در باره بنيان انديشي (٨): دو برداشت مبالغهآميز از دو حادثه تاريخي
دو برداشت مبالغهآميز از دو حادثه تاريخي
مستند توفان نوح که کوشش بر اثبات غير مسکون بودن خاک ترکيه کنوني از زمان وقوع آن تقريبا تا ظهور استعمار در جهان در اوائل قرن 16 دارد، فکر مرا مشغول داشته است. حادثه توفان نوح را اگر از نقطه نظر مقتضيات فني تحليل کنيم، غير ممکن است و شرح اين حادثه در قرآن شريف صرفا به عنوان حادثهاي که با اراده و مشيت خداوند و به شکل معجزهگونه اتفاق افتاده است، مطرح است. اگر حادثه مجموعا ماهيت معجزوي دارد، پس چه نيازي به اثبات وجود آن کوههاي محيط بر اقليم ترکيه داريم که گويا قرار است هنگام بروز توفان نوح، چون کاسهاي بزرگ نگهدارنده آن همه آب، اعم از شيرين يا شور باشند؟ اگر از حادثهاي معجزوي صحبت ميکنيم، نياز به اين مقدمهچينيها نداريم، چنانکه در حادثه عبور قوم موسي از دريا نيز آب براي موسي و قومش صرفا به امر و مشيت الهي شکافته شده و همان آب فرعونيان را غرق نموده است.
از اين رو کوشش براي اثبات اين که گويا خاک ترکيه فعلي براي سدههاي طولاني خالي از سکنه بوده است، قرين موفقيت نبوده است. اين برداشت صرفا نوعي اغراق در تحليل دادههاست و بحثهاي بعدي که بر بستر همين انديشه شکل خواهد گرفت، از جمله نظريه نوپديد بودن زبان ترکي در اين يا آن منطقه، طبيعتا فاقد صلابت لازم خواهد بود. حتي اثبات نوپديد بودن زبان فارسي در اين يا آن خطه با استناد به اين که گويا حادثه پوريم شرق ميانه را در طول دورهاي به درازاي بيست قرن به خطه اشباح تبديل کرده است، نيز کوشش موفقي نيست. حادثه پوريم که منشأ توراتي دارد، و فاقد انعکاس قرآني است، به فرض صحت نميتواند سر آغاز آن سناريوئي باشد که استاد پورپيرار قصد ارائه آن را دارند، يعني تخليه مطلق اين دو خطه، يکي در اثر قتل عام پوريم و ديگري در اثر وقوع سيل نوح، و خالي ماندن مطلق آن دو خطه در طول سدههاي متمادي و سپس ملت سازي و زبان سازي توسط ايادي استعمار و عوامل يهود در آن دو خطه در اوائل ظهور استعمار جهاني در قرن شانزدهم.
لذا به نظر من جناب پورپيرار با دو برداشت افراطي از دو حادثه تاريخي، که خود بسياري از زواياي تاريک آن را به روشي علمي موشکافي کردهاند، قصد ارائه نظريهاي در خصوص پيدايش زبان فارسي و ترکي در شرق ميانه را دارند، و اين به نظر من به ديواري ميماند که خشت اول آن را کج نهادهاند، مخصوصا اين که ايشان در کوشش براي اثبات نظريه خود مجبور به صدور احکام عجيبتري نيز بودهاند، از آن جمله انکار شهر استانبول و کليه ابنيه تاريخي آن و اعلام آن به عنوان شهري نوپديد، انکار مطلق وجود هر نوع آثار معماري دوره عثماني در تمام ترکيه، جائيکه گام به گام با اين نوع آثار مواجه هستيم و از همه عجيبتر، رد طغراي سلطان عثماني، که روي تعداد بيشماري از سکهها، بناها، اسناد تاريخي و غيره موجود است، و معرفي آن صرفا به عنوان نمونهاي از خطاطي اسلامي، تا بدينوسيله انسجام لازم براي نظريه نوپديد بودن فارسي و ترکي در اين منطقه را تأمين نمايند.
افشاي واژهسازيهاي افراطي و باسمهاي در زبان فارسي که در دههها و حتي سدههاي گذشته جريان داشته است، بحثي نيرومند است و بسيار روشنگرانه خواهد بود و به نظر من حتي به تقويت موقع زبان فارسي کمک خواهد کرد، زيرا زبان فارسي دهها سال است که تحت فشار جعليات مدافعين ناآگاه خود در حال خرد شدن است و رها کردن زبان فارسي از اين همه جعليات و تفاخرهاي دروغين و نشان دادن ظرفيتهاي حقيقي آن، روح تازهاي در کالبد آن خواهد دميد. اما کمکي به نوپديد بودن زبان فارسي نخواهد کرد.
بحث نوپديد بودن زبان ترکي از سوي جناب پورپيرار مرا به تعجب بيشتر واداشته است، زيرا ايشان آگاهي چنداني از گنجينه لغات، نحو و تاريخ تکوين اين زبان ندارند. وقتي مسأله الفباي باستاني ترکي موسوم به «الفباي اورخون» در وبلاگ ايشان مطرح شد، ايشان صرفا اعلام کردند که «اين الفبا وجود ندارد» و بس. آيا ميتوان تاريخ زبان قومي به کثرت حدود 300 ميليون نفر را صرفا با اعلام اين که «وجود ندارد» انکار و پرونده آنرا مختومه اعلام کرد؟ البته حکم ايشان متکي بر اين استدلال بود که اگر قوم ترک داراي الفباي باستاني است، پس بايد ابنيه و آثار معماري خودرا نيز نشان دهد که حاکي از شکل گيري زندگي شهري در بين آن قوم در سدههاي گذشته باشد.

الفبای اورخون
![]()
يک لوحه باستاني به خط اورخون
مشکل اين است که اگر هم بنائي يا سنگ قبري يا بازاري معرفي شود، بايد از لحاظ قدمت مورد تأييد شخص ايشان قرار بگيرد و گرنه فاقد اعتبار تاريخي خواهد بود. البته من منکر نيستم که ايشان شم بسيار قوي در شناسائي اصلي و جعلي بودن آثار تاريخي دارند، اما مطمئنم وقت آن را نداشتهاند که آثار به جا مانده از زندگي اجتماعي ترکان در طول سدههاي گذشته را مرور کنند، زيرا بسيار مشغول بودهاند و مشغله بسيار سازندهاي هم بوده است.
با اين حال اگر شخص بيبضاعتي مثل بنده قادر به ارائه آن نوع آثار معماري مورد نظر استاد نبوديم يا نباشم، ايشان خود نمونه خوبي معرفي کردهاند: رصدخانه الغ بيک در سمرقند، که ايشان آن را به عنوان «رصدخانهاي حقيقي متعلق به يک مغول» معرفي کردهاند، بگذريم که اختلاط ترک و مغول که بنيانگذار آن يک دانشمند يهودي بنام خواجه رشيد الدين فضل الله همداني در اثر معروف خود موسوم به «جامع التواريخ» است و عجيب است که استاد نيز آن راه عجيب را دنبال کرده و در اين اختلاط عجيب سهمي را ايفا کردهاند، اما در معرفي آن رصدخانه به عنوان «رصدخانهاي حقيقي» جدي بودهاند.
رصدخانه الغ بيک در سمرقند
ميپرسيم اگر درجائي رصدخانه داشته باشيم، آيا نبايد در جستجوي آب انبار و حمام و پل و کاروانسرا و امثال آن نيز باشيم؟ آيا نبايد مترصد کشف آثار مکتوب در باره ستاره شناسي و رياضيات و فيزيک و امثال آن باشيم؟ اگر در خطهاي به «رصدخانهاي حقيقي» برخوردهايم، آيا اين رصدخانه به صورت خلق الساعه به وجود آمده و مثل قارچ از زمين روئيده، يا مبتني بر تاريخ تکوين اجتماعي در سدههاي گذشته بوده است؟ و آيا جامعهاي که آن رصدخانه در آن شکل گرفته، اعم از اين که سازندگان آن ترک يا مغول بودهاند، ميتواند جامعهاي بدون حکومت نيرومند با قلمروي قابل قبول باشد؟ تا جائيکه ما ميدانيم، رصدخانهها در هيچ دورهاي به دست عوامالناس ساخته نميشوند. ساخت اين نوع تأسيسات همواره مستلزم حمايت حکومتي مقتدر و زمينه اجتماعي متکاملي است. اگر چنين است، پس چرا حضور ترکان عثماني در آناتولي در قرن 15 را «ورود چند قاطر سوار ترک» بناميم؟ آيا عجيب نيست که ترکان را در زمان الغ بيگ، نواده تيمور در سمرقند داراي رصدخانه ميدانيم، اما آنها را به فاصله زماني اندک از مواجهه با بيزانس، آن هم بيزانس در حال احتضار در آناتولي ناتوان و عاجز معرفي کرده و آنها را «چند قاطر سوار ترک» ميناميم؟
توليد انديشه کار آساني نيست. و من يکي به نوبه خود اذعان دارم که جناب پورپيرار در طول چند سال گذشته انديشه تاريخي در اين سرزمين و حتي خارج از اين سرزمين را متحول کردند. آرزوي من آن است که از برکات علمي چند هزار صفحه نوشته اخير ايشان به خوبي بهرهمند شويم ولي بيم آن دارم که در بحثهاي اخير علم با ضد علم تداخل ميکند و به نظر من همه اينها نتيجه دو برداشت مبالغه آميز از دو حادثه پوريم و سيل موسوم به «توفان نوح» است.
جهان بينی در پرتو علم نوين، بين النهرين گهواره تمدن، قرآن: رستاخيز فرهنگي مشرق زمين، ، هويت و رابطه آن با زندگي فرهنگي و اجتماعي، زبان: انعکاس طرز زندگي و گذشته ملتها، مسیرهای تکوین، طیف گم شده (حقیقت انسان و حقیقت خدا)