X
تبلیغات
ديدگاه
ساختار جهان هستی، قرائن و اشارات

خط عربي و مسأله بلوغ آن در آئينه بنيان انديشي

مروری بر مقالات گذشته:

۸ - دو برداشت مبالغه‌آميز از دو حادثه تاريخي
۹ - توفان نوح: آيت الهي يا انقلاب جوّي؟
۱۰ - ايراد بني اسرائيلي بر زبان فارسي
۱۱ - ملت سازي به روش «جوجه کشي»
۱۲ - در دفاع از يک دائره المعارف
۱۳ - کدام حمله به کدام زبان؟
۱۴ - سرزمين توفان
۱۵ - نقدي بر ديدگاه ناصر پورپيرار در خصوص زايش لهجه‌ها در اثر برخورد زبانها
۱۶ - اين «اين» آن «اين» نيست!
۱۷ - آيا کشتي نوح پيدا شده است؟

 

خط عربي و مسأله بلوغ آن در آئينه بنيان انديشي

آثار ناصر پورپيرار، چه به صورت چاپي و چه به صورت مقالات وبلاگ مملو از نکاتي در خصوص عدم بلوغ خط عربي تا سده‌هائي چند بعد از ظهور اسلام است، به طوري که توليد هيچ يک از مکتوبات متعددي که تاريخ کتابت آنها را به صدر اسلام يا سده‌هاي اوليه اسلامي نسبت ميدهند، از منظر ايشان و بر اساس همين استدلال قابل قبول نمي‌نمايد. در سرآغاز انتشار مقالات «بنيان انديشانه» ايشان که با انتشار کتاب دوازده قرن سکوت همزمان بود، اين عدم بلوغ خط عربي تا اواسط سده سوم هجري مطرح ميشد. مهمترين ادله ارائه شده در تأييد نسبي اين مدعا، خود قرآن، اين مهم‌ترين سرمايه معنوي مسلمين بود که کتابت آن در سده‌هاي نخستين اسلامي هنوز ناممکن مينمود. تکوين علائم و اشارات اضافي در جهت تکميل خط عربي، يعني نقطه‌ها و حرکات نيز طبيعتا پيش‌شرط کتابت قرآن به نحوي مبري از اشتباهات احتمالي و کاملا قابل تلفظ صحيح براي اکثريت مسلميني بود که اينک بيشترشان غير عرب بودند. توليد کاغذ به روش تجارتي نيز يکي از عواملي برشمرده شده است که براي تحرير کتب متعدد منسوب به سده‌هاي نخستين اسلامي ضرورت داشته است.

بر اساس همين استدلالات، جناب پورپيرار سخن گفتن از هر نوع اثر مکتوب در سده‌هاي نخستين اسلام را همواره بي‌پايه تلقي کرده‌اند. ايشان در نوشته‌هاي اخير خود اين دوران فترت و عدم بلوغ خط عربي را بتدريج به ميزان چندين سده تمديد کردند و اخيرا ادعا کردند که اين خط تا حوالي قرن دهم هجري از بلوغ لازم براي تأليف هيچ اثر مکتوبي برخوردار نبوده است (ناصر پورپيرار، مدخلي بر ايران شناسي بدون دروغ و بي نقاب، ۲۱۹، بخش نظرات). البته تناقض آشکاري در اينجا ديده ميشود، زيرا حد اقل وجود قرآنهاي قرون اوليه اسلامي را نميتوان منکر شد.

با نشر انديشه عدم بلوغ خط عربي تا حوالي قرن دهم هجري، اصالت تقريبا همه کتب مسلمين اعم از عربي، فارسي و ترکي در تمام زمينه‌ها از منظر ايشان زير علامت سوال ميرفت و زمينه براي اين ادعا فراهم ميشد که گويا زبان فارسي و ترکي محصول دو سه قرن اخير آن هم به دست يهودياني بوده است که به دليل نامعلومي نياز به ملت‌سازيهاي رنگارنگ در همه نقاط جهان داشته‌اند.

البته اهميت خاص قرآن شريف در بين مسلمين ترديد ناپذير است. اما طرز نگرش جناب پورپيرار بر اصالت انکارناپذير قرآن مشکل ديگري براي خوانندگان ايشان و البته خود من به وجود آورده است و آن اين که معاني آيات قرآن بايد صرفا از منظر شخص ايشان ادراک شود، با کاستيهاي عجيبي که گاهي در طرز تفسير ايشان از آيات قرآن قابل مشاهده است، چنانکه مثلا در مورد آيات مربوط به «ما ملکت ايمانکم» ديديم که، ايشان حاضر شدند برهنه بودن همه مسلمين و مسلمات در حضور همديگر را مباح شناسائي کنند، مشروط بر اين که صحبت از «کنيز» به ميان نيايد! مواردي هم که ايشان انتقاد از نظراتشان را همرديف انکار قرآن ارزيابي کرده‌اند، کم نيستند.

ايشان البته کاملا محقانه ادعا کرده‌اند که دغلکاريهاي فراواني در مکتوبات بعد از اسلام وجود دارد (چنانکه در زبان همه ملتها چنين است)، و حقيقتا هم افشاگريهاي ايشان مثلا در خصوص کتاب الفهرست ابن نديم بسيار روشنگرانه بود، به طوريکه ارزيابي شخصيت هر روشنفکري در جامعه اسلامي به نظر من در گرو شناسائي موضع وي در قبال مسأله ابن نديم است. با اين حال، ايشان به جاي اين که به تحليل داده‌ها بپردازند و حقيقت را از دروغ تشخيص دهند، يک باره حکم بر بطلان کل فعاليتهاي فرهنگي و علمي مسلمين دادند تا هيچ عامل معارضي در برابر ادعاهاي ايشان باقي نماند. پرسيدني است که سکوت طولاني مسلمين به درازاي بيش از هزار سال و ناتواني مفروض آنها از توليد هر نوع اثر مکتوب به کدام نيازي در نظام فکري جناب پورپيرار پاسخ ميدهد؟ حدس من آن است که ايشان بنا بر اخلاص شديدي که نسبت به قرآن شريف دارند، در ادامه تئوري سازي خود ميخواهند در نهايت چنين نظريه‌اي را عنوان کنند که گويا مسلمين صرفا يک کتاب دارند و آن هم قرآن شريف است و سخن گفتن از هر نوع کتاب ديگري در حوزه حيات اجتماعي و فرهنگي مسلمين معادل کفر است. تمام علوم و فنون نيز در قرآن شريف مستطر است و تمامي علوم جديده محصول فعاليت دانشگاههاي منسوب به کنيسه و کليساست که طبيعتا در جهت انحراف انسان گام برداشته‌اند. صحت يا عدم صحت اين پيش‌بيني را زمان تأييد خواهد کرد، اما شکل بي تعارف اين حکم بي‌ترديد اين گونه خواهد بود که گويا در حيات مسلمين غير از قرآن شريف و نوشته‌هاي ناصر پورپيرار، اثر معتبر ديگري وجود ندارد و بدتر از آن اين که مخالفت با نظرات ناصر پورپيرار در حکم مخالفت با قرآن شريف است.

ايشان بارها تأکيد کرده‌اند که وارد حوزه علوم فني- مهندسي نميشوند و صرفا به حوزه علوم انساني توجه دارند که تمام يافته‌هاي آن را نيز بي‌ارزش و غير قابل اعتنا توصيف کرده‌اند. اما ايشان در اصل علوم فني- مهندسي را نيز به هيچ ميگيرند و چنانکه مثلا در رابطه با ساختار کشتي‌گونه روي کوه آغري ملاحظه کرديم، ايشان نه اعتنائي به آزمايشهاي ژئوفيزيکي داشتند، نه به سنجشنهاي ماگنتومتري و نه بررسيهاي فسيل شناسي، و بدون انجام کوچکترين سنجش علمي يا تحليل آزمايشگاهي، حکم بر فسيل بودن سنگهائي داده‌اند که از طرف آزمايشگاههاي فوق تخصصي، سنگ آذرين ارزيابي شده‌اند! 

اما اگر نظري به سير تکوين کتابت به خط و زبان عربي بيندازيم و ادعاهاي ناصر پورپيرار در خصوص عدم توليد مکتوبات بين مسلمين تا دو سه قرن اخير را از منظري متفاوت اما متقن مورد رسيدگي قرار دهيم، مشاهده خواهيم کرد که ادعاهاي ناصر پورپيرار بر پايه‌هاي لرزاني استوار است، چرا که تحليل داده‌هاي قرآني در اين رابطه، کل ادعاهاي ناصر پورپيرار را بدون ملاحظه‌کاري بر باد فنا ميدهد.

کلمه «کتاب» براي همه ما کلمه‌اي مأنوس است و همواره با شنيدن اين کلمه تصور يک کتاب فيزيکي با اوراق و جلد و مطالب مکتوب بر ذهن ما متبادر ميشود. اما اين کلمه در قرآن شريف همواره به اين وضوح دلالت بر يک کتاب فيزيکي ندارد.

«ذَلِكَ الْكِتَابُ لاَ رَيْبَ فِيهِ هُدًى لِّلْمُتَّقِينَ». اين است کتابي که هيچ شبهه‌اي در آن نيست و چراغ هدايتي است براي پرهيزکاران. (بقره:۲)

«... مَا كُنتَ تَدْرِي مَا الْكِتَابُ وَلَا الْإِيمَانُ...» ...و تو نميدانستي که کتاب چيست و ايمان کدام است... (شوري: ۵۲)

چنانکه ملاحظه ميشود، در هيچ يک از اين آيات نميتوان با قاطعيت صحبت از کتاب فيزيکي به ميان آورد. در آيه اول (بقره:۲) ممکن است منظور از «کتاب» مضمون و محتواي قرآن شريف بوده باشد و در آيه دوم (شوري:۵۲) کلمه «کتاب» ممکن است در مفهوم «قدرت خواندن و نوشتن» درک شود. اما آياتي نيز وجود دارند که مفهوم کتاب در معناي فيزيکي آن آشکارتر است:

«إنه لقرآن کريم، في کتاب مکنون، لا يمُسُّه إلا المُطهَّرون». همان است قرآن نفيس، درون کتابي محافظت شده، که تنها افراد مطهر بدان دست ميزنند. (واقعه:۷۷ - ۷۹)

طبيعي است که «مکنون» هم به معناي «پنهان» و هم به معناي «محفوظ» است، مانند «مکنونة» که در عربي به معناي دختر محجوب و پاکدامن است. «درّ مکنون» نيز از اين مقوله است و منظور گوهري است که درون محفظه‌اي پنهان نگهداشته شده و از گزند عوامل مزاحم مصون باشد. لذا در اينجا «مکنون» به معناي «محافظت شده از دستبرد مغرضين و دشمنان» به کار رفته است. کلمه «کتاب» نيز واقعا به معناي کتاب در مفهوم فيزيکي آن است، زيرا ميفرمايد: «تنها افراد پاک و مطهر مجاز به دست زدن بدان ميباشند». هدف از نقل اين آيات و شرح اين نکات توضيح اين واقعيت است که خود قرآن در همان زمان نزول خود، دلالت بر آن دارد که به صورت کتابي فيزيکي نيز تنظيم و تدوين گرديده است. براي اين منظور نيز بايد خط عربي از بلاغت کافي براي کتابت قرآن «نفيس» برخوردار بوده باشد. اين ظاهرا در تعارض با نظريه پورپيرار در خصوص عدم کفايت خط عربي تا حدود چند صد سال بعد از ظهور اسلام است.

«وَمِنْهُمْ أُمِّيُّونَ لاَ يَعْلَمُونَ الْكِتَابَ إِلاَّ أَمَانِيَّ وَإِنْ هُمْ إِلاَّ يَظُنُّونَ». و بين آنها افراد امّي وجود دارد که خواندن و نوشتن نميدانند و آرزوهاي خود را به زبان مي‌آورند و کارشان جز حدس و گمان نيست. (بقره: ۷۸)

اين آيه آشکارا از وجود افراد امّي و غير امّي، يعني کساني که قابليت خواندن و نوشتن دارند و يا ندارند، خبر ميدهد. کلمه «امّي» و «امّيون» (در معناي بيسواد) که چندين بار در قرآن از جمله چند بار در مورد خود حضرت رسول به کار رفته است، خود حکايت از آن دارد که در همان زمان نزول قرآن افراد امّي و غير امّي وجود داشته‌اند و اين به معناي وجود کتابت فعال در جامعه است.

«وَمَا كُنتَ تَتْلُو مِن قَبْلِهِ مِن كِتَابٍ وَلَا تَخُطُّهُ بِيَمِينِكَ إِذًا لَّارْتَابَ الْمُبْطِلُونَ». تو پيش از قرآن هيچ نوشته‌اي را نميخواندي و با دست راست آن را نمينوشتي، از اينرو ياوه گويان ترديد ميکنند. (عنکبوت:۴۸)

اين آيه نيز آشکارا بر نوشتن خط از سوي پيامبر دلالت دارد، بخصوص که براي «نوشتن» نيز از عبارت «ولا تخطه بيمينک»  استفاده شده است که بي هيچ ابهامي معناي «نوشتن فيزيکي» را افاده ميکند. با توجه به اين که امّي بودن رسول اکرم چندين بار در قرآن شريف مورد تأکيد قرار گرفته، چنين استنباط ميشود که اين امّي بودن تا زمان نزول قرآن بوده و بعد از آن، رسول اکرم قادر به خواندن و نوشتن بوده‌اند و اين نيز دلالت بر آن دارد که خط عربي در همان زمان بايد از لياقت کافي براي نوشتن قرآن، آن هم به دست رسول اکرم برخوردار بوده باشد. دقت کنيم که منظور قرآن از اين که «پيش از نزول اين کتاب قادر به خواندن هيچ کتابي و نوشتن آن به دست راست خود نبودي» آن است که «اکنون قادري اين کتاب را بخواني و آن را به دست راست خود بنويسي»، که بي هيچ ابهامي دلالت بر کتابت قرآن به دست مبارک حضرت رسول دارد. همين مفهوم يک بار ديگر در سوره مبارکه شوري موردتأکيد قرار گرفته است:

«وَكَذَلِكَ أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ رُوحًا مِّنْ أَمْرِنَا مَا كُنتَ تَدْرِي مَا الْكِتَابُ وَلَا الْإِيمَانُ وَلَكِن جَعَلْنَاهُ نُورًا نَّهْدِي بِهِ مَنْ نَّشَاء مِنْ عِبَادِنَا وَإِنَّكَ لَتَهْدِي إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ» ...و تو نميدانستي که خواندن و نوشتن چيست و ايمان کدام است... (شوري: ۵۲)

«فَوَيْلٌ لِّلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتَابَ بِأَيْدِيهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هَذَا مِنْ عِندِ اللّهِ لِيَشْتَرُواْ بِهِ ثَمَناً قَلِيلاً فَوَيْلٌ لَّهُم مِّمَّا كَتَبَتْ أَيْدِيهِمْ وَوَيْلٌ لَّهُمْ مِّمَّا يَكْسِبُونَ». واي بر کساني که کتاب را به دست خود مينويسند و ميگويند اين از جانب خداست، تا از اين راه سود قليلي به دست آورند. واي بر آنها به خاطر آنچه دستشان مينويسد و واي بر آنها به خاطر سودي که به دست مي‌آورند. (بقرة:۷۹)

اينک سخن از نوشتن کتاب به دست اشخاص عادي در زمان پيامبر و ارائه آن به مردم به عنوان کتاب خداوند است. از اين آيه بي هيچ ابهامي اين نتيجه گرفته ميشود که تقليد از کتاب خدا و تحريف آن حد اقل از سوي بعضي اشخاص منحرف رواج داشته و اقشاري از جامعه نيز از قدرت خواندن و نوشتن آن برخوردار بوده‌اند. در جامعه‌اي که سنت خواندن و نوشتن جا نيفتاده باشد، اين نوع تقلبات و تحريفات کتبي کاربردي نميتواند داشته باشد.

«هُوَ الَّذِيَ أَنزَلَ عَلَيْكَ الْكِتَابَ مِنْهُ آيَاتٌ مُّحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ في قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاء الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاء تَأْوِيلِهِ وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلاَّ اللّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِّنْ عِندِ رَبِّنَا وَمَا يَذَّكَّرُ إِلاَّ أُوْلُواْ الألْبَابِ». اوست که کتاب را براي تو نازل کرد. بخشي از آن شامل آيات محکمي است که اساس و پايه کتاب را تشکيل ميدهد و (آيات) ديگر که استعاره و تشبيه دارد. اما آنهائي که در دلشان فساد و گمراهي هست، از تشابهات تبعيت ميکنند، و ميکوشند اختلاف برانگيزند و دست به تفسير آن ميزنند، درحاليکه هيچ کس جز خدا از معناهاي نهفته آن آگاه نيست. و آنهائي که ريشه آگاهيشان محکم است ميگويند: «ما ايمان آورديم، همه آن از سوي خداي ماست.» و هيچکس جز صاحبان تفکر متوجه نميشوند. (آل عمران:۷)

اين آيه پرمعنا علاوه بر اين که آگاهي ارزشمندي در خصوص آيات صريح و آيات غير صريح ارائه ميدهد، و تعبير و تفسير معناهاي مخفي قرآن را منع ميکند، در ضمن به وضوح حکايت از آن دارد که کتاب خدا در زمان خود حضرت رسول به صورت مکتوب وجود داشته است، زيرا ايمان آورندگان ميگفته‌اند: «تمام اين کتاب از سوي خداي ماست».

«أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ أُوتُواْ نَصِيبًا مِّنَ الْكِتَابِ يَشْتَرُونَ الضَّلاَلَةَ وَيُرِيدُونَ أَن تَضِلُّواْ السَّبِيلَ». آيا نمي‌بيني کساني را که بخشي از کتاب را دارا شده‌اند چگونه گمراهي را ميخرند و ميخواهند که تو راه را گم کني. (نساء:۴۴)

آگاهي محدود ما در باره کلمه «کتاب» باعث ميشود که عبارت «نصيبا من الکتاب» در آيه شريف را به دو شکل ممکن ادراک بکنيم. در اينجا ممکن است سخن از کساني باشد که «بخشي از قرآن» را در اختيار داشته‌اند و يا کساني که «نصيبي از قدرت خواندن و نوشتن را دارا بوده‌اند». واضح است که سخن از انتقال «بخشي از کتاب» به صورت شفاهي به اشخاص مورد اشاره نيست، اشخاصي که گمراهي را داد وستد ميکنند و مايلند که پيغمبر راه خود را گم بکند، هرگز جزء حافظين قرآن نميتوانستند باشند، لذا آنها بخشي از کتاب را به صورت مکتوب در اختيار داشته‌اند و يا جزو کساني بوده‌اند که نصيبي از سواد داشتند که هر دو حکم دلالت بر رواج کتابت در جامعه اوليه اسلامي دارد.

«وَلَوْ نَزَّلْنَا عَلَيْكَ كِتَابًا فِي قِرْطَاسٍ فَلَمَسُوهُ بِأَيْدِيهِمْ لَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُواْ إِنْ هَذَا إِلاَّ سِحْرٌ مُّبِينٌ». و اگر کتابي را روي قرطاسي بر تو نازل کرده بوديم، منکرين آن را با دست لمس ميکردند و ميگفتند: «اين چيزي جز يک سحر آشکار نيست». (انعام: ۷)

طنزي که در لحن اين آيه هست، بدان معناست که کتاب به صورت «پيش نوشته» بر روي يک «قرطاس»، به قول بعضيها، از طريق فاکس از آسمان دريافت نشده است، بلکه به صورت وحي نازل شده و طبيعتا به صورت مکتوب درآمده است. اما نکته مهم آن که مي‌بينم در جامعه حجاز در زمان رسول اکرم مفهوم «قرطاس» و مطالب مکتوب برروي آن امري مأنوس و عادي است، که بايد عمدتا در شکل «پاپيروس» بوده باشد.

«ن وَالْقَلَمِ وَمَا يَسْطُرُونَ». ن. سوگند به قلم و آنچه مينويسند. (القلم:۱)

اين سوگند شکوهمند خداوند متعال بر قلم و آنچه مينويسند، در يک جامعه کاملا امّي، انعکاسي نميتواند داشته باشد. آيه خطاب به جامعه‌اي است که با قلم و نوشتن و کتاب آشناست و اهميت آن را ميداند، زيرا خداوند به چيزهاي کم اهميت سوگند نميخورد.

«اقْرَأْ وَرَبُّكَ الْأَكْرَمُ. الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ. عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ». بخوان، زيرا که خداي تو بزرگوار است. (خدائي) که قلم را آموخت. (خدائي که) به انسان آنچه را آموخت که نميدانست. (العلق: ۳ - ۵)

اين آيه که نزول آن قاعدتا بايد در زماني باشد که رسول اکرم هنوز امّي است، از اهميت قلم به معناي «کتابت» سخن ميگويد و گواه آشکاري بر اين واقعيت است که در جامعه عربستان در زمان حضرت رسول، نويسنده و کتاب و قلم از اهميتي بالا برخوردار بوده است.

«وَلْيَسْتَعْفِفِ الَّذِينَ لَا يَجِدُونَ نِكَاحًا حَتَّى يُغْنِيَهُمْ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ وَالَّذِينَ يَبْتَغُونَ الْكِتَابَ مِمَّا مَلَكَتْ أَيْمَانُكُمْ فَكَاتِبُوهُمْ إِنْ عَلِمْتُمْ فِيهِمْ خَيْرًا وَآتُوهُم مِّن مَّالِ اللَّهِ الَّذِي آتَاكُمْ وَلَا تُكْرِهُوا فَتَيَاتِكُمْ عَلَى الْبِغَاء إِنْ أَرَدْنَ تَحَصُّنًا لِّتَبْتَغُوا عَرَضَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَمَن يُكْرِههُّنَّ فَإِنَّ اللَّهَ مِن بَعْدِ إِكْرَاهِهِنَّ غَفُورٌ رَّحِيمٌ».  و آنهائي که همسر پيدا نميکنند، خود را نگهدارند تا زماني که خداوند از فضل خود بر آنها امکانات ببخشد. و از بين ملک يمينتان آنانکه تقاضاي نوشته ميکنند، پس بنويسيد، اگر در آنها صفات خوبي سراغ داريد، و به آنها مقداري از اموالي که خداوند به شما بخشيده است، را ببخشيد... (نور:۳۳)

در اين آيه سخن از تنظيم سندي کتبي به نفع ملک يمين يعني کنيز و غلام است دال بر آزادي وي و پرداختن مقداري پول به وي براي آن که بتواند جايگاه خود را در جامعه پيدا کند. حالا اگر آقاي پورپيرار در خصوص معناي «ملک يمين» با ما همفکر هم نباشند، تغييري در صورت مسأله حاصل نميشود، اينجا سخن از تنظيم نوعي سند کتبي و انعکاس بعضي شروط و تعهدات در آن است.

اما اينک آيه‌اي ديگر را مرور ميکنيم که در زندگي اخلاقي و اقتصادي مسلمين نقش کليدي ايفا کرده است:

«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ إِذَا تَدَايَنتُم بِدَيْنٍ إِلَى أَجَلٍ مُّسَمًّى فَاكْتُبُوهُ وَلْيَكْتُب بَّيْنَكُمْ كَاتِبٌ بِالْعَدْلِ وَلاَ يَأْبَ كَاتِبٌ أَنْ يَكْتُبَ كَمَا عَلَّمَهُ اللّهُ فَلْيَكْتُبْ وَلْيُمْلِلِ الَّذِي عَلَيْهِ الْحَقُّ وَلْيَتَّقِ اللّهَ رَبَّهُ وَلاَ يَبْخَسْ مِنْهُ شَيْئًا فَإن كَانَ الَّذِي عَلَيْهِ الْحَقُّ سَفِيهًا أَوْ ضَعِيفًا أَوْ لاَ يَسْتَطِيعُ أَن يُمِلَّ هُوَ فَلْيُمْلِلْ وَلِيُّهُ بِالْعَدْلِ وَاسْتَشْهِدُواْ شَهِيدَيْنِ من رِّجَالِكُمْ فَإِن لَّمْ يَكُونَا رَجُلَيْنِ فَرَجُلٌ وَامْرَأَتَانِ مِمَّن تَرْضَوْنَ مِنَ الشُّهَدَاء أَن تَضِلَّ إْحْدَاهُمَا فَتُذَكِّرَ إِحْدَاهُمَا الأُخْرَى وَلاَ يَأْبَ الشُّهَدَاء إِذَا مَا دُعُواْ وَلاَ تَسْأَمُوْاْ أَن تَكْتُبُوْهُ صَغِيرًا أَو كَبِيرًا إِلَى أَجَلِهِ ذَلِكُمْ أَقْسَطُ عِندَ اللّهِ وَأَقْومُ لِلشَّهَادَةِ وَأَدْنَى أَلاَّ تَرْتَابُواْ إِلاَّ أَن تَكُونَ تِجَارَةً حَاضِرَةً تُدِيرُونَهَا بَيْنَكُمْ فَلَيْسَ عَلَيْكُمْ جُنَاحٌ أَلاَّ تَكْتُبُوهَا وَأَشْهِدُوْاْ إِذَا تَبَايَعْتُمْ وَلاَ يُضَآرَّ كَاتِبٌ وَلاَ شَهِيدٌ وَإِن تَفْعَلُواْ فَإِنَّهُ فُسُوقٌ بِكُمْ وَاتَّقُواْ اللّهَ وَيُعَلِّمُكُمُ اللّهُ وَاللّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ». اي ايمان آورندگان، اگر بر اساس موعد معين تجارتي ميکنيد، آن را مکتوب کنيد، و يک کاتب از بين شما آن را به صورت عادلانه بنويسد، و نويسنده از نوشتن آن به نحوي که خداوند به او آموخته است، سرباز نزند، پس بدهکار بنويسد و بنويساند (املا کند) و از خدا بترسد و چيزي از آن نکاهد، و هرگاه بدهکار سفيه يا ناتوان باشد و خود نتواند املا کند، پس ولي او به صورت عادلانه املا کند و از بين مردانتان دو نفر شاهد بگيريد، و اگر دو مرد نبود، آنگاه يک مرد و دو زن بر حسب رضايتتان، اگر يکي از زنان خطا کرد، زن ديگر به او يادآوري کند. شهود به هنگامي که دعوت به شهادت ميشوند، از شهادت سر باز نزنند، اکراه نکنيد از اين که جزئيات (قرارداد) را از کوچک و بزرگ بر اساس مدت آن مکتوب کنيد. اين نزد خداوند منصفانه‌تر است، براي گواهي دادن استوارتر است و مناسب ترين روشي است که از شک و شبهه مصون بمانيد، مگر اين که خريد و فروش سرپائي باشد که بين خودتان انجام ميدهيد که اگر آن را به صورت مکتوب در نياوريد و شاهد نگيريد، گناهي بر شما نيست. هنگام تجارت از شهود استفاده کنيد و نويسنده و شاهد هيچکدام نبايد دچار ضرر شوند، و گرنه منشأ فسق براي شماست. پس از خدا تبعيت کنيد که خداوند همه چيز را به شما مي‌آموزد و او بر همه چيز آگاه است.(بقرة: ۲۸۲)

اينک شاهد صدور دستور العملي آشکار و بي ابهام از سوي خداوند به منظور تنظيم روابط مالي و قواعد معاملاتي مسلمين بر اساس تنظيم قرارداد و صورتجلسه در حضور شهود عادل هستيم. همين آيه صريح موجب شده است که مسلمين صدر اسلام و سده‌هاي بعدي براي معاملات خود صدهاهزار قرارداد و صورتجلسه و رسيد کالا و پول و ساير اوراق حقوقي تنظيم کنند که اينک بيش از ده هزار نمونه‌ آن به صورت تکه‌هاي پاپيروس مربوط به دوره‌هاي مختلف اسلامي از جمله صدر اسلام در موزه‌هاي متعدد جهان و کلکسيونهاي ديگر موجود است. مسأله مکتوب نمودن معاملات، درست در زمان پيامبر مورد تأکيد جدي قرار گرفته و عدم تنظيم اين نوع اسناد در حکم گناه تلقي گرديده است. پرسيدني است که اگر خط عرب براي تنظيم هيچ کتابي تا حوالي قرن دهم هجري ناتوان بوده است، پس چرا در زمان حيات خود حضرت رسول، مسلمين تأکيدا دعوت به تنظيم اسناد حقوقي در معاملاتشان شده اند؟ دقت در مضمون آيه بعدي که در ادامه همان آيه آمده است، جدي بودن موضوع را به صورت مضاعف تأييد ميکند:

«وَإِن كُنتُمْ عَلَى سَفَرٍ وَلَمْ تَجِدُواْ كَاتِبًا فَرِهَانٌ مَّقْبُوضَةٌ فَإِنْ أَمِنَ بَعْضُكُم بَعْضًا فَلْيُؤَدِّ الَّذِي اؤْتُمِنَ أَمَانَتَهُ وَلْيَتَّقِ اللّهَ رَبَّهُ وَلاَ تَكْتُمُواْ الشَّهَادَةَ وَمَن يَكْتُمْهَا فَإِنَّهُ آثِمٌ قَلْبُهُ وَاللّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ عَلِيمٌ». و اگر در حال مسافرت بوديد و کاتب پيدا نکرديد، در آن صورت گروئي مطالبه کنيد که مقبوض باشد (به دست شما باشد)، و اگر يکي از شما با اعتماد امانتي نزد ديگري گذاشت، امانت دار امانت را برگرداند و از خدا بترسد، شهادت را کتمان نکنيد، هر کس کتمان کند، اين کار قلب او را در گناه فرو ميبرد و خداوند بر همه اعمال شما آگاه است. (بقرة: ۲۸۳)

بي هيچ ابهامي مواجه با جامعه‌اي هستيم که حد اقل تعدادي «کاتب» در بين آنها يافت ميشود و اشخاص عادي شرح معاملاتشان را ديکته ميکنند تا اين کاتبان بنويسند، تا خدشه‌اي در معاملات روي ندهد. ديکته کردن شرح معاملات و نوشتن آن از سوي کاتب هنوز هم در جامعه ما و جوامع مشابه رواج دارد و از جمله خود من بارها نقش چنين کاتبي را ايفا کرده‌ام.

به اين ترتيب ملاحظه ميشود که رسم کتابت در جامعه شبه جزيره در همان سالهاي اوليه ظهور اسلام بنيانهاي محکمي داشته است. اما اگر کتابت قرآن شريف با طمأنينه و دقت و وسواس زياد صورت گرفته و سير تکويني نسبتا طولاني‌تري نسبت به مکتوبات عادي مسلمين داشته است، اين امر به خاطر قداست کتاب خدا و لزوم به کارگيري شيوه‌هاي هنري و خطوط تزييني در تحرير آن است. پرسيده شده است که اگر خط عربي در مرحله‌اي که هنوز براي کتابت قرآن از بلوغ کافي برخوردار نبود، چگونه ميتوان به کمک آن خط، دست به تأليف کتب در زمينه تاريخ، علوم انساني و زمينه‌هاي ديگر زد. اما اين استدلالي وارونه است. خط عربي پيش از آنکه براي کتابت قرآن از «بلوغ کامل» برخوردار شود، هم براي تحرير قرآن مناسب بوده است و هم براي تنظيم اسناد عادي و دلايل اين امر را هم از خود قرآن شريف استخراج نموديم. اگر قرآنهاي نفيس از زمان حضرت رسول در دست نداريم، اين بدان سبب است که شکل گيري کامل نقطه و حرکات و پيدايش خط نفيس و روشهاي تذهيب و غيره نياز به زمان بيشتري داشته است، اما براي تنظيم متون عادي نيازي به خط نفيس يا تذهيب يا امثال آن در کار نبوده است. وجود نقطه‌گذاري در پاپيروسهاي سالهاي نخستين بعد از هجرت هم مشاهده شده است و وجود حرکات حتي امروز هم براي نوشتن متون غير ديني لازم نيست و حتي زائد تلقي ميشود. لذا اين استدلال آقاي پورپيرار را اصلا نميتوان پذيرفت که گويا خط عربي نخست بايد براي کتابت قرآن از بلوغ کامل برخوردار ميشد و سپس به عنوان يک خط عمومي براي تأليف کتب در زمينه علوم انساني مورداستفاده قرار ميگرفت. قضيه دقيقا وارونه است. اينک براي حصول اطمينان از صحت اين مدعا بعضي از پاپيروسهاي مربوط به سالهاي نخستين هجرت را مرور ميکنيم:

قرار دادن نقطه در بالا يا پائين حروف براي ايجاد تغييرات صوتي دقيقا در چه زماني روي داده است، نياز به پژوهش جدي دارد. قديمي‌ترين سند مکتوب از اين نوع که ضمنا قديمي‌ترين اثر نوشته شده بر پاپيروس به زبان عربي شناخته شده است، موسوم به Perf-558 مربوط به سال ۶۴۳ ميلادي (۲۲ هجري) است که از هراکلئوپوليس در مصر به دست آمده است. اين متن متني دوزبانه به يوناني و عربي است و در واقع رسيد پرداخت ماليات است. اين متن هم داراي تاريخ اسلامي و هم تاريخ بيزانسي- قبطي است و مرجع مناسبي براي اثبات دقيق سال هجرت به شمار ميرود. در متن يوناني آن از اعراب به عنوان «ماگاريتا» نام برده شده است که ممکن است محرف کلمه عربي «مهاجر» باشد. در متن يوناني همچنين از اعراب به عنوان «ساراکن»ها (شايد مأخوذ از کلمه «صحرا») نام برده شده است. اين متن هم اکنون در مجموعه متون پاپيروسي در وين نگهداري ميشود. متن عربي با املاي امروزي چنين است:

«بسم الله الرحمن الرحيم، هذا ما اخذ عبد الله ابن جبر واصحبه من الجزر من اهنس من خليفة تدراق ابن ابو قير الاصغر ومن خليفة اصطفر ابن ابو قير الاكبر خمسين شاة من الجزر وخمس عشرة شاة اخرى اجزرها صحاب سفنه وكتئبه وثقلاءه في شهر جمدى الاولى من سنة اثنين وعشرين وكتبه ابن حديدو». بسم الله الرحمن الرحيم، اين است آنچه عبدالله ابن جبر و ياران او دريافت نمودند در هراکلئوپوليس (اهنس) به صورت گوسفند گوشتي از نماينده تئودوراکيوس (تدراق) پسر کوچک ابو قير و از نماينده کريستوفوروس (اصطفر) پسر ارشد ابوقير ، ۵۰ گوسفند گوشتي و ۱۵گوسفند ديگر، بمنظور ذبح توسط خدمه سفينه او و سوارکاران و پياده‌هاي زرهي او، در ماه جمادي الاولي در سال ۲۲،کاتب: ابن حديدو. (ويکيپدياي انگليسي، قديمي‌ترين نوشته باقيمانده به زبان عربي روي پاپيروس)

پاپيروس Perf-558 يکي از ۲۲ پاپيروس به دست آمده از مصر عليا است که همه آنها به زبان يوناني است و فقط همين يک پاپيروس از اين مجموعه به دو زبان يوناني و عربي تنظيم شده است. اين پاپيروسها در قرن نوزدهم به کلکسيون پاپيروسهاي ارهرتسوگ راينر در وين منتقل شده‌اند. برخي متخصصين اظهار داشته‌اند که متن يوناني آن مقدم بر متن عربي است، اما اين نکته صحت ندارد، زيرا متن يوناني و عربي در سطور جداگانه نيست. ضمنا تحليل متن نشان ميدهد که هيچ يک از دو متن يوناني و عربي از روي يکديگر ترجمه نشده‌اند و هر يک جداگانه به دست کاتبي جداگانه به زبان اصلي خود نوشته شده است به طوري که اسامي اماکن در متن يوناني بر اساس اسامي يوناني و در متن عربي بر اساس اسامي عربي است. تاريخ کتابت هم در متن يوناني بر اساس تقويم بيزانسي و در متن عربي بر اساس هجري مکتوب است که سال ۲۲ هجري را نشان ميدهد. متن عربي با خط تحريري داراي پيوستگي زياد و نسبتا خوانا نوشته شده و در آن مقدار قابل توجهي نقطه به کار گرفته شده است، به طوريکه حروف «خ»، «ج»، «ذ»، «ش» و «ن» منقوط‌اند. استفاده از خط تحريري با اين ميزان پيوستگي و تعداد نقطه‌هاي به کار رفته در اين پاپيروس امري جالب توجه است، زيرا همواره تصور بر اين بوده است که اين شيوه کتابت و روش نقطه گذاري در دوره‌هاي متأخرتري متداول شده‌اند. در واقع اگر پيوستگي شديد حروف و نقطه گذاري در اين حد در سال ۲۲ هجري و (احتمالا مقدم بر آن) متداول بوده است، حکم قاطع ميتوان داد که خط عربي از همان آغاز دوره اسلامي براي تأليف آثار مکتوب از بلوغ کافي برخوردار بوده است. استفاده از حرکات، قطع نظر از اينکه در چه دوره‌اي متداول شده است، غير از کتابت قرآن که نياز به دقت بيشتري در تلفظ داشته است، براي کتابت متون عادي اهميت چنداني نداشته است و حتي امروزه به ندرت در کتب و مطبوعات مورد استفاده قرار ميگيرد. در رهگيري اين پاپيروس از طريق اينترنت مشاهده کرديم که ضوابط کپي رايت شديدي روي مجموعه وين اعمال ميشود و تقريبا هيچ سايتي غير از يک سايت که داراي حقوق انحصاري است، لينک مستقيمي به تصوير آن عرضه نميکند. ما هم تصميم گرفتيم در اين مورد کمي «متمدنانه‌تر» عمل کنيم و عليرغم داشتن تصويري خوانا از اين پاپيروس از گذاشتن آن در وبلاگ خودداري کرديم. کساني که کامپيوترشان مجهز به نرم افزار Java Runtime Environment باشد، ميتوانند تصوير اين پاپيروس جالب و تفکر انگيز را به راحتي از طريق اين لينک مشاهده کنند، اما احتمالا ضبط آن با کيفيت اصلي کار آساني نخواهد بود. چنانکه بعضي از دوستان موفق به مشاهده آن نشدند، لطفا مرا مطلع کنند تا در حد توان خود به حل مسأله کمک نمايم.

باز نويسی متن يوناني و عربي پاپيروس Perf-558 از سال ۲۲ هجري

اينک يکي ديگر از متون پاپيروسي بسيار قديمي (P.Berol-15002) را از نظر ميگذرانيم که در کتابخانه دولتي برلين نگهداري ميشود و حامل تاريخ ۲۲ هجري در متن است و ظاهرا يک سند تسويه حساب است. اين متن بسيار قديمي نيز حاوي نقطه است که اين امر مخصوصا روي حرف «ن» و حرف «ف» کاملا مشهود است و ضمنا درجه پيوستگي حروف نيز بسيار بالاست. اين پاپيروس مهم را نيز که يکي از دو پاپيروس منسوب به سال ۲۲ هجري به زبان عربي است، ميتوان به همان روش پيشين از طريق اين لينک مشاهده نمود. درجه پيوستگي حروف که مبناي خط تحريري را تشکيل ميدهد، معيار بسيار دقيقي از درجه بلوغ خط است، زيرا نشان ميدهد که کاتب تا چه حد ميتوانست بدون اين که دست خود را از روي پاپيروس يا کاغذ بردارد يا تغيير جهت ناگهاني بدهد، به نوشتن ادامه دهد. مسأله پر اهميتي که نبايد از دقت مکتوم بماند، آن است که در همان دوره صدر اسلام ممکن است کاتبان مختلفي با درجه پختگي متفاوت در امر کتابت وجود داشته باشند. همين امروز اشخاصي هستند در سمت روساي ادارات که خطي بسيار بچه‌گانه مينويسند و افراد ديگري نيز داراي خط زيباتر و پخته‌تري هستند. خط برخي اشخاص حکايت از آرامش عصبي و برخي ديگر حکايت از بحران عصبي آنان دارد و خط زنانه و مردانه هم گاهي قابل تشخيص است. لذا هرگز نميتوان ادعا کرد که در هر دوره‌اي درجه بلوغ خط دقيقا چه ميزان بوده است و کدام سبک را ميتوان قطعا به عنوان سبک غالب کتابت براي دوره‌اي خاص شناسائي کرد. تعيين تاريخ متن از روي ميزان پختگي خط امري کاملا تقريبي است.

 

صخره نوشته در منطقه الحناکية در عربستان سعودي از سالهاي نخستين هجري با نقطه‌گذاري روي برخي حروف و بدون نقطه گذاري روي حروف ديگر

متن صخره نوشته فوق چنين است: الهم اغفر لعاصم بن علي بن عاصم العلي ثم العو الي (؟) فإنه يشهد أن الله حق و أن الساعة لا ريب فيها. خدايا بيامرز عاصم پسر علي پسر عاصم را ... پس او شهادت ميدهد که خداوند حق است و هيچ شکي در ساعت (روز جزا) نيست.

کساني که از نزديک پاپيروسها را مشاهده کرده‌اند، نيک ميدانند که اين مصالح مصالحي انعطاف پذير بوده و ماهيت آن طوري است که ميدان را براي تجلي عنصر ذوق وسليقه کاتب کاملا باز ميگذارد. در حاليکه خطي که در زمانهاي گذشته برروي صخره‌ها يا سکه‌ها منقوش ميشد، اکثرا تحت تأثير محدوديت‌هاي فيزيکي و صلبيت و عدم انعطاف سنگ يا فلز، دست کاتب را کاملا مي‌بست و امکان تجلي سليقه‌هاي شخصي وي را تا حد زيادي مسدود ميکرد. لذا سير تکوين خط در پاپيروسها شاخص دقيق‌تري از روند تکاملي خط عربي را به دست ميدهد، مشروط بر اينکه از مطلق انديشي پرهيز کنيم و بپذيريم که

۱ – در دوره صدر اسلام هر نوع کاتبي با درجات مختلف پختگي وجود داشته است.
۲ – استفاده از نقطه امري مطلق نبود و ممکن بود بعضي کاتبان از آن استفاده کنند و بعضي نکنند.
۳ – استفاده از حرکات در متون غير ديني حتي امروز هم ضروري نيست و اکثرا زائد تلقي ميشود.
۴ – وجود متون عادي مقدم بر کتابت قرآنهاي نفيس امري عادي است، زيرا براي کتابت قرآن زمينه‌هاي هنري و سليقه‌اي خاصي ضرور بوده است.

اين ملاحظات ايجاب ميکنند که توليد آثار مکتوب به هر مقدار وبا همان خط عربي صدر اسلام با هرجه‌اي از کمال کاملا امکان پذير و حتي ضرور شناخته شود. حکم آقاي پورپيرار حد اقل براي من اصلا جا نيفتاده است که گويا خط عرب تا حوالي قرن دهم فاقد استعداد لازم براي تأليف کتاب بوده است. فراموش نکنيم که آثار مکتوب متنوعي به خط ميخي از بين النهرين باقي است که شامل داستان و شعر و ادعيه و صلحنامه و سالنامه و امثال آن ميشود. اگر انسان در دوره‌هائي با امکانات محدود خط ميخي و استفاده از مصالح نا مناسبي مثل سنگ و لوحه گلي و غيره توانسته است حجم انبوهي از مکتوبات مختلف را که با مقياس امروزي سر به صدهاهزار صفحه ميزند، پديد آورد، و اگر تومارهاي بحر ميت را قبول ميکنيم و مي‌پذيريم که يهوديان حدود هزار سال پيش از ظهور اسلام با خطي بمراتب ابتدائي تر توانسته‌اند هزاران صفحه متون مذهبي توليد کنند، و حتي اگر اين تومارها را نوساخته هم ميشناسيم، چرا تصور ميکنيم که مسلمين در صدر اسلام با داشتن زبان پيشرفته و خطي با هر درجه کمال که بمراتب کارائي بيشتري نسبت به خط ميخي و خط عبري داشته است، قادر به تأليف هيچ کتاب و تنظيم هيچ متني در هيچ زمينه‌اي نبوده‌اند و مجبور بوده‌اند صدها سال ديگر صبر کنند تا چيزي از قلم ناتوانشان تراوش کند؟ آيا اين کار در حکم خلع سلاح مسلمين در برابر دشمنان نيست.آيا ميتوان به بهانه اين که در متن اين يا آن کتاب تاريخي يا حماسي مسائلي غير واقعي مندرج است، به طور کلي منکر وجود کتابت بين مسلمين از صدر اسلام تا صدها سال بعد شد و ادعا کرد که مسلميني که در کتاب مقدسشان به «قلم و آنچه مينويسند» سوگند خورده شده و مسلميني که فرمان اکيد از خداوند ناظر بر انجام معاملات بر اساس اسناد مکتوب دريافت داشته‌اند، در تمام اين مدت در انتظار بوده‌اند تا يهودياني از راه برسند و براي آنها زباني دست و پا کنند که خط آن را هم از اعراب گرفته‌اند؟

نمونه‌اي اي يک پاپيروس منسوب به سالهاي ۳۰- ۲۵ هجري که حضور نقطه را در کتابت آن دوره نشان ميدهد.

 

نمونه‌اي از يک پاپيروس منسوب به سالهاي نخستين هجري. آيا اين خط نسبت به خط ميخي چه چيزي کم دارد که نتواند براي تأليف کتاب کارائي داشته باشد؟

رمز موفقيت ظاهري آقاي پورپيرار در تدوين و قبولاندن ظاهري برخي نظريه‌هاي غير علمي در همين نکته نهنفته است. ايشان اين روش را «حرکت از کل به جزء» ناميده‌اند و مفهوم آن اين است که اگر مثلا خط عربي تا حوالي قرن دهم هجري فاقد بلوغ کافي براي تأليف کتاب بوده است، پس گويا سخن گفتن از ده‌ها هزار عنوان کتاب ترکي و فارسي و عربي در طول چندين سده اسلامي هذياني بيش نيست و تأکيد بر وجود مثلا کتابي به نام «ديوان لغات الترک» در هزار سال پيش نوعي قوميت گرائي متعصبانه است. اين روش در صورتي خوب نتيجه ميدهد که آن «کل» مورد نظر از استحکام و صلابت کافي برخوردار باشد. اما اگر خود آن «کل» بنيان لرزاني داشته باشد چه؟ در آن صورت است که تمام نتيجه‌گيري‌هاي سطحي در رابطه با ده‌ها هزار موضوع و مسأله به وادي بطلان سرازير ميشود. اين کاري ناشيانه است که آقاي پورپيرار تئوري پيدايش زبان ترکي در ترکيه را به کشتي نوح مفروض در آرارات وابسته ميکنند و وقتي بنيان اين «کشف بزرگ» ميلرزد، ايشان مجبور ميشوند در علوم فني- مهندسي و آزمايشگاهي هم شخصا مداخله کنند و سنگهاي آذرين را به عنوان فسيل چوب به خورد خوانندگان خود بدهند و نام آن را هم بنيان انديشي بگذارند. بعلاوه مجبور شوند يک دانشمند را شارلاتان و يک شارلاتان را کاشف بزرگ شناسائي کنند.

 

منابع مورد استفاده:
۱ – سايت Islamic Awareness
۲ – مقاله «پيرامون نقطه‌ها و تاريخ پاپيروس Perf-558»، آلن جونز
۳ – مقاله «قديمي ترين نوشته باقيمانده به زبان عربي روي پاپيروس»، ويکيپدياي انگليسي
۴ – کتاب «پاپيروسها«، نگاهي به پاپيروسهاي مجموعه ناصر خليلي، جفري خان، ترجمه مهرناز نصريه، نشر کارنگ، تهران ۱۳۸۸)
۵ –
مقاله «صخره نوشته‌هاي منطقه الحناکية در عربستان سعودي»، فرد دانر، دانشگاه شيکاگو

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 21:11  توسط ابراهيم رفرف  | 

آيا کشتي نوح پيدا شده است؟

از سلسله مقالات اخير که در اين وبلاگ منتشر شده است:

۸ - دو برداشت مبالغه‌آميز از دو حادثه تاريخي
۹  - توفان نوح: آيت الهي يا انقلاب جوّي؟
۱۰ - ايراد بني اسرائيلي بر زبان فارسي
۱۱ - ملت سازي به روش «جوجه کشي»
۱۲ - در دفاع از يک دائره المعارف
۱۳ - کدام حمله به کدام زبان؟
۱۴ - سرزمين توفان
۱۵ - نقدي بر ديدگاه ناصر پورپيرار در خصوص زايش لهجه‌ها در اثر برخورد زبانها
۱۶ - اين «اين» آن «اين» نيست!

 

آيا کشتي نوح پيدا شده است؟

بيشتر ساکنين مسن شهر دوغو بازيد، نزديک مرز ايران و ترکيه و منطقه اطراف آن به خاطر دارند که در سال ۱۹۴۸ در اثر بارانهاي سيل آسا و به دنبال آن سه زمين لرزه متوالي شکل عجيبي مشابه يک کشتي در ارتفاع کوه آغري نمايان شد. در سال ۱۹۵۹ ايلهان دوروپينار افسر نيروي هوائي ترکيه طي يک مأموريت نقشه برداري مشترک با ناتو از آن عکس برداري کرد و موضوع را به اطلاع مقامات کشورش رسانيد، محوطه مذکور نيز به نام وي ناميده شد. در سال ۱۹۶۰ يک هيئت باستان‌شناسي متشکل از دکتر جورج وانده‌مان، ايلهان دوروپينار و آرتور براندنبرگر منطقه را مورد بررسي قرار داده و بعد از دو روز کند و کاو در محوطه اعلام داشت که به چيزي جز صخره و خاک برخورد نکرده و اين مکان اهميت باستان‌شناختي ندارد. به اين ترتيب مکان مذکور به حال خود رها شد تا اين که در سال ۱۹۷۷ يک باستان‌شناس خودخوانده آمريکائي به نام رون وايت به مطالعه آن محوطه علاقه نشان داد. وي که پيش از آن در سمت آسيستان بيهوشي در يکي از بيمارستانهاي آمريکا مشغول به کار بود، در طول دهه ۱۹۸۰ پيوسته براي جلب نظر پژوهشگران باستان‌شناسي به اين مکان در کوشش و تقلا بود. در بين افرادي که وي تشويق به ديدار از محوطه دوروپينار کرد شخصيتهائي نظير جيمز ايروين، جستجوگر خستگي ناپذير کشتي نوح و فضانورد سابق و جان موريس از معتقدين سرسخت روايت توراتي- انجيلي آفرينش  نيز بودند، ليکن هيچ يک از آنها در مورد کشتي بودن آن سازه قانع نشدند.

منظره ساختار کشتي‌گونه بر کوه آغري در شرق ترکيه

در سال ۱۹۸۵ رون وايت به همراه ديويد فرانکلين فاسولد (کارمند يک کشتي تجاري) و دکتر جان بائوم گاردنر متخصصين ژئوفيزيک طي مأموريتي محوطه مزبور را بار ديگر مورد معاينه قرار داد. فاسولد به محض مشاهده محوطه، سر از پا نشناخت و با شوق زدگي بيان داشت که اين باقيمانده يک کشتي است. وي به همراه خود يک دستگاه رادار پيشرفته با قدرت نفوذ در اعماق زمين و دستگاه ديگري موسوم به فرکانس‌ساز مولکولي را به همراه آورده بود که بي درنگ فرکانس آن را براي آهن تنظيم کرد و مشغول جستجوي نشانه‌هاي وجود آهن در محوطه شد. به کمک دستگاه رادار وجود يک ساختار بزرگ در عمق محوطه مسجل گرديد. به دنبال چند مأموريت متوالي در دهه ۱۹۹۰ و انجام حفاري‌هاي متعدد و سنجشهاي تحت الارضي، فاسولد به تدريج در خصوص کشتي بودن آن سازه دچار ترديد شد. وي مجددا در سال ۱۹۹۴ محوطه را به همراه يان پليمر زمين شناس استراليائي مورد کاوش قرار داده، به اين نتيجه رسيد که سازه مذکور ربطي به کشتي ندارد.

از زماني که ايلهان دوروپينار خلبان ترک در سال ۱۹۵۹ از وجود اين منظره غير عادي با ساختاري شبيه به کشتي در ارتفاع کوه آغري خبر داد و باعث شد که آن محوطه به عنوان يک محوطه باستان‌شناسي موسوم به سايت «دوروپينار» شناخته شود، تا کنون اين مسأله همواره در کانون دقت و توجه بوده است. اين حادثه از ديد بعضي متعصبين يهودي فرصتي براي اثبات روايت توراتي توفان نوح بود که همواره به دنبال اسناد و مدارک دال بر حقانيت روايتهاي تورات، از زير زمينهاي بيت المقدس گرفته تا اعماق اقيانوسها را مورد کاووش بي ثمر قرار ميدهند. در اين بين دانشمنداني نيز بودند، اکثرا با گرايشهاي مسيحي، که اين فرصتها را براي کاوشهاي علمي خود غنيمت ميشمردند. شرکتها و موسسات توريستي ترکيه نيز، که بعضا متعلق به سرمايه‌داران يهودي‌اند، اين فرصتها را ناديده نميگيرند. ترکيه به طور کلي کشوري توريستي است و ميدانيم که بخش اعظم درآمد توريستي کشورها را کنجکاويهاي احمقانه توريستها تشکيل ميدهد. ترکيه از همان موي ريش دروغين منسوب به پيغمبر اکرم (موسوم به «ساققال شريف») با ترفندهائي باريکتر از مو ساليانه صدهاميليون دلار، اگر نگوئيم ميلياردها دلار درآمد تحصيل ميکند. در حالي که مقبره حافظ و سعدي براي کشور ما هيچگونه درآمدي ندارد، ترکها از مرقد مولانا، مرشدي که به زبان فارسي شعر سروده است، ساليانه صدها ميليون دلار درآمد تحصيل ميکنند و ده‌ها هزار نفر را در دائره اشتغال نگاه ميدارند.

محوطه باستان‌شناسي دوروپينار هم از اين قاعده مستثني نبود. در واقع اگر کشتي نوح را هم نيافته باشيم، اشيايي بسيار بزرگتر از آن را يافته‌ايم که جاي تأمل دارد. مهمترين شخصي که تنور محوطه دوروپينار را داغ نگهداشت، يک شياد آمريکائي بود موسوم به «رون وايت» (Ron Wyatt)، يک مرد عامي اما شارلاتان، يک آسيستان بيهوشي از شهر ماديسون در ولايت تنسي که ادعا ميکرد بيش از ۲۵ سال براي جستجوي کشتي نوح وقت صرف کرده و سختيها کشيده است و حتي از طرف افراطيون کرد ترکيه به گروگان گرفته شده است. وي براي مدتي به طول چندين دهه جامعه علمي دنيا و بخصوص آمريکا را روي اين مسأله مشغول نگهداشت و حتي پژوهشگران طراز اول دانشگاههاي آمريکا در موقعيت think-tank را براي ديدار از محوطه مورد نظر و تهيه گزارش علمي به وجد آورد. اين شخص ضمن تشويق مسيحيان مومن و ساده لوح براي تأمين مخارج تحقيقات باستان‌شناسي، ده‌ها هزار دلار از آنان بابت کمکهاي مالي دريافت کرده و به همراه بعضي دانشمندان خوش‌بين و ساده‌دل دست به سفرهاي پرهزينه و اقامت در هتلهاي لوکس براي به اصطلاح تحقيقات باستان شناسي زد که خالي از فرصتهاي خوش گذراني هم نبود. نتيجه کوششهاي وي تا سال ۱۹۹۹ (سال درگذشت وي) عبارت بود از تشکيل موسسه باستان‌شناسي رون وايت و موزه باستان‌شناسي وابسته به آن به صورت غير انتفاعي (معاف از ماليات)، چندين جلد کتاب در باره يافته‌هاي باستان‌شناسي خود که در صدهاهزار نسخه به صورت کتاب و دي‌وي‌دي به فروش ميرسيدند و ميرسند و جلب علاقه مردم آمريکا و ساير نقاط جهان براي کمکهاي مالي به موسسه تحقيقاتي دروغين او. کشفياتي که او به خود نسبت داده است، از عهده چندين دانشمند باستان شناس حقيقي با صرف تمام طول عمر هم امکان پذير نمي‌نمايد. و اما اطلاعاتي اجمالي در باره يافته‌هاي ادعائي کسي که درآمدهاي او و سازمانهاي تحت قيمومتش در طول اين چند دهه به ارقام هيجان انگيز بالغ ميشود، از زبان خودش:

کشتي نوح و سنگهاي لنگر و پرچها و چفت و بستهاي اصلي آن در سايت دوروپينار و فسيل فضولات حيوانات.
خانه‌اي که نوح بعد از توفان ساخت و آرامگاه نوح و همسرش.
مکان دقيق شهر سدوم و عموره، دو شهري که بنا بر گزارش کتاب مقدس در اثر طغيان و فساد به شعله‌هاي بلا مبتلا شدند و به خاکستر تبديل گشتند. (در قرآن شريف در جاهاي متعدد، از جمله سوره اعراف، آيه ۸۰ و ۸۱ از اهالي اين دو شهر تحت عنوان قوم لوط نام برده شده است که مردانشان به گناه همجنس بازي غرقه بودند).
برج بابل در جنوب ترکيه
مکان دقيق طور سينا در عربستان سعودي در مکاني موسوم به جبل اللوز
کشف اتاقکي در انتهاي مسيرهاي مارپيچي زير زميني و اشياء ديگر متعلق به معبد سليمان در بيت المقدس
مکان عبور يهوديان از درياي سرخ در خليج عقبه، هنگام خروج از مصر
چرخهائي از درشکه‌ فرعون و اشياء ديگر مربوط به قشون فرعون از بستر درياي سرخ
سنگهاي اصلي حاوي متون ده فرمان و ميثاق خداوند با بني اسرائيل
مکان دقيق به صليب کشيدن حضرت مسيح
ادعاي پيدا کردن نمونه خون حضرت مسيح در محل مصلوب شدن او و ادعاي اينکه گويا تحقيقات DNA حکايت از آن دارد که مسيح از يک مادر باکره متولد شده است. جالب است که به ادعاي وي آزمايش خون مسيح حکايت از وجود ۲۴ کروموزوم دارد که امري غير ممکن است.

 

 

 رون وايت، کسي که از طريق کشفيات فريبکارانه خود مبالغ هنگفتي درآمد حاصل کرده است:

 

 

 

رون وايت در کنار غرفه‌اي در موزه گاتلينبورگ در سال ۱۹۹۴، حاوي به اصطلاح نمونه‌هاي يافته شده از شهرهاي سوخته سدوم و عموره (مربوط به قوم لوط) توام با خاکسترهاي به دست آمده از آن دو شهر.

اين شياد نمونه در زندگي ژورناليستي هم خيلي فعال بود و در مصاحبه‌هاي متعدد خود ادعاهاي عجيبي ميکرد که بعضا شامل وحي و امدادهاي غيبي خداوند براي انجام کشفي علمي در اين يا آن مکان نيز ميشد. از شخصيتهاي علمي برجسته آمريکائي که فريب دغلکاريهاي وي را خوردند و به اميد کشف بازمانده‌هاي کشتي نوح همراه وي به محوطه دوروپينار آمدند، دانشمندي بود موسوم به دکتر جان بائوم گاردنر، داراي درجه دکترا در رشته ژئوفيزيک و فيزيک فضائي از دانشگاه کاليفرنيا در لوس آنجلس، دانشمند برجسته ژئوفيزيک و پژوهشگر آزمايشگاههاي لوس آلموس در ايالات متحده آمريکا. اين شخص از نوجواني شيفته کتاب مقدس بود و به شدت تحت تأثير سفر تکوين و داستان توفان نوح قرار داشت. اين اشتياق غير عادي وي را به تحصيل در رشته زمين‌شناسي و اقيانوس‌شناسي مجبور کرد که نهايتا از وي يک شخصيت علمي برجسته پديد آورد. وي در سالهاي اخير مشغول کار روي پروژه‌اي بوده است که شامل بررسي مدل رياضي اقيانوسهاي جهان و ارتباط آن با مطالعات هواشناسي ميشد و براي پيشبرد پروژه خود از چندين سوپر کامپيوتر استفاده کرده است. وي عليرغم کسب موقعيت ممتازي در جامعه علمي آمريکا، هنوز هم سرسرختانه بر صحت روايات کتاب مقدس اصرار ميورزد و معتقد است که تحقيقات علمي نهايتا راز تمام آنها را خواهد گشود.

دکتر جان بائوم گاردنر همراه رون وايت از محوطه دوروپينار ديدار کرده و مدتي طولاني مشغول آزماشهاي علمي بسيار پيشرفته با تجهيزات پيچيده، از جمله تجهيزات لرزه‌نگاري بسيار پيشرفته براي پيدا کردن بازمانده‌هاي قطعات احتمالي فلز، فسيل چوب و ساير اجزاء کشتي بود. وي در نهايت در مصاحبه خود با مجله مسيحي Creation آمريکا، قضيه کشتي نوح در سايت دوروپينار را يک فريبکاري توصيف ميکند و در حقيقت از کلمه عاميانه انگليسي bogus استفاده ميکند که با اصطلاح عاميانه فارسي امروزي «خالي بندي» معني ميدهد. نظري بر ادعاهاي رايج در باره ساختار کشتي‌گونه صخره دوروپينار و موضع مقاله افشاگرانه بسيار جامع و تحليلگرانه مجله Answers به قلم آندرو اسنلينگ، داراي درجه دکتراي زمين شناسي:

نتيجه پژوهشهاي انجام شده به کمک رادار حکايت از وجود يک کشتي ساخته دست بشر دارد........ کذب محض
يک سازه منظم فلزي در محل مشاهده شده است........ کذب محض
نتيجه تحقيقات آزمايشگاهي حکايت از وجود چوب لايه- لايه فسيل شده دارد........ کذب محض
دانشمندان ترکيه به کشف ميله‌هاي فلزي نايل شده‌اند........ کذب محض 
وجود اشياء فلزي از طريق تحقيقات آزمايشگاهي ثابت شده است........ کذب محض
اسکلت يک کشتي در محل قابل مشاهده است........ کذب محض
حجم عظيمي از فسيل چوب به اندازه چند واگن قطار وجود دارد........ کذب محض
کميسيون تحقيقات ترکيه آن را کشتي شناسائي کرده است........ کذب محض

 

دکتر جان بائوم گاردنر، دانشمند برجسته‌اي که قضيه کشتي نوح در کوه آغري را يک «دغلکاري بزرگ» ناميده است.

 

 بعد از مرگ رون وايت در سال ۱۹۹۹، همسر وي به همراه شوهر جديدش و عده‌اي ديگر از دوستان سابق وي به بهره‌برداري از موسسه باستان شناسي دروغين او ادامه ميدهند. اين گروه در سالهاي اخير سفري به بيت المقدس انجام دادند تا محل نگهداري به اصطلاح ميثاق بني اسرائيل را که بنا به ادعاي رون وايت، گويا از زمان حضرت موسي تا کنون در آنجا باقي است و گويا وي آنها را به چشم خود ديده بود، کشف کنند. رون وايت ادعا کرده بود که لوحه ميثاق بني اسرائيل حاوي خون مسيح است، زيرا مسيح در همان نقطه از بين المقدس بر بالاي آن لوحه مصلوب شده بوده است. وي ادعا کرده بود که نقطه‌اي را کشف کرده است که صليب حضرت مسيح در آن نقطه بر زمين کاشته شده بود. وي در آن نقطه سوراخي را کشف ميکند که او را به حفره‌اي هدايت ميکند که گويا لوحه ميثاق بني اسرائيل در آنجا قرار داشت. وي ادعا ميکند که نمونه خون مسيح را از همانجا به دست آورده و به يک آزمايشگاه اسرائيلي مي برد تا مورد آزمايش قرار گيرد و گويا گزارش آزمايشگاه حاکي از آن بوده است که نمونه خون مذکور حاوي صرفا ۲۴ کروموزوم است و ضمنا خوني زنده است! گويا علت وجود ۲۴ کروموزوم در خون مسيح آن بوده است که وي ۲۳ کروموزوم از مريم مقدس به ارث برده و يک کروموزوم نيز از طريق روح القدس در او حلول کرده است و همين کروزوموزوم آخري است که موجب شده است مسيح يک مخلوق مذکر باشد. تصوير رون وايت در youtube در حال تشريح اين مسأله موجود است. اما پژوهندگان مسأله نه نشاني از آن خون و نه نشاني از مسئولين آن آزمايشگاه اسرائيلي دارند، زيرا رون وايت هيچگاه اسامي اشخاص حقيقي و شاهدان واقعي را ذکر نکرده است. تنها چيزي که باقي است، قصه‌هاي متعدد از کشفيات او در باره روايتهاي توراتي است که ظاهرا هنوز هم بسيار پول‌ساز است.

در يکي از سايتهاي وابسته به مجموعه رون وايت کوشش عوامفريبانه‌اي در جريان است تا تکه سنگهاي عادي را که همه جا ميتوان به وفور مشاهده کرد، به عنوان اشياء به کار رفته در ساختمان کشتي نوح، يا به دست آمده از آن معرفي کنند، که البته گام به گام هم آگهي‌هاي تبليغاتي براي خريد کتاب و دي‌وي‌دي‌هاي مربوطه فعالند:
فسيل مدفوع حيوانات، موي حيوانات، شاخ گوزن، موي انسان، فيبر ساخت دست بشر شبيه فيبر نوري(!). اين مجموعه گويا بعد از حفر سوراخ عمودي براي سنجشهاي تحت الارضي که منجر به کشف حفره‌اي در انتهاي آن شده، به دست آمده است، منتهي رون وايت گويا براي جلوگيري از آلودگي اشياء با ارزش درون حفره، اقدام به پوشاندن مجدد آن کرده است! فسيل ميوه با تخمهاي سياه‌رنگ که هنوز بدان چسبيده است (!)، الوارهاي فسيل شده بدنه کشتي، محل نصب دکل، پرچ فلزي، بست فلزي حاوي ۸۴/۹۱ درصد آهن، بالاست فلزي با ترکيب غليظي از منگنز که گويا محصول جانبي توليد پرچهاي فلزي از منگنز براي استفاده در کشتي بوده است!

يکي از کشفيات باصطلاح باستان شناسي وي که مهر مسلم حقه‌بازي بر تمام آثار او ميزند، عبارت است که يکي از چرخهاي درشکه فرعون مصر که گويا از درياي سرخ به دست آمده است و با کمال تعجب بعد از گذشت حدود ۴۵۰۰ سال، چنانکه در تصوير مي‌بينيد، شکل هندسي دايره‌اي اصلي خود را، آن هم در آب دريا حفظ کرده است! وي استدلال ميکند که قشري از آب طلا که روي چرخ را مي‌پوشانده، وظيفه حفاظت از آن را در برابر خورندگي شديد آب دريا بر عهده داشته است. اين در حالي است که وجود يک نقطه نفوذ غير مطلاي بسيار کوچک در بدنه چرخ ميتوانست در طول ۴۵۰۰ سال به آب دريا امکان بلعيدن تمام آن چرخ فرعوني را بدهد، آن هم براي چرخي که کيلومترها به دنبال قوم موسي در جاده‌هاي مصر راه سپرده است! حتي اگر تمام چرخ از جنس طلا هم بوده باشد (که مصالح بسيار نامناسبي براي اين منظور است)، باز هم اين امر نميتواند بقاي چرخ در آب دريا را براي اين مدت طولاني، آن هم به آن شکل هندسي کامل تضمين کند.

 

 

تصوير چرخ درشکه فرعون که گويا از درياي سرخ به دست آمده و بعد از ۴۵۰۰ سال شکل دايره‌وي خود را حفظ کرده است!

 

بعدها همسر رون وايت و همراهان او به طرقي موفق به جلب موافقت مسئولين ميراث فرهنگي اسرائيل براي انجام کاوشهاي باستان‌شناسي در نقطه‌اي ميشوند که بنا بود محل استقرار ميثاق بني اسرائيل و حاوي خون مسيح باشد. پرسيدني است که چرا ميراث فرهنگي اسرائيل به آنان اجازه چنين کاوشهائي را داده است، در حالي که کشف ميثاق بني اسرائيل و نمونه خون مسيح، در صورت وجود داشتن، براي خود آنان مثل آب خوردن بود. به نظر گاري آميرو، يک مسحي مومن و نويسنده مقاله «شهوت پول در موسسه باستان شناسي رون وايت» (مارس ۲۰۰۸)، اين نوع باستان‌شناسي هاي ساختگي درآمدهاي توريستي فراواني براي اسرائيل دارد. باستان‌شناسان قلابي از اين قماش هيچگاه دست به کاوش در مناطقي نميزنند که واقعا اهميت باستان‌شناسي داشته باشد. فعاليت آنها موجب انعکاس مسائل جنجالي در رسانه‌هاي بين المللي و در نتيجه هجوم سرسام آور توريستها به صورت گوسفندوار به سرزمين اسرائيل ميشود که همگي هم راضي برميگردند! اين نوع باستان‌شناسان قلابي ضمنا روشهاي تطميع را نيز خوب بلدند و همه درها فورا به روي آنها گشوده ميشود. گاري آميرو، عضو يک گروه مسيحي علاقه‌مند به پيگيري ادعاهاي رون وايت که يافته‌هاي خود را در سايت Tentmaker منتشر ميکنند، در سال ۱۹۹۶ با دکتر جان بائوم گاردنر مکاتبه‌اي انجام داده است که بسيار پر اهميت است. اين دانشمند ممتاز داراي تمايلات مسيحي شديد، به برخي از سوالات کليدي در اين باره چنين پاسخ ميدهد:

«حفاريهاي عميقي که ما در سال ۱۹۸۸ انجام داديم، همه چيز را روشن کرد. اين محوطه چيزي جز يک فورماسيون طبيعي نيست. اظهار نظرهاي دقيق من در مورد مسائل مشخص‌تر اين مسأله در مقاله مجله Creation دوره ۴، شماره مسلسل ۱۴، مورخ سپتامبر ۱۹۹۲ تحت عنوان «افشاگري بزرک درباره کشتي نوح» به قلم دکتر آندرو اسنلينگ به خوبي منعکس است. تصاويري از من که تاکنون چندين بار از تلويزيونهاي آمريکا و انگلستان پخش شده است، مربوط به علاقه و احتمالات اوليه من در مورد کشف ارتباطي بين اين محوطه با کشتي نوح است. اما بعد از پژوهشهاي گسترده ژئوفيزيکي که در سالهاي ۱۹۸۷ و ۱۹۸۸در منطقه انجام داديم، من نظر ديگري پيدا کردم. به نظر من باقيمانده‌هاي کشتي نوح مطلقا در اين مکان نيست و آنها را بايد در مکان ديگري جستجو کرد. ادعاهاي وايت و فاسولد در اين مورد «خالي بندي» محض است. اما آنچه که رون وايت «چوب فسيل شده» معرفي ميکند، نمونه‌هاي متعدد آن به دفعات در آزمايشگاه ما مورد آزمايش قرار گرفته و ما ترديدي نداريم که آنها چيزي جز سنگهاي آذرين با ترکيب بازالتي نيستند. رون وايت هم از نتيجه آزمايشهاي ما آگاه است. من هفته‌هاي متمادي در آن مکان بودم و به هيچ وجه چيزي شبيه به فسيل چوب در آنجا نديدم. آنچه هم که به عنوان «ستون فقرات» کشتي عنوان ميشود، چيزي جز سنگهاي آذرين نيست و منشأ ديگري ندارد». وي در مورد «پرچهاي فلزي» مورد ادعاي رون وايت چنين ميگويد: «به هيچ وجه. من مطمئنم که رون وايت آنها را از مکان ديگري بدانجا منتقل کرده است». در خصوص شکل عجيب کشتي‌گونه محوطه دوروپينار: «اين چيزي جز يک فورماسيون طبيعي ناشي از رانش زمين در اثر توده گلي موجود در عمق منطقه نيست»۷.

«نتيجه‌گيري‌هاي مشخص من به آساني به دست نيامده‌اند. ما در فاصله سالهاي ۱۹۸۵تا ۱۹۸۸هشت سفر تحقيقاتي به منطقه انجام داديم. دکتر صالح بايراک توتان، دانشمند زمين شناس از دانشگاه آتا ترک در ارض روم هم همراه ما بود. ما در سال ۱۹۸۷ منطقه را به کمک تجهيزات رادار با قابليت نفوذ عمقي در امتداد ۷۲ خط موازي به فاصله‌هاي مساوي دو متري مورد مطالعه قرار داديم. در يک بررسي ديگر به کمک دستگاههاي ماگنتومتر، ۱۲۰۰سنجش ماگنتومتري انجام داديم. سپس با استفاده از تجهيزات پيشرفته دست به لرزه‌نگاري در امتداد خطوط موازي متعدد به فواصل کم زديم. در سال ۱۹۸۸ ما اقدام به حفر چهار حفره عميق براي انجام لرزه‌نگاري عمقي کرديم. حفر اين سوراخهاي عمقي و انجام لرزه‌نگاري تحت الارضي بود که بالاخره همه چيز را روشن کرد و بر ما معلوم شد که صخره‌اي باريک و دراز در عمق محوطه قرار دارد و حرکت توده گلي از طرفين اين مانع صخره‌اي در عمق زمين موجب فورماسيون بادامي شکل در سطح آن شده است»۷.

در اين بين نامه‌اي از جو زياس مسئول موزه باستان‌شناسي وابسته به ميراث فرهنگي اسرائيل در بين المقدس با آدرس و شماره تلفن خطاب به يک پژوهشگر شياديهاي رون وايت به نام Searcy در اينترنت موجود است که خالي از طنز نيست. وي گفته است که اگر رون وايت بتواند نسخه‌اي از نتيجه آزمايش خون مسيح را ارائه کند که گويا در يکي از آزمايشگاههاي اسرائيل انجام شده و منجر به کشف ۲۴ کروموزوم در خون مسيح شده است، وي حاضر است خود را به رژيم دمشق تسليم کند!

شايان ذکر است که در اينجا کل دعوا بين مسيحي و مسيحي است که يهودي هم طبق معمول از آن سود مي‌برد. بعضي از اين مسيحيان مانند رون وايت حقه‌باز و شيادند که انگيزه پول‌سازي دارند. برخي‌شان مانند دکتر جان بائوم گاردنر دانشمند و پژوهشگر که شيفته روايات انجيل و تورات‌اند و بعضا فريب شايادان را ميخورند، اما در نهايت به برکت ديد علمي خود حقيقت را از دروغ تشخيص ميدهند. در اين بين، آب زير کاه واقعي اسرائيل است که مايل است از همه چيز سود ببرد، چه باستان‌شناسي حقيقي، چه دروغين. غير از منافع توريستي. ضمنا بايد در نظر داشت که داستان توفان نوح در دنياي غرب شناسنامه‌اي توراتي دارد، لذا داغ بودن تنور آن بر مذاق صهيونستها همواره خوش‌آيند خواهد بود.

اکثر دانشمندان منظره هوائي محوطه دوروپينار را اندکي غير عادي و اعجاب انگيز خوانده‌اند، اما اضافه کرده‌اند که چيزي جز يک فورماسيون طبيعي در کار نيست. به علاوه چنانکه در تصاوير هم ديده خواهد شد، فورماسيونهاي کوچکتري، باز هم به شکل کشتي در اطراف مشاهده ميشود که نه با روايت توراتي سازگاري دارد و نه با روايت قرآني.

 

منظره هوائي محوطه دوروپينار که اشکال کشتي‌گونه کوچکتري را در مجاورت «کشتي بزرک» نشان ميدهد.

 

 دغلکاران همواره قادرند از ساده‌دلي مردم آمريکا سوء استفاده کرده و درآمدهاي نجومي به جيب بزنند. آن چه مسلم است، اشکال و فورماسيونهاي غير عادي و توهم انگيز در طبيعت، مخصوصا در صخره‌ها کم نيستند. اشکالي از قبيل پيرمرد غول‌آسا، تمساح، شتر، و ساير حيوانات، دودکش جن و اشکال رازآلود ديگر در مناطق صخره‌اي به فراواني مشاهده ميشوند. همانطور که ميدانيم چند سال پيش در کره مريخ رد پاي يک انسان غول آسا را کشف کردند و عده‌اي شياد هم تا مدتها افکار عمومي جهانيان را روي آن مشغول نگهداشتند.

آنچه باقي ميماند، اين حقيقت تلخ است که متفکرين ما نيز گاهي فريب اين نوع دغلکاريها را ميخورند و تحت عنوان بنيان انديشي، خود را بر انديشه‌هاي زنگ زده و افشا شده دغلکاران حرفه‌اي وابسته ميکنند. رون وايت هدفي را که براي خود تعيين کرده بود، به خوبي دنبال کرد و از عده بيشماري اخاذي کرد. دکتر جان بائوم گاردنر در محافل علمي محيط بر خود از پرستيژ علمي خود محافظت کرد، اما هنوز هم شيفته پيدا کردن باقيمانده کشتي نوح است، به نحوي که با سنجشها و معيارهاي علمي سازگار باشد. جوامع مومن مسيحي نيز در اين بین مراقب بودند که در دام اين بازي خطرناک نيفتند. ما همه اينها را آدمهاي موفقي ارزيابي ميکنيم. اما دو گروه بازنده‌اند: گروه اول، مسيحيان ساده‌لوحي که کتب و محصولات صوتي- تصويري موسسه پوشالي رون وايت را خريداري کرده يا به آن موسسه کمکهاي مالي ريز و درشت کرده‌اند، و درواقع تمام حوادث و سناريوها با پول آنان سازماندهي شده است.  گروه دوم، روشنفکران بنيان انديش ما که از يک کشف دغلکارانه و افشا شده مايلند مستمسکي براي تيشه زدن بر ريشه زبانهاي معصوم و اسلام پرور اين خطه دست و پا کنند.

مستند توفان نوح آقاي پورپيرار که در برابر توليدات چاپي و محصولات صوتي- تصويري موسسه رون وايت در حد شمعي در تالار چلچراغها هم نيست، قصد تاريخ‌تراشي و هويت سازي براي زبان ترکي دارد که در بين سازندگان و تحسين کنندگان آن حتي يک نفرشان قادر نيست يک انشاي بچه‌گانه به زبان ترکي در باره «فوايد گوسفند» بنويسد، با اين حال در باره الفباي اورخون اظهار نظر ميکنند، در باره ريشه‌هاي اتيمولوژيک کلمات ترکي داد سخن ميدهند و ارتباط زبان ترکي با زبان يديش را ميکاوند. اين در حاليست که نه تعريفي از «يديش» دارند و نه ميدانند مفهوم «لهجه» چيست. وجود کلمات عربي در زبان فارسي و ترکي را نه نشانه اسلاميت آنها، بلکه داغ ننگي بر پيشاني آنها ارزيابي ميکنند و اعلام ميدارند که تنها کلماتي ريشه عربي دارند که در قرآن به کار رفته باشند! دفاع از زبان مسلمين را قوميت پرستي متعصبانه ارزيابي ميکنند، اما حاضر نيستند زباني را براي تأمين روابط اجتماعي مردم در مدينه فاضله مورد نظرشان معرفي کنند؟ در بحبوحه اين ستيز بي‌امان با به‌اصطلاح «قوم پرستي متعصبانه»، آقاي پورپيرار اعلام ميکنند که وبلاگ ايشان براي «فارسي زبانان» است، و نويسندگان آن صرفا مجاز به استفاده از منابع فارسي هستند و نبايد از منابع انگليسي استفاده کنند! در اين ميان دفاع من از زبان فارسي براي برخي‌ها ثقيل آمده و چنين انديشيده‌اند که گويا چون من ترک هستم، صرفا بايد از زبان ترکي دفاع کنم و دفاع من از زبان فارسي به معناي کاسه‌اي زير نيم‌کاسه‌ است. اين نتيجه آن تربيت معيوبي است که تلقين ميکند هر قومي بايد زبان خود را «بپرستد» و زبان اقوام ديگران را به هيچ بگيرد. کج انديشيها در حدي است که حتي بر من خرده گرفته‌اند که گويا لحن من مودبانه است! من البته جسارت به همه خوانندگان نميکنم و ميدانم که اکثريت قريب به اتفاق آنان شيفته حقيقتند. شايد عده‌اي از آنان با من هم عقيده باشند که ناصر پورپيرار که جدال عظيمي را بر عليه جاهليت ناشي از باستان‌پرستي مهمل‌باف هدايت کرده و موجب شکل گيري دانائي ارزشمندي در جامعه روشنفکران اين کشور شده بود، اينک خود اسير نظريات مجعولي است که بنيان نظريات محکم قبلی خود را نيز تخريب ميکند.

 

 

عکس روي جلد کتاب «ساختار کشتي گونه بر سينه کوه قيامت» نوشته رون وايت به همکاري همسرش مري وايت:

 

 

تصوير ماهواره‌اي که رون وايت آن را طور سينا شناسائي ميکند.

 

 

 

 

تصوير روي جلد مجله آمريکائي لايف که در سال ۱۹۶۰ گزارش کشف کشتي نوح در محوطه دوروپينار را ميدهد.

 

 

 منابع مورد استفاده:
۱ -
دکتر ديويد مرلينگ: آيا کشتي نوح پيدا شده است؟
۲ - مقاله ويکيپديا در باره رون وايت
۳ - حقيقت و دروغ در باره ساختار کشتي‌گونه بر کوه آرارات. مقاله افشاگرانه بسيار جامع مجله Answers به قلم دکتر آندرو اسنلينگ، زمين شناس
۴ -
مصاحبه مجلهCreation  با دکتر جان بائوم گاردنر
۵ - رون وايت، باستانشناس يا حقه‌باز ؟ مقاله سايت پژوهشي کشتي نوح
۶ - «شهوت پول در موسسه باستان شناسي رون وايت»، مقاله‌اي از گاري آميرو، مارس ۲۰۰۸
۷ -
نامه اي از دکتر جان بائوم گاردنر
۸ - سايت باستان شناسي رون وايت
۹ - سايت اريکه خداوند، حاوي مطالب و تصاوير متنوع از کشفيات دروغين رون وايت و افراد وابسته به موسسات او

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 23:0  توسط ابراهيم رفرف  | 

از سلسله مقالات اخير که در اين وبلاگ منتشر شده است:

۹  - توفان نوح: آيت الهي يا انقلاب جوّي؟
۱۰ - ايراد بني اسرائيلي بر زبان فارسي
۱۱ - ملت سازي به روش «جوجه کشي»
۱۲ - در دفاع از يک دائره المعارف
۱۳ - کدام حمله به کدام زبان؟
۱۴ - سرزمين توفان
۱۵ - نقدي بر ديدگاه ناصر پورپيرار در خصوص زايش لهجه‌ها در اثر برخورد زبانها

 

اين «اين» آن «اين» نيست!
در خصوص کوششهاي آقاي ناصر پورپيرار براي اثبات اين که فارسي و ترکي لهجه‌اي از عبري است، شخص من هنوز در وادي حيرت به سر مي‌برم که چرا ايشان به معني «لهجه» از منظر زبان‌شناسي واقف يا حساس نيستند. ايشان با استناد به جمله عبري «اين زه کي ايم بيت الوکيم» (نيست اين مگر خانه خدا) به اين باور بي‌اساس دل‌خوشي پيدا کردند که گويا کلمه «اين» که در ابتداي جمله عبري به کار رفته، همان «اين» فارسي است، سپس اين نتيجه‌گيري عجيب را کردند که گويا همين کلمه «اين» براي اثبات يديش بودن فارسي کفايت ميکند! سپس توضيح داديم که اين «اين» آن «اين» نيست. در واقع «اين» عبري به معناي «نيست» آمده و همريشه با کلمه عربي «إن» (دقيقا به همان معناي «نيست») ميباشد، که به دفعات در قرآن حکيم به کار رفته است، مانند:

وَمَا تَسْأَلُهُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ. و تو از آنها پاداشي نخواهي خواست، اين چيزي جز پندي براي جهانيان نيست. (يوسف: ۱۰۴)
وَمَا عَلَّمْنَاهُ الشِّعْرَ وَمَا يَنبَغِي لَهُ إِنْ هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ وَقُرْآنٌ مُّبِينٌ. و ما به او شعر نياموختيم و برازنده او هم نيست، اين چيزي جز يک پند و قرآن روشنگر نيست. (يس:۶۹)
إِنْ هُوَ إِلَّا عَبْدٌ أَنْعَمْنَا عَلَيْهِ وَجَعَلْنَاهُ مَثَلًا لِّبَنِي إِسْرَائِيلَ. او نيست مگر بنده‌اي که نعمت خود را به او بخشيديم و او را سرمشقي براي بني اسرائيل قرار داديم. (زخرف:۵۹)

در ضمن به ايشان يادآور شديم که کلمه «اين» فارسي اصلا فارسي نيست و از زبان سومري به عاريت گرفته شده‌است و اصل آن در سومري به صورت en ميباشد.

دوستاني که مايل به تحليل جمله عبري «اين زه کي ايم بيت الوکيم» هستند (جمله‌اي که در يادداشت ۲۱۶ آقاي پورپيرار مطرح شد و گويا مربوط به تابلو سر در يک کنيسه در اصفهان بوده است)، در صورت تمايل ميتوانند به ديکشنري انگليسي- عبري بابيلون با اين آدرسن اينترنتي مراجعه و تک- تک کلمات جمله فوق را جداگانه معني يابي کنند.

http://www.babylon.com/define/106/Hebrew-Dictionary.html

اگر هم کساني ديکشنري بابيلون را معتبر نشناسند و آن را دست‌پخت يهوديان بشمارند، ديکشنريهاي عبري در اينترنت زياد است. براي سهولت امر من ذيلا جمله مربوطه را با خط عبري مي‌آورم تا امکان وارد کردن کلمات در ديکشنري از طريق copy-paste به راحتي فراهم باشد.

אין זה כי אם בית אלקים

کلمات به صورت جداگانه:
אין (اين= نيست)
זה (زه= اين)
כי אם (کي ايم= مگر)
בית (بيت= خانه)
אלקים
(الوکيم= خدا)

کلمه آخري (الوکيم) چون داراي پسوند ملکي است، ممکن است در ديکشنري موجود نباشد، لذا لازم است آن را به صورت بدون پسوند، يعني به صورت אל (اِل) وارد کنيد.

هيچ يک از اين استدلالات آقاي پورپيرار را قانع نکرد، اما يک چيز را فراموش نکنند. حتي وجود صدها کلمه مشترک هم دليل خويشاوندي دو زبان نميشود. اگر به روش پورپيرار استدلال کنيم، عربي را هم بايد لهجه‌اي از يديش بدانيم، زيرا تعداد کلمات مشترک و واقعا همريشه بين آن دو زبان بسيار بالاست، ضمنا شباهتهاي گرامري آن دو نيز آشکار است. از جمله همان جمله کذائي «اين زه کي ايم بيت الوکيم» آشکارا لهجه‌اي از عربي است. به معادلهاي عربي اجزاء جمله توجه کنيد:

اين: برابر کلمه عربي «إن» (مانند: إن هو إلا ذکر للعالمين، در معناي «نيست»)
زه، زو: مانند ضمائر عربي «هذا»، «هذه» به معناي «اين» فارسي
کي: زيرا، براي اين که، به اين منظور که (اين کلمه در عربي به صورت «کَي» و «لِکَي» به همين معني، رايج است، مانند جمله «ذهبتُ إلي السّوق لکَي أشتري ثيابا»: به بازار رفتم تا لباسي بخرم).
ايم: برابر حرف شرط عربي «إن» به معناي «اگر»، مانند «إن شاء الله» به معناي «اگر خدا بخواهد»
کي ايم: (کلمه مرکب به معناي) مگر، بجز، غير از
بيت: مانند کلمه عربي «بيت» (خانه)
الوکيم: (شکل ديگري از الوهيم) که داراي پسوند ملکي است و شکل مجرد آن (اِل) همان «إله» عربي به معناي «خدا» است.

چنانکه ديده ميشود، مثالي که آقاي پورپيرار براي اثبات خويشاوندي فارسي و عبري آورده‌اند، سرتاپا عربي است و فقط به درد اثبات خويشاوندي عربي و عبري ميخورد که امري بديهي است!

از طرف ديگر، ايشان نگفته‌اند که يهوديان زبان ترکي يا فارسي را از جاي ديگر به اين خطه منتقل کرده‌اند، هرچند چنين چيزي هم حقيقت ندارد، اما حد اقل در آن صورت کارشان کمي آسان‌تر بود، ايشان ادعا کرده‌اند که ترکي و فارسي همان لهجه بومي يهوديان بوده است. پس بدون اتلاف وقت بايد دست به کار شوند و شباهتهاي کافي بين اين سه زبان را از منظر لغات و شباهتهاي دستوري نشان دهند. خويشاوندي زبانها مفهومي زبان‌شناختي است و لهجه نزديکترين خويشاوند يک زبان محسوب ميشود. پس آقاي پورپيرار بايد به ما نشان دهند که افتراق بين فارسي و ترکي و عبري از منظر لغات و گرامر مثلا در حد افتراق بين فارسي مشهد و فارسي شيراز است. بحث راجع به چاپهاي سنگي تورات و چيزهائي از اين قبيل کارساز نيست، و خوانندگان ايشان را بيش از پيش نااميد ميکند.  ابله خواندن من يا ديگران هم، غير از آن که برازنده يک نويسنده نيست، کاري از پيش نميبرد. اثبات ادعاي ايشان مبني بر خويشاوندي زباني بين فارسي، ترکي و عبري، چنانکه به فرض محال امکان پذير باشد، نياز به يک سلسله استدلالات زبان‌شناختي دارد که نشان دهد اين سه زبان داراي چنان وجوه مشترک متعددي از منظر لغات و گرامرند که ميتوان آنها را مانند مثلا فارسي مشهد و فارسي شيراز و يا با کمي اغماض مانند زبان آلماني و هلندي لهجه يکديگر دانست، که البته در آن صورت، با توجه به خويشاوندي آشکار بين عبري و عربي، خود به خود ثابت خواهد شد که ترکي لهجه‌اي از عربي است و فارسي هم لهجه‌اي از ترکي است و اين چهار زبان را يهوديان در دوران آوارگي خود ساخته‌اند، که نعوذ بالله بدان معني منجر خواهد شد که زبان قرآن را هم يهوديان ساخته‌اند.

در اين بين، ايشان نکته بس مهم ديگري را وارونه جلوه ميدهند تا از آن مستمسکي براي دفاع از ادعاي عجيب خود بسازند:

«اگر مي دانيم يهوديان از پس يورش اسکندر به اورشليم، تا جنگ جهاني دوم، يعني قريب بيست و سه قرن، آواره زيسته و با توسل به انواع زبان گفتاري و شيوه ي نوشتاري يديش، ارتباط ساکنان هر حوزه اي از تجمعات پراکنده ي قوم را تامين کرده اند...» (ناصر پورپيرار، مدخلي بر ايران شناسي بدون دروغ و بي نقاب، ۲۱۷)

چنانکه ملاحظه ميشود، ايشان قصد تبليغ اين حقيقت وارونه را دارند که گويا زبانهاي مختلف هر حوزه‌اي از تجمعات پراکنده قومي در دنيا بوسيله يهوديان و با استفاده از مصالح زبان يديش تأمين شده است، در حاليکه عکس قضيه صحيح است، يعني زبان يديش و ساير لهجه‌هاي عبري در اثر پراکندگي يهوديان در نقاط مختلف جهان و در اثر برخورد زبان عبري با زبانهاي اقوام ديگر پديد آمده است. ضمنا ايشان از بي‌اطلاعي يهوديان ايران و جهان نسبت به زبان و خط عبري بهانه عجيبي دست و پا ميکنند تا ظاهرا اثبات کنند که «يهوديان ايران پس از واگذاري کتابت يديش به خط عربي، ديگر عنايت و احتياجي به (خط) عبري پيشين نداشته‌اند» و گويا به اين دليل آن را فراموش کرده‌اند، بي عنايت به اين مسأله که يهوديان در اثر پراکنده شدن در سرتاسر جهان عموما يا زبان قومي خود را فراموش کرده‌اند و يا آميخته‌اي از زبان عبري و زبان بومي محل سکونت خود ساخته‌اند و گاهي هم آن را با خط عبري نوشته‌اند. هم اکنون قاطبه ترکان ايران قادر به نوشتن يک ديکته ساده به زبان مادري خود نيستند. آيا بايد علت اين پديده را در چه چيزي جستجو کنيم؟ چرا از مسائل ساده و بديهي سناريوهاي عجيب و غريب بسازيم؟ بسياري از زبانهاي بين‌النهرين به کلي نابود شده‌اند (بابلي، اکدي، سومري، ايلامي...) و بعضي از آنها در حال احتضار به حيات خود ادامه ميدهند (آشوري). زبان عبري هم در واقع به زبان مرده و تاريخي تبديل شده بود، ليکن عبري کنوني را در واقع بعد از تشکيل دولت اسرائيل و ورود يديشهاي اروپائي با امتزاجي از همان مصالح يديش و ساير مصالح زبان عبري که از گوشه و کنار عالم يافته ‌اند، از نو ساخته و پرداخته‌اند. اين است تمام سناريو.

ايشان به درستي تشخيص داده‌اند که تورات فارسي و متون ديني يهودي به صورت دست نويس قديمي و به خط عربي وجود ندارد، و تمام اين نوع متون ديني يهودي به زبان فارسي- يهودي است. ما از اين واقعيت چنين نتيجه‌گيري ميکنيم که:
۱ - زبان فارسي در اين خطه زندگي مستقلي داشته است.
۲ - يهوديان در بين جماعات فارسي زبان زندگي ميکردند و زبانشان بتدريج در بين زبانهاي بومي به تحليل ميرفت و اکثرا به فارسي تبديل ميشد.
۳ - متون ديني و ادعيه و فال و طب به علت تقدس و نياز روزمره احتياج به حفاظت بيشتري داشت. 
۴ - متون مقدس براي يهوديان صرفا به خط عبري داراي تقدس بود و خط عربي تداعي شديدي از اسلام داشت و نميتوانست براي آنها منعکس کننده تقدس ديني باشد. 
۵ - يهودياني که زبان قومي خود را فراموش کرده و فارس شده‌ بودند، متون ديني و ادعيه و کتب فال و ورد را به زبان فارسي و به خط عبري تأليف ميکردند. 
۶ - اين تجربه باعث پيدايش يک بدعت و سبک ادبي در زبان فارسي ولي به خط عبري ميشد و بعدا به حوزه‌هاي ديگر ادبيات سرايت ميکرد.

مي‌بينيم که واقعيت مستقل زبان فارسي و تحليل رفتن تدريجي زبان عبري در آن و فارس شدن تدريجي يهوديان خطر تضعيف اعتقادات ديني آنان را به دنبال داشته‌است، زيرا آنها با بحران هويتي شديدي مواجه بوده‌اند. وقتي يک نفر ترک مستقر در تهران به تدريج زبان خود را فراموش ميکند و فارس‌مآب ميشود، اين صرفا نوعي دگرديسي هويتي در حوزه زبان است و بس، زيرا او هنوز هم يک مسلمان شيعه باقي ميماند و هويت ايراني خود را نيز داراست. اما در مورد يهودياني که به فارس تبديل ميشده‌اند، بحران هويتي مضاعف بوده است. آنها علاوه بر فراموشي زبان مادري، با خطر تضعيف اعتقادات ديني در بين جوانانشان هم مواجه بوده‌اند. احتمال ازدواجهاي مختلط جوانان يهودي با جوانان مسلمان خطر تضعيف وابستگيهاي ديني آنان را افزايش ميداد. هويت قومي يهودي با هويت ديني آنان عجين است، امري که در مورد اقوام ديگر صادق نيست. لذا قشر روحانيون يهودي نياز به تدبيري داشته‌اند که پيوندهاي ديني و قومي در شرف انقراض را تقويت کنند. آنها با تدوين کتب يهودي- فارسي در موضوعهاي ديني کم و بيش به اين هدف ميرسيدند. به عبارت ديگر خط عبري آخرين اميد خاخامهاي ايراني براي تحکيم پيوندهاي ديني همکيشان خود بوده است که هر چيز عبري در ميان آنان رو به تلاشي بود. عين اين پروسه در ترکيه و اسپانيا و آلمان و لهستان و روسيه و جاهاي ديگر که يک زبان نيرومند منطقه‌اي وجود داشته و موجوديت زبان عبري و هويت يهودي را تهديد ميکرده است، روي داده است.

ضمنا شنيدني است که همين پديده در مورد ساير اقليتها نيز مشاهده ميشود. از قرن هجدهم تا حدود سال ۱۹۵۰ يعني در مدتي حدود ۲۵۰ سال بيش از دو هزار عنوان کتاب در ترکيه به زبان ترکي و با الفباي ارمني تحرير و چاپ شده است. آشنائي با کتب ارمني- ترکي در ارمنستان و بين ارامنه ترکيه چندان مشکل نيست. هر شخص ارمني گاه و بيگاه در اين کتابخانه يا آن موزه يا آرشيو شخصي يا حراجي با کتبي برخورد ميکند که ظاهر آن  ارمني است، اما وي قادر به خواندن آن نيست، زيرا متن کتاب به زبان ترکي است. ارمنيهاي ساکن عثماني از استعمال خط عربي اکراه داشتند و آثار متعددي در زمينه کتب ديني، ترجمه انجيل، سرودهاي مذهبي، ترجمه ادبيات اروپائي و غيره به زبان ترکي و با خط ارمني پديد آوردند  و از جمله حدود ۳۰ روزنامه به همين شيوه منتشر کردند. اين فعاليتهاي ادبي همچنين تأليف و نشر لغتنامه‌هاي زبان ترکي با خط ارمني را ايجاب ميکرد که نمونه‌هاي آن موجود است. اصرار بر استفاده از خط ارمني علاوه بر دفاع از هويت، به اين مسأله مربوط بوده است که آنها خط ارمني را از لحاظ انعکاس اصوات براي نوشتن زبان ترکي مناسبت‌تر ميديدند، که قابل انکار نيست.

يکي از ارزنده‌ترين رسالات علمي در اين زمينه از آنِ دکتر محمد کوتالميش، استاديار دانشکده علم و هنر دانشگاه فاتح در استانبول است که اطلاعات جامعي در خصوص منشأ و سير تکوين ادبيات ارمني- ترکي به دست ميدهد. به نظر وي، طبع و نشر کتب ترکي به رسم الخط ارمني با مسائل اجتماعي مختلف جامعه ارمني ساکن عثماني از جمله دفاع از هويت قومي مربوط بوده است. وي در رساله خود غير از کتب مختلف ديني و کتابهاي رومان و داستان، از نشريات متعددي به زبان ترکي- ارمني نام مي‌برد، از جمله: جريده حوادث، جريده شرقيه، مجموعه اخبار،  منسومه افکار، تقويم وقايع، ترجمان افکار، و غيره که از سال ۱۸۳۹ به بعد منتشر شده‌اند. از جمله آثار ارمني- ترکي که در اين دوره منتشر در عثماني شده‌اند، ميتوان از ترجمه انجيل از زبان يوناني به زبان ارمني- ترکي توسط ويليام گودِل ميسيونر آمريکائي نام برد.

 

 ويليام گودِل (William Goodell)، ميسيونر آمريکائی (۱۸۷۶- ۱۷۹۲)،
مترجم انجيل از يونانی به زبان ترکي- ارمنی

قوم پرستان متعصب ارمني پديده متون ترکي- ارمني را گرامي نميدارند و آن را نوعي وابستگي فرهنگي به ترکي حساب ميکنند. اما حقيقت امر آن است که ارمنيهاي ساکن عثماني همگي ارتباط فعالي با زبان ترکي داشتند و در محيط فرهنگي آن پرورش مي‌يافتند. به نظر دکتر کوتالميش، تمامي مکتوبات ارمني- ترکي براي پاسخ به نيازهاي فرهنگي ارمنياني که زبان ترکي را به خوبي ميدانستند، منتشر شدند و از منظر ارمنيها کاري کاملا داوطلبانه بود، لذا شاخصي از روابط خوب اقليت ارمني با محيط عثماني آن دوره محسوب ميشود. لينک مقاله ارزنده ايشان در انتهاي اين نوشته ارائه شده است و آدرس پستي ايشان هم براي کساني که مايل به کسب اطلاعات بيشتر باشند، از طرف خودشان به اين شرح در مقاله خودشان منعکس است: mkutalmis@fatih.edu.tr  

البته اقليت يوناني ساکن عثماني نيز آثار ادبي متعددي به زبان ترکي و با رسم الخط يوناني دارد. در دوره عثماني حق نشر کتب به زبان ترکي و با رسم الخط‌هاي مختلف به تعدادي از اقليتها از جمله يونانيها، يهوديها، کردها و ارمنيها تفويض شده بود و مطالعه نمونه‌هاي اين نوع مکتوبات همگي حاکي از آن است که اقليتها براي مقابله با خطر تحليل رفتن هويت ديني و زباني خود در محيط گسترده اسلامي و ترکي آن دوره دست به چنين ابتکارهائي زده‌اند. از جمله انگيزه ويليام گودل براي ترجمه انجيل از يوناني به زبان ارمني- ترکي مقابله با همين بحران هويت ديني بوده است.

 

تصوير روي جلد کتاب «بويوک يورک» (قلب بزرگ) به زبان ترکي- ارمني (در چهار جلد)، تأليف پائول دگرمان، چاپ استانبول ۱۸۹۱

 

تصوير صفحات داخلي کتاب «بويوک يورک» (قلب بزرگ) به زبان ترکی و به خط ارمنی

اما آقاي پورپيرار مايلند اين واقعيت را وارونه نشان دهند و به جاي اين که اين نوع زبانهاي التقاطي و از جمله زبان التقاطي يديش را حاصل برخورد زبانهاي مستقل بدانند، چنين تلقين ميکنند که گويا يديش مادر همه زبانهاي دنيا است! هر کس هم با اين نظر مخالفت کند، از طرف ايشان متهم به بيمايگي و بلاهت و سفاهت و انواع ناسزاهاي ديگر ميشود که نميدانم مهارت اين همه دشنام سازي رنگارنگ را از کجا آورده‌اند و اصلا به چه درد يک نويسنده، آن هم نويسنده مسلمان در رده سني ايشان ميخورد؟ ايشان طرفداران خود را نيز به اين رويه دشنام دهي فعالانه عادت داده‌اند و کار به جائي رسيده است که يکي از خوانندگان طرفدار ايشان اظهار فضل نموده است که چون لحن انتقادي رفرف مودبانه است، حتما کاسه‌اي زير نيم‌کاسه است!!! عفت قلم اولين وظيفه يک نويسنده، بخصوص نويسنده مسلمان است. بي‌ترديد خداوند متعال آيه شريفه: «ن، والقلم و ما يسطرون» را در خصوص قلمهاي عفيف نازل کرده است، نه قلمي که دائم در حال ناسزا نويسي است.

 

تصويری از کتاب "عبادت نامه" به زبان ترکی و به خط يونانی، در ۴۴۸ صفحه، چاپ استانبول، ۱۹۰۵

 

تصويری از کتاب "حريستيانين يولجولوغو" (سفر يک مسيحی)، به زبان ترکی و به خط يوناني، تاليف جان ياننی، در ۳۰۴ صفحه، چاپ استانبول ۱۸۷۹

لذا بي‌تعارف سخن بگويم، ايشان در بيراهه غريبي گام گذاشته‌اند که خروج از آن را بدون تخريب آبروي علمي‌شان غير ممکن ميدانم. ايشان قبلا ادعا کرده بودند که گويا ترکي و فارسي را يهوديان، چند صد سال پيش از طريق آزمايشگاهي و ضمن وارد کردن چند صد نفر زبان‌آموخته در اين خطه‌ها پرورانده‌اند. من در اين رابطه مطالبي در همين وبلاگ نوشتم و غير ممکن و بيحاصل بودن آن را نشان دادم (همين وبلاگ: ملت سازي به روش «جوجه کشي»). ايشان اخيرا به سناريوي ديگري متوسل شدند و آن اين که گويا خود يهوديان زبان بومي خود را که همان فارسي و ترکي است، در مناطقي از ايران و ترکيه رواج داده‌اند که کتابت آنها در ابتدا با خط عبري بود و بعدها از روي شيادي خط عربي را هم براي کتابت آن دو زبان مورد استفاده قرار داده‌اند. خب، حالا (در صورت اثبات ادعا) با زبانهائي سر و کار داريم که باهمديگر خويشاوندند. ايشان براي اثبات اين خويشاوندي ابتدا به يک کلمه بي‌ارزش «اين» در جمله عبري «اين زه کي ايم بيت الوکيم» دل‌بسته شدند که آن هم نه فارسي بود و نه به معناي «اين»، و در ضمن آن همه شباهت آشکار به زبان عربي را در آن جمله عبري اصلا نديدند يا خود را به نديدن زدند. اينک به جاي استدلالات زبان‌شناختي، متوسل به بحثهائي فرعي متعدد شده‌اند. آقاي پورپيرار، زمان کم است، شما هم يک دانشمنديد، همين تعويض پي‌درپي سناريو حکايت از گره‌خوردگي مسأله شما دارد. اثبات اين خويشاوندي غير ممکن به عهده ايشان، اما بايد يادشان باشد که اثبات اين خويشاوندي بيش و پيش از هر چيز نياز به دلائل زبان شناختي دارد. دوستان در صورت تمايل ميتوانند به مقاله من در همين وبلاگ تحت عنوان «لهجه چيست، زبان کدام است؟ مرز بين لهجه و زبان» مراجعه نمايند. من پيشاپيش از پايان اين سناريو آگاهم و بيهوده بودن آن براي من اظهر من الشمس است، اما مشتاقيم و در انتظاريم تا ببينيم جناب پورپيرار از اين ادعاي عجيب خود چگونه دفاع ميکنند.

منابع مورد استفاده:

۱ – بدروس در ماتوسيان: پديده زبان ارمني- ترکي در قرن ۱۹ 
۲ - دکتر کايل رابرتز: درباره افسانه دختر مرد شيرفروش
۳ – زندگي و آثار دکتر ويليام گودل، مترجم انجيل به زبان ارمني- ترکي
۴ – دکتر کِوورک بارداکيان: نظري بر ادبيات ارمني از سال ۱۵۰۰ تا ۱۹۲۰
۵ – دکتر محمد کوتالميش: زبان ترکي با رسم الخط ارمني
۶ – جورج ريپلي، چارلز دِينا: در باره زبان و ادبيات ارمني

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 0:47  توسط ابراهيم رفرف  | 

نقدي بر ديدگاه ناصر پورپيرار در خصوص زايش لهجهها در اثر برخورد زبانها
مطالعات ايران‌شناسي بدون دروغ به همت ناصر پورپيرار سرچشمه آگاهيهاي نويني بوده است که منکر اهميت آن نميتوان و نبايد شد. مراقيت و صيانت از اين آگاهيها در شرائطي حائز اهميت حياتي است که خود ناصر پورپيرار، بنيانگذار بنيان انديشي، اخيرا به دلائل ناشناخته، به چنان تفکرات بيپايهاي روي آورده است که نه تنها خطري براي هيچ کس محسوب نميشود، بلکه به نوعي خود تخريبي و سرگشتگي خوانندگان جواني که سالها نوشتههاي وي را با علاقه دنبال کردهاند، ميانجامد. از اين قبيل بود نظريه آن طوفان آبکي در خاک ترکيه کنوني، که عوامل بطلان آن در درون خود مستطر بود و به قدر  نم نم بارانی پائيزی هم قادر به خيس کردن زمينهاي ترکيه نبود. اما بعضا نظرياتي هم در اثناء سلسله مقالات ايران شناسي بدون دروغ فرصت ظهور يافته است که يک چشمبندي و يا يک مغلطه ساده مبناي کل قضيه را تشکيل ميدهد. يکي از اين نوع نظريات که من قصد بررسي انتقادي آن را دارم، مربوط به مکانيزم زايش لهجه‌هاي يک زبان است. به نظر ناصر پورپيرار گويا مکانيزم زايش لهجه‌ها «چيزي جز» برخورد زبانهاي مختلف نيست.
سالها پيش کتابي را با همکاري دوست ارجمندم آقاي دکتر احمد محيط ترجمه کردم موسوم به «مغز به مثابه يک سيستم» (
Steven Rose: The Conscious Brain) که علاوه بر محتواي علمي بي ‌نظيرش، شاهکار مسلم نثر انگليسي بود. در بخشي از کتاب به روشنفکراني اشاره ميشد که در تحليل هر چيزي عادت دارند بگويند: «اين چيزي جز فلان نيست»، و به عنوان مثال، اين تفکر مورد تحليل و انتقاد قرار ميگرفت که گويا مغز انسان «چيزي جز» يک کامپيوتر پيشرفته نيست. با توجه به اين که اين عبارت در انگليسي به صورت “nothing but…” بيان ميشود، نويسنده اصطلاح بينظيري را براي بيان اين مفهوم ابداع کرده بود که بيترديد امروزه جزء کلمات توانمند فلسفي در زبان انگليسي است. وي عبارت nothing-butism را به اين طرز تفکر و عبارت nothing-butist  را به پيروان اين مکتب اطلاق کرده بود. ما در حين ترجمه کتاب متوجه شديم که ترجمه اين اصطلاح به فارسي مشکل يا غير ممکن است و من عليرغم بذل کوششهاي بسيار، اصطلاح «نيست مگر انديشي» و «نيست مگر انديشان» را پيشنهاد کردم. اما سالها بعد، ضمن تسلط نسبي بر زبان عربي، عبارت «ليس إلا...» (نيست مگر) را مبنا قرار داده و آن دو اصطلاح را به ترتيب به صورت «ليس إلائيات» و «ليس إلائيون» ترجمه کردم که بسيار گوياتر از اصل انگليسي از آب درآمد. بي
ترديد اگر جزء کوچکي از فصاحت اين دو اصطلاح ناشي از ذوق مترجمي من بوده باشد، بخش اساسي آن مربوط به ظرفيت زبان عربي بود که ماهيتا زباني فلسفي است.
بـگـذريـم، اين مـقـدمه را به قـصـد تأکيد اين نکته آوردم که به نـظـر من آقاي ناصـر پورپيرار يک
nothing-butist ، يک «نيست مگر انديش» و يک «ليس إلائي» افراطي بوده و «ليس إلائيات» در سرتاسر نوشتههاي ايشان موج ميزند و به عبارت ديگر ايشان «چيزي جز» يک ليس إلائي نيست! از اين مقوله است نظر ايشان مبني بر اينکه گويا علت پيدايش لهجهها «چيزي جز» برخورد زبانها نيست. حال ببينيم لهجه چيست و مرز آن با زبان مستقل کدام است و چه عواملي در تغيير زبان و در نتيجه در زايش لهجهها نقش اساسي دارند.

لهجه چيست، زبان کدام است؟ مرز بين لهجه و زبان
تغييرات تدريجي در ساختار صوتي، صرف و نحو و گنجينه لغات يک زبان موجب پيدايش لهجه
ها ميشود و اگر اين تغييرات از حد معيني تجاوز کند، لهجههاي منشعب از آن زبان هويت نسبتا مستقلي پيدا ميکنند و از اين مرحله به بعد ديگر نميتوان يکي از آن دو را لهجه ديگري ناميد. اگر دوره زماني طولانيتري را در نظر بگيريم، افتراق تدريجي زبانها از يکديگر موجب پيدايش خانوادههاي پرجمعيتي از زبانها خواهد شد که جد مشترکي دارند و هر يک از اعضاي خانواده آن نسبتهاي خويشاوندي دور و يا نزديک با يکديگر دارند. نظر به اينکه حجم تغييرات صرفي و نحوي و لغوي در چنين حالتي بسيار بزرگ است، امروزه تنها در خصوص خويشاوندي زبانهاي بسيار نزديک مانند فرانسه و ايتاليائي يا هلندي و آلماني و نظائر آن ميتوان با قاطعيت سخن گفت. خويشاوندي زبانهائي مثل هندي و انگليسي، چنانکه مدافعان نظريه زبانهاي هند و اروپائي بدان راغبند، از هيچ راهي قابل اثبات نيست.

اما بدون ترديد يک زبان مشخص در اطراف خود همواره تعدادي لهجه وابسته به خود ميپروراند. مثلا تعداد لهجههاي متمايز ترکي آذربايجاني در ايران، بدون در نظر گرفتن لهجههاي همين زبان در آن سوي ارس به بيش از ۸۰۰ لهجه ميرسد. غير از لهجههاي مشخصي مانند لهجه تبريز،  اورميه، خوي، مراغه، سلماس و ساير شهرها و قصبات، حتي لهجههاي محلات مختلف تبريز نيز از همديگر قابل تمييز است. بناب و مراغه با مسافتي کمتر از ۵۰ کيلومتر لهجههاي متمايز دارند. به همين ترتيب است لهجه اردبيل و سرعين، بازهم با مسافتي بسيار کم. چنانکه قبلا نوشته بودم، يک بار يک راننده تاکسي فارسيزبان در تهران از طرز صحبت فارسي من قاطعانه متوجه شد که من ترک تبريز هستم و نه مثلا ترک اورميه، که اين امر براي خود من غير ممکن است.

چنان که گفتيم، اولين نشانههاي لهجه در طرز تلفظ اصوات تشکيل دهنده کلمات تظاهر ميکند. مثلا در گويش تبريز و بعضي مناطق محدود ديگر، صوتي موسوم به «کاف خفيف» رايج است که ارزش صوتي آن چيزي بين «ک» و »ح» است که در تلفظ حرف پاياني کلماتي مانند «اريک» (زرد آلو)، «توک» (مو)، «کؤک» (چاق)، «ککليک» (کبک) و امثال آن تظاهر ميکند. نظير همين صوت در زبان آلماني موجود است که در تلفظ کلماتي مانند Ich (من)، wenig (کم)، Zwanzig (بيست)، Erich (اسم خاص) و نظائر آن تظاهر ميکند. اما وجود اين اشتراک صوتي دليلي بر خويشاوندي آن دو زبان نيست.

اما ذکر قضيهاي که نويسنده اين سطور چندين سال پيش در کشور هلند با آن مواجه شد، خالي از لطف نيست. در هلند بخشي به نام Scheveningen متعلق به ولايت لاهه وجود دارد که تلفظ نام آن براي افراد خارجي در حد غير ممکن است و همين مسأله در طول جنگ دوم جهاني براي شناسائي جاسوسان آلماني مورد استفاده قرار ميگرفته است. وقتي دوستان هلندي متوجه شدند که من قادر به تلفظ آن کلمه هستم، دچار حيرت شدند. علت توانائي من در تلفظ آن کلمه اين بود که اولا تلفظ اين نوع کلمات را تمرين کرده بودم و ثانيا ترکي بودن زبان مادري من در اين کار به من کمک ميکرد. علت سختي تلفظ اين کلمه و کلمات مشابه هلندي نظير Schiphol (نام فرودگاه شهر آمستردام) و Schaap (به معني گوسفند و همچنين نام خانوادگي) در هجاي نخستين آنها نهفته است. تلفظ کم و بيش دقيق همين کلمه اخير Schaap به صورت «ايسخاپ» خواهد بود. حالا براي ايجاد دقت بيشتر در تلفظ، سعي کنيد حروف مصوت اول «ايسخاپ» را حذف کنيد و حرف سين را نيز ساکن نگهداريد، يعني «سخاپ» با سکون سين! سپس بايد سعي کنيد حرف سين را هم طوري تلفظ کنيد که کمي «سوت دار» باشد و اين «سوت» هم بايد سوت هلندي باشد، نه هر سوتي! سپس بايد سعي کنيد حرف «ا» نيز صداي بين «آ» و فتحه را بدهد. کل اين زحمات براي تلفظ کلمهاي است که در هلندي به معناي «گوسفند» است و معادل آن در آلماني (خويشاوند نزديک هلندي) به صورت Schaf (با تلفظ «شاف») و در انگليسي (خويشاوند درجه دوي هلندي) به صورت sheep  ميباشد. اما عليرغم اين کوششها بازهم ممکن است لو برويد و به عنوان جاسوس آلمان دستگير شويد، زيرا لازم است به دفعات آن کلمه را از زبان هلنديها بشنويد و تقليد کنيد تا مهارت لازم کسب شود. چنانکه ملاحظه ميشود، آلماني و هلندي، عليرغم خويشاوندي نزديک و غير قابل انکاري که دارند، تفاوتهائي چنين بارز در حوزه فونتيک زبان دارند که در سرنوشت جنگ جهاني دوم تأثير ميگذارد!

اين مثالها را بدان جهت آوردم تا نشان دهم که معيارهاي گرامري در تعيين خويشاوندي دو زبان گاهي بسيار گمراه کننده است. اما اينها صرفا مربوط به تلفظ اصوات مجرد بود، مانند آن که يکي از نتهاي موسيقي را با تغيير جزئي در زير و بمي بنوازيم يا آن را به صورت موکد اجرا کنيم، که هر دو از تکنيکهاي موسيقي است. اما يک ملودي که از نتهاي متوالي تشکيل ميشود، قضيه ديگري دارد. در اين جا بعضي نتها ممکن است به صورت موکد و بعضي به صورت غير موکد اجرا شود و منظره صوتي متفاوتي حاصل شود. طرز اجراي نتها در طول بيان هجاهاي مختلف کلمه و کلمات مختلف جمله نيز يک منظره موسيقائي خاص ايجاد ميکند که در زبان شناسي intonation ناميده ميشود و از ارکان عمده لهجه است. اما لهجه ابعاد گستردهتري دارد که از طرز تلفظ کلمات عدول کرده به حوزه ساختار نحوي و نحوه جمله سازي سرايت ميکند. تشخيص اين که دو زبان مفروض لهجههاي زبان واحدياند يا اين که زبانهاي مستقلياند، همواره آسان نيست، اما بعضي معيارها وجود دارند. رايجترين معيار تشخيص که صرفا جنبه زبانشناختي دارد، به تفاهم متقابل مربوط ميشود. هر گاه دو شخص قادر به فهم منظور يکديگر بدون مداخله مترجم باشند، معمولا زبان آنها را زباني واحد ولو با لهجههاي مختلف ارزيابي ميکنند، مانند زبان انگليسي انگلستان، آمريکا، کانادا، استراليا و زبان انگليسي مورد تکلم هنديان. اما زبانهاي انگليسي، آلماني و هلندي با آن که شباهتهاي بسياري دارند، از اين مقوله نيستند و متکلمين به اين زبانها بدون دخالت مترجم قادر به تفهيم و تفاهم نيستند، لذا بايد آنها را زبانهاي مستقلي به حساب آورد. در جهان حد اقل ۵۰۰۰ زبان مختلف وجود دارد که تفاوت آنها نسبت به همديگر حد اقل به اندازه تفاوت بين زبان آلماني و هلندي است. اما اين نظريه که اگر دو نفر بدون دخالت مترجم قادر به فهم يکديگر باشند، گويا زبان واحدي را صحبت ميکنند، نظريهاي معيوب است، زيرا گاهي متکلمين به لهجههاي مختلف يک زبان قادر به فهم طرف مقابل نيستند، در حاليکه متون مکتوب به آن لهجهها را با اندکي زحمت درمييابند. لذا تشخيص مرز بين زبان و لهجه به معيارهاي علمي دقيقتري محتاج است.

شکي نيست که وجود شباهتهاي قدرتمند صوتي، صرفي، نحوي و لغوي شرط لازم براي شناسائي يک زبان به عنوان لهجهاي از زبان ديگر است. اما معيارهاي زبانشناختي مانند شباهت ساختار صوتي، صرفي و نحوي و لغوي اکثرا گمراه کنندهاند. حتي دو زبان کاملا بيگانهاي مانند ترکي و آلماني شباهتهاي زيادي در ساختار صوتي و نحوي دارند. اما يک معيار نسبتا مطمئن براي اين تشخيص وجود دارد که هيچگاه گمراه نميکند. اگر شخصي داراي هوش متوسط پس از ورود به جمعيتي با زباني ناآشنا و زندگي مستمر بين اعضاي آن جمعيت بتواند در مدت کوتاهي مثلا دو ماه قدرت تفهيم و تفاهم روزمره با اعضاي آن جمعيت را پيدا کند، و اين تسلط را ظرف مثلا يک سال به حد بوميان آن جمعيت برساند، با قاطعيت ميتوان حکم داد که زبان جمعيت مذکور وابستگي نزديکي به زبان مادري وي دارد و حتما يکي لهجه ديگري است. مثلا يک نفر ترک آذربايجاني در صورت اقامت در ترکيه قادر است در مدت کوتاهي چنين تسلطي را به دست آورد، اما کسب چنين مهارتي براي وي در زبان انگليسي شايد به سالها وقت نياز داشته باشد.

ضمنا زبان همواره مسألهاي سياسي بوده است. دولتها تمايل شديدي دارند که ملت خود را با هويت زباني واحدي معرفي کنند. مثلا در حالي که ما ملت واحدي به نام «آلمان» ميشناسيم، درون قلمرو آلمان لهجههائي وجود دارد، مانند لهجه باواريا، که تفاوت آن با زبان شمال آلمان بيشتر از تفاوت بين آلماني و هلندي است. لذا باواريا در صورت استقلال از آلمان ممکن است زبان خود را نه لهجهاي از زبان آلمان، بلکه به عنوان زباني مستقل معرفي کند. در ضمن اگر فاشيستهاي آلمان موفق به ضبط اراضي هلند و نگهداري آن شده بودند، به راحتي ميتوانستند زبان آنجا را به عنوان لهجهاي از زبان آلماني معرفي کنند. مثال ديگر نيز ترکي آذربايجاني و ترکيه است. صرف نظر از کلمهسازيهائي که در دهههاي اخير در ترکيه صورت گرفته است، زبان توده مردم ترکيه و آذربايجان را ميتوان لهجههاي يکديگر (و به نظر من لهجه ترکيه را لهجهاي از ترکي آذربايجاني) شناسائي کرد. اما بسياري روي اين مسأله حساسيت دارند و اگر به آنها بگوئيد که ترکي آذربايجاني لهجهاي از فارسي است، راحتتر ميپذيرند! کلمه مجعول «آذري» هم که در سالهاي اخير متداول شده است و هيچ آذربايجاني معناي آن را تا چند سال پيش نميدانست، در اصل براي احتراز از اطلاق کلمه «ترک» به مردم آذربايجان اختراع شده بود.

عده زيادي هم سالها اين فکر مشعشع را مطرح کردهاند که گويا ترکي «چيزي جز يک لهجه نيست». طبيعي است که اگر لهجهاي وجود داشته باشد، بايد از يک زبان اصلي منشعب شده باشد. اما اينان هرگز قادر به پاسخ اين سوال نبودند که اگر ترکي لهجه است، لهجه کدام زبان است؟ البته من منظور الکن آنان را ميفهميدم. آنها لهجه را (حد اقل در مورد ترکي) منشعب از زبان نميدانستند، بلکه آن را وسيله ارتباطي مستقل و الکني معرفي ميکردند که هنوز به منزلت زبان نرسيده است. نظريه درخشان ناصر پورپيرار هم که ترکي و فارسي هر دو را لهجهاي از عبري اشکنازي معرفي ميکند (طبيعتا بي آن که نه از ترکي و نه از عبري اشکنازي اطلاعاتي داشته باشد) حد اقل براي خودش بايد بتواند معيارهائي براي تشخيص لهجهها از زبانهاي مستقل داشته باشد. وي که ظاهرا با استناد به يک طوفان آبکي توانسته است مکاني را براي توليد مصنوعي زبان فارسي و ترکي از عبري اشکنازي دست و پا کند، حالا بايد حد اقل بتواند خويشاوندي اين سه زبان را بر اساس معيارهائي شبيه آنچه که ما عنوان کرديم، يا معيارهائي که خود عنوان خواهد کرد، توضيح بدهد.

به اين ترتيب ملاحظه ميشود که علم لهجهشناسي همواره در معرض انحرافات ناشي از قيود سياسي و تعصبات قومياست، و به ندرت بر معيارهاي علمي سنجيده اتکا ميکند. قدر مسلم آن است که ارتباط لهجهها با زبان اصلي يا رابطه خويشاوندي زبانهاي گوناگون با يکديگر از طريق تمرکز روي درونيترين لايههاي زبان که بيشترين استعمال روزمره را دارند، تخمين زده ميشود. مثلا زبان انگليسي در حوزه علم و دانش بيشتر يک زبان لاتين به حساب ميآيد. زبان فارسي در حوزه حقوق و مهندسي گاهي تا ۹۹ درصد ماهيت عربي دارد و آن بخش قليلي که فارسي است، نيز ناکارآمد است. اما عليرغم حضور تعداد کثيري کلمات عربي دخيل در فارسي، نميتوان آن را لهجهاي از عربي دانست. در واقع آنچه از اين منظر به عنوان لهجه ميتوان مطرح کرد، صرفا عبارت از آن است که طرز تلفظ کلمات عربي دخيل در فارسي با تلفظ آنها در زبان عربي متفاوت است. اين واقعيت نشان ميدهد که ساختار نحوي سهم عمدهاي در هويتدهي به زبان دارد. يعني اگر حتي بيش از ۸۰ درصد کلمات يک زبان متعلق به زبان ديگري باشند، اگر ساختار نحوي آن استقلال نسبي داشته باشد، نميتوان از لهجه سخن به ميان آورد.  

دانستن اين که لهجه عمدتا ناشي از کدام مولفه زبان است، در تعيين گروه زبانهاي خويشاوند نقشي کليدي دارد، زيرا زبانشناسان به درست يا به غلط خانوادههاي معيني از زبانها را تعريف کردهاند که معيار تعريف آنها عمدتا بر اين نظريه استوار بوده است که گويا زبانهاي خويشاوند در گذشته زبان واحدي بودهاند و در اثر پيدايش تفاوتهاي لهجهاي و تعميم و گسترش تدريجي اين تفاوتها، به زبانهاي مستقل و مختلف همخانواده تبديل شدهاند. اين نظريه در توجيه رابطه زبانهاي داراي خويشاوندي نزديک کارساز است، اما ممکن است خويشاونديهاي دور را به درستي منعکس نکند و به اين دليل با انتقادهاي علمي شديدي مواجه است. مثلا با آنکه ساختار گرامري يک زبان بيشترين مقاومت در برابر عوامل خارجي را نشان ميدهد، معلوم نيست چه عاملي باعث شده است که مثلا زبان آلماني با بيشترين شباهت کلمهاي به انگليسي، داراي ساختار نحوي چنين متفاوتي باشد. مطابق فرضهاي ما، اين دو زبان مي بايست از منظر ساختار نحوي به هم بيشتر شبيه باشند، تا از منظر کلمات. در حاليکه خويشاوندي آلماني و انگليسي بيشتر از منظر شباهتهاي لغوي مورد بررسي قرار ميگيرد، زيرا شباهتهاي دستوري بسيار ضعيف است. در واقع ساختار نحوي زبان آلماني به ترکي نزديکتر است تا به انگليسي. ساختار زبان آلماني فقط يک قدم با التصاقي بودن، که وجه تمايز اصلي گرامر ترکي است، فاصله دارد.

خلاصه کنيم: در شناسائي لهجههاي يک زبان معيارهاي نسبتا مطمئني در دست داريم که متوجه انحرافات جزئي در طرز تلفظ اصوات، قوانين صرفي و نحوي و تفاوتهاي جزئي در ترکيب لغوي است. ميزان اين انحرافات در لايههاي دروني زبان مانند کلمات روزمره و ساختار گرامري معمولا کمتر است، زيرا ضريب تکرار آنها بالاست. متکلم به يک زبان ميتواند تکلم به لهجههاي آن زبان را نيز به آساني ياد بگيرد. در خصوص رابطه خويشاوندي زبانهاي مستقل و نزديک نيز با معيارهاي  کم و بيش مشابهي مواجهيم، با اين تفاوت که ميزان انحرافات در اين مورد بيشتر بوده و تا حدي به ساختار گرامري نيز سرايت ميکند و به زمان يادگيري نسبتا بيشتري نياز دارد. اما تحقيق در رابطه خويشاوندي زبانهاي مستقل غير مشابهي مثلا مانند فارسي و دانمارکي بسيار پيچيده بوده و معيارهاي موجود هم اکثرا گمراه کنندهاند.

عوامل تغيير زبان
لهجه
هاي مختلفي که اقشار مختلف جامعه در يک مکان يا در مناطق مختلف جغرافيائي در زندگي روزمره به کار ميبرند، انعکاسي از روابط و ضوابط اجتماعي، موقعيت طبقاتي، عوامل محيطي و عوامل ديگر است. حتي تک تک افراد متکلم به يک زبان، شيوه خاص خود را در استعمال آن زبان دارند و مثلا امروزه متخصصين، مخصوصا در زمينههاي پليسي قادرند با تحليلهاي رياضي (مثلا کثرت استعمال کلمات خاص يا نحوه جملهبندي)، نويسنده مجهول يک متن را شناسائي کنند. بسياري قادر به تشخيص متن زنانه از مردانهاند و از جمله خود من در بخش نظرات وبلاگ ناريا بعضي وقتها کامنتهائي با امضاي يک زن مشاهده ميکنم ولي شيوه جملهبندي آن به نظرم کاملا مردانه ميآيد. طرز تکلم جوانان با افراد مسن و افراد تحصيل کرده با اقشار بيسواد متفاوت است. جوانان در طول دو دهه اخير لهجه خاصي را براي خود ابداع کردهاند که شامل استفاده از کلمات خاص، طرز تلفظ کلمات، به کارگيري شيوههاي خاصي در گرامر  و ساير خصوصيات لهجهاي است. اين لهجه که بيشتر در تهران رواج دارد، هم اينک به پديدهاي در خور تأمل در حوزه زبانشناسي تبديل شده و حتي کتاب لغت نيز در اين زمينه تأليف شده است. نکته جالب اين که عناصري از زبان داش آکلها و داش مشديها و جاهلهاي پامنار سابق نيز حضوري قوي در اين لهجه دارند که با عناصري از تکلم بازاري ترکيب شده و لهجهاي از زبان فارسي بي تناسب با روحيه جوانان را پديد آورده است که دختران و پسران «امروزي» به طور يکسان از آن استفاده ميکنند. به نظر ميرسد که شکلگيري اين لهجه که تناسب چنداني هم با دنياي نوجوانان ندارد، از  نوعي عکسالعمل رفتاري در برابر نوجوانان متدين نشأت گرفته باشد که معمولا به زباني متواضع، نسبتا سالم و بيريا تکلم ميکنند. به عبارت ديگر نسلي که خود را «امروزي» ارزيابي کرده، مايل بوده است در برابر  نسلي که آن را «کهنه پرست» مي شناسد، متفاوت ديده شود و به همين منظور ضمن انتخاب لباس متفاوت و موسيقي متفاوت، براي خود لهجهاي هم دست و پا کرده است و انگيزهاش هم صرفا آن بوده است که «متفاوت» ديده شود. من توجيه ديگري براي شکل گيري اين لهجه در دو دهه اخير نيافتم و معتقدم که اين پديده بايد در حوزه زبانشناسي اجتماعي (sociolinguistics) مورد مطالعه قرار گيرد.

همينجا از ناصر پورپيرار سوال ميکنيم که آيا برخورد زبانها در قلمرو زندگي زنان و مردان و جوانان و افراد سالخورده و قشر زحمتکش و اشراف و غيره به صورت متفاوتي صورت ميگيرد که لهجه گفتار آنان چنين متفاوت است؟ يا جوانان متدين و جوانان «امروزي» در معرض زبانهاي خارجي متعددي قرار گرفته‌اند که لهجه آنها چنين تفاوتي را نشان ميدهد؟ گمان نميکنم اين پديدهها را بتوان در چهارچوب نظريه «زايش لهجهها از طريق برخورد زبانها» توضيح داد. بيترديد ديدگاه ناصر پورپيرار هم جايگاه خاص خود را در توجيه شکل گيري لهجهها دارد. مثلا ساکنين مناطق مرزي (منظور مرزهاي زباني است) معمولا تحت تأثير زبان مجاور لهجه خاصي در تکلم زبان مادري خود پيدا ميکنند. زبان دوم هم که زباني اکتسابي است، معمولا تحت تأثير زبان مادري شکل خاصي به خود ميگيرد، مانند لهجه هنديان هنگام تکلم به زبان انگليسي، يا لهجه ترکان هنگام تکلم به زبان فارسي، اما اين پديده بيشتر به accent مربوط ميشود نه dialect. متأسفانه هر دوي آنها را در فارسي «لهجه» ترجمه ميکنند که اين امر باعث مغلطههاي زيادي ميشود و نظر ناصر پورپيرار هم دقيقا بر اساس همين مغلطه، يعني يکي دانستن آکسان و ديالکت بنا شده است. آکسان همان طور که گفته شد، شيوه تکلم يک زبان خارجي و غير بومي است، مانند وقتي که يک نفر انگليسي عربي صحبت ميکند. اما ديالکت عبارت است از اشکال مختلف زباني واحد که در مناطق مختلف و بين اقشار مختلف با تفاوتهاي جزئي مورد تکلم قرار ميگيرد. اما ناصر پورپيرار در واقع ميخواهد بر ما چنين تلقين کند که ديالکت «چيزي جز آکسان نيست».

عوامل موثر در پيدايش لهجههاي يک زبان متعددند که تعامل با زبانهاي ديگر صرفا يکي از آنهاست. يک زبان تحت تأثير دو گروه از عوامل موثر تکوين مييابد که يکي از آنها عوامل همگرائي و ديگري عوامل واگرائي زبان است. همگرائي زبان معمولا از طريق ارتباط روزمره و موثر بين افراد اجتماع تحقق مييابد. کلماتي که کاربرد روزمره دارند، به علت کثرت استعمال، در برابر عوامل تغيير دهنده مقاومت بيشتري دارند. ساختار گرامري زبان نيز در برابر عوامل تغيير دهنده مقاومت بيشتري دارد، زيرا آن هم، به صورت ناآگاه، روزانه هزاران بار مورد استعمال هر فرد در ارتباط با ديگران قرار ميگيرد و مورد «يادآوري» قرار ميگيرد. فعل نسبت به اسم در برابر عوامل تغيير دهنده مقاومت بيشتري دارد. نگاهي گذرا به زبان ترکي ايراني برما آشکار ميکند که از بين کلمات دخيل فارسي در ترکي، خيل عظيمي از آنها اسمند و افعال درصد بسيار ناچيزي را تشکيل ميدهند. حتي اگر در کلمات دخيل بيشمار عربي در فارسي دقيق شويم، ملاحظه ميکنيم که اغلب آنها به صورت اسم وارد فارسي شدهاند، مانند کلمه «فهم» که در عربي تصريفات فعلي متعددي را ميپذيرد، ولي در فارسي صرفا يک اسم است. علت مقاومت بيشتر فعل نسبت به اسم، نيز مربوط به مقاومت ساختار دستوري زبان است، زيرا فعل مکانيزمهاي دستوري متعددي را نيز همراه دارد که جذب و هضم آن در زبان ديگر غير ممکن است. بنا بر اين زبان در اثر استعمال زنده ميماند و بخشهائي از زبان که کثرت استعمال بيشتري دارند، مقاومترند.

يکي از موارد بسيار جالب در مطالعه ماهيت لهجهها به لهجههاي ترکي در آذربايجان ايران و جمهوري آذربايجان مربوط ميشود. اين دو بخش جغرافيائي در اثر عوامل سياسي نزديک دويست سال از هم تجريد شدند که به علت وجود سلطه شوروي سابق، حدود ۷۰ سال از اين ۲۰۰ سال نيز تجريد مطلق بود. لذا زبان واحد آن دو خطه در شرائط کاملا متفاوتي به رشد و تکوين خود ادامه دادند. در اين مدت، ترکي آذربايجاني در ايران تحت تأثير زبان فارسي و در آذربايجان شمالي تحت تأثير زبان روسي قرار گرفت. از اين رو ممکن است آذربايجانيان ايران و آن سوي ارس در زمينههاي علمي و حيات سياسي و ژورناليسي به آساني قادر به تفاهم با يکديگر نباشند. اما نکته جالب اين است که اگر يک نفر فرد بيسواد آذربايجاني ايراني به سفر باکو برود، اين شخص بدون نياز به هيچ کمکي قادر است تمام احتياجات خود در اجتماع را به راحتي برآورده کند و از سپور خيابان گرفته تا مقامات ارشد دولتي و نمايندگان مجلس و اساتيد دانشگاه، يعني با همه اين اقشار نيز ملاقات و گفتگو کند. در حالي که همين شخص ممکن است در تهران دچار مشکلات عديدهاي بشود. اين مثال حاکي از آن است که زبان لايههاي متعددي دارد. درونيترين لايه زبان علاوه بر ساختار دستوري، شامل  کلمات بنيادين و عبارات و ضربالمثلها و اصطلاحات مربوط به تحسين و ترغيب و دشنام و دعاي خير و مغازله و امثال آن است که در مقابل عوامل خارجي از مقاومت بالاتري برخوردار است. لذا در تشخيص مرزهاي لهجه و زبان بايد بيشتر روي اين لايه از زبان تمرکز نمود.

در گذشته مردم متعلق به حوزه يک زبان در اجتماعات کوچکتر جدا از هم زندگي ميکردند و زبانشان به علت نبودن ارتباطات موثر رفتهرفته دچار افتراق ميشد. در دهههاي اخير به علت پيشرفت وسائل ارتباطي صوتي و تصويري، درصد همگرائي لهجههاي مختلف هر زباني بيشتر شده است، يا احتمال تکوين لهجههاي جديد کمتر شده است. مثلا امروزه در اثر فعاليت رسانههاي صوتي و تصويري و وجود نظام آموزشي مبتني بر زبان فارسي، نه تنها لهجههاي مختلف زبان فارسي به همديگر نزديک شدهاند، بلکه اين يکنواختسازي تا حدي روي زبان ترکي هم موثر افتاده و بعضي شيوههاي بيان فارسي مآبانه وارد زبان متکلمين ترکزبان شده است. از اين رو بدون ترديد، فقدان ارتباطات موثر در گذشته، از عوامل مهم پيدايش لهجههاي متعدد يک زبان مانند لهجه تبريز و اردبيل و خوي و اورميه و نظائر آن شده است. مطلب مهم آن است که يک لهجه وقتي که تکوين يافت، تثبيت ميشود و يکي از ارکان هويت ميشود، لذا تغيير آن به آساني ممکن نيست.

اما آنچه گذشت شرح شرائط و بستر مناسب براي تغيير زبان و تکوين لهجهها بود. مثلا ضعف ارتباطات اجتماعي صرفا زمينه را براي تغيير زبان آماده ميکند. اما به فرض وجود شرائط مناسب، عوامل واقعي تغيير زبان و تکوين لهجهها کدامند.؟ پيش از اين، عامل رفتاري و انگيزه رواني در شکل گيري لهجه را با اشاره به لهجه جوانان تهران مورد بررسي اجمالي قرار داديم. هر قشر جامعه ضمن اتخاذ شيوه تکلم خاص خود کوشش دارد وابستگي خود را به طبقهاي خاص مورد تأکيد قرار دهد و عدم وابستگي خود به صنوف ديگر را به رخ ديگران بکشد. انگيزههاي رواني و رفتاري در شکل دهي به لهجهها متعددند و به تفصيل در مباحث زبانشناسي اجتماعي مورد بررسي قرار ميگيرند.

يکي ديگر از عوامل تغيير زبان و در نتيجه شکلگيري لهجهها به عامل آب و هوا مربوط ميشود. مطلب حائز اهميت عبارت از آن است که تلفظ اصوات تحت تأثير هندسه دهان و فعاليت تارهاي صوتي است. بعضي از اصوات منحصرا ناشي از عبور آزادانه هوا از حفره دهان و تأثير پذيرفتن از شکل هندسي متغير اين حفره بيان ميشود. در بيان بعضي اصوات ديگر علاوه بر عامل فوق، تارهاي صوتي نيز سهمي ادا ميکنند. مثلا در بيان «س» تارهاي صوتي کمترين فعاليت را دارند، اما در بيان «ز» که شکل ديگري از «س» است، تارهاي صوتي نقش اساسي دارند. لذا ساختار صوتي دهان انسان شبيه يک ارکستر متشکل از سازهاي زهي و سازهاي بادي است. آنها بعضي نتهارا به تنهائي و بعضي را متفقا اجرا ميکنند. در واقع اگر کلمه «کيتاب» به «کيتاپ» تبديل شد، اين بدان معناست که سازهاي زهي خاموش شدهاند و سازهاي بادي فعالتر شدهاند.

اما دستگاه صوتي انسان، مخصوصا تارهاي صوتي وي، تحت تأثير عوامل اقليمي نظير دماي هوا، رطوبت و غيره دگرگون ميشوند. در مناطق سردسير معمولا تمايلي به اداي مصوتهاي بلند نيست، زيرا تارهاي صوتي انسان دچار سرمازدگي و حتي انجماد خواهد شد! لذا تعداد مصوتها بيشتر و طول زماني آنها کوتاهتر است. در مناطق گرمسيري برعکس، تعداد صامتها بيشتر بوده و مصوتها نيز بلندترند، زيرا فرصت کافي براي استفاده از تارهاي صوتي بدون مواجهه با خطر سرمازدگي وجود دارد! حتي در مناطق گرمسيري تعداد حروف صائت و صامت حنجرهاي بيشتر است، مانند اصوات «ح»، «خ»، «ق» و «ع» در عربي. علت اين مسأله را بايد در اين نکته جستجو کرد که انسان در هواي گرم فرصت کافي براي استفاده از تارهاي صوتي خود بدون مزاحمت سرما و يخبندان را در اختيار دارد، در حاليکه اگر در هواي ۴۰ درجه زير صفر اردبيل دست به چنين کاري بزند، غير از تارهاي صوتي، امعاء و احشاء وي دچار يخبندان خواهد شد!

خواص دستگاه صوتي انسان به دستگاه شنوائي او نيز منتقل ميشود. مثلا يک نفر ترک به راحتي تفاوت بين (پرواز کن) و üç (عدد سه) را هم در تلفظ و هم در شنيدن به راحتي درمييابد، اما يک نفر فارس آن دو کلمه مختلف را يک کلمه ارزيابي ميکند و قادر به تلفظ آن دو کلمه به صورت متفاوت نيست. ترکان نيز اکثرا قادر به بيان حرف «ق» در کلماتي مثل «قلب»، «قشنگ» و امثال آن نيستند و آن را به روش خاص زبان خود تلفظ ميکنند و سبب آن را درک نميکنند که چرا تلفظ اين حروف از سوي آنها موجب اعتراض فارسها ميشود. اين مسائل مربوط به ساختار صوتي است که به ساختار شنوائي نيز سرايت کرده است.

يکي ديگر از عوامل مهم در شکلگيري لهجهها به مسأله «صرفهجوئي در انرژي» مربوط ميشود. انگيزه صرف انرژي کمتر در اداي کلمات موجب ميشود که ترکيب اصوات کلمات رفتهرفته صيقل بخورد و کلمه هماهنگي صوتي بيشتري پيدا کند و تلفظ آن راحتتر بشود، مانند آن که کلمه «خشياثرا» به «شاه» تبديل شود يا کلمه «کلتي» در ترکي باستان به معناي «آمد» شکل امروزين «گلدي» را پيدا کند. قانون هماهنگي اصوات که از ترکي باستان تا امروز در زبان ترکي به درجات مختلف رايج بوده است و البته رفتهرفته غلبه بيشتري بر زبان يافته است، يکي از مکانيزمهاي صرفهجوئي در انرژي و تلفظ راحتتر کلمات است. به علت تخصصي بودن اين مبحث، بررسي تفصيلي آن در حوصله اين مقال نميگنجد. براي تشريح بهتر عامل صرفهجوئي، مثال ديگري از زبان ترکي ميآوريم. در همه لهجههاي باستاني ترکي صوتي وجود داشته است موسوم به «نون غنه» که امروزه در بسياري ار لهجههاي ترکي حذف شده و در بعضيها هنوز باقي است:

کيتابينق> کيتابين: کتاب تو
اوزونگ> اوزون: صورت تو
بيلينگ> بيلين: بدانيد

حذف اصوات صامت صرفا يکي از شيوههاي صيقل خوردن کلمات با انگيزه صرفهجوئي در انرژي است. روش ديگر آن است که جاي يکي از صامتها در کلمه عوض ميشود تا راحتي بيشتري در تلفظ آن حاصل آيد، مانند کلمات ترکي زير:

توْپراق> توْرپاق: خاک
ياپراق> يارپاق: برگ
دوتساق> دوستاق: زنداني

نمونه ديگر تبديل کلمه «قفل» به «قلف» در فارسي است. حتي مثالهائي وجود دارد حاکي از اين که براي سهولت در تلفظ کلمات، صوتي به اول يا وسط يا آخر آن اضافه ميشود. مسأله اينجاست که هر نوع دگرگوني صوتي به قصد صرفهجوئي در انرژي مورد پذيرش عامه قرار نميگيرد. اين تغييرات صوتي بايد از ديد زيباشناسي و ساير معيارهاي روانشناختي شايستگي پذيرش جمعي را کسب کنند تا در زبان تثبيت شوند. قضيه شبيه قانون انتخاب طبيعي در نظريه تکاملي داروين است. اين امر موجب ميشود که تغييرات خودانگيخته و بيهدف بر زبان حاکم نشوند و موجب امحاء زبان نشوند. در واقع زبان نيز مثل يک موجود زنده ضمن اينکه پيوسته دستخوش تغيير ميشود دائما نيز از خود صيانت ميکند.

عوامل دخيل در زايش لهجهها بسيار بيشتر از اينهاست. چيزي که مسلم است آن است که زبان از طريق شفاهي بين آحاد جامعه متبادل ميشود و از نسلي به نسل ديگر منتقل ميشود. همه آحاد جامعه با همه آحاد ديگر و همه نسلها با نسلهاي ديگر امکان ارتباط مستقيم زباني در يک زمان را ندارند. لذا انتشار زبان بين آحاد جامعه و نسلهاي متمادي به صورت «موج» تحقق مي يابد، مانند آن که خبري دهن به دهن منتقل شود. همه ميدانيم که هر خبري در ضمن انتشار دهن به دهن کمي هم دچار تحريف ميشود. هر کس مطابق سلائق و تعصبات خود تغييرات جزئي روي آن إعمال ميکند و ممکن است شکل خبر در نهايت کاملا با اصل آن متفاوت نيز باشد. درست است که خبر مربوط به مضمون کلمات و جملات است، اما شکل کلمات و جملات نيز دائما در معرض چنين دگرگوني قرار دارد. هر متکلمي سلائق خاص خود را روي زبان اعمال ميکند و آن را از طريق موج به ديگران منتقل ميکند. اکثرا جمع جبري اين سلائق متنوع و متکثر برابر صفر است و زبان بدون تغيير باقي ميماند، زيرا عوامل همگرائي به صورت نيرومندي عمل ميکنند، ولي ممکن است برآيند اين نيروهاي متنوع و متکثر با گذشت زمان طولاني منجر به پيدايش و تثبيت شکل متغيري از يک زبان بشود که همان لهجه است.

به طور خلاصه: اصطلاح «آکسان» اکثرا به لهجه افراد هنگام تکلم به يک زبان اکتسابي اطلاق ميشود و طبيعتا نتيجه برخورد زبان مادري با زبان اکتسابي است، مانند لهجه ترکها هنگام تکلم به زبان فارسي يا لهجه هنديها هنگام تکلم به زبان انگليسي. اما ديالکت به لهجههاي مختلف يک زبان اطلاق ميشود که در اثر عوامل مختلف محيطي، اجتماعي، رواني و تطور زماني، اکثرا بر اساس مکانيزمي شبيه به مکانيزم انتخاب اصلح در نظريه تکاملي داروين شکل ميگيرند و تثبيت ميشوند. گسترش اين تغييرات و سرايت آن به ساختارهاي صرفي و نحوي موجب پيدايش زبانهاي مستقل از هم ميشود.

اينک که عوامل تغيير زبان را کم و بيش شناسائي کردهايم، و دريافتهايم که زبانهاي گوناگون در واقع از گسترش لهجهها و افتراق بيشتر آنها پديد مي آيند، قضاوت در خصوص ديدگاه ناصر پورپيرار را که درست در جهت عکس اين منطق سير ميکند و به جاي اين که پيدايش زبانهاي مستقل را ناشي از گسترش لهجهها و افتراق بيشتر آنها بداند، لهجهها را ناشي از برخورد زبانهاي مستقل ميداند، به خوانندگان گرامي محول ميکنيم.

منابع مورد استفاده:
۱ -
مقاله مجله ساينتيفيک امريکن پيرامون علل تغيير زبان
۲ –
مقاله دائره المعارف ويکيپديا پيرامون عوامل دگرگوني زبان
۳ – ديوان لغات الترک، محمود کاشغري، ويرايش بسيم آتالاي، چاپ استانبول

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 22:32  توسط ابراهيم رفرف  |