعضي گياهان نيز ساختاري نسبتا فراکتال دارد. شباهت ساختار اتم و منظومه شمسي نمود ديگري از ساختار فراکتال در طبيعت است. فراکتال به طور خلاصه شکلي است که هر جزء آن به کل آن شباهت دارد.

يک تصوير فراکتال
نوعي کلم ايتاليائي که نمونهاي از ساختار فراکتال در طبيعت را نشان ميدهد.

بنوا ماندلبروت (۱۹۲۴) رياضيدان فرانسوي- آمريکائي، بنيانگذار هندسه فراکتال. به نظر ماندلبروت بسياري از پديدههاي طبيعي نمودي فراکتال دارند که از آن جمله است شکل کوهها، سواحل دريا و بستر رودخانهها. همچنين ساختار گياهان، گلوبولهاي خون، ريه، خوشههاي کهکشاني و حرکت براوني مولکلولها ماهيتي فراکتال دارند. فراکتالها در بسياري از فعاليتهاي انسان نيز مشاهده ميشوند، مانند موسيقي، نقاشي، معماري، و نحوه تغييرات قيمتها در بورس سهام. ماندلبروت استدلال ميکند که خطوط مستقيم اقليدوسي که ذهن مارا اشغال کردهاند، جايگاهي در طبيعت ندارند و هندسه طبيعت اساسا ماهيتي فراکتال دارد. اگر فراکتالها را در فضاي چهاربعدي (شامل سه بعد فضائي و يک بعد زماني) در نظر بگيريم، در آن صورت بسياري از پديدهها مانند توليد مثل موجودات زنده، پروسه تفکر و غيره ماهيتي فراکتال خواهند داشت. براي تجسم راحتتر مسأله تصور کنيد که تعدادي حرف A از جنس پلاستيک را در اختيار داريد که به راحتي به همديگر قابل اتصالند. شما ميتوانيد با اتصال تعدادي از آنها به همديگر يک حرف A ي بزرگتر بسازيد. سپس اين کار را تکرار ميکنيد تا تعداد کافي حرف A از نوع بزرگ داشته باشيد، آنگاه حروف Aي بزرگتر را باز هم به همديگر ميچسبانيد تا حرف Aي بازهم بزرگتري بسازيد. به اين ترتيب شما توانستهايد يک شکل هندسي ساده را به صورت فراکتال رشد بدهيد. در جريان اين کار تنها چيزي که براي شما لازمالرعايه بود، آن بود که شکل بزرگتر شبيه اجزاء خود باشد، به طوري که جزء نماينده کل باشد. اشکال فراکتال صرفا محصول تخيل ذهني نيست، بلکه نمونههاي متعددي از آن، چنانکه مذکور افتاد، در طبيعت مشاهده ميشود.
خصوصيت هولوگرافيک و فراکتال در عين حال به وضوح در مورد مغز قابل مشاهده است. دانشمندان مشهور مغز شناس نظير Karl Lashley و Karl Pribram از چندين دهه پيش با انجام تجربيات علمي متعدد روي موشها به وضوح نشان دادهاند که تعيين جايگاه واقعي خاطرات و مکان نگهداري اطلاعات در مغز غير ممکن است، به نحوي که برداشتن بخشهاي مختلفي از مغز هرگز منجر به از بين رفتن کامل خاطرات و مهارتها و آموختهها نميشود. اين امر به منزله آن است که خاطرات در مغز بر اساس يک نظام هولوگرافيک و فراکتال نگهداري ميشوند، به نحوي که هر جزء از آن در بردارنده کل اطلاعات مغز به شمار ميرود. سرعت بازيابي اطلاعات و يادآوري خاطرات در مغز حقيقتا محير العقول است و چنين سرعتي صرفا ميتواند به برکت نظام هولوگرافيک و فراکتال مغز فراهم آمده باشد. ساختار جهان و ساختار مغز شباهت زيادي به يکديگر دارد.

کارل پريبرام (۱۹۱۹) يکي از بنيانگذاران نظريه ساختار هولوگرافيک مغز.
اولين و نخستين نشانه فراکتال بودن ساختار ذهن عبارت از آن است که ذهن گرايش به خود شناسي دارد. شناخت ذهن از ذهن با هر شاخه ديگر معرفت تفاوت دارد. کوشش براي شناخت باکتريها يا کهکشانها به منزله آن است که موضوع شناخت و ذهن ميتوانند در تقابل با يکديگر قرار گيرند. اما شناخت ذهن از ذهن به معني تقابل ذهن با ذهن است که دلالت کامل بر ماهيت فراکتال ذهن دارد. وجود اين همه پديده فراکتال در طبيعت نشانه آن است که طبيعت نيز به قانون بنيادين فراکتالها پايبند است. فراکتالها هنگامي در پروسه رشد شکل ميگيرند که هر جزئي که به عضوي اضافه ميشود، طرح کلي و بنيادين اورگانيزم را حفظ ميکند. تقسيم سلولي به اين دليل موجب پيدايش دو سلول کامل از يک سلول اوليه ميشود که سلول اوليه ساختاري فراکتال دارد. اما چنين استعدادي در تک تک سلولهاي انسانها، مخصوصا در سلولهاي توليد مثل او به طور کامل وجود دارد و ميدانيم که تمام کد ژنتيک يک فرد در همه سلولهاي وي مستطر است. آيا بازهم ترديد داريم که فراکتال قانون بنيادين خلقت است؟
اين که اجزاء در کل محاط باشند، براي ذهن ما امري محسوس است. اما در ساختار هولوگرافيک و در فراکتالها با عکس قضيه مواجه ميشويم، يعني هر يک از اجزاء در برگيرنده کل و انعکاس کاملي از آن محسوب ميشود. امروزه هولوگرامها و فراکتالها با چنان وفوري در اطراف ما حضور دارند که گاهي از وجود آنها غافل ميشويم. پديده هولوگرام در واقع به عنوان روشي براي ايجاد تصوير سه بعدي از اشياء و در مواردي براي منظورهاي امنيتي (مانند هولوگرام روي اجناس و کارتهاي اعتباري و ويزاي کشورها، اسناد مهم و غيره) شکل گرفت، اما کسي فکر نميکرد که تبعات فلسفي هم داشته باشد. فراموش نکنيم که هولوگرامها نوعي تصويرند و از اينرو بعضي متفکريني که ساختار جهان را به هولوگرام تشبيه کردهاند، در عين حال اصرار دارند که جهان «چيزي» جز يک تصوير و يک توهم نيست و به اين ترتيب واقعيت مادي جهان را منکر ميشوند. ما در استفاده از مثال هولوگرام، قصد معرفي جهان به صورت يک توهم هولوگرافيک را نداريم، و صرفا از اين منظر به مسأله نزديک ميشويم که ساختار جهان ممکن است «هولوگرافيک» باشد، به نحوي که هر يک از اجزاء آن انعکاسي از کل باشند. لذا هولوگرامها و فراکتالها صرفا به خاطر رابطه خاصي که بين کل و جزء در آنها حاکم است، در اين بحث وارد ميشوند. اگر شما براي منظور خاصي به يک اداره يا موسسه مراجعه کنيد، بسته به نوع کارتان ممکن است مراجعه به اطاق خاصي و گفتگو با کارمند مشخصي ضرورت داشته باشد. حال موسسهاي را در نظر بگيريد که تمام کارمندان و اعضاي آن بتوانند به طور يکسان به همه مراجعين پاسخ بدهند و امور مربوطه را حل و فصل نمايند. وجود چنين موسسهاي که بروکراسي در آن به درجه صفر کاهش يافته است، مستلزم آن است که تمام کارمندان و مسئولين آن از طريق مسيرهاي متعددي با همديگر و با کل سازمان ارتباط فعالي داشته باشند، همه پروندهها به طور همزمان براي هر يک از آنها قابل دسترسي باشد، هر يک از آنها صلاحيت استفاده از منابع مالي موسسه را داشته و قدرت تصميمگيري نيز به طور يکسان در تک تک آنها موجود باشد. چنين سازماني را ميتوان تا حد زيادي «هولوگرافيک» و يا حتي «فراکتال» ناميد، زيرا حضور در هر يک از اتاقهاي آن به منزله حضور در همه اتاقها و مراجعه به هريک از کارمندان آن در حکم مراجعه به همه کارمندان ديگر است. هرچند اين کار از لحاظ مديريتي خيلي پيچيده است، ولي امروزه در خيلي از موسسات سعي بر آن است که از اين روش مديريتي استفاده شود. مثلا بيشتر بانکها اينک طوري سازمان يافتهاند که هر يک از گيشهها قادرند تقريبا تمام امور بانکي هر مراجعه کننده را در برابر همان گيشه انجام دهند. وجود چنين سازماني تا درجه زيادي به برکت پيشرفت تکنولوژي کامپيوتر و ارتباطات امکان پذير شده است. لذا ملاحظه ميشود که عنصر «ارتباط» در اين مورد عامل کليدي است، اما ارتباط اجزاء مختلف چنين سازماني هنوز از طريق مجراهاي زماني و مکاني صورت ميگيرد. در جهان هولوگرافيک يا فراکتال بايد به دنبال مسيرهاي ارتباطي متکثر و متنوعي باشيم که از طريق مجراهائي غير از زمان و مکان عمل ميکنند، زيرا مجراهاي زماني و مکاني استعداد لازم براي آن درجه پيوستگي و درهم تنيدگي را ندارند که در روابط کوانتيک مشهود است. کيفيت همبستگي کوانتيک ذرات طوري است که ذرات مذکور ميتوانند حتي از فواصل زياد در مجاورت همديگر باشند. چنين جهاني بايد خواص هولوگرافيک و يا فراکتال را غير از ابعاد زماني و مکاني، در ابعاد نامکشوف ديگري نيز دارا باشند، ابعادي که قادرند بين اجزاء مختلف يک سيستم کوانتيک چنان راههاي ميانبري ايجاد کنند که بعد مسافت و زمان ديگر نتوانند به عنوان سدي در بين آنها عمل کنند. تأکيد مجدد اين نکته را ضرور ميدانيم که مقصود ما ارتباطات ذرات کوانتيک در ابعاد اتمي بوده و با نظر کساني که اين پديدهها را به ابعاد کهکشاني تعميم ميدهند، چندان موافقتي نداريم.
جهان هولوگرافيک و فراکتال بر عکس تصور برخي از هواداران آن، نه تنها با حقيقت و واقعيت عيني بيگانه نيست، بلکه دليل محکمتري بر عيني بودن واقعيت و مطلق بودن حقيقت به شمار ميرود، زيرا حقيقت و واقعيت را حتي از قيد زمان و مکان نيز آزاد ميکند به نحوي که هر جزء از جهان قادر است تمامي حقيقت را در خود انعکاس دهد. ارتباط اجزاء جهان از طريق مسيرهاي نامکشوف يا ابعاد ناشاخته امري تخيلي نيست، بلکه محصول تحقيقات مستمر دانشمنداني است که چندين دهه متمادي روي بغرنجترين نظريه علمي يعني مکانيک کوانتوم کار کرده و درک انسان از جهان اطراف خود را عميقا متحول کردهاند. با اين حال، افرادي هم، ولو در سلک دانشمند و محقق، سعي در نتيجهگيريهاي واقعگريزانه از اين علم داشتهاند و چنانکه گفتيم، مسأله «همبستگي کوانتيک ذرات» را با تعبيرها و تفسيرهاي گوناگوني ارائه ميدهند که از مفهوم اصلي کاملا به دور است. درک ما از «جهان هولوگرافيک» و جهان فراکتال چنين است که ذرات در لايههاي عميق واقعيت با همديگر پيوندي نزديک دارند و عليرغم مسافت ظاهريشان، در مجاورت نسبي همديگر قرار دارند. اين «مجاورت در عين مسافت» در ابعاد اتمي امري حتمي است، اما دانمشندان فيزيک کوانتوم در مورد اين که آيا در ابعاد ماکروسکوپيک نيز ميتوان صحبت از «مجاورت در عين مسافت» کرد و ردپاي ابعاد نامکشوف را جستجو کرد يانه، اتفاق نظر ندارند. به هر حال در مقياس کوانتيک، وجود تعدد و تکثر امري ظاهري نبوده و واقعيتي عيني دارد، اما همه چيز از طريق مسيرهائي نامرئي و نامکشوف در وحدتي بنيادين به همديگر گره خوردهاند که انعکاس مستقيم آن در شعور ما ظاهرا غير ممکن است. چنانکه گفتيم، اين حکم بعضيها را به اين تصور رهنمون ميشود که کائنات در حکم يک هولوگرام يا يک ساختار فراکتال است که هر بخش از آن حاوي همه حکايت و همه روايت است. تشبيه همه کائنات به يک هولوگرام وسيع نظريهاي علمي نيست، زيرا هولوگرام تصوير واقعيت است، نه خود واقعيت. استفاده از فراکتالها نيز براي تأکيد روي اين نکته است که ساختارهاي طبيعت و بخصوص موجودات زنده به شدت متأثر از هندسه فراکتال است، لذا اين حکم که کائنات به طور کلي به منزله يک ساختار فراکتال غول پيکر است، نيز مبالغهگوئي لگام گسيختهاي بيش نيست.
هولوگرام و هندسه فراکتال سرنخي براي مطالعه خواص ذراتي است که در وابستگي کوانتيک قرار دارند. اما برخيها کج انديشي ديگري را وارد مقولات علمي ميکنند و مطلب را چنين ارائه ميدهندکه گويا ذرات از فاصله بعيد با همديگر نوعي ارتباط و تعامل فکري دارند و از حال همديگر خبر ميگيرند و در مورد همديگر چيزهائي «ميدانند» که موجب ميشود يک ذره رفتار ذره ديگر را «تقليد» کند. مثلا ميدانيم که مطابق اصل نايکساني پائولي (Pauli exclusion principle) هر دو الکترون موجود در يکي از مدارات اتمي نميتوانند از لحاظ همه وضعيتهاي کوانتيک برابر باشند. در اين نوع موارد ضروري است که مثلا اسپين دو الکترون مورد بحث معکوس يکديگر باشند. آنگاه اگر الکترونهاي مذکور از مدار اتم خارج شوند و از آن دور شوند، طوري رفتار ميکنند که همواره اسپين آنها مخالف همديگر باشد. اين بدان معني نيست که ذرات مذکور با همديگر تبادل اطلاعات ميکنند و از وضعيت همديگر خبر ميگيرند و رفتار خود را در برابر ذره ديگر تنظيم ميکنند.
ديويد بوم که پيش از اين با بخشي از انديشههاي وي آشنا شديم، دو نوع ساختار واقعيت به نام «ساختار نهان و ساختار آشکار» (Implicate and Explicate Order) را معرفي ميکند. به نظر وي، روابط فيزيکي واقعي اشياء در ساختار نهاني برقرارند، اما انعکاس آنها در شعور ما در ساختار آشکار تظاهر ميکند. به نظر وي، ساختار آشکار تظاهري از ساختار نهاني بوده و حتي زمان و مکان نيز انعکاسي از ساختار نهاني جهان است. وي سپس ساختار نهاني را به ساختار درون هولوگرام تشبيه ميکند که ميتواند موجب ظهور تصويري از درون خود بشود، اما ارتباط اجزاء مختلف اين تصوير با ساختار دروني هولوگرام طوري نيست که بتوانيم آن را انعکاس مستقيم ساختار دروني بدانيم و هر جزء از آشکار را به جزئي از نهان نسبت بدهيم، بلکه صرفا ميتوانيم کل تصوير را انعکاسي از کل ساختار دروني هولوگرام معرفي بکنيم، زيرا تصوير مورد نظر ما در اجزاء مختلف هولوگرام مستطر است. به نظر بوم نقاط مختلف صرفا در ساختار آشکار از همديگر مجزا بوده و بين آنها سد زمان و مکان حاکم است، در حالي که در ساختار نهاني، کل جهان و اجزاء آن در همديگر محاطند. اشياء در ساختار آشکار ظاهرا نسبت به همديگر استقلال نسبي دارند و به همين دليل ما ذهن و عين را جدا از همديگر ميدانيم. در ساختار نهاني عين و ذهن بر همديگر انطباق دارند و نميتوان بين آنها تفکيک قائل شد. حرکت ما به سوي ساختار دروني به منزله سفر به دياري است که در آنجا جهان و ذهن مشاهدهگر عنصر واحدي را تشکيل ميدهند و عين بر ذهن منطبق است. وي بر اساس اين استدلال ادعا ميکند که هر ذرهاي در اعماق واقعيت شبيه ذهن است. وي معتقد است که شعور با ساختار نهاني جهان ارتباطي مستقيم و ذاتي دارد. به نظر ديويد بوم، هنگامي که مثلا به يک قطعه موسيقي عميق گوش ميدهيم، مستقيما در ساختار نهاني جهان سير ميکنيم، در حاليکه روابط نتهاي مختلف صوتي در قطعه مذکور صرفا در ساختار ظاهري جهان ترتيب يافتهاند (نقل به مضمون از کتاب «وحدت وجود و ساختار نهاني جهان» اثر ديويد بوم، انتشارات روتلج ۱۹۸۰).
تفکرات ديويد بوم استاد فيزيک کوانتوم که روزگاري نزد اينشتين تلمذ کرده و مثل استادش تباري يهودي داشته است، با بدبيني محافل علمي مواجه شده و اکثرا غير علمي و گاهي هم «ضد علمي» ارزيابي شده است. به نظر ميرسد که منظور از «وحدت وجود» در انديشه ديويد بوم همانا يکساني ذره و کائنات باشد، به نحوي که هر ذرهاي در برگيرنده کل کائنات بوده و جدائي ذرات نيز امري ظاهري است. يادآوري اين نکته ضروري است که ما در جستجوي «ابعاد نامکشوفي» هستيم که مجاورت ذرات را در عين مسافت ظاهري آنها برآورده ميکنند و براي اين منظور لازم نيست که همه ذرات را يکي بدانيم و کل کائنات را مستطر در يک ذره ارزيابي بکنيم. تمامي انديشمندان اين رشته از «ابعاد نامکشوف» سخن ميگويند، ابعادي که وجود دارند و ارتباطات گسترده اجزاء را تأمين ميکنند، اما براي شعور ما که وابستگي شديدي به زمان و مکان دارد، نا آشنا باقي ميمانند.
پيش از اين ديديم که لغو فرضي عامل زمان و مکان در روابط اشياء موجب ميشود که تأثيرات فيزيکي به طور همزمان به همه جا سرايت کنند و اين تأثيرات فيزيکي بتوانند به طور همزمان در همه جا موجود باشند. از اين رو در چنين مدلي تقدم و تأخر زماني مفهوم خود را از دست ميدهد. زمان و مکان در چنين جهاني ديگر نميتوانند به عنوان مسيرهاي ارتباطي اشياء معرفي شوند، زيرا پيوستگي و مجاورت همه اجزاء جهان موجب ميشود که اين نوع مسافتها اعم از زماني يا مکاني زايل شوند. در چنين جهاني گذشته، حال و آينده در درون يکديگر قرار دارند و عليت ناپديد ميشود، زيرا تقدم و تأخر زماني بين حوادث قابل تشخيص نيست. اين تحليل علاوه بر تبعات فلسفي حيرت انگيزش، ارتباط زمان و مکان را نيز به وضوح نشان ميدهد. در فيزيک کلاسيک زمان و مکان به عنوان ابعاد مستقلي معرفي ميشدند و در فيزيک نسبيت نيز عليرغم تداخل با يکديگر، باز هم ابعاد بنيادين جهان را تشکيل ميدادند، اما اينک درمييابيم که زمان و مکان با همديگر ارتباط تنگاتنگي دارند که لغو يکي از آنها موجب لغو ديگري خواهد شد. اما زمان و مکان، حد اقل در شعور ما جاي دارند و نميتوان آنها را در تعاملهاي فيزيکي، به خصوص از نوع ماکروسکوپيک، ناديده گرفت. اما بدون آن که بر فرضيههاي وحدت وجودي از نوع ديويد بوم متوسل شويم و کائنات را در ذره مستطر بدانيم، بايد اذعان کنيم که ارتباط ذرات از طريق زمان و مکان ارتباطي سطحي و ظاهري بوده و ارتباطات واقعي آنها از طريق «مسيرهاي نامکشوفي» برقرار ميشود که راههاي ميانبر بيشماري بين ذرات به شمار ميآيند و موجب تعامل سريع آنها ميشوند. اين مسيرهاي نامکشوف ماهيتي غير از مکان و زمان دارند و رابطه علت و معلول در آنها زايل است. رد پاي عليت صرفا در مسيرهاي مکاني و زماني مشهود است، اما از آنجا که عليت در مسيرهاي نامحسوس فرضي ما زايل ميشود، اراده آزاد را نيز ميتوان در همان مسيرهاي بيزمان توجيه کرد. در واقع خاستگاه اراده آزاد نيز در همان مسيرهاي نامحسوس قرار دارد که در تجريد کامل با زمان و مکان است. شعور ما اجسام را حد اکثر به صورت ذرات کوانتيک در بستر زمان و مکان درک ميکند، اما اين صرفا تصوير واقعيت است، نه خود واقعيت. ريشه واقعيت در بستر ديگري است که براي ما نامحسوس است. اين بستر که ماهيتي به شدت فراکتال دارد، همه اجسام را در بر ميگيرد، آنها را به همديگر پيوند ميدهد و از اين طريق آنها را از قيد و بند زمان و مکان نيز تاحدودي آزاد ميکند، تا بتوانند اراده نسبي خود را جاري کنند.
اين تصور که واقعيت هستي صرفا در غلاف زمان و مکان پيچيده شده است، بدون ترديد انعکاسي از محدوديتهاي شعور ماست. واقعيت هستي ابعادي بس متنوعتر از زمان و مکان دارد که دانشمندان طراز اول جهان به کشف و تحليل آن مشغولند و ما نيز در حد توان خود در اين باره سخن خواهيم گفت.
منابع مورد استفاده:
۱ – نتايج فلسفي مکانيک کوانتوم، مرکز مطالعات فلسفه کوانتيک در زوريخ
۲ – لورنتزو دو ويتوري، عضو مرکز مطالعات فلسفه کوانتيک در زوريخ: مفهوم زمان در مکانيک کوانتوم
۳ – آنتوان سوارش، عضو مرکز مطالعات فلسفه کوانتيک در زوريخ: نظريه عمومي اراده آزاد
۴ – اف. ديويد پيت، رئيس مرکز مطالعات نوين در پاري، ايتاليا: پديده لامکاني در طبيعت و ادراک
۵ – والري کيشلف، کلاوس هان، دوروتي آئور: آيا قشر مخ ساختاري فراکتال دارد؟ نشريه علمي سايينس دايرکت، دوره ۲۰، شماره ۳، نوامبر ۲۰۰۳
۶ – ديويد بوم: وحدت وجود و ساختار نهاني جهان، انتشارات روتلج ۱۹۸۰
۷ – گالري تصاوير فراکتال