معلقات سبع

برخي از خوانندگان عزيز تأکيد داشتند که وبلاگ بايد بخشي از سطور خود را به نقد شعر اختصاص بدهد. ضمن اين که نقد شعر حوزه اختصاصي خود را دارد، اين کار به دليل ديگري نيز از هدف ما به دور است. ما در اين وبلاگ قصد معرفي شعرائي از کشورهاي مختلف جهان را داريم که در عين حال که از توان شعري بسيار بالائي برخوردارند، در کشور ما کمتر شناخته شده‌اند. نقد هنگامي معنا ميدهد که موضوع نقد براي خواننده کم و بيش شناخته شده محسوب شود و پيش زمينه‌ ذهني براي اين مسأله وجود داشته باشد. از اينرو در اين وبلاگ همچنان عمدتا به شناخت شعرا و آثار آنها از منظر اختصاصي خودمان ميپردازيم و سعي ميکنيم محيط اجتماعي و عوامل شکل دهنده شخصيت شاعر را کم و بيش شناسائي کنيم.

يکي از شعراي معاصر و نسبتا معروف مغول موسوم به مند اويا (Mend-Ooyo) در باره شکل گيري شخصيت شاعري خود چنين مينويسد:

«من فرزند قومي کوچنده‌ام. ما همواره در سپيده‌دم به راه مي‌افتاديم. هنگامي که کودکي بيش نبودم، روي يک گاري مملو از اشياء مختلف درون يک سبد مي‌نشستم و با حرکت يکنواخت شترها به پيش مي‌رفتيم و چشم من به طلوع خورشيد روشن ميشد. شايد در همينجا بود که ريتم اشعار آينده من به من الهام شد. هنگامي که به منزل جديد ميرسيديم، همه چيز به نظر من تازه ميرسيد، مرغان ماهيخوار آبي‌رنگ، رگه‌هاي باريک مه، سلسله تخته‌سنگها، تپه‌هاي خال- خال، همه چيز.

«پدرم مرا روي زانوانش مي‌نشاند و کمانچه خود را رودرروي من قرار ميداد و مشغول نواختن نغمه‌اي طولاني و شفاف ميشد که يک نغمه بومي بود، و هنگامي که اين نغمه در گوش من طنين انداز ميشد، کوهها به نظر من مغرورتر، رودخانه‌ها زلالتر و آواز پرندگان آهنگين‌تر مينمود. «احساس ميکردم که جسم کوچک من نيز به يک ساز موسيقي تبديل شده است که پدرم آن را به ارتعاش درمي‌آورد. به اين ترتيب شعر من با ملودي تلفيق ميشد».

ملاحظه ميکنيم که شکل زندگي قبيله‌اي و شيوه کوچ موسمي و جغرافياي منطقه مورد سکونت شاعر و فولکلور حاکم بر اجتماع تا چه حد در شکل گيري شخصيت و ريتم شاعرانه يک شاعر نفوذ دارد. ملاقات با خورشيد در سپيده‌دمان، تغيير اقليم و آشنائي با مرغان ماهيخوار و تخته سنگها و تپه‌هاي خالدار و ساير فاکتورهاي محيطي از يک سو، و حضور در آغوش پدر و نظاره کردن و گوش فرادهي به صداي سحر انگيز کمانچه پدر از سوي ديگر را نميتوان در تکوين شخصيت شاعر مورد غفلت قرار داد. همين عوامل را اگر در مورد زندگي شهريار دنبال کنيم، با يک سلسله عوامل محيطي و اجتماعي متفاوت رودرروئيم، که تابلوهاي ديگرگونه‌اي را در برابر چشمان ما متجلي ميسازد:

حيدر بابا، ايلديريملار شاخاندا،
سئللر- سوُلار شاققيلداييب آخاندا،
قيزلار اوْنا صف باغلاييب باخاندا،
سلام اوْلسون شؤوکتيزه، ائليزه،
منيم ده بير آديم گلسين ديليزه.

همين عوامل را در مورد Henrik Ibsen شاعر و نويسنده نروژي بايد از منظر عوامل جغرافيائي و روابط اجتماعي ديگرگون جستجو کرد و يا جغرافياي صحرا و جو چادر نشيني و روابط اجتماعي باديه‌نشيني را در مورد يک شاعر باستاني عرب مانند حارث بن حلزة، يکي از اصحاب معلقات سبع، بايد در مرکز توجه قرار داد.

گفته شده است که شعر جاهلي وحدت تأليف نداشت . شعر جاهلي با ايستادن در اطلال و آثار خانه محبوب و ذكر خاطره‌هاي گذشته و بيان حوادث راه و پايان ناگهاني همراه بود. عاطفه شاعر جاهلي بسيط بوده است و دامنه خيال او چندان وسيع نيست .

حتي بسياري از تحليلگران ادبي، شعر جاهلي عرب را صرفا از اين نظر که نمونه نسبتا شاخصي از زبان عربي فصيح پيش از اسلام را ارائه ميدهد، ارزيابي ميکنند، زيرا اين اشعار از لحاظ گنجينه لغات و ترکيبات لغوي و نحوي و صنايع ادبي و غيره از غناي واقعا بالائي برخوردارند. بي‌ترديد «سند تاريخي بودن» نيز يکي از حقوق شناخته شده شعر است، اما صرفا از اين منظر نميتوان شعري را شعر شناخت و ضمنا «دامنه خيال او چندان وسيع نيست» نيز حکم دقيق و منصفانه‌اي به نظر نميرسد.

برخي از پژوهندگان شعر عرب قبل از اسلام (موسوم به شعر جاهلي) برآنند که پروسه ادبي در حال و هواي آن روزگار بسيار نيرومند بوده است و شاعر دوره جاهلي تمثيل کننده تمام عيار يک محيط ادبي بسيار غني و سرشار از رمانتيزم، ولو خالي از تفکر فلسفي بوده است. پيش از اين گفته‌ايم که شعر نه «مرامنامه حزبي» است و نه کلاس درس فلسفه، هر چند عنصر تفکر در غناي آن نقش تعيين کننده‌اي را دارد، اما آنچه که با عباراتي نظير «ايستادن در اطلال و آثار خانه محبوب» مورد تحقير و تساهل قرار ميگيرد، نه تنها نشانه ساده‌لوحي شعر پيش از اسلام نيست، بلکه از عاليترين نمونه‌هاي تفکر شعري در جهان باستان محسوب ميشود که خود عرب آن را با عبارت «الوقوف علي الأطلال» يا «تماشاي ويرانه‌ها» بيان داشته است که يک نمونه آن را ميتوان در قصيده امروالقيس موسم به «قفا نبک» (بايستيد تا گريه کنيم) مشاهده کرد:

دوستان، توقف کنيد تا بر خاطره معشوقه من و منزل او گريه کنيم،
همينجا، در کرانه همين باديه، ما بين دخول و حومل بود که خانه او قرار داشت.

آثار اقامتگاه او هنوز هم کاملا از بين نرفته است،
با آن که باد از شمال و جنوب همواره بر آن ميوزد...
(از قصيده «قفا نبک من ذکري حبيب و منزل»، اثر امروالقيس شاعر معروف يمني دوره پيش از اسلام، که جزء معلقات سبع محسوب ميشود).

او در بخشي از قصيده خود با الفاظ بسيار زيبا و تشبيهات خارق العاده به توصيف معشوقه خود و زيبائيهاي جسماني او ميپردازد، بي آنکه عفت کلام را از دست بدهد و سپس منظره‌اي از توفان و بارش باران را در صحراي «غبيط» تصوير ميکند که ميتوان آن را شاهکاري در توصيف طبيعت محسوب کرد. او کوه مرتفع را همچون انسان غول پيکري تصوير ميکند که لباس راه راهي به تن کرده است و در اين ميانه ابرها تمام باران خود را فرو ميريزند (و ألقي بصحراء الغبيط بَعاعَهُ) که باعث رويش گلهاي فراواني در صحراي غبيط ميشود، چنانکه گوئي يک تاجر يماني از صندوقهاي خود حرير و ديبا مي‌پراکند. او بدين تشبيهات خارق العاده کفايت نميکند و رعد و برق آسمان را به برخورد و درخشش ناگهاني دو دست در آسمان (لمعُ اليدين: کنايه از کف زدن) تشبيه ميکند و آذرخش را تاج آسمان معرفي ميکند (حبّي مکلّل: ابر تاجدار). پس آيا منصفانه است که دامنه خيال در شعر جاهلي را بسيط بينگاريم؟

ورود تمام عيار به حوزه شعر عرب و حتي شعر دوره جاهلي نه ميتواند هدف وبلاگ ما باشد و نه مقرون به منطق است، زيرا نوشته‌هاي پر محتوي در اين زمينه فراوانند. ما در اين مقال صرفا بر آنيم که آشنائي خود با طبيعت شعر دوره جاهلي و يکي از قصيده‌هاي متعلق به مجموعه «معلقات سبع» موسوم به «قفا نبک من ذکري حبيب و منزل» (بايستيد تا گريه کنيم بر خاطره معشوقه و خانه او) اثر امروالقيس را ارتقاء دهيم.

مقصود از اصطلاح «دوره جاهليت» که بکرات مورد استفاده قرار ميگيرد، همانا دوره پيش از تشرف به دين اسلام است که اروپائيان نيز اين مفهوم را در مورد خودشان با اصطلاح Pagan به معني «کفر» بيان ميدارند و منظورشان دوره قبل از تشرف به دين مسيحيت يا دوره چند خدائي يونان و رم ميباشد.

شعر عهد جاهلي شايد به علت زندگي اجتماعي بسيط در شبه جزيره از نعمت تفکر عميق محروم بود، اما شاعر عهد جاهلي از مصالح بيمانندي نيز برخوردار بود که به کمک آن توانسته بود جايگاه خود را در تاريخ تثبيت کند، و آن همانا زبان تواناي عربي و لهجه فصيح آن بود که ظرفيتهاي بياني غير متعارفي را در اختيار شاعر قرار ميداد.

«زبان عربي از غني‌ترين زبانهاست از جهت کلمات، و اصيلترين زبانهاست از لحاظ قدمت، و جاويدترين آنها از جهت آثار، و وسيعترين آنها از نظر استعداد و ظرفيت، و پايدارترين آنها در برابر حوادث و دگرگونيهاي زمان، هم از لحاظ برتري و غلبه در زيبائي بر ديگر زبانها و هم از لحاظ استواري و استحکام. آري زبان عربي دلنشين‌ترين زبانهاست از جهت بيان، و روانترين زبانهاست از لحاظ سبک و اسلوب، و شگفت آورترين آنها از نظر تأثير، و سرشارترين آنها از جهت ماده و منبع، و قابل گسترش هرچه بيشتر براي همه مطالبي که در دايره احساس قرار ميگيرد، يا در انديشه و خاطر انسان فعاليت ميکند، از قبيل مطالبي که در باب تحقيق علوم و وضع قوانين و به تصوير کشيدن خيال شاعرانه و تعيين منافع  و مصالح عمومي مردم طرح ميشود. اين زبان با هماهنگي و تناسبي که در وضع کلمات آن ، و پيوستگي و انسجامي که در اجزاي آن وجود دارد، زبان ملتي بيسواد بوده که نه در حکمت يونان حرکت و فعاليتي داشته و نه در صنعت چين. اين قوم از ميان رفتند، در حاليکه اين زبان پس از آنان باقي ماند، همگام با هر نسل و متناسب با هر زمان و مکان.

«اگر در اين زبان روح بزرگي وجود نداشت، باقي نميماند و روزگارانش به انقراض ميگرائيد و قدرتش راه ضعف و زبوني ميگرفت». (الوسيط في الأدب العربي و تاريخِهِ، احمد عمر الاسکندري و مصطفي عناني، ترجمه دکتر سيد محمد رادمنش، انتشارات جامي، تهران ۱۳۷۸)

تک- تک عبارات اين پاراگراف که بسيار دقيق بيان شده است، نياز به تعمق دارد، اما از همه مهمتر اين که نويسنده به «روح بزرگ زبان عربي» اشاره ميکند که عليرغم انقراض نسل متکلمين به آن، به زندگي ادامه داده و متناسب با هر زمان و مکان نقش خود را به عنوان بستر انتقال انديشه و احساس ايفا نموده است. مختصر اين که زبان عربي، صرفا با اتکاء به روح دروني خود و قدرت ناشي از آن، نه تنها خود را از گزند روزگار مصون داشته و بر زمان و مکان غلبه کرده است، بلکه تعداد قابل توجهي از زبانهاي منطقه را نيز از خطر زوال نجات داده است. تعدادي از اين زبانها که با زبان عربي فصيح رابطه خويشاوندي داشتند، مانند زبان محلي سوريه و لبنان، به راحتي در آن هضم شدند. اين زبانهاي محلي که در حکم «سايه»هاي زبان عربي محسوب ميشوند، ضمن حفظ موقعيت خود به عنوان زبانهاي محلي، در حوزه علم و انديشه تابع زبان عربي فصيح گرديدند. گروه ديگري از زبانهاي دنياي اسلام نيز مانند ترکي و فارسي، در اثر قرار گرفتن در محيط فرهنگي ناشي از ظهور اسلام و تبديل زبان عربي به زبان آکادميک، ضمن حفظ هويت دروني خود، با اخذ کلمات و ترکيبات گوناگون از زبان عربي، صلاحيت بيشتري براي بقا در تاريخ و جلوه نمائي در عرصه فرهنگ و تفکر کسب نمودند.

اينک با آن که عصر تکنولوژي و تحولات صنعتي منظره نويني از زبانهاي حاکم را پديد آورده است که به علت سيادت کشورهاي صنعتي اجتناب ناپذير مينمايد، هنوز هم جهان اسلام ميتواند و بايد به داشتن سرمايه بي‌نظيري نظير زبان عربي مباهات کند و آگاه باشد که اين روح بزرگ همچنان با نيروي دروني خود زنده است و همچنان زبان علم و دانش و تفکر محسوب ميشود.

به اين ترتيب در کنار عوامل گوناگون ذي مدخل در تکوين شعر و شخصيت شاعر که تا کنون شناسائي کرده‌ايم، در مورد شعر عرب با فاکتور جديد و منحصر به فردي آشنا ميشويم که همانا وجود زبان نيرومند شاعرانه به صورت حاضر و آماده پيش از تکوين روابط اجتماعي پيچيده و تفکرات فلسفي در جامعه بدوي شبه جزيره پيش از ظهور اسلام است. اين پديده، يعني پيشي گرفتن زبان از تفکر، که زبان عربي دوره باستان نمونه تمام عيار آن محسوب ميشود، با امکانات کنوني ما غير قابل توضيح است و تنها تئوري که ميتوان براي خروج از تناقض به آن متوسل شد، عبارت است از وجود تمدني پيشرفته با بنيادهاي فرهنگي بسيار مستحکم و متعالي که به دلائل مجهولي دچار انقراض شده و بازمانده‌هاي قليل آن توانسته‌اند خود را به جاهاي نسبتا امني مانند صحاري شبه جزيره برسانند و در همانجا ضمن تداوم زندگي به شکل بدوي، به حفظ امانت تاريخي با ارزشي موسوم به زبان عربي که شايد نام آن نيز «زبان عربي» نبوده است، مشغول شوند. معمولا شعراي ملتهاي مختلف در طول تاريخ سعي در ارتقاء زبان شاعرانه به موازات آفرينش شعري خود بوده‌اند و پديده ارتقاء زبان در بين اين ملتها عميقا مديون کوشش شاعران براي خلق آثاري بوده است که امکانات بالقوه زبان از بيان منظور آنها به طور نسبي عاجز بوده است. اما در شعر عربي به طور اعم و شعر دوره جاهليت به طور اخص با اين پديده سر و کار داريم که امکانات و قابليتهاي زبان بسيار فراتر از احساسات و مضمونهاي شاعرانه‌اي است که شاعر قصد بيان آنها را دارد. به اين ترتيب، زبان به جاي اين که صرفا بستر و وسيله انتقال احساس و تفکر قرار گيرد، خود به صورت يکي از عوامل موثر زايش تفکر و احساس عمل کرده است.

انتخاب قصيده امروالقيس که سلطان الشعراء دوره جاهليت محسوب ميشود، و خود نيز از تبار سلاطين بوده است، از اين منظر براي ما بسيار آموزنده است.

الا ايها الليلُ الطويلُ الا انجَل
بصبح، و ماالإصباح منک لأمثل.
(اي شب طولاني، آيا صبحي به دنبال تو نمي‌آيد؟ هرچند صبحي که به دنبال تو بيايد، نيز برتري ندارد).

در همين بيت ساده شاهد صنايع ادبي چندي هستيم که تأکيد بر آن خالي از فايده نيست. دقت کنيم که «الا»ي نخست در مفهوم ندا و خطاب به کار رفته (اي شب طولاني) و «الا»ي دوم جنبه استفهام دارد (مگر نه به صبح تبديل ميشوي؟)، کما اين که استفاده از مفاهيم «صبح» و «إصباح» (به صبح رسيدن، صبح را دريافتن) در کنار همديگر نمونه جامع و کاملي از اقتدارات نحوي و لغوي است که نظير آن را نميتوان در ۱۴۰۰ سال پيش در زبانهاي ديگر سراغ گرفت.

فيالک من ليل کأنَّ نجومَهُ،
بکل مغاز الفتل بِيذبِلُ.
(چه شبي که گوئي ستارگانش با ريسماني محکم به کوه يذبل بسته ‌شده‌اند).

عبارت «يالک من ليل» دقيقا به معناي «چه شبي» نيست، اگر بخواهيم آن را دقيق‌تر ترجمه کنيم، بايد بگوئيم: «تو عجب شبي هستي که...» و يا «بگو، تو چه نوع شبي هستي که...». اين عبارت در زبان عربي بسيار زنده و پرتوان است، مثلا گفته ميشود: «يالها من مصيبة» (عجب مصيبتي) و يا «يالها من سفسطة» (عجب سفسطه‌اي!).

تري بَعرَ الأرآم في عرصاتها...
(سرگين آهوي وحشي را در عرصات آن ملاحظه ميکني).

در بعضي ترجمه‌ها «عرصات» را «حيات و خانه» و «باغ و عمارت» و امثال آن ترجمه کرده‌اند، اما شاعر در مورد ويرانه‌هاي خانه معشوق خود صرفا از عبارت «عرصات» استفاده کرده که اينک پوشيده از سرگين حيوانات است. من به هيچ وجه حاضر نيستم به خاطر بار عاطفي سنگيني که دارد، «عرصات» را با هيچ عبارتي عوض کنم، که ضمنا با جغرافياي باديه نيز کاملي زيادي دارد.

ففاضت دموع العين مني صبابة،
علي النحر حتي بلَّ دمعي مِحمَلي.
(اشک چشمانم از سوز عشق تا سينه سرازير شد، به نحوي که تسمه شمشير مرا نيز به آب شست).

دقت کنيم که اگر «مِحمَلي» را «مَحمِلي» بخوانيم، در آن صورت چنين معني خواهد داد: «به نحوي که کجاوه مرا نيز به آب شست». اما بايد دانست که در اين بيان شاعرانه، «ريزش اشک» با عبارت «فاضت دموع العين» (فاضَ: سيل آسا شد و جاري گشت، دموع العين: قطره‌هاي چشم، اشک).

شعر عربي دوره جاهليت در کشور ما مورد تحقيق و پژوهش کافي قرار نگرفته و بيشتر ادباي ما نيز صرفا به ذکر نام شعرا و بعضي خصوصيات ادبي آنها اکتفا ميکنند. در دوره‌هاي ليسانس ادبيات فارسي از روي معلقات به صورت گذرا رد ميشوند و در دوره‌هاي ليسانس زبان و ادبيات عرب معمولا تا ۸ واحد درس معلقات جزء دروس دانشجويان منظور ميشود، اما هيچ يک از آنها معمولا اشراف نسبي بر اين آثار نفيس پيدا نميکنند، گوئي آشنائي با معلقات نيز خود به امري معلق تبديل شده است. من منابع غربي معيني را ملاحظه کرده‌ام که آثار باقي مانده از آن دوره را به طور کامل شرح ميدهند و تحليل ميکنند، مانند:

- السبع المعلقات، ترجمه از عربي به انگليسي و شرح ابيات به قلم فرانک جانسون، نشر دانشگاه کاليفرنيا
اما منابع فارسي بسيار کم و ناقصند. با اين حال ذکر بعضي از اين منابع ميتواند حسن ختام خوبي بر اين مقاله باشد:
- معلقات سبع، ترجمه عبدالمحمد آيتي، انتشارات سروش، تهران ۱۳۸۸
- شرح معلقات سبع، احمد ترجاني زاده، با مقدمه جليل تجليل، انتشارات سروش، تهران ۱۳۸۸
- بررسي نشانه شناختي و مردم شناسي معلقات سبع، عبدالملک مرتاض، سيد حسين سيدي، انتشارات دانشگاه فردوسي مشهد، ۱۳۸۶
- آينه خيال، شرح فارسي و عربي قصائد سبع طوال، دکتر محمد رضي مصطفوي نيا، مرتضي اميري نژاد، نشر بوستان کتاب، تهران ۱۳۸۹