نقدي بر ديدگاه ناصر پورپيرار در خصوص زايش لهجهها در اثر برخورد زبانها
مطالعات ايران‌شناسي بدون دروغ به همت ناصر پورپيرار سرچشمه آگاهيهاي نويني بوده است که منکر اهميت آن نميتوان و نبايد شد. مراقيت و صيانت از اين آگاهيها در شرائطي حائز اهميت حياتي است که خود ناصر پورپيرار، بنيانگذار بنيان انديشي، اخيرا به دلائل ناشناخته، به چنان تفکرات بيپايهاي روي آورده است که نه تنها خطري براي هيچ کس محسوب نميشود، بلکه به نوعي خود تخريبي و سرگشتگي خوانندگان جواني که سالها نوشتههاي وي را با علاقه دنبال کردهاند، ميانجامد. از اين قبيل بود نظريه آن طوفان آبکي در خاک ترکيه کنوني، که عوامل بطلان آن در درون خود مستطر بود و به قدر  نم نم بارانی پائيزی هم قادر به خيس کردن زمينهاي ترکيه نبود. اما بعضا نظرياتي هم در اثناء سلسله مقالات ايران شناسي بدون دروغ فرصت ظهور يافته است که يک چشمبندي و يا يک مغلطه ساده مبناي کل قضيه را تشکيل ميدهد. يکي از اين نوع نظريات که من قصد بررسي انتقادي آن را دارم، مربوط به مکانيزم زايش لهجه‌هاي يک زبان است. به نظر ناصر پورپيرار گويا مکانيزم زايش لهجه‌ها «چيزي جز» برخورد زبانهاي مختلف نيست.
سالها پيش کتابي را با همکاري دوست ارجمندم آقاي دکتر احمد محيط ترجمه کردم موسوم به «مغز به مثابه يک سيستم» (
Steven Rose: The Conscious Brain) که علاوه بر محتواي علمي بي ‌نظيرش، شاهکار مسلم نثر انگليسي بود. در بخشي از کتاب به روشنفکراني اشاره ميشد که در تحليل هر چيزي عادت دارند بگويند: «اين چيزي جز فلان نيست»، و به عنوان مثال، اين تفکر مورد تحليل و انتقاد قرار ميگرفت که گويا مغز انسان «چيزي جز» يک کامپيوتر پيشرفته نيست. با توجه به اين که اين عبارت در انگليسي به صورت “nothing but…” بيان ميشود، نويسنده اصطلاح بينظيري را براي بيان اين مفهوم ابداع کرده بود که بيترديد امروزه جزء کلمات توانمند فلسفي در زبان انگليسي است. وي عبارت nothing-butism را به اين طرز تفکر و عبارت nothing-butist  را به پيروان اين مکتب اطلاق کرده بود. ما در حين ترجمه کتاب متوجه شديم که ترجمه اين اصطلاح به فارسي مشکل يا غير ممکن است و من عليرغم بذل کوششهاي بسيار، اصطلاح «نيست مگر انديشي» و «نيست مگر انديشان» را پيشنهاد کردم. اما سالها بعد، ضمن تسلط نسبي بر زبان عربي، عبارت «ليس إلا...» (نيست مگر) را مبنا قرار داده و آن دو اصطلاح را به ترتيب به صورت «ليس إلائيات» و «ليس إلائيون» ترجمه کردم که بسيار گوياتر از اصل انگليسي از آب درآمد. بي
ترديد اگر جزء کوچکي از فصاحت اين دو اصطلاح ناشي از ذوق مترجمي من بوده باشد، بخش اساسي آن مربوط به ظرفيت زبان عربي بود که ماهيتا زباني فلسفي است.
بـگـذريـم، اين مـقـدمه را به قـصـد تأکيد اين نکته آوردم که به نـظـر من آقاي ناصـر پورپيرار يک
nothing-butist ، يک «نيست مگر انديش» و يک «ليس إلائي» افراطي بوده و «ليس إلائيات» در سرتاسر نوشتههاي ايشان موج ميزند و به عبارت ديگر ايشان «چيزي جز» يک ليس إلائي نيست! از اين مقوله است نظر ايشان مبني بر اينکه گويا علت پيدايش لهجهها «چيزي جز» برخورد زبانها نيست. حال ببينيم لهجه چيست و مرز آن با زبان مستقل کدام است و چه عواملي در تغيير زبان و در نتيجه در زايش لهجهها نقش اساسي دارند.

لهجه چيست، زبان کدام است؟ مرز بين لهجه و زبان
تغييرات تدريجي در ساختار صوتي، صرف و نحو و گنجينه لغات يک زبان موجب پيدايش لهجه
ها ميشود و اگر اين تغييرات از حد معيني تجاوز کند، لهجههاي منشعب از آن زبان هويت نسبتا مستقلي پيدا ميکنند و از اين مرحله به بعد ديگر نميتوان يکي از آن دو را لهجه ديگري ناميد. اگر دوره زماني طولانيتري را در نظر بگيريم، افتراق تدريجي زبانها از يکديگر موجب پيدايش خانوادههاي پرجمعيتي از زبانها خواهد شد که جد مشترکي دارند و هر يک از اعضاي خانواده آن نسبتهاي خويشاوندي دور و يا نزديک با يکديگر دارند. نظر به اينکه حجم تغييرات صرفي و نحوي و لغوي در چنين حالتي بسيار بزرگ است، امروزه تنها در خصوص خويشاوندي زبانهاي بسيار نزديک مانند فرانسه و ايتاليائي يا هلندي و آلماني و نظائر آن ميتوان با قاطعيت سخن گفت. خويشاوندي زبانهائي مثل هندي و انگليسي، چنانکه مدافعان نظريه زبانهاي هند و اروپائي بدان راغبند، از هيچ راهي قابل اثبات نيست.

اما بدون ترديد يک زبان مشخص در اطراف خود همواره تعدادي لهجه وابسته به خود ميپروراند. مثلا تعداد لهجههاي متمايز ترکي آذربايجاني در ايران، بدون در نظر گرفتن لهجههاي همين زبان در آن سوي ارس به بيش از ۸۰۰ لهجه ميرسد. غير از لهجههاي مشخصي مانند لهجه تبريز،  اورميه، خوي، مراغه، سلماس و ساير شهرها و قصبات، حتي لهجههاي محلات مختلف تبريز نيز از همديگر قابل تمييز است. بناب و مراغه با مسافتي کمتر از ۵۰ کيلومتر لهجههاي متمايز دارند. به همين ترتيب است لهجه اردبيل و سرعين، بازهم با مسافتي بسيار کم. چنانکه قبلا نوشته بودم، يک بار يک راننده تاکسي فارسيزبان در تهران از طرز صحبت فارسي من قاطعانه متوجه شد که من ترک تبريز هستم و نه مثلا ترک اورميه، که اين امر براي خود من غير ممکن است.

چنان که گفتيم، اولين نشانههاي لهجه در طرز تلفظ اصوات تشکيل دهنده کلمات تظاهر ميکند. مثلا در گويش تبريز و بعضي مناطق محدود ديگر، صوتي موسوم به «کاف خفيف» رايج است که ارزش صوتي آن چيزي بين «ک» و »ح» است که در تلفظ حرف پاياني کلماتي مانند «اريک» (زرد آلو)، «توک» (مو)، «کؤک» (چاق)، «ککليک» (کبک) و امثال آن تظاهر ميکند. نظير همين صوت در زبان آلماني موجود است که در تلفظ کلماتي مانند Ich (من)، wenig (کم)، Zwanzig (بيست)، Erich (اسم خاص) و نظائر آن تظاهر ميکند. اما وجود اين اشتراک صوتي دليلي بر خويشاوندي آن دو زبان نيست.

اما ذکر قضيهاي که نويسنده اين سطور چندين سال پيش در کشور هلند با آن مواجه شد، خالي از لطف نيست. در هلند بخشي به نام Scheveningen متعلق به ولايت لاهه وجود دارد که تلفظ نام آن براي افراد خارجي در حد غير ممکن است و همين مسأله در طول جنگ دوم جهاني براي شناسائي جاسوسان آلماني مورد استفاده قرار ميگرفته است. وقتي دوستان هلندي متوجه شدند که من قادر به تلفظ آن کلمه هستم، دچار حيرت شدند. علت توانائي من در تلفظ آن کلمه اين بود که اولا تلفظ اين نوع کلمات را تمرين کرده بودم و ثانيا ترکي بودن زبان مادري من در اين کار به من کمک ميکرد. علت سختي تلفظ اين کلمه و کلمات مشابه هلندي نظير Schiphol (نام فرودگاه شهر آمستردام) و Schaap (به معني گوسفند و همچنين نام خانوادگي) در هجاي نخستين آنها نهفته است. تلفظ کم و بيش دقيق همين کلمه اخير Schaap به صورت «ايسخاپ» خواهد بود. حالا براي ايجاد دقت بيشتر در تلفظ، سعي کنيد حروف مصوت اول «ايسخاپ» را حذف کنيد و حرف سين را نيز ساکن نگهداريد، يعني «سخاپ» با سکون سين! سپس بايد سعي کنيد حرف سين را هم طوري تلفظ کنيد که کمي «سوت دار» باشد و اين «سوت» هم بايد سوت هلندي باشد، نه هر سوتي! سپس بايد سعي کنيد حرف «ا» نيز صداي بين «آ» و فتحه را بدهد. کل اين زحمات براي تلفظ کلمهاي است که در هلندي به معناي «گوسفند» است و معادل آن در آلماني (خويشاوند نزديک هلندي) به صورت Schaf (با تلفظ «شاف») و در انگليسي (خويشاوند درجه دوي هلندي) به صورت sheep  ميباشد. اما عليرغم اين کوششها بازهم ممکن است لو برويد و به عنوان جاسوس آلمان دستگير شويد، زيرا لازم است به دفعات آن کلمه را از زبان هلنديها بشنويد و تقليد کنيد تا مهارت لازم کسب شود. چنانکه ملاحظه ميشود، آلماني و هلندي، عليرغم خويشاوندي نزديک و غير قابل انکاري که دارند، تفاوتهائي چنين بارز در حوزه فونتيک زبان دارند که در سرنوشت جنگ جهاني دوم تأثير ميگذارد!

اين مثالها را بدان جهت آوردم تا نشان دهم که معيارهاي گرامري در تعيين خويشاوندي دو زبان گاهي بسيار گمراه کننده است. اما اينها صرفا مربوط به تلفظ اصوات مجرد بود، مانند آن که يکي از نتهاي موسيقي را با تغيير جزئي در زير و بمي بنوازيم يا آن را به صورت موکد اجرا کنيم، که هر دو از تکنيکهاي موسيقي است. اما يک ملودي که از نتهاي متوالي تشکيل ميشود، قضيه ديگري دارد. در اين جا بعضي نتها ممکن است به صورت موکد و بعضي به صورت غير موکد اجرا شود و منظره صوتي متفاوتي حاصل شود. طرز اجراي نتها در طول بيان هجاهاي مختلف کلمه و کلمات مختلف جمله نيز يک منظره موسيقائي خاص ايجاد ميکند که در زبان شناسي intonation ناميده ميشود و از ارکان عمده لهجه است. اما لهجه ابعاد گستردهتري دارد که از طرز تلفظ کلمات عدول کرده به حوزه ساختار نحوي و نحوه جمله سازي سرايت ميکند. تشخيص اين که دو زبان مفروض لهجههاي زبان واحدياند يا اين که زبانهاي مستقلياند، همواره آسان نيست، اما بعضي معيارها وجود دارند. رايجترين معيار تشخيص که صرفا جنبه زبانشناختي دارد، به تفاهم متقابل مربوط ميشود. هر گاه دو شخص قادر به فهم منظور يکديگر بدون مداخله مترجم باشند، معمولا زبان آنها را زباني واحد ولو با لهجههاي مختلف ارزيابي ميکنند، مانند زبان انگليسي انگلستان، آمريکا، کانادا، استراليا و زبان انگليسي مورد تکلم هنديان. اما زبانهاي انگليسي، آلماني و هلندي با آن که شباهتهاي بسياري دارند، از اين مقوله نيستند و متکلمين به اين زبانها بدون دخالت مترجم قادر به تفهيم و تفاهم نيستند، لذا بايد آنها را زبانهاي مستقلي به حساب آورد. در جهان حد اقل ۵۰۰۰ زبان مختلف وجود دارد که تفاوت آنها نسبت به همديگر حد اقل به اندازه تفاوت بين زبان آلماني و هلندي است. اما اين نظريه که اگر دو نفر بدون دخالت مترجم قادر به فهم يکديگر باشند، گويا زبان واحدي را صحبت ميکنند، نظريهاي معيوب است، زيرا گاهي متکلمين به لهجههاي مختلف يک زبان قادر به فهم طرف مقابل نيستند، در حاليکه متون مکتوب به آن لهجهها را با اندکي زحمت درمييابند. لذا تشخيص مرز بين زبان و لهجه به معيارهاي علمي دقيقتري محتاج است.

شکي نيست که وجود شباهتهاي قدرتمند صوتي، صرفي، نحوي و لغوي شرط لازم براي شناسائي يک زبان به عنوان لهجهاي از زبان ديگر است. اما معيارهاي زبانشناختي مانند شباهت ساختار صوتي، صرفي و نحوي و لغوي اکثرا گمراه کنندهاند. حتي دو زبان کاملا بيگانهاي مانند ترکي و آلماني شباهتهاي زيادي در ساختار صوتي و نحوي دارند. اما يک معيار نسبتا مطمئن براي اين تشخيص وجود دارد که هيچگاه گمراه نميکند. اگر شخصي داراي هوش متوسط پس از ورود به جمعيتي با زباني ناآشنا و زندگي مستمر بين اعضاي آن جمعيت بتواند در مدت کوتاهي مثلا دو ماه قدرت تفهيم و تفاهم روزمره با اعضاي آن جمعيت را پيدا کند، و اين تسلط را ظرف مثلا يک سال به حد بوميان آن جمعيت برساند، با قاطعيت ميتوان حکم داد که زبان جمعيت مذکور وابستگي نزديکي به زبان مادري وي دارد و حتما يکي لهجه ديگري است. مثلا يک نفر ترک آذربايجاني در صورت اقامت در ترکيه قادر است در مدت کوتاهي چنين تسلطي را به دست آورد، اما کسب چنين مهارتي براي وي در زبان انگليسي شايد به سالها وقت نياز داشته باشد.

ضمنا زبان همواره مسألهاي سياسي بوده است. دولتها تمايل شديدي دارند که ملت خود را با هويت زباني واحدي معرفي کنند. مثلا در حالي که ما ملت واحدي به نام «آلمان» ميشناسيم، درون قلمرو آلمان لهجههائي وجود دارد، مانند لهجه باواريا، که تفاوت آن با زبان شمال آلمان بيشتر از تفاوت بين آلماني و هلندي است. لذا باواريا در صورت استقلال از آلمان ممکن است زبان خود را نه لهجهاي از زبان آلمان، بلکه به عنوان زباني مستقل معرفي کند. در ضمن اگر فاشيستهاي آلمان موفق به ضبط اراضي هلند و نگهداري آن شده بودند، به راحتي ميتوانستند زبان آنجا را به عنوان لهجهاي از زبان آلماني معرفي کنند. مثال ديگر نيز ترکي آذربايجاني و ترکيه است. صرف نظر از کلمهسازيهائي که در دهههاي اخير در ترکيه صورت گرفته است، زبان توده مردم ترکيه و آذربايجان را ميتوان لهجههاي يکديگر (و به نظر من لهجه ترکيه را لهجهاي از ترکي آذربايجاني) شناسائي کرد. اما بسياري روي اين مسأله حساسيت دارند و اگر به آنها بگوئيد که ترکي آذربايجاني لهجهاي از فارسي است، راحتتر ميپذيرند! کلمه مجعول «آذري» هم که در سالهاي اخير متداول شده است و هيچ آذربايجاني معناي آن را تا چند سال پيش نميدانست، در اصل براي احتراز از اطلاق کلمه «ترک» به مردم آذربايجان اختراع شده بود.

عده زيادي هم سالها اين فکر مشعشع را مطرح کردهاند که گويا ترکي «چيزي جز يک لهجه نيست». طبيعي است که اگر لهجهاي وجود داشته باشد، بايد از يک زبان اصلي منشعب شده باشد. اما اينان هرگز قادر به پاسخ اين سوال نبودند که اگر ترکي لهجه است، لهجه کدام زبان است؟ البته من منظور الکن آنان را ميفهميدم. آنها لهجه را (حد اقل در مورد ترکي) منشعب از زبان نميدانستند، بلکه آن را وسيله ارتباطي مستقل و الکني معرفي ميکردند که هنوز به منزلت زبان نرسيده است. نظريه درخشان ناصر پورپيرار هم که ترکي و فارسي هر دو را لهجهاي از عبري اشکنازي معرفي ميکند (طبيعتا بي آن که نه از ترکي و نه از عبري اشکنازي اطلاعاتي داشته باشد) حد اقل براي خودش بايد بتواند معيارهائي براي تشخيص لهجهها از زبانهاي مستقل داشته باشد. وي که ظاهرا با استناد به يک طوفان آبکي توانسته است مکاني را براي توليد مصنوعي زبان فارسي و ترکي از عبري اشکنازي دست و پا کند، حالا بايد حد اقل بتواند خويشاوندي اين سه زبان را بر اساس معيارهائي شبيه آنچه که ما عنوان کرديم، يا معيارهائي که خود عنوان خواهد کرد، توضيح بدهد.

به اين ترتيب ملاحظه ميشود که علم لهجهشناسي همواره در معرض انحرافات ناشي از قيود سياسي و تعصبات قومياست، و به ندرت بر معيارهاي علمي سنجيده اتکا ميکند. قدر مسلم آن است که ارتباط لهجهها با زبان اصلي يا رابطه خويشاوندي زبانهاي گوناگون با يکديگر از طريق تمرکز روي درونيترين لايههاي زبان که بيشترين استعمال روزمره را دارند، تخمين زده ميشود. مثلا زبان انگليسي در حوزه علم و دانش بيشتر يک زبان لاتين به حساب ميآيد. زبان فارسي در حوزه حقوق و مهندسي گاهي تا ۹۹ درصد ماهيت عربي دارد و آن بخش قليلي که فارسي است، نيز ناکارآمد است. اما عليرغم حضور تعداد کثيري کلمات عربي دخيل در فارسي، نميتوان آن را لهجهاي از عربي دانست. در واقع آنچه از اين منظر به عنوان لهجه ميتوان مطرح کرد، صرفا عبارت از آن است که طرز تلفظ کلمات عربي دخيل در فارسي با تلفظ آنها در زبان عربي متفاوت است. اين واقعيت نشان ميدهد که ساختار نحوي سهم عمدهاي در هويتدهي به زبان دارد. يعني اگر حتي بيش از ۸۰ درصد کلمات يک زبان متعلق به زبان ديگري باشند، اگر ساختار نحوي آن استقلال نسبي داشته باشد، نميتوان از لهجه سخن به ميان آورد.  

دانستن اين که لهجه عمدتا ناشي از کدام مولفه زبان است، در تعيين گروه زبانهاي خويشاوند نقشي کليدي دارد، زيرا زبانشناسان به درست يا به غلط خانوادههاي معيني از زبانها را تعريف کردهاند که معيار تعريف آنها عمدتا بر اين نظريه استوار بوده است که گويا زبانهاي خويشاوند در گذشته زبان واحدي بودهاند و در اثر پيدايش تفاوتهاي لهجهاي و تعميم و گسترش تدريجي اين تفاوتها، به زبانهاي مستقل و مختلف همخانواده تبديل شدهاند. اين نظريه در توجيه رابطه زبانهاي داراي خويشاوندي نزديک کارساز است، اما ممکن است خويشاونديهاي دور را به درستي منعکس نکند و به اين دليل با انتقادهاي علمي شديدي مواجه است. مثلا با آنکه ساختار گرامري يک زبان بيشترين مقاومت در برابر عوامل خارجي را نشان ميدهد، معلوم نيست چه عاملي باعث شده است که مثلا زبان آلماني با بيشترين شباهت کلمهاي به انگليسي، داراي ساختار نحوي چنين متفاوتي باشد. مطابق فرضهاي ما، اين دو زبان مي بايست از منظر ساختار نحوي به هم بيشتر شبيه باشند، تا از منظر کلمات. در حاليکه خويشاوندي آلماني و انگليسي بيشتر از منظر شباهتهاي لغوي مورد بررسي قرار ميگيرد، زيرا شباهتهاي دستوري بسيار ضعيف است. در واقع ساختار نحوي زبان آلماني به ترکي نزديکتر است تا به انگليسي. ساختار زبان آلماني فقط يک قدم با التصاقي بودن، که وجه تمايز اصلي گرامر ترکي است، فاصله دارد.

خلاصه کنيم: در شناسائي لهجههاي يک زبان معيارهاي نسبتا مطمئني در دست داريم که متوجه انحرافات جزئي در طرز تلفظ اصوات، قوانين صرفي و نحوي و تفاوتهاي جزئي در ترکيب لغوي است. ميزان اين انحرافات در لايههاي دروني زبان مانند کلمات روزمره و ساختار گرامري معمولا کمتر است، زيرا ضريب تکرار آنها بالاست. متکلم به يک زبان ميتواند تکلم به لهجههاي آن زبان را نيز به آساني ياد بگيرد. در خصوص رابطه خويشاوندي زبانهاي مستقل و نزديک نيز با معيارهاي  کم و بيش مشابهي مواجهيم، با اين تفاوت که ميزان انحرافات در اين مورد بيشتر بوده و تا حدي به ساختار گرامري نيز سرايت ميکند و به زمان يادگيري نسبتا بيشتري نياز دارد. اما تحقيق در رابطه خويشاوندي زبانهاي مستقل غير مشابهي مثلا مانند فارسي و دانمارکي بسيار پيچيده بوده و معيارهاي موجود هم اکثرا گمراه کنندهاند.

عوامل تغيير زبان
لهجه
هاي مختلفي که اقشار مختلف جامعه در يک مکان يا در مناطق مختلف جغرافيائي در زندگي روزمره به کار ميبرند، انعکاسي از روابط و ضوابط اجتماعي، موقعيت طبقاتي، عوامل محيطي و عوامل ديگر است. حتي تک تک افراد متکلم به يک زبان، شيوه خاص خود را در استعمال آن زبان دارند و مثلا امروزه متخصصين، مخصوصا در زمينههاي پليسي قادرند با تحليلهاي رياضي (مثلا کثرت استعمال کلمات خاص يا نحوه جملهبندي)، نويسنده مجهول يک متن را شناسائي کنند. بسياري قادر به تشخيص متن زنانه از مردانهاند و از جمله خود من در بخش نظرات وبلاگ ناريا بعضي وقتها کامنتهائي با امضاي يک زن مشاهده ميکنم ولي شيوه جملهبندي آن به نظرم کاملا مردانه ميآيد. طرز تکلم جوانان با افراد مسن و افراد تحصيل کرده با اقشار بيسواد متفاوت است. جوانان در طول دو دهه اخير لهجه خاصي را براي خود ابداع کردهاند که شامل استفاده از کلمات خاص، طرز تلفظ کلمات، به کارگيري شيوههاي خاصي در گرامر  و ساير خصوصيات لهجهاي است. اين لهجه که بيشتر در تهران رواج دارد، هم اينک به پديدهاي در خور تأمل در حوزه زبانشناسي تبديل شده و حتي کتاب لغت نيز در اين زمينه تأليف شده است. نکته جالب اين که عناصري از زبان داش آکلها و داش مشديها و جاهلهاي پامنار سابق نيز حضوري قوي در اين لهجه دارند که با عناصري از تکلم بازاري ترکيب شده و لهجهاي از زبان فارسي بي تناسب با روحيه جوانان را پديد آورده است که دختران و پسران «امروزي» به طور يکسان از آن استفاده ميکنند. به نظر ميرسد که شکلگيري اين لهجه که تناسب چنداني هم با دنياي نوجوانان ندارد، از  نوعي عکسالعمل رفتاري در برابر نوجوانان متدين نشأت گرفته باشد که معمولا به زباني متواضع، نسبتا سالم و بيريا تکلم ميکنند. به عبارت ديگر نسلي که خود را «امروزي» ارزيابي کرده، مايل بوده است در برابر  نسلي که آن را «کهنه پرست» مي شناسد، متفاوت ديده شود و به همين منظور ضمن انتخاب لباس متفاوت و موسيقي متفاوت، براي خود لهجهاي هم دست و پا کرده است و انگيزهاش هم صرفا آن بوده است که «متفاوت» ديده شود. من توجيه ديگري براي شکل گيري اين لهجه در دو دهه اخير نيافتم و معتقدم که اين پديده بايد در حوزه زبانشناسي اجتماعي (sociolinguistics) مورد مطالعه قرار گيرد.

همينجا از ناصر پورپيرار سوال ميکنيم که آيا برخورد زبانها در قلمرو زندگي زنان و مردان و جوانان و افراد سالخورده و قشر زحمتکش و اشراف و غيره به صورت متفاوتي صورت ميگيرد که لهجه گفتار آنان چنين متفاوت است؟ يا جوانان متدين و جوانان «امروزي» در معرض زبانهاي خارجي متعددي قرار گرفته‌اند که لهجه آنها چنين تفاوتي را نشان ميدهد؟ گمان نميکنم اين پديدهها را بتوان در چهارچوب نظريه «زايش لهجهها از طريق برخورد زبانها» توضيح داد. بيترديد ديدگاه ناصر پورپيرار هم جايگاه خاص خود را در توجيه شکل گيري لهجهها دارد. مثلا ساکنين مناطق مرزي (منظور مرزهاي زباني است) معمولا تحت تأثير زبان مجاور لهجه خاصي در تکلم زبان مادري خود پيدا ميکنند. زبان دوم هم که زباني اکتسابي است، معمولا تحت تأثير زبان مادري شکل خاصي به خود ميگيرد، مانند لهجه هنديان هنگام تکلم به زبان انگليسي، يا لهجه ترکان هنگام تکلم به زبان فارسي، اما اين پديده بيشتر به accent مربوط ميشود نه dialect. متأسفانه هر دوي آنها را در فارسي «لهجه» ترجمه ميکنند که اين امر باعث مغلطههاي زيادي ميشود و نظر ناصر پورپيرار هم دقيقا بر اساس همين مغلطه، يعني يکي دانستن آکسان و ديالکت بنا شده است. آکسان همان طور که گفته شد، شيوه تکلم يک زبان خارجي و غير بومي است، مانند وقتي که يک نفر انگليسي عربي صحبت ميکند. اما ديالکت عبارت است از اشکال مختلف زباني واحد که در مناطق مختلف و بين اقشار مختلف با تفاوتهاي جزئي مورد تکلم قرار ميگيرد. اما ناصر پورپيرار در واقع ميخواهد بر ما چنين تلقين کند که ديالکت «چيزي جز آکسان نيست».

عوامل موثر در پيدايش لهجههاي يک زبان متعددند که تعامل با زبانهاي ديگر صرفا يکي از آنهاست. يک زبان تحت تأثير دو گروه از عوامل موثر تکوين مييابد که يکي از آنها عوامل همگرائي و ديگري عوامل واگرائي زبان است. همگرائي زبان معمولا از طريق ارتباط روزمره و موثر بين افراد اجتماع تحقق مييابد. کلماتي که کاربرد روزمره دارند، به علت کثرت استعمال، در برابر عوامل تغيير دهنده مقاومت بيشتري دارند. ساختار گرامري زبان نيز در برابر عوامل تغيير دهنده مقاومت بيشتري دارد، زيرا آن هم، به صورت ناآگاه، روزانه هزاران بار مورد استعمال هر فرد در ارتباط با ديگران قرار ميگيرد و مورد «يادآوري» قرار ميگيرد. فعل نسبت به اسم در برابر عوامل تغيير دهنده مقاومت بيشتري دارد. نگاهي گذرا به زبان ترکي ايراني برما آشکار ميکند که از بين کلمات دخيل فارسي در ترکي، خيل عظيمي از آنها اسمند و افعال درصد بسيار ناچيزي را تشکيل ميدهند. حتي اگر در کلمات دخيل بيشمار عربي در فارسي دقيق شويم، ملاحظه ميکنيم که اغلب آنها به صورت اسم وارد فارسي شدهاند، مانند کلمه «فهم» که در عربي تصريفات فعلي متعددي را ميپذيرد، ولي در فارسي صرفا يک اسم است. علت مقاومت بيشتر فعل نسبت به اسم، نيز مربوط به مقاومت ساختار دستوري زبان است، زيرا فعل مکانيزمهاي دستوري متعددي را نيز همراه دارد که جذب و هضم آن در زبان ديگر غير ممکن است. بنا بر اين زبان در اثر استعمال زنده ميماند و بخشهائي از زبان که کثرت استعمال بيشتري دارند، مقاومترند.

يکي از موارد بسيار جالب در مطالعه ماهيت لهجهها به لهجههاي ترکي در آذربايجان ايران و جمهوري آذربايجان مربوط ميشود. اين دو بخش جغرافيائي در اثر عوامل سياسي نزديک دويست سال از هم تجريد شدند که به علت وجود سلطه شوروي سابق، حدود ۷۰ سال از اين ۲۰۰ سال نيز تجريد مطلق بود. لذا زبان واحد آن دو خطه در شرائط کاملا متفاوتي به رشد و تکوين خود ادامه دادند. در اين مدت، ترکي آذربايجاني در ايران تحت تأثير زبان فارسي و در آذربايجان شمالي تحت تأثير زبان روسي قرار گرفت. از اين رو ممکن است آذربايجانيان ايران و آن سوي ارس در زمينههاي علمي و حيات سياسي و ژورناليسي به آساني قادر به تفاهم با يکديگر نباشند. اما نکته جالب اين است که اگر يک نفر فرد بيسواد آذربايجاني ايراني به سفر باکو برود، اين شخص بدون نياز به هيچ کمکي قادر است تمام احتياجات خود در اجتماع را به راحتي برآورده کند و از سپور خيابان گرفته تا مقامات ارشد دولتي و نمايندگان مجلس و اساتيد دانشگاه، يعني با همه اين اقشار نيز ملاقات و گفتگو کند. در حالي که همين شخص ممکن است در تهران دچار مشکلات عديدهاي بشود. اين مثال حاکي از آن است که زبان لايههاي متعددي دارد. درونيترين لايه زبان علاوه بر ساختار دستوري، شامل  کلمات بنيادين و عبارات و ضربالمثلها و اصطلاحات مربوط به تحسين و ترغيب و دشنام و دعاي خير و مغازله و امثال آن است که در مقابل عوامل خارجي از مقاومت بالاتري برخوردار است. لذا در تشخيص مرزهاي لهجه و زبان بايد بيشتر روي اين لايه از زبان تمرکز نمود.

در گذشته مردم متعلق به حوزه يک زبان در اجتماعات کوچکتر جدا از هم زندگي ميکردند و زبانشان به علت نبودن ارتباطات موثر رفتهرفته دچار افتراق ميشد. در دهههاي اخير به علت پيشرفت وسائل ارتباطي صوتي و تصويري، درصد همگرائي لهجههاي مختلف هر زباني بيشتر شده است، يا احتمال تکوين لهجههاي جديد کمتر شده است. مثلا امروزه در اثر فعاليت رسانههاي صوتي و تصويري و وجود نظام آموزشي مبتني بر زبان فارسي، نه تنها لهجههاي مختلف زبان فارسي به همديگر نزديک شدهاند، بلکه اين يکنواختسازي تا حدي روي زبان ترکي هم موثر افتاده و بعضي شيوههاي بيان فارسي مآبانه وارد زبان متکلمين ترکزبان شده است. از اين رو بدون ترديد، فقدان ارتباطات موثر در گذشته، از عوامل مهم پيدايش لهجههاي متعدد يک زبان مانند لهجه تبريز و اردبيل و خوي و اورميه و نظائر آن شده است. مطلب مهم آن است که يک لهجه وقتي که تکوين يافت، تثبيت ميشود و يکي از ارکان هويت ميشود، لذا تغيير آن به آساني ممکن نيست.

اما آنچه گذشت شرح شرائط و بستر مناسب براي تغيير زبان و تکوين لهجهها بود. مثلا ضعف ارتباطات اجتماعي صرفا زمينه را براي تغيير زبان آماده ميکند. اما به فرض وجود شرائط مناسب، عوامل واقعي تغيير زبان و تکوين لهجهها کدامند.؟ پيش از اين، عامل رفتاري و انگيزه رواني در شکل گيري لهجه را با اشاره به لهجه جوانان تهران مورد بررسي اجمالي قرار داديم. هر قشر جامعه ضمن اتخاذ شيوه تکلم خاص خود کوشش دارد وابستگي خود را به طبقهاي خاص مورد تأکيد قرار دهد و عدم وابستگي خود به صنوف ديگر را به رخ ديگران بکشد. انگيزههاي رواني و رفتاري در شکل دهي به لهجهها متعددند و به تفصيل در مباحث زبانشناسي اجتماعي مورد بررسي قرار ميگيرند.

يکي ديگر از عوامل تغيير زبان و در نتيجه شکلگيري لهجهها به عامل آب و هوا مربوط ميشود. مطلب حائز اهميت عبارت از آن است که تلفظ اصوات تحت تأثير هندسه دهان و فعاليت تارهاي صوتي است. بعضي از اصوات منحصرا ناشي از عبور آزادانه هوا از حفره دهان و تأثير پذيرفتن از شکل هندسي متغير اين حفره بيان ميشود. در بيان بعضي اصوات ديگر علاوه بر عامل فوق، تارهاي صوتي نيز سهمي ادا ميکنند. مثلا در بيان «س» تارهاي صوتي کمترين فعاليت را دارند، اما در بيان «ز» که شکل ديگري از «س» است، تارهاي صوتي نقش اساسي دارند. لذا ساختار صوتي دهان انسان شبيه يک ارکستر متشکل از سازهاي زهي و سازهاي بادي است. آنها بعضي نتهارا به تنهائي و بعضي را متفقا اجرا ميکنند. در واقع اگر کلمه «کيتاب» به «کيتاپ» تبديل شد، اين بدان معناست که سازهاي زهي خاموش شدهاند و سازهاي بادي فعالتر شدهاند.

اما دستگاه صوتي انسان، مخصوصا تارهاي صوتي وي، تحت تأثير عوامل اقليمي نظير دماي هوا، رطوبت و غيره دگرگون ميشوند. در مناطق سردسير معمولا تمايلي به اداي مصوتهاي بلند نيست، زيرا تارهاي صوتي انسان دچار سرمازدگي و حتي انجماد خواهد شد! لذا تعداد مصوتها بيشتر و طول زماني آنها کوتاهتر است. در مناطق گرمسيري برعکس، تعداد صامتها بيشتر بوده و مصوتها نيز بلندترند، زيرا فرصت کافي براي استفاده از تارهاي صوتي بدون مواجهه با خطر سرمازدگي وجود دارد! حتي در مناطق گرمسيري تعداد حروف صائت و صامت حنجرهاي بيشتر است، مانند اصوات «ح»، «خ»، «ق» و «ع» در عربي. علت اين مسأله را بايد در اين نکته جستجو کرد که انسان در هواي گرم فرصت کافي براي استفاده از تارهاي صوتي خود بدون مزاحمت سرما و يخبندان را در اختيار دارد، در حاليکه اگر در هواي ۴۰ درجه زير صفر اردبيل دست به چنين کاري بزند، غير از تارهاي صوتي، امعاء و احشاء وي دچار يخبندان خواهد شد!

خواص دستگاه صوتي انسان به دستگاه شنوائي او نيز منتقل ميشود. مثلا يک نفر ترک به راحتي تفاوت بين (پرواز کن) و üç (عدد سه) را هم در تلفظ و هم در شنيدن به راحتي درمييابد، اما يک نفر فارس آن دو کلمه مختلف را يک کلمه ارزيابي ميکند و قادر به تلفظ آن دو کلمه به صورت متفاوت نيست. ترکان نيز اکثرا قادر به بيان حرف «ق» در کلماتي مثل «قلب»، «قشنگ» و امثال آن نيستند و آن را به روش خاص زبان خود تلفظ ميکنند و سبب آن را درک نميکنند که چرا تلفظ اين حروف از سوي آنها موجب اعتراض فارسها ميشود. اين مسائل مربوط به ساختار صوتي است که به ساختار شنوائي نيز سرايت کرده است.

يکي ديگر از عوامل مهم در شکلگيري لهجهها به مسأله «صرفهجوئي در انرژي» مربوط ميشود. انگيزه صرف انرژي کمتر در اداي کلمات موجب ميشود که ترکيب اصوات کلمات رفتهرفته صيقل بخورد و کلمه هماهنگي صوتي بيشتري پيدا کند و تلفظ آن راحتتر بشود، مانند آن که کلمه «خشياثرا» به «شاه» تبديل شود يا کلمه «کلتي» در ترکي باستان به معناي «آمد» شکل امروزين «گلدي» را پيدا کند. قانون هماهنگي اصوات که از ترکي باستان تا امروز در زبان ترکي به درجات مختلف رايج بوده است و البته رفتهرفته غلبه بيشتري بر زبان يافته است، يکي از مکانيزمهاي صرفهجوئي در انرژي و تلفظ راحتتر کلمات است. به علت تخصصي بودن اين مبحث، بررسي تفصيلي آن در حوصله اين مقال نميگنجد. براي تشريح بهتر عامل صرفهجوئي، مثال ديگري از زبان ترکي ميآوريم. در همه لهجههاي باستاني ترکي صوتي وجود داشته است موسوم به «نون غنه» که امروزه در بسياري ار لهجههاي ترکي حذف شده و در بعضيها هنوز باقي است:

کيتابينق> کيتابين: کتاب تو
اوزونگ> اوزون: صورت تو
بيلينگ> بيلين: بدانيد

حذف اصوات صامت صرفا يکي از شيوههاي صيقل خوردن کلمات با انگيزه صرفهجوئي در انرژي است. روش ديگر آن است که جاي يکي از صامتها در کلمه عوض ميشود تا راحتي بيشتري در تلفظ آن حاصل آيد، مانند کلمات ترکي زير:

توْپراق> توْرپاق: خاک
ياپراق> يارپاق: برگ
دوتساق> دوستاق: زنداني

نمونه ديگر تبديل کلمه «قفل» به «قلف» در فارسي است. حتي مثالهائي وجود دارد حاکي از اين که براي سهولت در تلفظ کلمات، صوتي به اول يا وسط يا آخر آن اضافه ميشود. مسأله اينجاست که هر نوع دگرگوني صوتي به قصد صرفهجوئي در انرژي مورد پذيرش عامه قرار نميگيرد. اين تغييرات صوتي بايد از ديد زيباشناسي و ساير معيارهاي روانشناختي شايستگي پذيرش جمعي را کسب کنند تا در زبان تثبيت شوند. قضيه شبيه قانون انتخاب طبيعي در نظريه تکاملي داروين است. اين امر موجب ميشود که تغييرات خودانگيخته و بيهدف بر زبان حاکم نشوند و موجب امحاء زبان نشوند. در واقع زبان نيز مثل يک موجود زنده ضمن اينکه پيوسته دستخوش تغيير ميشود دائما نيز از خود صيانت ميکند.

عوامل دخيل در زايش لهجهها بسيار بيشتر از اينهاست. چيزي که مسلم است آن است که زبان از طريق شفاهي بين آحاد جامعه متبادل ميشود و از نسلي به نسل ديگر منتقل ميشود. همه آحاد جامعه با همه آحاد ديگر و همه نسلها با نسلهاي ديگر امکان ارتباط مستقيم زباني در يک زمان را ندارند. لذا انتشار زبان بين آحاد جامعه و نسلهاي متمادي به صورت «موج» تحقق مي يابد، مانند آن که خبري دهن به دهن منتقل شود. همه ميدانيم که هر خبري در ضمن انتشار دهن به دهن کمي هم دچار تحريف ميشود. هر کس مطابق سلائق و تعصبات خود تغييرات جزئي روي آن إعمال ميکند و ممکن است شکل خبر در نهايت کاملا با اصل آن متفاوت نيز باشد. درست است که خبر مربوط به مضمون کلمات و جملات است، اما شکل کلمات و جملات نيز دائما در معرض چنين دگرگوني قرار دارد. هر متکلمي سلائق خاص خود را روي زبان اعمال ميکند و آن را از طريق موج به ديگران منتقل ميکند. اکثرا جمع جبري اين سلائق متنوع و متکثر برابر صفر است و زبان بدون تغيير باقي ميماند، زيرا عوامل همگرائي به صورت نيرومندي عمل ميکنند، ولي ممکن است برآيند اين نيروهاي متنوع و متکثر با گذشت زمان طولاني منجر به پيدايش و تثبيت شکل متغيري از يک زبان بشود که همان لهجه است.

به طور خلاصه: اصطلاح «آکسان» اکثرا به لهجه افراد هنگام تکلم به يک زبان اکتسابي اطلاق ميشود و طبيعتا نتيجه برخورد زبان مادري با زبان اکتسابي است، مانند لهجه ترکها هنگام تکلم به زبان فارسي يا لهجه هنديها هنگام تکلم به زبان انگليسي. اما ديالکت به لهجههاي مختلف يک زبان اطلاق ميشود که در اثر عوامل مختلف محيطي، اجتماعي، رواني و تطور زماني، اکثرا بر اساس مکانيزمي شبيه به مکانيزم انتخاب اصلح در نظريه تکاملي داروين شکل ميگيرند و تثبيت ميشوند. گسترش اين تغييرات و سرايت آن به ساختارهاي صرفي و نحوي موجب پيدايش زبانهاي مستقل از هم ميشود.

اينک که عوامل تغيير زبان را کم و بيش شناسائي کردهايم، و دريافتهايم که زبانهاي گوناگون در واقع از گسترش لهجهها و افتراق بيشتر آنها پديد مي آيند، قضاوت در خصوص ديدگاه ناصر پورپيرار را که درست در جهت عکس اين منطق سير ميکند و به جاي اين که پيدايش زبانهاي مستقل را ناشي از گسترش لهجهها و افتراق بيشتر آنها بداند، لهجهها را ناشي از برخورد زبانهاي مستقل ميداند، به خوانندگان گرامي محول ميکنيم.

منابع مورد استفاده:
۱ -
مقاله مجله ساينتيفيک امريکن پيرامون علل تغيير زبان
۲ –
مقاله دائره المعارف ويکيپديا پيرامون عوامل دگرگوني زبان
۳ – ديوان لغات الترک، محمود کاشغري، ويرايش بسيم آتالاي، چاپ استانبول