تفکر و شعر (۱۵) : شعر و ذهن دو ساحتی
ذهن دو ساحتي
سالها پيش با کتاب حيرت انگيزي آشنا شدم که انقلابي در علم روانشناسي و همچنين علم نوروبيولوژي محسوب ميشد. فرصت ترجمه اين کتاب فراهم نيامد، اما اين کتاب اينک با گذشت بيش از ۳۵ سال از تدوين آن و درگذشت مولف دانشمند آن، نه تنها اعتبار خود را از دست نداده است، بلکه در همه محافل آکادميک نيز مقبوليت نسبتا بالائي يافته است.
جوليان جينز (1997- 1920 : Julian Jaynes) کتاب «پيدايش شعور با انحطاط ذهن دو ساحتي» را در سال ۱۹۷۶ يعني هنگامي که در دانشگاه پرينستون کرسي استادي روانشناسي را داشت، منتشر ساخت. وي در تئوري دوران ساز خود، ضمن مبنا قرار دادن ساختار دو محفظهاي مغز، قصد اثبات اين نظريه را دارد که انسان در دورههاي باستاني يعنی تا حدود ۱۲ قرن پيش از ميلاد مسيح فاقد شعور به مفهوم امروزي بوده است و شعور به مفهوم امروزي پديدهاي است که از طريق يادگيري فراهم آمده است.
مغز انسان از دو نيمکره راست و چپ تشکيل يافته است که همه دانشمندان اين رشته تفاوتهاي ماهوي بين فعاليت اين دو نيمکره را به رسميت ميشناسند. مثلا همه دانشمندان متفقا بر اين باورند که نيمکره چپ مرکز تکلم و تحليل روابط منطقي است. پايگاه بيشتر فعاليتهاي هنري و احساسي نيز عمدتا در نيمکره راست قرار دارد. دانشمندان با روشهاي آزمايشگاهي و از طريق مطالعه مغزهاي آسيب ديده و يا از طريق دخل و تصرف در مغز و برداشتن بخشهائي از آن، به خوبي موفق به اثبات اين نظريه شدهاند که نيمکرههاي راست و چپ هر يک عمدتا وظائف خاصي را بر عهده دارند. در مورد اشخاص مبتلا به اختلالات تکلمي نيز آزمايشهاي مهمي قابل اجراست. يکبار در يک کشور خارجي شاهد پديدهاي بودم که مرا به شدت به تفکر واداشت. مصاحبه کنندهاي با هنرمند خوانندهاي مشغول مصاحبه بود که به پرسشهاي مصاحبهگر به سختي جواب ميداد، زيرا دچار اختلال شديد تکلمي بود و لکنت بسيار محسوسي داشت. اما هنگامي که اين خواننده به همراهي ارکستر شروع به خواندن آواز کرد، ابيات شعر را بدون هيچ مشکلي ادا ميکرد و حتي بهتر از يک خواننده معمولي از عهده انجام اين کار برميآمد. به طور کلي افراد مبتلا به لکنت زبان، که ممکن است در بيان يک جمله دچار لکنت شديدي بشوند، اگر بخواهند همان جمله را به صورت آواز ادا کنند، ممکن است هيچ اثري از لکنت زبان در آنها مشاهده نشود. توضيح اين مسأله به وظائف نيمکرههاي مختلف مغز مربوط ميشود، زيرا کلام عمدتا از نيمکره چپ و فعاليت هنري عمدتا از نيمکره راست هدايت ميشوند. از همينجا ميتوان گريزي زد و به تفاوت بين نثر و شعر اشاره کرد. نثر عمدتا از نيمکره چپ هدايت ميشود که مرکز تکلم است. اما شعر که جنبه هنري دارد، عمدتا از نيمکره راست هدايت ميشود. به عبارت ديگر شعر از وادي خدايان برميآيد و به همين دليل مجهز به وزن و قافيه است تا جنبه موسيقائي آن محسوستر باشد. نثر بيان ميکند و درخواست مينمايد، اما شعر فرمان ميدهد و حکم ميراند، زيرا از سرزمين خدايان آمده است. چرا نيمکره راست را وادي خدايان ميشناسيم و نقش نيمکرههاي مجزاي مغز در شکلگيري شعور انساني چيست؟
بين دو نيمکره مغز، ماده خاصي موسوم به «جسم پينهاي» (Corpus Callosum) قرار دارد که انتقال امواج و علائم بين دو نيمکره راست و چپ را به صورت نظارت شده کنترل مينمايد و از عبور بسياري از علائم عصبي نيمکره راست به نيمکره چپ ممانعت به عمل ميآورد. اگر فعاليت «جسم پينهاي» تضعيف شود، شعور دچار اختلال خواهد شد، زيرا در چنين حالتي انسان به خودي خود اصوات و تصاوير بيپاياني را از درون خود خواهد شنيد که آن را جزء جهان خارجي محسوب خواهد کرد و در محيطي زندگي خواهد کرد که با واقعيت موجود محيط و خود شخص بيگانه است. يک چنين حالتي به منزله بيگانگي کامل شخص با خود و با محيط زيست بوده و ميدان عمل شعور را به طور کامل مخدوش ميسازد. به نظر جوليان جينز، انسان دوره باستاني در ميان هالهاي از تصاوير مبهم و ترسناک و موجي از اصوات آمرانه و تحکم آميز که از نيمکره راست مغز او سرچشمه ميگرفت، و با عبور از جسم پينهاي به حوزه شعور او سرازير ميشد، زندگي ميکرد و در اسارت کامل توهمات خود بود. از آنجا که دانشمندان، بيماري شيزوفرني را ناشي از اختلال در جسم پينهاي ميدانند، به راحتي ميتوان پذيرفت که بيماري شيزوفرني در آن دوره روان همه انسانها را در چنگال خود داشته و ضمنا به علت شيوع گسترده، اصلا بيماري محسوب نميشده است. علاوه بر بيماري شيزوفرني، پديده «هيپنوتيزم» نيز از بقاياي دوره ذهن دو ساحتي است، که طي آن، شخص هيپنوتيزم کننده ميکوشد خود را در وادي خدايان قرار دهد و از عمق نيمکره راست و از طريق جسم پينهاي با بيمار سخن بگويد، که اطاعت بيچون و چرا را به دنبال دارد. جسم پينهاي که از بافت خاصي به ضخامت حدود ۳ ميليمتر تشکيل ميشود، جايگاهي همچون کهکشانها دارد، زيرا خدايان هزاران سال از آن سوي اين ديوار نازک نهيب خود را به گوش انسان ميرساندهاند.
ما اينک در دورهاي زندگي ميکنيم که مغزها ميتوانند بين نهيبهاي دروني خود و امواج حقيقي مربوط به جهان خارج تمايز قائل شوند و اين کار از طريق يک پروسه يادگيري طولاني فراهم آمده است و ضمنا نقش «جسم پينهاي» در حفظ اين توازن حياتي حائز اهميت بنيادين است. من بي اختياز به ياد اين آيات حيرت انگيز از قرآن حکيم ميافتم که مربوط به سوره الرحمن است، يعني همان سورهاي که از همان ابتدا بر اهميت توازن تأکيد مينمايد:
مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيَانِ، بَيْنَهُمَا بَرْزَخٌ لَّا يَبْغِيَانِ، فَبِأَيِّ آلَاء رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ، يَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَالْمَرْجَانُ، فَبِأَيِّ آلَاء رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ. دو دريا را روان ساخت که به هم ميرسند، اما بين آن دو حائلي وجود دارد که مانع از تداخل آن دو ميشود، پس کدامين نعميت خدايتان را منکر ميشويد، از ميان آن دو است که لولو و مرجان پديد ميآيد، پس کدامين نعميت خدايتان را منکر ميشويد؟ (الرحمن: ۲۳- ۱۹)
نام اصلي کتاب يعني:
The Origin of Consciousness in The Breakdown of The Bicameral Mind
که ما آن را به صورت «پيدايش شعور با انحطاط ذهن دو ساحتي» ترجمه کردهايم، خود اشاره بدان دارد که مولف از تأثير متقابل دو نيمکره در پيدايش شعور سخن ميگويد. کلمه «Bicameral» در واقع به معناي «دو مجلسي» است و منظور از آن، ساختار نظامهاي پارلماني مبتني بر دو مجلس است. در نظامهاي پارلماني مبتني بر دو مجلس، مصوبات مجلس عوام پيش از آن که جنبه قانوني پيدا کند، بايد توسط مجلس اعيان مورد تصويب مجدد قرار گيرد. جوليان جينز بر آن است تا ثابت کند که اگر مغز انسان به لحاظ فيزيولوژيک و از طريق يادگيري دچار چنين تغييراتي شده باشد، بايد رد پاي اين تحول را در روند تفکر و آفرينش هنري او مشاهده کرد. وي آنگاه به يک تحقيق طولاني و بسيار پرمحتوي در ذهنيت هنرمندان جهان باستان ميپردازد و در اين کار بيش از همه بر ذهنيت شعرا تأکيد دارد.
دوره دو ساحتي ذهن انسان، دورهاي بسيار مغشوش و آشوب زده است. ذهن انسان در اين دوره از قدرت تفکر محروم است. اصوات و تصاويري که غالبا به صورت تهاجمي و به شکل بيمارگونه از نيمکره راست به نيمکره چپ هجوم ميآورند، و غضب خدايان در آن همواره نمايان است، فرد را در حالت ناتواني و تسليم بيمارگونهاي نگاه ميدارند و تنها حقيقت مسلم شناخته شده توسط ذهن، وجود خداياني است که آمرانه و پرخاشجويانه بر او نهيب ميزنند و با رعب و وحشت او را به اطاعت و تسليم فراميخوانند. انسان قادر نيست ماهيت تصاويري را که ميبيند و اصواتي که بر مغز او هجوم ميآورند را شناسائي کند و از اينرو آنها را به خدايان نسبت ميدهد، از اينرو نيمکره راست در درجه نخست وادي خدايان مستبد و ستمگري است که موجوديت انسان را در چنگال خود دارند.
با رهائي از ذهن دو ساحتي و ورود به دوران شعور، به قول يکی از تحليلگران اين نظريه، ما در واقع خدايان مستبد باستاني را نابود نکردهايم، بلکه آنها را در نيمکره راست زنداني کردهايم و از نفوذ فريادهاي هولناک آنان به حوزه شعور انساني پيوسته ممانعت به عمل ميآوريم. در گذشته، انسان مجبور به اطاعت از اصوات مبهمي بود که از ذهن خود ميشنيد و آن را نداي خدايان ميپنداشت. اين مرحله شرط لازمي بوده است تا انسان در ذهن خود يک «من» آگاه بسازد که بر حوادث اشراف دارد و به جاي اطاعت کورکورانه، به صورت آمرانه عمل ميکند. به عبارت ديگر ما طي اين پروسه تکاملي طولاني خدايان مبهم را نابود کرده و خود در جايگاه آنان نشستهايم. اما هر از چندگاه ممکن است صداي آمرانه خدايان باستاني از نو به گوش ما برسد، مانند آنچه که در خوابهاي ترسناک اتفاق ميافتد يا در بيماران شيزوفرني روي ميدهد، يا حتي در شرائط بيداري، دچار نوعي اضطراب و نگراني از حوادث شومي بشويم که ممکن است براي ما روي بدهند، اما به طور اعم، سلطه انسان بر خود و حفاظت خود در مقابل خدايان سرکش اينک نسبتا تثبيت شده است. خوابهاي ترسناکي که يک کودک ممکن است ببيند، مثال مأنوسي براي اين مسأله است. کودک خود را کاملا اسير و زنداني صحنههاي ترسناکي ميداند که در خواب روي دادهاند و اين ترس و نگراني ممکن است حتي سالها نيز بر زندگي او سايه بيفکند. اما يک فرد بزرگسال معمولا به سرعت از تأثير خواب رها ميشود و حوادث خواب را کم اهميت و غير واقعي ارزيابي ميکند.
جوليان جينز معتقد است که اگر انسان در دوره ذهن دو ساحتي فاقد شعور بوده و اغتشاشات دروني ذهن او و تداخلات دروني ساختار دو ساحتي ذهن او چنان بوده است که توصيف شد، بهترين روش تحقيق در باره اين نظريه، بررسي آثار شعري و هنري انسان در دورههاي مذکور است، زيرا بي هيچ شبههاي بايد بتوان رد پاي پديدههاي مذکور را در آفرينش هنري انسان مشاهده نمود. از اينرو جوليان جينز اقدام به سير و سلوکي طولاني در آثار شعري و هنري دوره باستان ميکند و ذهن بسياري از فضلا و شعراي باستاني را از طريق بررسي آثار آنان مورد کاوش قرار ميدهد. وي در اين گشت و گذار تحقيقي نيز در تورات به عمل ميآورد و رابطه انسان و خدا و روايات تورات را در چهارچوب نظريه خود تحليل ميکند. تورات نمونه خوبي از يک اثر ادبي شناخته ميشود که توسط انسانهاي داراي ذهن دو ساحتي تدوين شده است و رابطه انسان و خدا، يعني همان خداي ايوب که رنج بيپايان و بيمعنائي را بر بنده معصوم خود روا ميدارد و وي را از کفرگوئي منع مينمايد، به خوبي در چهارچوب نظريه ذهن دوساحتي توجيه ميشود.
ضمن تحليل درخشاني که از قهرمانان و شخصيتهاي ايلياد به عمل ميآورد، جوليان جينز ثابت ميکند که اين شخصيتها همگي صاحب ذهن دو ساحتي بودهاند. آنان کلام ارادي خود را بر زبان نميآوردند، بلکه سخنان خدايان را تکرار ميکردند.
هر شاعري در عميقترين لايههاي احساسي خود باور دارد که شعر از جهاني ديگر وارد ذهن او ميشود و اگر شرائط مساعد نباشد، از هيچ طريقي و با هيچ ترفندي نميتواند روح خود را آماده سرودن شعر بنمايد. شاعر معمولا حتي قلم و کاغذ خود را بايد هميشه آماده داشته باشد، تا در لحظات الهام بتواند رئوس مطالب را يادداشت کند تا از دست نروند. شاعر خود را ميشناسد و معمولا ميداند که چه هنگام واقعا در حالت شعري است و کي اين کار را به صورت اجباري انجام ميدهد. شاعر معمولا ميداند که سرودن شعر سفارشي بسيار سختتر از شعري است که به او الهام شده باشد. اين همان چيزي است که در يونان باستان «الهه شعر و هنر» ناميده بودند و هر شاعري بر اين باور بود که همين الهه است که شعر را در زبان او جاري ميکند. اگر انسان باستاني از درون مغز خود فريادها و نهيبهاي هولناکي ميشنيده و آنها را نهيب خدايان فرض ميکرده است، در يونان باستان به علت شکل گيري ساختار نوين مغز و تکوين نظام کنترل ارتباطات بين نيمکرههاي راست و چپ، روابط متفاوتي از انسان و خدا را نيز شاهد ميشويم که اين بار خدايان هولناک تبديل به الههاي زيبا و فريبنده و فريادهاي گوش خراش و مهيب خدايان تبديل به نجواهاي الهام بخش پري معصومي ميشود که مصراعهاي لطيف را در گوش شاعر زمزمه ميکند.
جوليان جينز ضمن تعريف شعور به صورت «آگاهي از معرفتمان در باره خود و جهان» به خيل فلاسفهاي ميپيوندد که شعور را نه صرفا به صورت «آگاهي در باره خود و جهان»، بلکه به صورت «آگاهي از معرفتمان در باره خود و جهان» تعريف ميکنند. وي ميگويد:
«شعور بخش بسيار کوچکي از فعاليت ذهن ماست که ما بدان اشراف داريم، زيرا ما نميتوانيم بر عدم شعور خود اشراف داشته باشيم».
او فعاليت ذهن را نوعي شبيهسازي از جهان واقعي ارزيابي ميکند و معتقد است که ذهن انسان در اين شبيهسازي بر امکانات زباني و بخصوص بر استعاره تکيه ميکند. در واقع او معتقد است که شعور «يک چيز» يا «يک قابليت ذهني» نيست، بلکه پروسه فعالي است که طي آن نخست يک فضاي حرکتي و يک «من» به صورت شبيهسازي ساخته ميشود و سپس اين «من» از طريق تکيه بر استعاره در آن فضا به حرکت درميآيد.

جوليان جينز (۱۹۹۷- ۱۹۲۰) بنيانگذار نظريه پيدايش شعور در آستانه انحطاط ذهن دو ساحتي
ذهن دو ساحتي نظريه بحث انگيزي است و تجربه نياکان ما در عبور از اين مرحله هولناک تجربهاي تلخ و پروسهاي عذاب آور بوده است. اما چگونه اين دوران عجيب به پايان رسيد و آيا اين تحول در همه جوامع و بين همه آحاد انسان به طور يکسان صورت گرفته است؟ تکوين عوامل اجتماعي و بغرنج شدن روابط توليدي را در بر افتادن ذهن دو ساحتي موثر دانستهاند، زيرا ذهن دو ساحتي پاسخگوي روابط پيچيده توليدي نبوده است و انسان نيازمند آن بوده است که بر دوره ذهن شعورمند گام بگذارد. اما قاطعانه ميتوان گفت که بقاياي اين نوع ذهن هنوز در بين قشرهاي مختلف اجتماعي وجود دارند. ذهنهاي دو ساحتي قابليت کنترل شدن توسط نيروهاي خارجي و خود شخص را دارا هستند، مشروط بر اين که عامل کنترل کننده بتواند به نحوي خود را در جايگاه خدايان قرار دهد. از اينرو کنترل فکر ديگران و تأثير شخص بر ذهن خويش از طريق مکاشفه و اشراق روشهائي مأنوس و عملي محسوب ميشوند و بيش از علم به نوعي هنر و باريک بيني شباهت دارند. کشف بقاياي ذهن دو ساحتي در انسانهاي ديگر اين امکان را براي برخي افراد بزهکار فراهم ميآورد که اعمال و رفتار آنها را مطابق ميل خود سازماندهي کنند، زيرا ذهنهاي دو ساحتي، بيش از آن که به استقلال عمل متکي باشند، در جستجوي يک عامل خارجي براي تعيين تکليف براي آنان است. حتي اين عقيده در فن هيپنوتيزم مرسوم است که اگر بيمار همراهي نکند، پزشک نميتواند وي را در حالت هيپنوتيزم وارد کند. حتي در بازي کودکان نيز همواره شاهد آنيم که يکي از کودکان نقش رهبري را بر عهده ميگيرد و کودکان ديگر سعي ميکنند مطابق رهنمودهاي او عمل کنند. از سوي ديگر با آن که جوامع غربي به طور نسبي از باورهاي ديني دور شدهاند، حيرت انگيز است که عقايدي از قبيل تأثير ستارگان و صور فلکي بر سرنوشت آنان چه قدر در بين آنان رواج دارد. در جوامع غربي همچنين شاهد ظهور پيامبران دروغيني هستيم که هر از چندگاه پيروان خود را به خود کشي دستهجمعي وادار ميکنند. حد اقل نوعي از موسيقي وجود دارد که ذهن شنونده خود را به طور مطلق در چنگال خود ميگيرد و شعور او را مختل ميسازد. همه اينها نشانههاي بقاياي ذهن دو ساحتي است که ميتواند مورد سوء استفاده افراد بزهکار قرار بگيرد و شايد کاربردهاي مفيدي نيز داشته باشند.
خود جوليان جينز و طرفداران او بقاياي ذهن دو ساحتي را به طور مطلق نشانه عقب ماندگي ميدانند و دين را يکي از عمدهترين بقاياي ذهن دو ساحتي در زمانه حاضر به شمار ميآورند، که به موجب آن گويا انسان به صورت کورکورانه و بدون تعقل به يک دين وابسته ميشود و شعور خود را در آن گم ميکند، درست همانگونه که در هزارههاي گذشته در مذاهب بت پرستي معمول بوده است. جوليان جينز و پيروان او نيمکره راست به عنوان وادي خدايان معرفي ميکنند، و البته منظورشان اين است که اصوات و تصاوير و هيجاناتي که از نيمکره راست به نيمکره چپ نفوذ ميکنند، چنان انعکاسي در ذهن شخص دارند که وي گمان ميکند صداي خدايان را ميشنود يا تصاوير آنان را مکاشفه ميکند. اين که سرچشمه بسياري از هيجانات روحي و مکاشفات و احساسات هنري در نيمکره راست قرار دارد، واقعا بدان معنا نيست که اين نيمکره وادي خدايان است و خداوند به وسيله نيمکره راست ادراک ميشود. بعضيها حتي يک گام فراتر نهاده و ادعا کردهاند که گويا نيمکره راست وادي خدايان و نيمکره چپ وادي خود انسان است که ما با اين نوع تقسيم بندي به شدت مخالفيم. انسان جهان اطراف خود را با مجموعه دستگاه عصبي خود ادراک ميکند که مغز نيز جزء مهمي از آن است. اگر انسان عاشق شود، نميتوان گفت که با نيمکره راستش عاشق شده و اگر شکست بخورد، نميتوان گفت که نيمکره چپ او رنج ميبرد. به عبارت ديگر، نه انسان محدوديت مکاني دارد و نه خدا، زيرا انسان نيز از طريق روح خود به خدا متصل است. ما در گفتارهاي گذشته خود نشان دادهايم که ايمان واقعي از مسير عقل فراهم ميآيد و جايگاهي فراتر از عقل نيز دارد. به عبارت ديگر، ايمان مورد اشاره ما ايمان ماوراي عقل است، نه ضد عقل. اما جوليان جينز و پيروان او، که تورات و انجيل و آموزشهاي ساير اديان را بررسي کردهاند، از ايمان مادون عقل سخن ميگويند و آن را از بقاياني ذهن دو ساحتي به شمار مي آورند. اين نوعي مطلق گرائي در تحليل ذهن دو ساحتي است. مطلق گرائي ديگر آنجاست که هر نوع پديده شبيه به ذهن دو ساحتي را محکوم کرده و نشانه عقب ماندگي بدانيم. مثلا در خيلي از جوامع سنتي و حتي جوامع غربي، زنان به صورت فطري به مردان وابستهاند و از اتکاء به آنان و دريافت حمايت از آنان احساس امنيت ميکنند. اين نوع رابطه بين زن و مرد در حد منطقي با فطرت هر دو طرف سازگاري داشته و موجب سالمسازي خانواده و روابط اجتماعي است. ما نميتوانيم و نبايد اين نوع وابستگيها را به عنوان بقاياي ذهن دو ساحتي يکسره مردود بشماريم.
از سوي ديگر فعاليت ذهني انسان نيز محدود به احکام منطقي صرف و انتقال دادهها به صورت آلگوريتميک نيست، بلکه انسان از ظرفيتهاي هر دو نيمکره مغز خود استفاده ميکند و علاوه بر فعاليتهاي علمي و تفکرات منطقي، داراي وابستگيهاي عاطفي و گرايشهاي هنري و معنوي است. به طور کلي انسان در تعامل بين نيمکره راست و نيمکره چپ موجوديت دارد و اگر توازن مناسبي موجود باشد، اين امر نه تنها نشانه عقب ماندگي انسان نيست، بلکه رشد شخصيتي او نيز مرهون اين نوع تعامل است. از اينرو نظريه ذهن دو ساحتي، که نظريه ارزشمندي است، نبايد به منظور تبليغ فرهنگ تک ساحتي و تفکر يک بعدي مورد سوء استفاده قرار بگيرد.
ما ضمن تدوين مقاله پانزدهم يعني همين مقاله از مجموعه مقالات «تفکر و شعر» به نقطه پاياني اين پروژه ميرسيم که به پژوهش در فرايند شعر و ارائه بعضي نمونههاي کمتر شناخته شده آن و تحليل چگونگي خلاقيت هنري در نظام تفکري انسان اختصاص داشت. بعد از وقفه کوتاهي، اگر توفيق حاصل شد، شايد با نوشتههاي جديدي بتوانيم ارتباط خود را با دوستان اين وبلاگ حفظ نمائيم. از همه دوستاني که در اين مدت مقالات اين وبلاگ را با دقت مطالعه کرده و معمولا بنده را مورد لطف و مرحمت بيدريغ قرار دادهاند، صميمانه سپاسگزاري مينمايم.
جهان بينی در پرتو علم نوين، بين النهرين گهواره تمدن، قرآن: رستاخيز فرهنگي مشرق زمين، ، هويت و رابطه آن با زندگي فرهنگي و اجتماعي، زبان: انعکاس طرز زندگي و گذشته ملتها، مسیرهای تکوین، طیف گم شده (حقیقت انسان و حقیقت خدا)