تفکر و شعر (۹) : آفاناسی فِت، رنجهای زندگی
آفاناسي فِت
در اين مقاله قصد معرفي شاعري با قدرت بيان فلسفي و عاطفي حيرت انگيز را داريم که جزء مفاخر ادبيات روس محسوب ميشود و شايد در کشور ما هم چندان شناخته شده نيست. کند و کاو ما در باره شعر ملل بعضا سوالات ظريفي را برميانگيزد، از جمله بعد از نشر مقاله اخير در باره فضولي، يکي از خوانندگان اظهار نظر کرده بود که گويا به تصور او من عاشق ادبيات بيگانه هستم، اما با خواندن مقاله فضولي متقاعد شده است که من عاشق ادبيات ايران هستم. سوال معصومانهاي است، اما اندکي ناآگاهي هم در آن محسوس است که بايد به اين دوست جوان و ساير خوانندگاني که ممکن است با سوالات مشابهي مواجه باشند، توضيح مختصري را ارائه بدهيم.
ادبيات مانند همه شاخههاي هنر پديدهاي جهاني است و مضمون آن نيز به بيان احساسات و عواطف و جهان بيني انسان اختصاص دارد. زبان صرفا وسيلهاي براي بيان اين احساسات و يا مضمونهاي فلسفي است. البته ادبيات هر ملتي رنگ و بوي خاص خود را دارد و بر اساس ذهنيت خاص آن ملت تجلي ميکند، از اين رو هر ملتي به سهم خود در غنيتر کردن اين ميراث جهاني نقشي را ايفا ميکند. اما نکتهاي که هرگز نميتوان از آن غافل شد، عبارت از آن است که، عشق و علاقه به ادبيات خودي، که امري کاملا طبيعي و حتي ضروري است، هرگز به معني بيزاري از و بيگانگي با ادبيات ساير ملل و اقوام نيست. برعکس، به منظور گسترش افق ديد و ارائه تصويري غنيتر از ادبيات خودي ناگزير از آشنائي با ادبيات ملل هستيم و اين در مورد ساير شاخههاي هنر نيز بدون استثناء صادق است. مشاهير بزرگ ادبي کشورمان نيز که فضوليها و حافظها از نمايندگان بارز آن هستند، بخش بزرگي از غناي فکري خود را مديون تسلط بر زبانهاي متعدد و آشنائي با ادبيات ملل ديگر بودهاند. هر قدر هم که دايره اين تسلط و آشنائي با فرهنگهاي بيگانه تنگتر بوده، شاعر يا نويسنده به همان نسبت به تنگ نظري و کوتهبيني بيشتري مبتلا بوده است.
الغرض، آفاناسي فت (Afanasii Fet)، شاعر و نويسنده سرشناس روس در سال ۱۸۲۰ چشم به جهان گشود. پدر او يک زميندار سرشناس بود و از طرف مادر نيز تباري آلماني داشت. نظرياتي نيز وجود دارد حاکي از آن که آفاناسي فت منشأي نيمه يهودي داشته است. او از سن ۱۴ سالگي بتدريج احساسات شاعرانه را در خود کشف ميکرد. در زندگينامه خود مينويسد: «در لحظات آرامي که با لاقيدي محض توأم است، گلهائي را درون خود احساس ميکردم که مانند جريانهاي مارپيچ گونهاي گوئي از عمق به سطح حرکت ميکنند. ليکن هر بار احساس ميکردم که اينها ساقههاي عقيم و بيباري بيش نيستند که هيچ شکوفهاي به آنها متصل نيست. هميشه ابياتي را مينوشتم، اما بلافاصله در نظرم حقير جلوه مينمود و آنها را از بين ميبردم».
![]()
آفاناسی فت (۱۸۹۲- ۱۸۲۰)
در سال ۱۸۳۷ با مساعدت ناپدري خود موفق شد به يک مدرسه شبانهروزي در مسکو منتقل شود و سپس در سال ۱۸۳۸ در دانشگاه مسکو ثبت نام نمود و در همينجا بود که وي نخست به تحصيل در رشته حقوق و سپس ادبيات پرداخت و نوشتن نخستين شعرهاي خود را آغاز کرد. او در اين دوره از گوته، هاينريش هاينه، و يازيکوف تأثير ميپذيرفت. در اين دوره او با جوانان با استعدادي مانند آپولين گريگوريف، ياکوف پولانسکي و سرگئي سولوويف آشنا شد که بعدها در رديف مشاهير علمي و ادبي روسيه قرار گرفتند. گفته ميشود که شيوه ادبي و ديدگاههاي فلسفي آپولين گريگوريف در شکلگيري سبک خاص آفاناسي فت تأثير تعيين کنندهاي داشته است.
در اين برهه تعدادي از شعرهاي او به دست نيکولاي گوگول نويسنده شهير روس رسيد که آنها را مورد تمجيد قرار داد و بر استعداد درخشان او تأکيد نمود. همين امر نيز در ارتقاء روحيه آفاناسي فت بسيار موثر بود و باعث شد که وي به فکر انتشار اولين دفتر شعري خود بيفتد.
از سال ۱۸۴۲ اشعار او بتدريج در ژورنالهاي ادبي به چاپ ميرسيد و موجب حيرت و شيفتگي خوانندگان ميشد. او در سال ۱۸۴۸ شيفته دختري از يک خانواده ميانهحال به نام ماريا گرديد که او نيز متقابلا به وي عشق ميورزيد، اما آفاناسي با توجه به تفاوت طبقاتي از ازدواج با اين دختر سر باز زد. هنگامي که اين دختر در سال ۱۸۵۱ در اثر سوختگي دار فاني را وداع گفت، اين شايعه قوت گرفت که وي به علت شکست در عشق خودسوزي کرده است. اين فکر روح آفاناسي فت را هميشه آزار ميداد و هرگز اورا رها نکرد، واقعهاي که تأثير عميقي بر شعر او گذاشت.
از ۱۸۵۳ به بعد او بتدريج با محافلي ارتباط داشت و در آنجا با اشخاصي امکان آشنائي پيدا ميکرد که بعدها در رديف مشاهير فرهنگي روسيه قرار گرفتند، از آن جمله بود ايوان تورگنيف، واسيلي بوتکين و لئو تولستوي و اکثر آنها آثار شعري آفاناسي فت را تحسين ميکردند و آن را حيرت انگيز مييافتند. عقيده بعضي منتقدين بر اين بود که غير از پوشکين تنها آفاناسي فت از اين قدرت حيرت انگيز برخوردار است که روح خواننده را بدينسان تسخير کند. او در سالهاي واپسين زندگي اندکي از شعر فاصله گرفت و آثار متعددي در زمينه ادبيات غير داستاني و اتوبيوگرافي پديد آورد ودر سال ۱۸۹۲ در اثر يک حمله قلبي درگذشت.
من به نوبه خود اعتراف کنم که با آن که در آثار شعراي روس کند و کاو کردهام، اما شاعري به توانائي آفاناسي فت در تسخير روح انسان را از آن ديار نديدهام. بخش بزرگي از مشکل ما در کشف و درک شعراي ملتهاي مختلف و از آن جمله شعراي روس ناشي از اين واقعيت است که ما ناچاريم آثار آنها را از طريق ترجمه انگليسي دريابيم. بخش قابل توجهي از روح شعري معمولا در اين ترجمهها از بين ميرود و عامل ناشيگري مترجمين را نيز بايد بدان افزود. اکثر مترجمين، ترجمه آثار شعري را مانند ترجمه متون حقوقي يا تاريخي ارزيابي ميکنند، در حالي که ترجمه شعر امري کاملا متفاوت است و قابليتهاي ديگري غير از آشنائي با زبان مربوطه را ميطلبد. چگونه ميتوان آثار آفاناسي فت يا ويليام شکسپير را ترجمه کرد، بي آن که با حالات روحي و شرائط و احوال زمانه آنها و آلام و رنجهاي آنها آشنا بود؟ بسياري از مترجمين نيز صرفا با اتکاء به تسلطي که بر زبان خاصي دارند، دست به ترجمه اين نوع آثار ميزنند، و همين تسلط را نيز کافي ميدانند، اما غافل از اين که، آنها بر زبان مادري خود تسلط کافي ندارند، زيرا هر کس به زبان مادري خود سخن ميگويد، اما نميتواند در آن زبان از عهده بيانهاي پيچيده برآيد.
اينک که چندين دهه از توسعه کامپيوترهاي معاصر ميگذرد، و اين نوع کامپيوترها در زندگي مردم اين همه کاربرد دارند، ما هنوز نتوانستهايم نام مناسبي براي آن و اجزاء متعدد و لوازم جانبي آن ابداع کنيم و از عهده ترجمه هزاران اصطلاح نرم افزاري نيز عاجزيم، با اين حال بر کلماتي مانند «رايانه»، «لوح فشرده»، «ريزپردازنده» و امثال آن اصرار ميورزيم. اگر اينها اصطلاحات مربوط به تکنولوژي جديد است و طبيعي است که معادل يابي براي صدها هزار اصطلاح فني و مهندسي در زبانهاي مختلف کار مشکلي باشد، وضعيت در ترجمه متون ديگر نيز چندان رضايت بخش نيست و ترجمه شعر نيز با مشکلاتي ده چندان مواجه است. به همين دليل، بيتعارف بايد بگوييم که آشنائي ملت ما با شعر ملل و اقوام ديگر در وجه عمده با موانع جدی روبروست. حتي در کشور خودمان نيز تا کنون از معرفي موثر مضمونهاي حيدرباباي شهريار به هموطنان فارسي زبان عاجز بودهايم و از عهده ترجمه شايستهاي از ديوان حافظ به زبان ترکي برنيامدهايم، در حاليکه ضرورت اين هر دو کار انکارناپذير است.
با اين حال نااميد نيستيم و بر اين باوريم که ترجمههاي شايسته نيز از مسير همين کوششهاي نيمه موفق امکان پذير خواهد شد و دست به ترجمه شعري بسيار پر محتوي و با احساس از آفاناسي فت ميزنيم:
حياتين عذابلاري
حياتين عذابلارينا دؤزدوم، يانليش اوميدلر ايچينده،
عذابلارين قارشيسيندا ديز چؤکدوم،
گئجه- گوندور گؤز قاپاقلاريمي يوُمسام دا،
غريبه گؤرونتولره توُش گلديم هر زامان.گوندهليک حياتين قارانليغي درينلشير،
پائيز ايلديريمينين پارلاق طرزده چاخيشيندان سوْنرا،
اوْندا کي گؤيده، قلبدن ديللنن بير چاغيريش کيمي،
قيزيل کيپريکلي اوُلدوزلارين پاريلتيسي قوْپور.سوْنسوزلوغون آلوْولاري بوُ قدر دوُرو،
گؤيون درينليگي بوُ قدر ياخين،
سانکي زاماندان بيرباشا ابديته باخيرام،
و سنين آلوْولاريني تانيييرام، دونيانين گونشي.آلوْولو قيزيل گوللر ايچينده،
حرکتسيز يارانيشين جانلي محرابي،
آليشير و توستولهيير،
اوْنون دوُمانيندا ايسه،
موٍرگولر ايچينده بوتون قوٍوّهلر تيترهييشده بوُلونور،
سانکي ابديتين رؤياسي کيمي.گؤيلرين درينليگيندن اؤتن هر شئي، هر شوُعاع،
ايسترسه مادي، ايستر اثيري،
بوٍتون بوُنلار کئچير خياليندان سنين، دونيانين گونشي،
و آنجاق اؤتري رؤيالار.کائيناتين نفسيندهکي بوُ خياللاردا،
دوُمان کيمي اؤتورم، و ايستهمهدن داغيليشيرام،
بوُ گؤرونتولر و چاشقينليقلار ايچينده،
ياشاماق نه راحات، نفس آلماقسا عذابسيز.سئحيرلي بير گئجهنين ساکيتليگينده، قارانليغيندا،
صميمي بير پاريلتي گؤرورم،
اوُلدوزلارين چاغيريشيندا تانيش گؤزلر،
ايستپلرده اوُنودولموش بير مزارين اوستونه ايشيق سالماقدا،
اوْتلار توکنيب، چؤللر بوْم- بوْز،
يالقيز بير مزار يئتيم رؤيالار ايچينده.
گؤيلردهسه ابديت دوشونجهسي کيمي،
اوُلدوزلارين قيزيل کيپريکلري پاريلداماقدا.رؤيالاردا بير داها گؤرورم سني، مزاريندان قالخاراق،
بوُ دونيادان اوُچوب- گئتديگيندن بري،
سانکي هئچ دييشمهميشسن،
ايکيميزي ده بير داها گنج گؤرورم،
سنسه باخيرسان، کئچميشلرده باخديغين کيمي.
رنجهاي زندگي
رنجهاي زندگي را به دوش کشيدم، در ميانه اميدهاي واهي،
به زانو درآمدم،
اگر هم پلکهاي خود را بستم،
شب و روز با صحنههاي غريبي مواجه شدم.اينک ظلمت روزمرهگي رفته- رفته تيرهتر ميشود،
پس از آذرخش خيره کننده پائيزي،
از اعماق آسمان،
درخشش ستارگاني با مژگان طلائي نمايان ميشود،
همچون فريادي که از قلبها برميخيزد.اينک آتش کائنات بيپايان اين همه زلال،
اعماق آسمان چنين نزديک،
گوئي که از سکوي زمان يکسره به بينهايت مينگرم،
و آتشهاي تو برايم آشناست، خورشيد کائنات.اينک محراب زنده خلقتي بيحرکت،
در ميانه گلهاي سرخ آتشين،
ميسوزد و خاکستر ميشود،
در ميان معرکهاي از دود،
تمامي نيروهاي دنيائي خواب آلوده،
مرتعش ميشود، همچون روياهاي ابديت.هر آنچه از اعماق آسمان عبور ميکند،
و هر پرتوي چه مادي و چه اثيري،
همه و همه همچون رويائي گذرا،
تنها در وهم تو جاري است، خورشيد کائنات!من به مانند دودي،
از ميانه وهمي که از نفس کائنات برميخيزد،
عبور ميکنم و ناخواسته پراکنده ميشوم.
در اين دنياي وهم آلود،
زندگي آسانتر است، نفس کشيدن آسانتر است.در سکوت و ظلمت يک شب مرموز،
درخششي صميمي و مهربان نمايان ميشود،
چشماني که همچون صدائي آشنا،
از ميانه فرياد ستارگان مينگرد،
بر روي مزاري فراموش شده در استپها نور ميافشاند،
نه سبزهاي، نه گياهي، تنها دشتي خاکستری،
مزاري تنها در روياهاي يتيمگونهاش چرت ميزند،
مژگان طلائي ستارگان،
در آسمانها همچون وهم ابديت ميدرخشند.در روياهاي خود بار ديگر ترا ميبينم،
گوئي از آن روزي که جهان مارا ترک کردي،
تغييري نکردهاي.
هر دوي ما بار ديگر جوان ديده ميشويم،
تو نگاهم ميکني، به همان طرزي که در گذشتهها.
آفاناسي فت بدون ترديد مهارت حيرت انگيزي در تسخير روح انسان دارد، اما منبع الهام و سرچشمه اين قدرت شاعرانه براي بسياري از منتقدين نامکشوف مانده است. عليرغم اين که محيط اجتماعي و شرائط زندگي هر هنرمندي در آفرينش هنري او نقش تعيين کنندهاي دارد، بسياري از محققين نتوانستهاند مسير تکوين شعريت او را به خوبي رديابي کنند و تنها به اين گفته اکتفا کردهاند که هنر شاعري در سرشت او بوده است، همانند موتسارت که هنر آهنگسازي در سرشت او بوده است و اين خصوصيت چيزي جز فرياد روح نيست. ما از شناخت محيط زندگي و درک حالات شاعرانه او بينياز نيستيم، اما چنين شناختي تدوين رساله جامعي را ميطلبد که متأسفانه در اين مقالات کوتاه مجالي براي آن نداريم و من چارهاز جز آن نميبينم که اين مقاله را با ارائه شعري از خودم به پايان بياورم:
پاي- بؤلوشمه
بوُداقلاردان باشلانميشدي يازلاريم،
گل پايلاشاق بوُ حياتين وارليغيني:
بوُداق منيم، چيچکلنن يازلار سنين.گؤزلريندن ايلهام آلدي ديلکلريم،
تمنالار باش قالديردي کؤنلومدن،
طالعيميز سانکي اوُغورلو چيخدي،
اوُفوقلرده باريشدي اوُلدوزوموز،
گل پايلاشاق بوُ طالعي: اوفوق منيم، ديلک منيم،
باريشلي اوُلدوزلار سنين.من بير غزل، من بير هاراي،
کؤنوللرده سس سالماغا بير حقيقت،
غزل منيم، غزللرده ديله گلن سئودا منيم،
ساحيل بوْيونجا سسلشن سئودالي آوازلار سنين. (تهران، ۱۳۷۵)
جهان بينی در پرتو علم نوين، بين النهرين گهواره تمدن، قرآن: رستاخيز فرهنگي مشرق زمين، ، هويت و رابطه آن با زندگي فرهنگي و اجتماعي، زبان: انعکاس طرز زندگي و گذشته ملتها، مسیرهای تکوین، طیف گم شده (حقیقت انسان و حقیقت خدا)