قرائن و اشارات (۴۷): اراده انسان و علم ازلی خداوند
اراده انسان و علم ازلی خداوند
فرهنگ علمي طبيعتگراي امروزين به مسأله جبر از طريق استناد به «قابل پيش بيني بودن» نزديک ميشود و سعي دارد از اين منظر رفتار انسان را در چهارچوب جبر محدود کند. بشر عادت کرده است که هر چيزي را که قابل پيش بيني باشد، جبري بنامد و منظورش هم آن است که براي او قابل پيش بيني باشد. اگر اين حکم در مورد رفتار دستگاههاي ساخت بشر به طور نسبي مصداق داشته باشد، قابليت پيش بيني رفتار انسان توسط انسان توقعي بسيار نسنجيده است. در اينجا با اين مشکل مواجهيم که عنصر پيش بيني کننده و پيش بيني شونده هر دو يکي است. از اينرو قابليت پيش بيني رفتار انسان توسط انسان در تحليل نهائي امري غير ممکن است. حتي در مورد پيش بيني امور ساده عيني نيز رسيدن به قطعيت مطلق غير ممکن است. اين نوع پيشبينيها به جاي آن که متوجه آينده باشد، ملهم از گذشته است، يعني چون حادثه معيني مانند طلوع خورشيد در گذشته به دفعات متعدد روي داده است، پس اطمينان نسبي وجود دارد که فردا نيز طلوع کند، در حالي که هيچ کس نميتواند در باره طلوع خورشيد در روز بعد نظر قطعي بدهد. هر کس ميداند که کامپيوتر او با هر بار فشار دادن دگمه خاصي روشن شده و پس از طي مرحله خاصي آماده دريافت دستورات ميشود، اما هيچکس نميتواند با قاطعيت بگويد که کامپيوتر او دفعه بعد نيز با فشار دادن دگمه مربوطه چنين رفتار خواهد کرد. به طور قطع هيچ حادثهاي در معناي مطلق کلمه براي انسان قابل پيشبيني نيست و نخواهد بود. چنين باوري کبر محض است. لذا تمامي تمهيداتي که به منظور نفي اراده انسان و محدود کردن رفتار وي در چهارچوب قوانين علت و معلول فيزيکي صورت ميگيرد، ناکارآمد است. واضحترين مصداق اين کج انديشي در آنجاست که فرهنگ علمي طبيعتگراي معاصر سعي دارد رفتار انسان را به طور کامل در چهارچوب قوانين علت و معلول محدود کند، در حالي که رفتار ذرات اوليه را، چنانکه در فيزيک کوانتوم مرسوم است، از سلطه مطلق قوانين علت و معلول خارج ميکنند و «قابل پيش بيني بودن» رفتار ذرات اوليه را از قطعيت مبري ميدانند.
البته انسان در مقايسه با ذرات اوليه موجودي «ماکروسکوپيک» است و حرکات او را نميتوان صرفا در حوزه فيزيک کوانتوم تحليل کرد، اما در مغز و دستگاه عصبي وي و در فعاليت «سيناپسها» تعداد بيشماري از رويدادهاي کوانتيک روي ميدهد. سيناپسها ساختارهائي در سلولهاي عصبياند که انتقال علائم الکتريکي يا شيميائي بين دو سلول عصبي مجاور به کمک آنها و از طريق فعل و انفعالات الکتروشيميائي و بيوشيميائي پيچيده صورت ميگيرد. تعداد نورونها يا سلولهاي عصبي در مغز انسان يکصد ميليارد عدد برآورد شده است. هر يک از نورونها را بايد در حکم کامپيوتري در نظر گرفت که به کمک صدها سيناپس با کامپيوترهاي مشابه خود در ارتباط بوده و پيوسته در حال مبادله اطلاعات با آنها به روش ديجيتال ميباشد. دانشمندان تراز اول جهان اينک تقريبا متقاعد شدهاند که شيوه نگهداري اطلاعات در ذهن که مانند هر نظام ديجيتال بر مبناي صفر و يک شکل گرفته است، مبتني بر «اسپين» ذرات اوليه است که پديدهاي کاملا کوانتيک است. به عبارت ديگر، اسپين، کوچکترين واحد اطلاعاتي غير قابل تجزيه در ذهن را تشکيل ميدهد. اگر چنين باشد، بايد نتيجه گرفت که کمينگاه حيات يا عمقيترين پايگاه آن در مرز حساس بين ذره و انرژي قرار دارد که در واقع منتها اليه ساختار دروني ماده است. ورود به اين حوزه از انديشه، عليرغم آن که براي درک ماهيت حيات شرطي ضروري است، اما فعلا در حوصله بحث ما نيست. اما تأکيد روي اين نکته ضروري است که بيشتر فعل و انفعالات مربوط به مغز و دستگاه عصبي انسان ماهيتي کوانتيک دارند و از اين رو محصور کردن رفتار انسان در چهارچوب قوانين علت و معلول از مشروعيت چنداني برخوردار نيست.
تنها گره واقعي در مسأله جبر و اختيار همانا مسأله علم ازلي و اراده خداوند و تعارض آن با اراده و اختيار بشر است. اين مهمترين عرصه بروز تناقض جبر و اختيار به شمار ميآيد و تصميمگيري در باره آن، جهانبيني انسان را به طور کامل متحول ميکند. ما در نوشتههاي قبلي، اين مسأله را از جنبههاي گوناگون کاويديم و از بعضي باورهاي نسنجيده در باره اين مسأله پرده برداشتيم. تمامي استدلالهاي ما پيرامون اين مسأله مبتني و متکي بر «حقيقت مطلق» بود که چنان که ديديم، به خودي خود و بدون استناد به هيچ دليلي بر ما متجلي ميشود. در واقع آن چيزي که بدون نياز به هيچ دليلي بر ما متجلي ميشود و خود مقامي بالاتر از دليل دارد و محيط بر آن است، «مطلق بودن حقيقت» است. ديديم که هر کس به محض آغاز صحبت در باره نسبي بودن حقيقت، بر مطلق بودن حقيقت صحه ميگذارد. لذا مطلق بودن حقيقت امري است که هم موافقين و هم مخالفين آن بر آن صحه ميگذارند، لذا بينياز از استدلال است. پس نخستين و بنياديترين حقيقت همانا مطلق بودن حقيقت است. اين حقيقت بنيادين را «حقيقت مطلق» ناميديم. سپس دريافتيم که حقيقت مطلق بيحد و مرز و بيکران و قائم به ذات است، زيرا به هيچ چيزي حتي به دليل تکيه ندارد و از اين رو از جلوههاي خداوند است. و اينک ادامه سخن.
کند و کاو شخصي من پيرامون مسأله جبر و اختيار سالهاي متمادي طول کشيد و در اين مدت خود را با طرز تفکر علماي متعدد اين رشته مأنوس کردم، اما به قناعت فلسفي نرسيدم. هنگامي که آثار متفکرين مختلف را در باره اين موضوع حياتي ميخواندم، آنها را سرگشتهتر از خودم ميديدم. قاطعيت قرآن حکيم در معرفي انسان به عنوان موجودي صاحب اراده و مسئول نميتوانست از ديد من امري تصادفي تلقي شود. اما چگونه ايمان بياورم، چگونه آسوده شوم؟ از چندين سال پيش کوشيدم تا پاسخ قانع کننده اين مسأله را در پرتو فلسفه رياضي جستجو کنم و هر چه در اين راه جلوتر ميروم، حيرت من از اين که قرآن حکيم با چه قاطعيتي، آن هم در آن زمانه مغشوش، چنين مانيفست درخشاني را عنوان کرده است، افزونتر و افزونتر ميشود. اينک بار ديگر قانع ميشوم که مخاطبين اصلي قرآن حکيم، نه جوامع ابتدائي شبهجزيره، بلکه جوامع متکامل اقليمهاي اطراف مديترانه بوده است که نطفه تفکر توحيدي را در طول چندين هزار سال در فرهنگ پوياي خود پرورانده بودند، اما هنوز به آن درجه کمال در تفکر توحيدي نايل نيامده بودند.
رياضيات علمي بسيار بنيادي است که زير بناي همه علوم ديگر را تشکيل ميدهد، اما اين علم باستاني در عين حال زمينه ورود مساعدي را به حوزه فلسفه تشکيل ميدهد. رئاليزمي که از مطالعه اين علم در شعور انسان شکل ميگيرد، بهترين آمادگي براي ورود به مسائل صعب فلسفي را فراهم ميآورد. بنياديترين مسائل فلسفي در حوزه رياضيات درک ميشوند و بي ترديد تحول فکري انسان نيز در طول هزاران سال از اين علم تأثير پذيرفته است. شايد يکي از جاذبههاي بسيار مهم اين دانش، از قطعيت آن سرچشمه ميگيرد، که آن هم در واقع نوعي تسليم است. ممکن است بعضي از ابزارها و مکانيزمهاي رياضي ساخته و پرداخته ذهن انسان باشند، به نحوي که ممکن است برخي از ابزارهاي رياضي که در فرهنگ علمي معاصر رايجاند، در فرهنگهاي ديگر اصلا شناخته نشوند و يا به جاي آنها ابزارهاي رياضي ديگري ابداع شوند. اما بسياري از مفاهيم و مکانيزمهاي رياضي جنبهاي واقعي و عيني دارند، به نحوي که هر موجود هوشمندي در هر کجاي جهان دير يا زود اجبارا همان مکانيزمها را کشف خواهد کرد.
يکي از مفاهيم بنيادي رياضيات عدد است که مستقل از ذهن و در سرشت جهان حضور گسترده دارد. نخستين شبهه در اين مورد که نياز به اجابت دارد، عبارت از آن است که آيا اعداد جايگاهي در سرشت واقعي جهان دارند، يا صرفا ابزار کار ذهن انسان به شمار ميروند. اين بحث بسيار طولاني است، اما مختصر آن که اعداد و روابط دروني آنها در سرشت واقعي جهان جايگاه دارند. در واقع خواص اعداد با صفات جهان پيوندي ناگسستني دارد و انکار واقعيت عيني اعداد به انکار صفات جهان و خود جهان منجر ميشود. انسان در چنين مرحلهاي از انکار، خود به خود و ناخواسته در مجادلهاي بين طرفداران دو انديشه وارد ميشود: ذهني بودن صفات جهان و عيني بودن آنها. اين بدان معني است که او بالاجبار بر وجود اختلاف و تفاوت اعتراف کرده است. اعتراف بر تعدد و اختلاف در واقع اعتراف به فطري بودن عدد در ساختار جهان است. اعداد نه تنها جزء فطرت بنيادين جهانند، بلکه از نشانههاي بارز حقيقت مطلقند که کائنات را پر کرده است.
حوزه اعداد داراي خواص متعددي است، که از آن جمله ترکيب پذيري آنهاست. تمامي اعداد را ميتوان به صورت دلخواه به کمک اعمال بنيادين رياضي با همديگر ترکيب کرد. مثلا به هر عددي ميتوان عدد ديگري را اضافه نمود، بي آن که در مرحلهاي از مراحل با عددي مواجه بشويم که از جمع پذيري با اعداد ديگر امتناع ورزد. از اين رو حوزه اعداد حوزهاي نامسدود و بيپايان است. بدين ترتيب، با مطالعه خواص اعداد معمولي به مقوله بينهايت ميرسيم. يعني اگر کسي صرفا به وجود عدد «يک» و خاصيت ترکيب پذيري آن با خودش قائل باشد، همه اعداد، از جمله «بينهايت» را کشف خواهد کرد.
مفهوم «بينهايت» يک مفهوم تفنني نيست. امروزه هر تحصيل کرده رشته رياضي و گرايشهاي وابسته به آن، در محاسبات خود به صورتي خيلي محسوس و ضروري از مفهوم «بينهايت» استفاده ميکند و خواص رياضي جهان اطراف ما از صفات «بينهايت» مستقل نيست. طبيعي است که «بينهايت» چون در ادامه زنجيرهاي از اعداد مطرح ميشود، خود از تيره اعداد است، اما ويژگيهاي آن طوري است که ذهن آدمي در مواجهه با آن دچار نوعي تناقض ميشود. يکي از اين تناقضها عبارت از آن است که اگر عددي را بر بينهايت اضافه يا از آن کم کنيم، نتيجه باز هم بينهايت خواهد بود. مثلا اگر از يک ليوان آب به اندازه يک قاشق کم کنيم، مقدار آب باقيمانده در ليوان مشخصا با مقدار اوليه آن متفاوت است. اما اگر از آب اقيانوس يک قاشق برداريم، تغيير محسوسي در مقدار آب اقيانوس به وجود نخواهد آمد و اگر اقيانوس بيپاياني را در نظر بگيريم و يک قاشق از آب آن را برداريم، باقيمانده آب اقيانوس باز هم بينهايت خواهد بود. حتي اگر بينهايت بار و هر بار يک قاشق آب از آن اقيانوس بيکران برداريم، باز هم آنچه باقي ميماند، اقيانوس بيکراني است. نسبتها نيز در مورد بينهايت در هم ميريزد. اگر عددي را چند برابر کنيم، عدد متفاوتي خواهيم داشت که با عدد اصلي برابر نيست، اما اگر بينهايت را در عددي ضرب کنيم، نتيجه باز هم بينهايت بوده و با بينهايت قبلي برابر است. نبايد تعجب کرد که در رياضيات، تعداد نقطههاي موجود روي هر پاره خطي همواره بينهايت است، اعم از اين که طول آن کم يا زياد باشد. به مثال ديگري توجه کنيم. ميدانيم که از هر دو عدد صحيح متوالي يکي زوج است، اما بايد دانست که تعداد اعداد زوج و تعداد اعداد فرد و تعداد کل اعداد همه با هم برابرند. هر کميت معيني در برابر کميتهاي معين ديگر نسبت ملموسی دارد، اما نسبت همه اين کميتها، قطع نظر از بزرگي يا کوچکي آنها، در برابر بينهايت برابر با صفر است. همچنانکه اعداد نشانهاي از صفات جهانند، گستردگي و تنوع خواص اعداد و رابطه دروني آنها نيز نشانهاي بارز از گستردگي صفات جهان است.
اينک به خواص حقيقت مطلق و بيکران برميگرديم. گفتيم که حقيقت مطلق که از ذات باري تعالي سرچشمه ميگيرد، هيچگونه حد و مرز زماني و مکاني نميشناسد. علم خداوند که محيط بر جهان است و جنبه ازلي و ابدي دارد، نيز در محدوديت زمان و مکان نميگنجد. وقتي که از تقدم علم خداوند سخن ميگوئيم، صرفا زباني «انسانگونه» به کار ميبريم، و گرنه تقدم و تأخر در ذات باري تعالي راه ندارد، لذا تنها سخني که رواست، آن است که علم خداوند مانند حقيقت مطلق محيط بر تمامي زمانها و تمامي مکانها و تمامي پديدههاست، چنانکه قرآن حکيم به زباني انسانگونه بر ما بيان ميدارد:
وَلِلّهِ الْمَشْرِقُ وَالْمَغْرِبُ فَأَيْنَمَا تُوَلُّواْ فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ إِنَّ اللّهَ وَاسِعٌ عَلِيمٌ. و مشرق و مغرب از آن خداست، پس به هر طرف که روي آوريد، با صورت خداوند مواجه خواهيد شد، بيترديد خداوند داراي وسعت و علم بيکران است. (البقره: ۱۱۵)
إِنَّ اللَّهَ عَالِمُ غَيْبِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ إِنَّهُ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ. به درستيکه خداوند بر اسرار آسمانها و زمين آگاهي دارد و بيترديد او بر آنچه در دلها ميگذرد، آگاه است. (فاطر: ۳۸)
وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ وَنَعْلَمُ مَا تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ. و ما انسان را آفريديم و ميدانيم که نفس او چه سوداهائي دارد و ما به او از رگ گردن نزديکتريم. (ق: ۱۶)
لذا چنانکه ديديم، اراده انسان که نوعي آزادي عمل محدود به شمار ميآيد، مانند خود انسان فاقد حقيقت ذاتي است، و صرفا به برکت تسليم در برابر حقيقت مطلق شکل ميگيرد. بايد دقت کنيم که تسليم هنگامي به معني بردگي است که در مقابل نيروهاي دروغ باشد. اين نوع تسليم نقض کامل اراده انسان است. اما تسليم در برابر حقيقت مطلق، آغاز حريت انسان و افزايش قدرتهاي معنوي و مادي او و ظهور ميداني براي فعاليت اراده اوست. آنچه که در قرآن حکيم تحت عنوان «عبد» به دفعات مطرح ميشود، چيزي جز همين تسليم در برابر حقيقت مطلق نيست که سرچشمه حريت و اراده انسان است.
اين اراده انساني ظاهرا بخشي از علم ازلي و محيطي خداوند را ميکاهد، اما نکته حساس اينجاست که نتيجه اين کاهش باز هم بيکرانگي است، درست همانطور که در مورد کميتهاي بينهايت ملاحظه کرده بوديم. در حقيقت امر، اراده نسبي انسان و مسئوليت اخلاقي وي نه تنها هيچ تناقضي با علم محيطي خداوند ندارد، بلکه نشانهاي از بيکرانگي علم و اراده خداوند است. علم و اراده انسان در رابطه با محيط اطراف خود ملموس است، اما در برابر حقيقت مطلق و اراده بيکران خداوند در حد صفر است، درست همانطور که در مورد نسبت بين کميتهاي معين و بينهايت ملاحظه کرده بوديم. آشنائي با اين نسبتها و انطباق دقيق آن با موازين قرآن نفيس حيرت ما را مضاعف ميکند، زيرا اينک درمييابيم که چرا قرآن حکيم از سوئي اراده و علم خداوند و سلطه او بر حيات بشر را بيکران معرفي ميکند و از سوي ديگر انسان را نيز موجودي مسئول و صاحب اراده شناسائي ميکند. هنگامي که اين تناقض از ميان برميخيزد و اراده نسبي انسان بدون تناقض با علم محيطي خداوند مسجل ميشود، انسان گام ديگري به فطرت انساني خود نزديکتر ميشود. او اينک صاحب اراده و مسئوليت است، اما مغرور نيست. او اينک آدرس خود را در کائنات بهتر ميشناسد و درک ميکند که چرا قرآن حکيم در آيات متعدد، هم بر قدرت بيپايان خداوند و هم بر مسئوليتهاي اخلاقي انسان تأکيد ميفرمايد. اعتراف به بيکرانگي حقيقت مطلق نه تنها انسان را خلع سلاح نميکند و روح وي را به بند نميکشد، بلکه اين اعتراف نقطه آغازين حريت نسبي او و شروع مسئوليتهاي اخلاقي اوست. کليد فهم بسياري از آيات شريف قرآن نيز در همين نکته نهفته است، زيرا ما در جاي- جاي قرآن حکيم با آياتي مواجهيم که انسان را متعهد به انجام تکاليف اخلاقي متعددي ميکند و از سوي ديگر ناظر اين نکته هستيم که هدايت يا عدم هدايت انسانها به دست خداست. قرآن حکيم حيوانات و افراد نابالغ و يا مهجورالعقل را مسئول و مکلف نميشناسد، اما در جاي- جاي آن تأکيد ميشود که انسان اراده لازم براي رويکرد به کارهاي صواب و تصحيح مسير زندگي خود را داراست و از اينرو موجود مسئولي به شمار ميآيد. اما اين اراده انساني همانند علم انساني در برابر حقيقت مطلق ناچيز است و همان مقدار ناچيز نيز صرفا در اثر اعتراف فعالانه بر بيکرانگي حقيقت مطلق متحقق ميشود. لذا انسان بايد کوشش خود را صرفا براي تحقق اهداف منطقي مصروف کند، نه هر هدفي و به خصوص نه هدفهاي خودخواهانه، زيرا نيل به همه چيز در حوزه اقتدارات انسان نيست. اين شعار که گويا اگر انسان «اراده» کند، هيچ هدفي غير ممکن نيست، يا شعاريست تجارتي، يا فکري است که از ذهن کساني تراوش کرده است که ميخواهند انسان را در جايگاه خدايان قرار دهند. ما اينک ميدانيم که هرگاه انسان خود را در جايگاه خدايان قرار دهد، به جاي آن که قدرتهاي وي فزوني يابد، به برده تبديل ميشود و عجز کامل او نمايان ميگردد. لذا ما شعار «قابل حصول بودن هر هدفي به شرط وجود اراده و تصميم» را کاملا نفي ميکنيم و آن را از نشانههاي بارز کفر به حساب ميآوريم.
آگاهي انسان بر وجود اراده خود و کشف نسبت آن با اراده خداوند و درک او مبني بر عدم تناقض بين اراده خود و اراده محيطي خداوند آغاز مرحله تربيتي جديدي براي انسان است. هنگامي که انسان «مقدار» خود را بشناسد، از اهداف «خداگونه» دست ميکشد و در عين حال به موجودي عاطل نيز تبديل نميشود، زيرا خود را صاحب اراده و موجود مسئولي ميشناسد. او اينک ميتواند از نقطهاي مرتفع بر خود و جهان اطراف خود بنگرد و از چنان قدرتي برخوردار است که خود و افراد زير دست خود را در مسير حقيقت هدايت کند. ما بحث خود را از حقيقت مطلق و تسليم در برابر آن شروع کرديم و بعد از طي مسيري طولاني به مقوله حريت انسان رسيديم. اينک يک بار ديگر تکرار ميکنيم که انسان آزاد صرفا کسي است که به دست حقيقت آزاد شده است و باقيمانده انسانها صرفا بَرده محسوب ميشوند. ما گفتنيها را در باره جبر و اختيار گفتهايم و اينک خود را از تناقض آزاد ميبينيم. از اين رو در مقالات بعدي خود ميتوانيم گامهاي مطمئنتري را برداريم که بإذن الله چنين خواهيم کرد.
جهان بينی در پرتو علم نوين، بين النهرين گهواره تمدن، قرآن: رستاخيز فرهنگي مشرق زمين، ، هويت و رابطه آن با زندگي فرهنگي و اجتماعي، زبان: انعکاس طرز زندگي و گذشته ملتها، مسیرهای تکوین، طیف گم شده (حقیقت انسان و حقیقت خدا)