در باره بنيان انديشي (۱۴): سرزمين توفان

سرزمين توفان

فرصتي شد تا سي دي موسوم به مستند توفان نوح را بارديگر با نگرشي تنقيدي به تماشا بنشينم و ديدگاههاي خود را در اين خصوص با خوانندگان در ميان بگذارم.
مستند با مقايسه روايت توراتي توفان نوح با روايت قرآني آن آغاز ميشود و متکلم محترم جناب ناصر پورپيرار اشاره ميکند که روايت توراتي که ادعاي نابودي کل جهان از طريق توفان را دارد، هم به لحاظ اخلاقي معتبر نيست، و هم «اشکالات فني» دارد، زيرا لازم است کل جهان از طريق بارش باران چنان مملو از آب شود که بلندترين کوههاي جهان (با ارتفاع امروزي در حدود ۸۰۰۰ متر در هيماليا) زير آب بمانند، لذا هم «تهيه اين مقدار آب» مشکل است و هم خشک کردن دوباره آن! ناصر پورپيرار سپس به روايت قرآني اشاره ميکند که دلالت بر نابودي قوم خاصي در منطقه‌اي محدود دارد و اضافه ميکند که به نظر وي محل وقوع اين توفان در خاک ترکيه امروزي بوده است. دلائل ارائه شده عبارتند از:

۱ کشور ترکيه کنوني از همه طرف به وسيله کوههائي محاصره شده است که امکان تجمع آب باران و تبديل شدن به دريا را فراهم ميکرده است.
۲
با آنکه سواحل ترکيه مملو از آثار بي‌پايان حضور تمدنهاي باستاني است، قسمتهاي مرکزي آن عاري از تاريخ باستاني است و گويا نشانه‌هاي حضور انسان در آن بيش از چهارصد سال نيست.
۳ - درياچه‌هاي داخلي ترکيه اکثرا فاقد جريان آب از بيرونند و همگي شورند که شوري آنها در اثر تبخير آب جمع آمده طي توفان حاصل شده است.
۴ قسمتهاي مرکزي ترکيه را لايه‌اي از گل پوشانده است که از بقاياي توفان است.

سپس منظره يک کوهستان به ما نشان داده ميشود که شکل صخره‌ها در آن هيئتي شبيه بقاياي يک کشتي را به ذهن القا ميکند که گويا بايد به بزرگي يک زمين فوتبال و وزن تقريبي ۳۲۰۰۰ تن بوده باشد.
ضمنا در طول صحبت جناب پورپيرار، يک فيلم هاليوودي يهودي ساخته در باره توفان نوح نيز زينت بخش زمينه صحبتهاست که حادثه توفان نوح را بر اساس روايت تورات بازگوئي ميکند و در آن ملاحظه ميکنيم که مرغابي و گوسفند و شير و پلنگ در کنار يکديگر و بدون ايجاد مزاحمت براي همديگر، عينا مثل توريستهاي امروزي، گوئي که هر کدام يک بليط کامپيوتري کشتيهاي تفريحي امروزي را نيز به دست دارند، به نوبت سوار کشتي ميشوند! در بخشي از ماجرا نيز شاهد آن هستيم که حضرت نوح پرنده‌‌هائي را يکي بعد از ديگري آزاد ميکند تا از وجود خشکي در آن نزديکيها آگاه شود که در نهايت يکي از پرندگان با برگ زيتوني در منقار به سوي نوح برميگردد و بدينوسيله روايت تورات در خصوص توفان نوح تکميل ميشود. خداکند جناب پورپيرار اين فيلم يهودي ساخته را قصدا به عنوان تزيين صحبتهاي خود انتخاب نکرده باشد. ولي در هر حال يهوديان هم اينک به ريش ما ميخندند که حتي مستندات ضد يهودي دست پخت ما مزين به تبليغات يهودي است. لذا نقدا از آقاي ناصر پورپيرار سوال ميکنم، آن صحنه مربوط به برگ زيتوني که پرنده براي حضرت نوح مي آورد، را از کجاي قرآن برداشته است؟ اما اينها سوالات فرعي است، برويم به سراغ چند سوال جدي‌تر:

اولا من از خوانندگان عزيز سوال ميکنم، اگر تمام کشور ترکيه را کوهها محاصره کرده‌اند، و آب اين کوهها به درياچه‌هاي داخلي سرازير نميشود، پس به کجا ميرود؟ اين همه سلسله جبال ضرورتا بايد "ترشحات" زيادي داشته باشند و رودهاي متعددي را تغذيه کنند که آنها نيز به طرف مناطق دره‌اي مرکز کشور جريان يافته و تشکيل درياچه‌هاي متعددي را بدهند. نکته بعدي اين که اگر درياچه‌اي هيچگونه جريان آبي از هيچ جائي دريافت نکند، با توجه به تبخير تدريجي، چه مدت به صورت درياچه باقي ميماند؟ سپس سوال سرگرم کننده ديگري داريم و آن اين که اگر توفان ناشي از آب باران و آب چشمه‌هاي زمين بوده است (همان طور که در کتاب‌الله الحکيم آمده است) چگونه است که تبخير آن منجر به باقي ماندن درياچه‌هاي نمک شده است؟ اما قضيه به اين ختم نميشود. سوال ديگري ذهن مرا آزار ميدهد. آن نيروي تابشي عظيمي که دريائي به بزرگي ترکيه را طوري تبخير کرده است که از آب شيرين جمع آمده در اثر توفان، جز درياچه‌هاي نمک باقي نمانده است، چرا نتوانسته است آن لايه گلي را که استاد شناسائي کرده‌اند و گويا تمام مناطق مرکزي ترکيه را پوشانده است، خشک نمايد؟ و اگر اينها ناشي از معجزه بوده است، پس چرا پورپيرار شرائط فني وقوع توفان در خاک ترکيه کنوني را با آن وسواس تشريح ميکند؟ به درستي که اين مسائل بر ما ثقيل آمد و مستند معروف به توفان نوح را حتي در حد قصه‌هاي سرگرم کننده کودکان نيز ارزيابي نکرديم.

اما ارزنده است که قدري هم روي ادعاي ديگر استاد در خصوص اين که مناطق مرکزي ترکيه فاقد ردپاي تمدنهاي باستاني است، تمرکز کنيم. با کمال تعجب در اين مورد نيز، چنانکه شرح آن خواهد آمد، ادعاهاي جناب پورپيرار را مأيوس کننده يافتيم. حقيقت امر آن است که مناطق مرکزي ترکيه و مخصوصا اطراف درياچه وان و مناطق بين درياچه اروميه و درياچه وان تمدنهاي باستاني متعددي را به خود ديده است که از آن جمله است: آشوريها، هورري‌ها، حطّي‌ها، اورارتوها و از همه مهمتر: تمدن هيت‌ها. به علت محدود بودن فضا، من در اينجا فقط داده‌هاي کلي را در خصوص بعضي تمدنهاي باستاني مناطق مرکزي ترکيه ارائه ميدهم و خواننده ميتواند بنا بر سليقه و ذوق خود به پيگيري مسأله بپردازد.

حطي‌ها مردمي باستاني بودند که آثار تمدن آنها در هزاره سوم و دوم قبل از ميلاد در آسياي صغير قابل مشاهده است. تعيين ارتباط زبان آنها با خانواده زبانهاي شناخته شده غير ممکن است، فقط گفته ميشود که با زبانهاي موسوم به هند واروپائي خويشاوندي نداشته است. بيشترين يافته‌هاي مربوط به به تمدن حطي در بوغاز کؤي ترکيه مشاهده شده است که نام باستاني آن حطّوشا است و در شمالي‌ترين نقطه منطقه باستاني کاپادوکيا قرار دارد. حفاريهاي باستان‌شناسي ثابت ميکند که شهر حطوشا در آتش مهيبي که (به احتمال قوي در اثر وقوع جنگ) در حدود ۱۷۰۰ قبل از ميلاد روي داده بود، بکلي نابود شده و چندين ده سال بعد، زندگي در اين منطقه دوباره از سر گرفته شده است. ورود آشوريهاي بين‌النهرين به اين منطقه (به احتمال قوي به قصد تجارت) موجب پيدايش خط براي نخستين بار بين حطي‌ها شده است که به برکت همين نوشته‌ها (به خط ميخي اکدي) اطلاعات بسياري در باره حيات اجتماعي تمدن حطي قابل دريافت است.

قرص خورشيد مربوط به تمدن حطي که در موزه آثار باستاني آناتولي در آنکارا نگهداري ميشود.

نخستين آثار مربوط به تمدن باستاني اورارتو مربوط به قرن نهم قبل از ميلاد در منطقه درياچه وان قابل مشاهده است. آثار مکتوب متعددي (در حدود ۲۰۰ لوحه) به زبان اورارتوئي و به خط ميخي آشوري موجود است که نشان ميدهد زبان آنها از نوع زبانهاي التصاقي بوده است که ارتباط تمدن آنها با تمدنهاي سامي و هند و اروپائي را منتفي ميکند. (کلمه «التصاقي» يا agglutinative يک مفهوم زبان‌شناختي مربوط به ساختار گرامري زبان است که بحث پيچيده‌اي دارد و تشريح آن نيازمند آشنائي با عملکرد مورفمها و رابطه بين صرف و نحو زبان است و إن شاء الله در موقع مقتضي در اين باره اطلاعاتي عرضه خواهيم کرد. از زبانهاي التصاقي باستاني ميتوان از سومري، ايلامي، اورارتوئي و چندين زبان ديگر، عمدتا در حوزه بين النهرين نام برد. ترکي از نمونه‌هاي بارز زبانهاي زنده امروزي داراي ساختار التصاقي است. (دقت کنيم که القتصاقي بودن دو زبان ضرورتا به معناي خويشاوند بودن آنها نيست، هرچند احتمال اين خويشاوندي قوي‌تر است. اما اگر دو زبان را در نظر بگيريم که يکي از آنها التصاقي و ديگري غير التصاقي باشد، احتمال خويشاوندي آنها بسيار ضعيف است).

اما يکي از مهمترين تمدنهاي تاريخي که عرصه حضور آن عمدتا شامل اراضي مرکزي ترکيه کنوني (ولي نه محدود به آن ميشود) تمدن هيت‌ها است که به لحاظ وسعت قلمرو و آثار فرهنگي آن نياز به مطالعه گسترده دارد. در اين نوشته اطلاعاتي کلي در خصوص تمدن هيت‌ها عرضه خواهيم کرد و مراجع لازم جهت مطالعه بيشتر نيز ارائه خواهد گرديد.

تاريخ تمدن هيت معمولا به سه دوره تقسيم ميشود: تمدن هيت باستاني (۱۵۰۰-۱۷۵۰ قبل از ميلاد)، تمدن هيت ميانه (۱۴۳۰-۱۵۰۰ قبل از ميلاد) و تمدن هيت نوين (۱۱۳۰-۱۴۸۰ قبل از ميلاد). گزارش تورات که در اسفار مختلف از آنان نام برده است، هيت‌هارا قومي کنعاني ميشناسد و گويا حضرت ابراهيم قطعه زميني را که به منظور ساختن مقبره لازم داشت، از آنان خريداري نموده‌است. در سفر پادشاهان از هيت‌ها ضمنا به عنوان مقامات ارشد قشون داود نام برده شده است.

رامسس دوم فرعون مصر از هيت‌ها در موارد متعدد به عنوان «جنگجويان زن‌نما» نام برده است زيرا ظاهرا سربازان هيت موي بلند داشته‌اند. برخي از باستان‌شناسان هيت‌ها را مردمي مديترانه‌اي شناسائي کرده‌اند که اين امر ممکن است منشأ آنها را به شمال آفريقا نيز پيوند بزند، اما در مجموع خاستگاه آنان و ماهيت زباني‌شان در پرده‌اي از ابهام قرار دارد.

گفته ميشود که هيت‌ها نخستين حکومت سلطنت مشروطه را بنيان نهادند. دستگاه سلطنتي شامل پادشاه و خانواده سلطنتي و گروهي موسوم به «پانکو»ها بوده است که اعمال پادشاه را زير نظر داشت. آنها همچنين در زمينه قانون‌گذاري به پيشرفتهائي نائل آمدند و ندرتا از مجازات اعدام استفاده ميکردند.

قانون‌نامه‌اي از دوران شکوفائي هيت (۱۶۵۰-۱۵۰۰ قبل از ميلاد) وجود دارد که مجازات بزهکاريهاي مختلف از جمله مصدوم کردن و کشتن اشخاص و دزدي و زنا و مجازات مربوط به بردگان فراري و غيره در آن پيش‌بيني شده است. مطابق اين قانون‌نامه، هرگونه سرپيچي از اوامر پادشاه مجازات اعدام دارد. تجاوز به زن در کوه جرم مرد محسوب ميشود و وي بايد کشته شود، ليکن تجاوز به زن در خانه گناه زن محسوب ميشود و وي جان خود را از دست ميدهد. چند همسري و انتخاب همسر از بين زنان برده براي مردان مجاز است. هزاران اثر باقيمانده از تمدن هيت حکايت از آن دارد که آنها پديده‌هاي طبيعي مانند هوا، خورشيد، کوه و آب را پرستش ميکردند. تمامي خدايان مورد پرستش به شکل انسان شاخدار معرفي شده‌اند که تعداد آنها به بيش از هزار خدا ميرسيد. «تِشوب» يکي از مهمترين خدايان بود که همان خداي طوفان هورريها بود و به شکل گاو نر مجسم ميشد. وي همسر الهه موسوم به «هپات» بود که مجموعا مختصات خداي حطي نگاهبان هوا را داشتند. پادشاه هيت نقش موثري در آئينهاي ديني داشته است که شامل استحمام مقدس براي آمرزش گناه همگاني نيز ميشده است.

مجسمه طلائي يک خداي هيت (موزه بريتانيا) که سلاح خميده‌اي در دست دارد و ممکن است اشاره به الهه شکار باشد.

دولت هيت در قرن ۱۶ قبل از ميلاد يک بار موفق به تسلط بر بابل گشت اما از حکومت بر آن چشم پوشيد و موجب شد که کاسسي‌ها در آنجا به سيادت برسند و براي مدت چهارصد سال سلطنت بابل را به دست گيرند. سلطه هيت‌ها در دوره‌هاي بعدي در بخش اعظم آناتولي و مناطقي از سوريه و کنعان تثبيت شد، به طوري که در سال ۱۳۰۰ قبل از ميلاد عملا با قلمرو مصر همسايه شد و اين امر موجب بروز جنگ «کادِش» در سال ۱۲۷۴ قبل از ميلاد گرديد که با تنظيم صلح‌نامه‌اي (تقريبا) به سال ۱۲۵۸ قبل از ميلاد خاتمه يافت.
پژوهشگران دانشگاه شيکاگو چندين سال است که روي متون هيتي کار ميکنند و کوشش بي‌حدي صرف ميکنند تا ثابت کنند زبان هيت يک زبان هندواروپائي بوده است. تمدن هيت و ارتباط آن با زبانهاي هندواروپائي اميدهاي زيادي را در پژوهشگران غربي برانيگخته است، زيرا تنها امکان احتمالي براي اثبات حضور اقوام اروپائي در صحنه سياسي و فرهنگي بين‌النهرين در گرو شناسائي ماهيت اين زبان است که ميتواند به عقده ديرينه اروپائيان در خصوص غيبت نياکان آنها در شکل‌دهي به فرهنگ باستاني انسان خاتمه دهد.
زبانهاي شناخته شده بين‌النهرين صرفا يا از نوع زبانهاي سامي است، مانند بابلي، اکدي و آشوري و يا از نوع زبانهاي التصاقي مانند سومري، عيلامي و غيره. هيچ نشانه‌اي از حضور هيچ زبان هم‌خانواده با زبانهاي اروپائي امروز در بين النهرين مشاهده نشده است. از اينرو فعاليت تيمهاي کاوش و حجم هزينه‌هاي مصروفه جهت پيدا کردن سر نخي از چنين زباني به نحو تصور ناپذيري بالااست و تمام اميد اروپائيان در ارتقاء گذشته تاريخي خود به سرنوشت زبان هيت وابسته است.

پيمان صلح مصر و امپراطوري هيت، موزه باستان‌شناسي استانبول

 اما به نظر ميرسد، کوشش توام با سماجت براي اثبات همريشه بودن زبان هيت با زبانهاي اروپائي کوششي بي‌ثمر است، زيرا مطلب دندان‌گيري در اين رابطه به دست نيامده است. در اين قسمت به نمونه‌هائي از کلمات هيتي و معاني آنها توجه ميکنيم:

 اِد : خوردن (شايد با کلمه انگليسي eat و آلماني essen مربوط باشد)
اِکو: نوشيدن
اوتو: خورشيد (مقايسه کنيد با کلمه ترکي «اوت»: آتش)
اور: جنگ
ايت!: برو!
ايس: (با سين مشدد) دهان
ايسپانتوزي: جيره شراب
ايسپائي: خوردن و سير شدن
ايسپياتار: سيري
ايستاماس: شنيدن
ايستامانا: گوش
ايشار: خون
آتتا: پدر ( به صورت «آتا» در ترکي امروز رايج است)
آرا: خوب
آررا: شستن (مقايسه کنيد با کلمه ترکي «آريتماق»: تميز کردن)
آرونا: دريا
آرها: قفا، پشت (مقايسه کنيد با کلمه ترکي «آرخا»: پشت)
آنتوهها: انسان
آننا: مادر (به صورت «آنا»، «آننه» در ترکي رايج است)
آنني: اين
آننيتي: مخزن نگهداري الواح، آشيو
آننيسان: (قيد) پيش از، نخست
پارا: وراء، آن سو، دورتر (در بيشتر زبانها لفظ مشابهي به همان معني وجود دارد، مانند کلمه عربي «وراء». همچنين ممکن است با کلمه ترکي «وارماق»: به معني «رفتن»، «رسيدن» ارتباط داشته باشد. لفظ انگليسي far به معني «دور» نيز که ريشه آن varan به معني «رفتن» است، با اين لفظ و با لفظ ترکي «وارماق» ممکن است ارتباط ارگانيک داشته باشد. حتي کلمه فارسي «رفتن» مشتق از «راو» است که کلمه اخير نيز مقلوب «وار» است که چنانکه ديديم به معني «رفتن» است. اين کلمه «وار» در ترکي شرقي و ترکي آناتولي به صورت فعال استعمال دارد، اما در ترکي آذربايجاني کاربرد محدود دارد، مثلا: «وار- گل ائله‌مک» به معني رفت و آمد کردن.)
پارس: فرار کردن، گريختن (شايد از ريشه همان کلمه «پارا» به معني «دور»)

پارنانت:
خانه
پير: خانه
تار: (مشتق از de) گفتن (در ترکي به همين صورت استعمال دارد، «دئديم»: گفتم)
توپپي: لوحه (اين کلمه قطعا مشتق از کلمه سومري «ديب»، «دوب» به معني «لوحه» است. ظهور اين کلمه سومري در انواع زبانهاي دنيا امري حيرت انگيز است. در ترکي «دب» برگرفته از کلمه عربي «دأب»: رسم و روش، در فارسي «دبير»: نويسنده، «ديباچه»: مقدمه، در عربي علاوه بر «ادب» کلمه «طبع»: چاپ کردن، در انگليسي tablet : «لوحه»).
توززي: قشون، سپاه
تولي: دادگاه
دانکوئي: سياه، تاريک (مقايسه کنيد با کلمه انگليسي dark و آلماني dunkel به همان معني)
زَه: زدن
زيننا: پايان دادن
سارا: (قيد) به طرف بالا (مقايسه کنيد با کلمه فارسي «سر»)
سارلائي: بالا بردن
ساساننا: چراغ (در بيشتر زبانها کلمه مشابهي به معناي مشابه وجود دارد: عربي «ضوء»، فارسي «سو»، انگليسي see)
ساک: شناختن
ساکني: روغن
ساکوا: چشم
ساگائي: فال
سومِس: شما (شاید هم با تلفظ شومش، ممکن است ريشه کلمه «شما» باشد)
سوئل: نان
سيوات: روز
کاپپي: جوان
کالمارا: کوه
کِسسِرا: دست
کوت: (با تاء مشدد) ديوار
کوتتان: قدرت
کورتالي: ظرف
کوناتار: قتل
کونانت: مقتول
کيست: خاموش شدن
گِنزو: عشق
گِنو: زانو (مقايسه کنيد با کلمه انگليسي knee و فارسي «زانو»)
گيمانت: زمستان
لالا: زبان، گفتن (اين کلمه ممکن است ريشه کلمه «لالائي» باشد که تا به حال توضيحي قانع کننده نداشته است.)
لامان: نام
لوک: روشن کردن، افروختن (در آلماني کلمه erlöschen از ريشه lösch با تلفظ «لؤش» به معني خاموش کردن)
مان: اگر
ميليت: عسل
نِکا: خواهر
نِوا: جديد، نو (مقايسه کنيد با کلمه انگليسي new و آلماني neu و فارسي «نو«)
واتار: (مشتق از wetten): آب که جمع آن به صورت «ويدار» است (مقايسه کنيد: water, wet)
وِتانت: سال
وياننا: شراب (مقايسه کنيد: wine)
هاپپار: تجارت
هاپپيريا: شهر
هارکي: سفيد، روشن
هاستِر: ستاره (مقايسه کنيد با کلمه انگليسي star و آلماني Stern و فارسي «ستاره»)
هاللو: عميق (مقايسه کنيد، در انگليسي دو کلمه shallow به معني «کم عمق» و hollow به معني عميق و گود)
هالوگا: پيغام
هامِشانت: بهار
هانت: پيشاني
هوللانو: جنگيدن

اين تحليل مختصر نشان ميدهد که زبان هيت با بيشتر زبانهاي زنده دنيا ارتباط دارد و خود نيز با زبانهاي باستاني‌تر مانند حطي، سومري و غيره در ارتباط بوده است. از طريق تحليل کلمات يا لکسيکولوژي هرگز نميتوان آن را با هيچ زباني خويشاوند دانست. در باره گرامر زبان هيت مقالات تحقيقي فراوانند و عمدتا از سوي کساني نوشته شده‌اند که شهوت معرفي زبان هيت به عنوان يک زبان هند و اروپائي در آنها موج ميزده است.

قطعاتی از دروازه شهرحطوشا پايتخت هيت‌ها واقع در «بوغازکؤي» مزين به مجسمه شير


معيار اين خويشاوندي، چنانکه در مورد زبانهاي ديگر نيز صادق است، قاعدتا بايد وجود شباهتهاي نسبتا زيادي در کلمات و ساختار دستوري باشد. البته انتظار نداريم که يک زبان باستاني با زبانهاي امروز چنان شباهتهاي آشکاري داشته باشد که به راحتي مفهوم باشد. با اين حال از هر زاويه که به مسأله نزديک ميشويم، برما آشکارتر ميشود که صرفا يک کوشش مذبوحانه از سوي تيمي از کارشناسان يهودي مستقر در انستيتيوي شرق شناسي دانشگاه شيکاگو براي معرفي اين زبان با برچسب هند و اروپائي در کار است. وجوه افتراق اين زبان با زبانهاي اروپائي هزاران بار قويتر از وجوه تشابه محدود آن است. وجود تعداد بسيار محدودي شباهت لفظي و گرامري براي اثبات چنين حکمي کافي نيست.

صراحي به شکل سر حيوان شاخدار مربوط به تمدن هيت که در موزه متروپوليتن نگهداري ميشود.


چنين شباهتهائي بين همه زبانها، حتي زبانهاي آشکارا بيگانه نيز وجود دارد و ممکن هم هست که کلمات مشابهي که برخورد ميکنيم، کلمات دخيل از هيتي به زبانهاي ديگر باشد. مثلا شايد خيليها نميدانند که کلمات فارسي «نام»،  «نان»، «ديباچه» و «دبير» ريشه سومري و مثلا کلمه «پا» و کلمه «به» به معني «خوب» ريشه عيلامي دارند. کلمه عيلامي zu-ul به معني «آب» را با کلمه ترکي «سو» مقايسه کنيد. امروزه وجود تعداد قابل توجهي کلمات سومري و عيلامي در زبان فارسي، ترکي، عربي و زبانهاي اروپائي به راحتي قابل اثبات است. اين هرگز به معناي خويشاوندي نيست. مسأله در آنجاست که اکثرا تصور ميکنند که سومري يا عيلامي زبانهاي خالصي بوده اند، و اگر رد کلمه‌اي امروزي در يکي از زبانهاي باستاني پيدا شد، لابد رابطه‌اي وجود دارد. در حاليکه ممکن است آن زبان باستاني خود حاوي کلمات دخيل متعددي از زبانهاي باستاني‌تري باشد که ما نميشناسيم. مثلا کلمه «تمساح» از طريق زبان عربي وارد فارسي شده است، در حاليکه خود زبان عربي آن را از قبطي گرفته است. لذا عربي صرفا ناقل اين کلمه از قبطي به فارسي بوده است. از اينرو حضور اين کلمه در فارسي به معناي آن نيست که زبان فارسي روزي با زبان قبطي در تماس بوده است.

در خصوص کلمه ترکي «آتا» بايد گفت که اين کلمه، همانطور که ديديم، ريشه در زبان هيت دارد، اما ممکن است هيتي نباشد و از يک زبان قديميتري وارد زبان هيت شده باشد. تا جائي که ميدانيم، رد پاي اين کلمه در زبانهاي باستاني ديگر چنين است: (هورري) آتتاي، (سومري) آد، (عيلامي) آتتا، (زبان هيت) آتتا، آددا. با همديگر رد پاي کلمه «آتا» در زبانهاي ديگر دنيا را پي ميگيريم:

روسي: отец (تلفظ: atetz)
باسک: aita
بوسني: otac (تلفظ: آتاج)
کرواسي: otac (تلفظ: آتاج)
چک: otec (تلفظ: آتِج)
گروئنلاند: ataataq
ايرلاند: athair
لاتين باستان: atta
مقدونيه: отец (تلفظ: atetz)
يونان باستان: πατήρ ; άττα ; άππα (تلفظ به ترتيب: آپپا، آتتا، پاتر)
ويستانو: attèn
خوسا (يکي از اقوام بانتو در آفريقاي جنوبي): utata

لذا اين حکم منطقي مينمايد که جوامع ترک روزي با يکي از زبانهاي باستاني نام برده، و به احتمال قوي با جامعه هيت، بايد در تماس بوده باشد، و اگر چنين است بايد داد و ستد کلمه به صورت دوطرفه صورت گرفته باشد. اما برخورد با نکته جالب ديگري موجب ميشود که قضيه بغرنج‌تر بشود. اين کلمه به اشکال گوناگون در زبان بسياري از سرخپوستان آمريکا تظاهر ميکند. مثلا در زبان چروکي اين کلمه به صورت aada و doda و همچنين به صورت aada-doda حضور دارد. اين امر علاوه بر اين که رد پاي کلمه «آتا» را به سرخپوستان آمريکا ميرساند، بلکه کلمه «دده» نيز که هم در ترکي و هم در بسياري از زبانهاي اروپائي رايج است، به بحث ما داخل ميشود. آيا همه اينها را تصادفي بدانيم؟ بايد در جستجوي جامعه‌اي باشيم که در آن نياکان اقوام آسيائي مثل ترکان و اقوام بين‌النهرين و نياکان سرخپوستان به نحوي در تماس صلح آميز يا غير صلح آميز بوده باشند  و بتوانند از طريق تجارت، ازدواج و يا اسير گرفتن از همديگر موجب انتقال اين کلمه از قومي به قوم ديگر و سپس از طريق مهاجرت به انحاء عالم شده باشند.

قلمرو امپراطوري هيت (رنگ قرمز) در اوج اقتدار آن در حدود ۱۲۹۰ پيش از ميلاد که پس از گسترش، با امپراطوري مصر همسايه شد (رنگ سبز)

اين جامعه ميتواند در ادوار ناشناخته تاريخ در آسياي ميانه شکل گرفته باشد. اما انتقال کلمه ممکن است در بعضي موارد مستقيم و در بعضي موارد از طريق زبانهاي واسط صورت گرفته باشد، بنا بر اين تصور اين که همه آن اقوام ياد شده مستقيما با يکديگر در تماس بوده‌اند، بسيار ضد علمي است. هر کلمه مشترکي که پيدا ميشود، به جاي حکم دادن به خويشاوندي، نخست بايد احتمال دخيل بودن آن کلمه را بررسي کنيم و به خصوص احتمال ورود آن کلمه از طريق دهها زبان واسط را نيز در نظر بگيريم. لذا بررسي علمي رد پاي کلمات در زبانهاي گوناگون ميتواند هم موجب روشنگريهاي گسترده در باره تاريخ جهان و هم تقلبات غير قابل تصور در اين زمينه باشد. تنها چيزي که تأکيد آن بسيار ضروري است، آن است که با کشف يک کلمه مشترک بين دو يا چند زبان نبايد شتاب زده حکم به خويشاوندي آنان داد. در طول صد سال اخير تعبير کلمات دخيل به عنوان مستمسکي براي خويشاوندي زبانها موجب پيدايش نظريات خويشاوندي قلابي فراواني شده است، در حالي که هنوز دلائل کافي براي پذيرفتن گروه منسجمي به نام زبانهاي هند و اروپائي که ورد زبان هر زبان شناس اروپائي است، وجود ندارد.

 کتاب «تاريخ ديرين ترکان ايران» اثر آقاي دکتر محمد تقي زهتابي که حدود ۱۲ سال پيش به زبان ترکي منتشر شد، حاوي اطلاعات نسبتا جامعي در خصوص زبانهاي بين‌النهرين و از جمله در خصوص زبانهاي ماننا، اورارتو، هيت و امثال آن بود که از همان هنگام علاقه‌ شديدي جهت آشنائي بيشتر با ماهيت زبان هيت، اين تنها اميد اروپائيان براي اثبات حضور خود در تمدن بين النهرين در من برانگيخته شد. در طول اين چند سال در حد بضاعت خود ماهيت اين زبان را مورد کند و کاو قرار داده‌ام، اما هيچ برهان قابل اعتنائي در راستاي توجيه اين همه سر و صدا که در خصوص منشأ هندو اروپائي آن به راه انداخته‌اند، نيافته‌ام، چه از طريق تحليل ساختار صوتي، صرفي، نحوي و چه به لحاظ ترکيب کلمات يا لکسيکولوژي زبان هيت. با اين حال پژوهشگران دانشگاه شيکاگو با صداي بلند، زبان هيت را به عنوان يک زبان هندواروپائي در بوق و کرنا ميدمند و چون تحقيق در اين زمينه هم براي هرکسي مقدور نيست، عملا متعرضي پيدا نميشود. لذا يک چيز بر من آشکار شده است و آن اين که اروپائيان عقده عجيبي از اين حقيقت در دل دارند که چرا غليرغم داشتن تمدن درخشان يونان و روم، هيچ جايگاهي براي آنان در شکل‌دهي به باستاني‌ترين و اصيل‌ترين مهد تمدن جهان يعني بين النهرين متصور نيست و حتي در بهترين صورت بايد تمدن يونان را ادامه تمدن بين‌النهرين دانست. در حقيقت سر و صداي بي‌پاياني که اروپائيان در خصوص امپراطوريهاي ايران قبل از اسلام بويژه امپراطوري هخامنشي به راه انداختند، از همين عقده نشأت ميگرفت، اما تمدن هيت از نظر آنها جاذبه ديگري داشت و آن اين که بر خلاف هخامنشيان که همزمان با فراپاشي تمدن بين‌النهرين وارد صحنه ميشوند، هيت‌ها همزمان با تمدن بين‌النهرين در حساس‌ترين و مرغوب ترين نقطه جغرافيائي خاور نزديک حضور داشتند، و بر عکس هخامنشيان داراي دست‌آوردهاي فرهنگي گسترده‌اي نيز بودند. لذا امتياز خويشاوندي با آنان براي اروپائيان بسيار با ارزش‌تر مينمود. براي دوستاني که بخواهند در اين مورد مطالعات جدي‌تر و گسترده‌تري انجام دهند، منابع زير ممکن است مفيد باشند:

- گرامر زبان هيت (Olivier Laufenburger)، به زبان انگليسي
- لغت هيت، مجموعه‌اي از کلمات استخراج شده از الواح هيتي با توضيحات انگليسي
- اتيمولوژي لغت هيت، از مجموعه لغتنامه‌هاي Leiden در ۱۱۷۰ صفحه چاپي، قيمت ۴۴۶ يورو!

من کتاب اخير را نديده‌ام و قيمت آن هم طوري است که نميتوان قصد خريد آن را کرد. انشاءالله فرصتي باشد تا روزي در يک کتابخانه خارجي موفق به مرور آن و استخراج مطالبي چند بشوم. خوانندگان عزيزي که در کشورهاي اروپائي يا آمريکا زندگي ميکنند، نيز ممکن است بتوانند در کتابخانه‌ها به آن دسترسي داشته باشند و مطالبي از آن را براي استفاده ما و ديگران استخراج نمايند. اما جالب است که در حاليکه کتب لغت براي زبانهاي بين‌النهرين نظير بابلي و عيلامي بسيار صعب الحصول است، براي زبان هيت لغت اتيمولوژيک در هزاران صفحه نوشته‌اند که معلوم نيست در آن چه قدر آسمان به ريسمان دوخته‌اند تا ريشه کلمات هيت را با ريشه‌هاي اروپائي مشابه نشان دهند!

بررسي جلوه‌هاي مختلف فرهنگي و اجتماعي و نظامي تمدن هيت و افشاي مافياهاي تنيده شده در اطراف آن ممکن است نياز به هزاران صفحه مطلب تحقيقي داشته باشد که نه هدف ما ورود تفصيلي به اين مبحث است و نه به تخصص ما مربوط ميشود. اما داستان تمدنهائي که در حوزه مرکزي خاک ترکيه کنوني و قسمتي از آذربايجان شکل گرفتند و مهمترين آنان نيز همان تمدن هيت بود، هر ماهيتي که زبان آنها ممکن است داشته باشد، کار ناصر پورپيرار را در ثبيت تئوريهاي تخيلي خود دچار مشکلات عديده‌اي ميکند، مگر اين که تمدنهاي نام برده را نيز ساخته و پرداخته دانشگاههاي کنيسه و کليسا معرفي کرده و هزاران اثر مادي دال بر وجود تمدنهاي مذکور را نيز «نو کنده» اعلام کند، چنانکه روش معمول اوست!

اما ناديده گرفتن اين تمدنها و آثار مادي دال بر وجود آنها در مستند موسوم به «توفان نوح» و اعلام خاک مناطق مرکزي ترکيه به عنوان مناطق «گِل گرفته فاقد تاريخ» اشاره آشکاري بر آن است که ناصر پورپيرار از طرق تخيلي مخصوص به خود قصد پياده کردن سناريوي تاريخي پيش ساخته‌اي در مکان ترکيه کنوني را دارد که از هر لحاظ ضد علمي است. پياده‌ کردن اين سناريوي جعلي مستلزم آن است که جناب پورپيرار نخست سرزمينهاي گسترده خالي از سکنه‌اي را تدارک ببيند و سپس يهوديان را در طول دويست سيصد سال گذشته در آن به کار گمارد تا لهجه‌اي از زبان يهودي منسوب به اسلاوهاي شرقي را در آنجا به روش آزمايشگاهي کشت بدهند تا امروزه زبان ترکي و فارسي داشته باشيم. اين تئوري تماما مجعول در شرائطي عرضه ميشود که آگاهي ناصر پورپيرار از زبان ترکي و لهجه‌هاي گوناگون آن در سرتاسر آسيا در حد صفر مطلق است. يقين دارم که آگاهي وي در حوزه زبان عبري و شاخه يديش آن نيز در همين حد است. بارها گفته‌ام که من نظريات اخير ناصر پورپيرار را منشأ هيچ خطري براي هيچ زباني از جمله ترکي نميدانم، اما علت حساسيت من آن است که، صراحتا بگويم، ايشان با ورود به حوزه‌اي مطلقا خارج از آگاهي و ظرفيت خود، آبروي خود و مارا زير پاي باستان پرستان مهمل‌باف انداخته است.

وي در يکي از نوشته‌هاي اخير خود ادعا کرده بود که گويا در ماوراءالنهر با مردم کوچه و بازار صحبت کرده و متوجه شده است که هيچ يک از آنها خود را ترک نميشناسد!؟ آيا باور کنيم که يک نفر متخصص تاريخ بين‌النهرين و صاحب چندين هزار صفحه تأليفات، ترکي بودن يا نبودن زبان يک منطقه را از اين طريق تحقيق ميکند؟ اگر ايشان در همين شهر تهران با اشخاصي چند صحبت کند که مطئنم همه آنها خود را آريائي معرفي خواهند کرد، آيا جناب پورپيرار آريائي بودن آنها را تصديق خواهد نمود؟ در کشور ما رسم است که بيماران وقتي به پزشک مراجعه ميکنند، اظهار ميدارند که گويا مثلا مبتلا به آنفلوانزاي افغاني، يا تورم لوزالمعده يا کم کاري تيروئيدند و حتي گاهي نوع داروي مورد نياز را مشخص ميکنند و از پزشک تفاضاي نسخه ميکنند. آيا يک پزشک تشخيص خود را بر اساس اين نوع اظهارات بيمار انجام ميدهد يا اين که به علائم باليني بيمار، سيگنالهاي حياتي و شکايتهاي بيمار و فاکتهاي ديگري از اين قبيل توجه ميکند؟ جناب پورپيرار کدام نشانه‌ها و فاکتهاي زباني افراد مورد اشاره خود در ماوراءالنهر را دريافت کرده است که بر اساس آن حکم بر ترکي نبودن زبان آنان ميدهد و اصلا کسي که قادر به صرف يک فعل ترکي نيست، قادر به دريافت کدام نشانه‌ها و فاکتهاي زباني است؟ حالا بفرمائيد چنين شخصي چه صلاحتي براي محاسبه تعداد ترکان جهان و يا بدتر از آن، وضع نظريه جديدي در خصوص نحوه تکوين زبان ترکي در بين مسلمين دارد؟

مکانهائي که ايشان براي پياده کردن نظريه خود کانديد کرده و به زعم خود آنها را خالي از سکنه و گل گرفته شناسائي کرده بود، محل حضور تمدنهاي متعدد و بسيار پر مشغله از آب درآمده است. لذا ايشان فعلا جائي ندارد تا به رسم اجاره در اختيار يهوديان براي ملت سازي مصنوعي قرار دهد، اما چون ادعاي خود را منتشر کرده است، از اين به بعد بايد بار بي حاصل و طاقت فرساي آن را به دوش بکشد.

اين در شرائطي است که اگر ايشان مکان خالي از سکنه مورد نظر خود را يافته بود و تئوري خود را بنا کرده بود که گويا يهوديان با اسکان چند صد نفر يهودي منسوب به اسلاوهاي شرقي و تکثير تدريجي آنها موفق به ساختن دو ملت فارس و ترک در منطقه شده‌اند، با اين سوال عجيب مواجه بود که: پس قرابت زباني ترکي و فارسي  با يکديگر و با آن زبان مفروض يديش چه ميشود؟ آنگاه ايشان مجبور بود به کمک تئوري بافيهاي تخيلي بيشتري قرابت و شباهت زباني بين سه زبان غير شبيه و آشکارا ناخويشاوند را به خورد خوانندگان خود بدهد.

تکرار ميکنم که اين سخنان براي دفاع از زبان ترکي نيست. زبان ترکي همه انواع اتهامات عجيب و غريب و ايرادات بني اسرائيلي رنگارنگ را تا به حال تحمل کرده و، هر چند زخمي شده است، اما به برکت اصالت تاريخي و ارتباط ماهوي خود با آئين پرطراوت اسلام از نفس نيفتاده است. آنچه بايد نگرانش بود، خود ناصر پورپيرار و مجموعه دانش تاريخي است که به همت وي فراهم آمده است و اينک به دست خود وي به باد يغما سپرده شده است.

 

گروهي از هيتولوگهاي دانشگاه شيکاگو در بين مقامات ترکيه، از چپ به راست: کنعان ايپک کنسول ترکيه در شيکاگو، گيل ايشتاين، علي باباجان وزير خارجه ترکيه، تئو فان دن هوت و ديويد اشلون

 منابع مورد استفاده:
- دکتر جواد هيئت: سيری در تاريخ زبان و لهجه های ترکی
- دکتر محمد تقی زهتابی: تاريخ ديرين ترکان ايران (به زبان ترکی)
-
دائره المعارف ويکيپديا
- لغتنامه کثير اللسان Logos

 

در باره بنيان انديشی (۱۳): کدام حمله به کدام زبان؟

کدام حمله به کدام زبان؟

ديري است اين شبهه در ذهن جناب ناصر پورپيرار شکل گرفته است که گويا از حمله قريب‌الوقوع ايشان به تاريخ تکوين زبان ترکي و اصالت آن متوحش شده‌ايم و به اين سبب مشغول دفاع از زبان فارسي هستيم، زيرا گويا ميدانيم  که شمشير ايشان دولبه است و بي‌ترديد گلوي زبان ترکي را هم مثل گلوي زبان فارسي خواهد بريد و از اينرو (بازهم گويا) سخت به تکاپو افتاده‌ايم تا روياهاي قوم پرستانه ما را نقش بر آب نکنند.

حقيقت آن است که هدف من از ايجاد اين وبلاگ و نوشتن مقالاتي انتقادي در آن در رابطه با نظريه‌هاي تاريخي ناصر پورپيرار، اصلا جنبه دفاع از زبان ترکي را نداشت و ندارد، زيرا حمله‌اي را مشاهده نميکنم. نحوه حمله به يک زبان و تاريخ تکوين و اصالت آن خود شرائطي دارد که جناب پورپيرار، عليرغم داشتن دانش و فضيلت زياد در زمينه‌هاي مطالعاتي خود، به نحوي که خواهيم ديد، برخوردار از هيچ يک از آنها نيست. لذا نوشته‌هاي ايشان در رابطه با زبان ترکي و تاريخ تکوين آن در مجموع کوششي بي‌بهره است که هيچ شخصي را، اعم از قوم‌پرست يا شخص عادي، به هيچ وجه نگران و ناآرام نميکند. در واقع حمله به زبان ترکي که از ده‌ها سال پيش توسط باستان پرستان مهمل‌باف آغاز شده بود، و مجهز به بعضي سلاحهاي استدلالي ظاهري نيز بوده است، کاري از ميان نبرده و به علاوه موجب رسوائي حمله‌کنندگان نيز شده است، خب، حالا حمله آقاي پورپيرار با دست خالي و بدون پشتوانه علمي، براي ما کدام نگراني را ميتواند موجب شود؟ ايشان اگر حداقل آگاهي از اين زبان را داشتند، در توضيح کلمه «بتک» (bitik) در لغت جهانگيري که کلمه‌اي ترکي به معناي «نامه» و مخصوصا «کتاب» است (از مصدر بيتومک:نوشتن)، درمانده نميشدند و مولف آن را به خاطر درج آن کلمه مورد طعن و لعن قرار نميدادند.

مثلا از خويشتن مي پرسم اگر جهانگيري در برابر لغت بتک مي نويسد: «خط و کتابت و نامه را مي گويند»، نخست خود او اين لغت بتک و معناي تفسيري آن را از کجا برداشته و هنديان همين واژه را، بدون آگاهي از معناي آن، کجا و در چه روابطي آموخته، براي رفع چه نيازي نگهداشته، در کدام نوشتار هندي مصرف کرده، اصولا چه دليلي براي اثبات آشنايي مردم هند با زبان فارسي به دست است و سرانجام صاحبان چنين آشنايي احتمالي و ناچيزي با زبان فارسي، چه گونه از عهده ي مراجعه به فرهنگ جهانگيري برآمده و فرضا از ترکيب «اول مفتوح به ثاني زده و ثالث مضموم و واو معروف» چه درک مي کرده اند؟! (ناصر پورپيرار، مدخلي بر ايران شناسي بدون دروغ و بي نقاب، ۲۱۱)

کلمه «بيتيک» و فعل آن يعني «بيتومک» نزديک هزار سال پيش توسط محمود کاشغري در ديوان لغات الترک تشريح شده است و يک کتاب باستاني ترکي به نام «ايرک بيتيک» (کتاب فال) به خط اورخون از دوره پيش از اسلام باقي مانده است که توسط محققين متعدد مورد پزوهش قرار گرفته و حاوي اطلاعات باارزشي در خصوص ساختار گرامري و ترکيب کلمات ترکي باستاني است. خود من هم چندين سال است که به پژوهش اين کتاب مشغولم و اميدوارم محصول کار خود را در آينده‌اي نزديک در  سايت مطالعات زبان ترکي که توسط خودم اداره ميشود، ارائه نمايم. لازم به يادآوري است که کلمه «بطاقة» که امروزه در عربي به معناي «ورقه، کارت، جواز» و امثال آن مورد استعمال است (مثلا بطاقة سفر: جواز مسافرت يا پاسپورت)، از همين کلمه «بيتيک» اخذ شده و به احتمال قريب به يقين نظير صدها کله ترکي ديگر محصول تسلط عثماني بر کشورهاي اسلامي در سده‌هاي گذشته است. مي‌بينيم که حتي بحث راجع به زبان فارسي و عربي مستلزم آگاهي از زبان ترکي است، چه رسد به اين که انسان بخواهد راجع به زبان ترکي صحبت کند و آن هم در حدي که بخواهد تکليف آن را يکسره کند!

جناب پورپيرار بهتر از من واقفند که امروزه حتي صحبت کردن راجع به باکتريها نياز به پشتوانه علمي در زمينه ميکروبيولوژي دارد. کارل مارکس بهتر از هر کارشناس جهان سرمايه‌داري روزگار خودش از قوانين رشد سرمايه‌داري و بحرانهاي ادواري آن و نحوه کنترل اين بحرانها آگاهي داشت. در طول بيش از صد و پنجاه سال، کتاب کاپيتال مهمترين مرجع کارشناسان اقتصادي غرب براي کنترل بحرانهاي اقتصادي بوده است و حتي امروزه هيچ کارشناس اقتصادي در جهان بدون آشنائي کامل با نظريات وي قادر به کسب موفقيت در محيط شغلي خود نيست. امروزه ندانستن زبان انگليسي براي هيچ رئيس جمهوري عيب محسوب نميشود، حتي خيلي از روساي جمهوري عليرغم تسلط بر زبان انگليسي ممکن است در ديدارهاي رسمي از زبان مادري خود استفاده کنند. اما ندانستن زبان انگليسي مثلا براي راهنماي تور مسافرتي عيب بزرگي محسوب ميشود. آقاي پورپيرار نيز به خودي خود و به عنوان پژوهشگر بنيان‌انديش هيچ وظيفه‌اي براي دانستن زبان ترکي ندارند. اما در مقام حمله به تاريخ تکوين زبان ترکي قضيه فرق ميکند. حالا آقاي ناصر پورپيرار با کدام بضاعت علمي ميخواهند تکليف زبان ترکي را يکسره کنند؟

در واقع اظهارات اخير ناصر پورپيرار در خصوص زبان ترکي به تقويت موقعيت اين زبان و تحکيم علاقه من و ديگران به زبان مادري خود کمک شاياني کرد. ميدانيد چرا؟ وقتي مشاهده کرديم که شخصي مثل ناصر پورپيرار، که حقيقتا لرزه بر اندام باستان‌پرستان مهمل باف انداخته است، چنين تهي‌دست، چنين ناشيانه به مصاف زبان ترکي آمده است، و وقتي بر ما معلوم شد که تمام بضاعت او، ناصر پورپيرار، زير و روکننده تاريخ بين‌النهرين، در مقابله با زبان ترکي همان است که به صورت لفظي اعلام کند: «وجود ندارد»، خوب، حق داريم به زبان خود مباهات کنيم که به کمک اصالت بالقوه خود نه تنها در برابر حملات باستان‌پرستان مهمل‌باف مقاومت کرده است، بلکه تاريخ‌پزوهي با منزلت جناب پورپيرار نيز توانائي يک روياروئي منسجم و قابل اعتنا با آن را ندارد. پس ما ميتوانيم به رابطه سالم عاطفي با زبان مادري خود بي‌هيچ نگراني ادامه دهيم.

ايشان که براي رد قدمت تاريخي پاسارگاد تک- تک سنگها و چغندرهاي دشت مرغاب را مورد معاينه قرار داده و براي تحليل قدمت تاريخي و تحقيق در صحت و سقم ادعاهاي رايج در خصوص تخت جمشيد آن همه زحمت کشيده و علاوه بر ارائه چند صد صفحه مطلب تحليلي، مستندي را نيز تهيه و عرضه نموده‌است که براي ما نيز کاملا سودمند بود، در خصوص مثلا سنگ نوشته‌هاي اورخون- يئني‌سئي صرفا اعلام نموده‌است که: «وجود ندارد!». ايشان براي سوالات صعب جوابي سهل دارند و آن اين که «وجود ندارد!». ايشان بي آن که اطلاعاتي در حد نازل از زبان ترکي داشته باشند و بتوانند يک فعل ترکي را صرف کنند، سعي در اثبات اين نظريه دارند که گويا زبان ترکي دست‌پخت يهوديان است و اين زبان سازي در همين دو سه سده اخير روي داده است! حالا اگر هم مجبور باشند تاريخ زبان و فرهنگ ملتهائي گسترده در بخش بزرگي از آسيا و بخشي از اروپا با اختلاف ساعتي در حدود ۷ ساعت و با کثرت نفوسي  در حد ۳۰۰ ميليون نفر را ناديده بگيرند، از نظر خودشان بلامانع است! از همين صيغه است اصرار ايشان بر انکار امپراطوري عثماني، حتي اگر مجبور باشند بيزانس را در اعماق درياي مديترانه به حال خود رهاکنند تا به خودي خود بپوسد، تا ضرورتي براي سرنگوني قدرت آنها در سال ۱۴۵۳ در قسطنطنيه به دست ترکان بروز نکند. خب، کسي بگويد کدام حمله از طرف ايشان متوجه زبان ماست؟ ما حمله‌اي را مشاهده نميکنيم و دست به دفاعي هم نميزنيم، ولي در اين نوشته صرفا کوشش داريم در حد بضاعت خود به ايشان يادآوري کنيم که اگر قصد حمله داشته باشند، راههاي موثر آن کدام است و شيوه تدارک موثرتر آن چگونه است.

جالب است که ايشان پديده‌هائي نه چندان کوچک نظير امپراطوري عثماني را انکار ميکنند و سپس از ما توقع دارند که «آستين بالا بزنيم» و وجود آن را اثبات کنيم. روز ديگر وجود الفباي تاريخي اورخون را انکار ميکنند و باز هم از ما توقع ميدارند که به همان روش، وجود تاريخي آن را اثبات کنيم. ملاک اثبات هم البته آن است که شخص ايشان، که هيچگونه پيش زمينه علمي در زبان ترکي و شناخت مکتوبات تاريخي ترکي ندارند، بايد قانع شوند! به نظرم توقعات ايشان سنجيده نيست.

آمديم و ايشان همين فردا وجود منظومه شمسي را رد کرده و آن را نظريه‌اي ساخته و پرداخته «دانشگاههاي کنيسه و کليسا به سردمداري يهوديان» اعلام کردند و اين وظيفه را مثل هميشه بر دوش ما گذاشتند که «بفرمائيد، آستينها را بالا بزنيد و ثابت کنيد که منظومه شمسي وجود دارد، و اين کار را هم طوري انجام دهيد که شخص من پورپيرار قانع بشوم و قبول بکنم.» اين روش را در اصطلاح جوانان امروزي «روش سرِکاري» مينامند.

البته اگر ايشان بخواهند، ميتوانند آگاهيهاي لازم در رابطه با زبان ترکي را، ولو در مقياس حد اقل ، از طريق مطالعه به دست آورند، هرچند همين مقدار حد اقل نيز براي کسي که آگاهي‌اش در حد صفر است، و زبان  مادري‌اش هم ترکي نيست، ممکن است چندين سال طول بکشد! وانگهي، گيريم که کسب اطلاعات عمومي در باره زبان ترکي چه بسا چندان پرزحمت نبوده و نياز به زمان طولاني هم نداشته باشد. اما اطلاعات عمومي را کسي کسب ميکند که مثلا مايل است در کشورهاي ترک‌زبان به يک مسافرت توريستي برود و علاقه‌مند است با اهالي کوچه و خيابان صحبت کند و مثلا در رستوران به گارسون بگويد: «آقا، حساب، لطفا!». اما ايشان اطلاعات عمومي را (اگر تازه بخواهند کسب کنند) براي رد اصالت زبان ترکي و يکسره کردن تکليف آن لازم دارند، اين قضيه ديگري است.

از آنجا که به نظر خودشان با شمشير دولبه به مصاف قوم پرستي فارس و ترک هردو آمده‌اند، من نه به قصد دفاع از زبان مادري خود، بلکه براي اين که ضربات شمشيرشان حداقل کمي برنده‌تر بشود، تا ارزش نوعي جبهه‌گيري از طرف مدافعين زبان فارسي يا ترکي را داشته باشد، نکاتي را متذکر ميشوم.

اولا در ذهن ايشان ظاهرا هيچ تفاوتي بين هويت قومي و قوم پرستي افراطي وجود ندارد. ميدانيم که هر قومي در زندگي اجتماعي و شخصي خود از زبان مادري خود استفاده ميکند و با ترنم موسيقي بومي خود نشاط پيدا ميکند و بر اساس آداب و رسوم قومي خود ازدواج ميکند و با ديگران معاشرت انجام ميدهد. اما همه اينها از نظر ناصر پورپيرار قوم پرستي محسوب ميشود و ايشان هيچ جايگاهي براي وابستگيهاي سالم عاطفي به فرهنگ و زبان بومي قائل نيستند. از نظر ايشان تمام مادربزرگهاي ما و خاله سکينه‌ها و بي‌بي خديجه‌ها و کبري خانمها و تمام عموحيدرها و فاطمه عم قزيها همگي پان‌ترکيست بوده‌اند و هستند، زيرا علاقه عجيبي به استفاده از زبان مادري و رسوم آباء و اجدادي و موسيقي بومي و فولکلور محلي و از اين قبيل چيزهاي نژادپرستانه دارند! و ما نميدانيم در مدينه فاضله مورد نظر ايشان، ابناي وطن ما به چه زباني تحصيل خواهند کرد و روزنامه‌ها و رسانه‌هاي گروهي ما به چه زباني با مردم ايجاد ارتباط خواهند کرد. مادران به چه زباني به اطفال خود لالائي خواهند سرود و همسران و دلدادگان به چه زباني به همديگر زمزمه عشق و محبت خواهند کرد و در سر قبر مردگان خود به چه زباني زاري خواهيم کرد. بي ترديد آن همه کوشش هويت شکافانه ايشان بايد بتواند جواب قابل قبولي در اين زمينه‌ها ارائه دهد. پذيرفتني نيست که به يک نفر زن آذربايجاني بگوئيم فعلا بر سر مزار شوهر متوفي خود چيزهاي نژادپرستانه‌اي از قبيل:

آي عؤمرومون سؤنموش چيراغي، يات قادان آليم!

را به زبان نياور و منتظر بمان تا ناصر پورپيرار تکليف تو را در نحوه زاري کردن معين کند!

سخن بعدي اين که ايشان بايد براي اثبات اين که ترکي يا فارسي دست پخت يهوديان در دويست سيصد سال اخير است، بايد آماده پاسخگوئي به پرسشهاي عجيبي باشند: آيا هر دو زبان ترکي و فارسي، بي آنکه کمترين شباهت ساختاري و لغوي با يکديگر و با زبان موسوم به عبري داشته باشند، در اصل زبان مادري يهوديان بوده است، يا اين که آنان هر دو زبان را اختراع کرده‌اند!؟ آيا يهوديان چگونه توانسته‌اند در مدت دويست سيصد سال، بي آن که خود کشوري داشته باشند، در دوره توسعه استعمار بين‌المللي که  هر وجب از خاک کره زمين مخصوصا اراضي خالي از سکنه آن مورد توجه حريصانه استعمارگران بود، با خيال آسوده مشغول ساختن ملتي باشند که امروزه از چين تا بالکان و از سيبري تا هندوستان گسترش دارد؟

نکته ظريف ديگر اين که تعداد قابل توجهي از کلمات ترکي در ساير زبانهاي دنيا نظير روسي، ارمني، يوناني، عربي، چيني، فارسي، اردو، هندي، مجاري، و حتي ايتاليائي، انگليسي و فرانسه و غيره وجود دارد. تعداد کلمات دخيل ترکي در روسي به ۴۵۰۰ کلمه تخمين زده ميشود. از ديد ما وجود اين کلمات ناشي از همزيستي طولاني مدت اين ملتها در مجاورت ملتهاي ترک زبان و همچنين ناشي از وجود دولتهاي مقتدر ترک زبان مانند تيموريها، عثمانيها و غيره در منطقه بوده است. بسياري از کلمات ترکي دخيل در زبان عربي هم مربوط به دوره‌اي است که ما آن را عثماني ميشناسيم و معقتديم که در دوره مذکور، بيشتر کشورهاي عرب به قلمرو عثماني تعلق داشتند. اما چون تئوريهاي ما ورشکسته است، جناب پورپيرار بايد آماده پاسخگوئي در خصوص نحوه ورود اين همه کلمات ترکي به زبانهاي متعدد، بخصوص زبان عربي و روسي باشند.

نکته ظريف ديگر اين که زبان ترکي در گستره وسيع جغرافيائي خود به صورت مجموعه‌اي از زبانهاي هم‌خانواده با تفاوتهائي در تلفظ و بعضا ساختار دستوري وجود دارد که به نظر ما فقط ميتواند ناشي از تاريخ تکوين طولاني مدت اين زبان بوده باشد. في المثل در ايران، غير از تکلم ترکي آذربايجاني، تکلم ترکي ترکمني و ترکي خراسان و قشقائي و مانند آن وجود دارد. اين تنوع در مقياس آسيا به حدود ۳۰ گونه زبان ترکي ميرسد. اين غير از صدها لهجه محلي است که در بين ترک‌زبانان هر خطه‌‌اي رايج است. چند روز پيش راننده فارسي‌زبان تاکسي از لهجه تکلم فارسي من تشخيص داد که من ترک تبريز هستم و باعث تعجب بي‌حد من شد! تازه اين در شرائطي است که لهجه محلات مختلف تبريز جداگانه براي ما قابل تشخيص است. براي آگاهي از ويژگيهاي صوتي و دستوري زبانهاي متعدد ترکي ميتوان به کتاب «سيري در تاريخ زبان و لهجه‌هاي ترکي» اثر دکتر جواد هيئت مراجعه کرد. اما چون آراء ما قوم‌پرستانه است، شايد ناصر پورپيرار بتواند با استناد به آن نظريه معروف و عجيب خود مبني بر اين که لهجه‌ها فقط محصول برخورد زبانهاي متعدد است(!)، برما روشن کند که اين اختلاف لهجه‌هاي بيشمار ترکي چگونه در جريان ملت‌سازي يهوديان در زماني در حد دويست سيصد سال در سرزميني خالي از سکنه پديد آمده است؟

سخن بعدي اين که اگر (به فرض) ثابت شد که زبان فارسي يا ترکي دست‌پخت يهوديان در دويست سيصد سال اخير است، چه برهاني وجود دارد که بايد آنها را دور بريزيم؟ ما حتي نميتوانيم خود زبان عبري را دور بريزيم و اگر به فرض محال، خود يهوديها هم بخواهند آن را دور بريزند، ما نميتوانيم چنين اجازه‌اي به آنها بدهيم. جهالت است اگر بينديشيم که زبان عبري به خاطر جنايات صهيونيستها و زبان آلماني به خاطر جنايات نازيها و يا زبان فارسي به خاطر نژاد پرستي پهلويها بايد به اعدام محکوم شود. مگر به زبان عربي نميتوان کفر گفت و به مردم ظلم کرد و حقيقت را پايمال کرد؟

نکته بعدي اين که، در حاليکه قرآن وجود شعوب و السنة گوناگون را به رسميت ميشناسد و آن را آيتي از آيات الهي ميداند، معلوم نيست چرا ديدگاه ناصر پورپيرار با ديدگاه خداوند متعال متفاوت است؟

يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُم مِّن ذَكَرٍ وَأُنثَى وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ. اي انسانها، ما شمارا از نر و ماده آفريديم و شمارا به شکل ملتها و قبائل قرار داديم تا همديگر را بشناسيد. بدرستيکه گرامي‌ترين شما نزد خداوند متقي‌ترين شماست. (الحجرات:۱۳)

وَمِنْ آيَاتِهِ خَلْقُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلَافُ أَلْسِنَتِكُمْ وَأَلْوَانِكُمْ إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَاتٍ لِّلْعَالِمِينَ. و از آيات اوست آفرينش آسمانها و زمين و تفاوت زبانهاي شما و رنگهاي شما، بدرستيکه در آن نشانه‌هاي قدرت خداوندي براي جهانيان نهفته است. (الروم:۲۲)

ناصر پورپيرار که آن همه اظهار اخلاص به قرآن و شريعت اسلام ميکند، بايد آماده پاسخگوئي به اين سوال باشد که در اين تفاوت ديدگاه بين ناصر پورپيرار و خداوند متعال، (نعوذ بالله) کدام يک بر حق است!

از طرف ديگر چون هنوز دعوت به اسلام خاتمه نيافته است و ما مسلمين داعيه آن را داريم که اين مکتب يک مکتب انسان‌ساز جهاني است، بر اساس ضوابط ناصر پورپيرار، مللي را که به اسلام دعوت ميکنيم، اگر دعوت مارا پذيرفتند، بايستي علاوه بر اجبار به ختنه کردن، زبان مادري خود را نيز انکار کنند و همه در زندگي شخصي و اجتماعي متکلم به يک زبان باشند که هنوز نميدانيم کدام زبان است؟

خوب، به اصل موضوع برميگرديم. اگر من براي دفاع از زبان ترکي به ميدان نيامده‌ام، اصلا براي چه آمده‌ام؟ حتي اگر قدري تعجب برانگيز هم باشد، بايد بگويم که من براي دفاع از ناصر پورپيرار به ميدان آمده‌ام که دست‌آوردهاي علمي خود در زمينه تاريخ باستاني بين‌النهرين را ناشيانه آتش ميزند. وي دچار نوعي بحران است و به دست‌آوردهاي علمي خود حمله ميکند. وي يک سلسله بررسيهاي اساسي در زمينه تاريخ بين‌النهرين و به تبع آن تاريخ ايران پيش از اسلام و بعد از اسلام انجام داد و به موفقيتهاي بزرگي دست يافت، اما اينک به جاي بهره‌برداري موثر علمي از نتيجه تتبعات خود وارد بيراهه شده است. وي که به حق، شعوبيه و قوم‌پرستي  را آفت فرهنگ اسلامي ما تشخيص داده بود، اينک هر نوع فرهنگ قومي را خرافات ميشناسد و البته در آينده‌اي نزديک مجبور خواهد شد خود قوم را هم همراه فرهنگ قومي‌اش از ميان بردارد. در اثر سرگشتگي بين تئوريهاي متعدد خود که آنهارا ناشيانه به اطراف نظريه قتل عام پوريم و طوفان نوح تنيده است، تا سرزمينهاي بي‌پايان خالي از سکنه‌اي را به دست آورد و يهوديان را در آنجا مشغول ملت سازي خونسردانه در دوره پر همهمه استعمار معرفي کند، بي آن که به ما توضيح دهد که چه سودي از اين ملت سازي عجيب و غريب نصيب يهودياني ميشد که خود فاقد کشور بودند، اينک نظريات سالم خود را به دست خود گرفتار صدها معماي بي‌پاسخ نموده و براي پاسخ سازي، هر روز تئوري نامقبولتري را کوک ميکند. اگر هم نتيجه مطالعات چندين هزار صفحه‌اي وي آن باشد که صدام را يک قهرمان مبارزه با استعمار و عقب‌مانده‌هاي طالبان را به عنوان مجاهدين اسلام بشناساند، خود هيچ دغدغه‌اي ندارد، و اگر جوانان ما را در برابر کوهي از تحقير و سرزنش باستان‌پرستان مهمل‌باف، بي سلاح و بي دفاع رهاکند، عذاب وجداني احساس نميکند. آنچه از نظر او اهميت دارد، آن است که ديوار چين حتما بايد جاده ديده شود، تا تکليف چنگيزخان مغول يکسره شود و امپراطوري عثماني بايد با هزاران قصر و قلعه و پل و حمام و دروازه و نمودهاي مادي فراوان ديگر از حوزه ديد او ناپديد شود تا بر تئوريهاي وي در زمينه ملت‌سازي يهوديان خدشه‌اي وارد نشود. اين ما هستيم که بايد آثار معماري عثماني را به او نشان دهيم، ولي نميدانيم حمام عثماني را چگونه بايد به شخصي نشان دهيم که ديوار چين را جاده و قلاع نظامي را محل سکونت اوليه پوريم زدگان متوحش شناسائي ميکند!

اي کاش پورپيرار به جاي ورود به اين وادي‌هاي ناشناس و خارج از تخصص، و به هم بافتن اين همه نظريه نامنسجم و دامن زدن به اين همه معماي بي‌جواب در همان حوزه افشاگري شعوبيه و مبارزه با باستان‌پرستي خرافي آن به کوششهاي علمي خود ادامه ميداد و چراغ معرفتي را که برافروخته بود، روشن نگاه ميداشت تا مجبور نباشد خود و خوانندگان آثارش را در واديهاي ناآشنا بي‌سلاح و بي‌توشه رها کند. اين همه نوشتم تا تأکيد کنم که پورپيرار فقط در يک زمينه درخشيده بود و آن هم مصاف با باستان‌پرستان مهمل‌باف بود. أليس هذا هو الطريق الوحيد للدفاع عن ناصر بوربيرار؟

اينک نه به قصد اثبات وجود امپراطوري عثماني، بلکه براي آن که بحث ما از حالت خشک بيرون بيايد، تصاويري از يکي از قلاع دوره عثماني را که نگارنده در ديدار اخير خود از شهر چشمه در ترکيه تهيه نموده است، به خوانندگان گرامي تقديم ميدارد. تحکيم سلطه عثمانيها بر اين شهر از سال ۱۵۶۶ آغاز شده است. قلعه در طول نبرد روسيه با عثماني در سال ۱۷۷۰ مورد استفاده نيروهاي عثماني بود که فرماندهي آن را غازي حسن پاشا جزائري بر عهده داشت در همين نبردها ناوگان عثماني منهدم و غازي حسن پاشا کشته شد. مجسمه‌اي از اين رهبر نظامي در مقابل قلعه چشمه نصب شده است.

منظره عمومي قلعه نظامي شهر چشمه در نزديکي شهر ازمير، مشرف به درياي اژه، متعلق به دوره عثماني، که فرصت ديدار از آن اخيرا براي نگارنده ميسر شد.

 

منظره‌ ديگري از قلعه نظامي شهر چشمه

 

منظره درياي اژه از درون قلعه چشمه، که موقعيت دفاعي آن را نشان ميدهد.

 

يکي از سلاحهاي سنگين متعلق به دوره عثماني که در قلعه چشمه به نمايش گذاشته شده است.

در باره بنيان انديشي (۱۲): در دفاع از يک دائرة المعارف

در دفاع از يک دائرة المعارف

در يکي از يادداشتهاي اخير ناصر پورپيرار در خصوص تاريخ تکوين خط عربي با اطلاعات زير مواجه ميشويم که گويا از دائرة المعارف ويکيپديا اخذ شده است:

«معلوم نيست زبان فارسي از چه هنگام بدين خط نوشته شد؛ قديم‌ترين نوشته‌هايي که به زبان فارسي نو يا گويش‌هاي بسيار نزديک به آن وجود دارند به خطي غير از خط فارسي‌ است... ايرانيان مسلمان نظير يزيد فارسي تلاش کردند شيوه نوشتن قرآن را که به خط نبطي بود و در آن ابهامات زيادي بود را بهبود بخشند. در خط سرياني حروف بدون نقطه نوشته مي‌شدند و مصوت‌هاي کوتاه و برخي مصوت‌هاي بلند مانند «ا» نوشته نمي‌شد. از آن رو که قرآن به زبان عربي بود، عرب‌ها در خواندن آن مشکلي نداشتند، ولي ايرانيان نمي‌توانستند آن را بخوانند. بنابراين ايرانيان با ذوق و سليقه خود و با نيم نگاهي به خط پهلوي و خط اوستايي، خط نوشتاري قرآن را تکامل بخشيدند و آن‌چه را امروزه به ناحق خط عربي مي‌نامند را پديد آوردند. بيشتر افراد گمان مي‌کنند که ايرانيان خط کنوني خود را از عرب‌ها وام گرفته‌اند، حال آنکه اين خط، خطي است که خود در شکل گيري آن سهم عمده‌اي داشته‌اند. ايرانيان بر اساس نيازهاي زباني خود الفباي فارسي را پديد آوردند. از سده سوم هجري به علت رواج نامه نگاري‌هاي ديواني، کم کم خط‌هاي مانوي و پهلوي، جاي خود را به الفباي فارسي دادند. الفباي ايراني در آغاز به صورت ابجد مردف بوده‌است و خط لاتين هم که ماخوذ از خطوط کهن ايراني است، هنوز بر همان رديف «ابجد» و «هوز» استوار است. تغيير شکل الفباي ايراني به صورت کنوني، پس از اسلام روي داد و آن چنين بود که شعوبيه ايراني براي تسهيل در فراگيري الفبا، کوشيدند و حروف همسان را از نظر صورت و رديف صوتي در کنار هم قرار دادند تـا براي نوآموزان، فراگيري آن آسان باشد و نامش را الفباي «پيرآموز» گذاشتند. اعراب خط نداشته‌اند و خطي که از «‍حمير» و «انبار» به عربستان رفته و در زمان ظهور اسلام نشر يافته‌است، خط عربي نيست بلکه زبان عربي به اين خط نوشته مي‌شده‌است. و چون آثار مخطوط در قرون اوليه اسلامي و پس از آن، به زبان عربي نوشته مي‌شد، خطي که بـا آن، زبان عربي ثبت مي‌گرديد، به نام خط عربي مشهور گرديد. خطي که امروز زبان فارسي با آن نوشته مي‌شود و يا در هند و پاکستان متداول و مرسوم است و در سابق در کشور عثماني نيز رواج داشته‌است، خط عربي نيست؛ بلکه اين خط که از «انبار» به نجد عربستان رفته يکي از خطوط متداول ايراني بوده که بـا تحولاتي براي نوشتن زبان عربي به کار برده اند... (ناصر پورپيرار: ايران شناسي بدون دروغ، مقاله ۲۱۵)

ناصر پورپيرار به حق از اين نوشته به خشم آمده سپس بر اساس اين اطلاعات واقعا مهمل که از ويکيپدياي فارسي اخذ شده است، چنين حمله‌اي را عليه دائره‌المعارف ويکيپديا به طور کلي آغاز ميکند:

اين نوشته‌هاي گنديده را، که با ايجاد ازدحام و اغتشاش قصد پوشاندن اين واقعيت را دارد که زبان فارسي موجود، تا همين اواخر، مورد استفاده کلني هاي يهود در منطقه بوده، از دائرة المعارف به واقع بي ارزش و عاميانه ي ويکي پديا برداشته‌ام. اينک بايد بر احوال خويش زارانه بگرييم که منبع آگاهي هاي جوانان ما، از شدت فقر و بي کارگي روشن فکر خودي، به چنين کثافت نامه‌هايي منتقل شده... (همان)

اول ببينيم ناصر پورپيرار دليل کافي براي ارزيابي دائرة‌المعارف ويکيپديا به عنوان «نوشته‌هاي گنديده»، کثافت‌نامه»، «دائرة المعارف به واقع بي ارزش و عاميانه‌ي ويکي پديا» و امثال اين عناوين را دارد يا خير. پيشاپيش براي رفع هر نوع سوء تفاهم احتمالي که امري رايج است، تأکيد ميکنم که بنده مدعي بي‌عيب بودن و بي‌غرض بودن اين دائرة‌المعارف نيستم، اما مايلم بدانم، آيا فاجعه در حدي است که نويسنده‌ مجبور به استفاده از چنان عباراتي شده باشد؟ اين که ناصر پورپيرار منتقدين و مخالفين خود را با دشنام و ناسزا مورد خطاب قرار ميدهد، البته در جاي خود قابل انتقاد است، اما به بحث جاري ما مربوط نيست. معيار تشخيص حقيقت از ديد ما آن نيست که با چه الفاظي بيان شده است. همچنين موضعگيري شخص من نسبت به ايشان تابع اين قضيه نيست که آيا ايشان نوشته‌هاي مرا با الفاظي چون مهمل، ابلهانه، دلقکانه و يا الفاظي مشابه توصيف کرده است يا از آنها با عبارات تمجيد آميز نام برده است. اگر معيار تشخيص حقيقت چيزهائي از اين قبيل باشد، به معني ضلالت محض است.

در رابطه با نوشته اخير ايشان، نخستين چيزي که ذهن مارا مشغول ميکند، اين است که ايشان تقريبا هميشه از نسخه فارسي ويکيپديا استفاده ميکنند که معمولا چند باستان‌پرست مهمل‌باف ايراني در آنجا به انشانويسي خوش‌خيالانه مشغولند. ميدانيم که ويکيپديا يک دانش‌نامه آزاد است که هرکس ميتواند در تدوين آن سهمي ادا کند و به نظر ما مديريت اين دانشنامه (هر ماهيتي که براي آن تعريف کنيم) در مجموع توانسته‌است اطلاعات گسترده و در اکثر موارد نسبتا دقيقي را پيرامون ميليونها موضوع گردآوري کند. ليکن اعتبار اصلي دائرةالمعارف ويکيپديا متکي به نسخه انگليسي و تاحدودي هم نسخه‌هاي آلماني و فرانسه آن است که بنده شخصا استفاده‌هاي گسترده‌اي از نسخه انگليسي آن نموده‌ام. اما اي‌کاش ناصر پورپيرار رمز اين مسأله را برما ميگشود که چرا اصرار بر استفاده از نسخه فارسي ويکيپديا دارد که در واقع فاقد ارزش علمي است؟ سپس حيرانيم که چرا پورپيرار بر اساس نوشته‌هاي مهمل نسخه فارسي ويکيپديا، کل آن دانش‌نامه را به عنوان «کثافت‌نامه» و «نوشته‌هاي گنديده» و امثال آن مورد شتم قرار ميدهد؟ آيا ايشان در خصوص کتابهاي ديگري هم که تاکنون نقد نموده‌است، بر همين منوال عمل نموده‌است؟ همه خوانندگان پورپيرار يک يک کتابهاي مورد تحليل وي را شخصا مورد معاينه و ارزيابي قرار نميدهند و صرفا بر ارزيابيهاي وي اعتماد ميکنند، که ضريب اعتماد آن در حال حاضر به شدت کاهش يافته است. براي اثبات اين موضوع از خوانندگان ايشان ميخواهم در مروري کوتاه بر نسخه انگليسي ويکيپديا در مدخل «تکوين خط عربي» با من همراه باشند:

گذشته خط عربي را ميتوان با خط نبطي مربوط کرد که براي کتابت لهجه نبطي زبان آرامي مورد استفاده قرار ميگرفت. قديمي‌ترين متن شناخته شده مکتوب به خط عربي کتابتي است مربوط به اواخر قرن چهارم ميلادي که در جبل رَمّ واقع در پنجاه کيلومتري عقبه مشاهده شده است. اما قديمي‌ترين متن تاريخدار مکتوب به خط عربي کتابتي مثلثي شکل است که در منطقه زَبَد در سوريه مشاهده شده و مربوط به سال ۵۱۲ ميلادي است. ليکن تعداد مکتوبات اندک و بعد مسافت آنها از هم زياد است. تنها پنج نوشته مطمئن مربوط به دوره پيش از اسلام موجود است، هرچند ممکن است بعضي مکتوبات ديگر نيز مربوط به دوره پيش از اسلام باشند.

قرار دادن نقطه در بالا يا پائين حروف براي ايجاد تغييرات صوتي در دوره‌هاي بعدي متداول شد قديمي‌ترين سند مکتوب از اين نوع که ضمنا قديمي‌ترين اثر نوشته شده بر پاپيروس به زبان عربي است، مربوط به سال ۶۴۳ ميلادي (۲۲ هجري) است که از هراکلئوپوليس در مصر به دست آمده است. اين متن متني دوزبانه به يوناني و عربي است و در واقع رسيد پرداخت ماليات است. اين متن هم داراي تاريخ اسلامي و هم تاريخ قبطي است و مرجع مناسبي براي اثبات دقيق سال هجرت به شمار ميرود. در متن يوناني آن از اعراب به عنوان «ماگاريتا» نام برده شده است که ممکن است محرف کلمه عربي «مهاجر» باشد. در متن يوناني همچنين از اعراب به عنوان «ساراکن»ها نام برده شده است. اين متن هم اکنون در مجموعه متون پاپيروسي در وين نگهداري ميشود. متن عربي با املاي امروزي چنين است: «بسم الله الرحمن الرحيم، هذا ما اخذ عبد الله ابن جبر واصحبه من الجزر من اهنس من خليفة تدراق ابن ابو قير الاصغر ومن خليفة اصطفر ابن ابو قير الاكبر خمسين شاة من الجزر وخمس عشرة شاة اخرى اجزرها صحاب سفنه وكتئبه وثقلاءه في شهر جمدى الاولى من سنة اثنين وعشرين وكتبه ابن حديدو» .بسم الله الرحمن الرحيم، اين است آنچه عبدالله ابن جبر و ياران او دريافت نمودند در هراکلئوپوليس (اهنس) به صورت گوسفند گوشتي از نماينده تئودوراکيوس (تدراق) پسر کوچک ابو قير و از نماينده کريستوفوروس (اصطفر) پسر ارشد ابوقير ، ۵۰ گوسفند گوشتي و ۱۵گوسفند ديگر، بمنظور ذبح توسط خدمه سفينه او و سوارکاران و پياده‌هاي زرهي او، در ماه جمادي الاولي در سال ۲۲،کاتب: ابن حديدو. (ويکيپدياي انگليسي، قديمي‌ترين نوشته باقيمانده به زبان عربي روي پاپيروس)

ما نمونه تصويري از اين قديمي‌ترين اثر مکتوب عربي روي پاپيروس را پيدا نکرديم و به همين سبب آن را نيازمند بررسي بيشتر ميدانيم. اما در ادامه مرور خود بر تاريخ تکوين خط عربي از ويکيپديا چنين ميخوانيم:

تاريخ خط عربي نشان ميدهد که اين خط از زمان پيدايش همواره در حال تغيير بوده است. تصور ميشود که خط عربي شکلي متغير از خط نبطي (يا شايد سرياني) از خط اصلي آرامي است و الفباي آرامي خود از الفباي فنيقي مشتق شده که ضمنا خط عبري و خط يوناني نيز از مشتقات آن است، از اينرو خط کيريليک و خط رومي را نيز ميتوان مشتق از خط فنيقي دانست. (ويکيپدياي انگليسي، تکوين خط عربي در دوره پيش از اسلام)

 جدول مقایسه

جدول مقايسه حروف آرامي، نبطي، عربي و سرياني و معادل لاتين آنها

 تکميل پروسه علامت‌گذاري بر حروف تا مدتها بعد طول کشيده و متون پر اهميتي مثل قرآن عمدتا از طريق «ازبر کردن» حفظ شده‌اند. دو دوره‌هاي بعدي، يعني در حدود نيمه دوم قرن هفتم ميلادي حرکه و همزه نيز به مجموعه نشانه‌هاي کتابت اضافه شد. اين کار به کمک نقطه‌هاي قرمز رنگي صورت ميگرفت و گفته ميشود که بنيانگذار آن يکي از امراي بني اميه موسوم به حجاج ابن يوسف بود. اما اين سيستم نوشتاري بسيار وقت‌گير و ناکارآمد بود و به فاصله حدود ۱۰۰ سال روش نوين کتابت عربي جايگزين آن گرديد. اين نظام نوشتاري در سال ۷۸۶ ميلادي توسط خليل ابن احمد الفراهيدي (۷۹۱- ۷۱۸) تکميل گرديد که مولد وي در کشور امروزي عمان واقع است. مهمترين اثر وي عبارت است از «کتاب العين» که در واقع نخستين لغتنامه زبان عربي است. اين کتاب همچنين حاوي اطلاعات جامعي در خصوص حرکه و عروض در شعر عربي است. وي بعدها به بصره مهاجرت کرد و در واصله بين سالهاي ۷۷۷ تا ۷۹۱ ميلادي در آنجا وفات يافت. سيبويه و الأصمعي جزو شاگردان وي بودند. کتاب العين در دوره جديد با ويرايش دکتر مهدي المخزومي و دکتر ابراهيم السامرائي در مطبعه الهلال در هشت مجلد چاپ شده است، هر چند در خصوص مطابقت کامل نسخه چاپي با نسخه اصلي ترديدهائي وجود دارد. خليل ابن احمد همچنين به جمع‌آوري ۱۵ وزن از اوزان عروض همت گماشته و ضمن مقايسه آنها با قرآن به اين نتيجه رسيد که هيچ تطابقي بين آنها وجود ندارد. (ويکيپدياي انگليسي، مدخل تاريخ کتابت عربي)

حوزه کاربرد خط عربي در جهان

رنگ سبز تيره نشانگر مناطقي است که خط کتابت انحصارا عربي است و رنگ سبز کمرنگ نشانگر مناطقي است که کتابت عربي در کنار کتابتهاي ديگر رايج است.

 ويکيپدياي انگليسي در خصوص تاريخ تدوين نحو عربي چنين مي‌نگارد:

عبد الله بن أبي اسحاق الحضرمي (متوفي به سال ۱۱۷ هجري) دانشمند نحو شناس عرب به عنوان اولين شارح قوانين نحوي زبان عربي شناخته شده است. او اطلاعات نحوي زيادي را بر اساس زبان اعراب بدوي جمع آوري کرد، زيرا زبان آنها از درجه خلوص زيادي برخوردار بود. عيسي ابن عمر الثقفي (متوفي به سال ۱۴۹ هجري) و ابو عمرو ابن العلي (متوفي به سال ۱۵۴ هجري) دو تن از شاگردان وي بودند. به نظر ميرسد که سبک الثقفي در نحو سبکي تجويزی (وضع قوانين نحوي بر زبان) و روش العلي بيشتر تشريحي (تشريح قوانين نحوي حاکم بر زبان) است. اختلاف سبک آنها بعدها منجر به پيدايش سبکهاي جداگانه نحوي موسوم به مکتب کوفي و مکتب بصري گرديده است. (ويکيپدياي انگليسي، مدخل ابن ابي اسحاق)

 در اينجا بدنيست نظري هم به تعابير دائرة‌المعارف ويکيپدياي انگليسي از خط نوشتاري فارسي بيفکنيم که در مدخلي با عنوان «خط فارسي- عربي» مذکور است:

خط فارسي- عربي خطي است مبتني بر الفباي عربي که بدوا صرفا براي نوشتن زبان عربي مورد استعمال بود. آنگاه تغييراتي در خط عربي اعمال کردند تا توانائي انعکاس اصوات فارسي را داشته باشد... خط فارسي- عربي به علاوه ضمن اعمال تغييرات جزئي براي نوشتن زبانهاي ديگري نظير اردو، سارائيکي، کردي، لري، ترکي عثماني، بلوچي، پنجابي، شاهمختي، تاتاري و آذري و غيره مورد استفاده قرار ميگيرد. (ويکيپدياي انگليسي، مدخل خط عربي- فارسي)

امروزه زبانهاي متعددي در جهان به خط عربي نوشته ميشود که تعداد آنها بسيار زياد است. در اينجا باز هم به کمک ويکيپدياي انگليسي با يکي از جالب‌ترين نمونه‌هاي کتابت يک زبان بيگانه به خط عربي آشنا ميشويم که مربوط به کتابت لهجه‌اي از زبان چيني به خط عربي است.

«خيائو ارجينگ» يا «جيائوارجينگ» (چيني ساده‌شده) عبارت از شيوه کتابت گروهي از زبانهاي چيني مانند ماندارين به خط عربي است. اين کتابت مورد استفاده بسياري از اقوام مسلمان ساکن چين قرار ميگيرد، از جمله قوم هوئي، دونگ‌ژيانگ و سالار باضافه مهاجرين آسيائي سابق موسوم به دونگان. شيوه نگارش جيائو‌ارجينگ به خط عربي و از راست به چپ و شبيه نگارش امروزي اويغورهاي چين است که ضمن استفاده از کتابت عربي، کليه مصوتها را با حرف مينويسند. اين روش برخلاف روشي است که در نگارش زبانهاي ديگر مانند عربي، فارسي، اردو و غيره رايج است که در آنها اصرار بر ننوشتن مصوتهاست. علت تأکيد بر نگارش مصوتها با حروف به اهميت مصوتها در ساختار هجاهاي چيني مربوط ميشود. (دائرة‌المعارف ويکيپدياي انگليسي، ماده Xiao'erjing)

صفحه اي از يک رساله حقوقي به زبان عربي همراه با ترجمه آن به زبان چيني (با حروف عربي) که در سال ۱۸۹۹ در تاشکند منتشر شده است.

 در حال حاضر قديمي‌ترين متني که به کتابت جيائو‌ارجينگ شناخته شده است،  عبارت است از سنگ نوشته‌اي ايستاده در صحن مسجد داخوئه جين‌جيانگ که بر روي آن علاوه بر آياتي از قرآن به عربي، اسامي نگارندگان متن نيز ذکر گرديده و تاريخ ۷۴۰ هجري را نشان ميدهد.

پديده جيائو‌ارجينگ (نگارش زبان چيني به خط عربي) آئينه عبرت ديگري براي کساني است که شبهاتي در خصوص منشأ زبان فارسي يا ترکي يا هر زبان ديگري دارند. قبلا نشان داده‌ايم که اگر بنا باشد اين نوع شواهد (نگارش يک زبان به خط قومي ديگر) را دليلي بر زايش آن زبان از ميان آن قوم بيگانه بدانيم، ضرورتا بايد بسياري از زبانهاي جهاني نظير اسپانيولي، آلماني، فرانسه، و غيره را دست‌پخت يهوديان بشناسيم. زبان جيائو‌ارجينگ پديده ديگري در چهارچوب همين مقال است، که اميد است اذهان حقيقت پژوه عنايت کافي و وافي بدان بنمايند.

 

برشي از صفحه يک لغتنامه چيني با خط عربي که در اوائل حکومت جمهوري خلق چين منتشر شده است.

 در ويکيپدياي انگليسي با درياي بيکراني از اطلاعات در باره تاريخ زبان عربي و کتابت آن و تاريخ عرب پيش از اسلام و تاريخ قرآن مواجه هستيم و من به چنان نوشته‌اي برنخوردم که گويا ايرانيان خط عربي را ابداع کرده و به صورت موهبتي از فرهنگ درخشان پيش از اسلام خود به قوم بي‌فرهنگ و بي‌ کتابت عرب بخشيده باشند و حيرانم که ناصر پورپيرار در اين درياي بيکران اطلاعات علمي چگونه آن مردابهاي متعفن را پيدا ميکند و فحاشي و نفرين‌باران مخصوص خود را آغاز ميکند و بدتر از همه آن که خواننده را نيز نسبت به يک دائرةالمعارف پويا و پيشرو بدبين و او را از مطالعه مأيوس و رواج بيسوادي عمومي را تشويق ميکند. ويکيپدياي انگليسي در عصر اينترنت مثل يک کتابخانه کامل در فاصله يک ثانيه‌اي هر خواننده‌اي قرار دارد و خواننده ميتواند ضمن دقت و وسواس در مضمون مطالب که ضرورت هر مطالعه‌اي از جمله مطالعه آثار ناصر پورپيرار است، چيزهاي بسيار زيادي از آن بياموزد و به اسنادي دسترسي پيدا کند که تا چند سال پيش حتي پژوهشگران حرفه‌اي نيز از آن محروم بودند.

من در طول مطالعه محدودي که در رابطه با تاريخ خط عربي در ويکيپدياي انگليسي براي استفاده در اين نوشته انجام دادم، ضمنا به دريائي از اطلاعات علمي به صورت کتبي و تصويري در رابطه با تمدنهاي باستاني حوزه عربستان برخوردم که بسيار حيرت انگيز و آموزنده بود، که به علت ضيق وقت تعمق بيشتر روي آن را به فرصت ديگري موکول کردم. اينک با استناد به ويکيپدياي انگليسي نمونه‌هاي چندي را ارائه ميدهيم که مارا با نمونه‌هائي از کتابت عربي در سده‌هاي مختلف و سير تکوين آن آشنا ميکند. هرچند ممکن است اين اطلاعات از دقت کامل برخوردار نباشند، اما خواننده ضمن وسواس علمي و دقت در مضمون مقالات گسترده اين دائرة‌المعارف ميتواند و بايد به مطالعه بپردازد. در واقع اگر منتظر ظهور يک اثر مطلقا بي‌عيب براي آغاز مطالعه باشيم، تا پايان عمر بايد در يک انتظار جاهلانه به سر ببريم.

نمونه‌اي از خط عربي از قرن سوم تا چهارم هجري.  که از متون قديمي قرآن به خط کوفي اخذ شده است. نمونه ۱ (اوائل قرن سوم هجري) فاقد نقطه و حرکه، نمونه‌هاي ۲ و ۳ و ۴ اضافه شدن تدريجي نقطه و حرکه را نشان ميدهد. «حرکه» و «اعراب» همواره به يک مفهوم نيست. حرکه نماينده يک نوع مصوت است. اعراب علاوه بر اين که مثل حرکه ارزش صوتي خاصي را دارا هستند، وظيفه نحوي نيز بر عهده دارند.

 قرآن قرن اول

صفحه‌اي از قرآن منسوب به قرن اول هجري با خط موسوم به «خط مايلي»، داراي نقطه‌گذاري ولي فاقد حرکات.

 

قرآن قرن دوم 

صفحه‌اي از قرآن منسوب به قرن دوم هجري به خط کوفي بر روي پوست

 

نسخه خطي قرآن به خط کوفي منسوب به قرن سوم هجري بر روي پوست

 

قديمي‌ترين قرآن کامل و تاريخدار به خط کوفي مربوط به سال ۳۹۳ هجري، موزه طارق رجب، کويت

 

نسخه خطي قرآن به خط ياقوتي داراي تاريخ ۶۸۱ هجري به خط خطاط مشهور ياقوت المستعصمي (متوفي به سال ۷۹۷ هجري)، موزه طارق رجب، کويت

 

قرآن باقيمانده از قرون اوليه هجري موجود در يکي از مساجد تاشکند، که ادعا ميشود به دستور عثمان گردآوري و تحرير شده است، ليکن بعضي متخصصين اين ادعا را مورد ترديد قرار داده‌اند.

 

 

نسخه‌اي از قرآن منسوب به شمال آفريقا باقيمانده از قرن ۱۱ ميلادي، موزه بريتانيا

 

 

نسخه‌اي از قرآن تحرير اندلس منسوب به قرن دوازده ميلادي

 ما هم تأکيد داريم که متن هر نوشته علمي- تاريخي را بايد با موشکافي زياد تحليل کرد و در پذيرش يا رد مضمون مقالات بايد وسواس به خرج داد، کما اين که چنين وسواسي در خصوص نوشته‌هاي ناصر پورپيرار را حتي ضرورتر ميدانيم. اما هرچه بر ذهن خود فشار مي‌آوريم، رمز اين نکته را نميتوانيم بگشائيم که چرا ناصر پورپيرار اصرار بر استفاده از متن باسمه‌اي ويکيپدياي فارسي را دارد و از مراجعه به متن انگليسي آن که از وجهه علمي يک انسيکلوپدي جهاني (با تمام ايرادات متصوره) برخوردار است، پرهيز ميکند. آيا او ميخواهد با اين کار ويکيپديا را در حد همان ويکيپدياي عاري از محتواي فارسي معرفي کند که چند نفر باستان پرست بيکار در آن انشاهاي بچه‌گانه مينويسند؟ او چه نفعي در اين کار دارد؟ اگر به هر دليل، ناصر پورپيرار ويکيپديا را به اين شکل مغرضانه معرفي ميکند، آيا در کتابهاي ديگري که معرفي کرده و مورد لعن و طعن قرار داده، نيز از همين روش آشکارا مغرضانه استفاده کرده است؟ البته من تهمت نميزنم و کتابهائي را که وي مبناي افشاگريهاي خود قرار داده‌است، در حد بضاعت خود خوانده و صحت و سقم اظهارات وي را تحقيق کرده‌ام. اما واقعا چند درصد خوانندگان براي تحقيق در صحت و سقم اظهارات ايشان مثلا کتاب الفهرست يا تاريخ طبري يا مقدمه ابن خلدون يا تاريخ عالم‌آراي عباسي را مورد مطالعه قرار داده‌اند و مثلا چند درصد خوانندگان از امکان تحقيق در اين کتابها به زبان اصلي برخوردار بوده‌اند؟ آيا چند نفر از خوانندگان، نوشته‌هاي پورپيرار در موضوع «اسلام و شمشير» را با متن قرآن مطابقت داده‌اند تا از صحت ترجمه‌هاي وي مطمئن شوند؟ آنچه ما شاهديم، يک روز ايشان با يک اشاره شکسپير را يهودي معرفي ميکنند، و بلافاصله جماعتي بي آن که سررشته‌اي در ادبيات انگليسي و آثار شکسپير داشته‌باشند، استادانه در باره شکسپير داد سخن ميدهند و اورا مثلا به زباله‌داني تاريخ ميسپارند! روز ديگر ايشان اعلام ميکنند که زبان ترکي وجود نداشته و آثار اورخون و يئني سئي مجعولند و بلافاصله جماعتي ديگر بي آن که قادر به صرف يک فعل ترکي باشند، راجع به خط کتابت اورخون نظريه‌پراکني استادانه ميکنند!

مقصودم من از اين نوشته آن است که خوانندگان را دعوت به دقت بيشتر در رد يا قبول اداعاهاي ناصر پورپيرار بکنم. روزگاري ايشان کتاب الفهرست را مورد معاينه قرار داد و خيليها از طريق ايشان با منبعي آشنا شدند که تمام افسانه‌هاي قوم‌پرستانه ما از آن نشأت ميگيرد. ما هم که جزو خوانندگان نوشته‌هاي ايشان بوديم، از طريق همين سرنخي که ايشان دادند، چيزهاي بسياري آموختيم (اخيرا قدرشناسي از زحمات علمي ايشان هم کفاره دارد، و انسان اگر بخواهد بنا بر صداقت نويسندگي و استناد به اصول تنقيد علمي تأکيد بر جنبه‌هاي مثبت نوشته‌هاي ايشان بنمايد، بايد خود را آماده شنيدن کلمات ناهنجاري بکند، که داستان ديگري دارد). ادامه روند فعال و پويائي که ايشان در تحليل تاريخ شرق ميانه در پيش گرفته بودند، به جاي آن که خواننده را به سطوح عاليتري از معرفت تاريخي راهبر شود، متأسفانه بدانجا منجر شده است که خوانندگان خود را تشويق ميکند که مثلا به جاي پذيرفتن مشروعيت کنيز در قرآن، معتقد بشوند که گويا آلت تناسلي تمام مسلمين و مسلمات (اعم از متأهل و مجرد) به همديگر محرم است! و بدتر از همه اين که اين حکم را به قرآن شريف نسبت ميدهد و اگر کسي با آن مخالفت کند، وي را «فضول» ارزيابي ميکند و ادعا ميکند که راز معاني قرآن را بعد از خداوند متعال فقط ناصر پورپيرار ميداند! از وقتي که وي ديوار چين را جاده ديد تا ضرورت پذيرش حمله مغول از ميان برخيزد، و عورات مسلمين را بر هم محرم اعلام کرد، تا ضرورت پذيرش کنيز در قرآن از ميان برخيزد، من ضرورت دقت مضاعف در نوشته هاي ايشان را حس کردم. توليد ملت فارس و ترک به روش جوجه‌کشي توسط يهوديان نيز يکي ديگر از همين احکام عجيب و غريب است که ناصر پورپيرار در انتهاي بررسيهاي چندهزار صفحه‌اي خود گويا در شرف نيل به آن است. هرچند وي در اثبات آن کاملا درمانده شده‌است و صرفا از روي عناد به کار خود ادامه ميدهد، ولي نتيجه‌اش پيشاپيش بر ما معلوم است.