اخلاق در مصر باستان

عبور از سنت به مدرنيته پروسه‌اي پيچيده و تحولي عظيم ار زندگي هر ملتي است. اين گذار به معني نفي زيرساخت سنتي جامعه به طور مطلق و ناگهاني نيست، بلکه نوعي ارتقاي هويت است که انطباق با شرائط نوين زندگي از طريق آن، ضمن حراست از بنيادهاي اخلاقي و معيارهاي تربيتي و ميراث فرهنگي متحقق ميشود. مراحل مختلف تطور تاريخي هر ملتي با همديگر ارتباط ارگانيک دارد و نو از درون کهنه زاده ميشود و چنانکه پيش از اين بحث کرده‌ايم، حتي انديشه توحيد به معناي گسترده آن ضرورتا از درون مرحله‌اي شرک آلود ظهور ميکند. به ديگر سخن، مدرنيته بدون ارتباط ارگانيک با مبادي فرهنگي و اخلاقي و گذشته تاريخي ملتها مفهومي ميان‌تهي است.

در جامعه معاصر، مفهوم مدرنيته دچار تحريفات جبران ناپذيري شده است، به طوريکه صِرف عصيان عليه سنتها و رويگرداني از آنها به مفهوم مدرنيته تلقي ميشود. به عنوان مثال، در زمانه ما انواع گوناگون مواد مصرفي با بسته‌بنديهاي متنوع و انوع لوازم خانگي جديد و دستگاههائي نظير تلفن موبايل و کامپيوتر و تلويزيونهاي داراي صفحه گسترده وجود دارد که اکثريت مردم صِرف برخورداري از آنها را نشانه مدرنيته ميدانند. خانمها در گذشته رختها را با دست ميشستند و اينک آنها را با ماشينهاي لباسشوئي مجهز به پروسسور هوشمند ميشويند، آيا ميتوان قبول کرد که صِرف اين تغيير روش زندگي به معناي مدرنيته است؟ بسياري از مردم در تاکسي و اتوبوس و هواپيما و حتي مسجد و کلاس درس از طريق تلفنهاي موبايل خود با ديگران تماس ميگيرند و چه بسا به نظر خودشان کارهاي مهمي را هم انجام ميدهند و صرفا به خاطر استفاده از اين ابزار، خود را «مدرن» محسوب ميکنند، زيرا خود را در مقايسه با پدرانشان که از تلفن مغناطيسي و چرتکه استفاده ميکردند، متفاوت ارزيابي ميکنند. آيا نميتوان خانم مسني را مثال زد که رخت را همواره با دست شسته است، به طوريکه اين خانم مسن مدرن‌تر از خانمهاي جواني باشد که رخت را به کمک ماشينهاي لباسشوئي مدرن ميشويند؟ و آيا ممکن است مردي که حساب و کتاب خود را جز چرتکه با وسيله ديگري انجام نداده است، مدرن‌تر از مردي باشد که اين کار را به کمک يک کمپيوتر لپ تاپ از طراز کاملا جديد انجام ميدهد؟ بي‌ترديد چنين حالاتي به وفور يافت ميشوند، اما درک عمومي متأسفانه بر اين مبني شکل گرفته است که صِرف استفاده از مواد مصرفي و لوازم خانگي جديد و اتومبيلهاي گران قيمت به معناي مدرنيته است. اين موضوع، انحراف اخلاقي خطرناکي محسوب ميشود، زيرا کسي که لباس خود را از مارک معروفي انتخاب کرده و آن را به قيمت گراني خريداري کرده است، صرفا به اين دليل و نه بيشتر، خود را برتر از ديگران ارزيابي ميکند و حقوق و امتيازاتي را براي خود قائل ميشود. هيچ پدري را سراغ نداريم که به فرزند خود نصيحت کند و به وي يادآور شود که مثلا اتومبيل «ماکسيما»ي متعلق به خانواده آنها و يا مسافرتهاي خارج از کشورشان نشانه برتري شخصيت آنها نيست، و اين که ممکن است افرادي باشند با شخصيت‌ والاتر از آنها، در حاليکه اتومبيلشان يک پيکان فرسوده است يا کلا فاقد اتومبيلند و هرگز مسافرتي هم به خارج نداشته‌اند. اما برعکس اين ماجرا همواره روي ميدهد. يک ضرب المثل روسي ميگويد: هر شخصي را به نسبت لباسش مورد استقبال قرار ميدهند و به نسبت عقلش بدرقه ميکنند، اما شايد در زمانه ما تجمل به نحو نسنجيده‌اي نشانه برتري شخصيت تلقي ميشود که بايد به اصلاح آن برخاست و در درجه نخست هم بايد از خود و خانواده شروع کرد.

بدون اين که بخواهيم اکثريت جوانان موقر و باشخصيت اين جامعه را ناديده بگيريم، بايد تأکيد کنيم که امروزه تربيت تجريد شده از تعليمات اسلامي، هرچند در مقياس محدود، موجب ظهور نسل خودخواهي شده است که علاوه بر آن که امکانات مادي، اعتماد به نفس کاذبي را براي آنها به ارمغان آورده است، بلکه حتي از تحقير اصحاب علم و فضيلت و تقوي نيز ابائي ندارند. البته اينها بيش از آن که مقصر باشند، قرباني‌اند و حتي ممکن است در روياروئي با واقعيات و مشکلات زندگي دچار تزلزلات روحي و ناتوانيهائي شخصيتي حادي هم بشوند و در پيدا کردن راه خروج از بحرانهاي زندگي دربمانند.

اگر دقت کنيم، تفاخر به خوراک و پوشاک و زرق و برق زندگي به عنوان بارزترين نشانه انحطاط اخلاقي، در طريقت متعالي اسلام مورد مذمت قرار گرفته و مسلمين دعوت به تواضع و کمک به همنوعان و کسب علم و تفکر پيرامون راز خلقت شده‌اند. انسان حتي در مقداري نيست که به زميني که بر روي آن راه ميرود، فخر بفروشد و اعتلاي انسان، صرفا از طريق آگاهي نسبت به ناتواني خود در برابر خالق و خلقت متحقق ميشود.

نشانه‌ها حاکي از آن است که خود پسندي در مصر باستان امري بسيار نکوهيده محسوب ميشد و انسان به طور پيوسته متعهد و ملزم به وظائف اخلاقي بود که در سايه آن بتواند مسير آخرت خود را هموار سازد. هرچند تصوير مبالغه‌آميز از اوضاع و احوال جهان آخرت و تعدد خدايان و اعتقاد به وجود انسانهاي خدا گونه و خدايان انسان‌گونه چنان بود که موجب ميشد تا فرهنگ مصر باستان از تفکر توحيدي مسافت بعيدي داشته باشد، اما وجود معيارهاي اخلاقي محکم موجب ثبات خانواده و جامعه و  در نتيجه موجب موازنت تاريخي جامعه براي مدتي بيش از ۵ هزار سال و مقاومت موثر در برابر تهاجم فرهنگي نيرومند بيگانگان گرديد. تحقيقات نشان ميدهد که معنويت حاکم بر جامعه مصر باستان که از مرزهاي آن فراتر رفته و سرتاسر شمال آفريقا و بين النهرين و اقليمهاي شمالي مديترانه را نيز فرا گرفته بود، ذهنيت انسانها را در وضعيتي قرار داده بود که آمادگي کامل براي  پذيرش تعليمات متعالي اسلام را داشتند و در واقع راز گسترش برق آساي طريقت اسلام در بخش بزرگي از جهان در همان چند دهه نخستين بعد از وفات پيغمبر، که بهت و حيرت بسياري از محققين را برانگيخته و برخي ديگر را به سفسطه بافي در خصوص قداره کشي عرب براي ترويج اسلام واداشته، غير از معجزه کلامي و نظام اخلاقي متوازن قرآن و ويژگيهاي شخصيتي پيامبر، در همين نکته ظريف نهفته است. ملل شمال آفريقا، بين‌النهرين و بخشهائي از ملتهاي اروپائي ساکن اقليمهاي مديترانه، به علت داشتن پيش زمينه تربيتي و معنوي ناشي از فرهنگ مصر باستان به سرعت شيفته تعليمات انسان‌ساز اسلام شدند و مانند آجرهاي تشنه‌اي که به سرعت آب را به درون خويش ميکشند، از چشمه زلال اسلام سيراب شدند. اين انتشار سريع در عين حال به سرعت به رستاخيز علمي نيز منجر شد. رستاخيز علمي جوامع اسلامي در سده‌هاي نخستين ظهور اسلام را نيز، علاوه بر خصلت خود اسلام که دعوت به تفکر جزء تفکيک ناپذير آن است، و ظرفيتهاي علمي و فلسفي زبان عربي، بايد در سايه پيش زمينه علمي فراهم آمده در جامعه مصر باستان و شمال آفريقا توضيح داد. اين امر در اسلام شناسي چنان پر اهميت است که گوئي نسل انسان، پيشاپيش با تدبير و برنامه‌اي مشخص در طول چندين هزار سال در يک آزمايشگاه اجتماعي در محيط فرهنگي خاصي تربيت شده تا آمادگي پذيرش تعليمات متعالي اسلام را به دست آورد. جامعه‌اي که در مقابل لشگرکشي اسکندر مقدوني و سلطه چندين صدساله جانشينان وي مقاومت فرهنگي ميکند و تعليمات مسيحي دست‌پخت امپراطوري روم را پس ميزند، ناگهان در مقابل امواج دعوت سر تسليم فرود مي‌آورد و به تمامي تغيير هويت ميدهد. آيا حيرت انگيز نيست؟ آيا اين همه دقت و قدرت تفکيک در انتخاب دين طبيعي و تشخيص آن از دين غير طبيعي ميتواند صرفا امري تصادفي باشد؟ به نظر ما هيچ خصلت تصادفي در اين حادثه تاريخي وجود ندارد. مصر دوران بسيار طويلي از خداشناسي مبتني بر خدايان متعدد را پشت سر گذاشته بود و انديشه توحيدي و مسير جهان آخرت را نيز به طور نطفه‌اي و مکتوم در بطن خود پرورانده بود و به هيچ وجه شيفته جاذبه ادياني که خدايان انسان‌گونه و انسانهاي خداگونه را تبليغ ميکردند، مانند هلنيزم و آئين يهودي و مسيحيت مبتني بر تثليث، نميگرديد، زيرا خود فراختر از آنها بود و تمامي آنها معنويات خود را از معابد مصري اخذ کرده بودند.

دانشمندان متعددي سرچشمه فرمانهاي دهگانه يهوديان را کاويده‌اند و عقيده غالب آن است که اصول اخلاقي دهگانه‌اي که در بين يهود به نام «ده فرمان» مشهور است، ريشه در مصر باستان و دقيقا در کتاب اموات دارد. مضمون بعضي از اين فرامين به روايت يهوديان چنين است: به موجب فرمان اول پرستش هر خدائي غير از «يهوه» معصيت تلقي ميشود. به موجب فرمان دوم، چنانکه شخصي غير از يهوه خداي ديگري را بپرستد و يا مرتکب بت‌پرستي شود، خود و فرزندان و نوادگان وي مورد غضب يهوه قرار خواهند گرفت. فرمان سوم تأکيد دارد که استفاده نابجا از نام خداوند ممنوع است. فرمان چهارم ناظر بر تقدس روز شنبه است. فرمان پنجم تأکيد بر احترام بر پدر و مادر دارد. فرمان ششم منع آدم کشي و فرمان هفتم منع عمل زناست. فرمان هشتم منع دزدي است و فرمان نهم بر منع شهادت دروغ تأکيد دارد. به موجب فرمان دهم چشم طمع دوختن بر زن همسايه و ساير اشياء خانه وي حرام است. چنانکه گفتيم بسياري از مورخين باستان شناس را عقيده بر آن است که يهوديان اين فرامين دهگانه را از مصر تقليد کرده‌اند، زيرا در فصل ۱۲۵ کتاب اموات مصر باستان، دقيقا در پاپيروس موسوم به «پاپيروس آني» نکاتي ذکر شده است که شباهت موکدي بر فرامين دهگانه دارد، با اين تفاوت که معيارهاي تشخيص صواب از ناصواب در مصر باستان بسيار گسترده‌تر از اينهاست. در فصل مذکور از کتاب اموات، ليستي از معيارهاي اخلاقي ذکر شده است که هر انساني براي ورود به جهان آخرت بايد سوگند بخورد که در جهان فاني بدانها التزام داشته است. اکثر اين سوگندها مربوط به گناهاني است که مطابق فرض، انسان در اين جهان از آنها تبري جسته است، به عنوان مثال: من خدارا انکار نکرده‌ام، من يتيمي را نيازرده‌ام، من دزدي نکرده‌ام، من مرتکب عمل قتل نشده‌ام، من در ترازو تقلب نکرده‌ام و امثال آن. مضمون اين معيارهاي اخلاقي را در مقاله پيشين از نظر گذرانديم. اما اگر اين مضامين کتاب اموات را با مضامين تورات در سفر خروج، فصل ۲۰، عبارات ۲-۱۷ مقايسه کنيم، شباهت عجيبي را ملاحظه خواهيم کرد و ناچار از قبول اين فرضيه خواهيم شد که معيارهاي اخلاقي مضبوط در تورات کنوني برگرفته از فرهنگ مصر باستان است ولي متأسفانه اعمال ناصواب متعددي نيز وجود دارند که در تورات مشروع شناخته شده‌اند که قتل عام پوريم و قتل عام سفراي حسن نيت اقوام همسايه از طريق حيله و مجبور کردن آنها به عمل ختنه براي ابراز حسن نيت‌شان و سپس شبيخون زدن به آنها و کشتن دسته‌جمعي آنها از نمونه‌هاي بارز است.

چنانکه ميدانيم به موجب باورهاي ديني مصريان، قلب هر انساني در جهان آخرت در حضور خدايان در ترازوي مقدسي توزين ميشد و در صورتيکه وزن آن سبکتر از پَر (به عنوان مظهر حقيقت) بود، آن شخص اجازه ورود به جهان ابدي را کسب ميکرد. بي‌ترديد مصريان کشف کرده بودند که قلب انسان با گذشت سن بزرگتر و سنگين‌تر ميشود و چنين تصور ميکردند که اين تغيير وزن در اثر ارتکاب گناهان به وقوع مي‌پيوندد.

ظهور اسلام، در عين حال که حال و هواي معنوي اين جهان را تغيير داد، اوضاع و احوال جهان آخرت را نيز به شکلي ترسيم ميکرد که مصريان بيش از هر ملتي بر جلوه‌هاي روان‌شناختي آن واقف بودند. مصرياني که مسير پر درد و رنج بعد از مرگ جزئي بنيادين از آموزشهاي ديني‌شان بود و همواره ميپنداشتند که بعد از مرگ، در حاليکه روح و شخصيت‌شان، بريده از جسم موميائي‌شان، در جهان‌هاي مختلف سرگردانند، بايد از مسيري طولاني مملو از ارواح و اشباح و حيوانات وحشي عبور کنند و به پايگاه عدل برسند تا قلب آنها در بارگاه اوزيريس در ترازوي بزرگ مورد توزين قرار گيرد و در صورت اثبات تقوي و سلامت نفسشان به رفاه در جهان آخرت واصل شوند، وقتي با تصاوير قرآن در خصوص قيامت مواجه ميگرديدند، با چنان معنويت واقع‌گرايانه‌اي برخورد ميکردند که انگار گمشده خود را از ماوراي هزاره‌هاي دوردست يافته‌اند.

حال و هواي قيامت در قرآن شريف به اشکال گوناگون تصوير و ترسيم شده‌است. بعضي از آيات از رعب و وحشت عرصات محشر سخن ميگويند و طبيعتا از نامه عمل و اندازه‌گيري و توزين و سنجش، اما آيات ديگري نيز هستند که سعي در القاي اعتماد به نفس و آرامش روحي به کساني دارند که توشه‌اي براي آخرت خود اندوخته‌اند. کساني که آيات اخطار آميز قرآن شريف در خصوص قيامت را «تهديد آميز» ارزيابي ميکنند، توجه ندارند که اين حقيقت برگرفته از حقيقت زندگي در همين جهان است. همگان شاهد آن هستيم که کساني که با تقوا و پرهيزکاري و تمسک به نوع‌دوستي و نيکوکاري و کسب علم و فضيلت زندگي ميکنند، در مجموع بر عکس اشخاص دنياپرست و مادي‌گرا و جهل زده، در همين زندگي از آرامش و آسايش فکري برخوردارند، در حاليکه گروه ديگر همواره در حال مواجهه با اضطرابهاي شديد و گلاويز شدن با کششهاي رواني و فشارهاي عصبي و تضادهاي دروني‌اند و در واقع درون آتش زندگي ميکنند.

برخلاف آنچه که مبلغين تئوري گسترش زورمدارانه اسلام شايع کرده‌اند، پيام اسلام در گوش ملتهاي صدر اسلام و به خصوص مصريان و اقوام تمام سرزمينهائي که با تفکر ديني باستاني آن تربيت شده بودند، صدائي کاملا آشنا بود که از صدها سال پيش مشتاق شنيدن آن بودند. يکي از مهمترين نشانه‌هاي اين الفت، همانا فلسفه حيات و مرگ در طريقت نوين بود که زمينه براي جذب آن، با در نظر گرفتن پيش زمينه تربيتي مصر باستان که ذکر شد، از قبل کاملا فراهم شده بود. اسلام معناي زندگي را در تدارک براي رفاه آخرت از طريق تقوي و نيکوکاري و کسب فضيلت و احتراز از دروغ و ظلم و غيره ميدانست و اين امر در شعور ناخودآگاه ملتهاي حوزه مديترانه در آن روزگار امري مأنوس بود و جايگاه ويژه‌اي داشت.

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ مَا لَكُمْ إِذَا قِيلَ لَكُمُ انفِرُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ اثَّاقَلْتُمْ إِلَى الأَرْضِ أَرَضِيتُم بِالْحَيَاةِ الدُّنْيَا مِنَ الآخِرَةِ فَمَا مَتَاعُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا فِي الآخِرَةِ إِلاَّ قَلِيلٌ اي ايمان آورندگان، شما را چه ميشود که هنگامي که گفته ميشود در راه خدا حرکت کنيد، به زمين ميچسبيد، آيا زندگي دنيا را بر آخرت ترجيح ميدهيد، اما متاع اين جهان در آخرت خيلي ناچيز است. (توبه، ۳۸)

آشنائي بيشتر با اوضاع و احوال روز قيامت به روايت قرآن، بسيار عبرت انگيز است. در مطالعه اين موضوع بايد در نظر داشته باشيم که تصاوير رستاخيز و عرصات محشر و شيوه سنجش اعمال و پاداش‌دهي و مجازات همگي در شرائطي بيان ميگرديد که ملتهاي گوناگون آن روزگار در باورهاي خود کم و بيش تصاوير خامي از آن را داشتند، اما جزئيات اين بخش از زندگي انسان و سلوک وي در طريق آخرت و نيل وي به بارگاه خدايان و قرار گرفتن در معرض آزمونهاي متعدد در هيچ فرهنگي به اندازه فرهنگ مصر باستان با دقت و وسواس و آن هم براي مدتي بيش از ۵۰۰۰ سال پيگيري نشده بود و اسلام قصد متحول کردن اين تصوير را داشت.

عَمَّ يَتَسَاءلُونَ (در باره چه چيزي مشاجره ميکنند؟)
عَنِ النَّبَإِ الْعَظِيمِ (در باره خبري بزرگ.)
الَّذِي هُمْ فِيهِ مُخْتَلِفُونَ (که در باره آن اختلاف نظر دارند.)
كَلَّا سَيَعْلَمُونَ (به اين زودي نخواهند دانست.)
ثُمَّ كَلَّا سَيَعْلَمُونَ (نه، به اين زودي نخواهند دانست.)
(نبأ، آيات ۵-۱)

آيا اين آيات در ذهن مصرياني که پيش زمينه ذهني حضور در بارگاه اوزيريس براي توزين شخصيتشان را داشتند، چگونه انعکاس مي‌يافت؟ من که اينک چندين هفته است در باره مصر باستان مينويسم و ذهنم سرشار از فضاهاي جهان آخرت به روايت مصريان است، از اين آيات سرمست ميشوم و صلابت اين آيات قلب مرا سوراخ ميکند و مرا در نور غليظي غوطه‌ور ميسازد.

إِنَّ يَوْمَ الْفَصْلِ كَانَ مِيقَاتًا (بتحقيق روز رسيدگي به حسابها موعود بوده است).
يَوْمَ يُنفَخُ فِي الصُّورِ فَتَأْتُونَ أَفْوَاجًا (روزي که در صور دميده ميشود و همه دسته دسته سرميرسند.)
وَفُتِحَتِ السَّمَاء فَكَانَتْ أَبْوَابًا (و آسمان به شکل دروازه‌هائي گشوده ميشود.)
وَسُيِّرَتِ الْجِبَالُ فَكَانَتْ سَرَابًا (و کوهها به حرکت درآورده ميشوند و همچون سراب ميشوند.)
إِنَّ جَهَنَّمَ كَانَتْ مِرْصَادًا (به درستي که جهنم کمينگاهي بوده است.)
لِلْطَّاغِينَ مَآبًا (براي طغيانگران منزلي نهائي.)
لَابِثِينَ فِيهَا أَحْقَابًا (که براي زمانهاي طولاني در آن سکونت کنند.)
لَّا يَذُوقُونَ فِيهَا بَرْدًا وَلَا شَرَابًا (در آنجا نه چيز خنکي به کامشان خواهد رسيد و نه هيچ نوشيدني.)
إِلَّا حَمِيمًا وَغَسَّاقًا (مگر مايعي گرم و خونابه.)
جَزَاء وِفَاقًا (پاداشي مناسب،)
إِنَّهُمْ كَانُوا لَا يَرْجُونَ حِسَابًا (آنها توقع حساب را نداشتند.)
كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا كِذَّابًا (و آيات ما را همواره انکار کردند.)
وَكُلَّ شَيْءٍ أَحْصَيْنَاهُ كِتَابًا (اما ما همه چيز را محاسبه و ضبط کرده‌ايم.)
فَذُوقُوا فَلَن نَّزِيدَكُمْ إِلَّا عَذَابًا (پس بچشيد، که چيزي غير از رنج و عذاب حاصلتان نخواهد شد.)
(نبأ، آيات ۲۱-۳۰)

ذهن آخرت‌گراي مصري که به سمبلها عادت کرده است، اين آيات را به گوش جان ميشنيد و از آنها الهام ميگرفت. به صلابت و قدرت سمبليک آن دو آيه يک بار ديگر بينديشيد:

 وَفُتِحَتِ السَّمَاء فَكَانَتْ أَبْوَابًا. وَسُيِّرَتِ الْجِبَالُ فَكَانَتْ سَرَابًا.

ذهني که تربيت معنوي چندهزار ساله او، قابليت تحسين‌انگيزي براي زندگي در کنار سمبلها را به وي ارزاني داشته بود، اين دو آيه را با هيچ اثر ادبي و با هيچ روايت سمبليک ديگر همطراز قرار نميداد و خود را براي هميشه غرق در معنويت آن مي‌ديد. اما اين ذهن در عين حال از لابه‌لاي اين آيه‌ها با چيزي نانوشته آشنا ميشد: در حالي که احوال زمين و زمان و کوه و آسمان و جويهاي آب گرم و خونابه‌هاي جهنم در کمال قدرت ادبي براي او تشريح ميشود، هيچ نشانه‌اي از صورت و قامت و ترکيب ظاهري خدائي که با وي سخن ميگويد، در ميان نيست، چه به صورت انسان، چه به صورت حيوان، چه با ماسک، چه بدون ماسک. اين نيز اولين نشانه‌هاي گوهر درخشان توحيد است که بيان آن در جهان باستان به هيچ صورتي سابقه نداشته و وسيله بيان آن نيز موجود نبوده است و اينجا نيز صرفا بدون بيان، وارد حوزه ادراک ميشود، چنانکه با دريافت طنين دو آيه زير:

كُلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَانٍ، وَيَبْقَى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلَالِ وَالْإِكْرَامِ (الرحمن، ۲۶:۲۷)

غرق در فصاحت خدشه ناپذير آن ميشويم و دفعتا درمي‌يابيم که سخن از تغيير نظام پيچيده خدايان متعدد مصري و خصلت انسان‌گونه خدايان و خصلت خداگونه انسانهاست. به جرأت ميتوان گفت که ذهن پرورش يافته در نظام ديني معابد مصري با دريافت اين پيام دچار تحول بنيادي ميشد و شخصيت نويني پيدا ميکرد و اشراف او به راز خلقت و فلسفه حيات و مرگ وسيع‌تر ميشد. درک عظمت و غناي اين دو آيه، بدون آگاهي از پيش زمينه موجود در اجتماعات آن روزگار و بدون روان‌شناسي انساني که خدايان متعددي وي را از لحظه تولد تا ابديت در اين جهان و آن جهان همراهي ميکردند، غير ممکن است. ما عادت کرده‌ايم که آيات قرآن شريف را در محيطي تجريد شده از شرائط، ارزيابي کنيم، در حاليکه توجه به معناي آنها در اوضاع و احوال تاريخي حاکم در زمان نزول آنها و گفتمانهاي رايج آن روزگار است که بيش از پيش ضرورت دارد.

إِنَّ لِلْمُتَّقِينَ مَفَازًا (البته که براي پرهيزکاران کاميابي هست).
حَدَائِقَ وَأَعْنَابًا (باغها و انواع انگورها)،
وَكَوَاعِبَ أَتْرَابًا (مصاحباني همسن و سال)،
وَكَأْسًا دِهَاقًا (و جامهاي لبريز)،
لَّا يَسْمَعُونَ فِيهَا لَغْوًا وَلَا كِذَّابًا (نه سخن ناروا در آن ميشنوند و نه دروغ)،
جَزَاء مِّن رَّبِّكَ عَطَاء حِسَابًا (پاداشي از طرف خدايت و بخششي سنجيده).
 (نبأ، آيات ۳۱-۳۶)

معيارهاي لذت و رفاه در جهان آخرت که در مورد پرهيزکاران ذکر ميشود، متنوعند. در کنار باغ و انگور و مصاحبان همسن و سال و جامهاي لبريز، ضمنا با وعده ديگري مواجه ميشويم که بسيار تفکر برانگيز است و آن اين که «هيچ نشاني از سخن ناروا و دروغ نخواهد بود». اين چه نوع لذت و رفاهي است که قرآن شريف مومنين را به کمک آن تشويق به کردار درست ميفرمايد؟ طبيعت انسان طوري است که همواره نسبت به نعماتي از قبيل باغ و انگور و همنشين موافق و امثال آن شيفتگي نشان ميدهد. اما آيه شريفه:

 لَّا يَسْمَعُونَ فِيهَا لَغْوًا وَلَا كِذَّابًا

ما را با روانشناسي متفاوتي از انسان آشنا ميکند، انساني که زيستن در محيطي عاري از دروغ و سرشار از گفتگوهاي معني‌دار و سنجيده و عاري از دروغ را با بزرگترين لذتهاي جسماني برابر و از آنها برتر ميداند. آيا چنين انساني خود به خود و در يک جامعه مبتدي و عقب مانده پديد مي‌آيد. معيارهائي از قبيل باغ مصفا و غذاهاي لذيذ و نوشيدنيهاي گوارا و زنان زيبا و همسن و سال و امثال آن را همه درک ميکنند و بدان شيفتگي نشان ميدهند، اعم از مومن و جاهل. اما اگر خطاب قرآن شريف به کساني بوده است که محيط عاري از سخنان لغو و دروغ را با بالاترين لذائذ جسماني برابر و از آن برتر ميدانستند، اين جماعت ميبايست لاجرم بخش بزرگي از مسير هدايت را قبلا طي کرده باشند. ما در بخشهاي ديگري از قرآن نيز با اشارات مشابهي مواجهيم:

لَا يَسْمَعُونَ فِيهَا لَغْوًا وَلَا تَأْثِيمًا، إِلَّا قِيلًا سَلَامًا سَلَامًا (الواقعه، ۲۵-۲۶)

در سوره مبارکه الواقعه نخست با انواع نعماتي که نيکوکاران را بدانها پاداش خواهند داد، آشنا ميشويم، مانند اين که مومنين بر تختهاي زر اندود تکيه خواهند داد و به صورت «متقابل» خواهند نشست و جوانان جاوداني (ولدان مخلدون) با قدح و جام مملو از نوشيدنيهاي گوارا دور سر آنها خواهند گرديد، نوشيدنيهائي که نه سردرد مي‌آورند و نه مسموم ميسازند، و ميوه و گوشت پرنده و حوران درشت چشم همانند لؤلؤ مکنون. آنگاه سخن از لذت ديگري به ميان مي‌آيد که شايد برتر از همه اينهاست و آن اين که در آنجا «سخن لغوي شنيده نخواهد شد و همه در صلح و صفا باهم سخن خواهند گفت».

قرآن شريف طبيعتا اقشار مختلفي از جماعات و جمعيتهاي گوناگون آن روزگار و همه روزگاران را مورد خطاب قرار داده است. به نظر ما تشخيص اين که در صدر اسلام چه نوع ملتهائي و با چه تفکري مورد خطاب قرآن شريف بوده است، يک نکته کليدي در درک تاريخ اسلام است. نشانه‌هاي موجود حاکي از آن است که روي سخن قرآن نفيس صرفا با اقوامي فرورفته در جاهليت مطلق نبوده است، بلکه پيغام خود را در درجه نخست متوجه اقشار و اقوامي فرموده است که چندين هزار سال تاريخ فرهنگ را پشت سر گذاشته بودند، اما هنوز به تفکر توحيدي تمام عيار نايل نشده بودند و از اين رو روح آنها به طور کامل از بردگي و بندگي آزاد نشده بود. پذيرش پيغمبر گرامي در مدينه با آغوش باز نشانه ديگري از اين مسأله است. همه مورخين نوشته‌اند که اهالي مدينه به پيامبر نامه نوشته و از وي براي اقامت در شهرشان دعوت به عمل آورده بودند. در حالي که دوره اول زندگي پيامبر و دعوت او به ايمان در مکه سرتاسر با آزار و اذيت وي همراه بوده است، چگونه ممکن است اهالي شهري در فاصله نه چندان دوري از مکه، استقبالي کاملا متفاوت و صميمي با وي داشته باشد و ضمن دعوت از وي براي اقامت در شهرشان، طريقت او را نيز بدون عناد و مقاومت بپذيرند؟ براي درک بهتر اين مطلب، به يک نکته مهم قرآني توجه ميکنيم:

آياتي که با عبارت «يا ايها الذين آمنوا» شروع ميشوند، در قرآن نسبتا زيادند. اين نوع آيات از يک نظر اهميت خاصي دارند و آن اين که در اين نوع آيات، مستقيما بر انجام يا عدم انجام کارهائي تأکيد شده و از اين منظر حاوي بيشتر معيارهاي اخلاقي مورد نظرقرآن شريف‌اند. حيرت انگيز است که در هيچ يک از سوره‌هاي اوليه، نشاني از اين نوع آيات نيست. در واقع اين نوع آيات بيشتر در سوره‌هاي متأخر قرآن شريف قابل مشاهده‌اند. اگر مقصود قرآن، همه ايمان آورندگان در طول اعصار آتي بود، قاعدتا مي‌بايست در اکثر سوره‌هاي قرآن به نحوي نسبتا يکنواخت مشاهده ميگرديد. اما تمرکز اين نوع آيات، مشخصا در سوره های متعلق به دوره بعد از هجرت، نميتواند امري کم اهميت تلقي شود و بايستي با يک پديده تاريخي در ارتباط بوده باشد که همانا عبارت از افزايش ناگهاني تعداد اسلام آورندگان بعد از هجرت پيامبر به مدينه است.

به نظر ما جو فرهنگي مدينه در زمان هجرت پيامبر تفاوتهاي بزرگي با جو فرهنگي مکه داشته است. به علت تمرکز زياد بتها در مکه و سلطه آنها بر فضاي معنوي شهر، ميزان حضور مهاجران دگرانديش در مکه در زمان ظهور اسلام و قبل از آن ناچيز بوده است. اما تمرکز اين نوع مهاجرين در يثرب در همان زمان، ابعادي چشمگير داشت. حدس قريب به يقين آن است که بيشتر اين مهاجرين را شهروندان مصري تشکيل ميدادند که با معابد مصري اختلاف سليقه داشتند و يا ديدگاههاي ديني متفاوتي را تبليغ ميکردند. معيارهاي اخلاقي حاکم بر جامعه مصر بسيار محکم و انعطاف ناپذير بود و لذا اين نوع دگرانديشان هيچ راهي غير از جلاي وطن و اقامت در نقاط دوردست نداشتند. يهوديان هم جزء دگرانديشان مصر بودند که هم صاحب کتاب بودند و هم انديشه‌اي نيمه توحيدي را تبليغ ميکردند. اين نوع دگرانديشان ترجيح ميدادند به مناطقي از جهان مهاجرت کنند که از فشار عوامل ديني و سياسي مصون باشند. سرزمين حجاز با جمعيت بسيار کم، بدون تشکيلات ديني متمرکز و قدرت سياسي منسجم از اين منظر جاذبه خاصي براي آنان داشت و از آن ميان يثرب (بعدها: مدينه النبي) که از مکه و فشارهاي عقيدتي شرک‌آلود آن نسبتا به دور بود و امکانات مناسبي هم براي تجارت و فعاليتهاي بازرگاني داشت، جايگاهي اختصاصي داشت. لذا مهاجرين مصري عصاره انديشه‌هاي ديني مصر و معيارهاي اخلاقي آن را، ولو با شکلي متفاوت از صدها سال پيش با خود به اين شهر آورده و جوّ فرهنگي متفاوتي را بر آنجا حاکم کرده بودند. از اين لحاظ، اهالي اين شهر تربيت و پپيش زمينه لازم براي قبول پيام توحيدي اسلام را به ميزان بسيار بالاتري دارا بودند. با ورود پيامبر به اين شهر، جو آن دچار تغييرات بنيادي شد. اکثريت آن شامل تعداد زيادي از يهوديان دعوت حق را پذيرفتند، اما بخشي از يهوديان نيز مقاومت کردند، زيرا منتظر پيامبري از تبار يهودي بودند. نوع سومي از پذيرش هم وجود داشت که بعدها بدان نام «مارانيزم» اطلاق شد و آن عبارت از پذيرش ظاهري اسلام ضمن التزام مخفيانه به باورهاي يهودي در زندگي خصوصي بود که حتي بعدها بعضي فقهاي يهودي مانند «مايمونيدس» (قرطبه، اسپانيا، ۱۱۳۷- ۱۲۰۴ ميلادي) وجاهت شرعي نيز براي آن تدوين کردند.

به طور خلاصه اولين دريافت کنندگان پيام توحيدي اسلام، بت پرستان شرک‌زده حجاز نبودند، بلکه اهالي يثرب بودند که قشر روشنفکري آن چکيده چندين هزار سال تربيت معنوي مصر را باخود داشتند. اين امر در درک چگونگي انتشار سريع اسلام جنبه کليدي دارد. حتي ادامه انتشار برق‌آساي اسلام در دهه‌هاي نخستين هجرت در شمال آفريقا و شبه جزيره ايبري، که موضوع تحقيق پژوهشگران متعددي در طول تاريخ بوده است، غالبا بدون عنايت به پيش زمينه فرهنگي در شمال آفريقا و آسياي صغير و شبه جزيره ايبري در اروپا صورت گرفته و به نتائج نادرست ختم شده‌است. در حاليکه اين مسأله تاريخي مهم و کليدي را بايد در چهارچوب جامعه‌شناسي جوامع فرهنگي اقليمهاي مديترانه در زمان ظهور اسلام تحليل بکنيم که نحوه شکل گيري و ديناميزم اقليمي موثر در آن و نحوه تطور آن را در سلسله مقالات گذشته به طور نسبي کاويده‌ايم. در نوشته‌هاي بعدي در باره اين مهمترين مسأله تاريخي اسلام به بحث بيشتري خواهيم پرداخت، اما در اينجا فقط چنين جمع‌بندي ميکنيم که انتشار سريع اسلام در درجه نخست ناشي از اين سه عامل بنيادي بوده است:

۱ – معجزه کلامي و نظام اخلاقي متوازن قرآن
۲ – شخصيت استثنائي پيامبر
۳ – پيش زمينه تربيت ديني و تسلط معيارهاي محکم اخلاقي در مصر باستان.

منابع مورد استفاده:
بي‌ترديد در تهيه اين مقاله و مقالات بعدي در درجه نخست از متن شريف قرآن بهره‌مند شده‌ايم و ان‌شاء الله خواهيم شد، اما رديف‌بندي قرآن شريف در کنار کتابهاي ديگر را امري مقبول نميشناسيم. برخي کتب مورد استفاده نويسنده در تهيه اين مقاله عبارتند از:

۱ – کتاب اموات مصر باستان، ترجمه به انگليسي از: ارنست آلفرد واليس باج (۱۸۹۵)
۲ – برايان برائون: حکمت مصر باستان (۱۹۲۳)